جلسه خودشناسی
2332

۲۵ خرداد ۱۴۰۵ - شب اول محرم

ماه محرم ماه انقلاب حسینی است؛ ماهی است که دل‌ها تحت تأثیر عشق امام حسین (علیه السلام) منقلب است. علت این انقلاب در دل‌ها، حقیقتی است که از وجود امام حسین (علیه السلام) در عالم و در دل‌های انسان‌ها ایجاد شده و باقی مانده...

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
57:23 / 00:00
انتشار: ۱۴۰۵/۰۳/۲۷
وضعیت متن این جلسه:
متن اولیه
1
تطبیق صوت
2
ویراست اولیه
3
چک نهایی
4
قالب‌بندی کامل
5
مرحله 2 از 5: این متن با ai ایجاد شده؛ با صوت مطابقت داده شده اما هنوز ویراستاری نشده.

گفتمان خودشناسی

شهریار – فایل 2332

استاد حسین نوروزی

شب اول محرم (۲۵خرداد ۱۴۰۵)

محرم؛ انقلاب دل‌ها

ماه محرم ماه انقلاب حسینی است؛ ماهی است که دل‌ها تحت تأثیر عشق امام حسین (علیه السلام) منقلب است. علت این انقلاب در دل‌ها، حقیقتی است که از وجود امام حسین (علیه السلام) در عالم و در دل‌های انسان‌ها ایجاد شده و باقی مانده…

بازخوانی عاشورا و دستیابی به هدف اصلی زندگی

ماه محرم ماه انقلاب حسینی است؛ ماهی است که دل‌ها تحت تأثیر عشق امام حسین (علیه السلام) منقلب است . علت این انقلاب در دل‌ها، حقیقتی است که از وجود امام حسین (علیه السلام) در عالم و در دل‌های انسان‌ها ایجاد شده و باقی مانده است و زائل شدنی نیست. تمثل و تصور  آن در روایتی است که حضرت زهرا (سلام الله علیها) فرمودند: «ماه محرم که می‌شود، در آسمان‌ها ملائکه الهی همه منقلب می‌شوند و پیراهن خونین امام حسین (علیه السلام) در فضا نمایش داده می‌شود.»

اسم امام حسین (علیه السلام) دل‌های مردم را می‌لرزاند؛ نمی‌گوییم عاشقان امام حسین (علیه السلام). آنها که تکلیفشان روشن است. حضرت فرمودند که خدا حرارتی در دل‌های مردم از امام حسین (علیه السلام) قرار داده  است که این حرارت هیچ‌گاه سرد نمی‌شود:

«إنَّ لِقَتلِ الحُسَینِ حَرارَهً فی قُلوبِ المُؤمِنینَ لاتَبرُدُ أبَدا». 

هر کسی در این ماه بهره خودش را می‌برد. سعی کنیم که بهره‌مان از خود امام حسین (علیه السلام) در حد خود امام حسین  باشد؛ در حد امام زمان (علیه السلام) از امام حسین (علیه السلام) باشد.

همراهی با امام زمان (عج)

امام زمان (علیه السلام) نیز عزادار امام حسین (علیه السلام) هستند. بهره حضرت در این ماه، چه بهره‌ای و چه اندازه است؟ نگوییم که «ما را چه به امام زمان؟» «امام زمان کجا، ما کجا؟» همه بچه ها وقتی بزرگ‌ترها را نگاه می‌کنند و قدرت، توان، علم و عقل آنان را می‌بینند، می‌گویند: «ما کجا و این‌ها کجا؟» هر بچه‌ای  به طور طبیعی همین احساس را نسبت به پدرش دارد و نوعاً بچه‌ها  پدرشان را از همه بهتر، قوی‌تر و کامل‌تر می‌دانند؛ پدرشان برای آن‌ها مانند خدایی دست‌نیافتنی است. پدری که حالا خودش بزرگ شده، قبل از بزرگ شدنش می‌گفت: «من کجا، پدرم کجا؟» حالا که خودش پدر شده، فرزندش می‌گوید: «من کجا، پدرم کجا؟» وقتی بچه  این را می‌گوید، بزرگ‌ترها به او می‌خندند: «چه می‌گوید؟ من کجا، پدرم کجا؟ خوب تو هم بزرگ می‌شوی، مثل پدرت می‌شوی، بلکه بهتر از پدرت و قوی‌تر از پدرت. پدرت ورزشکار است، خب تو ورزشکارتر باش.» چقدر از بچه ها  از پدرانشان سرآمدتر بوده‌اند و چقدر شاگردان از استادشان جلوتر زده‌اند؛ در حالی که قبلش می‌گفتند: «ما کجا؟»

خودباختگی و گم کردن خود

بعضی شخصیت‌ها در طول تاریخ بوده‌اند که در زمان خودشان، اتفاقی افتاده که به حدی بزرگ جلوه کرده‌اند برای مردم زمان خودشان که همه در مقابل آن‌ها چنان خضوع کرده‌اند که گفتند: «ما کجا و این‌ها کجا؛ به گرد پای این‌ها هم نمی‌رسیم.» شاگردان برجسته آن‌ها  این‌چنین گفتند. شخصیتی مانند شیخ انصاری (رحمت الله علیه) چنان از اقتدار علمیِ  فقهی و اصولی در حوزه برخوردار بود که شاید بیش از صد سال بعد از ایشان، کسی به خود اجازه نداده که خود را با او مقایسه کند؛ یعنی «ما کجا، شیخ انصاری کجا؟» به او لقب خاتم الفقهاءِ و المجتهدین دادند؛ یعنی تمام شد، آقا. دیگر مجتهدی بر دست این نمی‌آید. زهی خیال باطل!

چه می‌شود که انسان یک چنین  حس و حالتی در او به وجود می‌آید؟ خودش را می‌بازد. به این می‌گویند «خودباختگی». خودش را در برابر علم، قدرت، مقام و پول می بازد. هر کسی به یک جور ،  یک جا و  یک شکل خودش را می‌بازد.

همه انبیا و اولیای خدا آمدند که به ما بگویند: «خودتان را نبازید. خودتان را گم نکنید. خودت را گم کنی، خدا را گم کرده‌ای.»  در چه چیزی خودمان را گم نکنیم؟  و در هیچ‌ چیز. در چه کسی خودمان را گم نکنیم؟ در هیچ کس.  یعنی  در امیرالمؤمنین (علیه السلام) هم خودمان را گم نکنیم؟ دیگر آخر آنجا دیگر.  حالا در پول، دنیا، مقام، شهوت، شهرت، زیبایی‌ها و غیره گم نشویم ؛ ولی دیگر در امیرالمؤمنین، دیگر در امام حسین، دیگر در امام زمان؟ «ما کجا، آن‌ها کجا؟»

مرد حسابی، زن حسابی! آن‌ها آمدند که ما خودمان را در هیچ‌چیز گم نکنیم؛ شما می‌خواهی در خودش گم کنی؟ خودت را در خودش گم کنی؟ این‌ها آمده اند که آینه تمام نمای ما باشند. آدم در آینه چه چیزی را نگاه می‌کند؟ خودت را نگاه می‌کنی، نه آینه را. آینه را ببینی، خودت را گم می‌کنی؛ خودت را نمی‌بینی.

گم بودن و یاری امام زمان (عج) 

نتیجه‌اش می‌شود همین که شده است. . چه شده مگر؟ هیچ! هزار و دویست و اندی سال است که امام زمانمان (علیه السلام) طوری غایب شده‌اند که حتی یک بار هم خودشان را نشان نداده‌اند؛ یک نگاهی، یک چیزی؟ نه! حق ندارید. لیاقت پیدا نکردید . هنوز بچه اید . «من یار می‌خواهم نه بار». من آدم‌هایی را می‌خواهم که خودشان را پیدا کرده‌اند، نه آدم‌هایی که گم هستند، ضالّند. «غَیرِ المَغضُوبِ عَلَیهِم وَ لَا الضَّالِّینَ».  یعنی گم.  چند نفر را پیدا می‌کنی که خودش را در هیچ‌چیز گم نکند؟ خودش باشد. چند نفر را پیدا می‌کنی که دنبال این باشد که خودش باشد و خودش را در هیچ‌چیز گم نکند؟ یعنی هیچ‌چیز و هیچ آیه‌ای از آیات الهی برای او حجاب نشود؛ مانع دیدن «خدای خودش» نباشد؛ بدون حجاب خدا را ملاقات کند؛ با فطرت الهی‌اش روبه‌رو شود.

 خدا آیات زیادی دارد. همه موجودات و همه مخلوقات آیات خدا هستند. «آیه» هستند؛ یعنی آینه اند که شما خودت را در آن‌ها پیدا کنی. یک آیه کوچک است، یک آیه بزرگ‌ است، یک آیه بزرگ‌تر است. یک آیه هم بزرگ‌ترین آیه خداست: می‌شود امیرالمؤمنین (علیه السلام). «السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا آیَهَ اللَّهِ الْعُظْمَى».  در زیارت‌نامه حضرت آمده است. البته در زیارت‌نامه مراجع تقلید هم هست، نه در زیارت‌نامه بلکه در زمان حیاتشان هست، در اول رساله‌هایشان گاهی می نویسند. این لقب امیرالمؤمنین (علیه السلام) است. «السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا آیَهَ اللَّهِ الْعُظْمَى».  آیه خدا، یعنی بهترین آینه، صاف‌ترین آینه. نمایشگر ترین آینه در عالم. امیرالمؤمنین و ائمه معصومین (علیهم السلام) از همه صیقلی‌تر، صاف‌تر و شفاف‌تر هستند. شما در هر چیزی که خودت را گم کنی، دیگر در این‌ها نباید خودت را گم کنی؛ در این‌ها باید خودت را پیدا کنی. تمام آیات الهی برای این است که ما خودمان را پیدا کنیم. این‌ها قوی‌ترین نمایشگر ما در خودشان هستند که ما را به ما معرفی کنند: «تو اینی. ببین خودت را. خودت را بشناس. قدر خودت را بدان.»

مقایسه گفتار انبیاء و  مبلغین

فرق ما با ائمه (علیهم السلام) چیست؟ فرق ما این است که ما که می‌گویم یعنی ما مبلّغین آن‌ها نیز تبلیغ دین می‌کنند، ما هم تبلیغ دین می‌کنیم.  ما سخن می‌گوییم، آن‌ها نیز سخن می‌گویند. فرق سخنان ما با سخنان انبیا و اولیای خدا چیست؟ ما برای مردم سخن می‌گوییم، برای مردم حرف می‌زنیم. خب پس چه کنیم و برای که حرف بزنیم؟ باید برای مردم حرف بزنیم دیگر. یک وقت کسی برای مردم حرف می‌زند، حرف‌هایی می‌زند که این‌ها باید گوش کنند، به ذهن بسپارند، حفظش کنند. باری بر ذهن این‌ها انباشته می‌شود. به الفاظش توجه کنید، لغت به لغت. وقتی برای مردم حرف می زنید : «بنشین گوش کن من چه می‌گویم. به ذهنت وارد کن. حفظش کن. امتحان بده. باید جواب پس بدهی.» بار او زیاد می‌شود؛ کلاس می‌شود، درس می‌شود، علم می‌شود، مدرسه. یک وقت هم شما از زبان دل مردم سخن می‌گویی، برای مردم حرف نمی‌زنی، از زبان مردم حرف می‌زنی. وقتی صحبت می‌کنی، فشاری به او نمی‌آید که این‌ها را در ذهنش نگه دارد و حفظش کند و «خدایا حالا چه کنم؟» و «خدایا کی این تمامش می‌کند؟» و «خدایا ما الان  گرسنه‌مان شد و الان می‌خواهیم برویم و پس چرا شام را نمی‌آورند و…» می‌گوید: «جانا سخن از زبان ما می‌گویی.» آخی! دلم خنک شد. این همان حرفی بود که در دلم ایستاده بود. حرف‌های من را دارد می‌زند. حرف دل من را دارد می‌زند. دارد کتاب فطرت من را می‌خواند. خودم نمی‌توانستم این حرف‌ها را این‌جور بزنم، ولی همین را می‌خواستم. دارد از خواسته من خبر می‌دهد. دارد از دل من خبر می‌دهد.

خواهش درونی انسان

همه انسان‌ها گم‌شده دارند. شبانه‌روز دارند دنبالش می‌گردند، نمی‌دانند چیست. یک عمر دارد دنبالش می‌گردد، نمی‌داند چیست. حالا اگر یک کسی آمد (و گفت): «گم‌شده داری؟» یعنی چه؟ یعنی آن چیزی که می‌خواهی، خواسته شماست. آن چیزی که ته دلت آن را می‌خواهی، اما سر دلت یک چیز دیگر می‌گوید. می‌گویند: «چه می‌خواهی؟» یک چیزهایی می‌گوید که. می گوید: «پول می‌خواهم.» به پول می‌رسد، می‌گوید: «نه، نشد. آرام نشدیم.» هر چه بگوید، آن چیزی که واقعاً ته دلت می‌خواهی نیست. هر که هر چه از خواسته شما، غیر از آن چیزی که ته دلت می‌خواهی بگوید، شما را سر کار گذاشته و گولت می‌زند. شما هم گول می‌خوری.

تنها کسی که راست‌حسینی با تو حرف می‌زند، آنی است که از ته دلت خبر می‌دهد. ته دل و سر دل داریم مگر؟تا الان چه خواسته‌هایی داشتی؟ همین‌جور یکی یکی  به دنبال خواسته‌ها  رفتی.  به هر خواسته‌ای رسیدی، یک خواسته دیگر آمد جلو. گفتی: «نه، این را می‌خواهم.» بعد خواسته بعدی، بعدی، بعدی. هیچ‌وقت به خودت نمی‌گویی: «بابا، آخرش من چه می‌خواهم؟» هر روز هی می‌گویم: «این را می‌خواهم.» بعد می‌بینم می‌رسم یا نمی‌رسم. بعد می‌بینم: «نه، این را من نمی خواهم .» از بچگی  چه چیزهایی می‌خواستی؟ این را می‌خواهم، آن را می‌خواهم. موتور می‌خواهم، ماشین می‌خواهم.  دوچرخه می‌خواهم، چه می‌خواهم، چه می‌خواهم. بعد عوض شده، هی عوض شده، عوض شده. تا کی ادامه دارد؟ بچه هفتاد ساله! بچه پنجاه ساله!  همین‌جور هر روز یک چیزی را می‌گویم: «می‌خواهم.»  آخرش را بگو. تمام انبیا و اولیای خدا آمدند آخرش را به ما بگویند که آن خواسته‌ای که آخرش به آن می‌رسی و دیگر وقتی به آن رسیدی می‌گویی: «خودش بود، دیگر چیز دیگری نمی‌خواهم،» آن اسمش «آخرت» است. آخرش. ته دلت است. ته آن را درآوردی. نمی‌خواهی ته آن را درآوری؟ بابا، ته ته خودت است. ته دنیا را درآوردی، ولی باز نگاه می‌کنیم، می بینیم نشد. نه! من خیال کردم  ته دنیا ته من است. این نیست که. من این نیستم. ته من این نیست. خواسته آخرت را بگو. بگو چه می‌خواهی.

امام حسین (علیه السلام) آمده است تا به ما بگوید آخرش چه می‌خواهیم. دست از سخنرانی برای مردم برداریم. از دل مردم حرف بزنیم. از زبان دل مردم سخن بگوییم. تا (این‌ها) درست نشود، امام زمان (علیه السلام) تشریف نمی‌ آورند. اختیار آمدن و نیامدنش هم دست من و شما نیست که دلمان می‌خواهد بیاید یا نه. بخواهد نیاید، نمی آید.

اهمیت شناخت خود و آمادگی برای ظهور

«إِنَّ اللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ»

خودت را پیدا کن؛ ظهور حضرت تعجیل می‌شود. تا وقتی من و شما گم هستیم، حضرت کجا بیاید؟ ما هنوز نمی‌دانیم گم بودن یعنی چه. گم بودن یعنی کور بودن. چشمِ بسته. با چشم بسته می‌خواهی یاری امام زمان (علیه السلام) کنی؟

«هَلْ یَسْتَوِی الْأَعْمَىٰ وَالْبَصِیرُ»؟  آیا آدمی که کور است و آدمی که بیناست، با هم فرقی ندارند؟ (امام زمان) یار می‌خواهد، یعنی کسانی که دست کور را بگیرند، نه اینکه خودش هم کور باشد و امام زمان باید بیاید دستش را بگیرد. این می‌شود بار، نه یار. حالا بنشین و بگو: «ما کجا، امام زمان کجا؟» هیچ‌وقت یار امام زمان نمی‌شوی. هیچ‌وقت. آن‌هایی که در روایت می‌فرماید حضرت: «بِهِم یَنصُرُ اللّه امامَ الحَق»؛  خدا امام زمان را به واسطه آن‌ها یاری می‌کند. حالا بنشین و بگو: «من؟ ما کجا و یاری امام زمان کجا؟ ما که نمی‌توانیم امام زمان را یاری کنیم.» بله‌که نمی‌توانی با این تفکری که داری؛ «امام زمان باید بیاید ما را یاری کند.» بنشین تا بیاید.

کی می‌خواهیم روی پای خودمان بایستیم؟  اولیای خدا، ائمه  طاهرین (صلوات الله علیهم اجمعین) دیگر چه کاری باید بکنند که ما بفهمیم؟ ما بفهمیم ها! بفهمیم یعنی بفهمیم. نه یعنی  کاری کنیم ها! هیچ کاری نمی‌خواهد بکنی. بفهمیم. مهم‌ترین کار دنیا و سخت‌ترین کار دنیا فهمیدن است.

ضرورت درک چرایی قیام امام حسین (ع)

دیگر امام حسین (علیه السلام) چه کاری باید بکند که ما بفهمیم؟

 «بَذَلَ مُهْجَتَهُ فِیکَ لِیَسْتَنْقِذَ عِبادَکَ مِنَ الجَهالَهِ وَ حَیْرَهِ الضَّلالَهِ.»  

از خود گم‌گشتگی نجات‌مان بدهد.  جانش را داده، خون جگر خورده که ما را از جهالت و حیرت ضلالت نجات بدهد. یعنی نماز بخوانیم؟ روزه بگیریم؟ حج برویم؟ هزار و  چهارصد سال است داریم این کارها را می‌کنیم. هر چه امام بود به کشتن دادیم. نه اینکه به کشتن دادیم، خودمان کشتیم‌شان. خودمان یعنی همین نمازخوان‌ها، روزه‌گیرها. حج بروها.  چه نداشتیم؟ فهم نبود. شعور نداشتیم. عقل نداشتیم. خودمان را پیدا نکرده بودیم. «حَیْرَهِ الضَّلالَهِ». ضلالت یعنی گم‌گشتگی. گم بودیم. هر کسی خودش را یک‌جور گم می‌کند.

امام حسین (علیه السلام) چه کار کند که ما خودمان را پیدا کنیم؟ چند تا امام باید کشته و شهید بشوند تا ما خودمان را پیدا کنیم؟ خب خدا نگاه می‌کند ببیند که ما هر چه ولیّ خدا روی زمین بود، تمام را داریم درو می‌کنیم، قلع‌وقمع کردیم. امام زمان (علیه السلام) آخر را غایب می‌کند دیگر. می‌گوید این‌جوری که نمی‌شود. شما جای خدا چه کار می‌کردی؟ یک بازنگری در دیدگاه‌ها و نگرش‌ها باید اتفاق بیفتد. نگرش‌های دینی ما،  عاشورا و قیام امام حسین (علیه السلام) باید بازخوانی بشود. غیر از آن  که در هزار و چهار صد سال هیچ اتفاقی نیفتاد، منتهی  به غیبت امام زمانمان (علیه السلام) شد، منتهی  به محرومیت عالم از وجود مبارک حضرت شد. «خلایق هرچه لایق». لیاقت پیدا بکنیم، خب حضرت می‌آید . حضرت که نستجیرباللّه کوتاهی نمی‌کند.  خدا خلقش کرده برای همین کار. مأموریت دارد. منتظر است که بیاید و جهان را پر از عدل و داد کند.

«جانا سخن از زبان ما می‌گویی.» تا وقتی به اینجا نرسیم که حرف‌هایمان حرف دل مردم باشد و گم‌شده مردم را به آن‌ها معرفی کنیم که وقتی به او می‌گویی: «تو این را می‌خواهی»، بگوید: «ای والله! باریک الله! همین بود. یک عمر داشتم دنبال همین می‌گشتم». تا وقتی می‌خواهیم یک خواسته را به خواسته‌های مردم اضافه کنیم… بابا! این خودش به اندازه کافی دلش یک چیزهایی را می‌خواهد. به اندازه کافی اسیر خواسته‌ها هست. یک خواسته به خواسته‌هایش اضافه نکن. این هم که من می‌گویم بخواه، تو این را می‌خواهی که غلط است. چه اضافه می‌کنی؟ ذهنش درگیر است. به اندازه کافی شلوغ است. دلش مملو  از علاقه‌ها و تعلقات و حوائج و این را می‌خواهم، آن را می‌خواهم، کاش که این‌جوری بشود، کاش که آن‌جوری بشود، پر از نارضایتی، پر از گله و شکایت که: «چرا این‌چنین شد؟ چرا این‌چنین نمی‌شود؟»

شناخت امام اهمیت دارد، نه زمان ظهور

شخصی نزد امام صادق (علیه السلام) آمد و گفت: «آقا! امام زمان کی می‌آید؟» حضرت فرمودند: «تو هم اهل دنیا شدی؟» امام زمان هر موقع آمد که آمد. نیامد که نیامد. چه می‌خواهی؟ تو بگو چه می‌خواهی؟ از امام زمان چه می‌خواهی؟ امام بیاید که چه کار کند؟ که دنیا را پر از عدل و داد کند. دنبال دنیا می‌گردی؟ باز هم تو دنیا. این هم که شد دنیا. حضرت فرمودند: «تو امامت را بشناس. ظهور کی اتفاق می‌افتد دیگر مهم نیست. برایت فرقی نمی‌کند.» سخت شد. سخت شد یعنی نفهمیدی. وقتی نمی‌فهمی سخت می‌شود. بفهمی، آسان است.

شخصی می‌گوید: «در یکی از سخنرانی‌هایتان  از شما سؤال کرده اند که امام زمان بیاید دیگر ظلم تمام می‌شود؟ شما گفتید نه، حکومت ظلم به پایان می‌رسد. والّا ظالم هست. ظلم می‌کند. اختیار انسان‌ها که سلب نمی‌شود. می‌گوید از آن به بعد دیگر صحبت‌های شما را گوش نکردم. تا قبلش همه را گوش می‌کردم. از آن به بعد گفتم ای بابا! دنیایی که امام زمانش هم که بیاید، باز هم ظلم تمام نمی‌شود. دیگر گفتم: «به درک!» خیلی عجیب است. چقدر ما دنیاطلبی داشته باشیم آخر؟ مگر قرار است دنیا بهشت باشد؟ چه نگاه اشتباهی است که ما داریم. 

«إِنَّ الْیَوْمَ عَمَلٌ وَ لا حِسابَ وَ غَداً حِسابٌ وَلا عَمَلَ.» 

دنیا محل پاداش نیست که شما بگویی که خب همه چیز دیگر همان‌جوری بشود که من دلم می‌خواهد. قرار نیست دنیا همان‌جوری بشود که شما دلت می‌خواهد. خیلی‌ها همین‌جوری از خدا برگشته‌اند. از خدا برگشته می‌گوید: «من نگاه کردم دیدم این دنیایی که خدا خلق کرده، پر از ظلم و جور و فساد و  جنایت و کشتار و قتل و غارت و خیانت است.»  همین‌جور بگو دیگر هر چه گناه کبیره و صغیره، همه را ردیف کن. یک، دو، سه، چهار برو تا آخر. «این دیگر چه خدایی است؟»

دنیای بی‌وفا

مرد بزرگ، آدم باشخصیت، تحصیل‌کرده، این‌ها را داشت به من می‌گفت و می‌گفت: «هیچ‌کس نمی‌تواند جواب من را بدهد. نداده تا الان. خیلی مطالعه کردم، خیلی تحقیق کردم، خیلی بررسی کردم دیگر تو ذهنم آمد، تمام است کار. دیگر کسی نمی‌تواند جواب این سؤال من را بدهد. خدایی که این‌جور دنیا را درست کرده، این خیلی وضعش خراب است.» گفت: «همین‌جوری مثلاً ۲۰ سال پیش، ۳۰ سال پیش می‌آمدم پای درس‌های شما، صحبت‌های شما. یک چیزی آمد توی ذهنم. گفتم شاید حالا ایشان بتواند جواب بدهد. حالا بعید می‌دانم. نمی تواند. همین‌جوری می گفت. بعد گفتم  حالا  بپرسم ازش، یک زنگ بزنم ببینم چه می‌گوید.» آن‌ور دنیا. زنگ زد و معرفی کرد که من فلانی‌ام و کجا و چه  دیگر شناختم. گفت: «آره، سوالم این است.» البته می‌دانم که شما هم نمی‌توانی جواب من را بدهی. ولی خب حالا. گفتم: «مرد حسابی! خیال کرده‌ای که حالا به یک چیزی رسیده‌ای؟ به یک حقیقت رسیده‌ای؟» گفت: «خیلی مطالعه کردم تا به این‌ها رسیدم.» گفتم: «همه انبیا و اولیای خدا آمدند همین‌ها را به ما بگویند دیگر. که بابا! دنیا بی‌وفاست. دنیا بهشت نیست. دنیا جای ظلم و فساد است. .» به این دنیای بی‌وفای لامذهب دل نبند. همه آمدند همین را گفتند دیگر. چیز جدیدی نیست شما کشف کردید». «من کشف کرده‌ام در دنیا عدالت وجود ندارد.» اوه! اوه! اوه! خیلی زحمت کشیدی. کشف کردی که در دنیا فساد هست.

خدا دنیا را مخصوصاً این‌جور خلق کرده است. این کار را کرده و  به انسان‌ها اختیار داده که هر غلطی می‌خواهند بتوانند بکنند. نه حالا هر غلطی، هر غلطی که با حکمت خدا منافات نداشته باشد، بتوانند بکنند تا امتحان بشوند، آزموده بشوند. تمام تعالیم دینی ما همین است دیگر. از همین جا شروع می‌شود اصلاً. این آخرش نیست. همان اولش است. شما بعد از این همه سال تحقیق و مطالعه، آخرش به اینجا رسیدی. بعد تازه حالا که به اینجا رسیدی می‌گویی این چه خدایی است؟ این همه گفتند دل به دنیا نبند. برای چه می‌گویند نبند؟ چیز خوبی است؟ می‌خواهند  تو گیرت نیاید؟ یک وقت یک‌هو مثلاً دل نبندی، یک‌هو یک چیزی گیر شما نیاید، گیر آن‌ها بیاید. راجع به آخوندها الان همین‌ها را می‌گویند. می‌گویند که:« این‌ها به ما می‌گویند که دنیا ارزش ندارد که خودشان بخورند.»

پدربزرگ من رفته بود دکتر. دکتر این طور گفته بود که: «این‌ها را نباید بخوری. این را نخور، آن را نخور، آن را نخور.» گفت: «من نخورم که تو بخوری؟ این‌قدر می‌خورم تا چشمت کور شود.» خورد و مرد. این‌قدر بخور تا جانت در بیاید. می‌میری. تمام انبیا و اولیای خدا آمدند گفتند: «به این دنیا دل نبند.» دل نبند، نه برای اینکه تو دل نبندی که یک چیزی که گیرت می آید، گیرت نیاید که ما بخوریم و ما ببندیم. نه! دنیا ارزش ندارد. دنیا وفا ندارد. سرت بی‌کلاه می‌ماند یا کلاه می‌رود سرت. دو حالت بیشتر ندارد دنیا. یا کلاه می‌گذارند سرت یا کلاهت را برمی‌دارند.

دنیا، توالت این عالم

تحقیق نمی‌خواهد. اولین تعالیم انبیا این است که دنیا این است: «الدُّنیا جیفَهُ» (دنیا مردار است). یک جلسه در مسجد گفتیم: این عالم، یک خانه است. این خانه پذیرایی دارد، آشپزخانه دارد، توالت هم دارد. توالت این عالم، دنیاست. خیلی جاهای دیگر هم دارد. همه را ول کرده‌ایم و رفته‌ایم نشسته‌ایم تو توالت. بیرون نمی‌آییم. خب، بیا بیرون! بله، به مقدار ضرورت  از دنیا هم باید استفاده کنی. یک بُعد دنیایی هم داریم. بالاخره  در زندگی‌مان  باید دستشویی هم برویم.  اما دیگر نمی‌روی تو دست‌شویی مستقر  بشوی. دست‌شویی برای رفتن و بیرون آمدن است، نه رفتن و ماندن. 

«الدُّنْیَا دَارُ مَمَرٍّ لا دَارُ مَقَرٍّ». 

دنیا جایگاه عبور است، نه قرارگاه. به مقدار ضرورت، به مقدار مکفی، به مقدار نیاز از دنیا بهره می‌بریم، استفاده می‌کنیم؛ ولی در  دنیا می‌روی دست‌شویی، با عجله زودتر کارت را تمام می‌کنی که بروم بیرون. این‌جوری نیست که وقتی رفتی بیرون، فکر و ذکرت این باشد: «کی دوباره برمی‌گردم دست‌شویی؟» شب هم که می‌خوابی، خواب ببینی که من خواب دیدم تو دست‌شویی بودم. عشق کنی! جای تمیزی نیست، جای متعفن و بوگندو است. ولی چه کار کنیم؟ باید بروی دیگر.

رفیق آقا آن شب آمده بود مسجد. ما هم این را داشتیم می‌گفتیم. حالا هیچ‌وقت از این حرف‌ها نمی‌زنیم. با کم و زیادش همیشه از این حرف‌ها می‌زنیم. رفیق آقا هم آمده بود مسجد. همان دفعه اولش هم بود. گفت: «ای بابا! آمد گفت: به نظر من این حرف درست نیست. دنیا خیلی خوب است.  اصلاً بوی گند نمی‌دهد. دنیا کجایش توالت است؟» گفتم: «هنوز پیه  دنیا به تنت نخورده.» دیگر بعد از مدت‌ها پیه  دنیا به تنش خورد. گفتم به او بگو: «حالا فهمیدی دنیا توالت است؟ توالت این عالم است.» دل نبندی یک وقت به این دنیا! «الدُّنیا جیفَهُ» (دنیا مردار است)، یعنی مردار بوگندو. «طالِبُها کِلابُ» (طالبان آن سگان). خدا می‌داند که چقدر این نگاه ما برای کسانی که اهل دنیا هستند، فشار دارد. اشکشان را درمی‌آورد. «ای بابا! ما کلی برنامه‌ریزی کرده بودیم واسه دنیایمان دل بسته بودیم.»

روضه چرایی شهادت امام حسین (ع)

امام حسین (علیه السلام) می‌فرماید: «اِنَّ النّاسَ عَبیدُ الدُّنْیا.» مردم بنده دنیا هستند. حضرت در حقیقت دارد روضه می‌خواند. روضه چه چیزی را می‌خواند؟ همه روضه «چگونه شهید شدن» حضرت را می‌خوانند: «چطوری شهید شد؟ ماجرا چه بود؟ از کجا آمد؟ چه جوری آمد؟ چه اتفاقی افتاد؟ کی تیر زد؟ » حضرت روضه «چرا شهید شدنش» را دارد می‌خواند، نه «چگونه شهید شدنش» را. تا وقتی روضه‌های ما روضه‌های «چگونه شهید شدن» است، همین. دیگر به «چرا شهید شدن» امام حسین (علیه السلام) نمی‌رسیم. حقمان است که امام زمانمان (علیه السلام) هم غایب باشد. حضرت می‌فرماید که خب حالا خوب است. همین هم خوب است. چه کنم؟ چه کنم بیشتر از این؟

آن عالم دینی امام زمان (علیه السلام) را در خواب دید و یا در بیداری (یادم  نیست). از حضرت پرسید که: «آقا! از ما علما ، حوزه‌های علمیه و مبلغین دین راضی هستید؟» بعد از سؤال و جواب‌هایی که داشت، آخرش، این را پرسید.  حضرت سرشان را انداختند پایین. خودش نقل می‌کند. می‌گوید حضرت فرمودند که: «راضی نباشم چه کار کنم؟ مگر غیر شما کس دیگری هم دارم ؟ همین است  که هست. چه کارتان کنم ؟ شماها خوب‌ها هستید.»

این‌ها روضه است. ممکن است خیلی کسانی بوده باشند در طول تاریخ که نحوه شهادت و کشته شدنشان خیلی فجیع‌تر از نحوه شهادت امام حسین (علیه السلام) و یارانش باشد. اما چرا این‌جور در تاریخ به عنوان یک عزا  و برنامه عزاداری باقی نمانده است؟ این ریشه در «چرایی» مسئله دارد.

0
0
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده