خودشناسی
دوره نوزدهم – جلسه ۲۱
استاد حسین نوروزی
(۱۱ مهر ۱۳۸۴)
ایمانی شدن علم خودشناسی | اصلاح ضمیر ناخودآگاه
چگونه به جایی برسیم که که تمام وجود ما را حق، خدا و ارزش و بزرگی خدا پر کند؟! افزایش انعطاف و آمادگی در برابر حق به چه صورت است؟ فرماندهی ضمیر ناخودآگاه و خودآگاه ما دست چه کسی است و لزوم اصلاح ضمیر ناخودآگاه برای چیست؟!
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
فعلیت حقایق فطری
در عالم دنیا و قبل از قیامت و قبل از مرحلۀ شفاعت، کسی در بهشت است که همۀ حقایق موجود در باطن جان خود را که همان حقایق فطری است و خداوند در ضمیر ناخودآگاه روح و فطرت او قرار داده است، بیرون کشیده و به ضمیر ناخودآگاه روان خود منتقل کرده باشد؛ یعنی فعلیت پیدا کرده باشد. به جایی رسیده باشد که فقط اینطور نباشد که: با عقل خود فهمیده باشد که چنین حقایقی هست و فطرت و خدایی دارد و خودشناسی او فقط در مرحلۀ عقل و علم باشد؛ بلکه این علم باید به تمام قوا، اعضا و جوارح او منتقل شود و به تعبیر صحیحتر و دقیقتر، تمام قوا، اعضاء و جوارح او از آن برنامۀ ناخودآگاه تبعیت کنند. یک مرکز فرماندهی در وجود همه ما هست و هر انسانی مطابق برنامه ای که در آن ریخته میشود عمل میکند. آن مرکز به طور ناخودآگاه، فرماندهی همۀ قوای انسان، چه ظاهری و چه باطنی را برعهده دارد.
ایمانی شدن علم خودشناسی
اگر در حال حاضر میتوانید به زبان فارسی تکلّم کنید، این کار از روی آگاهی، فکر و تصمیم نیست که لغتی را انتخاب کنید و بر اساس انتخاب عمل کنید و سخن بگویید؛ بلکه خیلی راحت، بدون زحمت و فکر کردن است. وقتی کسی با شما به زبان مادری صحبت میکند، بدون زحمت و فکر کردن به الفاظ است و ذهن شما مستقیماً به معنا منتقل میشود. به محض اینکه لفظ به گوش شما میرسد، معنای آن لفظ در ذهن شما حاضر میشود.
این وضعیت باید نسبت به علم خودشناسی هم حاصل شود. شما در علم خودشناسی فهمیدید که غیر خدا ارزش ندارد؛ دنیا ارزش دل بستن ندارد و هدف نیست؛ کمال دنیا ربطی به شما و کمال شما ندارد، یعنی مساوی با کمال شما نیست. گاهی در دنیا نعمتی در اختیار شماست، اما شما در نقمت، فشار و مصیبت هستی و رنج میبری؛ گاهی هم نعمتی از نعمات دنیا در اختیار شما نیست، اما در آسایش و راحتی هستی و هیچ غم، غصه و نگرانی نداری. چه بسیار افراد ثروتمندی که در فشار روحی و روانی هستند و چه بسیار افراد فقیری که در آرامش ایمانی، الهی و بهشتی هستند. اگر حساب خود را از حساب دنیا جدا کردی، این در مرحله فکر، نظر، عقل و علم است؛ تا اینجا خوب است. تا اینجا فهمیدی حساب شما از دنیا جداست.
«دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ
ای هیچ ز بهر هیچ بر خویش مپیچ»
همهاش هیچ است. ولش کن. ارزش غصه خوردن را ندارد. حالا میخواهی غصه نخوری، اما میبینی که باز هم غصه شما را میخورد. شما میخواهی غصه نخوری، اما در اختیار شما نیست و غصه، شما را میخورد. چه کنیم که غصه، ما را نخورد؟ این به مرکز فرماندهی مربوط میشود.
وقتی میخواهی زبان جدیدی را یاد بگیری، اوایلش چهجور سخت است! باید دائم فکر کنی، محاسبه کنی، تطبیق بدهی؛ و مرتب معناها و مصداقها و لغات را در ذهن خود بیاوری. اگر یک مدت تمرین و تکرار کنی و دائم متذکّر باشی، این زبان و لغتها برای شما به «ملکه» تبدیل میشود. این تعبیری علمی است که حکایت از معنای ایمان دارد. بیان کردیم ضمیر ناخودآگاه روان ما، مرکز فرماندهی قوای ظاهر و باطن است. یعنی قلب و مغز شما هم از آن مرکز تبعیت میکند و آن مرکز به قلب شما هم فرمان می دهد، به تمام غدد موجود در بدن شما فرمان میدهد که ترشح داشته باشد یا ترشح نداشته باشد، به مغز شما فرمان میدهد. یعنی شما میتوانی از آن مرکز تمام این قوا را فرماندهی کنی.
مکانیسم ضمیر ناخودآگاه روان
حال اگر این مرکز را درست برنامهریزی کنی، یعنی یک فرماندۀ آگاه، دانا و فهمیده را در آنجا جایگذاری کنی، آن فرمانده میتواند درست فرماندهی کند. وقتی سخن از غذای ترش میشود، بزاق دهان همۀ شما بهطور غیراختیاری ترشح میشود. فرماندهی این دستور از کجا صورت میگیرد؟ مرکزی در بدن شما هست که همان ضمیر ناخودآگاه روان است و این دستور از آنجا صادر شده است؛ این خاطره در آنجا حفظ و ضبط شده (فقط حفظ و ثبت و ضبط نیست) و همچنین به برنامه تبدیل شده است. این خیلی مهم است.
تفاوت میان این دو مسأله، مهم است. گاهی فقط چیزی را حفظ میکنی، اما تبدیل به برنامه نشده که وجود شما را فرماندهی کند، اما گاهی چیزی را حفظ میکنی و به مرکز فرماندهی میفرستی و آن را برنامهریزی میکنی که خودش اتوماتیکوار عمل میکند.
تا میگویند: «قرقورت!» بزاق دهان ترشح میشود. حالا تمام غدد دیگر که در بدن انسان است همینطور است. امتحان هم کردهاند؛ آزمایش هم شده. کسانی که به قند خون مبتلا بودند در حالت خواب هیپنوتیکی و با برنامه ریزی کردن ضمیر ناخودآگاه آنها، القائاتی به آنها کردند و قبل و بعد از این کار از آنها آزمایش قند گرفتند. دیدند که قبل آن قند خونش بالا بوده، اصلاً بیماری داشته، بعد آن آزمایش گرفتند قندشان پایین آمده است؛ یعنی فرماندهی حتی قوای درونی و باطنی انسان را آن مرکز برعهده دارد.
کافی است که راه نفوذ به آن مرکز را پیدا کنید و با مکانیزم عملکرد آن آشنا شوید و بدانید چگونه عمل میکند و یک برنامه چگونه اصلاح میشود تا برنامههای نادرستی را که در آن وارد شده است خارج کرده و برنامههای درست و صحیح را به آن وارد کنید.
اگر حقایق دینی و معارف خودشناسی مانند: «دنیا ارزش ندارد»، «عظم الخالق فی انفسهم» که خدا بزرگ جلوه کند و… در جان ما نفوذ کند، یعنی در مرکز فرماندهی ناخودآگاه روان وارد شود، در نتیجه انسان میتواند بهطور ناخودآگاه عملکرد صحیح خود را انجام دهد.
وقتی میخواهید بخوابید ترشحاتی در بدن شما بهوجود میآید که بدن شما را لَخت و بیحس کرده و آمادۀ خوابیدن می کند؛ پلک شما را سنگین میکند. خب خواب رفتن چیست؟ چطور الان که در اینجا نشستهاید پلکتان سنگین نیست؟! اما وقتی سر خود را برای خوابیدن روی بالش میگذارید، پلک شما سنگین شده و کم کم سنگینتر و سنگینتر می شود طوریکه باز کردن آن سخت میشود. اما الان نه، مرتب همه داریم چشمک میزنیم و هیچ مشکلی هم نیست. اما لحظهای که خواب می خواهد بیاید، آن لحظه خیلی سنگین میشود. اصلا مثل اینکه چهقدر بار روی این پلک قرار گرفته است.
وقتی شما به مرکزی که فرماندهی میکند فرمان میدهید که: «من الان تصمیم گرفتم که بخوابم» آن مرکز شروع میکند به فرماندهی کردن و به مغز دستور میدهد ترشحاتی را انجام دهد که حالت رخوت و سستی در وجود شما ایجاد شود. کسانی که میخواهند در ساعت خاصی بیدار شوند، میتوانند زمان بیدار شدن را از آن مرکز، فرماندهی و کنترل کنند. قدیمیها میگفتند: «به بالشت خود بسپار که فلان ساعت مرا بیدار کن!». این هم یک روش است.
کسانی که این مرکز، درونشان از فعالیت صحیح، دقیق، درست و نرمالی برخوردار است و توانایی برقراری ارتباط با مرکز فرماندهیشان را دارند، راحت میتوانند از این برنامه استفاده کنند. به محض اینکه به بالشتش میگوید: «من را ساعت پنج صبح بیدار کن!» میبیند سر ساعت ۵ صبح بیدار میشود. حالا امتحان کنید. شاید کسی باشد که این آمادگی را دارد ولی امتحان نکرده است.
لزوم تکرار، تمرین و تمرکز
اما ممکن است بعضیها به دلیل ضعف تمرکز نتوانند با آن مرکز ارتباط برقرار کنند و ضعف تمرکز خودش مشکلی است که نمیتوانی خوب با آن مرکز ارتباط برقرار کنی و آن برنامههای که میخواهی به آن مرکز منتقل کنی تا آنها را فرماندهی کند؛ روشها و تمرین هایی دارد. این افراد باید تمرین تمرکز کنند و کاری کنند که نسبت به تمام قوا و اعضاء و جوارحشان، تمرکز پیدا کنند تا اگر تصمیم گرفتند کاری انجام دهند، اعضاء، جوارح و قوایشان در کنترل آنها باشد.
بسیاری از افراد نسبت به قوای خود کنترل ندارند؛ اصلاً تمرین هم نکردهاند، همینطوری بزرگ شدهاند؛ کسی هم به آنها اصلاً نگفته، توجه و آموزش نداده است. اگر الان از شما بپرسند: «آیا دست شما در کنترل شماست؟» ظاهراً میگویید: «در کنترلم است! هر وقت بخواهم میتوانم آن را بالا یا پایین ببرم.» اما اگر بگویند: «دستی که میگویی در کنترل من است را بیحس کن که درد را احساس نکند» شما هر چه تلاش کنی میبینی که نه، بی حسی که درد را احساس نکند نمیشود! یک سوزن به آن بزنند دستت را میکشی. چون دست شما در اختیار شما نیست و در مقابل درد، رفلکس طبیعی غریزی خود را نشان میدهد، در حالی که عدهای همین عمل را راحت انجام میدهند.
می گوییم آقا دستت را بیحس کن، دستش را بیحس میکند. من شخصی را دیدم که دو سر سیگار روشن را با دستش گرفت، دستش داغ شد اما نمیسوخت!! حتی خاصیت سوزاندن برای او از بین رفت، حالا بیحس هم که باشد بالاخره جای آن میماند، زخم میشود میسوزد. حتی خاصیت سوزاندن هم از بین رفت، بعد سیگار را از روی دستش برداشت و انگشتش را که به سیگار بود گذاشت روی دست من، دستم از داغی انگشت او حالت سوختن پیدا کرد که من کشیدم. اما دست او چیزی نشده بود، پوست دستش هم سالم بود. او به این مکانیزم آشنا بود و توانسته بود وارد این مرکز شود و به آن برنامه بدهد؛ خیلی سریع این کار را انجام میداد. بعضی از افراد خیلی طول میکشد که بتوانند این کار را انجام بدهند، اما برخی آنقدر این کار را انجام دادهاند که به راحتی و سریع میتوانند آن را انجام دهند.
در بسیاری از موارد دیگر نیز همینگونه است؛ مثلاً یک فوتبالیست چنان کنترل پای خود را دارد که وقتی توپ به پایش میرسد، انگار به پایش چسبیده است؛ با آن حرکات عجیب و غریب انجام میدهد. وقتی آکروباتبازها و کسانی که در سیرک ها کارهای خارق العاده انجام میدهند آنقدر تعجب میکنیم که برای ما غیر قابل قبول و غیر قابل باور است؛ در حالی که همه اینها واقعی و شدنی است. با چند تا توپ مثلاً فرض کنید کارهای عجیب و غریب انجام میدهند، چند تا چوب را پشت سر هم و منظم از پشت و زیر پا و پشت گردن و پشت سر، همینجور بالا می اندازند و کارهای عجیب و غریب انجام می دهند. ما میگوییم: «چگونه این اتفاق میافتد؟!» از قدیم گفتهاند: «کار نیکو کردن از پر کردن است.» این که میبینی بهخاطر تمرین کردن و ریاضت کشیدن است. ریاضت یعنی تمرین.
بیرغبتی به دنیا و قطع وابستگی و دلبستگی به آن
چه موقع ما به جایی میرسیم که بیارزشی دنیا به گونهای شود که دنیا از نظر ما بیفتد؟ یعنی در تمام حالات، دنیا برای ما طوری بیارزش شود که حتی وقتی یاد دنیا و نعمات دنیا میافتیم، ته دلمان هم آن را نخواهد و بهطور کلی برایمان بیارزش شود.
نجاستی که از انسان دفع میشود، چهقدر بیارزش است! بلکه چقدر ضدارزش است یعنی چهقدر بد است!! حالا در مورد چیز بیارزش، خیلی چیزها شاید بیارزش باشد اما دیگر ضد ارزش و بد و منفی نیست. چقدر بد است و از آن متنفر هستی! حالا اگر دنیا اینگونه باشد، «الدنیا جیفه»، دنیا مرداری با بوی گند است که منبع و منشأ فساد و گند و آلودگی است. این تعبیر حضرت امیر علیه السلام است.
اگر کسی این معنا را باور کند، مسلم است که فریب دنیا را نمیخورد؛ با از دست دادن نعمات دنیا غصهدار و با به دست آوردن نعمتی ذوق زده، شاد، خوشحال و فرحناک نمیشود؛ اصلاً دنیا برای این شخص فرقی نمیکند. از حرف تا عمل خیلی فاصله است. وقتی راجع به این موضوعات فکر میکنیم، خیلی واضح و روشن است که دنیا ارزش ندارد، تا وقتی که موقع عمل میرسد و نعمات دنیا را یکی یکی از ما میگیرند؛
«و من نعمرهُ ننکِسهُ فی الخلق»
هر چه سن بالا میرود، نعمتها یکی یکی از انسان گرفته میشود و تواناییهای او کاسته میشود، آن موقع معلوم میشود که ما چقدر وابستگی و دلبستگی داشتهایم. از حالا که تواناییهای زیادی دارید، از همه این تواناییها در جهت زهد، یعنی در جهت بیرغبتی به دنیا و قطع وابستگی و دلبستگی به دنیا بهره ببرید و استفاده کنید.
از این مکانیسمی که در وجود ما قرار دارد، استفاده کنید و سعی کنید با آن مرکز ارتباط گرفته و آن را درست برنامهریزی کنید تا در مواقعی به داد شما برسد که شدائد و گرفتاریها به سمت شما هجوم آورده و حملهور شده یعنی یک گرفتاری نیست که شما بگویی:«با یک نعمت دیگر سر خود را گرم میکنم.»
گاهی ما به روشهای روانشناسانه عمل میکنیم. مثلاً روانشناسان میگویند: «اگر نعمتی از تو گرفته شد، بالاخره نعمتهای دیگری هم داری، غصه نخور، مهم نیست، رهایش کن».
میگفتند: شخصی کفش نداشت؛ خیلی ناراحت بود. پا برهنه بود. رفت مسجد تا دعا کند که: «خدایا من کفش ندارم پا برهنه هستم». شخص دیگری را دید که پا ندارد. همانجا خدا را شکر کرد که حداقل پا دارد! و دعایش یادش رفت. گفت: «برای من همین خوب است.» به این، «روش روانشناسانه» میگویند که روش خوبی است و باید به کار گرفته شود.
تا وقتی هنوز به آنجا نرسیدیم که ضمیر ناخودآگاه روان ما از حقایق ایمانی، معارف الهی و خودشناسی پر شود، باید از تمام امکانات و مکانیسمهای دیگر که در دسترس است، به شرط حلال و مجاز بودن، استفاده کنیم. اگر نعمتی از تو گرفته شد، روی آن تمرکز نکن که دائم فکر کنی که این نعمت از من گرفته شد، این نعمت را ندارم، ای داد! ای بیداد! چه کار کنم! حالا چهجوری زندگی کنم!!
اینجوری فکر نکن. سراغ نعماتی که داری برو و راجع به آنها فکر کن. چنین دستورالعملهای روانشناسانهای در اسلام هم وجود دارد، برای اینکه مراحل زندگی را طی کرده، رشد کنیم و بزرگتر شویم، تا بتوانیم در مقابل شدائد و گرفتاریهای سهمگینتر و بزرگتر آمادگی پیدا کنیم.
ایمانی شدن عمل
یک راننده باید چندین مرحله را طی کند تا راننده شود. اول اینکه نگاه کند که دیگران چگونه رانندگی میکنند و با رانندگی آشنا شود؛ مرحله دیگر این است که خودش هم پشت فرمان بنشیند و کارهایی که دیگران به او یاد دادند امتحان و عمل کند. مرحله بعد این است که قوانین رانندگی با ماشین در ضمیر ناخودآگاه روان او نفوذ کند و در زمان رانندگی فکر نکند که میخواهم دنده عوض کنم یا ترمز بگیرم، دنده و ترمز کجاست!! اگر از خود بپرسد و با فکر کردن جواب دهد که مثلاً: من خواندهام و دیدهام که ترمز کجاست، ترمز زیر پا و آن پدال وسطی است. اما تا بیاید در حال رانندگی فکر کند و به نتیجه برسد چند نفر را زیر گرفته است! دنده کجاست؟! تا بیاید نگاه کند که دنده کجاست از روی چند تا جوی پریده است. نباید فکر کند. یک راننده خوب، رانندهای است که بیفکر عمل میکند. این هم برای خودش حرفی شد.
شنیدید که: برخی عرفا میگویند: «عقل با عشق سازگاری ندارد و اگر به عشق و ایمان رسیدی، عقل را باید کنار بگذاری!»، اگر بخواهیم این حرف را باز کنیم، حقیقتش این است که: ما میگوییم راننده خوب رانندهای است که بدون فکر رانندگی میکند؛ حتی اگر فکر او مشغول کار دیگری باشد، مثلاً: موقع رانندگی نوار صوت خودشناسی گوش میکند و چون بحثهای مهم و دقیقی است باید تمام ذهنش متمرکز باشد، اما در عین حال رانندگی میکند، به مقصدش هم میرسد و مشکلی هم پیش نمیآید. چه شده است؟ آیا این شخص دارد با فکر رانندگی میکند؟! مگر مرکز فرماندهی بدن ما فکر نیست؟ فکر او که مشغول است؛ حواس او جای دیگر است، حتی دارد با شخص دیگری که کنارش نشسته بحث علمی یا بحث دیگری میکند، اصلاً دعوا شده و دارد دعوا میکند اما رانندگی هم میکند. معلوم میشود که ما مرکز فرماندهی دیگری غیر از فکر داریم که بدون فکر کردن خودش عمل میکند.
گاهی فکر شما راننده است اما گاهی، دست، پا و چشم شما هم راننده شده است و هر کدام از آنها هر کاری که لازم است به موقع و بهجا انجام میدهند. به این «ایمان» میگوییم.
«عظم الخالق فی أنفسهم»
خدا در جان آنها بزرگ جلوه کرده است
«فَصغُرَ ما دُونه اَعیُنهِم»
در نتیجه غیر خدا از چشم آنها افتاد
اگر شما به جایی رسیدی که تمام وجود شما را حق، خدا و ارزش و بزرگی خدا پر کرد، دیگر فکر نمیکنی که چه کاری درست و چه کاری غلط است که اول کار درست را انتخاب کنی و بعد عمل کنی؛ بلکه اول عمل میکنی بعد برای اینکه بیان کنی، وقتی که دیگران پرسیدند: «چرا این کار را انجام دادی؟» فکر میکنی که دلیل، حکمت و فلسفهاش چه بوده است و بعد از فکر کردن، دلیل آن را بیان میکنی. البته اگر توانایی علمی داشته باشی.
رسیدن به مقام حجت خدا
اگر توانایی علمی نداشته باشی، قدرت بیان و انتقال هم نداری. توانایی علمی یعنی کار طلبگی و علمی در مقام استدلال و انتقال علم کرده باشی. وگرنه فقط میتوانی بگویی: «میدانم که کارم درست است!» اما بپرسند: «چرا؟» نمیتوانی دلیلش را بیان کنی. ممکن است اهل علم ظاهری بیایند و از عملکرد شما هزار و یک اشکال بگیرند و بگویند: «این کار شما به این دلیل، به آن دلیل این ایرادها را داشت»، اما شما میگویی: «من براساس یک مرکزی عمل میکنم که خاطرم جمع است. در آن مرکز وجودم فرماندهی دارم که جز حق و خدا هیچ چیز دیگری درونش نیست. رسیدن به اینجا خیلی مهم است؛ جایگاه بالایی است. مرکزی در وجودم دارم که هر چه ناحق در آن بوده از آن بیرون ریختم و آن را پاک پاک کردم. چنان خودم را ارزیابی کردم و آن مرکز را پالایش و رسیدگی کردم که هر چه باطل است از این مرکز بیرون ریختم.
معصومین اینگونه هستند: «والحق معکم و فیکم و منکم والیکم و أنتم اَهلُهَ و معدنُهُ» حق با شماست؛ در شماست؛ از شماست و به سوی شماست و شما اهل حق و معدن حق هستید. «الحق مع علیٍ و علیٌ مع الحق »، از هم جدا نیستند، با حق یکی شدند.
بنابراین خداوند میفرماید: «کُنتُ سَمعُهُ الذّی یسمعُ به» من گوش این فرد میشوم که با آن میشنود؛ «و بصره الذی یَبصُرُ بها» من میشوم چشمی که با آن میبینید؛ «و یدهُ الذی یَبطشُ بها» من میشوم دستی که با آن دست، دستش را حرکت میدهد. یعنی حرکت دستش هم خدایی میشود. هر حرکت، سکون، سکوت و سخن گفتن او، حق میشود.
چگونه این اتفاق میافتد؟ از کجا فرماندهی میشود؟ وقتی مرکز فرماندهی او را جز حق پر نکرده باشد و تمام برنامهها درست و حق است، بنابراین آن شخص، حجت خدا میشود. یعنی تمام اعمال، رفتار، حرکات و سکناتش، تبدیل به دلیل و برهان میشود، قابل استناد، استدلال و حجت میشود و میتوانی به آن تمسک کنی، میتوانی بگویی: «چون که او این کار را کرد، من هم از این به بعد همین کار را میکنم، این کار درست و خوب است؛ دیگر لازم نیست از او دلیل بپرسی که چرا این کار را کردی. یک انسان میتواند به مقامی برسد که حجت شود. حجت، یعنی سند و دلیل، سند. همه وجود او سند شده است و جز حق هیچ چیز دیگری در وجود او نیست.
اول کار درست را انجام میدهد، بعد اگر از او بپرسی: «چرا اینکار را کردی؟» خود او هم چه بسا در مرحله خودآگاه حاضرالذهن نباشد که چرا این کار را انجام داده است. می شود اینطور باشد که، حضور ذهن نداشته باشد چرا اینکار را کرده است. میگوییم: «خدا او را حرکت داد و او را به این کار الهام کرد.» این الهام از کجا آمده است؟! چون در وجود او جز خدا نبود.
البته غیر خدا، افراد غیر معصوم نمیتوانند به این مرکز فرماندهی زیاد اعتماد کنند، که ابتدا کار را انجام دهند، بعد فکر کنند که چه کار کردهاند. حضرت علی (ع) میفرماید: «فَکِّر ثم تکَّلم.» اول فکر کن؛ بعد حرف بزن. معصومین (ع) اول حرف میزنند، بعد فکر میکنند. چون قبلاً فکرهایشان را کردهاند.
اینکه عرفا میگویند: «وقتی عشق میآید، عقل میرود»، اینگونه نیست که عقل برود، بلکه معنای واقعیش این است که عشق و ایمان که آمد، از عقل بینیاز میشویم. وقتی میگوییم راننده خوب رانندهای است که بیفکر رانندگی میکند، این تعبیر «مسامحی» است. در واقع این درست است که: بینیاز از فکر رانندگی میکند، اما بیفکر نیست. در این بحثها الفاظ خیلی مهم است و ما را به اشتباه میاندازند. عدهای به اسم عشق و ایمان، از عقل فاصله میگیرند و این خطرناک است؛ این افراد از مسیر و مقصد دور میشوند.
مرکز فرماندهی خودآگاه
عقل چراغ راه است. کسی که چراغ راه ندارد معلوم نیست دارد به کدام سمت میرود! به چه کسی عشق میورزد! به چه کسی ایمان پیدا کرده است! چه کسی در ضمیر ناخودآگاه روان او نشسته است و فرماندهی میکند! خدا یا شیطان؟! عاشق بودن خوب است اما عاشق خدا و حق بودن؛ نه عاشق شیطان. گرچه عاشق شیطان هم داریم. ایمان به الله خوب است؛ نه ایمان به جِبت و طاغوت. آیه قرآن میفرماید: «الذین یؤمنون بالجّبت و الطاغوت». ایمان در هر دو میتواند باشد.
شیطان هم میتواند در مرکز فرماندهی وجود شما وارد شود و در آنجا بنشیند و وجودت را فرماندهی کند؛ هر چند شما راضی نیستی، خب نباش؛ ولی شیطان دارد وجود شما را فرماندهی می کند. بدون اختیار شما، شیطان میتواند وجودت را فرماندهی کند. شما حسن انتخاب داری و نمیخواستی شیطان بیاید اما چون از عقل، علم، خودشناسی و کلاس و سوال کردن فاصله گرفتی و گفتی: «کلاس، درس، بحث و سوال چیست؟! اصلاً احتیاجی به اینها نیست. خدا کریم است. خدا بزرگ است.» در نتیجه شیطان در مرکز فرماندهی وجود شما مینشیند. از نفس این شخص به «نفس اماره» تعبیر میکنیم؛ اماره یعنی امر کننده. امیر او کیست؟، شیطان است. در کجا نشسته است؟ در ضمیر ناخودآگاه یعنی در مرکز فرماندهی او نشسته است.
آیا مگر مرکز فرماندهی، فکر و عقل ما نیست؟! نه! همیشه عقل ما نیست. عقل مرکز خودآگاه فرماندهی است، ما یک مرکز ناخودآگاه فرماندهی هم در وجودمان داریم که شیطان در آنجا مینشیند. شما که آدم خوبی هستی و نمیخواهی از شیطان تبعیت کنی، شیطان در مرحله عقل و خودآگاه کاری نمیکند که خطا و اشتباه کنی و راه نادرست را طی کنی، چون شما حسن انتخاب داری و وقتی فهمیدی کاری غلط و اشتباه است، با اختیار، در مرحلهٔ خودآگاه خود آن کار را انجام نمیدهی. شیطان در ضمیر ناخودآگاه تو مینشیند. همان جایی که وقتی بیدار هستی، کارهای خلاف را انجام نمیدهی، اما وقتی خواب هستی چون ضمیر ناخودآگاه تو پر از برنامه است؛ در آنجا دست شیطان باز است و خود را به راحتی نشان میدهد و شما آن کار خلاف را در خواب انجام میدهی اما در بیداری انجام نمیدهی، چون برنامهای که این کار را زشت میدانی در آن مرکز فرماندهی وارد نشده است، بنابراین آن مرکز در خواب شروع به کار میکند و خیلی راحت آن کار زشت را انجام میدهی.
کسانی که نه تنها در بیداری از کار ناپسند اجتناب میکنند، بلکه وقتی در خواب به کار زشت میرسند، کمی دست و پایشان میلرزد، امیدوار باشند که مقداری حرکت را آغاز کردهاند و در آن مرکز فرماندهی ناخودآگاه جانشاندارند نفوذ میکنند و آنجا را دارند اصلاح میکنند. بنابراین ادامه بدهند، چرا که مسیرشان را درست انتخاب کردهاند.
انسان بدون عقل و علم به ایمان نمیرسد. عشق بعد از ایمان است و از آثار ایمان است. ایمان عبارت از عقل، خودشناسی، علم و معرفت است، که در ضمیر ناخودآگاه روان و مرکز فرماندهی وارد شده است. آیا وقتی به مرحله ایمان و عشق به خدا رسیدیم، دیگر عقل لازم نیست؟! لازم است، چرا که این همان عقل است که به مرحله ایمان و عشق رسیده است و حالا سر تا پای وجود شما را عقل گرفته است. قبلاً فقط ذهن شما فکر میکرد و شما با فکر خود کار میکردی، اما حالا کار به جایی رسیده است که دست، پا، چشم و… شما هم فکر شده است؛ همه وجود شما را عقل، فکر، شعور و معرفت گرفته است. معنا ندارد و غلط است که بگوییم: «وقتی عشق میآید، عقل میرود»، بلکه همه وجود تو عقل میشود.
انعطاف و آمادگی در برابر حق
اگر به شما بگوییم: «به حرفهای ما گوش کن!»، شما میتوانی در حین گوش کردن، مشغول خوردن هم باشی، دستت هم دارد کاری میکند، پاهایت هم دارد کار میکند، یا راه میروی یا تکان می دهی یا به میز جلویی لگد میزنی. بالاخره در کلاس یک کاری برای خودت میکنی. چشمت هم حواسش جای دیگری است. بیرون بچهها دارند فوتبال بازی می کنند، داری آنجا را تماشا میکنی. هر یک از اعضا و جوارح تو دارد یک کاری انجام می دهد.، میگوییم: «گوش کن» میگویی: «گوشم با شماست!» و درست میگویی. درصد دریافت این فرد با فردی که به او میگوییم: «سراپا گوش باش» فرق دارد. گاهی این تعبیر را بهکار میبرند. اینها تعابیری است که حکایت از یک حقیقت دارد. خوب دقت کنید. برای این است که بحث ملموس، روشن، باز و کاربردی شود. «سراپا گوش باش!» یعنی چشم، دست، دهان، پایت هم گوش کند؛ تمام حواست جمع باشد؛ تمام قوای تو در یک چیز متمرکز باشد.
هر وقت به این رسیدی که نه تنها فکرت الهی باشد، بلکه قلبت هم الهی باشد، این تعبیر قلب یعنی همین؛ یعنی آن مرکز فرماندهی ناخودآگاه وجود شما، اگر آن مرکز هم الهی شده باشد، وقتی دست خود را حرکت میدهی هر چند ناخودآگاه باشد، چون تابع فرماندهی آن مرکز است، دست درست حرکت میکند، پا درست حرکت میکند.
در بسیاری از اوقات شده است که دیدی بدون آنکه فکر کرده باشی، خیلی درست عمل کردهای. این کار انجام نمیشود، مگر بعد از اینکه فکر کنی. اول باید خوب فکر کنی، خوب کارهای علمی خود را انجام بدهی، اول باید راه را درست انتخاب کنی، راهنمای خود را درست انتخاب کنی و عقل خود را به کار بیندازی، گوینده را درست انتخاب کنی که: «این کیست که دارد حرف میزند چون این حرفهایی که میزند وارد ضمیر ناخودآگاه میشود. شما ضمیر ناخودآگاه خود را برای او باز کردهای. در ایامی که ضمیر ناخودآگاه ما باز میشود و آن مرکز فرماندهی آماده برنامهگیری است، در شدائد، گرفتاریها و سختیها آن مرکز فرماندهی برای برنامهگیری آماده است؛ در آن زمان به هر کسی پناه نبر و پیش هر کسی نرو.
اگر مصیبتی برای تو پیش آمد و بیچاره شدی، در آن شرایط احساس نیاز روانی داری و میخواهی به کسی پناه ببری اما به هر کسی پناه نبر، چرا که آن موقع خیلی وقت خطرناکی است؛ هر حرفی به تو بزنند در ضمیر ناخودآگاه و مرکز فرماندهی تو وارد میشود و در آن مرکز به برنامه تبدیل میشود. در آن ایام به خدا و اولیاء خدا پناه ببر. چقدر سفارش شده است که آن شرایط را خدا برای انسان فراهم کرده است که آن مرکز باز و آماده شود و حرفهای حسابی در آن وارد شود. در شرایط عادی به این راحتی آن مرکز باز نمیشود.
بنابراین در مورد انسانی که نمیتوان به راحتی در مرکز فرماندهی او وارد شد میگویند: «قسی القلب شده است؛ قساوت پیدا کرده است؛ رقت قلب ندارد.» کسانی که اشکشان زود سرازیر میشود رقت قلب دارند و درِ ضمیر ناخودآگاه روانشان باز است؛ هر گاه تصمیم بگیرد، میتواند آن را باز کند و در اختیار کسی قرار بدهد که در آن برنامه بریزد. اما دل بعضی از افراد دیر میشکند.
برنامه غذایی اثر دارد؛ مثلاً خوردن سرکه رقت قلب میآورد. زیاد گوشت خوردن قساوت قلب میآورد یعنی آن مرکز چنان بسته میشود که هیچ موعظه و نصیحتی در آن اثر نمیکند. سن که بالا میرود، انسانی که در مسیر نبوده است قساوت قلب پیدا میکند. یعنی حالا تازه میخواهد بعد از چهل سالگی شروع کند!! مگر اینکه این شخص از قبل شروع کرده باشد، که در این صورت هر چه جلوتر برود، انعطاف و آمادگیش در برابر حق بیشتر میشود و پذیرش او نسبت به حق بالا میرود.
لزوم اصلاح ضمیر ناخودآگاه
پس اینکه میگوییم: «راننده خوب کسی است که بیفکر رانندگی میکند، بیفکر عمل میکند»، یعنی همه وجودش شده رانندگی، یعنی شده فکر؛ به معنی این نیست که بد رانندگی می کند بلکه خیلی خوب، درست و صحیح رانندگی میکند.
بنابراین در موقعیتهای حساس و ایامی که فرصت تصمیمگیری و فکر نیست، تا برای شما پیش نیاید خیلی متوجه نمیشوید یعنی چه. مثلاً وقتی یک راننده در جاده دارد با سرعت زیاد میرود، یک مرتبه ماشینی جلوی او میپیچد و شرایطی بحرانی به وجود می آید، چون فرصت تصمیمگیری نیست که بخواهد فکر کند و بعد بگوید بهترین کار چیست و الان در این موقعیت چگونه عمل کنم، اینجاست که فقط ضمیر ناخودآگاه او کار میکند. بنابراین کارهایی را انجام میدهد و بعد فکر میکند که چه کار کرده است. اگر واقعاً این فرد راننده باشد یعنی رانندگی در ضمیر ناخودآگاهش وارد شده باشد، در آن موقع بهترین تصمیم و عملکرد را دارد، که اگر آن صحنه را فیلمبرداری کنند، بعداً باید بیایند و روی آن صحنه فکر کنند که او چه کار کرد! کجا رفت و چهجوری شد! فرمان را از کدام طرف چرخاند! چهطوری از این صحنه ماشین را سالم در آورد! او مثل کسی که قبلاً ساعتها فکر و محاسبه کرده که در این لحظه چه کار باید بکند، حسابش را کرده بوده که باید چهکار کند، با اینکه از قبل فکر و حساب آن را نکرده است. پس ما دو مرکز فرماندهی داریم.
بیست سال پیش بود. صبح زود رفته بودیم کوه و داشتیم از دربند برمیگشتیم. صبح خیلی زود رفته بودیم که وقتی برگشتیم هنوز هوا تاریک بود. خیابانها هم خلوت بود. با یک پیکان که پنج نفری در آن نشسته بودیم، در خیابان دربند با سرعت زیاد در سرازیری میرفتیم که یکدفعه ماشینی پیچید که او هم حساب کرده بود خلوت است و کسی نیست و باورش نمیشد که ما پشت سر او داریم میآییم، از سمت راست ما پیچید که مسیر دیگری را برود؛ ما هم با سرعت در سرازیری داشتیم میرفتیم. اصلاً فرصت ترمز گرفتن نبود! ترمز هم میکردیم میزدیم. یکمرتبه پیچید. نفهمیدم چه کار کردم! چون در چنین موقعیتی زمان خیلی سریع میگذرد. فرمان را از این طرف و آن طرف گرفته بودم. یعنی او از طرفی آمد و پیچید که برود، من هم به آن سمت او گرفتم. اگر طرف دیگری گرفته بودم چون او اصلاً من را ندیده بود و برای خودش میرفت، به او زده بودم. فرمان را به سمت پشت او چرخاندم. بهخاطر سرعت زیاد نزدیک بود ماشین چپ کند. دوباره فرمان را گرفتم و به سمت دیگر چرخاندم. چند بار این طرف و آن طرف رفتم. این حرکات را بعداً متوجه شدم. یعنی لحظهای که ته ماشین ما آمده بود برخورد کند، فرمان را برگردانده بودم به آن طرف و با اینکه یک سانتیمتر مانده بود، نخورده بود. آن لحظه هم دیدم که دارد میخورد. اما چه کسی فرمان را برگرداند؟ آیا من برگرداندم؟! نه! در چنین موقعیتی اصلاً نمیشود فکر کرد. زمان مهلت نمیدهد.
شدائد و گرفتاریهای زندگی همینگونه است.
وقتی ماشین صاف شد، دیدم ماشینهایی که از عقب میآمدند چون ندیده بودند چه اتفاقی افتاده بود و فقط دیده بودند ماشین از این طرف به آن طرف میشود دستشان را بلند کرده بودند که: این چه وضع رانندگی است. چون نگران خودشان بودند که نزنند. وقتی برگشتم دیدم رنگ چهرهٔ تمام سرنشینان ماشین زرد شده است.
این دنیا مثل رانندگی میماند. شدائد و گرفتاری دنیا خبر نمیکند. شما که داری با سرعت صد تا می روی یک مرتبه میبینی ماشینی جلوی شما پیچد، میخواهی چهکار کنی؟! درحالیکه شما خودت را آماده نکردی. اصلاً دنیا جای این است که شما با سرعت بروی و مرتب ماشین جلویت بپیچد. دنیا یعنی این. «حُفَّت بالمکاره»، در سختیها پیچیده شده، در گرفتاری با رانندههایی که راهنما نزده جلوی تو میپیچند، پیچیده شده است. چقدر خودت را آماده کردهای؟ در چنین شرایطی دیگر فرصت نداری فکر کنی، یکدفعه خبر ناگوار را به تو میدهند. اگر آماده نباشی درجا سنکوپ میکنی؟ یکمرتبه مصیبت وارد میشود. باید خودت را از قبل آماده کنی و ضمیر ناخودآگاهت را اصلاح کنی.
دورهی نوزدهم خودشناسی – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
0 نظر ثبت شده