جلسه خودشناسی

تو فقیر نیستی | خداوند با ولایت امیرالمومنین و فرزندانش نعمت را بر ما تمام کرده!

2383

۲۱ مرداد ۱۴۰۵شب شهادت امام رضا(ع)

نعمت ولایت بزرگ‌ترین نعمت الهی است؛ با خلوت کردن دل از خواسته‌های دنیا، فطرت و فهم انسان بیدار می‌شود و رابطه او با خدا و امام عمیق‌تر می‌شود

 جلسه قبلی
خلاصه:

. چرا با اینکه خدا و امام را می‌شناسیم، هنوز رابطه واقعی با آن‌ها نداریم؟
. چرا وقتی دل ما از خواسته‌های دنیا شلوغ می‌شود، دیگر صدای خدا را نمی‌شنویم؟
. چطور بفهمیم خدا با ما حرف می‌زند و فطرت و فهممان راه درست را به ما نشان می‌دهد؟
. چگونه قدر نعمت ولایت را بدانیم و رابطه‌مان با امام را قوی‌تر کنیم؟

53:56 / 00:00
انتشار: 1405/5/22
وضعیت متن این جلسه:
متن اولیه
1
بازبینی شده
2
ویراستاری و چک نهایی
3
مرحله 1 از 3: این متن نسخه‌ی اولیه‌ی پیاده‌سازی صوت جلسه است و به‌تدریج بازبینی و تکمیل می‌شود.

گفتمان خودشناسی
فایل 2383
استاد حسین نوروزی
(۲۱ مرداد ۱۴۰۵شب شهادت امام رضا(ع) )

نعمت ولایت و فطرت الهی

خدا نعمت را بر همه ما تمام کرده است: «وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً»؛ با ولایت امیرالمؤمنین و فرزندانش، خداوند نعمت را بر همه ما کامل کرد. با یک سلام به امام رضا (ع)، تمام غم‌ها از دل ما می‌رود. کجا در دنیا چنین نعمتی را می‌یابید؟ که از راه دور سلام می‌دهید و بهشتی می‌شوید؟ اگر قدر نعمت‌های خدا را ندانیم، خدا آن‌ها را از ما می‌گیرد؛ نه برای اینکه ما را محروم کند، بلکه برای اینکه قدردان باشیم. «قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید». تمام مصیبت‌ها، مشکلات، دشواری‌ها و سختی‌ها در زندگی مؤمن این‌گونه است.

هر نعمتی که خدا از بندگانش می‌گیرد، برای این نیست که آن‌ها را محروم کند، بلکه برای این است که به خود آیند و قدر نعمت‌هایشان را بدانند. شخصی خدمت امام صادق (ع) آمد و گفت: «آقاجان، من بسیار فقیرم و هیچ‌چیز ندارم». حضرت فرمود: «نه، این‌طور نیست، تو فقیر نیستی». آن شخص گفت: «آقا، من خودم از وضع خود خبر دارم و به شما اطلاع می‌دهم که فقیرم، سؤال نمی‌کنم». حضرت دوباره فرمود: «نه، فقیر نیستی». چرا متوجه نمی‌شود؟ همان بار اول که حضرت فرمود: «تو فقیر نیستی»، امامت است که می‌گوید. آیا بر حرف امام حرف می‌زنی و بعد می‌گویی شما را امام خود می‌دانم؟ در عمل یک‌چیز دیگر می‌گوییم و در عمل کار دیگری می‌کنیم.

آن شخص گفت: «آقا، من فقیرم، دروغ نمی‌گویم؛ یعنی شما دروغ می‌گویید یا اشتباه می‌کنید؟». حضرت فرمود: «اگر همه دنیا را به تو بدهند، حاضری دست از محبت ما برداری؟». آن شخص کمی به خود آمد و فکر کرد، سپس گفت: «نه، به خدا». آدم این‌گونه به خود می‌آید. یک سؤال: اگر همه دنیا را به تو بدهند، حاضری دست از ولایت برداری و به صف دشمنان اهل‌بیت بپیوندی؟ برخی می‌گویند بله و به کمتر از آن نیز راضی هستند. بعضی‌ها به وعده‌اش فروختند؛ به آن‌ها وعده دادند که به شما این‌قدر می‌دهیم، این‌قدر دلار می‌دهیم، شما مراکز فلان را گزارش کنید تا ما موشک بزنیم. آن‌ها رفتند و گزارش کردند، اما به آن‌ها چیزی ندادند. فقط وعده دادند. این‌گونه نمی‌شود، شیعه این‌گونه نمی‌شود، محب این‌گونه نمی‌شود؛ البته محب داریم تا محب.

 

 بهشت، در محضر امام است

شخص دیگری خدمت امام صادق (ع) آمد و گفت: «آقاجان دعا کن من به بهشت بروم». سطح فهم و شعور را ببینید چقدر است! به امام صادق (ع) روبروی ایشان نشسته و می‌گوید: «آقا دعا کن من به بهشت بروم». حضرت فرمود: «تو الان در بهشت هستی». مگر حالا دو زاری‌اش می‌افتد؟ «من در بهشتم؟ اینجا که شهریار است! اینجا که خانه شماست! اینجا که مسجد است! اینجا که تکیه است!». برای امام بسیار سخت است که بخواهد این‌ها را به ما بگوید؛ بگوید همین‌که پیش من نشسته‌ای، بهشت است؛ من خود بهشتم. بهشت جایی نیست که خیال کنی تو را به آنجا ببرند. تو الان در بهشت نشسته‌ای. سپس حضرت فرمود: «دعا می‌کنم از بهشت بیرون نروی». یعنی همیشه پیش من باشی. از اینجا که جا نیست، از اینجا هم که رفتی خانه‌ات، باز هم پیش من باشی؛ یعنی محبت من و ولایت من را از دست ندهی. من در کار نیستم، من هیچ وجودی ندارم. غیر از حق، غیر از خدا، منی وجود نداریم. می‌خواهد چه بگوید؟ چگونه بگوید؟

سطح فهم اصحاب امام صادق (ع) این‌گونه است. ما انتظار داریم ائمه اطهار (ع) جهان را پر از عدل و داد کنند؛ چگونه، با چه کسی؟ با این‌ها؟ این‌ها خوب‌هایشان هستند. من دارم از خوب‌ها می‌گویم، خیلی‌هایشان این‌ها بودند؛ یعنی امام صادق (ع) دلش برای این‌ها می‌رفت. دیگر چه کند؟ نداشته است.

با امام صادق (ع) نشسته‌اند و سر سفره غذا می‌خورند. غذا خوشمزه بوده. شروع به گریه کردن می‌کند. حضرت می‌پرسد: «چرا گریه می‌کنی؟». می‌گوید: «از بس این غذا خوشمزه است، یاد آن آیه افتادم که می‌فرماید: «از نعمت‌هایی که به شما دادیم سؤال می‌شود»». از نعمت‌ها از شما سؤال می‌شود. من جواب سؤال این نعمتی را که الان خدا به من داده که این‌قدر این غذا خوشمزه است، من دارم حال می‌کنم، لذت می‌برم، جواب این سؤال را چگونه بدهم به خدا؟ اشکش در آمد. حضرت فرمود: «رویت را آن‌ور کن». این‌گونه کرد: «خاک بر سرت کنند!». یواشکی‌ها! وقتی او روی خود را آن‌ور کرد، این را من خودم همین‌جوری حدس زدم که این کار را کرده باشد، در روایت ندارم.

حضرت فرمود: «آن نعمتی که از آن سؤال می‌شود، این‌ها نیست. این نعمت را که به گاو و خر و الاغ هم داده، خدا! این‌ها می‌خورند و می‌روند، از این‌ها سؤال نمی‌کنند که!». گفت: «پس از چه سؤال؟» هنوز نفهمیده. باز می‌گوید: «از چه سؤال می‌کنند؟». فرمود: «از ولایت ما سؤال می‌کنند از شما». خیلی سخت است با آدمی طرف بشوی که نمی‌فهمد، مجبور می‌شوی از خودت مایه بگذاری. بگویی از ولایت من سؤال می‌کنند. خیلی سخت است. هی من بگویی. من و تو، من تو، هی من مطرح بکنی. خب چه کار کند امام؟ چگونه بگوید؟

طرف آمده به مرجع تقلید می‌گوید: «حاج آقا، از کی تقلید کنم؟». به خود مرجع تقلید می‌گوید حاج آقا از کی تقلید کنم؟ حاج آقا این‌گونه نگاه می‌کند که خدایا من چی بگویم؟ که برو از کسی که صلاحیت داشته باشد. چه کسی صلاحیت دارد؟ ول نمی‌کند که! دیگر نمی‌گویم بعدش چه گفت به او. به خودش توهین کرد. «برو از یک خری مثل من تقلید کن دیگر». نفهمی، نادانی، بی‌شعوری بیداد می‌کرده، بیداد می‌کرده. رابطه ما با اماممان باید رابطه باشد، رابطه داشته باشیم. همین، بیشتر از این هیچ‌چیز دیگر نمی‌شود گفت. ما فقط اسمش را بلدیم. چندم هم هست، آن هم شاید بلد باشیم. بگویند امام رضا (ع) امام چندم است؟ می‌گوییم امام هشتم. این شد رابطه با امام!

مگر رابطه‌مان با خدا چگونه است؟ اسمش را بلدیم. می‌دانیم اسمش الله است. یک‌سری صفاتش را حفظیم: خالق، رازق، عالم، حکیم، سمیع، بصیر. رابطه‌ای با این‌ها نداریم اصلاً. نه امامی هستیم، نه خدایی هستیم. خدای متعال که اوصاف خود را بیان می‌کند در قرآن، چرا بیان می‌کند؟ می‌گوییم برای اینکه خدا را بشناسیم. خب حالا خدا را شناختیم، خدا سمیع است، بصیر است، حکیم است، علیم است. خب حال که چی؟ به شما چه، به من چه؟ خدا این صفات را دارد، خوش به حالش، به ما چه؟ خدا این‌ها را نمی‌گوید که پز بدهد به ما که ببین من کی‌ام، من چی‌ام، من علم من بلم. این صفات را می‌گوید برای اینکه بگوید شما باید این‌گونه باشید. در شماها این‌ها هست، نهفته است. رو بیاورید. در درون جانتان دارید. چرا خوشت می‌آید از اینکه می‌گویند خدا این صفت را دارد؟ لذت می‌بری؟ برای اینکه داری در خودت. می‌فهمی، درکش می‌کنی. چیزی را که نداشته باشی که نمی‌توانی ارتباط با او برقرار کنی و بفهمی‌اش و درکش کنی. یعنی دارد صفات شما را می‌گوید. می‌خواهد شما را به این اوصاف متصف کند. شما باید این‌گونه شوید. شما می‌توانی خودت را جای خدا ببینی که اگر من خدا بودم چه کار می‌کردم؟ نمی‌توانی؟ پس خدا داری.

خدا را می‌توانی بشناسی، می‌توانی درک کنی، می‌توانی وجدان کنی. اگر من جای خدا بودم چه کار می‌کردم؟ من الان سؤال می‌کنم از همه‌تان. شما اگر جای خدا بودی، امیرالمؤمنین را می‌بردی جهنم یا می‌بردی بهشت؟ یک کسی را گفتم که دیگر شک نکنی. همه‌تان می‌گویید: معنا یعنی چه؟ می‌بردم جهنم؟ جهنم اصلاً به خود خودش بهشت است. معلوم است می‌برند به بهشت. می‌گویم: «اِ، مگر شما خدایی؟ مگر شما خدایی که داری از طرف خدا حرف می‌زنی؟». می‌گویی: «بله بله، من اینجا خدایم. الان من الان دارم قطعی دارم بهت می‌گویم خدا غیر از اینی که من می‌گویم نمی‌کند. شک نکن». چگونه شما فهمیدی که خدا این کار را می‌کند؟ از خدا پرسیدی؟ خدا بهت گفت؟ می‌گوید: «آخه من همین‌جا نشسته بودم، جایی نرفتم، از کسی سؤالی نکردم، لبم تکان هم نخورد». می‌گویم: «چگونه این را فهمیدی؟ خدا آدم حساب کن، بیا. آدم‌های خوب را می‌برد بهشت یا می‌برد جهنم؟» زود می‌گوید: «می‌برد بهشت». زود می‌گوید: «آقای این را از کجا آوردی؟ کی بهت گفت؟». «معلوم است دیگر». معلوم است؛ یعنی خدا. عین روز برای همه روشن است. این خداست دیگر. خدا دارد با همه‌مان حرف می‌زند. به واسطه همین فهمی که می‌گویی معلوم است. این همین خداست دیگر. این ارتباط با خداست. قدر این فهمت را ندانی، خدا ازت می‌گیرد. رابطه‌ات با خدا قطع می‌شود. دیگر نمی‌فهمی. یک عده این‌گونه شدند و می‌شوند. بدیهی‌ترین بدیهیات را دیگر نمی‌فهمند، درک نمی‌کنند. یعنی همین سؤالی که من پرسیدم که خدا آدم‌های خوب را می‌برد بهشت یا می‌برد جهنم. می‌گوید: «ما نمی‌دانیم. شاید ببرد بهشت، شاید ببرد جهنم. خودش می‌داند». این‌قدر نفهم است. خدا فهم را ازش گرفته. رابطه‌اش با خدا قطع شده. خدا را شکر کن که رابطه با خدا داری. رابطه‌ات با خدا قطع نشده. این‌ها را می‌فهمی. حق و باطل را تشخیص می‌دهی، درست و غلط را تشخیص می‌دهی. قدرش را بدانی بیشتر می‌شود، اضافه می‌شود. خدا عقلت را هی زیادتر می‌کند. فرقان بیشتری پیدا می‌کنی؛ یعنی قدرت تشخیص حق و باطلت قوی‌تر می‌شود. رابطه‌ات با خدا محکم‌تر می‌شود، اضافه می‌شود. قدر امام را بدان تا رابطه‌ات با امام قوی‌تر بشود، بیشتر بشود. به فهم اعتماد کن. به خدا اعتماد کن. یکی است.

اعتماد به فهم داشته باش. اعتماد به نفس داشته باش. اعتماد به خدا داشته باش. یکی است. امام رضا (ع) نشسته بود. یک احادیث نابی از امام رضا (ع) داریم که عالی، درجه یک. شاید همین موقع‌های سال بوده که فصل انگور است. یک سینی انگور هم جلو حضرت بود. اصحاب هم نشسته بودند. یک بنده خدایی از گرد راه رسید و به آقا عرض کرد: «آقا، من فقیرم، بی‌چیزم، ندارم، محتاجم. یک کمکی کن به من». حضرت یک دانه انگور برداشت و داد به او. امام رضا (ع) یک کارهای عجیب‌وغریب دارد ها! خیلی عجیب‌وغریب. با محاسبات ما خیلی جور درنمی‌آید. یک دانه انگور برداشت از این سینی انگور و داد به او. او هی نگاه کرد به این انگور که این را من چکارش کنم؟ من خودم بخورم؟ بدهم زنم بخورد؟ بدهم بچه‌ها بخورم؟ بدهم بفروشم مثلاً لباس بخرم؟ غذا بخرم؟ خانه بخرم؟ ماشین بخرم؟ آخه من این را چکارش کنم؟ همین‌جوری گفت ها به حضرت. گفت: «آقا، من به شما می‌گویم من محتاجم. من نمی‌دانم چی ندارم، چی ندارم، چی ندارم. من با این یک دانه انگوری که شما به من دادی، من آخه چکار کنم؟». حضرت هم همین‌جوری نشسته بود، هیچ‌چیز نمی‌گفت. این هم همین‌جور گله می‌کرد. یکی دیگر از راه رسید. سلام‌وعلیک گرم گرفت با حضرت. حضرت را مأوا کرد. نشست. حضرت یک دانه انگور برداشت و به او تعارف کرد و داد به او. این انگور را گرفت، چشمانش برق افتاد. از شادی و خوشحالی. گفت: «خدایا! من چگونه تو را شکر کنم؟ علی بن موسی الرضا یک دانه انگور به من تعارف کرده و داده. این را من می‌برم خانه، در آب می‌اندازم، این را له می‌کنم در آن آب. از آن آب به همه بچه‌هایم، خانمم، این‌ها، همه می‌دهم. همه یکی یک‌خرده بخورند». دارد فطرت ما که الهی است، از درونمان دارد خرده‌خرده هی خودش را نشان می‌دهد الان. داریم قضاوت می‌کنیم. قضاوت الهی دارد رو می‌آید. خدا دارد از درون ما به ما، با ما حرف می‌زند الان. نسبت به او الان چه قضاوت داری پیدا می‌کنی؟ نسبت به این چه قضاوت داری پیدا می‌کنی؟ این را می‌گوییم خدا. فهمیدی خدا یعنی چه؟ خدا یک کسی، یک چیزی، یک جایی نشسته واسه خودش. این نیست که. خدا داریم. همه‌مان خدا داریم در وجودمان، در فطرت ما.

حضرت یک خوشه انگور داد به او. باز این ذوق کرد. گفت: «آقا، همان یک حبه انگور من را بس بود. من اصلاً برای این‌ها نیامدم، خودت را ببینم. من به خاطر شما آمدم اینجا. به عشق دیدن شما آمدم». حضرت سینی انگور را داد به او. گفت: «اصلاً من نمی‌دانم دیگر باید چگونه خدا را شکر کنم». خدا را شکر کنم. حضرت گفت: «کاغذ و قلم بیاورید». باغ انگور را به نامش کرد. دیگر هیچ‌چیز نگفت. گفت: «من دیگر اصلاً هیچ‌چیز نمی‌گویم. چون من هرچه الان بگویم، دیگر آن باغ‌های دیگر و این‌ها و همه را بخواهی به نام من بزنی. من دیگر هیچ‌چیز نمی‌گویم». آنی که اول آمده بود، گفت: «چه کاری بود؟». آقا، فطرتش هنوز بیدار نشده. الان فطرت همه ما بیدار شد، رو آمد. که چرا حضرت با او آن‌جور برخورد کرد؟ با این این‌جور برخورد کرد؟ اصلاً هنوز توضیحی ندادم که چیزی نگفتم. ولی شما الان می‌فهمی. حق می‌دهی. حق می‌دهی به امام رضا (ع) که این کار را کند.

گفت: «آقا، من محتاج بودم. من آمدم گفتم به من کمک کن. شما به این یک باغ انگور دادی؟ آن‌وقت به من یک حبه انگور؟ خدا را خوش می‌آید؟». دارد از طرف خدا حرف می‌زند این هم. این هم دارد از طرف خدا حرف می‌زند. آخه خدا را خوش می‌آید؟ یعنی خدای همچین کاری را قبول ندارد. خدای شما چی می‌گوید الان؟ می‌گوید این درست می‌گوید یا آن درست می‌گوید؟ می‌گوید: «از کجا بفهمم من که الان خدا چی می‌خواهد؟». خب از پس چیز یعنی نادانی‌ام. یعنی چی از کجا بفهمم؟ خدا داری، فهم داری، شعور داری. معلوم است خدا یعنی آنی که معلوم است. از خدا معلوم‌تر نداریم. هی برمی‌داریم کنار کتیبه‌های محراب مساجد می‌نویسیم: «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ». نمی‌فهمیم یعنی چه: «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ»؟ یعنی خدا همه چی روشن‌تر است، از همه چیز معلوم‌تر است. خدا یعنی چه؟ یعنی حق، یعنی فهم، یعنی شعور. و شما خدا بهت داده، به همه‌مان داده. استفاده کن. بفهم. نمی‌خواهیم بفهمیم. بعد می‌گوییم ما خدا را قبول داریم. بیخود می‌کنی می‌گویی خدا را قبول دارم. خدا را قبول نداری. خدا را اصلاً نمی‌دانی یعنی چه که می‌گویی قبول دارم یا ندارم.

حضرت به زبان آمد. فرمود: «من یک حبه انگور به تو دادم. تو خدا را شکر نکردی. نق زدی، غر زدی، گله کردی. یک حبه انگور هم به این دادم. این خدا را شکر کرد». خدا در قرآن می‌فرماید: «لَئِن شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ». خدا را شکر کنی، خدا اضافه می‌کند. «وَلَئِن كَفَرْتُمْ»، یعنی شکر نکنی، نق بزنی، غر بزنی، «إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيدٌ». عذاب من شدید است. این را حتماً قرآن باید بگوید؟ یعنی شما خودت قبلش نفهمیدی؟ وقتی من توضیح دادم این ماجرا را، شما در خودت این آیه را ندیدی؟ این آیه را نداشتی؟ آقا، قرآن در وجود شما هست. فطرت همه انسان‌ها درش قرآن دارد.

پناه می‌بریم به خدا از بی‌شعوری. چه می‌شود آدم بی‌شعور می‌شود؟ خدا دارد، اما نمی‌فهمد، شعور ندارد. نمی‌تواند از خدا سؤال کند و خدا بهش جواب بدهد. خدا جواب می‌دهد: «ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ». از من سؤال کن، من بهت جواب می‌دهم. از خودم سؤال کن، نمی‌خواهد بروی از کس دیگری سؤال کنی. خودم «ادْعُونِي». حالا این آیه نبود، شما این را نمی‌فهمیدی که خدا داری؟ من که الان بدون آیه داشتم توضیح می‌دادم واست دیگر. فهمیدی؟ بعد آیه‌اش را آوردم. اول آیه را نخواندم بعد توضیح بدهم. اول توضیح دادم، فهمیدی که خدا داری. و از خدا بپرسی، خدا بهت جواب می‌دهد. بعد آیه‌اش را خواندم: «ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ». از من سؤال کن، جواب می‌دهم. روشن‌تر، صریح‌تر، واضح‌تر از این دیگر ما داریم؟ اصلاً این روشنی دارد خدا می‌فرماید. باز هم می‌گوییم که نمی‌دانم، نمی‌فهمم. چه می‌شود که این‌قدر نفهم می‌شویم؟ رسول خدا (ص) فرمود: «اگر دو کار را نمی‌کردید، هرچه من می‌بینم، می‌دیدید. هرچه من می‌شنوم، می‌شنیدید». یعنی فهم پیدا می‌کردید، شعور پیدا می‌کردید، خدا باهاتان حرف می‌زد و شما می‌شنیدید که خدا چی گفت. نه با این گوش، با گوش عقلت، با گوش فهم و شعورت. «لَوْلَا تَمْرِيجٌ فِي قُلُوبِكُمْ». اگر این‌قدر خواسته‌ها در دلتان نبود، آمال و آرزوها، این را می‌خواهم، آن را می‌خواهم، این‌جوری بشود، آن‌جوری بشود، کاش که این‌جوری می‌شد، کاش که آن‌جوری بشود، دلتان پر از خواسته و حاجت. این، این را می‌خواهم، آن را می‌خواهم. به خدا و مدیریت خدا و پروردگاری خدا نسبت به خودت و دنیا شک داری. نگرانی یک‌وقت خدا کم بگذارد برایت. اگر من هیچی نخواهم، یک‌وقت خدا ممکن است که… دلمان را شلوغ کردیم. صدای خدا را معلوم است نمی‌شنویم. این‌قدر صدا هست در دلمان، این صداها نمی‌گذارد صدای خدا را بشنویم.

ما اینجا چه کار می‌کنیم؟ می‌آییم آن صداها را می‌خوابانیم. بعد شما می‌بینی که اِ، نه، خوب می‌فهمی. فهمیدی. چه شد فهمیدی؟ برای اینکه آن صداها خوابید. می‌گوید: «رفتم حرم امام رضا (ع)، حاجت داشتم. گفتم بروم به امام رضا (ع) این را بگویم، این را بگویم، این را بگویم، این را می‌خواهم، آن را می‌خواهم، نمی‌خواهم. که همین‌که وارد حرم شدم، اصلاً هرچه فکر کردم من چی می‌خواستم، یادم رفت از همه‌اش. رفت. تمام شد. دیدم دیگر هیچی نمی‌خواهم». آن موقعی که هیچی نمی‌خواهی، حالا فکر کن. ببین چی درست است، چی غلط است. حق و باطل چیست؟ حق و باطل را خدا بهت نشان می‌دهد. آن موقعی که در دلت هیچ خواسته‌ای دیگر نیست، بعدش دوباره می‌آیی بیرون، شروع می‌شود ها! شروع می‌شود. نه، آن موقع‌ها خیلی وقت فکر کردن نیست. آن موقعی که دلت خالی می‌شود از محبت غیر خدا، ناامید از غیر خدا می‌شوی، آنجا خدا خودش را نشان می‌دهد. «فَإِذَا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ». خالصاً لوجه الله، فقط خدا را می‌بینی. چون از غیر خدا ناامید شدی. مضطری. «أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ». «وَ تَكْثِيرٌ فِي كَلَامِكُمْ وَ رَاجِی نِمیکردی». دومی هم ریشه در همان اولی دارد. آدم دلش که شلوغ‌پلوغ است، هی حرف می‌زند. ذهنش هم آشفته است. شلوغ‌پلوغ است. آمده اینجا می‌گوید: «من از راه دور آمدم». کنار من نشسته، می‌گوید: «چرا شما هیچی نمی‌گویی؟ یک چیزی بگو. این همه راه من آمدم». می‌خواهد چشمه دل من را هم یک مشت خاک و ماسه و سیمان بریزی و آن را هم ببندی؟ چه بگویم آخه؟ آدم همین‌جوری بی‌خودی حرف می‌زند. نمی‌دانیم داریم از کجاها می‌خوریم. پرحرفی نشانه نقصان عقل است. امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «هر که کلامش زیاد شود، عقلش کم باشد، هی حرف می‌زند، پرحرفی می‌کند».

 راه رسیدن به فهم و شعور

چه کار کنیم که فهممان رو بیاید؟ ارتباطمان با خدا بیشتر شود؟ قوی‌تر شود؟ دلت را شلوغ نکن، دلت را خلوت کن. چه کار کنیم دلمان خلوت شود؟ این‌قدر خواسته نباشد، نداشته باشد؟ این را می‌خواهم، آن را می‌خواهم، هی همش هوس هوس هوس؟ راه حل بده. همش شعار شد که این‌ها همش شعار است. آره. آخوندها همش شعار می‌دهند. در یکی از این کامنت‌ها نوشته بود. معلوم بود خیلی هم حرصش گرفته. «شما آخوندها همش شعار می‌دهید. راهکار بده. چه کار کنم که دلم خلوت شود؟ این‌قدر خواسته درش نباشد؟» این خواسته‌ها دل من را پاره‌پاره کرده، تکه‌تکه کرده. هر کدامش دارد یک طرف می‌کشد. همه چی دلم می‌خواهد. بیچاره می‌کند آدم را. اعصاب برایت نمی‌گذارد. خل می‌شوی. کسی که همه چی دلش می‌خواهد، خب دنیا که نمی‌تواند همه چی را با هم بهت بدهد که. معلوم است کم می‌آوری. شما هم کم می‌آوری، خل می‌شود. به هرچی فکر می‌کند، می‌گوید این را هم می‌خواهم، آن را هم می‌خواهم. کاش که آن را هم داشتم. چه کار کنم که این مشکلم حل شود؟ اگر این مشکلم حل شود، عقلم زیاد می‌شود، ارتباطم یعنی با خدا بیشتر می‌شود و هرچی از خدا بپرسم، جواب می‌دهد. «لَرَأَيْتُمْ مَا أَرَى» پیغمبر خدا فرمود: «می‌بینید همانی که من می‌بینم و «لَسَمِعْتُمْ مَا أَسْمَعُ» می‌شنوید همانی که من می‌شنوم». امام رضا (ع) جوابش را داده. برترین عقل، برترین عقل یعنی آنی که شما رابطه شما را با خدا و فهم و شعور تقویت بکند و برترین رابطه با خداست. «مَعْرِفَةُ الْإِنْسَانِ نَفْسَهُ». خودت را بشناس. چگونه خودم را بشناسم؟ برو بقالی بگو می‌خواهم خودم را بشناسم؟ برو داروخانه بگو می‌خواهم خودم را بشناسم؟ چه جوری ندارد خب. برو پیش آن‌هایی که خودشان را می‌شناسند. بگو می‌خواهم خودم را بشناسم. می‌گوید همش شعار می‌دهی. این هم شعار است. این‌قدر نباید آدم فهم و شعور داشته باشد که بفهمد می‌خواهد خودش را بشناسد، کجا باید برود؟ پیش کی باید برود؟

برو خربزه‌فروشی. وانتا دیدی خربزه بار زده‌اند. بگو یک خودشناسی داری به ما بدهی؟ آنجا می‌روی می‌گویی خربزه داری، خربزه می‌گیری. نمی‌روی بگویی هندوانه می‌خواهم. می‌گوید: «آقا مگر نمی‌بینی؟ چشمت کور است؟ مگر نمی‌بینی من خربزه دارم؟ هندوانه ندارم. آمدی به من می‌گویی هندوانه می‌خواهم؟ آن هندوانه، کدام هندوانه؟ همش خربزه است». معلوم است کجا باید بروی. می‌گوییم به سایت خودشناسی مراجعه کن. می‌گوید: «او، حالا ما را ارجاع می‌دهد به یک جای دیگر». هیچ، برو خربزه‌فروشی بگو خودشناسی می‌خواهم. رفته داروخانه می‌گوید نفت دارین؟ داروخانه می‌گوید نفت دارین؟ نفت؟ داروخانه؟ نه. شلوارش را می‌کشد پایین، می‌شاشد. می‌گوید: «شاشیدم در این داروخانه‌ای که نفت ندارد». می‌رود. دوباره فردایش می‌آید. حالا لابد آن طرف‌ها کار می‌کرده، نمی‌دانم چی بوده اتفاقی آنجاها. می‌گوید: «نفت دارین؟». می‌گویم: «بابا نفت نداریم». دوباره همان کار قبلی را می‌کند. می‌گوید: «فلان کردم در داروخانه‌ای که نفت ندارم». روز سوم می‌آید می‌گوید: «آقا نفت دارین؟». می‌گویند: «چه کار داریم ما نفت داریم یا نداریم؟ تو می‌خواهی کارت را بکنی، برو آن گوشه کارت را بکن، برو». تو دنبال نفت نیستی که بهانه کردی. می‌گوید نفت دارین. برو کارت را بکن، برو دیگر. بعضی هم این‌جوری‌اند. یک کار دیگر داری. حالا شما هی می‌گویی برو این را گوش کن، آن را گوش کن، به این سایت مراجعه کن، به آن سایت مراجعه کن. این می‌گوید کار من را راه بینداز. بله، الان ممکن است یک عده در ذهنشان بیاید که خب بابا این هم یک حاجتی دارد بالاخره حاجتش را برآورده کن، یک دستشویی چیزی درست کن برایش. این کارش که راه افتاد، بعد آن‌وقت ببین که حالا حالت جا آمد، کارت راه افتاد. حوایج دنیا یکی دو تا ده تا بیست تا صد تا هزار تا نیست که بگوییم ما برویم حوایج مادی مردم را برآورده کنیم تا ببینیم کی کجا شد. هر کسی یک کاری دارد انجام می‌دهد. داروخانه‌ای پاشود برود توالت عمومی بزند. کارش این نیست. این‌ها را اگر می‌فهمی، یعنی خدا داری. یعنی خدا باهات حرف زد. تو هم فهمیدی چی دارد می‌گوید. اگر هم نمی‌فهمی، بفهمی که خیلی دلت شلوغ است. دل که شلوغ می‌شود، ذهن قاطی می‌کند. ذهن‌های ما از دل ما تغذیه می‌شود و دل ما از ذهن ما تغذیه می‌شود. و ذهن محل نفوذ شیطان است. به ذهنمان اعتماد نکنیم. هرچیزی را نباید به ذهن بیاوریم. حساب ذهنمان را از فهم و شعورمان جدا کنیم. محل اطلاعات ذهن است. اما محل فهم و شعور فطرت است نه ذهن. ذهن خطا می‌کند. فهم و شعور و فطرت خطا ندارد. عصمت دارد. و همه ما می‌توانیم به مقام عصمت، یعنی ارتباط با فطرت، برسیم. شما اگر با فطرتت ارتباط برقرار کنی و همین الان شما خودت با فطرتت قضاوت کردی. گفتی این آیه که می‌فرماید: «لَئِن شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِن كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيدٌ». این آیه و محتوای این آیه قطعاً درست است. و عملکرد و برخورد امام رضا (ع) با آن دو نفر قطعاً مطابق با حق بود. یعنی می‌گوید من در این فهمم عصمت دارم. این عصمت همین است دیگر. همه‌تان الان می‌گویید من در این فهمم عصمت دارم. شک ندارم که این آیه درست است. بهش می‌گوییم عصمت. حالا اگر این در همه امور زندگیمان گسترش پیدا بکند، می‌شود امام معصوم. تمام ائمه معصومین (علیهم‌الصلاةوالسلام) آمدند که ما را به اینجا برسانند. دعوت به این معنا کردند.

و صلی‌الله علی محمد و آله الطاهرین.

0
2
  جلسه قبلی

0 نظر ثبت شده