جلسه خودشناسی

خودشناسی و ولایت الهی؛ چرا انسان همیشه دنبال پناه است؟

39

۱۵ آذر ۱۴۰۴، جلسه ۳۹ خودشناسی در قرآن، سوره کهف، آیه ۲۶

اگر خدا تنها ولی انسان است، چرا به پول، مقام و آدم‌ها تکیه می‌کنیم؟ تفاوت پناه واقعی با تکیه‌گاه‌های موقت.

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
خلاصه:

. اگر خدا تنها ولی و سرپرست انسان است، چرا با وجود تکیه بر پول، قدرت یا دیگران باز هم احساس اضطراب و بی‌پناهی می‌کنیم؟
. چرا قرآن می‌گوید غیر خدا هیچ ولی و پناهگاهی وجود ندارد و این حقیقت چه تأثیری بر زندگی و تصمیم‌های ما دارد؟
. چگونه شیطان از احساس بی‌پناهی انسان سوءاستفاده می‌کند و تکیه‌گاه‌های دروغین را جایگزین ولایت خدا می‌سازد؟
. چگونه با خودشناسی می‌توان از وابستگی به دنیا رها شد و به آرامشی رسید که با از دست دادن هیچ‌چیز از بین نرود؟

51:33 / 00:00
انتشار: 1404/9/16 به‌روزرسانی: 1405/4/25
وضعیت متن این جلسه:
متن اولیه
1
بازبینی شده
2
ویراستاری و چک نهایی
3
مرحله 2 از 3: این متن نسخه بازبینی شده‌ی پیاده‌سازی صوت جلسه است و به تدریج ویراستاری می‌شود.

خودشناسی در قرآن

سوره کهف، آیه ۲۶

استاد حسین نوروزی

جلسه ۳۹ (۱۵ آذر ۱۴۰۴)

خودشناسی و ولایت الهی؛ چرا انسان همیشه دنبال پناه است؟

اگر خدا تنها ولی انسان است، چرا به پول، مقام و آدم‌ها تکیه می‌کنیم؟ تفاوت پناه واقعی با تکیه‌گاه‌های موقت.

قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا لَهُ غَيْبُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَأَسْمِعْ مَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَلَا يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَدًا ﴿۲۶﴾

بگو خدا به آنچه درنگ كردند داناتر است نهان آسمان‌ها و زمين به او اختصاص دارد و چه بينا و شنواست براى آنان ياورى جز او نيست و هيچ كس را در فرمانروايى خود شريك نمى‌گيرد (۲۶)

ولایت مطلق الهی و مسیر خودشناسی

«قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا لَهُ غَیْبُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ». بگو خدا به مدتی که اصحاب کهف در غار درنگ کردند، آگاه‌تر است. غیب آسمان‌ها و زمین مختص به خداست. «أَبْصِرْ بِهِ وَأَسْمِعْ» و چه بیناست و چه شنواست. «مَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ» انسان را جز او سرپرستی نیست. «وَلَا یُشْرِکُ فِی حُکْمِهِ أَحَدًا» و او در حکم خود کسی را شریک نمی‌سازد. «مَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ» غیر خدا هیچ ولی، تربیت‌کننده، سرپرست، پرورش‌دهنده و تزکیه‌کننده‌ای نیست.

اگر انسان بی‌سرپرست شود، چه اتفاقی می‌افتد؟ گم است، ضال است، گم‌شده است. کسی که هیچ سرپرستی ندارد، دلش به چه چیز محکم و قرص باشد؟ خاطرش از چه چیز جمع باشد؟ پناه و پناهگاهش چه کسی باشد؟ انسان بی‌پناه می‌شود، بی‌سرپرست و بی‌مأوا می‌شود. سردرگم است. انسانی که گم است، سرپرستش را گم کرده است. آیا می‌شود انسان، این عالم، هیچ سرپرست و ولی نداشته باشد؟ نمی‌شود. «مَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ»

تنها ولی و سرپرست عالم و آدم خداست. غیر خدا هیچ‌کس سرپرست و ولی نیست. خودش هم احتیاج به ولایت خدا دارد. باید خدا سرپرستی‌اش کند و پناهش باشد. او را از بی‌پناهی درآورد. حالا اگر کسی خدا را نشناسد، سرپرست بودن خدا و ولی بودن خدا را نفهمد، خودش را تحت سرپرستی خدا قرار نمی‌دهد. هم بی‌سرپرست است و هم بی‌پناه، هم پناهی که پناه باشد و سرپرستی که سرپرست باشد، که واقعاً خداست و غیر خدا نیست، نمی‌شناسد. «مَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ» فقط خدا سرپرست همه است، اما این که نمی‌شناسد، فلذا خودش را تحت سرپرستی خدا قرار نمی‌دهد. در نتیجه، همیشه ناآرام است، همیشه مضطرب است، همیشه بی‌پناه است و همیشه بی‌سرپرست است. نه اینکه سرپرست نیست، خدا سرپرست همه است. این احساس بی‌پناهی دارد چرا؟ چون خدا را نمی‌شناسد. همه‌جا دنبال پناه می‌گردد، اما وقتی پناه واقعی را نمی‌داند کیست، بی‌پناه است.

سوءاستفاده شیطان از بی‌پناهی انسان

از این فرصت خدانشناسی ما و بی‌پناهی و بی‌سرپرستی ما چه کسی سوءاستفاده می‌کند؟ شیطان. شیاطین جن و انس، انسان‌های شیطان‌صفت از این بی‌سرپرستی ما نهایت سوءاستفاده را می‌برند. می‌بینند ما مضطرب هستیم، ما به هم ریخته‌ایم، بی‌پناهیم، بی‌سرپرستیم، کاسه چه کنم چه کنم دستمان است، آواره‌ایم، آرامش روحی نداریم، دنبال آرامش می‌گردیم. می‌گوید: می‌خواهی آرامش به تو بدهم؟ تحت سرپرستی من قرار بگیر، آرام می‌شوی. کار شیطان این است.

«اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا» خدا ولی آن‌هایی می‌شود که ایمان آوردند. «وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ» آن‌هایی که کفر ورزیدند و ایمان نیاوردند، ولی آنها نه، دیگر یک ولی نیست، «أَوْلِیَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ» اولیایشان می‌شوند طاغوت. هر جا طاغوت است، می‌شود ولی او. او را تحت سرپرستی خودش قرار می‌دهد. چه می‌شود که ما تحت سرپرستی خدا قرار می‌گیریم، نه طاغوت؟ خدای متعال در این آیه که آیت‌الکرسی است، می‌فرماید: «اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا» خدا سرپرست آن کسانی می‌شود که ایمان آوردند.

ایمان و اعتماد به سرپرست واقعی

ایمان آوردند یعنی چه؟ یعنی خدا را شناختند و به خدایی که می‌شناسند، اعتماد کردند. ایمان آوردند یعنی اعتماد کردند. می‌شود آدم به کسی که نمی‌شناسد اعتماد کند؟ بله می‌شود. از سر ناچاری. حالش خراب است، مضطرب است، به هم ریخته است، مصیبت‌زده است. «الْغَرِیقُ یَتَشَبَّثُ بِکُلِّ حَشِیشٍ»

یعنی این حشیش‌فروش‌ها می‌آیند سر راهش، می‌گویند: چیه؟ مضطربی؟ نگرانی؟ می‌خواهی آرامت کنم؟ بیا از این حشیش‌ها یک خرده بکش حالت جا بیاید. یک خرده گل بکش. انسانی که غریق است و در حال غرق شدن است، چنگ می‌اندازد. نمی‌داند دارد به کجا چنگ می‌اندازد. فقط چنگ می‌اندازد که یک جایی را بگیرد. آن جایی که می‌گیرد، محکم است یا محکم نیست؟ عروة الوثقی است یا نه؟ دستگیره محکم و مطمئن است یا نه؟ چنگ می‌اندازد به همه جا، به «کُلِّ حَشِیش». حشیش یعنی گیاه. به هر گیاهی چنگ می‌اندازد. این گیاه که خودش هم در حال فنا و نابودی است. خودش هم در حال غرق شدن است. چنگ می‌اندازی، آن هم با هم غرق می‌شوید، دوتایی. چون که نمی‌تواند دستگیره محکم باشد. ولی چه کند؟ چاره ندارد. غریق است. نفسش دارد بند می‌آید. خسته شده، دارد جان می‌دهد.

حالا آن‌هایی که از طرف خدا می‌توانند خدا را معرفی کنند به مردم، به جای «کل حشیش». ما مردمی که غریق هستند و در حال غرق شدن هستند، همه مردم غریق هستند. همه می‌گویند چه کنم که به سعادت برسم؟ چه کنم که به آرامش برسم؟ در حال غرق شدن چنگ می‌زند به پول. می‌گوید: پولدار بشوم، دیگر راحت است. خیالم راحت است. خوب می‌شود، آرامش پیدا می‌کنم. سعادت و آرامش فقط در پول است. بعضی‌ها می‌گویند، بعضی‌ها هم، راه دیگری ندارند غیر از اینکه این را بگویند. آخر ندارد. چه کند؟ خدا را نمی‌شناسد. ندارد. دستگیره مطمئن‌تر و محکم‌تر از پول جلو دستش نیست که به آن چنگ بزند. می‌گوید پول.

آرامش موقت و توهم سرپرست داشتن

به هر چیزی غیر از خدا چنگ بزنیم، خیال می‌کنیم که به پناهی رسیده‌ایم، سرپرستی پیدا کرده‌ایم، در حالی که بی‌سرپرستیم و بی‌پناهیم و اکنون متوجه نیستیم. موقتاً شما را به آرامش می‌رساند، اما این آرامش یک آرامش مُسکِنی است. باعث می‌شود که شما خیال کنید که دیگر تمام شد، دیگر مشکل من حل شد. گمشده خودم را پیدا کردم.

آن یکی می‌گوید: اگر ازدواج کنم دیگر به آسایش و آرامش می‌رسم. خیال می‌کند که آسایش ما، آرامش ماست. اولش خب همین طور است دیگر. آدم وقتی آسایش داشته باشد، احساس آرامش می‌کند. شما وقتی غذا خوردی، شکمت پر شده و سیر شدی، احساس سیری به شما احساس آرامش می‌دهد. گرسنه باشی، احساس ناآرامی داری. این آرامش و این ناآرامی، مال خودت نیست. این مال مرکب تو است، مال بدنت است، به خودت ربطی ندارد. آسایش بدنت غیر از آرامش خودت است.

لذا تعبیر می‌شود به اینکه خودت را بشناس. یعنی حساب خودت را از غیر خودت جدا کن و توهم خودت را نکنی که خیال کنی غذا خوردی، این آرامشی که بعد از خوردن غذا برایت پیدا می‌شود، آرامش خودت است. نه، این آرامش تو نیست. تو این نیستی. خودت را بشناس، حساب خودت را از متعلقات خودت جدا می‌کنی. می‌گویی این که من نبودم، این متعلق به من بود. من غیر از متعلق به من است. این شکم من است. آن شهوت من است. آن ثروت من است. آن لباس من است. اما من، خودم، خودم هستم. این‌ها نیستم.

تا وقتی خودمان را پیدا نکنیم، سرپرستی نداریم. توهم سرپرست داشتن برایمان پیدا می‌شود که خیال می‌کنیم اکنون یک سرپرستی دارم، یعنی یک پناهگاهی دارم که به آن پناه ببرم و به من آرامش دهد. موقتاً احساس آرامش می‌کنند.

نمی‌شود کسی واقعاً تشنه باشد اما احساس تشنگی را از دست بدهد. احساس سیرابی داشته باشد که بگوید نه، تشنه‌ام نیست. بیشتر وقت‌ها اصلاً این‌جوری است. می‌گویند وقتی انسان‌ها از سن پنجاه سالگی رد شدند، بیخودی بروید آب بیاورید، بدهید به آن‌ها، بگویید بخورید. برای اینکه این‌ها تشنه‌اند، متوجه نمی‌شوند که تشنه هستند. بدنشان نیاز به آب دارد، ولی احساس تشنگی پیدا نمی‌کنند. خیال می‌کند آب لازم ندارد. به خودش باشد اصلاً آب نمی‌خورد، هیچ آبی نمی‌خورد اصلاً. خودم را دارم می‌گویم؛ به خودم باشد اصلاً آب نمی‌خورم، تشنه‌ام نمی‌شود. بعد که می‌روی دکتر، دکتر می‌گوید آب بدنت کم است. می‌گویی آخر من تشنه‌ام نشد. می‌گوید: توجه نکن. این احساس کاذب است. ولو تشنه‌ات نیست، آب بخور.

همه ما در دنیا به هر چیزی غیر از خدا چنگ زدیم، دستگیره هست اما توهمی و خیالی است. خیال می‌کنی که به آرامش رسیدی. امان از روزی که از این تخیل در بیایی. خدا دنیا را یک روزه خلق نکرده است. پنجاه سال، شصت سال، هفتاد سال، هشتاد سال عمر داریم تا خرده خرده این مراحل را طی کنیم. تا همین حقیقت را بفهمیم. طی چند سال؟ دوران عمرمان. و بعد از اینکه فهمیدیم، تمسک پیدا بکنیم به آن حقیقت، به حقیقت یعنی خدا.

خطر از دست رفتن دستگیره‌های دنیوی

خودمان را بشناسیم تا کار به جایی نرسد که چهل سال، پنجاه سال، هفتاد سال، هشتاد سال خودمان را نشناختیم، یک مرتبه تمام عروه‌ها، یعنی آن دستگیره‌ها که به آن چنگ زده بودیم، از ما گرفته شود. یک وقت نگاه کنیم ببینیم هیچ چیز نداریم، دستمان به هیچ‌جا بند نیست. این اتفاق دفعی نیفتد. الان دستت یک خرده به پول بند است، یک خوده به همسرت بند است، یک خوده به فرزندت بند است، یک مقدار به سِمت و پست و مقامت بند است، یک مقدار به پرستیژ و اعتبار و اجتماعی‌ات بند است، یک مقدار به شهرت و آبرویت بند است. به این‌ها همه چنگ‌هایی زدی. مجموعه این‌ها را جمع کردی. یک دانه آن را رها کنی، یک مرتبه زیر پایت خالی نمی‌شود، یک مرتبه نمی‌افتی. چنگ زدی، یعنی آویزان به این‌ها هستی. ولش کنی، افتادی.

خدا رحمت کند یکی از اقوام ما را. وقتی داشت فوت می‌کرد، می‌گفت: دستم را بگیرید. گفتیم: چرا؟ می‌گفت: «دارم پرتاب می‌شوم». «دارم می‌افتم». «از بلندی به اعماق تاریکی دارم می‌افتم».

این‌هایی که به چند چیز چنگ نزدند: خانه، ماشین، فرزند، همسر، پدر، مادر، پست، مقام، پول، شهرت. چند چیز نیست، یک چیز است. مثلاً فرزندش است. فرزندش یک اتفاقی برایش می‌افتد، این پرتاب می‌شود در اعماق تاریکی. می‌گوید: دیگر تمام شد. دیگر من هیچ چیز ندارم. از هستی ساقط شدم. مادرش بوده، مادرش مُرد. پدرش بود، پدرش مُرد. دیگر نمی‌تواند زندگی کند. چرا؟ چون به یک چیز، فقط یک چیز که نمی‌شود یعنی به این ، بیشتر از همه بوده تا به آنهای دیگر.

ضرورت تقویت تدریجی ایمان و یقین

خدا عمر هفتاد، هشتاد ساله به ما داده است که در طول این عمرمان با این مواعظ و نصایح قرآنی و روایی و این‌ها، تحت نظر مربی الهی کم‌کم دستمان را از این چیزهایی که قابل تمسک واقعی نیست جدا کنیم و به آنی که قابل تمسک واقعی است، که خداست، بگیریم. کم‌کم این اتفاق می‌افتد. یک مرتبه‌ای نمی‌شود. یک مرتبه‌ای آن را می‌فهمیم. الان ما گفتیم، شما هم متوجه شدی داریم چه می‌گوییم. یک مرتبه‌ای می‌فهمیم، اما این اتفاق درون شما یک مرتبه نمی‌افتد. باید خرده خرده ایمان تقویت بشود. پله اول، پله دوم، پله سوم تا ده درجه ایمان کامل شود. بعد برویم سراغ مراحل مراتب یقین. مراتب یقین طی شود.

آماده شویم برای روزی که همه این توهمات ما از بین می‌رود، هیچ‌چیزش نمی‌ماند. آنجا دیگر پرتاب نمی‌شوی جایی، در چاله‌ای، در سیاه‌چاله‌ای، در تاریکی. اوج می‌گیری، بالا می‌روی. خودت را آماده کردی. یک مصیبتی در دنیا برایت پیش می‌آید، خودت را نمی‌بازی، دست و پایت را گم نمی‌کنی. نمی‌گویی هیچ چیز برایم نماند، بیچاره شدم، دار و ندارم رفت.

او می‌گوید، ما هم با او غم‌خواری می‌کنیم. می‌گوییم می‌دانیم چه می‌گویی، درکت می‌کنیم. چون ما هم مثل تو هستیم. دار و ندار تو رفت، منتها مال ما هنوز نرفته است. وقت امتحان ما نرسیده است. امتحان یعنی همین. قبل از اینکه کار به اینجا برسد، به حساب دلمان برسیم. این دل را پیوند به غیر خدا نزنیم. اجازه ندهیم دلمان توسل و تمسک به غیر خدا پیدا کند. کرده، می‌کند اما به مرور زمان کمش کنیم، کمش کنیم.

چرا اکنون ما را نبرده است؟ چرا تا اکنون ما زنده ماندیم؟ این همه بودند هم‌سن‌وسال‌های ما رفتند. چرا ما زنده ماندیم؟ فرصت است. خدا دارد به ما فرصت می‌دهد که این کار را انجام دهیم. ما خیال می‌کنیم یک فرصتی است بیشتر پول جمع کنیم.

این یک فرصتی است که شما این حقیقت را درستش کنی، این مسئله‌ات را، این گمشده‌ات را پیدا کنی، زودتر به آرامشی برسی که هیچ چیز نتواند آرامش شما را به هم بزند. تمام دنیا را هم از تو بگیرند، تازه می‌گویی: «فُزْتُ وَ رَبِّ الْکَعْبَةِ» به خدای کعبه رستگار شدم. امیرالمؤمنین علیه السلام آن لحظه آخر چه فرمود؟ «به خدای کعبه رستگار شدم». منتظرش بودم. چیزی نشده. خیلی خوب شد. نه مرگ، هر اتفاقی در زندگی‌ات بیفتد، می‌گویی خیلی خوب شد. چه خوب شد این‌جوری شد.

می‌شود آدم این‌جوری بشود؟ پول به او برسد، می‌گوید: چه خوب شد این‌جوری شد. پول به او نرسد، پولش را هم بخورند، باز هم می‌گوید: چقدر خوب شد پولم را خوردند. بالاخره وقتی پول به تو می‌رسد، خوب شده یا وقتی پول از تو می‌گیرند، خوب شده؟ می‌گوید: فرقی ندارد، همه‌اش خوب است. هرچه خدا قسمتم کرده، همان خوب است. من نیستم. من به یک جایی دستم را گرفته‌ام و متعلق به یک جایی هستم و معلق به یک جایی هستم، یک دستاویزی دارم که آنجا ربطی به زمین ندارد، در آسمان است و آن خداست. خدا را کسی می‌تواند از ما بگیرد؟ نه.

تفاوت متعلقات دنیوی و ذات الهی

پول را می‌تواند بگیرد، خانه را می‌تواند بگیرد، زن را می‌تواند بگیرد، بچه را می‌تواند بگیرد، سلامتی را می‌تواند بگیرد. «نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ» به هر کس عمر دادیم، خرده خرده این‌ها را از او می‌گیریم. چشمش، گوشش، دندانش، زانویش، کمرش. می‌گیریم دیگر، گرفته‌ دیگر. اما خدا را چه؟ خدا را هم کسی می‌تواند از ما بگیرد؟! مالت را می‌توانند ببرند، خدا را هم می‌توانند ببرند؟ تو خدا داشته باشی، کی می‌تواند این خدا را از تو بگیرد؟

آیه قرآن آن بالا روی کتیبه نوشتیم: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ» بر شما باد خودتان. یعنی خودت را پیدا کن. به غیر خدا چنگ نزن. آن‌ها ربطی به تو ندارند. متعلق به آن‌ها نشو. آن‌ها متعلق به تو هستند. تو چرا متعلق به آن‌ها می‌شوی؟ از متعلقاتت استفاده کن. متعلق به تو هستند. چرا تو جزو متعلقات آن‌ها می‌شوی؟ از این مرکبت سواری بگیر. چرا اجازه می‌دهی مرکبت از تو سواری بگیرد؟ از پولت استفاده کن. چرا اجازه می‌دهی پول تو را به خدمت خودش بگیرد؟ عمرت را صرف می‌کنی برای پول، در حالی که قرار شد پول را به دست بیاوری که عمرت را به باطل صرف نکنی.

«ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند، تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری» پول را خرج ذکر خدا کن. غذا خوردی، انرژی گرفتی، خرج یاد خدا کن. ورزش کردی، سالم شدی. «قَوِّ عَلَى خِدْمَتِكَ جَوَارِحِی» خدایا، در دعای کمیل، امیرالمؤمنین علیه السلام به کمیل می‌فرماید به خدا این‌جوری بگو که: خدایا قوت بده به جوارح من، اعضای من، بدن من، که بتوانم خدمت به تو کنم، در خدمت تو باشم.

توهم شریک بودن در حکم خدا

تا الان زنده ماندی. این را که دیگر شکی در آن نداریم که. چرا خدا تو را نبرده؟ این همه رفتند، چرا زنده ماندی؟ ما خیال می‌کنیم خدا ما را زنده نگه داشته است، یک کارهایی را باید انجام دهیم. خیلی غلط است. چرا؟ چون در ادامه آیه می‌فرماید: «وَلَا یُشْرِکُ فِی حُکْمِهِ أَحَدًا» خدا در حکم خودش و کارهای خودش هیچ‌کس را شریک نمی‌گیرد، به هیچ شریکی نیاز ندارد.

ما خیال می‌کنیم خدا ما را زنده نگه داشته است تا الان یک کارهایی باید انجام دهیم که خدا نمی‌توانست انجام دهد. ما کمکش کنیم آن کارهای خدا را انجام دهیم. یک کارهای زمین‌مانده دیگر. بالاخره خدا که همه کارها را نمی‌تواند بکند. اصلاً خودش دست ندارد خدا پا ندارد، چشم ندارد، گوش ندارد. اعتقاد ما به خدا این است! من الان گفتم شما چرا باور کردی؟ من گفتم خدا چشم ندارد، دست ندارد، پا ندارد. خودش که نمی‌تواند بیاید. الان خدا چه‌جوری می‌خواهد بیاید اینجا؟ مثلاً این را بدهد من بخورم؟ این را الان من با دست خودم برداشتم. خدا کجا آمد؟ من الان این را گفتم، شما هم الان باور کردید. ته دلت گفتی راست می‌گوید. این است اعتقاد ما به خدا.

«یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ» دست خدا فوق همه دست‌ها است. تو خیال می‌کنی تو این را برداشتی؟! می‌خواهی خدا یک کاری کند که به تو ثابت شود که تو نیستی؟ نگذار به آنجا برسد کار. خودت جلو جلو بفهم دیگر. چرا باید خدا یک کاری کند که دستت فلج شود که دیگر نتوانی این را… بعد بفهمی که تا حالا هم که من می‌توانستم، کار من نبود که، کار خدا بود. دستت هم دست خودت نیست، چه برسد به چیزهای دیگر. دنیا تحت ولایت و مدیریت و سرپرستی خداست.

شناخت خدا از طریق شکستن عزم‌ها

گول نخوری، ببینی یک کارهایی می‌توانی انجام دهی. نگاه کن ببین خیلی کارها هست نمی‌توانی انجام دهی. بفهم کار دست یک نفر دیگر است. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «عَرَفْتُ اللَّهَ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ» خدا را من شناختم از اینجایی که دیدم همه چیز دست من نیست. خیلی چیزها دست من است، ولی در مقابل آن چیزهایی که دست من نیست، هیچ است، هیچ چیز. این را هنوز ما باور نکردیم.

چند نفر هستند که نمی‌خواهند قدرتمند باشند؟ نمی‌خواهند ثروتمند باشند؟ نمی‌خواهند مشهور باشند؟ هرچقدر قدرت است، این‌ها را داشته باشند، همه می‌خواهند. همه می‌خواهند ثروتمندترین انسان روی زمین باشند. چند نفر داریم که این‌ها ثروتمندترین انسان‌اند؟ مقایسه کن با آن‌هایی که می‌خواهند. بعد ببین چقدر نمی‌شود و دستمان نیست. چقدر خواستی و نشده. «عَرَفْتُ اللَّهَ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ» خدا را شناختم از اینجایی که دیدم من عزیمت کردم، تصمیم گرفتم، خواستم، اقدام کردم، نشد. همه ما می‌خواهیم ثروتمندترین باشیم. نمی‌شود، نشده است.

کیست که بخواهد مریض شود؟ برو ببین چه خبر است. همه مریض می‌شوند. یک نفر را پیدا نمی‌کنی  مریض نشده باشد. همه مریض شدند، یا مریض هستند یا بعداً مریض می‌شوند. آن مقداری که من خواستم و نشده، خیلی بیشتر است. اصلاً قابل مقایسه نیست در مقابل آن‌هایی که خواستم و شده. پس کار دست یک نفر دیگر است. خدا آن هم خواسته که بشود که شده است.

اعتقادمان را باید درست کنیم. حقیقت را باید همان‌گونه که هست پیدا کنیم و این هم در خودشناسی است. خودت را بشناس. با غیر خودت اشتباه نگیر. «اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا» خودت را که پیدا کردی، می‌روی تحت ولایت الله، تحت ولایت خدا.

چرا خدا به ما عمر داده است؟ برای اینکه یک مقدار بیشتر پول دربیاورم؟ برای اینکه یک مقدار بیشتر بخورم؟ این‌ها بیخودی‌هایش بود. حالا با خودی‌هایش: برای اینکه یک مقدار بیشتر نماز بخوانم؟ برای اینکه یک مقدار بیشتر روزه بگیرم؟ برای اینکه یک مقدار بیشتر حج بروم؟ این‌ها متوسط‌هایش بود. باز بیا بالاتر: برای اینکه کمک به فقرا کنم. از فقرا و مستمندان دستگیری کنم. به داد بیچارگان برسم. همه‌اش شرک است. یعنی برای خدا خودت را شریک قرار دادی.

می‌گویی من کمک خدا کنم. خدا که نمی‌تواند خودش بیاید به این فقرا کمک کند، من باید بروم کمکشان. خدا که نمی‌تواند برود حج. چه‌جوری می‌خواهد برود حج؟ من باید بروم حج. من حج نروم، حج خدا را دارم انجام می‌دهم. بعد هم می‌گویند: برای کی می‌روی حج؟ می‌گویی: برای خدا. من باید نمازهای خدا را بخوانم. خدا که خودش نمی‌تواند نماز بخواند. می‌گویند: برای کی نماز می‌خوانی؟ می‌گویی: برای خدا. می‌گوید: دیدی؟ گفتم برای خدا دیگر. برای خدا یعنی خدا نمی‌تواند، من دارم نمازهایش را می‌خوانم دیگر. احتیاج دارد خدا.

فقر ما و غنای مطلق الهی

خدا احتیاج دارد؟ «إِنَّ اللَّهَ لَغَنِیٌّ عَنِ الْعَالَمِینَ» خدا غنی از همه است. چه می‌گویی؟ اصلاً غنی یعنی او. «أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ» همه شما فقیر هستید الی الله. شماها فقیر هستید، خدا غنی است. شما احتیاج دارید به آن کارها. خدا که «لَا یُشْرِکُ فِی حُکْمِهِ أَحَدًا» شریک نمی‌گیرد. نیاز ندارد که شریک بگیرد. نه اینکه شریک ندارد، می‌توانست داشته باشد و حالا ندارد دیگر شریک ندارد، ولی چون شریک ندارد کارهایش لنگ مانده دیگر! دنیا را ببین چه وضعی است. خدا هم که راضی نیست دنیا این‌جوری باشد، منتها زورش نمی‌رسد دیگر. متأسفانه ما خدای عاجزی داریم. خیلی عاجز است. یک خدای عاجز، بی‌قدرت، ضعیف، ناتوان است. یک دنیایش را درست نمی‌تواند اداره کند. این‌ها ته ذهن ماست. داریم بیرونش می‌کشیم، رو می‌آوریم. ببین جواب داری برایش؟ جواب نداری. پس همین است. شما هم عقیده‌ات همین است. یعنی همه ما مشرکیم. خودمان را شریک خدا می‌دانیم.

می‌خواهیم در دنیا خدایی کنیم، کار خدا را راه بیندازیم. خدا به ما عمر داده که کارهای خدا را راه بیندازیم یا عمر داده خودمان را پیدا کنیم؟ در این اوضاع بلبشوی دنیا خودمان را پیدا کنیم. و اگر این دنیا به این اوضاع بلبشو نبود، ما نمی‌توانستیم خودمان را پیدا کنیم. باید هرچه می‌خواهی بشود، نشود که بفهمی کار دست یک نفر دیگر است.

خودت را پیدا کن، به فکر خودت باش. «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ» بر شما باد خودتان. آیه قرآن است دیگر با صراحت دارد می‌فرماید: «لَا یَضُرُّکُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَیْتُمْ» اگر شماها هدایت شوید، یعنی به فکر خودتان باشید، هدایت می‌شوید، هدایت شده‌اید. هدایت شوید، گمراهی هیچ گمراهی به شما ضرری نمی‌زند. هیچ‌کس نمی‌تواند خدا را از شما بگیرد. پولت را می‌گیرند، خانه‌ات را می‌گیرند، ثروت و مال و جاه و قیافه و جلال و جبروت همه را می‌گیرند، اما خدا را که نمی‌توانند از تو بگیرند. «لَا یَضُرُّکُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَیْتُمْ» شما هدایت شوید، هیچ‌کس نمی‌تواند به شما ضرری بزند.

«لَا إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ»

خدا دارد راه را نشان می‌دهد. خدا ما را زنده نگه داشته است تا الان که این رُشد و غَیّ را پیدا کنیم، بفهمیم. «تبین» خدا روشن کرده است. خدا نشانمان می‌دهد، نشان داده است. تمام انبیا و اولیایش را فرستاده که ما پول دربیاوریم؟ معنایش این نیست پول در نیاوریم، هرچقدر هم می‌توانی و خدا می‌دهد، پول دربیاور. از راه الهی‌اش، خدایی‌اش قسمتت باشد، روزی‌ات باشد. خودت را جهنمی نکنی به خاطر پول.

تمام انبیا و اولیا را فرستاده که «تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ»، حق و باطل را روشن کنند. بگویند: آقا، فکر خودت باش. تو این نیستی که خیال می‌کنی. تو این بدن نیستی، تو پول نیستی، تو مقام نیستی، تو شهرت نیستی. تو، خودت هستی. تو خدایی. خدا را حفظ کن. خدا را داشته باش. با خدا باش. با خودت باش یعنی با خدا باش. بنده غیر خودت نباش. یعنی بنده خدا باش دیگر. «لَا تَکُنْ عَبْدَ غَیْرِکَ» بنده غیر خودت نباش. خودِت و خدا ندارد دیگر. خود واقعی تو این‌ها نیست. خود واقعی‌ات همان خداست. بنده غیر خدا یعنی نباش. خودت را بشناس. «عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ» از این مسئله روشن‌تر، واضح‌تر، بدیهی‌تر وجود ندارد.

اولویت با درک حقیقت خود

من باید فکر خودم باشم اول یا فکر دیگران؟ من باید دلم برای خودم شور بزند یا برای پولم؟ دلم برای خودم اول شور بزند یا برای… همین‌طور برو جلو، معلوم است دیگر. این‌هایی که یک کسی را از دست می‌دهند، خیال می‌کنند که عزادار آن فرد هستند. خوب که گوش کنی ببینی چه می‌گویند. در گریه‌هایشان، در آن دهن گرفتن‌هایشان که می‌گیرند و شروع می‌کنند گفتن، می‌گویند: «همه کَسَم را از دست دادم». «همه کس من». مال من. «فرزندم را از دست دادم» «فرزند من». چرا برای فرزند یکی دیگر گریه نمی‌کند؟ می‌گوید: آخر آن به من چه. آن فرزند یکی دیگر است. به من چه؟ این فرزند من بود. مَنِش مهم است.

پدرم را از دست دادم. پدرم را. می‌رود آن سراغ آن بیرون، اما وصلش می‌کند دوباره به خودش. عزیزم را از دست دادم. باز می‌آید سراغ خودش. نمی‌شود غیر خودت را بگذاری کنار که معنا ندارد اصلاً. برای همین خدا می‌فرماید: «عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ» بفهم این را، این حقیقت را درک کن. به فکر خودت باش. دروغ می‌گوید آن کسی که می‌گوید من به فکر دیگرانم بیش از فکر خودش.

آن کسی که قبل از اینکه به فکر خودش باشد، می‌گوید: نه، من اصلاً فقط به فکر دیگرانم. دروغ می‌گوید، توهم زده است. نمی‌توانی. خودش دنیایی‌اش می‌شود. دنیایی یعنی این من نیستم که. خود واقعی‌ات را دارم می‌گویم، یعنی آخرتت. کسی که آخرتش را به دنیای خودش می‌فروشد، خیلی نفهم است. کسی که آخرتش را، یعنی خود واقعی‌اش را به دنیای دیگران می‌فروشد، این دیگر نفهم دو طبقه است.

«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ»

خودشناسی و تدبر در قرآن – استاد حسین نوروزی                        https://khodshenasi.me

0
22
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده