گفتمان خودشناسی
فایل 2335
استاد حسین نوروزی
شب سوم محرم (۲۷ خرداد ۱۴۰۵)
حقیقت عاشورا
در ماجرای عاشورا چون باطن حقیقت آشکار شده است، کسی که با حقیقت جان خودش و باطن قیامتی خودش آشنا نباشد، نمیتواند به حقیقت عاشورا پی ببرد. به همین دلیل، ماجرای عاشورا را از اسرار الهی میدانند.
جایگاهشناسی انسان و معرفت نفس
قدر همه امامان علیهمالسلام را باید بدانیم؛ حساب امام حسین علیهالسلام باز یک حساب جداتری است. همه امامان خودشان را ریزهخوار خوان اباعبدالله علیهالسلام میدانند. فرزندان امام حسین (ع) میگویند: «هرچه داریم از امام حسین داریم.» حالا ما دیگر بخواهیم قدر امام حسین (ع) را بدانیم، میشود، نشد ندارد ولی… یا بگوییم نمیشود ولی اگر بشود چه میشود! قدرش را بدانیم.
کسی که قدر خودش را نمیداند، میخواهد قدر امام حسین(ع) را بداند؟ حضرت علی (ع) فرمودند: «من تعجب میکنم از کسی که خودش را نمیشناسد، میخواهد چیزهای دیگر را بشناسد». قدر خودش را نمیداند؛ میخواهد قدر امام حسین را بداند؛ میخواهد قدر خدا را بداند. نمیشود. از خودمان باید شروع کنیم. اول باید قدر خودمان را بدانیم. پس اگر گفتیم که نمیشود، مُحال است؛ مُحال است کسی قدر امام حسین را بفهمد و ارزش امام حسین را درک کند. درست است! بدون اینکه قدر خود را بشناسد، مُحال است قدر امام حسین را بشناسد.
جهل به خود، جهل به کل هستی
«لا تَجْهَلْ نَفْسَکَ»؛ نسبت به خودت جاهل مباش. قدر خودت را بشناس.
«فَإِنَّ اَلْجَاهِلَ بِمَعْرِفَهِ نَفْسِهِ جَاهِلٌ بِکُلِّ شَیْء»؛
کسی که نسبت به خودش جهل دارد، نسبت به همهچیز جهل دارد. کسی که قدر خودش را نمیشناسد، قدردان خودش نیست، شاکر خدای خودش نیست؛ قدر هیچچیز را نمیشناسد. «جَاهِلٌ بِکُلِّ شَیْء.» «رَحِمَ اللّه امرَءً عَرَفَ قَدرَهُ.» کسی که قدر خودش را میشناسد، مورد رحمت خدا قرار میگیرد. میخواهی مورد رحمت خدا قرار بگیری؟ خودت را پیدا کن، خودت را بشناس، قدر خودت را بدان. اگر قدر خودت را ندانی، خودت را به کمتر از خودت میفروشی.
یک کسی مَتَاعی دارد، این مَتَاع را به قیمت بَخس میفروشد. چه میگویند؟ میگویند: «قدر مالش را ندانست.» سَفیه است، سفاهت یعنی چه؟ سفاهت یعنی همین. آدم سفیه، یعنی آدمی که قدر اَموالش و داراییهایش را نمیشناسد و مُفت از دست میدهد. آنهایی که سفیه نیستند، عاقلاند، نگاه میکنند و میگویند: «این معامله ای که این آدم کرد، معامله سَفَهی است.» یعنی یک چیز با قیمت و ارزشمند را داده و یک چیز بیارزش گرفته است. انسانی که آخرتش را به دنیا میفروشد، این معامله، معامله سَفَهی است و نشانه سفاهت این انسان است. «إِنَّهُ کَانَ ظَلُومًا جَهُولًا.» به خودش ظلم میکند؛ خودش را به هیچی دارد میفروشد؛ قدر خودش را نمیشناسد. هر چیزی را شما بخواهی عِوَض جانت، فطرت الهیات، آخرتت، خدا قرار بدهی، سفیهی. قابلیت عِوَضیَت ندارد؛ چیزی را که داری بذل میکنی و میدهی در مقابل آن چیزی که داری عوضش میگیری، سفیهانه است. هیچچیز قابل معاوضه با فطرت الهیات و خدا و آخرتت نیست.
