جلسه خودشناسی

حکومت الهی در بستر مالکیت و غربالگری آخرالزمان

85

۲۰ بهمن ۱۴۰۲، جلسه ۸۵ خودشناسی در قرآن، سوره حجر، آیات ۷۰-۷۷

آیا قرآن دموکراسی را تأیید می‌کند؟ تفاوت حکومت مردمی و حکومت الهی چیست؟ چرا انسان‌ها در آخرالزمان غربال می‌شوند؟

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
خلاصه:

. آیا قرآن واقعاً دموکراسی و حاکمیت اکثریت را تأیید می‌کند، یا معیار دیگری برای حکومت حق معرفی می‌کند؟
. چرا پیامبران الهی با وجود حقانیت، در بیشتر جوامع در اقلیت بودند و اکثریت مردم با آن‌ها مخالفت می‌کردند؟
. اگر انسان بر مال، حکومت و حتی اعضای بدن خود اختیار دارد، این اختیار تا کجا مشروع است و هدایت الهی چه نقشی در آن دارد؟
. غربالگری آخرالزمان یعنی چه و چرا ظهور امام زمان(عج) به آشکار شدن نیت‌های واقعی انسان‌ها گره خورده است؟

48:55 / 00:00
انتشار: 1402/11/21 به‌روزرسانی: 1405/5/5

خودشناسی در قرآن

سوره‌ی حِجر، آیات ۷۰-۷۷

استاد حسین نوروزی

جلسه‌ی ۸۵ (۲۰ بهمن ۱۴۰۲)

حکومت الهی در بستر مالکیت و غربالگری آخرالزمان

آیا قرآن دموکراسی را تأیید می‌کند؟ تفاوت حکومت مردمی و حکومت الهی چیست؟ چرا انسان‌ها در آخرالزمان غربال می‌شوند؟

قَالُوا أَوَلَمْ نَنْهَكَ عَنِ الْعَالَمِينَ ﴿۷۰﴾ قَالَ هَؤُلَاءِ بَنَاتِي إِنْ كُنْتُمْ فَاعِلِينَ ﴿۷۱﴾ لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ ﴿۷۲﴾(۷۲) فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُشْرِقِينَ ﴿۷۳﴾ فَجَعَلْنَا عَالِيَهَا سَافِلَهَا وَأَمْطَرْنَا عَلَيْهِمْ حِجَارَةً مِنْ سِجِّيلٍ ﴿۷۴﴾ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ ﴿۷۵﴾ وَإِنَّهَا لَبِسَبِيلٍ مُقِيمٍ ﴿۷۶﴾ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَةً لِلْمُؤْمِنِينَ﴿۷۷﴾

گفتند آيا تو را [از مهمان كردن] مردم بيگانه منع نكرديم (۷۰) گفت اگر مى‏خواهيد [كارى مشروع] انجام دهيد اينان دختران منند [با آنان ازدواج كنيد] (۷۱) به جان تو سوگند كه آنان در مستى خود سرگردان بودند پس به هنگام طلوع آفتاب فرياد [مرگبار] آنان را فرو گرفت (۷۳)و آن [شهر] را زير و زبر كرديم و بر آنان سنگ‌هايى از سنگ گل بارانديم (۷۴)به يقين در اين [كيفر] براى هوشياران عبرت‌هاست (۷۵)و [آثار] آن [شهر هنوز] بر سر راهى [داير] برجاست (۷۶)بى‏گمان در اين براى مؤمنان عبرتى است (۷۷)

حاکمیت اکثریت و تقابل با پیامبران الهی

از آیات قرآن کریم مشخص می‌شود که پیامبران الهی حاکم بر مردم نبودند، بلکه به عنوان فرستاده‌‌ی خدا به سوی مردم آن‌ها را به توحید و حق و اطاعت از آن دعوت می‌کردند و حکومت مردم، از نوع دموکراسی بوده است. حاکمشان هر کسی بوده، رأی و نظر مردم اعمال و اجرا می‌شده است.

خداوند متعال، در همه جای قرآن، وقتی سخن از پیامبران الهی به میان می‌آید، می‌فرماید: «پیامبران آمدند چنین گفتند؛ مردم را به‌ حق دعوت کردند؛ دلیل، سلطان و برهان قاطع ارائه کردند، اما مردم تکذیب کردند و زیر بار نرفتند». مردم یعنی عموم مردم، که همان اکثریت جامعه می‌شود.

بنابراین عذاب‌ هایی که قرآن درباره‌ی آن‌ها می‌فرماید، بر اقوامی مثل قوم لوط، قوم هود و قوم شعیب و اقوام دیگر نازل شده، که پیامبران الهی برای آن‌ها فرستاده شده بود، اما مردم به واسطه‌ی رأی اکثریتی که داشتند، با انبیاء الهی مخالفت کردند؛ در نتیجه تمام قوم مشمول عذاب الهی شدند.

اگر آن اکثریت حاکم بر جامعه، وجود نداشتند، عذاب عمومی نازل نمی‌شد. اگر بر اقوامی عذاب عمومی نازل شده است، به این معناست که حکومت آن اقوام از نوع حکومت دموکراسی بوده است. ما خیال می‌کنیم دموکراسی در قرن اخیر به‌ وجود آمده و شکل گرفته است. اما با توجه به آیات قرآن معلوم می‌شود که در گذشته هم اقوام بی‌شماری بودند که حکومت آن‌ها دموکراسی، یعنی مردم‌ سالاری، بوده است؛ یعنی هر چه مردم می‌خواستند، اجرا می‌شد.

مفهوم دموکراسی در اقوام پیشین و ماجرای حضرت لوط

در این آیه آمده است که همان اکثریت مردم به در خانه‌ی حضرت لوط علیه السلام آمدند. «جاء أهل المدینة یستبشرون». مردم شهر یعنی همان اکثریت مردم، با ذوق و شوق‌ به در خانه حضرت لوط علیه السلام آمدند که آبروریزی کنند؛ به حضرت لوط علیه السلام گفتند: «قالوا أولم ننهک عن العالمین؟!» از تعبیر عالمین مشخص می‌شود که منظور همه‌ی مردم است.

آیا ما به تو نگفته بودیم که در کار همه‌ی ما دخالت نکن؟! یعنی همه‌ی ما یک طرف هستیم، تو و اهلت هم یک طرف هستید. آیا نگفته بودیم که در کار اکثریت دخالت نکن؟! نگفته بودیم کاری به‌ کار حکومتی که بر پایهی دموکراسی بنا شده است نداشته باشی؟! چه کار داری مردم چه می‌‌خواهند؟! مردم هر چه که دلشان می‌خواهد، حکومت باید اجرا کند.

دموکراسی همین می‌شود که به پیغمبر خدا می‌گویند: «ما تو را نهی کرده بودیم که در کار ما اکثریت جامعه دخالت نکنی». «أولم ننهک عن العالمین» بنابراین می‌بینیم خداوند متعال در جاهای مختلف تعبیرهایی نسبت به قوم دارد. قوم چنین گفتند؛ چنان کردند. قوم یعنی همه. همه به‌ معنای مطلق که نداریم، اما قوم به معنای اکثریت قاطع و قریب‌ به‌ اتفاق است، که این اکثریت همیشه در طول تاریخ با حقایقی که انبیاء الهی بیان می‌کردند به مقابله می‌پرداختند.

تمایز حکومت مردمی با دموکراسی

«لعمرک إنهم لفي سکرتهم یعمهون» خداوند می‌فرماید: «ای پیامبر! قسم به جان تو که همه‌ی آن‌ها در مستی آن شهوت غرق شده و فرو رفته بودند». «لفي یسکرتهم یعمهون». بلا نازل شد و همه‌ی آن‌ها را گرفت. «فأخذتهم الصیحة مشرقین». اگر اکثریت نباشند، نزول بلا بر همه چه معنا دارد؟ حکومت چه بوده است؟ دموکراسی بوده است. همین که ما نام آن‌را مردم‌ سالاری، دموکراسی و «هر چه مردم می‌خواهند» می‌گذاریم.

چرا حکومت باید مردمی باشد؟ مردمی بودن به‌ معنای دموکراسی نیست. دموکراسی یعنی هر چه مردم می‌خواهند، همان شود. مردمی بودن دو مدل دارد. یک مدل این است که هر چه مردم می‌گویند، حاکم گوش کند. یک مدل این است که هر چه خدا و حاکم الهی می‌گوید، مردم اطاعت کنند؛ همان ‌طور که پیغمبر خدا حکومت کرد.

حکومت رسول خدا صلی‌ الله‌ علیه‌ و آله‌ و سلم نه تنها از نوع حکومت مردمی بود، بلکه مردمی‌ترین حکومت‌ها بود؛ به طوری‌ که تمام دل‌های مردم و هدف آن‌ها متوجه دل و هدف پیغمبر خدا بود. یعنی همان چیزی را می‌گفتند و همان چیزی را می‌خواستند که پیغمبر خدا می‌گفت و می‌خواست. مردمی‌تر از این حکومت دیگر نمی‌شد، اما دموکراسی نبود.

این‌گونه نبود که هر چه مردم دلشان می‌خواست؛ خوششان می‌آمد؛ هوای نفسشان اقتضاء می‌کرد و به صلاحشان هم نبود، پیامبر خدا اطاعت کند. بلکه آنچه را که خیر بشر بود و از ناحیه‌ی خداوند متعال به پیامبرش وحی می‌شد، حضرت بیان می‌فرمود و مردم با جان‌ و دل آن‌را می‌پذیرفتند، قبول می‌کردند و از آن اطاعت می‌کردند.

ریشه‌های مالکیت در حکومت

حکومت مردمی از نوع اطاعت مردم است، نه اطاعت حاکم. اما این داستان‌ها و حکایت‌هایی که قرآن کریم از انبیاء بیان می‌کند، نشان می‌دهد که آن‌ها بر مردم حاکم نبودند؛ یعنی رأی اکثریت مردم را نداشتند. بر خلاف پیغمبر ما که حکومت مردمی تشکیل داد و اکثریت مردم با هدف و خواسته‌‌های حضرت که خواسته‌‌های الهی و خداوندی بود و به نفع آخرت خود انسان‌ها بود، هماهنگ شدند.

پیامبران الهی مردم را به حق دعوت می‌کردند و مردم آن‌ها را تکذیب می‌کردند و زیر بار نمی‌رفتند. حکومت‌ها مردمی بوده است؛ رأی اکثریت حاکم بوده است؛ اما از نوع دموکراسی‌ای که مردم می‌گفتند: «پیامبران الهی باید حرف ما را گوش کنند. حاکم باید حرف ما را بپذیرد. هر چه ما می‌گوییم، باید اجرا شود! نه آنچه که حاکم الهی تشخیص می‌دهد و درست می‌داند و خدایی و وحی الهی است. ما مطیع پیامبر نیستیم. ما خودمان را صاحب حق می‌دانیم؛ نه انسان‌هایی که مطیع و فرمان‌ بردار حق باشند».

بنابراین انبیاء الهی در مهجوریت و اقلّیت قرار می‌گرفتند تا آنجا که خداوند متعال به حضرت لوط علیه السلام می‌فرماید: «هر چه سریعتر و هر چه زودتر دست زن و بچه‌ی خود را بگیر و شبانه از شهر بیرون برو. تازه زنت هم نه! «إلا امرأتَهُ» زنت هم با آن‌ها است. دست اهل خود را بگیر. آنهایی که با عقیده‌ و فکر تو و با حق همراه هستند. دست آن‌ها را بگیر و فرار کن. از این شهر بروید و حتی پشت سر خودتان را هم نگاه نکنید. بچه‌ها جلو بروند و تو از عقب، دنبال آن‌ها برو. نباید حتی پشت سر خودشان را نگاه کنند».

اینقدر در شهر فضای سنگینی بوده که پیغمبر خدا حتی یک نفر هم در این شهر همراه خود نداشته است! نتیجه دموکراسی این می‌شود. اما این دموکراسی از کجا شکل گرفته است که حتی در زمان گذشته و انبیاء سلف با این قدرت و قوت هم وجود داشته است؟ تا آنجا که پیامبران الهی در اقلیت قرار می‌گرفتند؛ هیچ کاره بودند و از نظر مسندهای حکومتی هیچ جایگاهی نداشتند.

علت وجود دموکراسی در جوامع بشری، در طول تاریخ بشریت، مسأله‌ی مالکیت است. مالکیت حکومت، از آن مردم است. مردم، مالک حکومت هستند. اینکه چه کسی بر آن‌ها حاکم شود، در اختیار مردم است. مردم بر اموالشان سلطه دارند. اموالی که الان در اختیار شماست، شما مالک آن‌ها هستی؛ شما خانه و ماشین داری و به‌ نامت است و مالک آن‌ها هستی. شما دلت می‌خواهد در این خانه، خدا را عبادت کنی، چون اختیار داری؛ خدا هم به تو اجازه داده و دستت را باز گذاشته است.

مالکیت خصوصی و جایگاه آن در اسلام

نعوذ بالله ممکن است کسی بخواهد در خانه‌ی خود، خدا را معصیت کند. خدا هم به او مهلت می‌دهد. دنیا دار تکلیف است. این‌گونه نیست که اگر کسی اموال خود را در راه حرام خرج کرد و به مصرف رساند و در راه معصیت خدا بکار گرفت، خدا به او اجازه ندهد و راه را بر او ببندد که نتواند گناه و معصیت کند.

به هیچ‌کس هم اجازه نداده است که حق تصرف در اموال را از انسان‌ها بگیرد و بگوید: «حق مالکیت ممنوع است؛ هیچ‌کس حق ندارد مالک چیزی باشد؛ مالک همه‌ چیز فقط خداست؛ این خانه‌ای که شما می‌گویی مال من است، بی‌خود می‌کنی می‌گویی! این خانه مال خداست. ملکیت اعتباری نداری. ملکیت اعتباری تو هم متعلق به خداست». هیچ‌کس چنین چیزی نمی‌گوید.

اما در یک مقطعی، کمونیست‌ها این حرف را می‌زدند. کمونیست‌ها مالکیت خصوصی را در حقیقت ممنوع کردند و گفتند: «هیچ‌کس مالک هیچ‌ چیز نیست!» چرا؟ چون دیدند وقتی شما مالک اموالی می‌شوی و چیزی به ملکیت شما در می‌آید، دست شما باز می‌شود که هر کاری دلت می‌خواهد انجام بدهی. گفتند: «چرا ما اجازه بدهیم مردم دستشان باز باشد که هر کاری دلشان می‌خواهد بکنند؟» بنابراین گفتند: «ما جلوی مردم را می‌گیریم و نمی‌گذاریم. می‌گوییم شما هر چه در اختیارت است، متعلق به دولت است؛ مال تو نیست. هر موقع دولت بخواهد، از تو می‌گیرد. هر طوری که دولت به تو اجازه می‌دهد، باید آن‌را به مصرف برسانی».

این تز در اسلام جایگاهی ندارد. اسلام این تز را قبول نمی‌کند. اسلام می‌فرماید: «الناس مسلطون علی اموالهم». مردم بر اموال خود سلطه دارند. مال خودش است، خودش می‌داند که چگونه استفاده کند. مثلا افرادی می‌روند تجارت‌هایی را انجام می‌دهند که ریسک بسیار بالایی دارد و اموالشان را از دست می‌دهند. به اموال، سرمایه و زندگی خود آتش می‌زنند. خانه‌ی خود را می‌فروشند و وارد کارهای پر ریسک می‌شوند و خانه‌ و دار و ندار خود را از دست می‌دهند. خودشان می‌دانند؛ مال خودشان است.

کسی نمی‌آید اجبارشان کند. اگر شما به یکی از این افراد بگویی: «من تشخیص می‌دهم!» حتی اگر تشخیصت درست باشد و به درستی به او بگویی: «تو نباید اموال خود را در این مسیر هزینه کنی؛ سوخت می‌شود!» با این حال او می‌تواند به شما بگوید: «هیچ ربطی به شما ندارد! من خودم می‌دانم. مال خودم است و خودم می‌دانم».

«الناس مسلطون علی اموالهم».

مردم نسبت به اموال خودشان سلطه دارند که هر کاری می‌خواهند، با آن انجام بدهند. همه‌ جای دنیا این مالکیت خصوصی محترم شمرده میشود و به تعبیر بعضی از افراد، ریشه در فطرت انسان‌ها دارد. به همین دلیل، کمونیست‌ها که آمدند این مالکیت خصوصی را ممنوع کنند، نتوانستند ادامه بدهند و دیدگاه آن‌ها تداوم پیدا نکرد. الان تمام تلاشی که دارد می‌شود، این است که حتی‌ المقدور مالکیت‌ها خصوصی‌تر شده و از دست دولت خارج شود و در دست مردم قرار بگیرد. چون وقتی مردم خودشان را مالک می‌دانند، نسبت به مایملک خود مراقبت و مواظبت می‌کنند.

هدایت الهی و آزادی در بهره‌برداری از نعمت‌ها

این مسائل، واضح و روشن است و چیز پیچیده‌ای ندارد. مسأله‌ی مهم این است که: «اِنّا هدیناهُ السَّبیل». خداوند متعال پیامبرانش را فرستاده تا مردم را هدایت کنند و به آن‌ها بگویند: «این کار خوب و این کار بد است». مگر شما مالکیت اعتباری اموال خود را نداری؟ هر چه که داری، خانه، ماشین، کارخانه، پول، ویلا و… هر چه که مالک آن هستی، «إنا هدیناه السبیل»؛ ما به تو می‌گوییم: «این کار را با این اموال بکن؛ آن کار را نکن! این‌ طوری پول در بیاور؛ این‌ طوری خرج کن». راهش را به تو نشان می‌دهیم.

«إنا هدیناه السبیل». بالاتر از آن، شما مگر مالک تکوینی اعضاء و جوارح خود نیستی؟ چشم داری. اگر بپرسند: «این چشم چه کسی است؟» می‌گویی: «چشم من است». یعنی شما مالک این چشم خود هستی. یعنی بر چشم خود سلطه داری؛ حق داری و این توانایی در اختیار شما هست که به هر جا دلت می‌خواهد، نگاه کنی. مالک تکوینی دست و پاهایت هستی. هرجا بخواهی، می‌روی. با دستت هر کاری که دلت می‌خواهد، انجام می‌دهی. اختیار داری. تعبیر اختیار داری در اینجا به‌کار می‌رود. مال خودت است. در آنجا می‌گفتیم: «خانه اعتباراً مال خودت است». اینجا می‌گوییم: «دست، پا، چشم، گوش و… تکویناً مال خودت است». اما «إنا هدیناه السبیل»؛ ما پیامبران را فرستادیم که راه استفاده‌ی صحیح از چشم، گوش، دست، پا، اعضاء و جوارحت را به تو نشان بدهند. دستت را هم نمی‌بندیم، بلکه آن‌را باز گذاشته‌ایم.

«إنا هَدَیناهُ السَّبِیلَ إمَّا شَاکِرًا وإمَّا کَفُورًا»

اگر از نعمت‌هایی که خدا به تو داده است و تو مالک اعتباری و یا تکوینی آن‌ها هستی، درست استفاده کنی و آن‌ها را به‌جا مصرف کنی، از آن تعبیر به شکر می‌شود؛ یعنی شکر آن‌هارا به‌جای آورده‌ای. استفاده‌ صحیح از نعمت‌های الهی شکر آن نعمت‌ها است. «إما شاکرًا وإما کفورًا». به تو مهلت دادیم، می‌توانی کفر بورزی و خدا را معصیت کنی. می‌توانی نعمت‌های اعتباری یا تکوینی را که به تو دادیم، در مسیر غیر صحیح بکار بگیری و از آن‌ها نابه‌جا استفاده کنی و حق شناسی نکنی.

نعمت‌ها را چه کسی به تو داده است؟ مالک اعتباری و تکوینی نعمت‌ها تو هستی. اما مالک حقیقی کیست؟ خداست. کسی که مالک حقیقی همه‌ی عالم، مخلوقات و موجودات است، به تو می‌گوید: «شاکر باش! کافر نباش!» «إنا هدیناه السبیل»، ما راه را به تو نشان می‌دهیم. طریقه‌ی بهره‌ برداری و استفاده از این نعمت‌ها را در اختیارت گذاشته‌ایم؛ دستت را هم نمی‌بندیم. مثلا این‌گونه نبود که شمر که می‌خواست با شمشیر سر امام حسین علیه السلام را ببرد، زمانی که می‌خواست این کار را انجام بدهد، دستش روی هوا خشک شود و دیگر نتواند آن کار را انجام بدهد. این قدرت و این اجازه را به او دادیم که این کار را بکند، اما به او نگفتیم: «تو این کار را بکن!» بلکه به او گفتیم: «این کار را نکن!»

«إنا هدیناه السبیل»، ما گفتیم چه کاری را انجام بده و چه کاری را انجام نده! اینکه تو شاکر یا کافر باشی، دست خودت است. به تو در دنیا مهلت هم دادیم که کارهایی را که معصیت خداست و دلت می‌‌خواهد، از نظر تکوینی بتوانی انجام بدهی. اما از نظر هدایتی به تو گفتیم: «نکن!» باید بتوانید این‌ها را با هم جمع کنید. خدا از یک طرف فرموده است: «این کار را نکن!» از طرف دیگر، وقتی می‌روی تا این کار را انجام بدهی، جلوی تو را نمی‌گیرد. با اینکه معصیت خداست، می‌توانی این کار را انجام بدهی. خداوند متعال، خالق تو، اعضاء، جوارح و دار و ندار تو و همه‌ی موجودات است در عین‌ حال، در دنیا به تو مهلت می‌دهد که خود را نشان بدهی. تا خواسته‌ی‌ شما در دنیا رو بیاید و معلوم شود چه کاره هستی.

دنیا؛ دار تکلیف و محل امتحان

«إما شاکرًا وإما کفورًا»

تا کسانی که می‌خواهند شاکر باشند، بتوانند شاکر باشند کسانی هم که می‌خواهند کافر باشند بتوانند کافر باشند. بنابراین حکومت هم مملوک مردم است. مردم یعنی اکثریت، مالک حکومت هستند. حالا که مالک حکومت هستند، پس بر آن تسلط دارند تا هر کسی را که خواستند بر خودشان حاکم کنند. حالا که بر اموالشان سلطه دارند، آیا معنایش این است که هر انتخابی که کنند، درست است؟ آیا حق شرعی، الهی و عقلی دارند که هر کاری بکنند؟ درست است که نسبت به اموالشان سلطه دارند، اما آیا باید آن‌را در راه معصیت خدا خرج کنند؟ نه! نباید این کار را کنند.

اگر خواستند این کار را بکنند، خدا به آن‌ها مهلت می‌دهد تا جایی که می‌‌توانند امام حسین علیه السلام را به شهادت برساند. در روز عاشورا چقدر جنایت کردند؟! خدا هم در روز روشن نگاه می‌کرد؛ تماشا می‌کرد و چیزی نمی‌گفت. یک دست هم خشک نشد. این‌ همه دامن‌ها را پر از سنگ کردند و سنگ مزدند. اما کسانی که سنگ می‌زدند، دستشان روی هوا خشک نشد. خدا می‌توانست کاری کند که این اتفاق نیفتد، اما این کار را نکرد و جلوی این اتفاق را نگرفت. چرا؟ چون دنیا دار تکلیف و محل امتحان است. ما در دنیا آمده‌ایم تا خودمان را نشان بدهیم که کدام طرفی و چه کاره هستیم.

خالص‌سازی نیت‌ها در مسیر ظهور

هر چقدر که به آخر الزمان نزدیک‌‌تر می‌شویم، نیت انسان‌ها علنی‌تر می‌شود و خواسته‌‌های واقعی آن‌ها بیشتر رو می‌آید. خیلی‌ها فکر می‌کنند آدم‌های خوبی هستند، چون هنوز امتحان نشده‌اند؛ هنوز در شرایطی قرار نگرفته‌اند که بر سر دو راهی انتخابات قرار بگیرند و معلوم شود کدام طرف را انتخاب می‌کنند. زمانه‌ی ما دارد به سمتی حرکت می‌کند که انسان‌ها، چه خوب و چه بد، چه کسانی که نیت‌‌های الهی و خوب دارند و حسن‌نیتی هستند و چه کسانی که سوء نیتی هستند، اولاً برای خودشان و ثانیاً برای دیگران به مرحله‌ی خلوص برسند؛ اول هم خودشان بفهمند کدام طرفی و چه کاره هستند.

شخصی یک عمر دم از حقیقت و خدا زده است، اما بزنگاه‌های امتحانات و انتخابات و زمان انتخاب بین حق و باطل که می‌رسد، طرف باطل را می‌گیرد. تا این مرحله طی نشود، ظهور امام زمان علیه الصلوة و السلام محقق نمی‌شود. ما در مسیر خالص سازی و خالص شدن هستیم. جوامع بشری در راه خالص شدن هستند. یعنی داریم به‌ جایی می‌رسیم که نزاع‌‌ها بر اساس منافع مادی و دنیایی نیست که یکی بگوید: «این حق من است» و دیگری هم بگوید: «آن حق من است!» و اختلاف پیدا کنند و با هم درگیر شوند.

دیگر اختلاف‌ها مانند اختلاف درون خانواده‌ها، بین پدر و مادر، فرزندان، خواهر و برادر یا اختلاف بین کشورها بر سر مالکیت نفت نیست. اختلاف‌ها و جنگ‌ها روی مسأله‌ی حق و باطل است. هیچ ‌کس با دیگری بر سر چیزی غیر از حق و باطل دعوا ندارد. یعنی شما یا حق هستی یا باطل؛ یا حق هستی یا دشمن حق! دیگر بحث بر سر منافع کشور و ملت و منافع شخصی خود تو نیست، که بگویی این مال من را غصب کرده است. یا با حق هستی، یا با حق دشمنی می‌کنی. همه چیز رو می‌آید. همه رو می‌آیند.

در شرایط و بحران‌ های اجتماعی که قرار می‌گیریم، گاهی می‌بینیم بعضی از افراد حرف‌هایی را می‌زنند که اصلاً فکرش را نمی‌کردیم؛ می‌بینیم این‌ شخص در طول عمر خود نماز می‌خوانده روزه می‌گرفته و عبادت می‌کرده است، اما حالا حرف‌‌هایی می‌زند که بر شمر لعنت. بعضی هم که یک عمر اهل گناه و معصیت بودند، یک مرتبه می‌بینیم حرف‌ هایی می‌زنند که درود خدا بر محمد و آل محمد. حق و باطل از باطن جان انسان‌ها که اخفی یا همان اخفا است، به ظاهر تبدیل می‌شود و رو می‌آید. این شخص اصلاً نشان نمی‌داد که آنقدر خوب باشد. من با این افراد مواجه شده‌ام. هر دو نوع این آدم‌ها را از نزدیک دیده‌ام و با آن‌ها صحبت کرده‌ام و به آن‌ها هشدار داده‌ام که می‌دانی این حرف‌‌هایی که داری می‌زنی، معنایش چیست؟

به یکی از این افراد که از افراد معروف و مشاهیر است، گفتم: «تو چطور مسلمانی هستی؟» گفت: «مگر چطوری هستم؟» گفتم: «این حرف‌هایی که داری می‌زنی، اصلاً با هیچ جای اسلام جور در نمی‌آید. بی‌خودی نگو من مسلمان هستم». جهان دارد به سمت خالص شدن حرکت می‌کند.

غربالگری آخرالزمان و تنهایی صاحب‌الامر

ابوجعفر امام باقر علیه السلام فرمود: 

«هیهات هیهات لا یکون فرجنا حتی تغربلوا، ثم تغربلوا، ثم تغربلوا». 

این‌قدر غربال می‌شوید، امتحان و آزمایش می‌‌شوید، دوباره آزمایش می‌‌شوید، سه باره آزمایش می‌شوید تا خالص خالص شوید و معلوم شود چه کاره هستید و باطن جانتان کدام طرفی است. الان خیلی‌ از افراد خودشان هم نمی‌دانند کدام طرفی هستند. آنقدر آزمایش و امتحان می‌شوند؛ غربال می‌شوند تا تکلیفشان مشخص شود که کدام طرف هستند و چه کاره هستند.

از حضرت سؤال شد: «امام زمان علیه الصلاة و السلام چه موقع می‌آید؟ فرج چه زمانی حاصل می‌شود؟» حضرت فرمود: «فرج حاصل نمی‌شود مگر غربال شوید، سپس غربال شوید، سپس غربال شوید». همه رو بیایند که وقتی حضرت تشریف می‌آورند، دیگر تکلیف روشن باشد. یا به حضرت ایمان می‌آورند یا نمی‌آورند. علت غایب بودن امام زمان علیه الصلاة و السلام چیست؟ علت این است که امیرالمؤمنین علیه الصلاة والسلام فرمودند: «صَاحِبُ هَذَا اَلْأَمْرِ اَلشَّرِيدُ اَلطَّرِيدُ اَلْفَرِيدُ اَلْوَحِيدُ». تنهاست؛ طرد شده‌ و رها شده‌ است؛ کسی به او توجه ندارد. او را طرد کرده‌ایم؛ خودمان هم نمی‌دانیم. مسأله اینجاست که هنوز الک و غربال نشده‌ایم. در روایتی حضرت فرمود: «یُمَحَّصُون». امتحان و خالص‌ می‌شوند.

ما هنوز خالص‌ نشده‌ایم. آنقدر که برای سواد، حساب باز می‌کنیم، برای عقل، شعور و علم، حساب باز نمی‌کنیم. اگر امام زمان علیه الصلاة و السلام تشریف بیاورند، همین‌ ما که ادعای امام زمانی بودن را داریم، به حضرت می‌گوییم: «آقا کلاس چند هستی؟ چند کلاس درس خواندی؟» امام می‌فرماید: «هیچ!» می‌گوییم: «واقعاً؟! بی‌سوادی؟!» امام می‌فرماید: «بله!» به امام جواب می‌دهیم: «اگر اینطوری باشد، من از تو برای امام زمان بودن مناسبتر هستم! من لیسانس و دکترا دارم! من مرجع تقلید هستم! من سی چهل سال درس خواندم! تو یک روز هم درس نخواندی؟!» امام می‌فرماید: «نه!»

تفاوت علم و عقل با سواد

اگر ما بخواهیم کسی را ارزیابی کنیم، ملاک، معیار و میزان ارزش گذاری ما سواد و درس خواندن است. چقدر سواد دارد؟ چقدر درس خوانده است؟ نمی‌‌توانیم تابع کسی باشیم که به اندازه‌ی ما سواد ندارد و به‌ اندازه‌ی ما درس نخوانده است؛ حالا چه برسد به کسی که اصلاً درس نخوانده باشد. پیغمبر ما که اصلاً مدرسه نرفت و سواد نداشت. درس نخوانده بود.

«نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

 به غمزه مسأله آموز صد مدرس شد».

به مدرسه نرفته و خط ننوشته بود.

چه می‌شود که ما می‌‌گوییم: «امام زمان علیه الصلاة والسلام مطرود ماست؟» از ترس ما غایب می‌شود. اگر کسی سواد نداشته باشد، او را هو می‌کنیم! چون نمی‌دانیم معنای تقوا چیست! چون با معارف قرآن آشنا نیستیم. قرآن می‌‌فرماید:

«إنّ أکرمکم عند الله أتقاکم».

بهترین شما نزد خدا با تقواترین شماست. نمی‌فرماید: «باسوادترین شماست». در حال حاضر، جوامع بشری بر چه اساسی پیش می‌‌روند و اداره می‌‌شوند؟ بر اساس درس و سواد. در حالی‌که درس و سواد، علم نیست.

یک‌سری محاسبات، فعالیت‌های فکری و عملیات کارشناسی ذهنی است؛ علم نیست. کارشناسان می‌آیند و پیش‌بینی می‌‌کنند؛ می‌گوییم: «حدس می‌زنیم». هر کس هم حق ندارد نظر بدهد و پیش‌بینی کند، بلکه باید کارشناس باشد. یعنی باید تجربه و علم کلاسیک درسی و مدرسه‌ای داشته باشد. بعد از اینکه صاحب این علم کلاسیک درسی شد، به او می‌گویند: «حالا شما حق داری بگویی: «نمی‌دانم اما می‌توانم احتمالاتی را بدهم»؛ حق داری بروی در تلویزیون و احتمالاتی را مطرح کنی». از او می‌پرسند: «نتیجه‌ی بازی ایران و قطر چند چند می‌شود». او هم می‌گوید: «براساس محاسباتی که من انجام دادم نتیجه چنین می‌شود».

این کارها کارشناسی است و ما اسم آن‌را علم، محاسبات علمی و نظر کارشناسی علمی می‌گذاریم! در حالی که علم نیست. می‌گوید: «به‌ نظر من ایران می‌‌بَرَد» یک ساعت بعد معلوم می‌‌شود که ایران می‌بازد. آیا اسم این را علم می‌‌گذاری؟ به جای علم، بگو: «سواد». بگو: «آدم درس خوانده‌ای است. دستش هم درد نکند! خسته نباشد! خدا توفیقاتش را بیشتر کند که زحمت کشیده و تلاش کرده است. وظیفه‌اش بوده و به وظایفش عمل کرده است». عیبی ندارد. خیلی هم لازم است. فعلاً با همین چیزها داریم سر می‌کنیم. اما اسم آن‌را علم نگذار. چرا علم را به‌ جای سواد بکار می‌بری؟ در حالی‌که این کارشناس، علم ندارد. اگر علم داشت که غلط از کار در نمی‌آمد. مرتب می‌گوییم: «فلانی عالم است». کدام عالم؟! بگو: «جاهل باسواد؛ جاهل درس خوانده!» دو نوع جاهل داریم: جاهل درس خوانده و جاهل درس نخوانده و بی‌سواد.

ماهیت واقعی حکومت اسلامی و اطاعت از حق

معنای اینکه یک حکومت باید مردمی باشد، این نیست که حاکم الهی به هر قیمتی بر مردم حکومت کند. پیغمبران الهی بودند که مردم به آن‌ها می‌‌گفتند: «أولم ننهک عن العالمین؟» «آیا ما به تو نگفته بودیم چیزی نگو؟! صدایت در نیاید». با پیغمبر خدا اینگونه حرف می‌زدند! اگر این پیغمبر می‌خواست بر مردم حکومت کند و هر چه مردم می‌گفتند، گوش کند، آیا چنین اتفاقی می‌‌افتاد؟! اگر به مردم می‌گفت: «هر کاری شما بگویید، قابل اجراست. می‌خواهید همجنس‌بازی آزاد باشد؟! خب آزاد باشد! هر کاری می‌‌خواهید بکنید! آزاد باشید»، مردم دیگر به او نمی‌‌گفتند: «مگر نگفتیم چیزی نگو؟! صدایت در نیاید»؛ دیگر شبانه از شهر بیرون نمی‌رفت که بلا نازل شود.

اگر حکومت الهی باشد و حاکم الهی در رأس کار باشد، این حکومت، حکومت مردمی می‌شود. البته به این معنا نیست که هر چه مردم بگویند، حاکم باید اطاعت کند. بلکه این حاکم الهی است که هر چیزی که مطابق حق است، بیان می‌کند و مردم هم اطاعت می‌‌کنند. به چنین حکومتی، جمهوری اسلامی می‌گویند، نه جمهوری دموکراتیک.

خودشناسی در قرآن – استاد حسین نوروزی                        https://khodshenasi.me

0
4
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده