جلسه خودشناسی

دنیا محل آشکار شدن انتخاب‌هاست؛ خودت را بشناس!

2381

دنیا محل معلوم شدن انتخاب‌های ماست؛ خودمونو بشناسیم، تهِ تهِ دلمونو آشکار کنیم و در راستای اون خواسته تهِ دلمون حرکت کنیم تا بفهمیم در مسیر خودمون هستیم یا از مسیرمون خارج شدیم

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
40:03 / 00:00
انتشار: 1405/5/20
وضعیت متن این جلسه:
متن اولیه
1
بازبینی شده
2
ویراستاری و چک نهایی
3
مرحله 1 از 3: این متن نسخه‌ی اولیه‌ی پیاده‌سازی صوت جلسه است و به‌تدریج بازبینی و تکمیل می‌شود.

گفتمان خودشناسی
فایل 2381
استاد حسین نوروزی
(۱۴۰۵)

رو آمدن انتخاب انسان‌ها و خودشناسی

آره، آره. خیلی تک‌وتوک پیدا می‌شوند بعضی‌ها که می‌گویند می‌خواهیم به هر قیمتی (این‌هایی که الان طرف‌دار یزید شده‌اند می‌گویند ما به هر قیمتی، به یزید می‌گویند عمو یزید.)، این‌ها به هر قیمتی (مهم نیست که حالا او این را می‌گوید) مهم این است که در دنیا معلوم شود که این، این است، این، این است. می‌خواهد هم که معلوم شده. خود این نشان می‌دهد که بشریت دارد به آخرالزمان نزدیک می‌شود که انتخاب‌ها رو می‌آید. خیلی خوب؛ چون این‌ها قبلش، یک سال پیش، دو سال پیش، خودشان هم نمی‌دانستند که یزیدی‌اند، ولی الان می‌فهمند که یزیدی‌اند. امام حسین کشته شده تا انتخاب مردم رو بیاید.

و این خیلی حرف بزرگی است. خیلی حرف مهمی است که امام حسین کشته شده که انتخاب مردم رو بیاید. معلوم شود کیا برای کشته شدن امام حسین اشک می‌ریزند و کیا برای کشته شدن امام حسین جشن می‌گیرند.

«یوم تبرکت به بنو امیه و ابن عاکله الاکباد اللعین و ابن اللعین» که حالا در تقابل بین این‌ها و آن‌ها با هم می‌جنگند دیگر، درگیرند. یک مقطعی ممکن است این‌ها موفق بشوند، پیروز بشوند، یک مقطعی آن‌ها پیروز بشوند.

این‌هاش خیلی مهم نیست و از عاقبتش هم خبر داده شده که نهایتاً حق پیروز می‌شود، ولی این هم باز مهم نیست. مهم، رو آمدن انتخاب انسان‌هاست.

دنیا محل معلوم شدن انتخاب‌هاست. «لیعلم الله»، رویا روشن بشود، واضح بشود، باطن برملا بشود، «لیعلم الله» تا معلوم بشود «من ینصر الله و رسله»، کلمه «معلوم بشود»، «علم»، «معلوم»، «خدا بداند»؛ این‌ها همه اینجور جاها به کار رفته. یعنی رو بیاید. به همین حساب است که شمر را دیگر نمی‌شود هدایتش کرد و توبه هم نمی‌کند، چون انتخابش رو آمده. دیگر تمام شد. دیگر چقدر می‌خواهد رو بیاید؟

حالا هر چقدر هم بعد از کشتن امام حسین اظهار کند که من می‌خواهم توبه کنم. می‌گویند آمده بود و اظهار توبه هم کرده بود و که من چه‌کار کنم؟

حضرت هم به او فرموده بود که مثلاً نماز غفیله بخوان، توبه کن.

که حضرت زینب سلام الله علیها سؤال می‌کند که آقا چرا به او یاد دادی که چطور توبه کند؟ حضرت فرمود: «این موفق به توبه نمی‌شود؛ چون توبه از انتخاب عالم زر وجودش را نمی‌تواند بکند که؛ آن هیچ، آن انتخابی که کرد، کرده. توبه از انتخاب‌های خارج از مسیر انتخاب عالم زرش است. از این‌ها توبه می‌کند که می‌گوید اشتباه رفتم، از آن هدفی را که در باطن جانش و باطن اَخفای وجودش دارد، که از آن توبه نمی‌شود کرد. معنا ندارد، تغییر نمی‌کند. از انتخاب‌های هدف‌دار، که در طول زندگی‌اش آدم انتخاب‌هایی می‌کند در راستای هدف، ولی این انتخاب‌ها اشتباه است، هدف را نشناخته، اشتباه گرفته. از این‌ها خب بعداً می‌تواند توبه کند. بگوید من نمی‌شناختم که هدفم چیست؟

خودم را نشناخته بودم. نمی‌دانستم که در عالم زر وجودم، یعنی ته ته دلم، چه می‌خواستم. چه انتخابی کرده بودم. خیال کردم که دارم در آن مسیر حرکت می‌کنم.

انتخاب‌های هدف‌دار توهمی، از این‌ها توبه می‌کند و این انتخاب‌هایش را تبدیل می‌کند به انتخاب‌های هدف‌دار واقعی. خیلی جالب است که این را من راجع به شمر شنیدم. ببینید، سرچ کنید، ببینید این درست است که می‌آید پیش امام سجاد علیه السلام؟

حالا نماز غفیله، نماز منتظران ظهور. یعنی نماز غفیله بخوان که امام زمان بیاید گردنت را بزند. ببینید سندش کجاست؟ یزید بوده.

حاج‌مجتبی در فضیلت نماز غفیله دارد. آها.

یزید آمد پیش امام چهارم علیه السلام، گفت: «می‌خواهم توبه کنم.» امام چهارم به یزید فرمودند: «دو رکعت قنوت را اگر بخوانی، توبه قبول است.» حضرت زینب سلام الله علیها شنیدند، ناراحت شدند و گفتند: «برادرزاده، این چه حرفی است که زدی؟ برادر من را شهید کرده، حالا برود دو رکعت نماز بخواند، خدا بیامرزدش؟» امام زین العابدین علیه السلام فرمودند: «هرگز موفق نمی‌شود این نماز را بخواند؛ چون کار بدی کرده است، موفق نمی‌شود.» اسلام در رحمتش باز است به همه مردم. در تاریخ است که یزید از حضرت سجاد پرسید که من توبه می‌توانم بکنم؟ ایشان فرمودند که بله، توبه را در توبه باز. یزیدی که آن جنایت‌ها را کرده، منتها بعد حضرت سجاد به زینب که به ایشان عرض کردند که آخر این کیست که این موفق به توبه نمی‌شود؟ که توبه بکند قبول است، کسی، پیغمبر هم گفت که توبه بکند قبول، اما موفق به توبه نمی‌شود. و من هم احتمال می‌دهم که این آقایان موفق به توبه نشوند. جدیت کنند. الان وقت است، رخت باقی است، تا آن وقتی که پایتان را به گور وارد می‌کنید، در توبه باز، رحمت خدا واسع است. بیایید توبه کنید. بیایید از کارهایی که کردید، از دعوت به شورش که کردید، از مخالفت‌هایی که با اسلام کردید، بیایید توبه کنید، برگردید. توبه همه‌تان قبول است. سندی، چیزی پیدا نشد. چون این مدل صحبتی که حضرت زینب می‌کند، یک مقدار اعتراضی که می‌کند. حالا شاید هم اعتراض، ولی اینجوری که ایشان، حاج‌آقا مجتبی نقل می‌کند، این حالت اعتراضی بود. اینجوری هم که امام داشت می‌گفت، بوی اعتراض می‌داد. خب از منبعش می‌توانی الان بیاوری، نقل کنیم ببینیم متن عربی‌اش چیست. این متن که حالا این گوش مسعودی، «روی ان یزید لعنت‌الله ساله علی بن الحسین علیه السلام: هل من توبه؟ فقال: نعم. تتوضا و تصلی کذا و کذا رکعتا و تقول کذا و کذا. فقالت عمته زینب: اتعلم قاتل ابی توبه؟»

 

دنیا مجموعه‌ای است از نعمت‌ها و محرومیت‌ها

آیه قرآن می‌فرماید: «و لیعلم الله من ینصره و رسله». برای اینکه خدا بداند چه کسی خدا و رسولش را یاری می‌کند.

یعنی رو بیاید، آنهایی که یاری‌کننده خدا و رسولش هستند، این‌ها معلوم بشود. یعنی آن کسی که یاری‌کننده خدا و رسولش هست، هست.

انتخابش را کرده، تمام. معلوم بشود که این‌ها آن‌ها هستند. این‌ها آنهایی هستند که خدا و رسولش را یاری می‌کنند بالفعل و انتخاب کرده‌اند که یاری کنند. تبلیغات هیچ اثر ندارد. آن کسی که انتخابش یاری خدا و رسولش است، تبلیغات روی این انتخاب اثر ندارد. تبلیغات رو معلوم شدن و معلوم نشدنش اثر دارد. تبلیغات می‌توانند جلوی معلوم شدنش را بگیرند. تبلیغات سوء می‌کنند. این هم مواضع ضد خدا و رسول می‌گیرد.

دشمنی با خدا و رسول می‌کند. ولی انتخابش یاری خدا و رسول است. به‌محض اینکه این تبلیغات اثرش کم بشود، ضعیف بشود، خنثی بشود، آن انتخاب ته ته دلش رو می‌آید.

معلوم می‌شود در شرایط خاص، موقعیت‌های ویژه، در سختی‌ها، مشکلات، جنگ، شدائد، گرفتاری‌ها، ابتلاعات، امتحانات؛ این‌ها هم همه برای همین است که این رو بیاید. و الا خدا دلیلی نداشته که بخواهد مثلاً برای انسان‌ها شدائد و سختی و مشکلات و بلا و مصیبت و این‌ها را ایجاد کند، بفرستد.

فقط برای همین یک موضوع و آن هم معلوم شدن انتخاب اولیه عالم زر وجود ماست.

خودمان را پیدا کنیم، خودمان را بشناسیم که ما انتخابمان یاری خدا و رسولش بوده، «حسن انتخابی» هستیم یا دشمنی با خدا و رسولش و «سوء انتخابی» هستیم؟ نه، سختی‌ها، شدائد، گرفتاری‌ها، محرومیت‌ها، ابتلاعات، این‌ها برای این است.

نعمت‌ها، محبت‌ها، آن‌ها هم برای همین است. که وقتی یک نعمتی بهت رو می‌آورد، خودت را گم می‌کنی یا نمی‌کنی؟ آنجا هم مقدم است باز برای اینکه خودت را پیدا کنی.

کلاً دنیا مجموعه‌ای است از نعمت‌ها و محرومیت‌ها.

همه این‌ها مقدمه است تا انتخاب عالم زر وجود ما که ته ته دلمان است، آن برملا بشود، رو بیاید.

آشکار بشود، معلوم بشود. «لیعلم الله من ینصره و رسله». از این تعابیر در قرآن چند جا داریم: «و هم لایفتنون بلغت فتنا الذین من قبلهم و لیعلمون الله الذین صدقوا»؛ آنهایی که صداقت و «و لیعلمون الله لعن الکاذبین».

آنهایی که صداقت دارند و آنهایی که دروغ می‌گویند را خدا بشناسد. یعنی معلوم می‌شود. «الله» که کسی یک جایی نیست. یعنی مطلب روشن بشود. حقیقت رو بیاید. دیگر مورد دیگر.

حالا اگر ما خودمان با زبان خوش خودمان را بشناسیم، پیدا کنیم، ته ته ته دلمان را آشکار کنیم و در راستای آن خواسته ته ته دلمان حرکت کنیم و زندگی کنیم، دیگر خدا سر به سرمان نمی‌گذارد. آره.

دیگر گوشمان را نمی‌پیچاند. «کسی که آخرت خود را اصلاح کند…». یک بندش این است که «و من آن له واعظاً من نفس…»؛ یعنی اگر در درون خودش واعظ داشته باشد.

خودش به فکر خودش، حواسش به خودش. خدا دیگر این تحت‌الحفظ خدا می‌شود.

تمام شدائد، سختی‌ها، گرفتاری‌ها، این‌ها یک حرف‌های نقلی تعبدی غیر قابل فهمی است که ما باید همین‌جور بشنویم و قبول کنیم؟ دیگر همین؟ نه، اینجوری نیست. شما اگر یک قطاری که دارد در ریل خودش حرکت می‌کند، در ریل خودش دارد این قطار حرکت می‌کند، تا وقتی در ریل خودش است، خب می‌رود دیگر. راهش را می‌رود تا برسد به مقصدش.

اما اگر یک جا بخواهد از این ریل بیفتد بیرون، بیاید بیرون. فرض بکنید فرمان این قطار یک جوری است، دست لوکوموتیوران. این می‌تواند بچرخاند قطار را، بکشاند از ریل بیرون. خب این چرخ قطار برای این ریل ساخته شده که رو ریل حرکت کند.

حالا این هرچه هی فرمان را بچرخاند به چپ، بچرخاند به راست.

این چرخ‌ها می‌ساید به این ریل. وقتی می‌ساید دارد اصطکاک ایجاد می‌کند. جرقه می‌زند. قطار تکان تکان می‌خورد. می‌خواهد از ریل بیفتد بیرون. دیگر حالت طبیعی و نرمال و عادی خودش را از دست می‌دهد. این ریل می‌خواهد این را هلش بدهد در مسیر اولیه‌اش. این فشارها، سختی‌ها، جرقه‌ها، الکتریسیته‌ها، که همین‌جور آتش بلند می‌شود، این‌ها به خاطر این است که می‌خواهد از ریل بزند بیرون. می‌خواهد این را برگرداند سر جایش.

برگرداند در ریل خودش. راننده نگاه می‌کند، می‌بیند اَه، آتش دارد بلند می‌شود از این چرخ‌ها.

صدای ناجور، تکان وحشتناک. می‌گوید: «آخه این چه وضعی است؟ چرا این ریل مزاحم رانندگی من است؟ خدا چرا سر به سر من می‌گذارد؟ اینقدر من را اذیت می‌کند؟ هی مصیبت از در و دیوار برای من می‌بارد.» نمی‌گوید من داشتم از ریلی که در آن ریل باید می‌رفتم خارج می‌شدم. دارد هلم می‌دهد دوباره در ریل. این مصیبت‌ها نمی‌خواهد من را اذیت کند. من را دارد هلم می‌دهد که مسیری که باید بروم را بروم، سقوط نکنم، به هلاکت نیفتم، بیچاره نشوم، بدبخت نشوم. دارد هلم می‌دهد در ریلی. خب حالا اگر کسی در ریل خودش دارد حرکت می‌کند، چطور می‌تواند در ریل خودش حرکت کند؟ وقتی خودش را بشناسد، بداند که من کی‌ام؟ هدفم کجاست؟ ریل حرکت من کدام ریل است؟ در ریل خودش حرکت کند. گاهی اوقات شما در ریل خودت داری حرکت می‌کنی، یک نگاه می‌کنی بیرون قطار، می‌بینی: «اِه! دو تا ریل هم کنار قطار شماست.»

می‌گویی خب، نکن! ریل من آن است. من باید بروم در آن ریل.

خب، اگر امکان رفتنت در آن ریل به وجود بیاید، مثل آن جاهایی که این ریل‌ها به هم وصل می‌شود، می‌چرخانند، متحرک است، یک بخشی از این ریل‌ها می‌چرخد، از آن ور این می‌رود رو آن یکی ریل. اگر امکانش برایت فراهم بشود بروی در آن ریل، آن ریل مال برگشت است، مال رفت نیست. می‌روی در ریل برگشت. قطارهایی که از روبرو دارند برمی‌گردند، باهاشون تصادف می‌کند.

یک سر می‌روی در جهنم. حالا شما هی می‌خواهی این ریلت را عوض کنی، بروی رو ریل بغلی، خدا نمی‌گذارد.

چرا نمی‌گذارد؟ چون از نیت باطنی و درونی و نهایی و آن باطن اَخفا وجود شما خبر دارد. می‌داند شما در حال رفتنی، در حال برگشتن نیستی و نباید بروی رو آن ریل. بروی رو آن ریل تصادف می‌کنی و شما نمی‌خواهی که بروی رو آن ریل. اشتباه گرفتی.

راهت را داری اشتباه می‌روی و الا ته دلت نمی‌خواهی. هی هولت می‌دهد از این ور. نمی‌گذارد بروی.

شما هم اعتراض می‌کنی، ناراحت می‌شوی. خدایا آخر چرا اینقدر مصیبت برای من می‌فرستی؟ چرا اینقدر من را اذیت می‌کنی؟ مگر خدایا مگر مثلاً چه کاری است آخر؟ با خدا دعوا می‌کنی: «دیگر من نماز نمی‌خوانم. دیگر اصلاً روزه هم نمی‌گیرم. اصلاً هرچه وضو گرفتم می‌روم همه را باطل می‌کنم.» خدا می‌گوید: «من به خاطر خودم که کاری نمی‌کنم که. من همش برای تو دارم یک کاری می‌کنم. نمازت هم مال خودت بود، روزه‌ات مال خودت بود، همه کارهایت برایت. منم که می‌گویم این کارها را نمی‌گذارم یک کارهایی بکنی، نمی‌گذارم وضعت خوب بشود، نمی‌گذارم هرچه دلت می‌خواهد اتفاق بیفتد به خاطر خودت می‌خواهم.»

تو اگر هرچه دلت می‌خواهد بشود، تو خودت را نمی‌شناسی، نمی‌دانی چه می‌شوی. چه می‌شوی؟ سر از کجا در می‌آوری؟ و من خدا می‌دانم که هرچه دلت می‌خواهد بشود تو سر از کجا در می‌آوری. چرا تو را می‌گیرم؟ اشتباهی که غالب آدم‌ها دارند این است که می‌گوید من، من که به وظایف رساله‌ایم عمل کردم دیگر.

خب گفتی نماز بخوان، خواندم. روزه بگیر، گرفتم. هر کاری گفتی بکن، از راه حلال روزی در بیاور، از راه حلال در آوردم. کارهای حرامی نکردم که. حلال و حرام فقهی را رعایت کردم. بعد خیال می‌کند رعایت این اعمال معنایش این است که پس من رو ریل خودم دارم حرکت می‌کنم.

دیگر خبر ندارد که بالاتر از فقه، فقه آن سطح پایین پایین پایین دین و خواسته‌های خداست و در حقیقت نتیجه است. اصلاً این هیچی نیست، هیچی نیست. اصلش عقیده است، وسطش اخلاق، پایین پایینش فقه و اعمال و حلال و حرام و ریل اصلی عقیده و معرفت و شناخت هدف است. یعنی بدانی که تو برای چه خلق شدی و هدفت چه بوده و تو چه انتخاب کردی در عالم زر وجودت، یعنی آن ته جانت، ته دلت. و تو هم در این ریل قرار نگیری. چون خدا دوست دارد، یعنی می‌داند که تو اهل اینکه از ریلت خارج بشوی نیستی. نمی‌گذارد. هرچه می‌آیی خارج بشوی نمی‌گذارد، جلویت را می‌گیرد. برت می‌گرداند. هر کوچه‌ای که می‌خواهی بروی که این کوچه شما را از مقصدت دور می‌کند، نمی‌گذارد بروی.

هر خیابانی، هر اتوبانی، هر دوربرگردانی جلویت را می‌گیرد. اعصابت را خرد می‌کند. «آخر چرا نمی‌گذارد؟ آخر من هر کاری می‌آیم بکنم نمی‌شود که.» چه وضعی است؟ به خودت برگرد. به خودت مراجعه کن. ببین کجا از ریل خارج شدی، یعنی حواست پرت شد و.

یقین بدان که خودت را یک جایی نشناختی. یک بی‌معرفتی داری. آن بی‌معرفتی را درستش کن. درست می‌شود. «من اصلح امر آخرت، اصلح الله له امر دنیا.» کسی امر آخرتش را درست کند خدا امر دنیایش را اصلاح می‌کند. امر دنیایش اصلاح است. هست.

خب شما در ریل خودت باشی یعنی امر آخرتت را درست کنی، خب دیگر مشکلی بهش نمی‌آید. درست است دیگر. «با قیش» خدا درست می‌کند یعنی خرابش نمی‌کند. وقتی در ریل خودت نبودی خدا هی خراب می‌کند، هی کار دستت می‌دهد، هی هولت می‌دهد. یعنی چه بسا تغییری در عالم یا دیگر آن اتفاق نمی‌افتد.

فقط دید شما نسبت به احسنت. دقیقاً. اگر یک ماشینی (مثال‌هایی که می‌زنیم مثال‌ها خیلی می‌تواند کمک کند.) یک ماشینی با سرعت زیاد دارد می‌رود در دره. سمتی دارد می‌رود، در جاده‌ای دارد می‌رود که نهایتش پرتگاه است. یک ماشین می‌آید می‌داند که این دارد کجا می‌رود. می‌آید با سرعت جلو شما، از عقب می‌چسباند به ماشین شما، ترمز می‌گیرد، سرعت شما را می‌گیرد.

شما هم خیال می‌کنی با سرعت داری می‌روی آنجایی که می‌خواهی مثلاً بروی یک باغی، جایی، جایی خیلی خوب، خوش آب و هوا. یک هدفی داری، یک مقصد، یک جایی را در نظر گرفتی، بروی و صفا کنی. نمی‌دانی داری کجا می‌روی؟ داری می‌روی در دره. این ماشین هم آمد، جلوی شما چسباند به ماشین، نمی‌گذارد بروی. سرعتت را کم می‌کند. شما اعتراض می‌کنی.

این ماشین دیگر کیست؟ این از کجا آمده؟ چرا نمی‌گذارد من بروم؟

شما می‌خواهی بروی یک مثلاً جای خوب. او می‌داند شما داری می‌روی در دره. شما فکر می‌کنی جای خوبی داری می‌روی. او شما را دوست داشته باشد چه‌کار می‌کند؟ سرعت شما را هی کم می‌کند، کم می‌کند، شما را اعصابت را خرد می‌کند، حرصت را در می‌آورد، لج می‌گیرد. اما اگر دوستت نداشته باشد می‌گوید ولش کن بابا، به من چه. و این اتفاق برای آنهایی که انتخابشان همان دره است.

کار می‌رسد به یک جایی که می‌گوید: «آقا اصلاً به تو کی مربوط است؟ من می‌خواهم بروم در دره.» اینها را خدا ولشان می‌کند. می‌آید کنار. می‌گوید: «برو، گازش را بگیر.»

برو، هرچه قدرت می‌خواهی بهت می‌دهم، هرچه زور می‌خواهی بهت می‌دهم. برو، برو تا ببینیم سر از کجا در می‌آوری. «سنستدرجهم من حیث لا یعلمون.» می‌رود تا سر از جهنم در می‌آورد. حالا اگر خودت را شناختی، همه اینها برمی‌گردد به خودشناسی. خودت را نشناسی از در و دیوار؛ چرا؟ چون در جاده‌ای که باید باشی نیستی. می‌خوری دائم به این ور آن ور. اما اگر خودت را بشناسی، راهت را می‌شناسی، دیگر گمراه نیستی. در مسیری که باید بروی می‌روی. دیگر در و دیوار نمی‌خوری. در راهت باشی راه چاله چوله ندارد، سربالایی سرپایینی ندارد، در و دیوار ندارد، بن‌بست ندارد. زیارت امین‌الله. تعابیر زیارت امین‌الله را بخوانید: «و ان راحل الیک اللهم انی اجد سبل المطالب الی مطرعه و مناهل الارض رجاء الیک مشرعه». تمام راه‌ها باز، وسیع، گسترده، بی‌مانع. برو راحت گازش را بگیر برو. «لمن عمک مباحه للصارخین الیک مفتوحه». هرچه بخواهی بگو می‌شود. هرچه بخواهی بگو می‌شود. برو.

باز اصلاً هیچ حجاب ندارد. این حجاب‌هایی را هم که می‌بینی این‌ها مال خودت است.

هیچی آدم نخواهد، چون آن چیزی که ما می‌خواهیم، یعنی ما اصلاً در مسیر هستیم. خدا ما را در مسیر خلق کرده. با این خواستن‌هایمان که این را می‌خواهم، آن را می‌خواهم، این اینجوری بشود، آنجوری، کاش که اینجوری می‌شد، کاش که آنجوری می‌شد.

با این خواستن‌ها هی می‌خواهیم از این مسیری که خدا ما را در آن مسیر خلق کرده بزنیم بیرون. گفت: «بعد فهمیدم پیغمبر خدا در زندگیش یک بار هم ای کاش نگفته.»

شما این خواسته‌ها را بگذاری کنار، بعد ببینی که اصلاً زندگی چقدر شیرین است، چقدر خوب است، چقدر قشنگ است، همه چیز هم سر جایش است. درست است. عالی دارد پیش می‌رود. تا الانش هم خوب بوده. بی‌خود خیال کردی بد است به خاطر خواسته‌هایی که واسه خودت در ذهنت هی ساختی، بافتی. کاشکی کاشکی کاشکی.

دنیایت اصلاح می‌شود. شد. تمام شد. اصلاً اصلاح بود. همش خیال بود که اصلاح نشده. باید اصلاحش کنم. باید درستش کنم. باید مثل همین خربزه می‌ماند.

یک خربزه که خودش شیرین است، خدا این را شیرین خلقش کرده. شما قبل از اینکه بخوری که ببینی شیرین است نگاه می‌کنی می‌گویی نه این که شیرین نیست. می‌روی عسل می‌آوری می‌ریزی رویش می‌گویی عسل بزنم شیرین بشود.

در حالی که خربزه را با عسل نباید خورد، با هم. نمی‌دانی، نمی‌دانی که این را با آن نباید. آنی را می‌خواهی که نباید بخواهی. بعد بهت می‌گوید اصلاً چرا خواستی این را؟ می‌گوید آخر می‌خواستم شیرینش کنم. آقا این شیرین بود از اول. به خدا از اول شیرین بود. عسل می‌ریزی رویش. عسل با عسل می‌خوری.

بعد در شکمت سفت می‌شود. یک جا می‌زند بیرون. بعد می‌گویی چرا اینجوری شد؟ من که نیتم بد نبود که. من می‌خواستم شیرینش. خب بی‌خود می‌خواستی شیرینش کنی. شیرین بود.

می‌گوید آخر شیرین نبود. می‌گویم نه این ذهنیت شما بود که خیال می‌کردی شیرین نیست. مشکل از ذهن من و شما بود. می‌خوردی ببینی شیرین هست یا نه. «از کرامات شیخ ما این است خربوزه را خورد و گفت شیرین است.» نگفت شیرین نیست.

باید عسل بریزم رویش. فایده ندارد. آقا کار خدا همش درست است. همش شیرین است. همش قشنگ است. خربزه‌های شیرینش هم شیرین است. غیر شیرینش هم شیرین است. عسل نریز رویش.

حوادثی که خدا برای ما مقدر می‌کند همش خیر است، همش خیر است. ذهنت را کنترل کن. بی‌خودی هی در ذهنت چیزهایی نیاور که کاش که اینجوری می‌شد، کاش که آنجوری می‌شد. دست از این خواسته‌های ذهنی بردار. ببین خودت چه می‌خواهی، نه ذهنت چه می‌خواهد. در ذهنت هر چیزی هر آنچه دیده ببیند، دل کند یاد.

هر آنچه دیده بیند، دل کند یاد. هرچی می‌آید در ذهنت خب می‌گویی می‌خواهم. واقعاً خودت هم می‌خواهی؟ همین را می‌خواهی؟ هرچی در ذهنت دید، تو آخر این که ذهنت است، خودت نیستی که. ببین خودت چه می‌خواهی؟ خودت را بشناس. انتخاب عالم ذر وجود خودت چه بوده و چه هست؟

«هر آنچه دیده بیند، دل کند یاد. بسازم خنجری نیشش ز فولاد. زنم بر دیده تا دل گردد آزاد.» یعنی خواسته ذهن من با خواسته خود من فرق دارد. خواسته خودت.

0
1
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده