خودشناسی در قرآن
سورهی حِجر، آیات ۸۳-۸۵
استاد حسین نوروزی
جلسهی ۸۷ (۴ اسفند ۱۴۰۲)
توکل واقعی چیست؟ | دنیا دست تو نیست
چرا شکستها، بیماریها و از دست دادنها میتوانند نعمت باشند؟ قرآن نشان میدهد امنیت واقعی در ثروت، قدرت و برنامهریزی نیست؛ بلکه در توکل بر خداست!
فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُصْبِحِينَ ﴿۸۳﴾ فَمَا أَغْنَى عَنْهُمْ مَا كَانُوا يَكْسِبُونَ ﴿۸۴﴾ وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَإِنَّ السَّاعَةَ لَآتِيَةٌ فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِيلَ ﴿۸۵﴾
پس صبحدم فرياد [مرگبار] آنان را فرو گرفت (۸۳) و آنچه به دست مى آوردند به كارشان نخورد (۸۴) و ما آسمانها و زمين و آنچه را كه ميان آن دو است جز به حق نيافريدهايم و يقينا قيامت فرا خواهد رسيد پس به خوبى صرف نظر كن (۸۵)
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
بیاعتباری تدبیرهای مادی
پس صبحدم، صیحهای مرگبار آنها را در برگرفت و آنچه به دست آورده بودند، به کارشان نیامد؛ ما آسمانها و زمین و آنچه میان آن دو است را، جز به حق نیافریدیم و یقیناً قیامت آمدنی است. پس سازشی بسیار نیکو داشته باش. «فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُصْبِحِينَ. فَمَا أَغْنَىٰ عَنْهُمْ مَا كَانُوا يَكْسِبُونَ». ماجرا در مورد اصحاب حجر است، کسانی که قوم حضرت صالح علیه السلام هستند. آنها نیز همانند دیگر اقوامی که بلا بر آنها نازل شد، از صفحهی روزگار محو شدند. آنها همان برخوردی را با فرستادگان الهی داشتند که دیگر اقوام داشتند؛ پیامبران را تکذیب کردند و زیر بار حرف حساب و حق نرفتند. از خواستههای دلشان تبعیت کردند. خداوند متعال میفرماید: «فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُصْبِحِينَ» بلا نازل شد و آن قوم هم ریشه کن و نابود شدند. «فَمَا أَغْنَىٰ عَنْهُمْ مَا كَانُوا يَكْسِبُون». تدابیری که اندیشیده بودند و آنچه به دست آورده بودند، به کارشان نیامد و آنها را بینیاز نکرد و از بلایی که بر سرشان آمد، نجات نداد.
معلوم میشود آنها حرف پیامبران الهی را فهمیده بودند؛ درستی و حقانیت سخن آنها را متوجه شده بودند و باور کرده بودند که عذاب نازل خواهد شد. چون پیامبران وعید داده بودند که عذاب میخواهد نازل شود. در آیهی قبل فرمود: «كَانُوا يَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا آمِنِينَ». داخل کوه خانه ساخته بودند. میخواستند همه طرف کوه باشد که هیچ بلایی شامل حال آنها نشود. معلوم میشود آنها میدانستند که قرار است بلایی بیاید. اینجور نبود که حرف پیامبران الهی را هیچ حساب کرده باشند. به همین خاطر خانههایی را که روی سطح زمین داشتند، رها کردند و در دل کوه خانه ساختند. پشت، کنار و دور تا دور خانهها کوه بود؛ خانههای قرص و محکمی از صخره و سنگ ساختند که پشت آنها کوه بود. به کوه تکیه کردند. به یک جبل یا همان کوه هم پناه نیاوردند، بلکه به جبال پناه آوردند. سلسله جبال و کوهها که پشت به پشت هم بود؛ خیالشان راحت بود. «آمِنِينَ».
توهم امنیت در پناه تکیهگاههای فانی
با خود گفتند: «خیالمان راحت شد؛ دیگر هر چه بخواهیم، داریم؛ دیگر هر غلطی میخواهیم، میکنیم.» شیطان آدم را اینطوری فریب میدهد. میگوید: «دیگر محکمتر از این خانه چه میخواهی؟!» همهی ما در جاهایی از زندگی این حالت را تجربه میکنیم. برای مثال وضع مالی شما خوب میشود و الحمدلله درآمد خوبی به دست میآوری. یک آن به خود میگویی: «خب دیگر خیالم راحت شد. «آمِنِينَ» دلم قرص و خاطرم جمع است. دیگر توپ هم به من کارگر نیست! من پول دارم».
بعد در حال رانندگی با ماشین تصادف میکنی. طرف مقابل با عصبانیت پایین میآید. شما به او میگویی: «چرا ناراحتی؟!» میگوید: «به ماشینم زدی! ماشین را تازه از کمپانی گرفته بودم! نو بود!» به او میگویی: «غصه نخور!». نه تنها خودت آرام هستی، بلکه به طرف مقابل هم آرامش میدهی که: «غصه نخور! خیالت راحت باشد!» او میگوید: «آخر یعنی چه؟! به ماشینم زدی!» به بغل دستی خود میگویی: «این ماشین را بردار برو و یک ماشین نو، بهتر، قشنگتر و مدل بالاتر از این برایش بیاور!» به طرف مقابل هم میگویی: «دیگر چه میخواهی؟!» وقتی پول داری، میگویی: «خیالم راحت است!»
«وَكَانُوا يَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا آمِنِينَ». میگفتند: «راحت شدیم! خیالمان راحت شد! حالا این پیغمبر هر چه میخواهد، بگوید.» حضرت صالح میگفت: «این کارها را نکنید! از خدا بترسید.» اما گوش آنها بدهکار نبود. میگفتند: «در کوهها خانه ساختیم! «يَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ» پشتمان هم کوه است. جای ما خیلی قرص است!» اینجاست که اصطلاحا میگویند: «صدا از جای گرم در میآید!». ما باید با فرهنگ قرآن آشنا شویم. فرهنگ قرآن زیر آبزنی است. امنیتهایی که ما در دنیا برای خودمان درست میکنیم و دلخوشیهایی که برای خودمان میسازیم، همه را خراب میکند. میگوید: «بیخودی دلت را به پول، خانه و ماشینت قرص نکن. اینها چیزهای قرصی نیستند. خودشان شل هستند؛ میخواهی که تو را حفظ کنند؟! خودشان را هم نمیتوانند حفظ کنند!» شخصی به دوستش گفت: «از این ژلهها بخور! خیلی مقوی است.» دوستش جواب داد: «اگر قوّت داشت که خودش هم نمیلرزید!» قرآن میگوید: «تمام این دنیا با آنچه که در آن هست؛ قدرت، ثروت و همه چیز آن، فانی است؛ مثل ژله در حال لرزش است! روی پای خودش هم بند نیست. میخواهی شما را روی پای خودت نگه دارد؟! میخواهی به آن تکیه کنی که نیفتی؟!»
تربیت قرآنی و حقیقت توکل در امور زندگی
تمام کار قرآن همین است. مرتب این تذکر را میدهد که: «حواستان به خودتان باشد؛ خودتان را گم نکنید.» حواس ما به چه چیزی است؟ آیا به همین چیزی است که قرآن میفرماید؟! ما دیگران را به چه چیزهایی سفارش میکنیم؟! به همینهایی که خدا و انبیاء او به ما فرمودهاند، سفارش میکنیم؟ یا دائم به امنیتهای غیرالهی سفارش میکنیم؟! بچههایمان را چگونه تربیت میکنیم؟ میگوییم: «درس بخوان تا چیزی شوی! اگر درس نخوانی، بدبخت میشوی و اگر درس بخوانی، سعادتمند میشوی!» وقتی میخواهند رشتهای را در دانشگاه انتخاب کنند، به آنها میگوییم: «رشتهای را انتخاب کن که در آن پول باشد!» الان عدهای به ذهنشان میرسد که: «بالاخره ما داریم در دنیا زندگی میکنیم. دنیا هم اقتضائات خاص خود را دارد. باید برای این چیزها هم تدبیر و برنامهریزی کرد. همین طوری که نمیشود!»
بحث این نیست که تدبیر کنیم یا نکنیم. بحث این است که همهی هم و غم و توکل خود، همهی ایمان و امنیت خود را به این چیزها پیوند زدهایم! دلمان به این چیزها خوش است. باید تدبیر کنیم، اما نباید به این تدبیر دلخوش باشیم. باید دلمان به خدا قرص باشد. بنابراین فرمودهاند: «هر کاری که میخواهی انجام بدهی، قبل از آن بگو انشاءالله؛ اگر خدا بخواهد.» معنای انشاءالله چیست؟ یعنی من دلم به خدا قرص است؛ توکلم به خداست؛ میخواهد بشود، میخواهد نشود. من چیزی را میخواهم که خدا میخواهد. خدا به من گفته است: «تو وظیفه داری تدبیر، تلاش و اقدام کنی.» من هم به وظیفهام عمل میکنم؛ چه نتیجه بدهد، چه ندهد. انشاءالله که نتیجه بدهد، ولی اگر هم نتیجه نداد، یعنی خدا نخواسته است. خدا نخواسته است، یعنی حق بوده است که نتیجه ندهد؛ حقِ من بوده که این تلاش و تدبیر من به نتیجه نرسد. خدا یعنی حق. خدا که کسی نیست که جایی نشسته باشد. انشاءالله همهی کارهای ما با انشاءالله شروع و با انشاءالله ختم شود.
انشاءالله؛ عبرت در حوادث ناگوار
شخصی میخواست الاغ خود را به بازار ببرد که بفروشد. خانمش پرسید: «کجا میروی؟!» گفت: «میخواهم به بازار مال فروشها بروم که الاغ را بفروشم.». خانمش گفت: «خب داری میروی، بگو انشاءالله.» گفت: «این که انشاءالله ندارد! میترسی مثلا بازار تعطیل باشد؟ امروز روز تعطیلی نیست. بازار باز است. من هم که خر دارم. خودم هم که دارم میروم. اگر الان بروم، تا ده دقیقه دیگر در بازار هستم. خر را میفروشم؛ پولش را هم برمیدارم و میآورم. انشاءالله ندارد!» در راه که داشت میرفت، دزدها آمدند خرش را گرفتند. الان به این دزدها، زورگیر میگویند. چاقو کشیدند و الاغ را برداشتند و بردند. دست خالی به سمت خانه برمیگشت. در خیابان عدهای به او رسیدند و گفتند: «کجا میروی؟» گفت: «دارم به خانه میروم انشاءالله!» به خانه رسید و در زد. خانمش پرسید: «کیستی؟!» گفت: «من هستم انشاءالله!» چقدر این دزدها به او خدمت کردند و فهمش را بالا بردند! ما خیال میکنیم اتفاقاتی که در عالم میافتد، گاهی اوقات برای ما خوب نیست. نه! بلکه اتفاقات بد هم خوب است.
«چو ایزد ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری». خرش را بردند، اما فهمش را باز کردند. متقین کسانی هستند که خدا اعمالشان را میپذیرد و قبول میکند. هر کاری کنند، خدا میگوید: «عالی بود! پذیرفتم! بیا پیش خودم!» اینگونه آنها را تحویل میگیرد. «إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ». خدا از متقین قبول میکند. خداوند در مورد متقین میفرماید: «من بنا دارم در دنیا همیشه حالشان را بگیرم و از جایی به آنها روزی بدهم که گمانش را نمیکنند!» ما وظیفه داریم که برنامهریزی کرده و تلاشی بکنیم. اما خداوند در مورد کسانی که دوستشان دارد، نمیگذارد از آن مسیری که محاسبه و برنامهریزی کردهاند، به نتیجه برسند.
میگوید: «وقتی حالشان گرفته شد؛ دمغ و پکر شدند و از غیر من ناامید شدند، آنوقت از جایی که گمانش را نداشتند به آنها روزی میدهم.» برای مثال شبیه به اینکه فرض کنید شما صبح تا شب سر کار رفتی، اما هیچ چیزی گیرت نیامده و دست خالی به خانه برگشتهای. یک مرتبه سقف خانه سوراخ میشود و یک کیسه پول پایین میافتد. اصلاً فکرش را هم نمیکردی! میگویتی: «من باید بروم کار کنم تا پول دربیارم.» رفتی کار کردی. اما نه تنها چیزی گیرت نیامد، بلکه یک چیزی هم خرج و هزینه کردی؛ بالاخره استهلاک ماشینت هم بوده است. هر چه بوده، شب به خانه آمدی و اصلا فکرش را نمیکردی که سقف سوراخ شود و یک کیسه پول پایین بیافتد. بعضیها روزیشان این جوری میرسد. یعنی تا این حد غیر قابل باور و غیر قابل پیشبینی و غیر قابل توقع است. اصلاً خودش میگوید: «یعنی چه؟! چه طور شد؟!» در این حد غیر قابل انتظار که در آن میماند.
شناخت خدا در گسستن تصمیمها و دغدغه آخرت
حضرت علی علیه السلام میفرماید: «عَرَفْتُ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ وَ حَلِّ الْعُقُودِ وَ نَقْضِ الْهِمَمِ» من خدا را با فسخ عزائم شناختم. یعنی من برنامهریزی کردم و تصمیم گرفتم کاری انجام بدهم؛ تلاش و همت کردم، اما نشد. از جایی به من رسید که فکرش را نمیکردم. اگر این عقیده در کسی حاصل و پیدا شود و این باور برای او به وجود بیاید، به این شخص «خداشناس» میگویند. در حالی که ما مرتب میگوییم: «خداشناسی چیست؟! آیا اصلا میشود خدا را شناخت؟!» بعضی از افراد میگویند: «نمیشود خدا را شناخت! چطوری میخواهی خدا را بشناسی؟!» این که گفتیم، همان خداشناسی است. حضرت میفرماید: «عَرَفْتُ اَللَّهَ» خدا را شناختم.
اگر در شما این باور به وجود بیاید که دنیا دست خدا و آخرت دست خودت است، خدا را شناختهای. کسی که چنین باوری دارد، چه کار میکند؟ شب و روز دنبال دنیا میرود؟ آیا همهی همّ و غمّ، فکر، ذکر و دغدغهی او در زندگی جمع کردن پول، خانه و… در دنیا خواهد بود؟ نه! نخواهد بود. البته ما جمع کردن اموال از راه حلال را میگوییم. دربارهی کسانی که از راه حرام به دنیا میرسند، یعنی هر ظلم، جور، ستم و جنایتی را مرتکب میشوند تا به پول و دنیا برسند، صحبت نمیکنیم. کسانی که از راه حلال میروند، اما همهی همّ و غمّ آنها دنیاست، «أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ» نیستند؛ شدیدترین حبّ آنها نسبت به خدا نیست. شدیدترین علاقه و دلبستگی آنها به غیر خداست. در نهایت آنها یک سری موازین، قوانین و اخلاقیات را هم رعایت میکنند.
فرهنگ قرآن این نیست که ما را به دنیا دعوت کند. دغدغهی انبیاء الهی این نبوده که انسانها را به دنیا سفارش و دعوت کنند. امام سجاد علیه السلام فرمود: «من شما را به آخرت دعوت میکنم.» گفتند: «پس دنیا چه میشود؟» حضرت فرمود: «دنیا احتیاجی به دعوت کردن ندارد. همهی شما اهل دنیا هستید. همهی شما دنبال دنیا و وصیت شده به دنیا هستید». «أُوصِيكُمْ بِالْآخِرَةِ». من شما را به آخرت دعوت میکنم. «لَسْتُ أُوصِيكُمْ بِالدُّنْيَا فَإِنَّكُمْ بِهَا مُسْتَوْصَوْنَ». شما وصیت شده به دنیا هستید. همه، شما را به دنیا دعوت میکنند. چقدر ما باید حواسمان جمع باشد که در زندگی از فرهنگ قرآن فاصله نگیریم. از دغدغهی خدا، انبیاء، ائمه و اولیاء خدا جدا نشویم. دغدغه و هدف آنها، دغدغه و هدف ما شود. یعنی هر کاری که در دنیا میکنیم، به قصد آخرت باشد. نه اینکه در دنیا هیچ کاری انجام ندهیم! تمام کارهایی که در دنیا انجام میدهیم، برای خدا و آخرت باشد.
تمایز میان انسان الهی و دلبستگیهای دنیوی
میخواهیم بفهمیم انسان الهی کیست. میخواهیم ملاک و معیار برای تشخیص انسان الهی داشته باشیم. برخی میگویند: «خیلی سخت است! نمیشود تشخیص داد که انسان الهی کیست!» ببینیم آیا میشود تشخیص داد یا نه! از خودمان شروع کنیم. آیا انسان الهی شدهایم یا نه؟ دغدغهی اصلی ما چیست؟ به خودت مراجعه کن و ببین وقتی میخواهی برای خود در امور مختلف زندگی برنامهریزی کنی، چه چیزی را در نظر میگیری؟ آیا خدا را در نظر میگیری یا اصلاً برای خدا حسابی باز نمیکنی؟ حساب باز نکردن برای خدا یعنی این که فقط میگویی: «من به پول و مقام برسم!»؛ فقط میگویی: «من مشهور شوم!»؛ فقط دنبال این هستی که کیف کنی و لذت ببری؛ وقتی میخواهی معاملهای را انجام دهی، تمام فکر و ذکرت این است که چطوری جنست را بفروشی که سود بیشتری ببری؛ اصلاً بیشتر از این فکر نمیکنی؛ نگاه نمیکنی تا ببینی کسی که داری از او میخری یا به او میفروشی، کیست.
خدا حاج آقا مرتضی تهرانی را رحمت کند. برای شادی روحشان یک صلوات مرحمت کنید. میفرمود: «یک شب داشتم میآمدم. دیدم که یک میوهفروش چرخی مقداری میوه روی چرخش دارد. آخر شب هم بود؛ داشتم برای خودم میرفتم و اصلاً تصمیم به خرید هم نداشتم. صاحب چرخ داشت با خدا صحبت میکرد؛ به خدا میگفت که خدایا یک خری را بفرست که این بار ما را بخرد! بارش هم مثل گلابیای شده بود که از صبح تا شب مانده و خودش را ول کرده و دیگر به درد نمیخورد. فقط هم بدهایش مانده بود. من داشتم رد میشدم که این حرف او با خدا را شنیدم. برگشتم و همهی بارش را خریدم!»
حال تصور کنید که همهی خرید و فروشهای ما در زندگی از این قبیل باشد. ولی ما خیال میکنیم که خدا عاجز است از اینکه به ما روزی بدهد! بلد نیست که خرج زندگی ما را تأمین کند! خدا را نشناختهایم! به قدرت خدا شک داریم! در رحمت و رحمانیت خدا تردید داریم! خدا که بخیل نیست که بخواهد به ما روزی بدهد، اما از روی بخل ندهد! با ما که لج ندارد! حالا فرض کنیم که شما جنس خود را فروختی و پول هم گیرت آمد؛ فکرش را کردهای که چرا داری سود میگیری؟ با خود فکر کردهای: «جنس میفروشم که سود ببرم؛ درآمد پیدا کنم که بعدش چه کار کنم؟ بعدش چه شود؟» نهایت خوبی ما این است که بگوییم میخواهیم بعدش یک دنیای خوب از راه حلال درست کنیم. آخرش دنبال دنیا هستیم. خیال میکنیم ما هستیم که داریم روزی خودمان و زن و بچهمان را میدهیم و مثلا چند خانواده را تحت تکفل داریم.
بلا به مثابه نعمت و آزمون ایمان در سختیها
«یَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا آمِنِينَ». آنها هم همین مشکل را داشتند. گفتند: «ما جایی خانه میسازیم که هیچ بلای طبیعی نتواند آن را از بین ببرد و نابود کند و ما در آن سالم بمانیم و در امنیت باشیم!» دلشان را به غیر خدا خوش کردند؛ گفتند: «دیگر خاطرمان جمع شد!» «فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُصْبِحِينَ». گاهی ما در زندگی با شکست مواجه میشویم؛ این نعمت است. گاهی دچار محرومیت میشویم؛ این هدیهی خداست. خدا میخواهد به ما توجه و تذکر بدهد که: «حواست را جمع کن؛ دنیا دست تو نیست. اینطور نیست که هر چه بخواهی، بشود و هر کاری که بخواهی، بتوانی انجام بدهی.» خدا دوستمان دارد که این توجه و تذکر را میدهد. منتها گاهی بلایی نازل میشود که زندگی را از ما میگیرد و دیگر فرصت را از دست میدهیم. به این بلا، عذاب میگویند. میگویند: «عذاب خدا نازل شد!» اما اینکه مثلا مریض شویم یا مالمان را ببرند؛ اینها نعمتهای خداست. امام کاظم علیه السلام فرمود: «لَنْ تَكونُوا مُؤْمِنينَ حَتّى تَعُدُّوا الْبَلاءَ نِعْمَةً». مؤمن نیستید تا زمانیکه بلا را نعمت بدانید؛ اگر بلایی آمد و مصیبتی پیدا کردید، بگویید: «الحمدالله. خدا نعمتی به ما داد.»
«چو ایزد ز حکمت ببندد دری
ز رحمت گشاید در دیگری».
بلاهایی را که خداوند در دنیا بر سر شما میآورد، نعمت بدانید؛ اگر اینطوری نباشید، اصلاً مؤمن نیستید. «لَنْ تَكونُوا مُؤْمِنينَ» اصلاً و ابداً مؤمن نشدهاید. این حدیث خیلی صریح، روشن و واضح است. گاهی اوقات با احادیثی مواجه میشویم که خیلی صریح، رک و بیپرده با ما صحبت میکند و حرف آخر را همان اول به ما میزند. تکلیفمان روشن میشود. میگوید: «میخواهی بدانی مؤمن هستی یا نه؟! ببین در بلاها، مصیبتها، سختیها و شدائد چه حال و وضعیتی داری.» آیا به خدا میگویی: «الحمدالله!» و خدا را شکر میکنی که به تو نعمت داده است؟ یا ناشکری میکنی و میگویی: «خدا به من نقمت داده است؛ خدا دیگر مرا دوست ندارد!»؟
افراد بسیاری به ما مراجعه میکنند و میگویند: «مصیبتها از در و دیوار دارد برای ما میآید! اصلاً خدا روی خود را از ما برگردانده است!» در حالی که کاملاً برعکس است! چه بگوییم؟! چه کارشان کنیم؟! این بحثهای تدبر در قرآن و خودشناسی ذخایری برای روز مبادا است و ما باید آنها را بدست بیاوریم تا اگر گرفتار شدیم، بتوانیم از آنها استفاده کنیم. اگر الان اینها را ذخیره نکنیم، موقع مصیبت ناگهان میبینیم که دیگر دیر شده است. کار میبرد تا ما به این اشخاص مصیبت دیده حالی کنیم. مصیبتی که بر سر آنها آمده، آنقدر شدید بوده که چهار ستون بدن آنها را به لرزه درآورده است؛ کاری نمیشود کرد. اصلاً الان حال شنیدن حرف ندارند؛ حالشان خراب است. فقط چشمانشان گریه نمیکند، بلکه همهی سلولهای بدنشان اشک میریزد. من به این اشخاص چه بگویم؟! اگر بگویم: «برو خدا رو شکر کن!»، من را یک فصل کتک میزنند و میگویند: «صدایت از جای گرم در میآید!»
یکی از مراجعینی که بسیاری از شما هم او را میشناسید و البته اسمش را نمیگویم، در مصیبتها، شدائد و گرفتاریها به من زنگ میزد. من هم به او میگفتم: «خوش به حالت! نوش جانت!» و او البته هم ناراحت میشد و هم خوشحال! میدانست که دارم درست میگویم؛ این مصیبتها نعمت است. از طرف دیگر هم تحت فشار بود و عصبانی میشد! گذشت تا اینکه من زمین خوردم و دستم شکست. به من زنگ زد و گفت: «دلم خنک شد! آخیش! مبارکت باشد! نوش جانت! حالا فهمیدی ما چه میکشیدیم؟!» این شخص فکر میکرد که من قبلا نکشیده بودم و نمیدانستم که دارد چه میکشد و چون نمیفهمیدم دارد چه میکشد، به او میگفتم: «شکر کن. خدا دوستت دارد. قدر این نعمت را بدان.»
خدا حاج محمد اسماعیل دولابی را رحمت کند. گفت: «ایام حج با تعدادی از رفقا رفته بودیم که به طواف خانهی خدا برویم. دزدی آمد که همیان ما را که در آن پول بود، بدزدد. دست انداختم و مچش را گرفتم. به جای اینکه من شرطهها را صدا بزنم و بگویم او را بگیرند، او شرطه ها را صدا زد که ما را بگیرند. دزد ماهری بود. به من اشاره کرد و به شرطهها گفت: «پولهای من را این شخص دزدیده!» شرطهها هم ما را گرفتند و به کلانتری بردند. من آن جا نشسته بودم؛ هیچ کس از همراهان هم خبر نداشت که چه اتفاقی افتاده است و من کجا هستم. من را گرفتند و بردند و حتی مهلت ندادند که به کسی خبر بدهم. همه داشتند طواف میکردند؛ در حالیکه من در کلانتری نشسته بودم تا شرطهها بیایند و معلوم شود که چه شده است! چه کسی دزد است! به خدا گفتم: «خدایا! چقدر من را دوست داشتی که بین این همه جمعیت من را جدا کردی؛ سوا کردی؛ یک نظر خصوصی به من کردی. آن حجاج همه مورد عنایت عام تو هستند، اما من را بالخصوص صدا زدی؛ برداشتی و اینجا آوردی».
حقیقت مالکیت و بیداری از خواب غفلت
تمام آیات قرآن و سفارشهای انبیاء و اولیاء برای این است که ما اینگونه شویم؛ این مدلی شویم تا کار به جایی نرسد که بلای عمومی نازل شود و ما را از زمین ریشه کن کند؛ خداوند مهلت را تمام کند و بگوید: «دیگر مهلت نداری! به تو توجه و اخطار دادم؛ به تو نعمت دادم؛ به شکلهای مختلف هشدار دادم، اما گوش نکردی؛ مطلب را نگرفتی؛ دوزاریات نیافتاد!» اگر ما به این سفارشها توجه نکنیم، کار به جایی میرسد که طبیعت، خلقت، عالم وجود و زمین از اینکه ما روی آن راه برویم، ننگش میآید؛ حالش به هم میخورد و ما را زیر و رو میکند؛ بالا میآورد! ما تا این اندازه میتوانیم نفهم، بیشعور، کثیف و آلوده شویم که زمین هم نتواند ما را روی خودش تحمل کند و نگه دارد؛ بگوید: «این شخص دیگر مهلت ندارد! من تحمل این شخص را ندارم!» در آن هنگام، آن بلایی که عذاب است و مهلت را از ما میگیرد، نازل میشود. خدا میگوید: «این همه به تو مهلت داده بودیم. اگر میخواستی آدم شوی، شده بودی! آدم نشدی؟! وقت دیگر تمام شد!»
«فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُصْبِحِينَ». اگر هدف ما دنیا نباشد، تحمل شدائد، سختیها و گرفتاریها در دنیا برایمان آسان میشود. چون میگوییم: «این چیزها که ما نیستیم. به ما چه ربطی دارد؟!» وقتی من دستم شکسته بود، فکر میکردم و میگفتم: «خدایا! این دست من است یا نیست؟! اگر دست من است، من باید ناراحت باشم که دستم شکسته است. خیلی بد است که دست خودم شکسته است! از طرفی اگر این واقعا دست خودم بود، نمیگذاشتم بشکند. حالا که شکسته، پس معلوم میشود که دستم نبوده. دستم اگر دستم بود، دستم بود! یعنی در اختیارم بود و نمیگذاشت بشکند.»
دنیا همین است؛ فانی است؛ یعنی ربطی به شما ندارد. میگویی: «از دستم رفت». به تو چه؟! در مورد مال خود بگو: «به من چه؟! رفت که رفت!. اگر مال من بود که میتوانستم آن را نگه دارم؛ نمیگذاشتم از دستم برود. فانی نبود. این پولم اگر پول من بود و من مالک آن بودم که نمیگذاشتم دزد ببرد؛ اختیارش دست من بود؛ اجازه نمیدادم کسی به آن دست بزند. پس مال من نبود! امانت خدا دست من بود. یک وسیله و ابزار بود. خدا داده بود، خودش هم برد. غصهی چه چیزی را بخورم؟ غصهی چیزی را بخورم که به من ربطی ندارد؟! به من چه؟!» در مورد بچهات بگو: «بچهام اگر بچهی من بود که بچهی من بود؛ در اختیار من بود؛ نمیگذاشتم بمیرد؛ نمیگذاشتم منحرف شود. پس اگر خلاف خواستهی من حرکت میکند، بچهی من نیست!» ما اسم اینها را گذاشتهایم بچهام، مالم، خانهام. یک میم به آن اضافه میکنیم و خیال میکنیم مال ما شد! اینکه با میم، مال ما نمیشود! این امانت خدا در دست ماست. این چشمم اگر چشم من بود و در اختیار من بود، نمیگذاشتم ضعیف شود که مجبور شوم عینک بزنم. حالا همین مطلب را شما هرچقدر سعی کنی به بعضی افراد حالی کنی، متوجه نمیشوند.
خداوند متعال میفرماید: «وَمَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ» به هرکسی عمر میدهیم؛ خورده خورده و یکی یکی چیزهایی را که به او دادیم، میگیریم. میفرماید: «نُعَمِّرْهُ» ما به او عمر دادیم. بعد هم میفرماید: «ننُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ» ما از او میگیریم. من و شما این وسط چه شدیم؟! من و شما در دنیا کارهای نیستیم. اما همهی آخرت دست ماست. خدا میفرماید: «در کارهایی که به شما مربوط نیست، دخالت نکنید. آنها را به خودم بسپارید. اینگونه نیست که اگر شما بسپارید، سپرده میشود. نه! اصلاً به شما ربطی ندارد! از اولش هم دست خودم بود. بسپارید یعنی بفهمید که دست شما نیست. بیخودی در کاری که به شما مربوط نیست، دخالت نکنید.» ما در کارهایی که به ما مربوط نیست، دخالت میکنیم، اما در مورد آخرت که به ما مربوط است، اصلاً فکرش را هم نمیکنیم؛ هیچ قدمی در مسیر آن برنمیداریم.
اصلاح آخرت و آرامش در یاد خدا
تو به فکر آخرت خود باش؛ دنیا ذلیلانه به سوی تو رو میآورد. تو برای دنیا کار نکن تا ببینی که دنیا ذلیلانه به سوی تو رو میآورد. متن روایت است. «مَن أصلَحَ أمرَ آخِرَتِهِ، أصلَحَ اللّه ُ لَهُ أمرَ دُنياهُ». کسی که آخرتش را اصلاح کند، خدا دنیا را برای او اصلاح میکند. چون دنیا دست خداست. آخرت دست من و شماست. خدا آخرت را به ما سپرده است و میگوید: «باید آنجا کار کنی. باید آخرت خود را درست کنی.» نمیدانیم چرا بعضی از افراد ادعای خودشناسی و خداشناسی دارند، اما دغدغهی خودشناسی و خداشناسی ندارند. تمام هم و غمّشان دنیاست. چگونه میشود؟! به در و دیوار میزنند تا ببینند آینده چه میشود! به آنها میگوییم: «آخر به من چه؟! به تو چه؟! به ما چه که آینده چه میشود؟! هر چه میخواهد، بشود!» میگویند: «نه! مهم است! برویم شخصی را پیدا کنیم که پیشگویی کند تا بفهمیم بالاخره آینده چه میشود!» میگوییم: «هیچ چیزی نمیشود! آینده میمیریم! من آینده بین هستم و به شما میگویم. از آینده به همهی شما خبر میدهم. هر کسی به هر کسی که خواست، بگوید. از قول من به همه بگوید که آخرش میمیریم! چرا دنبال آینده میگردی؟!» خدا در قرآن کریم فرمود: «كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ».
همهی اینها فانی است. فانی است یعنی ربطی به شما ندارد. ما درست معنا نمیکنیم؛ یعنی به شما ربطی ندارد. اگر به شما ربطی داشت، باقی بود؛ نمیگذاشتی از دستت برود. دستم اگر دستم بود، خب دستم بود؛ نمیگذاشتم به زمین بخورد و بشکند. البته مثل شما پیزوری نیستم که به محض زمین خوردن، دستم بشکند. از چند متر افتادم تا دستم شکست. به این راحتیها نشکست. هرچند مثل آب خوردن از دستمان میرود! به این حرفها هم نیست که پیزوری هستیم یا نیستیم! ورزشکار یا بدنساز با هیکل آنچنانی هم که باشیم، مثل آب خوردن است. یک پشه نمرود را به کشتن داد! اینها آیات الهی است که خدا به ما نشان میدهد که: «ببین! به تو ربطی ندارد. بی خودی غصهاش را نخور. خیالت راحت باشد.» این آیاتی است که خداوند متعال با آنها به پیامبر خود آرامش میدهد. اصلاً این سوره آرامش به پیامبر است که: «ببین! خیالت راحت باشد.» البته اختصاص به این سوره ندارد. تمام قرآن کتاب آرامش است. تمام انبیاء الهی مأمور آرام کردن انسانها هستند. یاد خدا موجب آرامش دلها است. انبیاء آمدهاند تا یاد خدا را در جامعه زنده کنند.
«وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكًا».
اگر از یاد خدا اعراض کنیم، آرامشمان از دست میرود. «أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» اگر یاد خدا را زنده کنیم، آرامش پیدا میکنیم. زمانی میتوانی یاد خدا را زنده کنی که بفهمی تو غیر از حق هیچ چیز دیگری نیستی و هیچ چیز دیگری هم نمیخواهی. آنکه باقی میماند، حق است، یعنی خودتی. دنیا فانی است. یعنی ربطی به تو ندارد. بی خودی خودت را اسیر دنیا نکن. فقط به عنوان وظیفه به کارهای دنیا برس. چقدر روایت داریم که میفرماید: «اَلْإِجْمَالُ فِي اَلطَّلَبِ». در مسیر طلب دنیا اجمال به خرج بده، یعنی مجمل و خلاصهاش کن. در مورد کارهایی که میشود آنها را فاکتور بگیری، بگو: «حالا وقت بسیار است؛ بعداً درستش میکنیم؛ حالا وقت هست.» وقتی شما کار مهمتری داری، کارهایی که اهمیت کمتری دارد را چه میکنی؟ مرتب عقب میاندازی؛ میگویی: «حالا وقت بسیار است. ان شاء الله میآییم؛ هستیم؛ خدمت میرسیم!»
خودشناسی در قرآن – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
0 نظر ثبت شده