جلسه خودشناسی

از تقلید تا تعقل؛ ضرورت خودشناسی در اصلاح عقیده

2

جلسه 2 - دوره 26 خودشناسی

چرا تقلید در احکام لازم است، اما در عقاید باید به تعقل رسید؟ تفاوت تقلید و تعقل، نقش خودشناسی در اصلاح عقیده و مسیر رسیدن به شناخت صحیح حق و باطل.

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
خلاصه:

. تفاوت تقلید و تعقل چیست و چرا انسان باید از تقلید به مرحله تعقل برسد؟
. چرا در احکام دینی تقلید لازم است، اما در شناخت حق و باطل باید خودمان به یقین برسیم؟
. خودشناسی چگونه به اصلاح عقیده و رسیدن به شناخت صحیح خدا، امامت و معاد کمک می‌کند؟
. آیا ممکن است انسان سال‌ها دیندار باشد، اما هنوز خودش را نشناسد؟

67:14 / 00:00
انتشار: 1403/5/21 به‌روزرسانی: 1405/4/9

خودشناسی

دورۀ بیست و ششم – جلسۀ ۲

استاد حسین نوروزی

از تقلید تا تعقل؛

 ضرورت خودشناسی در اصلاح عقیده

ضرورت تقلید در مراحل آغازین رشد

خودشناسی مختص کسانی است که به مرز تعقل رسیده باشند. کسانی که به مرز تعقل نرسیده‌اند، نه‌تنها به خودشناسی نیاز ندارند، بلکه شاید در مواجهه با مباحث خودشناسی، دچار مشکل هم بشوند؛ موضع بگیرند و کشش مباحث را نداشته باشند. خداوند متعال انسان را این‌گونه خلق کرده است که وقتی متولّد می‌شود، در ابتدا و بالفعل قدرت تعقل ندارد.

مراحل یادگیری در انسان ابتدا با تقلید کورکورانه و طوطی‌وار شروع می‌شود. بچه به اطرافیان خود نگاه می‌کند و از آنها یاد می‌گیرد. یادگیری او به‌واسطۀ تقلید کورکورانه است. این تقلید برای او ضروری است. اگر بچه‌ای مرحلۀ تقلید کورکورانه و طوطی‌وار را طی نکند، نمی‌تواند به مرحلۀ بعد منتقل شود؛ نمی‌تواند زندگی را ادامه بدهد. به‌عبارتی تقلید کورکورانه هم، در جای خود خوب است؛ باید باشد. اگر نباشد، انسان اصلاً نمی‌تواند ادامۀ حیات بدهد. انسان بعد از گذشت مدتی از مرحلۀ تقلید کورکورانه، به مرحلۀ تعبّد می‌رسد. چنان‌که اگر اطرافیانش به او بگویند که چیزی درست است، او هم تصدیق می‌کند؛ می‌گوید: «درست است!» البته نه همۀ اطرافیان؛ اطرافیانی که به آنها اعتماد دارد، آنها را قبول دارد، آنها را پذیرفته و به آنها محبت دارد.

حالا این اعتماد از چه راهی حاصل شده است؟ این اعتماد ممکن است از راه‌های مختلف ایجاد شده باشد. مثلاً محبّت‌های مادر یا احسان پدر به کودک باعث می‌شود که فرزند، آنها را دوست بدارد و آنها پشتیبان و تکیه‌گاه او شوند. کودک اصلاً احتمال نمی‌دهد که پدر و مادرش اشتباه کنند یا به خطا روند. هرچه که از نظر آنها درست باشد، کودک هم «درست می‌داند!» هر چه که از نظر آنها نادرست باشد، کودک هم «نادرست می‌داند!» او نه‌تنها از خودش، نظر و فکری ندارد، بلکه مقیّد است که نظری هم از خودش نداشته باشد. کودک معتقد است که باید از هرچه که آنها می‌گویند، اطاعت بی‌چون‌و‌چرا داشته باشد؛ آنها را خودِ حق می‌بیند و حرف‌های آنها را حق می‌داند. منتها رشد انسان در همین‌جا متوقف نمی‌شود.

رسیدن به مرز تعقل و موانع رشد عقلانیت

انسان‌ها در زمانی که این مرحله را طی می‌کنند، با هم تفاوت دارند. انسان‌ها در اینکه چه زمانی از مرحلۀ شدت علاقه و اعتماد به کسی بیرون می‌روند و به مرحله‌ای می‌رسند که می‌خواهند خودشان بفهمند؛ می‌خواهند خودشان حق و باطل را بشناسند و به شناخت دیگری اعتماد نکنند، با یکدیگر متفاوتند. هر یک از این مراحل هم در جای خود لازم است. همه باید این مراحل را طی کنند، منتها فردی دیرتر طی می‌کند، فرد دیگر زودتر. اینکه انسان در چه زمانی به مرز تعقل می‌رسد و به جایی می‌رسد که خودش باشد و عقایدش، عقاید خودش باشد، نه عقاید دیگران، در انسان‌های مختلف، تفاوت دارد.

کسی که عقاید خود را تعبّداً از دیگران قبول کرده است، وقتی می‌بیند کسانی هم هستند که عقایدی برخلاف عقاید او دارند، اصلاً حاضر به فکرکردن نیست. چون از خودش فکر ندارد؛ هنوز به این مرحله نرسیده است که بگوید: «من خودم می‌توانم فکر کنم! خودم می‌توانم حق و باطل را تشخیص بدهم! من فرقان پیدا کرده‌ام!» روی عقیده‌ای که از کسی که دوستش دارد، به او رسیده است، پافشاری می‌کند؛ در ردّ عقایدی که غیر از این عقیده است، اصرار می‌کند. تعصب به‌خرج می‌دهد. البته این مرحله هم مفید و لازم است؛ همه باید این مرحله را طی کنند. اما اینکه عده‌ای تا آخر عمر در همین مرحله می‌مانند، مسئلۀ دیگری است.

گاهی اوقات اطرافیان شخص، او را در همین مرحله نگه می‌دارند. مثلاً در مورد کودک، بزرگ‌ترها می‌بینند که خیلی به صلاحشان نیست او بزرگ شود. چون اگر بزرگ شود، زبان درمی‌آورد و به اصطلاح برای آنها شاخ می‌شود؛ مدیریت را از دست آنها می‌گیرد؛ کار از دست آنها خارج می‌شود. می‌گویند: «چرا برای خودمان دردسر درست کنیم؟! چرا مار در آستین خودمان پرورش بدهیم؟!» پدر یا مادر می‌گوید: «چرا باید کاری کنم که فرزندم روی پای خودش بایستد؟ من باید او را به‌گونه‌ای بزرگ کنم که همیشه به من وابسته باشد.» استعمار و استثمار که می‌گویند، همین است.

می‌گویند: «آمریکا کشورهای دیگر را استعمار و استثمار می‌کند!» یعنی می‌گوید: «شما باید به من وابسته بمانید تا از من اطاعت کنید. اگر شما روی پای خود بایستید، مستقل از من باشید و خواسته‌هایتان را خودتان تأمین کنید، اصلاً دیگر به من توجه نمی‌کنید؛ دیگر از من اطاعت نمی‌کنید. در حالی‌که من می‌خواهم ابرقدرت باشم. می‌خواهم تنها قدرتمندی باشم که از او اطاعت می‌شود!» آیا این فقط به آمریکا اختصاص دارد؟ نه! این به من و شما در خانوادۀ خودمان هم اختصاص دارد. اجازه نمی‌دهیم که بچه‌ها فکر کنند و بزرگ شوند. زمانی که کودک به مرز تعقل می‌رسد، ما پدر و مادرها می‌گوییم: «دم در آورده! باید دم او را قیچی کرد! باید توی سرش زد! خودش می‌خواهد بفهمد! کله‌اش بوی قورمه سبزی می‌دهد!» ببینید چه ناسزاهایی به کودک می‌گوییم! کودکی که دارد فکر می‌کند؛ دارد بزرگ می‌شود؛ دارد مراحل انسانیت خود را طی می‌کند.

ما نمی‌توانیم او را تحمل کنیم. چرا؟ چون می‌بینیم می‌خواهد دور را از  دست ما بگیرد؛ می‌خواهد محدودۀ اختیارات ما را تنگ و کوچک کند؛ می‌خواهد بگوید: «حالا دیگر من آمدم! تو دیگر برو کنار!» ما هم که نمی‌خواهیم کنار برویم! آیا در سِمَت‌های دنیایی، کسی حاضر است کنار برود؟ کسی حاضر است بگوید: «ای کاش شخصی جوان‌تر، کاردان‌تر و بهتر از من پیدا شود و به‌جای من این کار را انجام بدهد!»؟ نه! بلکه همه می‌گویند: «اینجا، جای من است! محدودۀ من است! من حریم دارم! کسی حق ندارد به حریم من وارد بشود! همه باید فاصله‌شان را با من حفظ کنند! من رئیس هستم! من امام جماعت هستم! دیگران، همه باید مرئوس و مأموم باشند!»

امام جماعت حساب این را نمی‌کند که چه کسی باید امام جماعت تربیت کند. امام جماعت خودش باید امام جماعت دیگری درست کند. امام جماعت باید عده‌ای را تربیت کند و پرورش بدهد تا اینها بزرگ شوند. وقتی بزرگ شدند، به او یک لگد بزنند و بگویند: «یا علی! تو دیگر برو! ما جای تو می‌آییم.» می‌گوید: «مگر من دیوانه‌ام که با دست خودم در آستین خودم مار بپرورانم؟!» در نتیجه، این کار را انجام نمی‌دهد. اینها مشکلات و گرفتاری‌هایی است که وجود دارد.

البته این‌گونه نیست که مردم به مرز تعقل نرسیده باشند. خیلی‌ها هم به مرز تعقل رسیده‌اند، اما باید در همان زمان رسیدن به مرز تعقل، آنها را پرورش می‌دادیم و تربیت می‌کردیم؛ باید به آنها اعتماد به‌نفس می‌دادیم و می‌گفتیم: «تو می‌توانی بفهمی! می‌توانی حق و باطل را تشخیص بدهی. فقط در مسیری که خدا گفته است، قرار بگیر تا ببینی خدا چگونه حق و باطل را به تو نشان می‌دهد. در وجودت هست؛ خدا آن ‌را در وجود تو قرار داده است!». اما به‌جای این، جلوی آنها را گرفتیم و گفتیم: «همین که من می‌فهمم، کافی است!» البته گاهی هم ما از سر دوستی این کار را انجام می‌دهیم.

تمایز تقلید در احکام با عقلانیت در عقاید

ممکن است برخی بگویند: «اگر قرار بر فهمیدن ما باشد، تقلید دیگر بی‌فایده می‌شود. در آن‌صورت دیگر این‌همه مراجع تقلید را می‌خواهیم چه کنیم؟!» در حالی‌که همه باید تقلید کنند. مرجع تقلید لازم است. نمی‌شود که مرجع تقلید نباشد و مردم تقلید نکنند. این گروه می‌گویند: «اگر قرار باشد مردم خودشان بفهمند، دیگر تقلید نمی‌کنند.» اینها انحرافات است. صِرف تقلید که با فهمیدن زیر سؤال نمی‌رود، بلکه تقلیدِ کورکورانه است که با فهمیدن زیر سؤال می‌رود. یعنی تا وقتی که کودک خودش نمی‌فهمید، به او می‌گفتند: «این کار را بکن! این کار را نکن!» اما حالا که خودش می‌فهمد، می‌گوید: «چرا من باید به هرچه که این شخص می‌گوید، گوش کنم؟! من خودم باید تشخیص بدهم که از چه کسی تقلید کنم. چرا باید از مرجعی که پدرم می‌گوید، تقلید کنم؟! شاید خودم به این نتیجه برسم که باید از مرجع دیگری تقلید کنم.» بنابراین، اصل تقلید زیر سؤال نمی‌رود؛ تقلید کورکورانه است که زیر سؤال می‌رود. اصلاً می‌خواهد در چه مسائلی تقلید کند؟ مگر می‌خواهد در تشخیص حق و باطل تقلید کند؟! مگر کار مرجع تقلید، تشخیص حق و باطل است؟!

کار مرجع تقلید، نوشتن رسالۀ عملیه است. رسالۀ عملیه به عمل ما مربوط می‌شود؛ که ما چکار بکنیم و چکار نکنیم؛ مشخص می‌کند که تکالیف، وظایف شرعی، احکام، عبادات، معاملات و… باید چگونه و بر چه اساس، قانون و ضابطه‌ای باشند. این احکام، شبیه همان قوانینی است که در کشور وجود دارد. هر کشوری قوانینی را برای خود وضع می‌کند؛ مثل قوانین راهنمایی و رانندگی، قوانین بیمه و… اگر شما بخواهید از این قوانین مطلع شوید، باید تقلید کنید و به کسی که قانون را وضع کرده، بگویید: «شما قانون را وضع کردید. هرچه شما بگویید، همان قانون است. شما بگو که این قانونی که وضع کردی، چیست تا من مطلع شوم.» اینجا اصلاً جای فکر‌کردن نیست، بلکه جای شنیدن و عمل‌کردن است.

ممکن است بسیاری از ما تا الآن از همین می‌ترسیده‌ایم که اگر فرزند ما بخواهد کمی فکر کند، مستقل باشد و خودش باشد، آن‌وقت ممکن است دیگر به مسائل شرعی‌اش توجه نکند. درحالی‌که اینها دو مقولۀ جداست. احکام و مسائل شرعی، قوانین الهی است. قوانین الهی را باید پرسید تا به ما بگویند. کار مرجع تقلید همین است. یعنی باید همین باشد که بگوید: «خدا این را گفته.» او هم قرار نیست که با عقل خود حکم خدا را درست کند؛ قرار است حکم خدا را کشف کند و به‌دست بیاورد، بعد بگوید: «خدا این را گفته است!» اصلاً مسئلۀ عقل در این میان، راه ندارد. او می‌گوید: «خدا این را گفته است!»، شما هم می‌شنوی. پس او با زبان می‌گوید و شما با گوش می‌شنوید و بعد هم عمل می‌کنید.

«أَنَّ اَلْأَحْكَامَ مَأْخَذُهَا مِنَ اَلسَّمْعِ وَ اَلنُّطْقِ[1]»

راویان احادیث، احکام را از امام معصوم شنیده‌اند، سپس آنها را نقل کرده‌اند؛ و حکم، متوالیاً منتقل شده تا به ما رسیده است؛ ما هم می‌شنویم و عمل می‌کنیم، والسلام. آیا این کار، عقل می‌خواهد؟ آیا این کار، تفکر می‌خواهد؟ اینکه ما همین را بفهمیم که نباید در این مسائل عقل را بکار بیندازیم، خودش عقل است. عقل می‌گوید: «اینجا که جای عقل نیست!» به این عمل، تقلید آگاهانه می‌گویند. انسان می‌فهمد مسائلی وجود دارد که از جنس اعتباریات است، یعنی جعل و قرارداد است. احکام شرعی، جعل الهی است. اما قوانین حکومتی، مثلاً جعلِ مجلس شورا است. این قوانین را باید شنید و عمل کرد؛ باید تبعیت عملی کرد. اما تبعیت عملی، با تعقل، فهمیدن و شناختن حق و باطل تفاوت دارد.

تفاوت میان تعبّد در عقیده و عمل

انسان در دوران کودکی و تا یک مرحله‌ای، از دیگران تقلید می‌کند، اما به‌تدریج از مرحلۀ کودکی و خردسالی خارج شده و به مرحله‌ای می‌رسد که تعبّد می‌کند. البته منظور، تعبّد در عمل نیست. بحث ما فعلاً در مرحلۀ عمل نیست. بحث ما در مرحلۀ شناخت، فرقان و تشخیص حق و باطل است؛ اینکه چه چیزی درست و چه چیزی غلط است. تا یک مرحله‌ای، انسان در زندگی‌اش همین درست و غلط‌بودن را هم تعبّد می‌کند. نگاه می‌کند تا ببیند کسانی که به آنها اعتماد و علاقه دارد، چه می‌گویند؛ هر چه آنها می‌گویند: «درست است»، او هم می‌گوید: «درست است» و هر چه آنها می‌گویند: «غلط است»، او هم می‌گوید: «غلط است». این درست و غلط‌دانستن، با عمل‌کردن تفاوت دارد. بنابراین بعد از اینکه کمی بزرگ‌تر می‌شود و به مرز تعقل می‌رسد، عملکردش تغییری نمی‌کند؛ مرجع تقلیدش گفته است: «این کار را انجام بده یا آن کار را انجام نده!»، او هم همچنان مطابق نظر مرجع تقلیدش عمل می‌کند. البته او دائماً دارد تغییر می‌کند، فهم او مرتباً دچار تغییر می‌شود، دیدش باز می‌شود.

ما در مسئلۀ دیگری نیز دچار همین مشکل خَلط بین «عقیده» و «عمل» می‌شویم بنابر این باید آن را باز کرد و توضیح داد. کار مرجع تقلید چیست؟ کار او صدور فتوا است. فتوا می‌دهد، یعنی خبر می‌دهد. در حقیقت، کار او باید این باشد که از جعل الهی خبر دهد. کار رهبر که از او به ولی‌ فقیه تعبیر می‌کنیم، چیست؟ کار رهبر این است که حکم می‌دهد. حکم چیست؟ حکم، صدور رأی است؛ صدور رأی نسبت به عملکرد، اینکه همه باید چنین عمل کنند، مثلاً در قوانین راهنمایی و رانندگی. در کشور ما، قوانین راهنمایی و رانندگی نهایتاً به کجا بازمی‌گردد؟ به حکم «ولی فقیه» که رهبر است. ولی فقیه در آن کشور حکم صادر کرده است که این قوانین را اجرا کنید. سایر قوانین کشور نیز همگی در نهایت به کسی که حکم می‌کند، برمی‌گردد و احکام حاکم، احکام جاری کشور می‌شود.

کار حاکم، صدور حکم است، نه خبردادن از حکم. در حکم حاکم، خبردادن نیست، بلکه انشاء است. در حالی‌که کار مرجع تقلید، خبردادن است که به آن، «فتوا» می‌گوییم. او می‌گوید: «خدا چنین گفته است!»؛ خبر می‌دهد؛ نمی‌گوید: «من چنین می‌گویم!» اما کار رهبر این است که می‌گوید: «من می‌گویم که چنین عمل کنید!» نمی‌گوید: «خدا گفته است که چراغ قرمز، نشانۀ ایستادن است!» خدا که نگفته است که چراغ قرمز، علامت ایستادن است! ما خودمان جمعاً بنا را بر این گذاشتیم ‌که اگر چراغ قرمز شد، بایستیم. رهبر می‌گوید: «من حکم می‌کنم که چراغ قرمز، علامت ایستادن است. این حکم خدا نیست؛ این حکم من است، منتها بر شما واجب است که از من اطاعت کنید.» باید حساب رهبر و مرجع تقلید از یکدیگر جدا شود؛ مسائل مربوط به مرجع تقلید و حاکم شرع و اینکه کار هر کدام چیست، باید به صورت جداگانه بحث شود.

تمایز میان فتوا و حکم در مقام اطاعت

اگر بپرسند: «مسئله‌ای که در رساله نوشته‌شده، حکم کیست؟»، چه جوابی می‌دهید؟ می‌گویید: «حکم خداست!» قاعدتاً باید این‌گونه باشد. این اشاره به بحث‌های مرجعیت است. حالا دربارۀ این مورد می‌گویید: «حکم خداست!» اما اگر رهبری در کشور حکم صادر کند، این حکمِ کیست؟ مثلاً قبل از انقلاب، رهبر فرمودند: «باید شیرهای نفت را ببندید و اعتصاب کنید! شرکت نفت باید اعتصاب کند!» این حکم کیست؟ این حکم حاکم است؛ این دیگر حکم خدا نیست. باید این را بدانیم که این دو چه تفاوتی دارد. ممکن است بگوییم: «مگر نباید از هر دو اطاعت کرد؟ اگر باید از هر دو اطاعت کرد، دیگر چه فرقی می‌کند که حکم را حکم خدا بدانیم یا حکم حاکم؟! فرق ندارد!»

اطاعت از پدر و مادر هم واجب است. اگر پدر یا مادر چیزی گفت، باید از  آن ‌هم تبعیت کنیم. آیا آن هم حکم خداست؟ نه! آنکه دیگر حکم خدا نیست؛ حکم پدر و مادر است. مثلاً پدر یا مادر می‌گوید: «من راضی نیستم تو به این سفر بروی!» بنابر این قول که اطاعت پدر و مادر واجب است، آن سفر، سفر معصیت می‌شود. نماز هم که در سفر شکسته می‌شود، در این سفر شکسته نمی‌شود و باید نماز را تمام خواند. یعنی اطاعت از پدر و مادر لازم است، اما معنایش این نیست که حکم آنها، حکم خداست. خدا که نگفته است: «سفر نرو!» پدرت می‌گوید: «سفر نرو!» ممکن است پدرت اصلاً هیچ ارتباطی هم با خدا نداشته باشد؛ کاری با خدا نداشته باشد. ممکن است حتی مسلمان هم نباشد. این‌گونه نیست که فقط اطاعت از پدر و مادر مسلمان واجب باشد، بلکه اطاعت از پدر و مادر واجب است، هر چند مسلمان نباشند؛ هر چند یهودی باشند. آیا حکم یهودی، حکم خداست؟ نه! حکم خدا نیست؛ حکم پدر است، اما اطاعت از آن واجب است. نگو: «من نباید اطاعت کنم! من خودم می‌دانم که حکم پدر من، حکم خدا نیست. اصلاً خدا به او وحی نمی‌کند!» درست است که می‌دانی، اما معنایش این نیست که از او اطاعت نکنی؛ باید از او اطاعت کنی.

استقلال «فهم در مقام نظر» از «ضرورت تبعیت در مقام عمل»

اگر مرجع تقلید، مسئله‌ای را بیان کند و حاکم شرع حکمی را صادر، وجه مشترک بین این دو چیست؟ وجه مشترک این است که اطاعت از هر دو واجب است. مرجع فتوا می‌دهد، اطاعت از آن واجب است. حاکم شرع حکم می‌کند، اطاعت از آن هم واجب است. در این‌صورت ما دیگر برای چه فکر کنیم؟ دیگر عقل را می‌خواهیم چکار کنیم؟

باید بدانیم که حساب «تعقل» با «عمل» فرق دارد. مثلاً ممکن است در کشوری قوانینی وضع شود که نادرست باشد و شما هم بدانید که این قوانین نادرست است؛ مانند بسیاری از قوانین راهنمایی و رانندگی، که واضعان آنها بعداً متوجه نادرست‌بودن آنها می‌شوند و آنها را تغییر می‌دهند. مثلاً خیابانی را که یک‌طرفه است، دو‌طرفه می‌کنند؛ بعد می‌بینند که وضعیت خیلی خراب شد؛ همه‌چیز به‌هم ریخت! فرض کنیم شما هم قبل از اینکه آنها این کار را انجام دهند، می‌دانستید که این اتفاق می‌افتد. اما اطاعت از قانون راهنمایی و رانندگی به شما می‌گوید: «با اینکه می‌دانید که این قانون نادرست است، باید از آن تبعیت کنید.» اتفاقاً نفس لزوم اطاعت از قوانین راهنمایی و رانندگی، به‌طور ضمنی به شما می‌گوید: «لازم نیست بدانید! اصلاً بی‌خود کردید که می‌دانید! حق ندارید بدانید! فهمیدید که این قانون غلط است؟ خیلی کارتان خراب است! وامصیبتا‌! چه جرم بزرگی مرتکب شدید که فهمیدید!»

اما حساب فهمیدن، از اطاعت‌کردن جدا است. من می‌فهمم که پدرم دارد اشتباه می‌کند؛ می‌گوید: «به این سفر نرو!» اما چون اطاعت پدر واجب است، باید از او اطاعت کنم. پس برخلاف فهمم از او اطاعت می‌کنم، اما در همان‌حال، «می‌فهمم». فرض کنیم که پدرت گفت: «به این سفر نرو!» و تو هم می‌فهمیدی که او دارد بی‌خود می‌گوید و باید بروی؛ اصلاً این سفر خیلی خوب و مفید است. آیا به‌محض اینکه پدرت گفت: «نرو!»، فهم شما هم باید عوض شود و تغییر کند؟! آیا باید بگویی: «پس معلوم می‌شود که این سفر بد است!»؟ نه! فهم شما عوض نمی‌شود. اصلاً این حرف غلط است. فهم که با دستور عوض نمی‌شود. مثل این می‌ماند که کسی که اطاعت از او بر شما واجب است، به شما بگوید: «داخل این کاسه ماست است! بخور!» اما شما می‌دانید که در این کاسه ماست نیست، بلکه چیز دیگری است. اینجا می‌گوییم: «اطاعت واجب است!» اطاعت واجب است، یعنی چه؟ آیا به این معنی است که بگو: «در کاسه ماست است!»؟ نه! معنای اطاعت واجب است، این نیست که بگویی: «در کاسه ماست است!» بلکه معنایش این است که  آن را بخوری؛ با اینکه می‌دانی ماست نیست، اما آن ‌را باید بخوری. اطاعت از او واجب است. در این‌حال با اینکه می‌دانم کسی که اطاعت از او بر من واجب است، دارد اشتباه می‌کند، اما از او اطاعت می‌کنم.

مثلاً حاکم در مسئلۀ عید فطر و رؤیت هلال ماه شوال، می‌گوید: «فردا عید است!» اما شما می‌دانی که امروز عید است، چون خودت دیشب ماه را دیده‌ای؛ یقین داری. یقین داشته باش، اما وقتی حاکم حکم می‌کند، حکم او فرضی است که اطاعت از آن واجب است، در صورتی‌که اطاعت از حاکم را واجب بدانیم. فهم شما که تغییر نمی‌کند. حاکم می‌گوید: «فردا عید است!» شما خودت هلال ماه را دیده‌ای و می‌دانی که امروز عید است. فهم شما که تغییری نمی‌کند. اما اطاعت از حکم حاکم واجب است؛ شما باید فردا را عید بدانید و حساب عمل و عقیده را از هم جدا کنید.

نقش خودشناسی در بلوغ عقل و عقیده

خودشناسی می‌خواهد عقیدۀ ما را اصلاح کند. اگر عقیده اصلاح شود، خیلی چیزهای دیگر هم به‌تبع آن اصلاح می‌‎شود. «عقیده، اصل است.» ممکن است ابتدا به ذهنمان برسد که وقتی ما چنین مراجع تقلید بزرگواری داریم، خودشناسی به چکار ما می‌آید و به چه درد ما می‌خورد؟ وقتی رهبر به این عزیزی داریم، دیگر چه احتیاجی به خودشناسی داریم و با خودشناسی چه کاری می‌خواهیم انجام دهیم؟ کسی که چنین سؤالی برایش پیش می‌آید، اصلاً متوجه نیست که بحث کجاست! مسئلۀ مرجعیت و رهبری، رساله‌های عملیه، فتوا و حکم، به «عمل» مربوط است. خودت می‌گویی: «رسالۀ عملیه!» پس «تحصیل اعتقاد صحیح» و «شناخت حق و باطل»، حسابش از عمل جداست.

نزد خیلی‌ از علماء که بروید و بپرسید: «ما می‌خواهیم به کمال برسیم. چه کنیم؟» جواب می‌دهند: «به رساله‌های عملیه مراجعه کنید!» یعنی می‌گویند که رجوع به مراجع تقلید با رساله‌های عملیه‌شان کافی است! از رهبر هم نام نمی‌برند؛ فقط رسالۀ عملیه را می‌گویند؛ در حالی‌که احکام که فقط در رساله نیست. احکام دو قسم است؛ یک مجموعه فتوا و یک سری حکم. اما رجوع به رهبر را هم باید بگویند! بگویند: «به رساله‌های عملیه و احکام حکومتی رهبر، که حاکم شرع است، مراجعه کنید!» یعنی با همان مبنای خودشان، اگر بخواهند جواب کامل بدهند، باید رجوع به احکام رهبر را هم اضافه کنند. به‌طور کلی، حکم به عمل و به این مربوط است که «من چه کار کنم.» اما اینکه چه فکر و عقیده‌ای داشته باشم، حق و باطل چیست، درست و غلط کدام است، ارتباطی به مراجع تقلید، رساله‌های عملیه و احکام ندارد؛ یک برنامه، کلاس، جلسه و آموزش مستقل و جداگانه می‌خواهد.

بسیاری از علمای ما می‌گویند: «همین احکام شرعی را بگویید، کافی است!» در حالی‌که احکام شرعی کافی نیست و فقط به چگونگی عمل مربوط است. احکام، فروع دین است. پس اصول دین چه شد؟ عقیده کجا رفت؟ اینجاست که انسان در مسیر رشد خود، به مرحله‌ای می‌رسد که می‌خواهد اتخاذ عقیده کند؛ می‌گوید: «خودم می‌خواهم ببینم حق چیست، باطل چیست. می‌خواهم حق و باطل را بشناسم.» مرجع تقلید او هم همان مرجع قبلی است. همان اعمال بیرونی را دارد انجام می‌دهد. اما این مرحله، مرحلۀ درونی خودش است که دارد طی می‌شود؛ می‌گوید: «خودم می‌خواهم بفهمم! نمی‌خواهم در تشخیص حق و باطل تقلید کنم!» نه‌اینکه در احکام شرعی نمی‌خواهد تقلید کند، بلکه نمی‌خواهد در تشخیص حق و باطل تقلید کند.

البته کودکی که به این مرحله از رشد رسیده است، نمی‌تواند این‌گونه واضح و روشن منظور خود را بیان کند. اگر می‌توانست این‌گونه منظور خود را بگوید، دم او را نمی‌چیدند. عقلش نمی‌رسد که این‌گونه واضح، روشن و باز توضیح دهد و مطالب را از هم جدا کند. همه را با هم مخلوط می‌کند. ما باید عقلمان برسد؛ مسائل را برای او جدا و از هم تفکیک کنیم؛ حد و مرزها را مشخص کنیم؛ بگوییم: «کار خیلی خوبی می‌کنی؛ شما به مرحلۀ رشد، فکر و عقل رسیده‌ای! به بلوغ عقلی رسیده‌ای! الحمدلله! مبارک است!»؛ اول به او تبریک بگوییم. نه‌تنها نباید دم او را بچینیم، بلکه باید آن را آبیاری کنیم تا دم او رشد کند! از او مراقبت و حفاظت کنیم؛ به او آموزش دهیم؛ او را تربیت کنیم. منتها به او بگوییم: «در مقام فکر است که می‌خواهی ببینی عقیدۀ صحیح چیست. پس فکر و تحقیق کن! شک و تردید کن! سؤال کن! اینها همه مسیر رشد است. اما حساب عمل فرق می‌کند. در مقام عمل، باید تابع باشی و تقلید کنی. اگر در مسائل شرعی، حکم خدا را می‌خواهی بدانی، سراغ مراجع تقلید برو. اگر در مسائل حکومتی، احکام حاکم را می‌خواهی بدانی، سراغ حاکم برو.»

تمایز اصول از فروع دین و رابطۀ آنها با تعبّد و عقلانیت

در مورد فروع دین، بیان کردیم که «أَنَّ اَلْأَحْكَامَ مَأْخَذُهَا مِنَ اَلسَّمْعِ وَ اَلنُّطْقِ». اگر شما نهایت تعقل را به‌خرج دهید و دیگر کسی از شما عاقل‌تر نباشد، باز هم باید در مسائل، تقلید کنید. باید مراجعه کنید و ببینید خدا چه گفته و از هرچه خدا گفته است، اطاعت کنید. مثلاً می‌خواهید نماز بخوانید. آیا حالا که عقلت زیاد شده, خودتان می‌توانید از خودتان، شیوه‌ای برای نماز اختراع کنید؟! نه! باید ببینید خدا دوست دارد چگونه نماز بخوانید. خیلی که عاقل شوید، عبد خدا می‌شوید. حالا هنوز به آن‌جا نرسیدیم که اصلاً بیان کنیم که عقل چه می‌گوید و عبد چیست و چگونه عبودیت از درون تعقل بیرون می‌آید. این مسائل حالا کار دارد؛ آخرش است. وقتی به آخر رسیدید، تازه می‌بینید باید گوش کنید. به شما بگویند و شما گوش کنید. به شما می‌گویند: «حکم خدا این است»، شما هم می‌گویید: «چشم! اطاعت می‌کنم.»

البته ما الآن در مرحلۀ اعتقاد به خدا و اسلام نیستیم که دربارۀ اسلام و کفر صحبت کنیم. بلکه فعلاً بحث ما دربارۀ مسلمان‌ها است. به مخاطب مسلمان‌ می‌گوییم، اینکه می‌گویی: «من مسلمانم! به احکام عمل می‌کنم و از مرجع خودم تبعیت می‌کنم»، کافی نیست؛ کار تمام نشده است. حالا باید عقاید خودتان را تکمیل، اصلاح و خالص کنید؛ حق و باطل را بشناسید. این‌گونه نیست که هر کسی که مسلمان شد، سراغ رساله رفت و به آن عمل کرد، دیگر کارش تمام شده باشد! بیان کردیم که وقتی از علماء سؤال می‌کردند: «ما می‌خواهیم مراحل تکامل خودمان را طی کنیم. راهنمایی بفرمایید»،  آنها می‌گفتند: «رساله‌های عملیه کافی است!» بحث ما این است که آیا واقعاً رساله‌های عملیه کافی است؟ آیا دین، صرفاً همان فروع دین است؟ یا این دین، غیر از فروع، اصولی هم دارد؟ فروع دین فقط «فروع» دین است؛ و اصول دین، «اصول» دین.

اصول دین و داشتن اعتقاد صحیح به این معنا نیست که اگر از شما بپرسند: «خدا چند تا است؟»، بگویید: «یکی است!» یا که بگویید: «خدا، قیامت و … وجود دارد!» این که اصول دین نشد! ما دربارۀ اخلاص در عقیده و به‌دست‌آوردن عقیدۀ خالص صحبت می‌کنیم. «مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ[2]»، غیر از اخلاص در نیت است. اخلاص در عقیده این است که شما به‌دور از هر‌گونه شرک، یک عقیدۀ خالص ناب داشته باشید و در عقیده، موحد واقعی باشید. یعنی آن‌گونه که باید، خدا، قیامت، امامت و … را بشناسید. آیا ما آن‌گونه که باید، می‌شناسیم؟ همۀ مسلمان‌ها خدا را قبول دارند، آیا خدایی که آنها می‌شناسند، یک شکل و یک مدل است؟ نه! هر کسی خدا را به شکلی می‌شناسد؛ خدا را به‌صورتی برای خود تصوّر کرده است. اگر از آنها بپرسیم: «خدا کیست؟»، هر کس تعریفی از خدا می‌دهد. این مسئله باید درست شود. اگر حرف از قیامت بزنیم، همه می‌گویند: «قبول داریم!» اما اگر بپرسیم: «این قیامت کجاست؟»، یا نمی‌توانند جواب بدهند یا هر کسی چیزی می‌گوید. در اینکه قیامت کجاست، حتی بین علما هم اختلاف وجود دارد. از یکی از مسئولان صدا‌و‌سیما نقل کردند که گفته بود: «این منظومه‌ها و کهکشان‌ها ادامه دارد تا به‌جایی می‌رسد که دیگر تاریک است! ممکن است که قیامت آنجا باشد!» البته این مطلب را برای من نقل کردند؛ من خودم مستقیماً نشنیدم، اما نقل‌کنندۀ مطلب صادق و حاضر است. آن مسئول گفته بود: «قيامت در یک سیاه‌چاله است. سیاه‌چاله‌ها جاذبه دارند و همه‌چیز را به درون خودشان می‌کشند. همه داریم به درون سیاه‌چاله می‌رویم. «وَإِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ[3]» بازگشت همه به‌سوی خداست، یعنی همه داریم به درون این سیاه‌چاله‌ها می‌رویم!» این هم یک احتمال است! افراد دیگری هم هستند که در مورد چیستی قیامت، نظرهای دیگری داده‌اند.

دربارۀ اصول اعتقادی دین چنین می‌گوییم: «اول توحید؛ دوم عدل؛ سوم نبوّت؛ چهارم امامت؛ پنجم معادِ روز قیامت. الحمدلله دیگر عقاید ما کامل است! همه را گفتیم!» اما عدل چیست؟ اصلاً چه شد که عدل به‌عنوان یک اصل از اصول مذهب ما شناخته شد؟ چون عدل از اصول دین اسلام نیست؛ از اصول «مذهب عدلیّه» است که قسمی از عدلیّه، شیعه است. ما هستیم که قائل به عدل هستیم. وجه تمایز ما با برادران اهل سنت همین است. البته نه با همۀ آنها؛ چون در میان اهل سنّت هم عدلیّه وجود دارد. اصلاً در رساله‌های عملیه از این مطالب خبری نیست. از این صحبت‌ها نیست که توضیح بدهد؛ مطلب را باز کند تا معلوم شود که تکلیف چیست و انسان بتواند عقیدۀ صحیح اتخاذ کند.

کار خودشناسی این است که به شما یاد می‌دهد که چگونه عقیدۀ صحیح داشته باشید. عقیدۀ صحیح را به شما تحمیل نمی‌کند، بلکه به شما یاد می‌دهد که چگونه به عقیدۀ صحیح برسید. عقیدۀ صحیح در وجود خودتان است؛ خدا آن را به شما داده است. در اینجا تقلید راه ندارد، بلکه تنها فهم راه دارد. خودشناسی تو را به خودت مراجعه می‌دهد؛ می‌گوید: «خودت را پیدا کن! همۀ حقایق درون خودت است! اگر بخواهی که با بیرون هم رابطه‌ای داشته باشی، باز باید از خودت شروع کنی و آن ‌را در خودت پیدا کنی.»

جهل انسان به خودِ خویشتن

آیا انسان عقیدۀ صحیح ندارد؟ آیا ما خودمان را نمی‌شناسیم؟ چگونه ممکن است که ما خودمان را نشناسیم؟ خیلی عجیب است که انسان خودش را نشناسد. ما می‌خواهیم از خودشناسی شروع کنیم. می‌گوییم: «خودت را بشناس!» قرآن می‌فرماید:

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ[4]»

بر شما باد خودتان! اینکه دیگر گفتن نداشت! خودم که خودم را می‌شناسم! باید به من بگوید: «برو یکی دیگر را بشناس!» همۀ گرفتاری‌های ما از اینجا شروع می‌شود که خودمان را نمی‌شناسیم و این از عجایب خلقت بشر است.

در ادبیات عرب، مثالی است که در طلبگی، آن ‌را می‌خوانیم و در مورد شخصی به نام هبنّقه است. در مورد کلمۀ احمق، که بر وزن افعل است و باید صفت تفضیلی باشد، معنایش تفضیلی نیست. در واقع احمق در عربی، به‌معنای نفهم است و نه نفهم‌تر. به‌صورت کلی در زبان عربی وقتی لفظی بر وزن افعل می‌آید، صفت تفضیلی می‌شود، یعنی «تر» در کنار آن صفت می‌آید. اما در مورد کلمۀ احمق، این‌گونه نیست. البته موارد دیگری هم مانند کلمۀ احمق به‌عنوان استثناء وجود دارد که معنای تفضیلی ندارد. کلمۀ احمق نیز استثنائاً در یک‌جا به‌معنای نفهم‌تر بکار رفته است و آن هم در مورد این ضرب‌المثلی است که در مورد هبنّقه گفته‌اند؛ هبنّقه کسی بود که خودش را گم کرده بود. می‌گفت: «من چه کسی هستم؟» خودش، خودش را گم می‌کرد. می‌گفت: «من تو هستم؟ یا تو من هستی؟» مثل اینکه کسی هر روز بگوید: «من حسن هستم یا حسین؟! من تقی هستم یا نقی‌؟! من چه کسی هستم؟!»

هبنّقه برای حل مشکلش ضمن مشورت پرسیده بود: «چکار کنم که خودم را پیدا کنم؟» به او گفتند: «شب که می‌خواهی بخوابی، یک کدو به گردن خود ببند؛ وقتی صبح بلند شدی، اگر دیدی که این کدو به گردن خودت است، بدان که تو خودت هستی! اگر دیدی که کدو به گردن بغل دستی تو است، بدان که او خودت است!» چقدر جالب است! وقتی می‌خواهند کسی را در زبان عربی مثال بزنند و بگویند خیلی نفهم است، می‌گویند: «أَحْمَقُ مِنْ هَبَنَّقَةَ» این از هبنّقه هم نفهم‌تر است! قرآن راجع به انسان چه می‌گوید؟ «إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا[5]» این انسان، خودِ هبنّقه است. چون دیگر احمق‌تر از هبنقه نداریم! جهول است یعنی خیلی جاهل است. آنقدر جاهل است که خودش، خودش را نمی‌شناسد! البته این مطلب را باید در آینده باز کنیم و بگوییم اینکه انسان خودش را نمی‌شناسد، به چه معناست؛ و چطور می‌شود که انسان خودش را نشناسد؟!

وَ صَلَّی‌اللهُ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ نَبِیِّهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ تَسْلِیماً

پایان جلسۀ دوم

دوره‌ی بیست و ششم خودشناسی – استاد حسین نوروزی                        https://khodshenasi.me


[1]. وسائل الشیعه، ج 27، کتاب القضاء، باب ۶، ح ۳۸.

[2]. «فَادْعُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ. پس خدا را بخوانيد در‌حالى‌كه تنها براى او در دين اخلاص مى‌ورزيد، اگرچه كافران را خوشايند نباشد.» سورۀ غافر، آیۀ 14.

[3]. «وَلِلَّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَإِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ. و فرمانروايى آسمانها و زمين از آن خداوند است، و صیرورت به سوى خداوند است.» سورۀ نور، آیۀ 42.

[4]. «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لَا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ. اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، به خود پردازيد. اگر شما هدايت يافته‌ايد، آنان كه گمراه مانده‌اند به شما زيانى نرسانند. بازگشت همۀ شما نزد خداست، تا شما را به آن كارها كه مى‌كرده‌ايد آگاه گرداند.» سورۀ مائده، آیۀ 105.

[5]. «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا. ما اين سپرده را بر آسمان‌ها و زمين و كوه‌ها بنموديم، پس از برداشتن‌اش سر باز زدند و از آن ترسيدند. ليك انسان آن را برداشت كه او ستم‌كار و نادان بود.» سورۀ احزاب، آیۀ 72.

0
26
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده