خودشناسی در قرآن
سوره کهف، آیات ۲۶-۲۷
استاد حسین نوروزی
جلسه ۴۳ (۱۳ دی ۱۴۰۴)
تنها پناهگاه واقعی کجاست؟ چرا غیر خدا آرامش نمیدهد؟
اگر همه تکیهگاههای دنیا روزی از بین بروند، چه چیزی برایت میماند؟ چرا تنها پناهگاه حقیقی خداست، چگونه منیت مانع آرامش میشود و چرا بدون شناخت خدا، خود و امام، انسان بیپناه میماند.
قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا لَهُ غَيْبُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَأَسْمِعْ مَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَلَا يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَدًا ﴿۲۶﴾
بگو خدا به آنچه درنگ كردند داناتر است نهان آسمانها و زمين به او اختصاص دارد و چه بينا و شنواست براى آنان ياورى جز او نيست و هيچ كس را در فرمانروايى خود شريك نمىگيرد (۲۶)
وَاتْلُ مَا أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ كِتَابِ رَبِّكَ لَا مُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِهِ وَلَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَدًا ﴿۲۷﴾
و آنچه را كه از كتاب پروردگارت به تو وحى شده است بخوان كلمات او را تغييردهنده اى نيست و جز او هرگز پناهى نخواهى يافت (۲۷)
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
یگانه پناهگاه هستی!
غیر خدا هیچ ولی و سرپرستی نیست. نه ما نداریم. نیست. «وَلَنْ تَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَدًا» هیچ پناهی غیر از خدا پیدا نمیکنی.
آیا خدای ما اینچنین است که ولی و سرپرست ما باشد و ما در پناه او پناه گرفته باشیم؟ به آرامش رسیده باشیم؟ همه ما مدعی این هستیم که ولی ما خداست. «الله ولی الذین آمنوا» ما هم دعا میکنیم که جزو کسانی هستیم که ایمان آوردیم؛ بنابراین میگوییم: ولی ما خداست. تنها پناه ما هم خداست.
حضور خداوند و حقیقت سرپرستی
اما خدایی را که شناختیم، خدایی است که همیشه با ما است که بتواند ما را سرپرستی کند و من همیشه با او هستم که بتوانم در پناه او آرامش داشته باشم؟ «وَ لَن تَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَدًا» هیچ پناهی غیر خدا نیست. آیا واقعا من هم عقیدهام همین است؟ به این رسیدهام که هیچ پناهگاهی جز خدا نیست؟ واقعا به هیچچیزی غیر خدا پناه نمیبریم؟ یعنی از هیچ چیز نمیترسیم؟ از آمریکا هم نمیترسیم؟ از اسرائیل هم نمیترسیم؟ حالا آنها که چیزی نیستند، از سوسک هم نمیترسی؟ خیلیها از سوسک میترسند. از آمریکا نمیترسد، اما از سوسک میترسد! معلوم میشود آمریکا از سوسک هم کمتر است. ما همه میگوییم خدا ولی ماست، سرپرست ماست. خدا یعنی چه کسی؟ یعنی چه؟ یک خدایی برای خودمان در فکرمان، ذهنمان، در یک عالمی کجا درست کردهایم و به او میگوییم خدا. تا میگوییم خدا سرمان را میگیریم بالا، فکر میکنیم آن بالاهاست.
یک خدای دور. یک خدایی که اسمش را گذاشتهایم خدا ولی سرپرستی خودمان را میگوییم خودمان باید از خودمان مراقبت کنیم. فلانی باید فلان کار را برایم انجام دهد و الا انجام نمیشود که. باید پول داشته باشی و الا زندگیات نمیگردد. کار نکنیم از کجا بیاوریم بخوریم؟ تمام فکر و ذکرمان غیر خداست. معلوم میشود خدایمان خدا نیست! یعنی آن چیزی که تا حالا خیال میکردی خداست، آن خدا نبوده. یک چنین نداریم اصلا.
بندگی حقیقی و نفی مالکیت خود
این را ما در ذهنمان برای خودمان ساختیم، بافتیم، درست کردیم، خلقش کردیم. این مخلوق ذهن ماست، نه خالق وجود. خدایی که خالق وجود ماست، از ما جداشدنی نیست. یک خدایی و من هم یک مخلوقی. نه، اینجوری نیست. جدا نیست از من، از شما جدا نیست. خودت را پیدا کنی، با خدا هستی. یک خدایی است که عین خود توست، در خود توست، با خود توست، نزدیک است به تو. «انی قریب»، از رگ گردن به تو نزدیکتر است. «هو أقرب الیه من حبل الورید».
یک موجود ذهنی نیست خدا. یک حقیقتی است که غیر او هیچچیز دیگری نیست. در ذهنمان وقتی میخواهیم تصور کنیم، میگوییم: «خب، من که هستم، من هم که خدا نیستم.» درست میگویی. در ذهنت وقتی تصور میکنی، داری درست تصور میکنی. میگویی: «من که هستم، من هم که خدا نیستم. من مخلوق خدا هستم. خدا هم خالق من است.» پس شد دو تا: یک خالق، یک مخلوق.
از خودت سوال کن: مخلوق خدا هستی یعنی چه؟ یعنی هیچ چیزی از خودت نداری. هرچه داری از خداست. «العبد و ما فی یده کان لمولاه» ما بنده خدا هستیم یعنی چه؟ «عبادالله»، عبد از خودش چیزی دارد؟ اموالی که در اختیار برده و بنده وجود دارد، مال خودش است؟ اصلا نمیتواند مالک چیزی بشود برده. هرچه دارد، مال مولایش است. خودش هم مالک خودش نیست، مملوک مولایش است. یعنی برده را میخرند و میفروشند. خودش نمیتواند روی خودش قیمت بگذارد، بگوید من را این قدر بفروشید، این قدر بخرید. خودش هم مال خودش نیست.
اصلاح امور از مسیر الهی
مخلوق هستی یعنی هیچ چیز از خودت نداری. نه، هیچ چیز از خودت نداری؟ یک خودی هست باز این وسط. یک چیزی هست که میگوییم این خودِ من هیچ چیز ندارد. نه، همین خودت هم نداری. اینجا که برسی که خودت را هم بگذاری کنار، میبینی غیر خدا هیچ چیز باقی نماند. در عالم وجود غیر خدا هیچ چیز دیگری نیست. یکی بود یکی نبود، غیر خدا هیچکس نبود. پس من که هستم؟ منی در کار نیست. من مخلوق هستم. مخلوق هستم یعنی هیچی هستم، هیچی دارم از خودم. هرچه هست از خداست.
اگر به اینجا برسی، حالا خدا میشود ولی شما. «الله ولی الذین آمنوا». آنهایی که از خودشان هیچ چیز نمیبینند، خدا سرپرستی کند بهتر است یا خودت سرپرستی کنی؟ خودت یعنی غیر خدا. خدا سرپرستی ما را به عهده نگیرد، کار میافتد دست هر کسی. کار خراب است. چرا دنیا کارش درست نمیشود؟ برای اینکه سرپرستی دنیا را دست خدا ندادهایم، نمیدهیم. میگوییم خودم، من، خودمان باید درست کنیم، کارها را ردیف کنیم، چهکار کنیم، ال کنیم، بل کنیم. کار را میخواهیم از پایین درست کنیم، در حالی که امور دنیا از بالا اصلاح میشود.
یاد خدا و ارتباط با حقیقت جان
انسان هستیم، خدا داریم. انسانها اگر که ارتباطشان را با حقیقت جان خودشان که خداست ضعیف کنند، برقرار نکنند، از انسانیتشان خارج میشوند. دیگر هر جنایتی که بگویی از این انسان برمیآید. هر فسادی که شما بگویی مرتکب میشود. چرا این قدر دنیا را فساد و ظلم گرفته؟ چون از یاد خدا اعراض کردهایم. خدا کیست؟ یاد خدا چیست؟ بنشینیم یک جا رو به قبله تسبیح دستمان بگیریم، هی بگوییم خدا خدا خدا خدا؟ این میشود یاد خدا؟! یک خدایی جدای از خودم، جدای از خودت، بیارتباط به خودت برای خودت بسازی در ذهنت؟ آن میشود خدا؟! آن مخلوق ذهن توست.
دار و ندارت خداست. تمام هستیات از خداست. هیچ چیزی از خودت نداری. غیر خدا کسی نیست، خبری نیست. خدا را باید در وجودت بیابی. خدا را باید هدف خودت قرار بدهی و با خدا زندگی کنی. سر کار میروی، پول درمیآوری، میگویی من رفتم سر کار پول درآوردم. خراب شد. یک «من» برای خودت درست کردی غیر خدا. خدا خواست که من بروم سر کار. خدا خواست که این مقدار پول گیر من بیاید. خدا خواست که من اینجا بروم. خدا خواست من آنجا بروم. خدا خواست که من این کار را کنم. خدا خواست من آن کار را کنم. پس تو چهکاره هستی؟ من هیچی.
گفتنش آسان است، شدنش زمان میبرد، کار میبرد. دائم باید با خدای خودت ارتباط برقرار کنی. هیچچیزی را از خودت نبینی. من بودم این کار را کردم. همیشه از خدا تعریف کنی، چون هر کاری که کردی همه را خدا کرده. از تو تعریف میکنند، ذوقت نمیگیرد. نمیگویی به به، من را دارد میگوید ها. نخیر، دارد خدا را میگوید. دارد خدا را میگوید.
رهایی از منیت و آرامش در لقای حق
غیر خدا نبینی، دیگر جهنم هم نداری. چهجوری میشود که جهنم نداشته باشی؟ به تو میگویند این کار زشت را چه کسی کرد؟ میگویی خدا. به من چه؟ من نبودم. ما هنوز به این مرحله نرسیدهایم. هر چه کار زشت است میاندازیم گردن خدا، میگوییم من نبودم. ولی کارهای خوب را میگوییم من بودم. این نمازها را چه کسی میخواند؟ این روزهها را چه کسی میگیرد؟ این نمیدانم خیرات، کارهای خوب را چه کسی انجام میدهد؟ من بودم. چرا من را تحویل نمیگیرند؟ چرا جلو من دولا راست نمیشوند؟ من این همه پول دادم برای اینکه نمیدانم ال بشود، بل بشود، چه بشود، چرا ما را تحویل نمیگیرند؟
هر موقع در کارهای خوبت توانستی بگویی به من چه، من نبودم، غیر خدا هیچکس نبود، بعد آنوقت کارهای بدت هم بگو من نبودم، دستم بود، تقصیر آستینم بود، به من چه. میگویند خب حالا این کارها را کردی، حالا باید بروی جهنم آتش بگیری، باید بسوزی. آتش جهنم، بسوزانیمت. میگوید خوب بسوزانید. من نیستم. میگویند بهشت میخواهی؟ میگوید نه، بهشت هم نمیخواهم. من هیچ چیز نمیخواهم. کسی که بهشت نمیخواهد، خب جهنم هم نمیخواهد. جهنم هم معنا ندارد برایش. میگوید من فقط میخواهم خدا را ببینم، ملاقات خدا کنم، هیچ چیز دیگر نمیخواهم.
میگوید ببرید من را جهنم، در جهنم خدا هست یا نیست؟ میگویند بله، خب همه جا خدا هست، در جهنم هم خدا هست. میگوید دیگر برای من شد بهشت. من خدا را میخواستم. در جهنم هم خدا هست. چرا هست؟ چون من خدا دارم. هر جا هم بروم، من خودم، خودم هستم. هستم، خدا دارم. در جهنم هم من را ببرند، باز هم خدا دارم. خیالم راحت است. من در پناه ولی خودم و خدای خودم هستم. «ما لهم من دونه من ولی»، هیچ ولیای غیر خدا نیست. خیال نکنی بروی در آنجا، در پناه نعمتهای بهشتی و اینها قرار میگیری. آن هم به درد نمیخورد، آن هم رفتنی است. خدا را بگذاری کنار، هیچ پناهی نیست. هیچ پناهی. به عشق بهشت یکوقت کار نکنی ها. به عشق خودت کار کن. به عشق خدا کار کن. یعنی به عشق هیچ چیز کار نکن، هیچ چیز. اگر گفتند چرا این کار را میکنی؟ بگو برای اینکه این کار خوب است، کار درست است، الهی است، خدایی است، حق است؛ چون حق است من این کار را انجام میدهم و الا برای هیچ چیز دیگر من این کار را انجام نمیدهم. نتیجه چه میشود؟ هرچه میخواهد بشود.
حضرت علی اکبر علیه السلام به امام حسین علیه السلام عرض کردند که آقا، فرمودید که فردا همه شهید میشویم. من میخواهم ببینم که بر حق هستیم یا نه؟ این جمله یعنی چه؟ بر حق هستیم یا نه؟ حق را به من نشان بده. کیلویی چند است؟ چهشکلی است؟ حق کجاست که ما بر حق باشیم یا بر باطل باشیم؟ حضرت فرمود: «به خدا قسم بر حق هستید.» حضرت علی اکبر فرمود: «دیگر مهم نیست چهاتفاقی میخواهد بیفتد. فردا شهید میشویم، نمیشویم، دیگر چه فرقی میکند؟» دنیا چهجوری میگذرد؟ خوب میگذرد، بد میگذرد؟ راحت است، سخت است؟ فقر، قناعت، بیماری، صحت، هرچه؛ دیگر فرقی نمیکند. آن چیزی که برای من مهم است، حق است. این را میگوییم حق شده ولی او، سرپرست او. «الله ولی الذین آمنوا». یعنی هر کاری میخواهد انجام بدهد، نگاه میکند ببیند حق است یا حق نیست. یعنی از ولی خودش میپرسد، از خدای خودش میپرسد: «خدایا این کار درست است یا غلط؟ حق است یا باطل؟» خدا دارد. وقتی میفرماید: «آیا ما بر حق هستیم یا بر حق نیستیم؟» نمیفرماید خب برو نگاه کن ببین حق مثلاً آنجاست. شما بر حق هستی یا بر باطل. اینجوری که نیست.
حق چیست؟ کجاست که من بر حق هستم یا نیستم؟ در وجود خود توست، در جان توست، فطرت توست، فهم توست، شعور توست، عقل توست. خدا داری. با خدا باش. هر کاری میخواهی در زندگی انجام بدهی، وجدانت را قاضی کن. از وجدانت سوال کن. از خدای خودت بپرس. بگو: «خدایا این کار را انجام بدهم خوب است؟» خدا جواب تو را میدهد. «ادعونی استجب لکم»، من را بخوانید جواب میدهم. «اذا سألک عبادی عنی فانی قریب»، من نزدیک هستم. چرا خیال میکنید که رابطه بین شما و من وجود ندارد؟ همه وجودتان را من گرفتهام. غیر من کس دیگری نیست، چیزی نیست. من با شما هستم. «فاینما تولوا فثم وجهالله»، هر طرف رو کنی، وجه خداست. کجا میخواهی بروی که خدا نباشد؟ همه وجودت را خدا گرفته. بعد دنبال خدا میگردی؟! بعد برای خودت در ذهنت یک خدا میسازی، میبافی؟!
فانی بودن پناهگاههای دنیوی
از خودت جدا نیست. قبل از اینکه بیاییم در دنیا و ذهن پیدا بکنیم و یک خدا در ذهنمان بسازیم، ببافیم، خلق کنیم، قبلش که این ذهن را نداشتیم، پیش خدا بودیم. «إنا لله» پیش خدا بودیم. بعدش هم «و إنا الیه راجعون» باز هم میرویم پیش خدا. غیر خدا جایی نیست که بخواهیم برویم. جایی نیست که بوده باشیم. پیش خدا بودیم، پیش خدا هم برمیگردیم. فقط در این مقطع دنیا آمدیم خودمان را گم کردیم. یک خودی درست کردیم برای خودمان، یک خدایی درست کردیم برای خدا. بعد میگوییم من باید ال کنم، من باید بل بکنم. خدا گفته این کار را کن. به من چه؟ نمیخواهم. نمیخواهم. خدا گفته آن کار را نکن. به من چه؟ مگر هر چه گفته من باید گوش بدهم. من خودم میخواهم کار خودم را کنم. دلم میخواهد. برای خودمان یک دلی درست کردیم.
بفهمیم از کجا آمدیم، کجا داریم میرویم. یک جوری در دنیا زندگی کنیم که ماجرای مشتی حسن و مش حسین نشود. قبل از اینکه از روستایشان بیایند بیرون، سوار تراکتور شدند. تراکتور مال مشتی حسن بود. بعد از این هم که داشتند برمیگشتند، باز هم مال مشتی حسن بود. فرقی نکرد. ولی این وسط مشتی حسین به مشتی حسن گفت: «مشتی حسن، ما میرفتیم تراکتور مال تو بود. حالا هم که داریم برمیگردیم، تراکتور باز هم مال توست. این وسط، اینها چه نجاساتی بود که ما خوردیم.»
قبل از اینکه به دنیا بیاییم، ما پیش خدا بودیم. بعد از این هم که از دنیا میرویم، باز هم میرویم پیش خدا. غیر خدا کسی نیست که آخر برویم. «ولن تجد من دونه ملتحدا»، هیچ پناهی غیر خدا وجود ندارد. اصلا اینکه ما آمدیم در دنیا، خیال میکنیم که یک پناهگاه غیر خدا وجود دارد. اسمش پول است. اسمش نمیدانم مقام است. اسمش شهرت است. اسمش نمیدانم کوفت و زهرمار است. همه اینها را خیال میکنیم اینها پناهگاه هستند. تمام انبیا و اولیایش را خدا فرستاده که به ما بگوید که اینها پناهگاه نیست. اینها به درد شما نمیخورد. نه اینکه نداشته باش. نه اینکه استفاده نکن. نه اینکه مالک چیزی نباش. مملوکش نشو. همین. به آن دل نبند. به آن پناه نبر. چون پناهگاه خوبی نیست.
یک مرتبه زیر پایت را خالی میکندها. یکوقت میگویند که سرطان داری. من که خوب بودم، میزان بودم، سالم بودم، ورزشکار بودم. سرطان دیگر چه کوفتی بود؟ از کجا آمد؟ حالا بیا درستش کن. یکوقت میگویند موقع رفتن است. یکوقت میگویند مالت را بردند. یکوقت میگویند نمیدانم پست و مقام از تو گرفتند. آنوقت از آسمان هفتم با کله میخوری قعر زمین. قبل از اینکه این اتفاق برایت بیفتد، خودت را آماده کن. خودمان را بسازیم. بسازیم یعنی چه؟ یعنی برویم تریاک بکشیم؟! آرامشت را از چه میخواهی بگیری؟ از مواد مخدر؟! آرامشی غیر از خدا وجود ندارد. همین را میخواهد بفرماید. «وَ لَن تَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَدًا»، هیچ آرامشی، هیچ پناهگاهی غیر خدا نیست. آب پاکی را ریخته روی دست همه ما. خاطرت جمع. مهم فهمیدن این حقیقت است که ما بفهمیم که پناهگاهی غیر خدا نیست.
حقیقت رفاقت و طبابت الهی
حالا پناهگاهی غیر خدا نیست، ببینم رفیقی غیر خدا هست؟ خب میرویم این همه رفیق داریم. هیچ رفیقی هم غیر خدا نیست. جوشن کبیر بخوانید ببینید: «یا رفیق من لا رفیق له»، ای خدایی که تو رفیق کسانی هستی که هیچ رفیقی ندارند. هر موقع رسیدی به اینکه هیچ رفیقی وجود ندارد، حالا خدا میشود رفیق تو. ما تا وقتی دنبال رفقای غیر خدا هستیم، خب معلوم است که خدا را به عنوان بهترین رفیق. اصلا غیر خدا کسی نیست.
طبیبی غیر خدا وجود دارد؟ «یا طبیب من لا طبیب له»، غیر خدا هیچ طبیبی هم وجود ندارد. آقا غیر خدا اصلا کسی نیست. نگو پسنمیدانم آدم، این همه موجودات، این همه گیاهان. همه اینها مخلوق خدا هستند. مخلوق خدا هستند یعنی هیچ چیز نیستند. معنی خالق و مخلوق را نمیدانیم یعنی چه هنوز. مخلوق خداست یعنی هیچ چیز نیست. از خودش هیچ چیز ندارد. همهاش خداست. ما خیال میکنیم یک چیزی هستیم، یک کسی بودیم، خدا هم بوده. بعد خدا آمده گفته خب من این چیز را یعنی این یک چیزی را، خب این را حالا خلقش کنم. اینجوری نبوده که یک چیزی باشی بینیاز از خدا. که خدا بود، من هم بودم. منتها آن یک چیزی بود، من هنوز خلق نشده بودم. بعد خدا آمد گفت ها، این یک چیز را بگذار من خلقش کنم. هیچ چیز نبودیم، یکچیزی شدیم. هیچ چیز نبودیم، یک چیزی شدیم. همین جوری، خدا هم همین یکدفعه با هم همه ما را خلق کرد.
یعنی از هیچ چیز یکدفعه چیز شد. نه اینکه یکچیزی بودی بعد خلقت کرد. اگر دیدی غیر خدا کسی نیست، با خدا قاطی شدی، قدرتت میشود قدرت خدا. علمت میشود علم خدا. خدا دلش شور میزند؟! خدا میترسد؟! هر موقع دیدی داری میترسی، بدان از خدا جدا شدی. هر موقع دیدی که آرامشت از بین رفت، بدان از خدا جدا شدی. «و من اعرض عن ذکری فان له معیشه ضنکا» هر موقع دیدی وضعت بههمریخت، اوضاع و احوالت قاراشمیش است، دارد به تو فشار میآید، بدان از خدا جدا شدی. از خدا جدا شدی یعنی خودت را گم کردی. خیال کردی که غیر خدا میتواند پناه تو باشد. دنبال پناه در غیر خدا گشتی در این دنیا میگردی. دنیا هم همهاش فانی است. فانی است، نه اینکه بعدا فانی میشود. همین الانش فانی است. از همین حالا فانی.
معنای خلقت و تمثیل پازل و پنیر
وقتی میگوییم غیر خدا هیچ چیز نیست، برای اینکه ما به ذهنمان یک چیزی بیاید که بتوانیم تصور کنیم که تصورش هم غلط است، ولی خوب گاهی لازم داریم یک چیزهایی را تصور هم بکنیم که تشبیه معقول به محسوس برای بچهها خوب است. ماها بچه هستیم دیگر. عقلمان در چشممان است. یک پازل را تصور کنید. یک پازل. یک اندازهای دارد دیگر. این پازل یک خطکشیهایی در آن است. تکههای جداگانه، تکه تکه تکه. وقتی که تکهتکه نبود، اولش که میخواستند پازل را درست کنند، تکهتکه نبوده دیگر. این خطکشیها و این تکهها و جداسازیها نبود. پازل اندازهاش، حدش، همه چیزش همان بود، یک صفحه. وقتی قطعهقطعهاش کردند، جداسازی کردند، چیزی بیرون نیاوردندها. چیزی هم اضافه نکردند. نه بیرون آمده، نه اضافه شده. فقط یک خطکشیهایی کردهاند، جداسازی کردهاند. به این میگویند خلق.
نه این نیست، داریم یک ترسیمی در ذهنمان می کنیم که اجمالا یک چیزی ذهن ما قانع بشود، راضی بشود، بفهمد که چه خبر است. چیزی اضافه نشده. این پازل همان پازل است. قبلش بدون خطکشی بود. شما یک صفحه صاف A4بردار، رویش را خطکشی کن، قطعهقطعه کن، جداسازی هم نکن. فقط خطکشی کن. یک گوشهاش شیر بکش، یک گوشهاش نمیدانم آدم بکش، یک گوشهاش پلنگ بکش، یک گوشهاش درخت بکش، یک گوشهاش دریا بکش، یک گوشهاش نقاشی میکنی رویش دیگر. این صفحه تغییری کرد؟ نه، این همان صفحه است. چیزی اضافه نکردی. یک خطکشیهایی. این خطکشیها چیست؟ هیچ چیز.
یک قطعه پنیر را شما برمیداری، با چاقو تکهتکه جداسازی میکنی. شما از بیرون چیزی آوردی به این پنیر اضافه کردی؟ از این قالب پنیر چیزی برداشتی بردی بیرون؟ چهکار کردی؟ هیچ چیز. یک حدی زدم. حد زدم. حد چیست؟ حد هیچ چیز. قاچقاچ کردم. قاچقاچ کردن یعنی چه؟ چیست قاچقاچ کردن؟ هیچ چیز. فقط همین، چاقو را این جوری کردم این جوری کردم. چیزی اضافه کردید؟ نه کم کردید؟ نه. دنیا یک جایی است که ما خیال میکنیم که یک چیزی است. خدا اینجا یک چیزی اضافه کرده. من را خلق کرده. این حیوانات را خلق کرده. این گیاه را آفریده. نمیدانم خلق کرده، آفریده یعنی چیزی اضافه کرده به خودش؟ خدا به خودش چیزی اضافه کرده؟ از خودش چیزی کم کرده؟ از خودش یک چیزی کنده انداخته این طرف؟ مگر جایی هست که خدا نباشد؟
این ذهنیت ما باعث میشود برای خودمان یک حساب مستقلی از خدا باز میکنیم. در آن میمانیم. خیال میکنیم که میگوییم ما مخلوق خدا هستیم یعنی یک چیزی داریم که حسابش از خدا جداست. خدا ندارد. «به من، خدا یک طرف، من هم یک طرف.» به آن خدای ذهنی میگویند. حضرت فرمود: «کل ما میزتموه باوهامکم بادق معانیها فهو مخلوق لکم مردود الیکم.» هرچه شما با دقتهای ذهنی بیایید خدا را برایش تصور درست کنید، این مخلوق ذهن شماست. خدا نیست. خدا گفتنی و شنیدنی نیست. خدا داشتنی و یافتنی است. خدا بافتنی نیست. خودت، خودت را مییابی. همانجور که خودت را مییابی، خدا را هم مییابی. یک روزی میآید اسمش روز قیامت است. همه انسانها همانجور که خودشان را مییابند، خدا را مییابند. ملاقات با خدا میکنند. لقاء خدا حاصل میشود. همانجور که لقاء با خودشان حاصل میشود.
خودشناسی و باور الهی
قبل از اینکه آن روز برسد و غیر وجدان خودت هیچ چیز نماند، هیچ چیز نماند، خودت را پیدا کن. وجدانت را پیدا کن. خدای خودت را پیدا کن. به خود بیا. یک حسابی برای خودت غیر خدا باز نکن و الا بی سرپرست میمانی. «ما لَهُم مِن دُونِهِ مِن وَلِیٍّ وَ لَن تَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَدًا»، بیپناه میمانی. اعتماد به خدا داشته باش یعنی اعتماد به نفس داشته باش. خودت را باور کن. خدا انسان را یک جوری آفریده که میتواند اینها را بفهمد. فلذا انبیا را فرستاده اینها را به او بگوید. چرا از زیر بار فهمیدن این حقایق فرار میکنیم؟ چرا انکار فهم میکنیم؟ میفهمی من دارم چه میگویم به تو. میخواهی ذهنیاش کنی؟ نمیشود. خدا یک موجود ذهنی نیست. مگر مخلوق من و شماست که بیاید در ذهن من و تو؟! «لاتتفکروا فی ذاتالله» ذات خدا فکر کردنی نیست. که بیاید در فکر من و تو.
خدا را باید چشید. خدا را باید دید. خدا را باید ملاقات کرد. خدا را باید یافت. وجدان کرد. وجدان غیر از فکر است. فکر کردنی نیست. هر موقع فهمیدی که فکر کردنی نیست، راه وجدان خدا برایت باز میشود. خودت را فکر میکنی؟! یعنی اگر فکر نکنی راجع به خودت، یکدفعه خودت دیگر بیخود میشوی؟! هیچ چیز نیستی؟! هستی دیگر. وجدان هم میکنی خودت را. خودت، خودت هستی. وقتی هم که راجع به خودت فکر نمیکنی، باز هم خودت هستی. خودت باش. «ما لهم من دونه من ولی»، ولی ما خدا یعنی ما بفهمیم غیر خدا کسی نیست، سرپرستی وجود ندارد.
خودت را تحت ولایت خدایی که غیر او هیچ سرپرست و ولی نیست، قرار بده. خودت را تحت ولایت خدا و اولیا خدا قرار بده. پیغمبر خدا فرمود من ولی شما هستم همانگونه که خدا ولی شماست. من هم ولی شما هستم. «من کنت مولا»، کسی که من ولی او بودم، بعد دست امیرالمؤمنین را بلند فرمود: «فهذا علی مولا»، این علی هم بعد از من ولی اوست. چه موقع پیغمبر خدا ولی ما میشود؟ چه موقع امیرالمؤمنین ولی ما میشود؟ ولی ما است یعنی ما باید با او به وحدت برسیم، به یگانگی برسیم. با او یکی بشویم. از خودمان در قبال او هیچ چیز نداشته باشیم. برای خودمان هیچ حساب جدای از او باز نکنیم. یکی من، یکی تو، این جوری نباشد.
معرفت امام و شناخت وجدانی
در مورد خدا چهجوری گفتی. خدا ولی ما قرار بگیرد، «الله ولی الذین آمنوا» یعنی خدا بشود حقیقت جان ما. پیغمبر خدا هم باید همینجوری باشد. معلوم میشود ما در جانمان پیغمبر هم داریم، امیرالمؤمنین هم داریم. با پیغمبر و امیرالمؤمنین جانت و فطرتت و وجودت یکی بشو، وجدانش کن. بیابش. با او ارتباط برقرار کن. از او سوال کن، جواب میدهد. داری. پیغمبر داری. «ان لله علی الناس حجتین، حجته ظاهره، و حجته باطنه» حجت باطنی داری. حجت باطنی شما اگر که نشناسی، حجت ظاهری را نمیشناسی. اسمش را میدانی ها، اما خودش را نمیشناسی.
میگویند امامت کیست؟ میگوید امیرالمؤمنین. دروغ میگویی! چرا؟ چون خودت را نمیشناسی. گفتنی نیست. امیرالمؤمنین چه کسی بود؟ میگویی پسر ابیطالب. نشناختی. امیرالمؤمنین کسی بود که با خدا قاطی شده بود، یکی شده بود. تو هم اگر با امیرالمؤمنین قاطی شدی، یکی شدی، هدفت یکی شد، شما میتوانی بگویی امیرالمؤمنین امام وجود من است و اسمش را بیاوری بگویی امام من است. امام یعنی چه؟ علی یعنی چه کسی؟ اینها همه حرف است. در خطبه همام امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید که متقین کسانی هستند که به آنها می گویند شماها قاطی دارید. حضرت نمیفرماید نه اینها قاطی ندارند. میفرماید بله قاطی دارند. «فلقد خالطهم امر عظیم» اینها با خدا قاطی شدهاند. با امیرالمؤمنین باید قاطی بشوی تا امیرالمؤمنین بشود امام وجودت. امام تو است یعنی هدفت است، مقصدت است. امام وجود ما هدف ماست. شما هر هدفی داشته باشی، شبانه روز دنبالش میروی. پیرو، شیعه یعنی این شما. آنهایی که هر هدفی، مثلا یک کسی پول میخواهد، تمام فکر و ذکر و وقتش صرف پول درآوردن می شود. خوابیده، خواب پول درآوردن میبیند. این را میگویند امام.
ما میگوییم امیرالمؤمنین امام ماست. ولی همه فکر و ذکرمان پول است، همه فکر و ذکرمان نمیدانم پست و مقام و آبرو و احترام و دنیا است. بعد میگوییم اماممان را میشناسیم. بیخود میکنی میگویی امامم را میشناسم. تو نمیشناسی امامت را. «من مات و لم یعرف امام زمانه مات میته جاهلیه» بمیرد، مرگش مرگ جاهلی است. یعنی اصلا انگار نه انگار که در زمانی آمده که امیرالمؤمنین بوده. یک نفر الان از گرد راه برسد، غریبه، بگوید این آقای چه کسی است که دارد اینجا سخنرانی میکند؟ شما میگویی حاج آقای نوروزی است. بعد از اینجا میرود بیرون. به او میگویند آقا شما میدانی اینجا چه کسی سخنرانی میکند؟ میگوید بله. میگویند چه کسی است؟ میگوید حاج آقای نوروزی است. آن من را شناخت؟ او اسم من را میداند. اسم من را میداند یعنی من را میشناسد؟! به ما میگویند چه کسی این عالم را خلق کرده؟ میگوییم خدا. آها فهمیدم. چه چیزی را فهمیدی؟! نفهمیدی هنوز. اسمش را فهمیدی. امام اولت چه کسی است؟ علی ابن ابیطالب. بعد هم غبغب میاندازیم و سرو صدا که بله مولی الموحدین. اسمش را یاد گرفتی. این اسمش است، این که خودش نیست. در حرم امام رضا نشسته بودیم، رفقا هم بودند. یک کسی آمد رد شد، دید ما جمعی هستیم کنار هم، از یکی از رفقا پرسید که این آقا کیست اینجا نشسته دورش جمع شدند؟ گفت حاج آقای نوروزی است. گفت ها ها فهمیدم و رفت. چه چیزی را فهمیدی؟! تمام عقاید ما در حد اسم است. میگوییم نه بیشتر میدانیم. مثلا من میدانم بابای او هم چه کسی بوده. این امامشناسی است؟! اسم پدر امیرالمؤمنین را بلدی، در حافظهات است. خب این را که گوگل از شما بهتر بلد است. هوش مصنوعی هم که آمده که اصلا این قدر که هوش مصنوعی امامشناس است شما امامشناس نیستید. نمیتوانید هم باشید. تمام نمیدانم تمام سیره، تمام ویژگیها، تمام تاریخ در آن است. پشت یک نیسان نوشته بود: «برو خودت را بشناس. باقیاش تو گوگل هست.» از راننده نیسان یاد بگیریم لااقل. برو خودت را بشناس. خودت را نشناسی، امامت را نمیشناسی، خدا را نمیشناسی، پیغمبرت را نمیشناسی.
ارتباط با خدا و شناخت از بالا
بعد میمانیم در معنا کردن این دعا که در زمان غیبت امام زمان علیه السلام وارد شده که مرتب بخوانید که: «اللهم عرفنی نفسک». خدایا خودت را به من بشناسان. «فانک ان لم تعرفنی نفسک لم اعرف رسولک»، من خدایا اگر تو را نشناسم، رسولت را هم نمیشناسم. خب ما میگوییم ما که میشناسیم که! ما که رسول را شناختیم دیگر! ما اول رسول را میشناسیم، بعد میرویم خدا را میشناسیم. در این دعا میفرماید: «خدایا اول خودت را به من بشناسان، بعد رسولت را میشناسم.» از بالا آمده. ما از پایین میخواهیم برویم بالا. خب شاید دعا سر و ته گرفتهاند، سر و ته خواندهاند. به ما هم سر و ته رسیده. یکی از دعاهایی است که سندش هم عالی است. «اللهم عرفنی نفسک». یعنی خدا داری. با خدای خودت ارتباط برقرار کن. از او بپرس پیغمبرش کیست؟ به تو میگوید. والله بهت تو میگوید. به حضرت ابوالفضل به تو میگوید.
خود خدا در قرآن میفرماید که وقتی کفار به تو میگویند: «لست مرسلا»، تو رسول خدا نیستی. «قل»، تو بگو به آنها خدا شاهد است که من رسول هستم. «کفی بالله شهیدا بینی و بینکم» خدا شاهد است من رسول هستم. معلوم میشود خدا دارند. همه خدا داریم و خدا دارد شهادت میدهد در وجودمان. به خودمان مراجعه کنیم میفهمیم. فهم داریم، شعور داریم، عقل داریم. استفاده نمیکنیم. خودمان را باور نداریم. اعتماد به نفس نداریم یعنی اعتماد به خدا نداریم. خیال میکنیم اعتماد به خدا غیر اعتماد به خودمان است. یک خدایی برای خودمان درست کردهایم در آسمانها، بعد به آن اعتماد داشته باشیم. نه. من؟ من که هستم؟ من که هستم یعنی خدا کیست. تمام شد. خودت را باختی. خودت را باختی. تو خدا داری. چرا خودت را دست کم میگیری؟ توی سر خدا نزن. اگر تو سر خودت زدی، یعنی تو سر خدا زدی. اگر به خودت اعتقاد نکردی، خودباوری نداشتی، یعنی خدا را باور نداری. اگر از خودت مأیوس شدی، یعنی از رحمت خدا مأیوس شدی. نمیدانیم خدایا یعنی چه؟ اسم خدا را فقط بلدیم. میگویند میدانی این عالم را چه کسی خلق کرده؟ بله بله. چه کسی خلق کرده؟ خدا. همین. این شد «خداشناسی»؟! میدانی پیغمبر خاتم چه کسی بوده؟ بله بله. اسم بابایش هم بلدی؟ بله. اسم مامانش هم میدانی چیست؟ بله. این برای بچههای کلاس، کلاس هم نه، قبلش، چهار ساله، سه ساله است. امام اول، امام دوم، امام سوم تا امام. میدانی چند تا امام داریم؟ بله. دیدی امامشناسی من کامل است؟ امامشناسی هوش مصنوعی از همه ما کاملتر است.
خودشناسی و تدبر در قرآن – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
0 نظر ثبت شده