خودشناسی
دورۀ بیست و ششم – جلسۀ ۳
استاد حسین نوروزی
حقیقت خودشناسی
و تسلیم در برابر جریان خلقت
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
محبت به حقیقت ناشناختۀ درونی
در جلسات پیشین، بحث در باب اهمیت خودشناسی بود و اینکه همۀ ما به علم خودشناسی نیاز داریم چون هیچیک از ما خودمان را آنگونه که باید، نمیشناسیم. همۀ ما حب به ذات داریم؛ خودمان را دوست داریم. گاهی گفته میشود: «آنچه که از اهمیت فوقالعاده، اساسی و ریشهای برخوردار است، این است که ما محبت پیدا کنیم، نه معرفت. اگر محبت پیدا شد، معرفت هم به دنبال آن میآید. محبت بر معرفت، مقدم است. پس باید به دنبال محبت باشیم و کاری کنیم که محبت در ما بیشتر شود.»
جواب این گفته آن است که بله، محبت اصل و ریشه است و نیز بسیار مهم است، اما این محبت در ما از پیش وجود دارد و همۀ ما خودمان را دوست داریم. چیزی که کم و جای آن خالی است، معرفت است، این است که ما «خودمان» را نمیشناسیم تا بتوانیم به خودمان خیر برسانیم و به خودمان محبت کنیم. دوستداشتنِ خود، همان «خودخواهی» است. همه «خودخواه» هستیم، اما «خودشناس» نیستیم. همگی ما شبانهروز در حرکت و تلاشیم، یعنی خودمان را دوست داریم و بهخاطر خودمان حرکت میکنیم. دوستداشتنِ خود یعنی گرایش، شوق و میل به خود؛ میلی که در درون ما، به «خودِ ما» وجود دارد و ما را در بیرون، به حرکت واداشته است. اگر دقت کنیم، میبینیم که تکتک اعمالی را که در بیرون انجام میدهیم، در نهایت به خودمان برمیگردد.
اگر از ما بپرسند: «چرا غذا میخوری؟»، میگوییم: «چون گرسنهام؛ میخواهم سیر شوم!». «چرا میخوابی؟»، «چون خوابم میآید!» و نیز: «چرا کار میکنی؟ چرا درس میخوانی؟ چرا ورزش میکنی؟»، دربارۀ هر فعالیتمان که سؤال کنند، میبینیم محور اصلیاش خود ما هستیم، حتی وقتی که شما برای دیگری کار میکنید.
فرض کنید که شخصی رانندۀ وسیلۀ عمومی است و مسافرها را از اینطرف به آنطرف، جابهجا میکند. از او میپرسند: «چرا این مسافرها را جابهجا میکنی؟ خودت که آن طرف شهر کاری نداری، این مسافرها را برای چه میخواهی آنجا ببری؟!». راننده در ظاهر دارد برای دیگران کار میکند. میخواهد آنها را جابهجا کند. خودش که نمیخواست جایی برود. مسافر تقاضا کرد و گفت: «من را آن طرف شهر برسان!» این هم گفت: «بیا بالا تا برسانمت!». اگر از او بپرسند: «چرا داری او را میبری؟»، میگوید: «برای اینکه پولی بهدست بیاورم و مخارجم را تأمین کنم.» میبینیم که این فرد، در اصل به خودش محبت دارد. خودش را دوست دارد. حتی اگر کسی کار خیری برای دیگری انجام دهد و پول هم نگیرد، اگر از او بپرسید «چرا این کار خیر را کردی؟ مگر میخواهی از او پول بگیری؟!» میگوید: «نه! پول نمیخواهم بگیرم، ولی ثواب دارد.» ثواب دارد، یعنی یک چیزی در عالم آخرت نصیبش میشود. پس چنین کسی هم دارد برای خودش کار میکند.
وقتی برای خودت فعالیت میکنی، برای خودت کار میکنی. اما زمانی هم که برای دیگران فعالیت میکنی، باز هم برای خودت کار میکنی. از همۀ اینها بالاتر این است که شما در جهت منافع دیگران، از خودت گذشت و فداکاری به خرج بدهی و از جان، مال و وقت خود برای دیگری بگذری. اگر در این شرایط، از شما بپرسند: «چرا گذشت میکنی؟»، باز میبینی که در نهایت میخواهی چیزی نصیب خودت شود. خیلی هم که تلاش کنی اسم خودت را نیاوری، میگویی: «گذشت و فداکاری خوب است!» اگر سؤال کنند: «چرا خوب است؟ یعنی چه که خوب است؟ خوببودن را معنا کن!» میگویی: «خوببودن وضعیتی است که برای من منفعت معنوی و ثواب آخرتی دارد؛ ارزشمند است!» این ارزش برای کیست؟ این ارزش برای شماست که این کار خوب را انجام دادی. اگر هم از کلمۀ خوب استفاده نکنی و بگویی: «این کار فی حد نفسه، کمال است و کار انسانی است»، سؤال میکنند: «چه شد که شما کار انسانی انجام دادی؟»، میگویی: «برای اینکه من انسان هستم! انجام کار انسانی برای من که انسان هستم، کمالآور، ارزشمند و لذتبخش است!». این چنین پاسخی نشانگر نهایت خالصبودن انسان است.
اگر کسی خیلی خالص باشد، اینگونه جواب میدهد؛ میگوید: «من نمیتوانم کار خیر و انفاق نکنم! نمیتوانم دستِ دهنده نداشته باشم! نمیتوانم بذل و جود نداشته باشم! نمیتوانم ایثار و فداکاری نکنم! وقتی این کارها را انجام میدهم، لذت میبرم؛ کیف میکنم؛ خستگیام در میرود؛ حالم جا میآید.» حال چه کسی جا میآید؟ «حال من جا میآید.» انسان هر چه تلاش کند که از این «من» نجات پیدا کند که در کار نیاید، نمیشود. خوب که دقیق شوی، میبینی که این «من» و حب به این «من» در خودت وجود دارد؛ خودت را دوست داری.
اگر بخواهیم خیلی خالص باشیم؛ مسئلۀ انسانی را هم کنار بگذاریم و سراغ خدا برویم، میگوییم: «خالصاً للّه و فقط برای خدا کار میکنم.» خالصاً للّه یعنی چه؟ انجامدادن کار برای خدا یعنی چه؟ آیا خدا به کار من احتیاج دارد؟ نه! احتیاج ندارد. پس اینکه برای خدا کاری را انجام دادم هم، به این برمیگردد که کار را برای خودم و آخرت خودم انجام دادم. برای خدا انجام دادم، یعنی کاری کردم که خدا از من راضی باشد؛ برای خشنودی خدا از من. خدا از چه کسی راضی باشد؟ خدا از «من» راضی باشد. اگر خدا از من راضی نباشد، چه میشود؟ برای «من» خیلی بد میشود. اگر خدا از من راضی باشد، چه میشود؟ برای «من» خیلی خوب میشود.
معرفت به خود، هدف و مقصد انسان
«رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ[1]»؛
«يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ … فَادْخُلِي فِي عِبَادِي وَادْخُلِي جَنَّتِي[2]»
نهایت اخلاص این است که برای خودت کار کنی. این مرتبۀ آخر اخلاص است. دیگر بالاتر از این معنا ندارد. دیگر هیچچیز باقی نمیماند. یعنی خداوند متعال انسان را بهگونهای خلق کرده که به او یک «من» داده است. این «من»، همیشه با اوست و خود انسان، «منِ خودش» را وجدان میکند؛ مییابد که من هستم، من میخواهم، من دوست دارم، من عمل میکنم، من سخن میگویم، من میفهمم، من میبینم. شما هر کاری کنید، یک من کنار آن وجود دارد. اگر این حب به من و خودخواهی را از انسان بگیرند، انسان دیگر انسان نیست؛ به سنگ و جماد تبدیل میشود. چیزی که انسان را حرکت میدهد و به او انگیزه میدهد که حرکت و تلاش کند، قدم بردارد، زندگی کند و در طول زندگی رشد کند و به کمال و سعادت برسد، همین حب به ذات است. اولین و بالاترین نعمتی که خدا به ما عنایت کرده، همین حب به ذات است که اگر نباشد، دیگر انسان، و حرکت، زندگی، کمال و هدف او هم بیمعنا میشود.
حب به ذات چیزی نیست که نیاز داشته باشیم آن را ایجاد کنیم، حب به ذات در همۀ ما وجود دارد. اگر حب به ذات در ما وجود نداشت که الآن اینجا نبودیم. همۀ ما خودمان را دوست داریم و میخواهیم به «کمال خودمان» برسیم. بر این مبنا، هدف ما هم در خود ما است. کسی که همۀ زندگیاش و تمام حرکات و سکناتش در طول زندگی، حول محور خودش است، چنانکه اگر از او بپرسند: «چه کار میکنی؟» میگوید: «میخواهم به خودم و کمال و سعادت خودم برسم! میخواهم خوشبخت بشوم!»، پس سعادت و کمالش هم، در خودش است. از خودش شروع کرده است و میخواهد به خودش برسد. یعنی هدفش هم در خودش است.
هر حرکتی یک مبدأ دارد و یک منتها که اسم آن منتها، هدف است. «هدف»، نقطۀ مقابل «مبدأ» است. مبدأ حرکت شما از خودت شروع میشود. چه چیزی باعث شد که حرکت کنی؟ خودت، محبت و علاقۀ به خودت. کجا میخواهی بروی؟ این حرکت برای چیست؟ به کجا میخواهی برسی؟ به کمال و سعادت خودت. مبدأ خودت هستی، مقصد هم خودت هستی. اصلاً میشود غیر از این ممکن باشد؟ جز این، قابلتصور نیست. اگر خودم نباشم، دیگر چه چیزی باقی میماند؟ بنابر این اگر مبدأ و مقصد را از خودت جدا کنی، دیگر هیچچیز باقی نمیماند؛ همهچیز پوچ و بیمعنا میشود و معقول نیست.
مبدأ و مقصد که وجود دارد، حرکت هم که هست. دوستداشتن خودت، انگیزه میشود که راه بیفتی و حرکت کنی؛ دوستداشتن خودت، موتور محرک شما برای حرکت در جادۀ زندگی میشود. خیلی سال است که همۀ ما راه افتادهایم. اما مشکل ما در کجاست؟ حرکت ظاهری ما که از یک یا دو سالگی شروع شد و راه افتادیم و تا حالا هم داریم راه میرویم. از همان موقع وقتی از ما میپرسیدند: «کجا میخواهی بروی؟ چرا این کارها را داری میکنی؟ برای چه به مدرسه میروی؟ برای چه درس میخوانی؟» میگفتیم: «میخواهم رشد کنم! میخواهم به جاهایی برسم! خواستههایی دارم!». اما وقتی که انسان، خودش همزمان «مبدأ»، «مقصد» و «حرکت» است، کمبودش در کجاست؟ چرا اینگونه به در و دیوار میخورد؟ چرا گیج است؟ چرا هر کسی یکطور است و دارد یک راه را میرود؟ چرا راههایمان این همه با هم اختلاف دارد؟ چرا اینقدر با هم دعوا داریم؟ بر سر چه چیز با هم دعوا میکنیم؟ همۀ این مشکلات، به آن دلیل است که خودمان را نمیشناسیم. به خودمان «معرفت» نداریم؛ نه اینکه به خودمان «محبت» نداریم. اگر من شما را دعوت به محبت کنم، آیا مشکل حل میشود؟! آیا شما کمبود محبت دارید؟! البته شاید کسانی که بیماریهای خاص روانی دارند، کمبود محبت داشته باشند. این افراد از مسیر زندگی به انحراف کشیده شدهاند؛ مایۀ اولیهای را که خداوند متعال در نهاد آنها قرار داده، از دست دادهاند؛ عقل و درکشان زائل شده است؛ سلامت روان آنها از بین رفته است. آنها را باید درمان کرد. اما در برابر دیگران، با گفتن اینکه محبت داشته باش، مشکل فرد حل نمیشود زیرا در او محبت هست، اما معرفت نیست.
خودشناسی و یافتن گمشدۀ حقیقی انسان
همۀ ما میخواهیم به کمال خودمان برسیم. این در ذات، فطرت و نهاد ما است؛ اما سعادت و هدف نهایی خودمان را نمیشناسیم؛ نمیدانیم کجاست. در اینجا بازهم به موضوع خودشناسی و اهمیت خودشناسی برمیگردیم. اگر خودمان را بشناسیم، مسائلِ دیگر حل شده است. در انسان هر چه باید باشد، هست. فقط یک چیز نیست و آن هم «نشناختن خود» است. نمیدانیم چه باید بخواهیم، واقعاً چه میخواهیم، کمال ما در چیست، سعادت ما در کجاست. اینها مسائل مربوط به خودشناسی است و پرسش اساسی آن که: «من چه موجودی هستم؟»
«ز کجا آمدهام آمدنم بهر چه بود / به کجا میروم آخر ننمایی وطنم[3]»
آیا من دنیایی هستم؟ برزخی هستم؟ قیامتی هستم؟ مادی هستم یا معنوی؟ چه میخواهم؟ یک فرد در مسیر کسب مال میافتد؛ میگوید: «اگر من به پول برسم، به همهچیز رسیدهام!» دیگری در مسیر پست و مقام میافتد؛ میگوید: «اگر من به پست و مقام خوبی برسم، به همهچیز رسیدهام!» دیگری در مسیر شهوت، خوردن، خوابیدن، علم، تحصیل و… میافتد. هر کس در مسیری میافتد. اما بعد از مدتی دوندگی، تلاش و زحمت، میبیند آن چیزی که در اصل به دنبالش میگشت، پیدا و نتیجه حاصل نشد.
همۀ ما گمشده داریم. این گمشدۀ ما چیست؟ نمیدانیم چیست، اما اسم آن را گمشده گذاشتهایم. آن را نمیشناسیم و نمیدانیم که این چیزی که «نمیدانیم»، چیست؟ پاسخ را باید از بیرون به ما بگویند. باید آن را به ما معرفی کنند و بگویند: «ای انسان! تو گمشده، کمبود و نقصی داری که خودت هم نمیدانی چیست. نقص تو از مقولۀ «دانستن» است. باید چیزی را بدانی اما حتی نمیدانی که آن چیز، «چیست» تا دنبال دانستن آن و رسیدن به آن بروی.»
حرکت خودبهخودی در نظام خلقت دنیا
این مرحله، مرحلۀ «بیداری» است که به ما توجه بدهند و بگویند: «چیزی که تو باید دنبال آن باشی، چیزهایی که الآن به دنبالشان هستی، نیست! خیال میکنی این چیزهاست. اما اینها صرفاً زندگیای است که باید باشد.» تمام دنیا با همۀ محتویات آن و همۀ خواستههای دنیایی شما، از پول، ثروت، مقام، شهرت، خانه، زندگی، زن، فرزند، راحتی و… هر چه را که فرض کنید، همگی مثل قلب شماست که دارد در بدنت میتپد. تمام دنیا مثل قلب میتپد، حرکت میکند، «میشود»؛ «در حال شدن و انجام» است. چرخِ فلک در کار است. چه تو بفهمی و چه نفهمی، در کار است و دارد میچرخد. قلب شما دارد میتپد. چه بفهمی و چه نفهمی، میتپد. چه بیدار باشی و چه بخوابی، قلب کار خود را انجام میدهد. منتظر شما نمیشود که به آن دستور بدهی یا برای آن تدبیر و برنامهریزی کنی. هیچ کاری به شما ندارد. دارد کار خودش را میکند.
زندگیکردن در این عالم دنیا، مثل تپیدن قلب است. مثل فعالیت بدن شما است؛ شما اصلاً در جریان نیستی که در بدنت چه میگذرد، چه خبر است. خودش دارد انجام میشود. اصطلاحاً گفته میشود: «کار دست خداست.» دنیا دست ما نیست، دست خداست. دارد خودش انجام میشود. میگویی: «من نقشی ندارم؟!» چرا! تو هم نقش داری. تو هم بهعنوان عضوی از اعضای این مجموعه نقش داری. مانند قلب شما که اعضای مختلف دارد؛ بطن راست، بطن چپ، دریچه و رگهای مختلف دارد که هر کدام از آنها نقشی دارند و در حال ایفای نقش خودشان هستند. شما هم نقشی را که به شما داده شده است، ایفا میکنی؛ چه بخواهی، چه نخواهی! وقتی هم که بگویی: «نمیخواهم!»، به یک شکل دیگر داری نقش خودت را ایفا میکنی.
این عالم طوری ساخته شدهاست که هر کاری انجام بدهی، داری نقش خودت را ایفا میکنی. در این سیستم برای شما با هر تصمیمی که بگیری، جایگاهی تعیین شده است؛ آن کار دارد انجام میشود. اینگونه نیست که بگویی: «چون من تصمیم گرفتم، این عالم دارد میچرخد!» این عالم دارد میچرخد، تو هم در آن هستی. بدن شما در حال فعل و انفعال، حرکت و کار در درون شماست. این بدن کار میکند که چه اتفاقی بیفتد؟ این بدن دارد کار میکند که شما «به فکر خودت» باشی، حرکت کنی، راه بیفتی و معرفت پیدا کنی. قلب تو، کبد تو، کلیۀ تو، جهاز هاضمۀ تو و همۀ اجزای درون بدن تو، اینگونه کار میکنند. عالم بیرون هم همینگونه است.
«ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند / تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری[4]»
غفلت از چه چیزی؟ غفلت از چه کسی؟ چرا در کاری که به ما مربوط نیست، دخالت میکنیم، اما به کاری که به ما مربوط است، توجه نمیکنیم؟
ادارۀ این عالم به ما مربوط نیست. گردش چرخِ فلک به ما ربطی ندارد. مدیریت دنیا به ما چه ربطی دارد؟! خدا گفته است: «من این عالم را خلق کردم تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری!» یعنی به فکر خودت باش! خودت را بشناس! بفهم برای کجا آفریده شدهای. این دنیا اسباب و وسایل است. کل آن، وسیله است. یعنی مایۀ زندهبودن توست که زنده باشی تا راه خودت را طی کنی؛ رشد کنی و به کمال برسی. جنین در شکم مادر، چکار میکند؟ «رشد» میکند. آیا حرکت رو به رشدی که جنین در شکم مادر دارد، به خودش ربط دارد؟ حرکتی است که دارد انجام میشود؛ نه به خودش ربط دارد، نه به پدر و مادرش! اصلاً مادرش نمیداند این جنین دختر است یا پسر. نمیداند که این اعضا و جوارح این جنین چگونه دارد تشکیل میشود، چه کسی دارد این اعضاء را درست میکند؟ آیا سالم است یا نیست؟ مادر از هیچ چیز خبر ندارد. هستی دارد کار خودش را انجام میدهد.
تسلیم در برابر جریان خلقت و کسب آرامش
اگر قرار باشد که همۀ فکر و ذکر جنین، این باشد که خودم کاری کنم که اعضاء و جوارحم درست شکل بگیرد، نمیشود. به او میگویند: «به تو چه ربطی دارد؟! تو اصلاً به این کارها چه کار داری؟! تو همینطور بخواب. الآن وقت خوابیدن تو است. بخواب تا متولد شوی؛ به وظیفهات عمل کن.» وظیفۀ جنین چیست؟ وظیفۀ او این نیست که کاری کند. وظیفۀ او تنها این است که بخوابد. جنین از طریق بند ناف و تغذیه از غذای مادر – که آن هم ربطی به مادر ندارد- رشد میکند. مگر خود مادر میتواند غذا نخورد؟! مادر خودش دنبال غذا میگردد؛ هر گوشهای غذا پیدا کند، در دهانش میگذارد. بدنش کار میکند و این غذا به مواد مورد نیاز بدن جنین تبدیل شده، توسط ناف به او منتقل میشود و جنین هم تغذیه میشود. وقتی که نوزاد به دنیا میآید، باز هم به او میگویند: «تو به وظیفهات عمل کن! چه کار داری که چه کسی باید به تو غذا بدهد؟ از کجا بیاورد به تو بدهد؟ چه باید بدهد؟» آیا بچه اصلاً راجع به این چیزها فکر میکند که چه چیزی بخورم؟! آیا به این فکر میکند که شیر حتماً باید باشد؟! یکی دیگر راجع به چیزی که تو باید بخوری، فکر میکند. دیگری شیر را در جایی که باید قرار بدهد، قرار داده است. او به تو آموزش داده که باید ناخودآگاه شیر را بمکی. همۀ اینها بهصورت خودکار انجام میشود. پس ما داریم وقت خودمان را صرف چه چیزی و کجا میکنیم؟!
به همین راحتی تمام شد. دوران جنینی گذشت. جنین نُه ماه در شکم مادر بود؛ دیگر تمام شد! فکر کردن و غصهخوردن ندارد. آیا تمام نشد؟! چرا دیگر! تمام شد. از داخل شکم مادر مردیم. دوران شیرخوارگی هم تمام شد و از آن دوران هم مردیم. میگویی: «نه! خیلی مهم است! من باید حواسم را جمع میکردم؛ میخواستم راه بروم!» راه رفتی! مگر چه خبر بود؟! چه اتفاقی افتاد؟! زحمت و زور و فشار نداشت. میگویی: «نه آقا! مهم است! آدم باید زبان مادری را یاد بگیرد.» مگر شما چقدر غصه خوردی که زبان مادریات را یاد بگیری؟ چقدر زور زدی؟ چقدر فشار آوردی؟ هیچ! من که اصلاً هیچ چیز یادم نمیآید. تمام شد. میگویی: «خیلی سخت است!» بله! خیلی سخت است، اما من که هیچ چیز یادم نمیآید. چه زمانی میفهمی که سخت است؟ الآن که به آن فکر میکنی، به خیال خودت میفهمی. در حالیکه نمیفهمی؛ خیال میکنی که میفهمی! میگویی: «خیلی سخت است! الآن اگر بخواهم یک زبان خارجی یاد بگیرم، پدر من در میآید تا این زبان را یاد بگیرم!» خودت هم تعجب میکنی از اینکه زبان مادری را به این قشنگی یاد گرفتهای. درحالیکه وقتی دیگران میخواهند زبان مادری شما را یاد بگیرند، باید اینقدر زحمت بکشند. شما یاد گرفتی، بدون اینکه غصه بخوری و فکر کنی. به این میگویند زندگی دنیا.
با دنیا باید اینگونه برخورد کرد. بگذار راه خودش را برود. دارد میرود؛ زندگی دارد میچرخد. باز نگو: «پس یعنی ما هیچ نقشی نداریم؟!» بله تو هم نقش داری! اما چرا زور میزنی؟ من میگویم: «چرا غصه میخوری؟ چرا اینقدر فکر میکنی؟ چرا زانوی غم به بغل گرفتهای؟» دنیا دارد میچرخد، تو هم با آن بچرخ. من که نمیگویم: «نچرخ!» میگویم: «رها کن!» نگو: «حالا من این زبان مادری را چگونه یاد بگیرم؟! من الآن دارم چهار دستوپا راه میروم، حالا چطور بلند شوم و روی دو پا راه بروم؟!» روی دو پا راهرفتن برای کودک خیلی سخت است، دائماً زمین میخورد. شما این همه زمین خوردی، اصلاً یادت میآید؟ دیدی که کودک وقتی زمین میخورد، گریه میکند؟ به او میگویند: «چیزی نیست! بزرگ میشوی، یادت میرود!» یعنی: «رها کن! مهم نیست! خیال میکنی حالا که زمین خوردی، چه شده؟!»
حالا که ما کمی بزرگتر شدهایم، خیال میکنیم که ما باید این عالم و جهان بشریت را اداره کنیم. ببینید چه شعارهایی میدهیم، چه بحثهایی میکنیم، چه گرفتاریهایی برای خودمان درست کردهایم؛ میخواهیم دنیا را آباد کنیم. اگر از ما بپرسند: «اینکه میخواهی دنیا را آباد کنی، یعنی میخواهی دنیا چگونه بشود؟»، ما میگوییم: «اینگونه بشود، آنگونه بشود. همۀ خواستههای خود را که کنار هم بگذاریم، میبینیم که این اصلاً دیگر دنیا نیست! این کارهایی که ما میخواهیم انجام بدهیم، اگر در دنیا اتفاق بیفتد که دنیا دیگر دنیا نیست، بهشت است. ما میخواهیم کارهایی کنیم که خدا راهی برای آن قرار نداده است؛ نباید باشد؛ نمیشود؛ اصلاً صلاح نیست که انجام شود.
ما میخواهیم دنیا را «ویران» کنیم. ویرانی دنیا به این چیزهایی نیست که الآن وجود دارد. دنیا محل فساد و خرابی است. خرابکردن این خرابی، یعنی «اصلاح دنیا»، باعث «خرابی دنیا» میشود. بنابراین در یک روایت داریم که اگر همۀ مردم عاقل شوند، دنیا ویران میشود[5]. اینکه در دنیا همۀ مردم عاقل شوند، یعنی همه بزرگ شوند؛ دیگر هیچ کودکی وجود نداشته باشد؛ هیچ بازی و کار بچگانهای وجود نداشته باشد؛ هیچ ظلم و ستمی نباشد، این دیگر دنیا نیست؛ اینگونه دنیا ویران میشود.
کجا داریم میرویم؟ گمشدۀ ما چیست؟ آیا دنیاست؟ اگر از کودک بپرسند: «گمشدۀ تو چیست؟»، ممکن است بگوید: «این است که بتوانم روی دو پایم راه بروم!» شما به او چه میگویید؟ میگویید: «اینکه چیزی نیست! بزرگ میشوی و اصلاً یادت میرود که چطوری راه رفتی! چطوری زمین خوردی! چه کسی دستت را گرفت یا نگرفت!»
اهمیت آسان گرفتن دنیا و رسیدگی به آخرت
کسانی که مرحلۀ دنیا را طی کردهاند، وقتی به ما نگاه میکنند و میبینند که اینگونه داریم غصۀ دنیا را میخوریم، فقط به ما نگاه میکنند و میخندد. میگویند: «این بچهها را ببین! بچۀ دوساله هم غصه نمیخورد، اما اینها که بزرگ شدهاند و به خیال خودشان آدم شدهاند، دارند اینگونه غصۀ دنیا را میخورند؛ مثلاً غصۀ اینکه چطور پول دربیاورند، چطور بخورند، چطور بخوابند، کجا بنشینند.»
«گفت آسان گیر بر خود کارها، کز روی طبع / سخت میگردد جهان بر مردمان سختکوش[6]»
طبیعتِ عالم اینگونه است. سخت میگیری؟ دنیا هم سخت میگیرد. بیست سال است که میخواهد زن بگیرد! بیست و پنج سال است که میخواهد شوهر کند! کسی چهل سال است که میخواهد سیگار را ترک کند، بعد میگوید: «من که سیگاری نیستم!» چند سال است که میخواهد برق خانۀ ما را درست کند و هر دفعه که میآید، میگوید: «درست میکنم!» صحبت چند هفته و چند ماه نیست! چند سال است! آنقدر نمیکند که آخر خودم بلند میشوم و به هر جانکندنی است، یک طوری آنرا درست میکنم. خیلی کارها اینطوری شده است. فرد گفته «میآیم!» اما نیامده است. من که به کسی زور نمیگویم. میگویم: «لابد کار دارد دیگر! تا وقتش نشود، نمیشود!» با زور که درست نمیشود. هر چیزی باید وقتش برسد. تا وقت آن نرسد، درست نمیشود. آخرش خودم کمی فکرم را به کار میاندازم؛ بررسی میکنم و آن را درست میکنم. همیشه همینگونه بوده است؛ بعد هم درست شده است. آن موقع هم که درست نبود، به جایی برنمیخورد. سخت میگیریم. شما خیال میکنید اگر مثلاً در این مسجد این آجرهای نما نبود، ما نمیتوانستیم نماز بخوانیم؟! اگر فرشها نبود، نمیشد نماز خواند؟! اگر این لوستر نبود، نمیشد نماز خواند؟! چرا! میشد. همهچیز همینطور است. «شد، شد؛ نشد، نشد.»
«جهان به کامم اگر شد که شد، نشد که نشد / سپهر رامم اگر شد که شد، نشد که نشد»
صحبت این نیست که کار دنیا مهم است و ما باید آن را رها کنیم. صحبت این است که اصلاً مهم نیست. اگر دیدی که نمیتوانی آن را رها کنی، بدان که هنوز نفهمیدی که مهم نیست. تا وقتی هم که نفهمیدی، آن را رها نکن؛ سفت و محکم بگیر؛ برای دنیا سختکوش باش؛ آنقدر سخت بگیر که دنیا به تو سخت بگیرد؛ چنان تو را به زمین بزند تا خودت متوجه شوی که چهبسیار افرادی که آسان گرفتهاند و خیلی هم خوش هستند، اما تو اینقدر سخت گرفتهای و باز هم ناخوش هستی.
امام صادق علیهالصلاة و السلام فرمود: «عَلِمْتُ أَنَّ رِزْقِي لَا يَأْكُلُهُ غَيْرِي[7]»، یقین کردم که روزی من از گلوی غیر من پایین نمیرود؛ «فَاطْمَأْنَنْتُ» پس خیالم راحت شد! رهایش کردم. اگر روزی من باشد، خودش میرسد. اگر نرسیده، پس روزی من نبوده است؛ من برای خودم خیالبافی کردم که روزی من است. خیال را کنار بگذار! زندگی واقعی کن! در عالم رؤیا و خیال زندگی نکن. همۀ فکر و ذکر ما شده دنیا؛ دنیایی که خدا آن را تضمین کرده است؛ گفته است: «هیچ ربطی به شما ندارد! دنیا دست من است. مدیریت آن هم با من است. من خودم هم میدانم چگونه دنیا را اداره کنم؛ شما بروید به کار خودتان برسید. به فکر آخرت خودتان باشید! بروید معرفت پیدا کنید! بروید خودتان را بشناسید!»
خودت که دیگر «خودت» هستی. خودت را بشناس! چرا مرتب به دنبال کشف چیزهای دیگر میروی؟! خودت گم هستی! چرا به دنبال شناخت دیگر موجودات هستی؟ دنیا تمام شد! آن موقعی که دنیا اینگونه نبود، خیال میکنید کسانی که بودند، زندگی نکردند؟! آنها هم زندگی کردند. خیال میکنید زندگی به آنها تلخ گذشت؟ تلخی داشت، اما خوشی هم داشت؛ مانند همین الآن. آن موقع چگونه بود؟ ماشین سوار نمیشدند؛ پیاده میرفتند؛ خیلی هم سالمتر بودند. فرمودند:
«يَا أَيُّهَا الَّذُّینَ آمَنُوا عَلَیْكُمْ أَنْفُسَكُمْ[8]»
کجا فرمودند که به فکر مدیریت دنیا و آبادکردن دنیا باشید؟! همواره فرمودهاند که به فکر آبادکردن آخرت باشید! کار دنیا را از امروز به فردا بیندازید[9]؛ بگویید: «حالا دیر نمیشود؛ اگر امروز نشد، فردا!» اما دربارۀ کار آخرت مرتب بگویید: «دیر شد! معلوم نیست فردا زنده باشم. تا وقت دارم، باید به آخرتم برسم!»
رسیدگی به آخرت چیست؟ شروع آن با «معرفت» است. معرفت که آمد، آنگاه انفاق هم انجام بده؛ صدقه هم بده؛ دست دیگران را هم بگیر؛ کار مردم را هم راه بینداز؛ حوائج مردم را هم برآورده کن.
وَ صَلَّیاللهُ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ نَبِیِّهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ تَسْلِیماً
پایان جلسۀ سوم
دورهی بیست و ششم خودشناسی – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
[1]. «قَالَ اللَّهُ هَذَا يَوْمُ يَنْفَعُ الصَّادِقِينَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ. خدا فرمود: این روزی است که راستان را راستی و صدقشان سود دهد. برای آنان بهشتهایی است که از زیرِ آن نهرها جاری است، همیشه در آن جاودانهاند، خدا از آنان خشنود و آنان هم از خدا خشنودند؛ این است رستگاری بزرگ.» سورۀ مائده، آیۀ 119.
[2]. «يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبَادِي وَادْخُلِي جَنَّتِي. اى صاحب نفس مطمئن! به سوى پروردگارت بازگرد، در حالى كه هم تو از خدا راضى هستى و هم خدا از تو راضى است. پس در جمع بندگانم وارد شو. و در بهشتم درآی.» سورۀ فجر، آیات 27 تا 30.
[3]. «روزها فکر من این است و همه شب سخنم / که چرا غافل از احوال دل خویشتنم،
از کجا آمدهام آمدنم بهر چه بود / به کجا میروم آخر ننمایی وطنم،
ماندهام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا / یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم …» مولوی.
[4]. «ابر و باد و مَه و خورشید و فلک در کارند / تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری،
همه از بَهرِ تو سرگشته و فرمانبُردار / شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری» سعدی.
[5]. «لَوْ عَقَلَ أَهْلُ اَلدُّنْيَا خَرِبَتْ» امام حسن عسکری علیه السلام، بحارالأنوار، ج 1، ص 95.
[6]. «دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش / وز شما پنهان نشاید کرد سِرِّ مِیفروش،
گفت آسان گیر بر خود کارها کز رویِ طبع / سخت میگردد جهان بر مردمانِ سختکوش» حافظ.
[7]. «قِيلَ لِلصَّادِقِ ع عَلَى مَا ذَا بَنَيْتَ أَمْرَكَ؟ فَقَالَ عَلَى أَرْبَعَةِ أَشْيَاءَ، عَلِمْتُ أَنَّ عَمَلِي لَا يَعْمَلُهُ غَيْرِي فَاجْتَهَدْتُ وَ عَلِمْتُ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ مُطَّلِعٌ عَلَيَّ فَاسْتَحْيَيْتُ وَ عَلِمْتُ أَنَّ رِزْقِي لَا يَأْكُلُهُ غَيْرِي فَاطْمَأْنَنْتُ وَ عَلِمْتُ أَنَّ آخِرَ أَمْرِي الْمَوْتُ فَاسْتَعْدَدْتُ. خدمت امام صادق عليهالسلام عرض شد: كار خود را بر چه اساسى استوار ساختهاى؟ فرمودند: بر چهار اصل: فهمیدم كه عمل مرا كسى ديگر انجام نمى دهد پس (برای انجام آن) تلاش نمودم؛ دانستم كه خدا بر کار من آگاه است، پس (از انجام کارهای ناشایست) حيا كردم؛ فهمیدم كه روزى مرا ديگرى نمىخورد پس آرام گرفتم؛ دانستم كه پايان كار من مرگ است پس براى آن آماده شدم.» بحارالأنوار، ج 75، ص 228.
[8]. «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لَا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ. اى كسانى كه ايمان آوردهايد، به خود پردازيد. اگر شما هدايت يافتهايد، آنان كه گمراه ماندهاند به شما زيانى نرسانند. بازگشت همۀ شما نزد خداست، تا شما را به آن كارها كه مىكردهايد آگاه گرداند.» سورۀ مائده، آیۀ 105.
[9]. «اِعْمَلْ لِدُنْيَاكَ كَأَنَّكَ تَعِيشُ أَبَداً وَ اِعْمَلْ لآِخِرَتِكَ كَأَنَّكَ تَمُوتُ غَداً. برای دنیایت چنان عمل کن که گویی تا ابد زنده میمانی [و بسیار فرصت داری] و برای آخرتت چنان عمل کن که گویی فردا خواهی مُرد [و فرصتی نداری].» امام حسن مجتبی علیه السلام، بحارالأنوار، ج 44، ص 138.
0 نظر ثبت شده