قدر خود دانستن
هر چیزی را غیر خدا بخواهی، معامله سَفَهی است. «رَحِمَ اللّه ُ امرَءً عَرَفَ قَدرَهُ.» چقدر حرف در این حدیث است! یک جمله است. حضرت علی علیهالسلام میفرمایند. این جملهها، یک جملههای مرموز است؛ احتیاج به رمزگشایی دارد. خیلی چیزها مرموز است و همهاش برمیگردد به همین جملات: «رَحِمَ اللّه امرَءً عَرَفَ قَدرَهُ.» قدر خودش را بداند. هر حرفی نزند، هر کاری نکند، هر جایی نرود، هر چیزی را نگاه نکند، هر چیزی نخورد، هر فکری نکند، هر نیتی نکند، به هر چیزی دل نبندد، خودش را با هیچچیز مقایسه نکند. داریم رمزگشایی میکنیم دیگر الان.
راز عاشورا
چرا ما امامانمان را نمیشناسیم؟ ماجرای عاشورا چرا جزء اسرار الهی است؟ میگویند سمتش نیا. چون باطن حقیقت آشکار شده و کسی که با حقیقت جان خودش و باطن قیامتی خودش آشنا نباشد، نمیتواند به حقیقت عاشورا پی ببرد. خدا میداند که چقدر تناقضات گفتهشده در مورد حرکت امام حسین(ع) و قیامش و شهادتش و بعدش و قبلش. جمع نشده. میگویند: «نمیدانیم. نمیدانیم چرا چنین کرد.»
میگویند آمده بود حضرت که… اگر بخواهیم سؤالاتش را مطرح بکنیم، آن وقت باید یکییکی هم جواب بدهیم. الان وقتش را نداریم، حالا هیچ چیز نگوییم. حالا یکیدوتا از آن را میگوییم که بدانید چه خبر است. چقدر رمز دارد! آمده بود که حکومت تشکیل بدهد. خلیفه پیغمبر است بیاید و به حکومت برسد. خب، پس چرا بهجای اینکه جذب نیرو کند، نیروها را مرخص کرد؟ گفت هرکه میخواهد برود، برود. نه اینکه یکجوری مرخص کند که نروند؛ یا حالا من گفتم که به اینها یکجوری؛ نه! هوا که تاریک شد که چشمشان توی چشم حضرت نیفتد؛ کسی همدیگر را نبیند؛ اصلاً چشمشان توی چشم همدیگر هم نیفتد. هیچ مانعی برای رفتنشان نباشد که هرکه میخواهد برود، برود. دارد پاکسازی میکند؛ غربال میکند. خب، اگر میدانی که شهید میشوی، خب چرا زن و بچه را آوردی؟ اگر خودمان را نشناسیم، در جواب همه این سؤالات میمانیم. ملائکه هم که باشی، در جواب این سؤالات میمانی.
ایراد ملائکه به خلقت انسان
فرشته باشی، ملائکه باشی، مقرب درگاه الهی باشی. خودت را نشناسی، امامت را نمیشناسی.
«وَإِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلَائِکَهِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَهً».
ملائکه یعنی مُقَرَّبین درگاه الهی و فرشتههای قدرتمند در عالَم. خدا به ملائکه اش فرمود: «که من میخواهم در زمین خلیفه قرار بدهم؛ جانشین قرار بدهم». ملائکه درک نکردند خدا چه میگوید. ملائکه مُقَرَّبین درگاه الهی، خدا را نمیشناسند. اگر میشناختند، میفهمیدند دارد چهکار میکند. هر کجا سؤال داشتی و جوابش را نداشتی، یعنی تاریکی. ظلمت داری. خودت را نشناختی. چراغ وجودت روشن نشده است. ملائکه چه گفتند؟ «أتَجْعَلُ فِیهَا مَنْ یُفْسِدُ فِیهَا وَ یَسْفِکُ الدِّمَاءَ.» خدایا! این چهکاری است میخواهی بکنی؟ میخواهی یک موجودی را خلق کنی توی دنیا که فساد میکند و خونریزی میکند. دیدید بعضیها خون میبینند غَش میکنند؟ ملائکه خدا نسبت به خون حساساند. خون میبینند غش میکنند.
وای خونریزی شد! یک عده کشته شدند! به خدا هم دارند همین اعتراض را میکنند. خیلی مهم است. جالب است که اعتراض ملائکه الله به خدا، خونریزی است؛ «وَیَسْفِکُ الدِّمَاءَ» خونها را میریزند؛ خونریزی را بد میدانند. ما هم همین طور هستیم فلذا اگر به ما بگویند که امام زمان علیهالسلام که تشریف بیاورند با شمشیر آخته… میگوییم: «نه! نمیشود. نه! چه طور؟» وقتی میبینند که ما در دفاع از کشور خودمان موشک میزنیم، می گویند:«این چهکاری است؟ جنایت است، خونریزی است». آدمهای خوبی هم هستند در حد ملائکه!
خدا میفرماید: «من میخواهم خلیفه قرار بدهم در زمین، جانشین خودم باشد. اگر میخواستم ملائکه درست کنم که شماها بودید دیگر. میخواهم آدم خلق کنم که غیر از خدا و حق، هیچ خط قرمزی نداشته باشد. ملاکش، معیارَش، شاخصش فقط حق باشد.» ملائکه شاخصشان چه بود؟ فساد بود. خونریزی بود. خب، یک جایی خونریزی لازم میشود؛ نه دیگر، ما نیستیم. میرود کنار. یک جایی دیگر نمیتوانیم ادامه بدهیم، جلوتر برویم. حضرت غایب شده است؛ برای اینکه ما نمیکشیم. بیشتر از این نمیکشیم. نمیآید دیگر.
اهمیت آگاهی از جهل خود
قرآن میفرماید که: «وَلَا تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلَاحِهَا.» حالا برو فکر کن ببین یعنی چه. ما کلیشهها را کنار بگذاریم ، هیچ چیزی برایمان نمیماند. بیدین میشویم. حق و باطل نمیدانیم یعنی چه. تا خودمان را نشناسیم، هنوز از حقیقت، خدا شناخته نمیشود. «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ.» خیلی خوب بشویم، میشویم ملائکه. خیلی خوب باشیم. خدا در جواب ملائکه چه فرمود؟ فرمود: «إِنِّی أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ.» شما نمیفهمید من دارم چه میگویم. بنشینید سر جای خودتان، ساکت باشید. شما نمیفهمید من دارم چهکار میکنم.
در روایات داریم: «لو سَکَتَ الجاهِلُ مَا اخْتَلف النّاس.» آدمهایی که نمیدانند هیچی نگویند، آقا! مگر واجب است حرف بزنی؟ هیچی نگو. چهکار داری بگو: «نمیدانم.» «لا اَدری نِصفُ العِلم.» نمیدانم، نصف علم است. خیلی [مهم است] یک کسی بداند که نمیداند. خیلی حرف است. خدا رحمت کند مرحوم حاجآقا مرتضی تهرانی را. فرمود: «پدرم وقتی یک سؤال از ایشان میکردند که جوابش را نمیدانست، محکم بلند گفت: نمیدانم.» مثل شیر، نمیدانم. بعد از پیغمبر خدا، اگر خیلیها میگفتند ما نمیدانیم، هرکه میداند حرف بزند، آن وقت امیرالمومنین(ع) میآمد وسط؛ میگفت: «من میدانم؛ سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی؛ بپرسید تا به شما بگویم.» خب، همه آمدند پاسخ دادند. مسئله شرعی پرسیدند، نمیداند یک چیزی میگوید. چهار تا فرقه درست شد.
اگر میدانی و داری میگویی… خطبه ۱۸ نهجالبلاغه امیرالمومنین علیهالسلام را نگاه کن. ببین چه میفهمی. هرچه فهمیدی، خودت بخوان از آن بعد. عین روز روشن است. اصلاً توضیح نمیخواهد. ببین چه میفرمایند حضرت. خیلی قشنگ است. اگر میدانی، این همه اختلافها مال چیست؟ از کجا آمده؟ اگر نمیدانی، پس برای چی میگویی؟ ساکت باش. «لَوْ سَکَتَ الْجاهِلُ مَا اخْتَلَفَ النّاسُ.» جاهل ساکت باشد، اختلاف نمیشود. یک وقت گفتگو میکنیم که بفهمیم.
«اِضرِبُوا بعضَ الرأیِ ببعضٍ یَتَوَلَّدْ مِنهُ الصَّوابُ.»
آراء خودتان را به همدیگر بزنید. بحث کنید، گفتگو کنید تا بفهمید. نه اینکه به عنوان اینکه حرف آخر است، من دارم حرف آخر را میگویم. نمیدانی، هیچی نگو. درباره حقیقت قضاوت نکن. چقدر این آیات زیباست. خدا میفرماید: «إِنِّی أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ.» من یک چیزهایی میدانم، شماها نمیدانید. بنشینید سر جای خودتان، ساکت باشید. چه میشود که ملائکه به خودشان جرأت میدهند که به خدا گله کنند، شکایت کنند، اعتراض کنند که میخواهی چهکار کنی؟ به خاطر اینکه ملائکهاند. از بس خوباند! آدم اگر که ملائکهای بشود، خیلی خوب باشد، خوب، پاک، صاف، نَفَهم، خیلی خوب، پاک، ملائکه. اینها را میگوییم ملائکه. موجودات ملائکهای.
آدمیت و خداشناسی
«وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ کُلَّهَا.» حساب انسان از ملائکه جداست. همه ما بُعد آدمیت داریم. «وَعَلَّمَ آدَمَ» خدا آموخت به آدم «الْأَسْمَاءَ کُلَّهَا» همه اسما را بهش یاد داد. یعنی هیچچیزی نیست که ندانید. همه را دارید. در بعد آدمیتت است نه در این فعلیتت الان. اگر خودت را پیدا کنی، بُعد آدمیت وجودت را پیدا کنی، «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ کُلَّهَا.» خدا همه را به تو گفته است. پاسخ همه سؤالاتت را داری. دیگر تاریک نیستی. تاریکی از خدا نیست، از نبود خداست. خدا نور است. «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» کسی که بُعد الهی وجود خودش را پیدا کند، دیگر تاریکی معنا ندارد.
کسی که اهل ذکر بشود، اهل یاد خدا باشد، سؤال پیدا نمیکند. سؤال باقی نمیماند. خدا میفرماید در قرآن که: «فَاسْأَلُواْ أَهْلَ الذِّکْرِ» از اهل ذکر بپرسید. شماها سؤال دارید، چرا؟ چون اهل ذکر نیستید. سؤالاتتان را از اهل ذکر بپرسید، چون اهل ذکر سؤالاتشان همه جواب دارد. جوابها پیش خودشان است. خدا انسان را حقیقتخواه و حقیقتطلب آفریده است. یعنی چه؟ یعنی وقتی میفهمد، لذت میبرد؛ کِیف میکند؛ حالش جا میآید. یک مراجعه به خودت کن، ببین مدلَت چه مدلی است. وقتی میفهمی لذت میبری و حال می آیی؟ یا وقتی می خوری؟ یا وقتی که پول میشماری؟ الان که دیگر نمیشمارند، میرود توی حساب و از توی حساب هم میرود… باقی مانده را نگاه می کنی باقیمانده دارد دیگر میآید باقیمانده. نه اینکه آنها لذت ندارد، بالاترین لذتت کدام است؟ «أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ» آن «أَشَدُّ حُبّت» نسبت به چیست؟ فهم و شعور و حق است و حقیقت را درک میکنی؛ «أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ» یا اشد حبًا للچلو کباب و اشد حبًا للکله پاچه یا چیزهای دیگر. غذاها و مزهها و ذائقهها پیتزا مثلاً.
پرسش از راه شناخت حق نه پرسش از چیستی حق
هنوز روح ما با حقیقت انس پیدا نکرده است. بعد میخواهیم امام حسینمان را هم بشناسیم. خب، نمیتوانیم. روح امام حسین با خدا، با حق مأنوس است. دعای عرفه را ببین! چه کرده امام حسین. نه! چه بوده؟ چهجوری بیان کرده. چه بوده که این شده بیانش؟ خودش چه بوده؟ بیان که یک الفاظ و مفاهیمی است و این که آن نیست. خودش چه بوده که اینها از تراوشات آن است. ماجرا ماجرای امیرالمومنین (ع) و کمیل است. که کمیل امیرالمومنین (ع) را تنها گیر آورد، گفت یک سؤال مشدی سخت بپرسم. تا کسی نیست. خلاصه فیض کامل را ببریم. گفت: «ما الحَقیقَهُ؟!» حقیقت چیست؟ حضرت چپچپ به او نگاه کرد و فرمود: «ما لَکَ و الحَقیقَهَ؟» تو را چه به حقیقت! به کمیل. حقیقت که گفتنی نیست. حقیقت امام حسین (ع)که توی دعای عرفه نمیآید. دعای عرفه یک ترشحی از دیگ جوشان خروشان حقیقت امام حسین (ع) است. همان که امیرالمومنین (ع) به کمیل فرمود: «ما لَکَ و الحَقیقَهَ؟» تو را چه به حقیقت؟ کمیل خیلی دل و جگر داشته. ما بودیم که همانجا غَش میکردیم. چپچپ به ما نگاه کند حضرت، بگوید تو را چه به حقیقت. کار ما تمام می شد. سکته میزدیم. خدا رحمت کند حاجآقا مرتضی تهرانی را. گاهی اوقات بعضیها میآمدند پیش ایشان ، همینجوری و بهشان یک چیزی میگفت اینها همینجوری دیگر اصلاً. یکی از رفقا رفته بود پیش ایشان یک اشکالی به ذهنش رسیده بود از منبرهای ایشان. خواست برود مثلاً بگوید آقا من این اشکال به نظرم رسیده. رفته بود وقت گرفته بود و رفته بود و بعد از جلسه گفته بود که حاجآقا من به نظرم در این صحبتهای شما یک اشکالی هست. حاجآقا مرتضی هم همینجور سرشان پایین. یکهو برگشت: «بله؟». میگفت: «من دیگر، همینجور ماندم. اصلاً دیگر نفسم بالا نمیآمد. هیچی نگفت. گفت بله.» بعدش چه شد؟ بینفس کبود شده بود. حالا این حاجآقا مرتضی بود. امیرالمومنین قابل مقایسه نیست. به کمیل میفرماید که: «ما لَکَ و الحَقیقَهَ؟» تو را چه به حقیقت؟
کمیِل برمیگردد میگوید: «آقا من مگر جزو اصحاب خاص شما نیستم؟» نفسش هنوز بند نیامده. باید کبود میشد. باید نفسش قطع میشد. بعد سکته میکرد. میگوید: «مگر من جزو اصحاب خاص شما نیستم؟» تازه دو قورت و نیمش هم باقی است. حضرت یک خرده نرم میشود. میگوید: «چرا، چرا جزو اصحاب خاص ما هستی، ولی آخر این چه سؤالی است تو میکنی؟ ما الحَقیقَه چیست؟ «کَیفَ الطَّریقُ إلى مَعرِفَهِ الحَقِّ؟» اینجوری باید سؤال کنی. راه شناخت حق چیست؟ حقیقت چیست؟؟ حقیقت را که کسی سؤال نمیکند چیست؟ گفت: «این کار را نکن. دولّا نشو آب بخور عقلت کم میشود.» گفت: «عقل چیست؟» گفت: «هیچی بخور.» حقیقت چیست؟ هیچ.
حقیقت چیست؟ سؤال ندارد. بگو چهکار کنم عقلم زیاد شود؟ بگو چهکار کنم به حقیقت برسم؟ «کَیفَ الطَّریقُ إلى مَعرِفَهِ الحَقِّ؟» در آن روایتی که از مُجاشع نقل شده است که از پیغمبر خدا(ص) سؤال کرد. آنجا حضرت در جواب فرمود که خب حالا یک چیزهایی برایت میگویم. یک چیزهایی فرمود؛ که یک ترَشُّحاتی میشود به سوی ذهن شما. حقیقت در جان من است. آن که نمیآید بیرون که. من باز که بخواهم بیان کنم، باید یک الفاظی چیزی بگویم. میآید در ذهن شما و… . که کمیل متوجه نشد دوباره گفت که: «زِدنی بَیاناً». یک خرده بیشتر توضیح بدهید. دوباره حضرت یک توضیحات دیگری در همان مایهها فرمود. باز کمیل همینجور اخمهایش در هم داشت. فکر میکرد؛ چه میگوید امیرالمومنین، اینها چیست میگوید. حدیث را بخوانید متوجه میشوید که چه خبر است.
دوباره گفت: «زِدنی بَیاناً» دوباره یک توضیح بیشتر بدهید. دوباره حضرت توضیح داد. باز گفت: «زِدنی» آخرش گفت آقا چراغ را خاموش کن. بلند شو برویم، صبح شد.
راه شناخت حق
دعای عرفه امام حسین(ع) یک ترَشُّحاتی است، یک تراوشاتی است. حقیقت امام حسین این نیست که. باز هم همینش هم غوغا کرده، غوغا! ما میخواهیم اینها را بفهمیم. باید حقیقت را بفهمیم. نپرسی یک وقت حقیقت چیست؛ و الّا جواب امیرالمومنین را باید بهت بدهم: «ما لَکَ و الحَقیقَهَ؟» تو را چه به حقیقت؟ آبت را بخور. باید حقیقت را بشناسی! حقیقت چیست؟ نه! نه! نگو. نگو. این سؤال غلط است. آمد خدمت امیرالمومنین در جنگ جمل پرسید آقا حق با شماست یا طلحه و زبیر و عایشه؟ حضرت فرمود: «اعْرِفِ الحقَّ تَعرِفْ أهلَهُ». حق را بشناس، اهل حق را میشناسی. حق را بشناس. دیگر بیشتر توضیح ندارد. تمام شد. حق را بشناس، اهل حق را میشناسی. حق چیست که من آن را بشناسم؟ نگو، این را نگو دیگر. این سؤال غلط است. حق چیست نداریم؛ «ما لَکَ و الحَقیقَهَ» «ما الحَقیقَهُ؟» حق چیست؟ چهکار کنم حق را بشناسم؟ این را بگو. عیب ندارد. اما خود حق چیست؟ چیستی به این معنا ندارد که، که من به تو بگویم چیست.
یافتنی است، داشتنی است، داری. خدا به تو فهم داده، عقل داده، شعور داده، فطرت الهی داده. چهجوری میتوانی بفهمی یک حقیقت را درک کنی؟ بگویی این درست است. این حرفهایش درست است. این حرف غلط است. از کجا میفهمی؟ با کجایت داری میفهمی؟ به ذهنت مراجعه میکنی؟ به اطلاعات ذهنیات مراجعه میکنی؟ خود اطلاعات ذهنیات را میآوری، بازنگری میکنی، بررسی میکنی. میگویی اینش غلط است، آنش درست است. اینهایی که به من گفتند، این کتابهایی که خواندم، این حرفهایی که شنیدم، اینها در ذهن توست. خود ذهنت را میآوری، راجع به آن قضاوت میکنی و میگویی اینش درست است، آنش غلط است. آنی که قضاوت میکند و میگوید اینش درست است، آنش غلط است، آن کجای وجودت است؟ آن که دیگر ذهنت نیست. حقیقت همان است. حالا هی بگو: «ما الحَقیقَهُ؟» حقیقت چیست؟
خدای متعال به همه ما فطرت الهی داده است. یعنی میفهمیم. یک مرکزی در وجودمان هست که وقتی میخواهیم یک چیزی را بفهمیم، به آنجا مراجعه میکنیم. اسمش خداست. رَبَّت است. میگویی: «خدا شاهد است» خب خدا شاهد است به من چه به تو چه؟ خدا شاهد است؟ یعنی خدا دارم هرکه از تو پرسید :«چه شد فهمیدی؟» بگو: «خدا به من گفت.» خدا به تو نگوید آن اسمش فهم نیست، شعور نیست، عقل نیست، معرفت نیست. آن شیطان است. توهم است. اگر دیدی داری میفهمی، یعنی خدا بهت گفته؛ خدا الهام کرده. فهم مال شیطان که نیست. کار شیطان توهم است؛ ایجاد توهم در وجود ماست.
ویژگی یاران قابل اعتماد امام زمان(عج)
یک کم خودمان را بشناسیم. خودمان را پیدا کنیم. حساب حقیقت را از توهمات جدا کنیم. قابل اعتماد بشویم. به شیطان میشود اعتماد کرد؟ نمیشود. تا وقتی رابطه ما، با فهم، شعور، عقل، خدا برقرار نشده، قابل اعتماد نیستیم. هرچه بگویی معلوم نیست از کجا آمده است. این را خدا گفت، یا شیطان به تو القا کرده است؟ آن وقت میخواهی امام زمان علیهالسلام ظهور کند، به اعتماد شما؟ به اعتماد ما؟ حضرت میخواهد بیاید. یار میخواهد. یک یارانی میخواهد که بتواند به اینها اعتماد کند؛ وقتی میفهمند، میفهمند. فهم آنها قابل اعتماد است. رابطهشان را با خدا اصلاح کردهاند.
توهم نمیزنند. کار را به دست آنها بسپارد، به اسم حقیقت، یک کارهای دیگر نمیکنند. یک حرفهای دیگر نمیزنند. فهم دارند، شعور دارند، عقل دارند. نگو عقل چیست. خرابش نکنی یک وقت! نگویی حق چیست. ما اگر بخواهیم امام حسینمان را بشناسیم، باید از خودمان شروع کنیم. همانی که امیرالمومنین فرمود: «اعْرِفِ الحقَّ تَعرِفْ أهلَهُ» میخواهی من را بشناسی، برو حق را بشناس. کجا بروم حق را بشناسم؟ خب، آمدم پیش شما دیگر. حق کجاست که من بروم آن را بشناسم؟ اینها معضلات زندگی ماست. اینها معضلات معارف ماست. معرفتشناسیهای ماست. اینها دلایل غیبت امام زمانمان است. اینها دلیل شهادت امام حسینمان است. «قُلُوبُهُمْ مَعَکَ (مَعَکُم) وَ سُیُوفُهُمْ عَلَیْکَ (عَلَیکُم)» چهطور میشود دلها با امام حسین باشد و شمشیرهایشان علیه امام حسین. نمیشناسند.
ضرورت خودشناسی
امام زمانش را نمیشناسد. دوستش هم دارد ها! دوستش دارد. ولی نمیشناسد. آدم خوبی هم هست. نذر هم میکند. که اگر من یک سنگ به بدن امام حسین بزنم، سه روز روزه بگیرم. به یمن این توفیقی که پیدا کردم که بتوانم یک سنگ بزنم به بدنش. سه روز روزه بگیرم. فردا شروع میکند روزه گرفتن. خانمش میگوید: «امروز روزی نیست که روزه مستحب باشد. برای چی تو داری روزه میگیری؟» میگوید: «نذر کرده بودم بتوانم یک سنگ بزنم به… و این توفیق نصیبم شد. حالا دارم نذرم را ادا میکنم. روزه گرفتم.» این چقدر باید خوب باشد که؛ خوب، عالی، درجهیک، نفهم، بیشعور. امام زمانش را نمیشناسد. چه میشود که آدم امام زمانش را نمیتواند بشناسد؟ «اعْرِفِ الحقَّ» حق را نمیشناسد. حق چیست؟ حق کجاست که بشناسم؟ «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» خودت را بشناس. خودت را نشناسی، امامت را میکُشی. نذر هم میکنی سه روز روزه بگیری.
چگونه خودم را بشناسم؟ مراجعه کن به سایت خودشناسی دات می. با کم و زیادش ۴۰ سال است داریم خودشناسی میگوییم. شناخت خیلی مهم است. آب دستت است، بگذار زمین. خودت را بشناس. «مَعرِفَهُ النَّفسِ أنفَعُ المَعارِفِ» نافعترین معرفتها، معرفت نفس است. «أفضَلُ العَقْل مَعرِفَهُ الإنسانِ نَفسَهُ» برترین عقل، خودشناسی است. خودت را نشناسی، هیچ چیز را نمیتوانی بشناسی. میخواهی امامت را بشناسی. امام صادق علیهالسلام فرمود: «کُلّ یَتَقَرَّبونَ الَیالله بِدَمِ اَبی» اینهایی که آمدند با پدر من، با امام حسین، جنگیدند، همهشان کُلّ یعنی نوعاً «یَتَقَرَّبونَ الَیالله» اینها با قصد قُربت امام حسین را کشتند. خیلی از اینها بعد از اینکه فهمیدند چه اتفاقی افتاده، شدند جزء توابین. گفتند: «دیگر ما نمیتوانیم زندگی کنیم. میرویم به جنگ یزید. هرچه بادا باد. یا او را میکشیم یا کشته میشویم. دیگر ما نمیتوانیم این عذاب وجدانی را که به خاطر کشتن حسین پیدا کردیم، تحمل کنیم.»
نادانی شیعیان و تأخیر در ظهور
قبل از اینکه این اتفاق بیفتد، خدا میداند چند دفعه امام زمان علیهالسلام میخواستند از پشت پرده غیبت بیرون بیاید و ظهور کند. دوباره عقب افتاده. سهباره عقب افتاده. امام صادق علیهالسلام فرمود: «والله تا کنون سه مرتبه قرار بوده که ظهور اتفاق بیفتد. یعنی جهان پر از عدل و داد بشود.» امام زمان آن موقع که بوده است؟ امام صادق (ع)بودهاند. یعنی امام صادق(ع) قرار بوده جهان را پر از عدل و داد کند. حضرت فرمود: «عقب افتاد.» علت عقب افتادن را چه فرمود؟ حضرت فرمود که: «این امر قرار بود سه مرتبه اتفاق بیفتد…» نادانی شیعه، دوستان اهلبیت…
«لَقَد قَرُبَ هذا الأمرُ ثَلاثَ مَرّاتٍ فَأذَعتُموهُ فأخَّرَهُ اللّه»
نزدیک بود این اتفاق بیفتد. سه مرتبه، «أذَعتُموهُ» در اثر نادانی افشا کردید. «فأخَّرَهُ اللّه » خدا هم تأخیر انداخت.
سادگی، سادهلوحی. در زمان غیبت. اوایل غیبت صغری که حضرت، نایب خاص داشتند، عدهای آمدند پیش نایب خاص و به ایشان گفتند که: « شما که آقا را میبینید، از ایشان بپرسید بگویید آقا شما جایتان کجاست؟ ما بیاییم خدمت شما. ما از نزدیک از وجود شما بهره ببریم.» به حضرت پیام را رساند. حضرت فرمود که: «من جایم را به شما میگویم. شما هم یک دوستی داری. شما هم جای من را به او میگویی. میگویی این هم حیف است نداند. بگذار این هم فیض ببرد. آن هم یک دوستی دارد. به دوستش میگوید. میگوید این هم حیف است که جای حضرت را نداند. آن هم به آن میگوید.» بعد حضرت فرمود: «می آیند من را میگیرند میبرند. دشمنان می آیند من را میگیرند میبرند.» خدا مُقدّر کرده است که من را از دست شما نفهم های بیشعور غایب کند؛ نجات پیدا کنم. هزار و دویست و خرده ای سال است که هنوز ما فهم پیدا نکرده ایم. که حضرت بتواند به ما اعتماد کند. وقتی میگوید آقا افشا نکن اسرار ما را. نگو. آقا ظرفیت داشته باش، کتمان سرّ کن. نمیآید. از روی دوستی، از روی علاقه….
خلیفه خدا و مدارا با مردم
خدا ملائکه زیاد دارد. خدا میفرماید: «میخواستم آدم خلق کنم که خلیفه من در زمین باشد.» خلیفه خدا در زمین؛ یعنی تحمل خدایی داشته باشد. خدا چقدر تحمل دارد؟ تحمل ترامپ هم دارد. والّا به محض اینکه ترامپ میآمد چه کند، او را میکُشت . همان آنجا جانش را میگرفت دیگر. نمیگیرد. تحملش میکند. تحمل نتانیاهو را هم دارد با آن همه خباثت و … تحمل شیطان را هم دارد.
شیطان میآید از خدا اجازه میخواهد، میگوید: «به من مهلت بده. میخواهم بروم بندگان تو را فریب بدهم.» خدا به او مهلت میدهد. این تحملی که خدا دارد، این تحمل را خدا میگوید من به انسان هم دادهام. خلیفه من در زمین. امام زمان علیهالسلام دارد همه اینها را تحمل میکند دیگر الان. همه ما را با همه گناهانمان. هرچه هستیم، هرکه هستیم، هرکه، هرجا هست، همهمان را دارد تحمل میکند. با همهمان دارد مدارا میکند. «نَحنُ مَعاشِرَ الاَنْبیاءِ اُمِرْنابِمُداراهِ النّاسِ.» حضرت فرمودند: «ما جمع انبیاء مامور شدیم به مدارا کردن با مردم.» تا انسانها رشد کنند. خودشان را نشان بدهند. باطن ذات و جان خودشان را رو بیاورند. فرصت پیدا کنند که خودشان را نشان دهند. خدایا این ترامپ دیگر خیلی دارد خودش را نشان میدهد. یکخرده زیادی دارد خودش را نشان میدهد. گاهی اوقات ما کم میآوریم. این نتانیاهو مخصوصاً. حالا ترامپ که خدا بهش طول عمر بیعزت بدهد، چون خیلی به نفع ما عمل کرده تا حالا. ولی این نتانیاهو، آن هم بالاخره… ولی خب حالا نمیداند آدم اینها را فحش بدهد، نفرین کند، لعن کند، دعا کند؟ چهکار کنیم آخر با اینها؟ «إنّ اللَّهَ لِیُؤیِّد هذَا الدّین بِالرَّجُلِ الفاجِر» چقدر به نفع ما عمل کرده این ترامپ! این نتانیاهو! چقدر به نفع ما عمل کرده! خودشان هم الان فهمیدند چه کردند، چه اتفاقی افتاده، ولی خبیثاند، خبیثاند. عین شیطان. خدا بیخودی مهلت نمیدهد به شیطان که.
این شیطان دارد به نفع ما کار میکند. دارد تکتک ما را رشد میدهد. ما خیال میکنیم فقط انبیاء الهی ما را رشد میدهند. نه، شیطان هم با شیطنتهایش دارد ما را آزمایش میکند. امتحان داریم پس میدهیم که ما چهکارهایم. اطاعت میکنیم از شیطان یا مقابله میکنیم با شیطان؟ شیطان ما را رشد نمیدهد. خدا دارد به واسطه شیطان هم ما را رشد میدهد. همهاش کار خداست. یک همچین خدایی میفرماید که: «من میخواهم مثل خودم را در زمین خلق کنم. خلیفه من باشد در زمین. جانشین من باشد در زمین. تمام عالم را همینجور که من دارم مدیریت میکنم، او هم مدیریت کند. به واسطه او من عالم را مدیریت کنم.» این میشود امام زمان.
0 نظر ثبت شده