جلسه خودشناسی

حقیقت عقل؛ چرا بعضی انسان‌ها حق را درک نمی‌کنند؟

93

۸ ارديبهشت ۱۴۰۳، جلسه ۹۳ خودشناسی در قرآن، سوره حجر، آیات ۹۵-۹۶

چرا بعضی افراد حقیقت را مسخره می‌کنند؟ حقیقت عقل چیست و چرا علم همیشه به فهم عمیق منتهی نمی‌شود؟ مراتب بیداری انسان، تفاوت فهم و استدلال و مسیر رسیدن به معرفت حق

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
خلاصه:

. چرا بعضی افراد وقتی حقیقتی درباره خدا و انسان می‌شنوند آن را مسخره می‌کنند؟
. عقل واقعی چیست و چرا انسان گاهی با وجود دانش فراوان حقیقت را درک نمی‌کند؟
. چگونه می‌توان فهم و عقل خود را رشد داد و به معرفت عمیق‌تری رسید؟
. آیا داشتن علم و اطلاعات زیاد همیشه باعث فهم حقیقت می‌شود؟

48:20 / 00:00
انتشار: 1403/2/10 به‌روزرسانی: 1405/5/5

خودشناسی در قرآن

سوره حِجر، آیات ۹۵-۹۶

استاد حسین نوروزی

جلسه ۹۳ (۸ اردیبهشت ۱۴۰۳)

حقیقت عقل؛ چرا بعضی انسان‌ها حق را درک نمی‌کنند؟

چرا بعضی افراد حقیقت را مسخره می‌کنند؟ حقیقت عقل چیست و چرا علم همیشه به فهم عمیق منتهی نمی‌شود؟ مراتب بیداری انسان، تفاوت فهم و استدلال و مسیر رسیدن به معرفت حق

إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ ﴿۹۵﴾

كه ما [شر] ريشخندگران را از تو برطرف خواهيم كرد (۹۵)

الَّذِينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ ﴿۹۶﴾

همانان كه با خدا معبودى ديگر قرار مى‏ دهند پس به زودى [حقيقت را] خواهند دانست (۹۶)

چرا عده‌ای کلام حق را مسخره می‌کنند؟

ما تو را از شرّ مسخره‌کنندگان کفایت می‌کنیم؛ آن‌هایی که با خدا معبود دیگری قرار می‌دهند، اما به زودی خواهند دانست. معلوم می‌شود که پیامبر خدا هم مورد استهزاء و مسخره قرار می‌گرفته و ما این را می‌فهمیم که پیامبر خدا هم نمی‌توانسته به شکلی با مردم حرف بزند که مسخره‌اش نکنند.

یک زمان ما به کسی می‌گوییم: «چرا کاری می‌کنی که مسخره‌ات کنند؟ خب نکن.» او هم می‌گوید: «من کاری نکردم که مورد تمسخر قرار بگیرم؛ اما ماهیت کار و حرف من طوری است که به نظر آن‌هایی که سنخیتی با من و حرف‌ها و اعمال من ندارند، مسخره می‌آید.» البته یک زمان بنا را بر مسخره کردن می‌گذارند تا با پیامبر خدا مخالفت و دشمنی کرده باشند، اما یک زمان نه؛ واقعاً در نظرشان مسخره می‌آید. یک عده هستند که وقتی شما نام خدا را بگویی، به نظر این افراد مسخره می‌آید. می‌گویند: «خدا دیگر چیست. خدا دیگر کیست.» نه اینکه قصد مسخره کردن داشته باشند، بلکه به نظرشان مسخره‌ می‌آید و می‌گویند این حرف‌ها مسخره است. شنیدید می‌گویند خرافات است؟ می‌گویند این‌ها شبه علم است، علم نیست. وقتی شما از حقایق عالم انسانیت برای این افراد می‌گویی، مسخره می‌کنند.

وقتی از فهم و شعور و عقل صحبت می‌کنی، می‌گویند آیا چیزهایی که می‌گویی غیر از این جسم ماست؟ اگر غیر از این جسم ماست، بی‌خودی است. غیر از این جسم و بدن و مغز و قلب، هیچ چیز دیگری نیست. در نظرشان مسخره می‌آید و در نتیجه مسخره هم می‌کنند. فلذا خدا می‌فرماید: «إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ». ما تو را کفایتت می‌کنیم. نگران کسانی که تو را مسخره می‌کنند نباش. یعنی نگران کسانی که نمی‌توانند تو را درک کنند نباش. تو چیزهایی می‌بینی و چیزهایی می‌فهمی که بالاتر از سطح درک و فهم و شعور این افراد است و این‌ها هنوز به آن مرحله نرسیدند و مسخره‌ات می‌کنند.

اگر الان کسی پیدا شود که مثلاً ده، بیست سال پیش به ما می‌گفت دلار می‌خواهد شصت تومان بشود، آیا او را مسخره نمی‌کردیم؟ من یادم است یک زمانی رئیس‌جمهور آمریکا هزار تومانی ایران را در دستش گرفت، نمی‌دانم کدام یکی بود ولی خیلی چموش بود. گفت: «می‌خواهم کاری کنم که قیمت دلار در ایران یک هزار تومان شود.» آن زمان کسی باور نمی‌کرد که این شخص بخواهد کاری کند که دلار هزار تومان شود. آن موقع آن را قبول نمی‌کردیم و مسخره می‌کردیم. حالا همان زمان اگر کسی پیدا می‌شد و می‌گفت قیمت دلار می‌خواهد شصت هزار تا هفتاد هزار تومان شود. می‌گفتیم: «برو بابا، چه می‌گویی!»

این‌ها که چیزی نیست، انبیاء الهی بعد از مرگ ما را خبر می‌دهند و می‌گویند چه اتفاقاتی می‌افتد. می‌گویند: «همین الان که شما اینجا نشستی، سه عالم در وجود شماست.» می‌پرسی: «چه کسی؟ من؟» بله، در وجود شما سه عالم هست؛ عالم دنیا، عالم برزخ و عالم قیامت. سه بعدی هستی. هنوز که هنوز است علمای ما هم این حرف را باور نکرده‌اند چه برسد به باقی مردم! علمای دینی ما هم باور نکردند که انسان سه بعدی است. یک بعد دنیایی، یک بعد برزخی و یک بعد قیامتی دارد. مسخره می‌کنند و خیال می‌کنند برزخ یک جایی است، قیامت هم یک جای دیگر است و دنیا هم که اینجاست. برزخ آنجاست. قیامت هم جای دیگری است. نمی‌دانند که این سه عالم در وجود خود انسان است.

 

سیر تکامل انسان

مراحل رشد انسان این گونه نیست که در دنیا بمیرد و یک جای دیگر برود. بلکه از دنیا عبور می‌کند و به یک جایگاه دیگر می‌رود. آن جایگاه کجاست؟ در خودش است. تغییر و تحولاتی در درون خودش به وجود می‌آید که باعث می‌شود عالم برزخ وجودش رو بیاید. تغییر و تحولاتی در درون خودش ایجاد می‌شود تا عالم قیامتش قائم و برپا شود. جایی نمی‌رود. ما خیال می‌کنیم کسانی که می‌میرند، به یک جای دیگر می‌روند. درست است، بدنش که روی خاک بود به زیر خاک می‌رود؛ اما خودش در درونش تغییر و تحول ایجاد شد. بچه که بزرگ می‌شود، از بچگی به سوی بزرگی می‌رود. کجا رفت؟ جایی نرفت. بچه بود، بزرگ شد، نوجوان شد، جوان شد. عاقل و بالغ شد و در نهایت پیر شد. قرار نیست که جایی برود. پیری کجاست؟ می‌گوییم پیر شد، نمی‌گوییم رفت. این کلمه «شد» چقدر تعبیر دقیقی است. «شد»، نه «رفت». جایی نرفت. پیر شد. قیامتش برپا شد. برزخش بر پا شد. به قیامت رسید. قرآن می‌فرماید صیرورت پیدا کرد.

«الیه المصیر». به سوی خدا می‌رود نه. می‌شود. شدن است. سیبی که کال است، رسیده می‌شود. کجا رفت؟ جایی نرفت. پس چگونه رسیده شد؟ بالاخره یک تغییر و تحولی به وجود آمده است. بله، حرکت از جایی به جای دیگر نیست بلکه از جایگاهی به جایگاهی دیگر است. از منزلی به منزلی نیست، از منزلتی به منزلتی است. حرکت یعنی انتقال. گاهی انتقال از جایی به جایی است، شما از منزلی به منزلی منتقل می‌شوید؛ گاهی از منزلتی به منزلتی منتقل می‌شوید، از جایگاهی به جایگاه دیگری می‌رسید. از نوجوانی به جوانی و از جوانی به پیری می‌رسید. کلمه رسیدن ما را گول نزند و فکر کنیم یک جایی است.

خدا و اولیاء خدا به ما می‌گویند شما که اینجا نشسته‌ای سه عالم در وجودت است و سه جور چشم داری. آیا از این حرف خنده‌ات نمی‌گیرد؟ مسخره نمی‌کنی؟ می‌گویند این چشمی که در سرت داری و با آن می‌بینی، اصلاً چشم نیست؛ از باب مشابهت اسمش را چشم گذاشتیم؛ شما چشم برزخی هم داری. به محض اینکه به ما می‌گویند: «چشم دیگری هم داری» می‌گویی: «خب آن کجاست؟ نشانم بده» می‌خواهی با این چشم سرت آن چشم برزخی را هم ببینی.

 ما می‌گوییم: «چشم قیامتی داری، یعنی چشم عقل داری.» می‌گوید: «کجاست؟ نشانم بده.» می‌خواهد چشم‌های دیگری را که دارد با این چشم سرش ببیند. ما می گوییم: «این چشم سرت اصلاً چشم نیست.» می‌گوید: «من غیر از این چشم هیچ چشم دیگری را قبول ندارم. اگر این چشمم چیزی را دید به آن اعتماد می‌کنم، اگر این چشمم ندید، چیزی به نام چشم برزخی یا چشم قیامتی یا به نام عقل، فهم و شعور قبول ندارم.» این‌ها را چه کسانی می‌گویند؟ همه‌ی ما داریم می‌گوییم. علمای ما و دانشمندان دینی ما می‌گویند و پافشاری می‌کنند. هرکسی هم غیر از این بگوید مسخره‌اش می‌کنند. خدا به پیغمبرش می‌فرماید:

«إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ».

تو خیالت راحت باشد. نمی‌فرماید: «إنی کفیناک المستهزئین». من کفایتت می‌کنیم؛ یعنی با همه‌ی عالم و با تمام ذرات عالم وجود کمکت می‌کنم. خیالت راحت باشد. قرص و محکم باش. «فصدع بما تؤمر». بلند و قاطع و جدی بگو. کوتاه نیا. اگر یک عده نمی‌فهمند «فسوف یعلمون» بعداً می‌فهمند. غصه آن‌ها را نخور. به آن‌ها نشان می‌دهیم. توی چشمشان می‌کنیم. چشم برزخی را قبول ندارید؟ چشم قیامتی که عقل و فهم و شعور است قبول ندارید؟ نشانتان می‌دهیم.

 

برای فهمیدن نیازی به اثبات نیست

بعضی‌ها نرم هستند، مؤمن هستند. مؤمن نرم و منعطف است؛ راحت می‌فهمد؛ در فهمیدن سخت نمی‌گیرد. بعضی‌ها در فهمیدن سخت‌گیرند. بعضی‌ها می‌گویی ف می‌روند فرحزاد، بعضی‌ها می‌گویی ف می‌گوید: «ف چه هست دیگر؟» می‌گوییم: «این ف اول یک کلمه است.» می‌گوید: «خب نشد، ببین فِ یا فَ یا فُ؟ اعرابش را هم بزن.» می‌گوییم: «خب فَ.» ماجرای گاو بنی‌اسرائیل را که یادتان هست. خدا در قرآن در سوره بقره اصلاً اسم سوره را گذاشته گاو، «بقره»، همین گاو بنی اسرائیل. خدا به آن‌ها گفت یک گاو بیاورید. اگر به آن گاو می‌گفت، بهتر می‌فهمید تا این‌ها. گفت یک گاو پیدا کنید و بیاورید. آنقدر سؤال کردند. خب یک کلمه می‌گوید ف برو فرحزاد دیگر. بفهم.

چرا اینقدر فهمت را متوقف کردی بر چیزهای دیگر. بر علم منطق، علم فلسفه، علم عرفان و علوم دیگر. تا بیایی این راه‌ها را طی کنی هفت کفن هم پوساندی. فهم را خدا به تو داده است. راحت باش. آنقدر این فهمت را محجوب به حجاب‌های علمی نکن. حتماً باید کلمه به کلمه بگوییم؟ ملّا لغت است. نقطه به نقطه را باید برایش بگویی تا متوجه شود که منظور فرحزاد است. باید می‌گفتی فَ، بعد می‌گفتی رَ، بعد می‌گفتی زا، بعد می‌گفتی د. درست تلفظش می‌کردی بعد از آن به تو می‌گفتم که خب کجاست؟ یعنی حالا باید دستش را هم بگیری با خودت ببری نشان بدهی و بگویی فرحزاد اینجاست. بعضی‌ها این شکلی هستند. به فلاسفه می‌گوییم: «خدا هست یا نیست؟» می‌گوید: «بنشین تا برایت اثبات کنم. باید بروی منطق بخوانی. همین‌طوری که نمی‌شود! بنشین تا برای تو منطق بگویم. خب بعد از منطق حالا شروع کنیم به گفتن فلسفه.» آنقدر می‌گوید و مقدمات می‌چیند تا در نهایت بعد از بیست سال می‌گوید: «خب حالا فهمیدی که خدا هست؟»

قرآن می‌فرماید: «أفی الله شک». مگر خدا اصلاً قابل تشکیک بود که تو آمدی اینقدر دلیل آوردی که اثباتش کنی؟ اصلاً خدا که شک ندارد. خودت را اثبات کن که هستی یا نیستی. خدا را می‌خواهی اثبات کنی که هست یا نیست؟ چقدر ما باید نفهم باشیم که حرف را نمی‌فهمیم؟! حرف انبیاء را نمی‌فهمیم. می‌گوییم ما اینقدر که به چشم سرمان اعتماد داریم به چشم عقلمان اعتماد نداریم. این را چگونه باید درست کنیم؟ در حالی که چشم سرمان وقتی یک چیزی را می‌بیند، اگر عقلمان تاییدش نکند به درد نمی‌خورد. الان چشم سر من عکس شما را می‌بیند، فیلم شما را برمی دارد به چه دلیل واقعیت دارد؟ چشم من که نمی‌گوید این‌ها واقعیت هستند بلکه واقعیتش را عقل می‌گوید. عقل می‌گوید این‌ها واقعیت دارند و اینجا نشسته‌اند. این‌ها صرف یک تصاویر خالی نیست که تو توهم و خیال می‌کنی. نه واقعاً اینجا نشستند. این که می‌گوید واقعاً اینجا نشستند را عقل می‌گوید، چشم که نمی‌تواند این‌ها را بگوید.

شما یک دوربین فیلمبرداری بردار بیاور، اگر توانست بگوید چه چیزی واقعی است و چه چیزی واقعی نیست؟ اگر توانست واقعیت را درک کند؟ واقعیت عالم خداست قبل از اینکه ما چشممان را باز کنیم، قبل از اینکه حواس پنجگانه ما به کار بیفتد عقل ما هست. ما آنقدر که به این چشممان و این حواس پنجگانه مان اعتماد داریم، به عقلمان اعتماد نداریم. می گوییم نه؛ معلوم نیست. شواهد، قرائن، اطلاعات و علوم را بیاور. یعنی چیزهایی که با چشم سرم می‌بینم، آن‌هایی که با گوشم می‌شنوم و آن‌هایی که لمس می‌کنم. خیال می‌کنیم بی نیاز از عقل هستیم. اگر عقل نباشد این‌ها هم به درد نمی‌خورد.

 

تفاوت پذیرفتن حق و عمل کردن به حق

«إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ».

ما کفایتت می‌کنیم. «المستهزئین» یعنی کسانی که استهزا می‌کنند، حالا هرکسی می‌خواهد باشد. کسی که می‌فهمد و نمی‌خواهد قبول کند، راه دشمنی با تو را مسخره کردن قرار داده. یک عده شیطانند و مسخره می‌کنند تا با مسخره کردن راه حق را سد کنند و جلوی حرف حق را بگیرند. بچه‌ها وقتی ببینند بزرگترها یک چیزی را مسخره می‌کنند، روی بچه‌ها هم اثر می‌گذارد. هر موقع در ذهنشان بیاید، آن چیز را یک چیز مسخره می‌بینند و حتی حاضر نیستند روی آن چیز فکر و مطالعه کنند.

مثل بعضی‌ها که می‌گویند: «فقط معصومین. دیگر غیر از معصوم هیچ کسی به درد نمی‌خورد.» فلذا اگر یک عالم یا یک دانشمند بزرگی حرفی بزند، می‌گوید: «ولش کن!» اصلاً نمی‌خواهد آن حرف را گوش کند و اصلاً نمی‌خواهد راجع به آن فکر کند. می‌گوید: «مگر معصوم است؟ مگر معصوم است که من بخواهم راجع به آن فکر کنم؟» به خودش حتی اجازه فکر کردن نمی‌دهد. این موضوع را در ذهن این شخص کرده‌اند، که فقط معصوم، اگر معصوم بود راجع به آن فکر کن وگرنه دیگر فکر نکن و راه هدایت این شخص را می‌بندند. بعد هم می‌گویند: «زمان غیبت امام زمان است. معصوم غایب است.» حالا چه کار کنیم؟ می‌شود عصر حیرت؛ یعنی یکی بر سر خودت و یکی هم بر سر مردم بزن.

اگر خدا به تو عقل و شعور و فهم داده و به واسطه این عقل و شعور و فهمت تو را عقاب می‌کند و به تو ثواب می‌دهد، ملاک و معیار و شاخص حق و باطل است. «خذ الحکمة أنى وجدتم». حکمت را هر کجا یافتی اخذش کن. فهم داری و می‌فهمی که دارد درست می‌گوید. حرف درست را هرکسی هر کجا گفت قبول کن. نمی‌گویم به آن عمل کن. حرف درست را در مرحله شناخت و پذیرش و قبول درونی و باطنی بپذیر و قبول کن. مگر تسلیم حق نیستی؟ وقتی حق را شناختی، قبولش کن. بگو حق است؛ اما در مقام عمل ببین چه کسی می‌گوید، نبین چه می‌گوید.

شیطان به حضرت ابراهیم گفت: «بگو لا اله الا الله.» حضرت ابراهیم گفت: «نمی‌گویم.» گفت: «مگر نمی‌دانی که لا اله الا الله حرف حق است؟» گفت: «چرا قبول هم می‌کنم. هم می‌فهمم، هم می‌شناسم و هم قبول می‌کنم؛ ولی حرف تو را گوش نمی‌کنم و نمی‌گویم. چون تو می گویی بگو نمی‌گویم؛ چون یک غرض و مرضی داری.» شیطان است دیگر. در مرحله عمل نگاه می‌کنم تا ببینم که چه کسی می‌گوید. شیطان است یا انسان الهی است یا خداست.

اما در مرحله قبول و پذیرش نگاه می‌کنم ببینم چه می‌گوید. حرفش چیست، هرکسی هم می‌خواهد باشد حتی اگر شیطان بگوید: «لا اله الا الله»، می‌گوید: «درست است.» اما اگر شیطان بگوید: «حالا این حرف درست را من به تو می گویم بگو.» می‌گوید: «نمی‌گویم.» چون عمل غیر از شناخت و معرفت و حق است. عمل غیر از تسلیم است. من تسلیم حقم.

 

چرا در فهم بسته می‌شود؟

برای فهم خودمان قید و بند نگذاریم. دست و پای فهممان را نبندیم. عقل و شعورمان را آزاد بگذاریم. یعنی راحت بفهم. تا گفتند ف زود برو فرحزاد نگو نه. در درون خودت محدودیت نگذار. آن‌هایی که ذهنت را آلوده کرده‌اند که تا وقتی به تو ثابت نشد نفهمی، با اثبات عقلی، اثبات فلسفی، اثبات منطقی و اثبات علمی دست و پای فهمت را می‌بندند. بعد کارت به جایی می‌رسد که وقتی با انسان‌های فهمیده روبرو می‌شوی به تو می‌گویند: «خنگ» می گویند: «این مطلب را بچه‌ها هم می‌فهمند، تو که دانشمندی و از علما هستی چرا نمی‌فهمی؟»

می‌دانی چرا نمی‌فهمد؟ چون «العلم هو الحجاب الأکبر». اینقدر این اطلاعات ذهنیش زیاد شده که می‌گوید: «باید بیایی در ذهن من و با آن دسته‌بندی‌های ذهن من و به من بصورت علمی اثبات کنی تا من بفهمم.» صحبت از قبول کردن نیست، صحبت از فهمیدن است. اصلاً نمی‌فهمد. فهم خودش را اسیر قید و بندهای استدلال‌های منطقی و فلسفی و علمی کرده؛ فلذا خدا وقتی یک حقیقت را بدون واسطه این علوم به او نشان می‌دهد، آن حقایق را دور می‌اندازد. می‌گوید: «این‌ها که اعتبار ندارند. درست است که فهمیدم، اما فهمیدم یعنی چه. فهم یعنی این که بیاید روی کاغذ و دو دوتا چهارتا شود، استدلال شود. چهار شکل منطقی به خودش بگیرد تا قیاس منطقی شود.» بعد هم به خودش می‌گوید: «مگر من خر هستم که این حرف‌ها را قبول کنم؟» خیال می‌کند خیلی می‌فهمد. دیگر نمی‌داند که خیلی خنگ شده. هرچه بیشتر درس خوانده خنگ‌تر شده و در فهمش بسته‌تر شده است.

حقیقت داشتنی است، گفتنی نیست

بعضی‌ مثل آب خوردن می‌فهمند. برای سلامتیشان یک صلوات بفرستید، اما بعضی‌ها آنقدر دوزاریشان کج است که خدا می‌فرماید: «فسوف یعلمون». بعداً می‌فهمند، الان به آن‌ها بگوییم بفهم نمی‌فهمند. بحث به اینجا که می‌رسد می‌گوید: «خب حالا بگو فهم چیست؟» شخصی دولّا شد آب بخورد به او گفتند: «دولّا می‌شوی آب می‌خوری فهمت کم می‌شود.» پرسید: «فهم چیست؟» گفتند: «چیزی نیست، بخور.» کسی که می‌گوید فهم چیست، شما چگونه می‌خواهی او را متوجه کنی که فهم چیست؟ باید فهم را داشته باشد که متوجه شود فهم چیست. فهم گفتنی نیست، بلکه داشتنی است. کسی که فهم ندارد شما هر چقدر از فهم بگویی بیشتر گیج و گم می‌شود و بیشتر قاطی می‌کند.

کمیل از امیرالمؤمنین علیه السلام سوال کرد: «آقا (ما الحقیقة) حقیقت چیست؟» یعنی فهم و شعور و عقل چیست؟ امیرالمؤمنین نگاهش کرد و در دلش گفت: «تو دیگر چرا؟!» و فرمود: «ما لک و الحقیقة» تو را چه به حقیقت؟!» برو پی کارت. ماه رمضان ما در جایی دسته جمعی صحبت می‌کردیم که یک دفعه یکی حرف پرت و پلایی زد. یکی از رفقایی که همین الان هم در مجلس ما حاضر است، گفت: «سحری این را بدهید برود بخوابد.» اتفاقاً نیمه‌های شب بود. وقتی کمیل داشت از امیرالمؤمنین سؤال می‌کرد، یکی پیدا نشد که بگوید سحری این را بدهید تا برود بخوابد.

ما الحقیقة؟!! حقیقت چیست؟!! اصلاً سؤال غلط است. حقیقت گفتنی نیست. هرچه بگوییم، حقیقت آن نیست. حقیقت داشتنی و فهمیدنی است. حقیقت یافتنی است، دیدنی است، گفتنی نیست. فلذا حضرت کمی در افق محو شد. کمیل گفت: «آقا این جوابی که شما به من دادی که: «ما لک والحقیقت» «ألست من أصحاب سرک» آیا من جزو اصحاب سرّ شما نیستم؟! با من اینجوری برخورد می‌کنی؟! حضرت به او در جواب چه بگوید؟ اصلاً سوالت غلط است. می‌پرسد عقل چیست؟ فهم چیست؟ فهم کجاست؟ جای عقل کجاست؟ آخر این چه سؤالی است؟ یا فهم را داری یا نداری، یا می‌فهمی یا نمی‌فهمی. وقتی نمی‌فهمی چه کار باید بکنم؟ دیگر کاری نمی‌شود کرد. شما هر چیزی را که بخواهی بفهمی باید از فهم استفاده کنی که بفهمی.

حالا کسی که خود فهم را نمی‌فهمد از چه می‌خواهی استفاده کنی که او بفهمد؟ از جهل می‌خواهی استفاده کنی که بفهمد؟ خب جهل که جهل است و نمی‌شود از آن استفاده کرد. از نور باید استفاده کنی تا تاریکی را روشن کنی. در جایی که تاریک است چراغ قوه بینداز تا روشن شود. حالا این شخص خورشید را نمی‌بیند، می‌خواهی چراغ قوه بیندازی بگویی می‌خواهم خورشید را نشانش بدهم؟ آخر نور چراغ قوه اصلاً توان این را دارد که خورشید را نشان بدهد؟ این خود خورشید را نمی‌بیند.

حالا ببین این انسان چه موجودی است. خدا چه خلق کرده. انسان یک چیزی به نام حقیقت دارد. یک بعد قیامتی دارد. یک بعد به نام عقل و شعور و فهم دارد. هیچ چیزی نمی‌شود راجع به آن گفت، هرچه بگوییم فقط اشاره است. ما اشاره می‌کنیم به آن حقیقت بلکه خودش را پیدا کند. خودتی. خودت را پیدا کن. وقتی خودت را پیدا کنی دیگر نمی‌گویی ما الحقیقة؛ حقیقت چیست.

 

چه کنیم تا عقلمان رو بیاید؟

وقتی سؤال می‌کنیم و می‌گوییم: «کیف الطریق الی معرفت الحق». این سؤال خوب است.

در روایتی شخصی به نام مجاشع از پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم سؤال کرد:

«کیف الطریق الی معرفت الحق».

این سؤال خیلی خوب و به‌جاست. یعنی طریق برای رسیدن به حق چیست؟ نه خود حق چیست.

یک وقت سؤال می‌کند: «من چه کار کنم عقلم رو بیاید؟» یک وقت می‌گوید: «عقل چیست؟» هیچ چیز، آبت را بخور! سحریش را بدهید بخورد و بخوابد «ما لک و الحقیقة» برو پی کارت.

امام حسین علیه السلام فرمود:

«لا یکمل العقل الا باتباع الحق».

اگر می‌خواهی عقل و فهمت رو بیاید و زیاد شود به هرچه می‌فهمی پایبند و ملتزم باش. در این‌صورت فهمت بازتر و کامل‌تر می‌شود. اما اگر به آن ملتزم نبودی، خرده خرده از دستش می‌دهی. پا روی یقین‌هایت نگذار.

در داستان ملأنصرالدین می‌گویند او می‌دانست که ته کوچه آش نمی‌دهند. یقین داشت. خواست مسخره‌بازی در بیاورد؛ سر کوچه ایستاد و هرکسی رد شد، گفت: ته کوچه آش می‌دهند. کمی بعد نگاه کرد و ته کوچه را دید که جمعیتی ایستاده و کاسه‌های آش هم در دستشان است. خودش هم دوید کاسه را برداشت و در صف ایستاد، گفت: لابد یک خبری هست اینقدر جمعیت است. به همان چیزی که خودش یقین داشت شک کرد. نه اینکه شک کرد، بلکه یقین کرد که برعکسش دارند ته کوچه آش می‌دهند. اینجوری عقلمان کم می‌شود. وقتی به آنچه که می‌فهمی ملتزم نباشی، مدام می‌گویی ان شاالله گربه است ان شاالله گربه است، خب می‌بینی که سگ است! چشمانت را باز کن. مسائل فقهی مسئله دیگری است و بحث خودش را دارد. در مسائل معرفتی می‌بینی که این سگ است ولی توجیه می‌کنی، خب خدا هم نور عقل و فهم و شعور و معرفت را از تو می‌گیرد. بعد می‌گویی فهم و عقل چیست.

 

پاسخگویی حضرت به سؤال کمیل

حضرت وقتی دید کمیل ناراحت شد و گفت: «من جزو اصحاب سر شما هستم، چرا با من اینجوری برخورد می‌کنی؟ به من می‌گویی سحریت را بخور و بخواب؟» چند کلمه‌ای فرمود، اما دید متوجه نمی‌شود و دنبال این است که الفاظی را بشنود. خیال می‌کند که فهم و حقیقت این است و می‌خواهد الفاظی را بشنود.

حضرت یک جمله فرمود. کمیل فکر کرد و دید مثل اینکه سوالش یکی بود حالا شد دو تا. باز هم نفهمید که حضرت چه دارد می‌گوید و گفت: «زدنی بیاناً» بیشتر توضیح بده. دوباره حضرت یک توضیح دیگر اضافه کرد. کمیل باز فکر کرد دید دوتا مشکل شد سه تا. باز گفت: «زدنی بیاناً» باز بیشتر توضیح بده. حضرت باز هم توضیح داد. کمیل باز دید مشکلات شد چهار تا پنج تا. گفت: «آقا بیشتر توضیح بده.» حضرت فرمود: «بلند شو چراغ را خاموش کن، سحریت را بخور و بخواب دیگر.» تعبیرش همین است؛ چراغ را خاموش کن برویم که صبح شد.

حقیقت گفتنی نیست. حضرت برای اینکه دید کمیل ناراحت شد و به او برخورد، چند جمله برای او گفت و همان چند جمله‌ای که حضرت فرمود غوغا است. حضرت در همان چند جمله می‌خواهد همین‌ها را بگوید که حقیقت گفتنی نیست بلکه یافتنی و رسیدنی و داشتنی است؛ باید به حقیقت برسی. می‌خواهی حقیقت را در ذهنت تصور کنی و خیال کنی حقیقت این است که در ذهن شماست؟ حقیقت اگر در ذهنت آمد که دیگر این حقیقت نیست، این مخلوق ذهن شماست. حضرت همین‌ها را به بیان‌های مختلف بیان کرد ولی در آخر دید نه خیر مشکل حل نمی‌شود؛ سؤال از ابتدا غلط است. سؤال از حقیقت و فهم و عقل از اول باطل است. ما باید یک مسیری را طی کنیم تا عقلمان رو بیاید، وقتی رو آمد دیگر سؤال نداریم سوالاتمان حل می‌شود، همه‌ی جواب‌هایش پیش خودت است. همه‌ی جواب‌ها را داری.

«لیس العلم بکثرة التعلیم و التعلم بل العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء من عباده».

یا این نور را داری یا نداری؟ اگر نداری، شما با کدام نور می‌خواهی ببینی؟ «الله نور السماوات و الارض». خدا را که نمی‌شود توصیف کرد و آنچه را توصیف می‌کنی که دیگر خدا نیست. چاره هم نداریم. توصیف می‌کنیم، ولی این توصیف‌ها خدا نیست.

مرتب بگو: «سبحان الله، سبحان الله» یعنی: «منزه است خدا؛ نه، نه،‌ این هم نیست.»

هم می‌گویی این هم نیست، هم می‌گویی سبحان الله.

خودشناسی در قرآن – استاد حسین نوروزی                         https://khodshenasi.me

0
4
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده