خودشناسی
دورۀ نوزدهم – جلسۀ ۳۶
استاد حسین نوروزی
(۳ بهمن ۱۳۸۴)
قصد قربت، تقلید و شناخت تکلیف شرعی
قصد قربت چگونه باعث تحقق اطاعت الهی میشود؟ مفهوم تقلید، تفاوت فتوا و حکم، تکالیف شخصی و کلی، ضرورت رجوع به عالم و نقش مربی دینی در شناخت وظیفه شرعی
نقش قصد قربت در اطاعت خدا
بحث ما پیرامون اطاعت از حق بود؛ اینکه راه زنده نگه داشتن یاد خدا در قلب، اطاعت از خداست و اطاعت از خدا تحقق پیدا نمیکند مگر با قصد قربت. باید در انجام اعمال و کارهای خود، قصد تقرب داشته باشد یعنی چون خدا فرموده و رضایت و خشنودی خدا در انجام این کار است، آنرا انجام بدهد. حتی بیان کردیم که در امور مباح هم میتوان قصد قربت داشت؛ کار مباحی را انجام میدهیم که انجام آن واجب نیست؛ ترک آن هم حرام نیست یا کار مباحی را ترک میکنیم که ترک آن حرام نیست؛ فعل آن هم واجب نیست اما در عین حال میتوانیم برای انجام یا ترک آن کار قصد قربت کنیم.
وقتی کار مباحی را انجام دادی اگر از ما بپرسند: «چرا این کار را انجام دادی؟ مگر واجب بود؟ مگر خدا گفته بود انجام بده؟» میگوییم: «بهخاطر اینکه خدا نگفته بود که انجام نده؛ آنرا حرام نکرده بود!» وقتی هم کار مباحی را ترک کردی، اگر بگویند: «چرا این کار را ترک کردی؟» میگویی: «چون خدا نگفته است که این کار را انجام بده! خدا این کار را واجب نکرده است پس من مجاز بودم آنرا ترک کنم!» باز خدا مطرح میشود.
مهم مطرح شدن خدا، رضایت و حکم خداست. حکم خدا همیشه واجب و حرام نیست بلکه میتواند واجب، حرام، مستحب، مکروه یا مباح باشد. کاری که واجب، مستحب، مکروه و حرام نیست، مباح میشود. اگر به این نیت و انگیزه توجه کردی، این توجه موجب میشود که شما با قصد قربت عمل کنی و یاد خدا را در دل خود زنده نگه داری.
کسی که بخواهد خدا را اطاعت کند، این اطاعتِ در مقام عمل به شناخت عمل مورد رضایت خدا نیاز دارد. یعنی باید واجب، حرام، مستحب، مکروه و مباح را بشناسد و با احکام خدا آشنا باشد تا بتواند در مقام عمل به وظیفۀ خود عمل کند؛ یعنی اطاعت صدق کند. وقتی شما آب میخوری؛ اگر بگوییم: «چرا آب خوردی؟» میگویی: «چون تشنهام است!» این اطاعت نیست. اگر گفتند: «چرا آب خوردی؟» گفتی: «بهخاطر اینکه خدا دوست دارد وقتی تشنه شدم آب بخورم! چون خدا آب خوردن را حرام نکرده است!»
اگر صبح پا شدی و قبل از اینکه آفتاب بزند، خودت را مهیا کردی و قبل از گرفتن وضو دستشویی رفتی؛ اگر گفتند: «چرا دستشویی رفتی؟» بگویی: «بهخاطر اینکه تحت فشار بودم، پا شدم دستشویی رفتم!» این اطاعت نیست اما اگر گفتی: «چون دستشویی رفتن قبل از وضو و نماز مستحب و مقدمۀ وضو گرفتن است.» این اطاعت است.
نیت واقعی چیست و چگونه ارزش اعمال را تعیین میکند؟
میپرسند: «چرا این موقع صبح از خواب پا شدی؟» یکی دستشویی دارد، میگوید: «دستشویی رفتم که تخلیه کنم!» درست است که دستشویی هم رفتی اما به چیزی که شما را حرکت داد، از جا بلند کرد، بیدار کرد و محرک شما بود، (به این) قصد میگوییم. نیت شما این بود که نماز صبح بخوانید. اگر بگویند: «چرا نماز صبح میخوانی؟» جواب میدهی: «بهخاطر اینکه خدا خواندن نماز صبح را واجب کرده است!» با همین وضعیت و همین کیفیت قصد قربت تحقق پیدا میکند؛ زحمت هم ندارد. فقط انسان نباید غافل باشد از اینکه دارد چکار میکند؛ حواسش جمع باشد.
گاهی شیطان مانع میشود از اینکه شما خدا را اطاعت کنی. همه کسانی که نماز میخوانند، نماز خواندن را برای خدا شروع کردند اما معلوم نیست که نماز خواندن برای خدا را ادامه بدهند. اوایل برای خدا نماز میخواند اما حالا گرفتار وسواس شده است، نمیتواند نماز نخواند. این همان شیطان است؛ دیگر خدا نیست. این نمازها قصد قربت و تقرب ندارد. اگر بپرسند: «چرا نماز میخوانی؟» و جواب دادی: «بهخاطر اینکه اگر نخوانم اعصابم به هم میریزد؛ ناراحت میشوم! نمیتوانم!» در این نماز قصد قربت وجود ندارد.
اگر از کسانی که وسواسی هستند بپرسند: «چرا نماز میخوانی؟» گاهی میگویند: «نمیتوانم خدا را نادیده بگیرم!» بهخاطر اینکه خدا گفته است: «نماز بخوان!» من هم نمیتوانم خدا را نادیده بگیرم. این عین تقواست. اما گاهی میگویی اعصابم به هم میریزد؛ کاریست که به آن عادت کردهام؛ اگر ترکش کنم، ترک عادت موجب مرض است. این همان وسواس است و در آن قصد قربت نیست.
اطاعت از خدا قصد قربت و قصد تقرب میخواهد اما اخلاص نمیخواهد. اگر گفتیم اخلاص میخواهد، منظور اخلاص کامل نیست. یعنی در همین اندازه که متوجه خدا شویم کافی است؛ اینکه محرک، داعی و انگیزۀ شما برای انجام کار، این باشد که خدا گفته است. اما نیازی نیست که کاملاً خالص باشد بهگونهای که اصلاً محبت غیر خدا در دل شما نباشد. فعلاً برای کسانی که ابتدای راه هستند این امکان ندارد. پس توقع بالا و سنگین از خودتان نداشته باشید.
آسیبهای توقع بیش از حد از خود در مسیر بندگی
این توقع بالا موجب میشود که شما از عهدۀ کار بر نیایی، در نتیجه کار را زمین میگذارید. نفس شما تحت فشارهای روانی سنگین قرار میگیرد و بار مسئولیت را زمین میگذارد؛ دیگر نمیتواند از عهدۀ کار بربیاید. بینماز، بیعبادت و بیاطاعت میمانی. اطاعت خدا قصد قربت میخواهد؛ قصد قربت هم وقتی حاصل میشود و تحقق پیدا میکند که انجام عمل یا ترک آن مطابق با خواست و رضای خدا و احکام الهی باشد.
در اینجاست که به مسألۀ فقه، بایدها، نبایدها و احکام خمسۀ تکلیفیۀ شرعیه (می رسیم). چه تکالیفی داریم؟ بایدها، نبایدها یعنی واجبات، محرمات، مستحبات، مکروهات و مباحات. بدون آشنایی با این احکام، قصد قربت بیمعناست. مگر برای جُهال یعنی کسانی که مستضعف، کم فکر، نادان و بیخبر هستند. نمیداند؛ خبر ندارد که این کاری که دارد انجام میدهد، مطابق با خواست و رضای خدا نیست. میخواهد ثواب کند، فکر میکند خدا این کار را دوست دارد، غافل از اینکه کباب است. حالا یا بعداً میفهمد یا اصلاً استعداد اینکه بعداً بفهمد هم ندارد.
در اینجا باید خیلی دقت کنیم. بعضی از افراد اصلاً تکلیف ندارند بعضی از کارها را انجام بدهند. ما واجبات و محرمات قانونیۀ کلیۀ الهیه داریم؛ که این ارتباط به شخص بنده، شخص جنابعالی و امثال شما ندارد؛ قانون خدا است. اگر به ما ارتباطی ندارد، پس این قانون برای چه کسی وضع شده است؟ خدا این قانون را برای چه کسی جعل فرموده و تشریع کرده است؟ این قانون را برای نوع بشر و نوع انسانها وضع فرموده است نه برای همه به طور مشخص که یکایک و آحاد ما را در بر بگیرد.
چگونه وظیفه واقعی خود را در احکام شرعی تشخیص دهیم؟
مثلاً فرموده است: «روزه گرفتن در ماه مبارک رمضان واجب است.» اما اینکه این روزه برای شخص من یا شخص شما در ماه مبارک رمضان همین امسال که در پیش داریم، واجب است یا نیست؛ این مسأله از آن قانون کلی در نمیآید. خداوند متعال در قرآن فرمود:
«کتب علیکم الصیام کما کتب علی الذین من قبلکم.»
روزه گرفتن بر شما واجب شد. معنایش این نیست که هر کسی و در هر شرایطی بود باید به آن عمل کند بلکه تکالیف شخصی هم وجود دارد.
خداوند، باید و نبایدی فرموده است که به آن تکالیف قانونیه می گوییم. اما باید و نبایدی که گردنگیر شخص من و شما میشود به آن، تکالیف شخصیه میگوییم. اینگونه فرمودهاند که اگر کسی در ماه مبارک رمضان از سلامتی برخوردار باشد و توانایی گرفتن روزه را داشته باشد، روزه بگیرد. آیا شما از سلامتی برخوردار هستید؟ ممکن است تا الان سالم بوده باشی، روزههای خود را هم میگرفتی اما سالی که میآید ممکن است دیگر توانایی گرفتن روزه را نداشته باشی. پس تکلیف شما تغییر کرده و این تکلیف از شما برداشته میشود.
اگر آب بود، وضو بگیر؛ اگر آب نبود، تیمم کن. اما اینکه تکلیف من الان چیست؟ آیا وضو بگیرم یا تیمم کنم؟ قانون کلی به من چیزی نمیگوید که الان چکار کن. من باید خودم را بررسی کنم، وضعیت شخصی خودم را در نظر بگیرم و ببینم الان در چه شرایطی هستم؛ «واجد الماء» یا «غیر واجد الماء» هستم. اگر واجد الماء هستم، وضو بگیرم اما اگر واجد الماء نیستم تیمم کنم. بنابراین خیلیها مکلف به خیلی از تکالیف الهیۀ کلیۀ قانونیه نیستند و در ماه رمضان نباید روزه بگیرند اما خیال میکنند که باید روزه بگیرند؛ چون با احکام خدا آشنایی ندارند.
نیاز به مربی و خطر حرکت بدون مربی
گاهی با احکام خدا آشنایی دارند اما مربی مرشد و راهنمای عاقل، حکیم و فرهیختهای ندارند که آنها را راهنمایی کند و در انجام و شناخت وظیفۀ شخصی به آنها کمک کند که الان وظیفۀ تو این است که نباید وضو بگیری؛ وضو برای تو ضرر دارد شما باید تیمم کنی. آن شخص نمیداند؛ خیال میکند باید وضو بگیرد. با همان وضعیتی که برایش ضرر دارد، وضو میگیرد یا بیمار میشود یا بیماریاش تشدید پیدا میکند. بعد بهطور کلی قید احکام، تکالیف و وظایف شرعیه را میزند. میگوید: «این چه تکالیف و وظایفی است؟! این چه خدایی است؟! این چه دینی است؟!» غافل از اینکه خودش اشتباه کرده و خدا را نشناخته است. معرفت شما به احکام خدا ناقص بوده است. یک قسمت از آنرا دیدی اما بسیاری از قسمتهای دیگر آنرا ندیدی؛ بدون مربی در راه قدم برداشتی.
شخصی در زمان پیامبر (ص) احتیاج به غسل پیدا کرده بود اما غسل کردن برایش ضرر داشت، عدهای در اثر نادانی، جهالت و نفهمی به او گفتند: «باید غسل کنی!» به همین خاطر عرض میکنیم که رسالههای عملیه کافی نیست. شما میگویی: «من رسالۀ عملیه دارم؛ احکام هم درون آن نوشته است، به آن مراجعه میکنم» اما در کنار رسالههای عملیه باید کسی باشد این رسالهها را برای شما توضیح بدهد و تکلیف شخصی شما را مشخص کند و به شما توانایی و قدرت فهم رسالههای عملیه را بدهد. این خود مرحلۀ جدیدی است و نیاز به مربی و آموزش دارد. این بنده خدا غسل کرد و مرد. خبر به پیامبر رسید. حضرت فرمود: «والله قتلوه، لعنهم الله» (به خدا قسم او را کشتند، خدا آنها را لعنت کند)
مسألهای را که نمیدانستند گفتند و طرف را کشتند. حالا او مرد به درک! مهم نیست. یک نفر مرد خُب بمیرد، طوری نمیشود، در نهایت بهشت میرود. مهمتر این است که بازماندههای این شخص میگویند: «چه اتفاقی افتاد که این آدم مرد؟ یعنی این مُرد بهخاطر اینکه به دستور خدا عمل کرد، وظیفهاش غسل کردن بود، غسل کرد و مُرد؟!» همۀ آنها بیدین میشوند. هر کس این خبر به گوش او برسد که شخصی غسل کرد و مرد، چه بدبینیای نسبت به دین اسلام، خدا، پیغمبر، شریعت و احکام ایجاد میکند؟
جایگاه رساله عملیه در فهم صحیح دین
کسانی که اسمشان درویش و صوفی است و اهل عمل کردن به احکام و تکالیف شرعیه نیستند، البته همه اینگونه نیستند اما آنهایی که میگویند: «بزن بر طبل بیعاری که آن هم عالمی دارد! دلت پاک باشد! قلبت صاف باشد! بگو یا علی!» دیگر مهم نیست چکار میکنی، کجا میروی، چگونه عمل میکنی. این افراد نوعاً بهخاطر همین سرخوردگیها اینگونه شدهاند؛ مربی نداشتهاند و سرِ خود عمل کردهاند. رساله را باز کردند و چون آدمهایی بیش از اندازه خوب و بسیار مقید به رساله و حلال و حرام بودند اما در عین حال حرام و حلال خدا را نمیشناختند، بیچاره شدند.
اگر آدم در مقام عمل عاقلانه با احکام خدا روبرو نشود و برخورد نکند، انسان عاقلی هم دم دست او نباشد که او را راهنمایی کند، دیوانه میشود. (اینها) یک دوران دیوانگی را پشت سر گذاشتهاند. منتها راه حل این دیوانگی چیست؟ دیوانگیای که در اثر فشار عملکرد نادرست و ناصحیح به وجود میآید. راه حل این است که او را رها کنند. به هر دکتری مراجعه کنید، میگوید: «استراحت مطلق!» چون زیاد گاز دادی موتور داغ کرده و به آن فشار آمده است. حالا باید این ماشین مدتی استراحت کند تا آرام و خنک شود. این افراد در دوران خنک شدن، به تور آدمهایی افتادهاند که میتوانند از وضعیت آنها سوء استفاده کنند.
این رسالههای عملیه که در اختیار مردم است، چه اندازه مفید است؟ این بحث و مطلبی است که باید دربارۀ آن فکر شود. این رسالهها چه اندازه مفید است و به درد مردم میخورد؟ باید کار کارشناسی انجام شود؛ تحقیق و بررسی کنند، ببینند کسانی که رسالۀ عملیه دارند، اولاً چقدر از این رساله استفاده میکنند، یعنی اعمالی که در طول شبانهروز انجام میدهند چه مقدار از آن براساس مطالعۀ رسالههاست؟ چه مقدار از آن در اثر شنیدن مسأله از امام جماعت، رادیو، تلویزیون یا جاهای دیگر است؟
نقش عالمان دینی در تشخیص وظیفه فردی
کسانی که مقید هستند که به رساله عمل کنند و آنرا مطالعه میکنند چه اندازه آدمهای نرمال، میزان، صحیح و سالمی هستند؟ آیا به وسواس مبتلا نیستند؟ آیا بیمار و سرخورده نشدهاند؟ آیا از دین بیزار نشدهاند؟ آیا صوفی و درویش نشدهاند؟ همۀ این مسائل را باید بررسی کنند بعد ببینند که اگر این رسالۀ عملیه چاپ شود بهتر است یا چاپ نشود. اگر چاپ نشد، مردم برای اینکه تکالیف شرعیشان را بفهمند مجبور میشوند که به سمت علما هجوم بیاورند. عالمی که همهی رساله در مشتش است. اینگونه نیست که به یک مسأله نگاه کند و از سایر مسائل غافل باشد.
وقتی کسی آمد و مستقیماً سؤال خود را مطرح کرد، جوانب و اطراف آنرا هم برای او بیان میکنند؛ به شخص نگاه میکنند که کیست؟ خصوصیات و ویژگیهایش چیست؟ من حیث المجموع جوابی به او میدهند که کار او راه بیفتد و مشکلش حل شود؛ براساس همان چیزی که مورد رضای خداست عمل شود. پس عمل به رسالههای عملیه باید عاقلانه باشد. اگر قرار شد که ما در انجام کارهایمان قصد قربت کنیم، باید بدانیم که آیا این کارها مطابق با خواست و رضای خدا هست یا نیست. اگر مطابق با خواست خدا بود، میتوانیم قصد قربت کنیم و در انجام آن کار، اطاعت صدق میکند و در نتیجه یاد خدا در دل ما زنده میشود.
تفاوت فتوا و حکم چیست؟
اگر ما بخواهم عمل کنیم باید حکم خدا را بشناسیم. شناختن حکم خدا متوقف بر این است که ما در دو مرحله تقلید کنیم: ۱. از کسی تقلید کنیم که احکام کلیۀ الهیه را بیان میکند. ۲. از کسی تقلید کنیم که تکالیف شخصی ما را مشخص و معین میکند. اصطلاحاً مرحلهای که تکالیف کلیۀ الهیه را بیان میکند و در رسالههای عملیه نوشته میشود؛ از آن به «فتوا» تعبیر میکنند. کسی که تکالیف شخصی را معین میکند، یعنی تکالیف کلیه را بر شخص و بر فرد تطبیق میدهد، میگوید الان تکلیف تو این است؛ به این «حکم» میگویند.
اصطلاح خاصی است که در خیلی موارد به کار میرود و آن تطبیق کبرا بر صغرا است. به این تطبیق دادن، حکم و به کسی که این کار را انجام میدهد «حاکم» میگوییم. گاهی حاکم شرع میگویند. حاکم شرع باید به شما اجازه بدهد. اگر پولی یا چیز گمشدهای را در خیابان دیدی و برداشتی، میخواهی آنرا صدقه بدهی؛ میگویند: «حاکم شرع باید اجازه بدهد» یعنی آن قاعدۀ کلی را بر شما و این موضوع خارجی تطبیق بدهد که مشخص شود آیا در اینجا بهجاست که شما صدقه بدهید. ما در حقیقت در دو ناحیه باید تقلید کنیم یعنی به کسی مراجعه کنیم که ما را با این تکالیف و وظایف آشنا کند.
ضرورت تقلید در غیبت معصوم و تفاوت با تعبد
کسی که ما به او مراجعه میکنیم و تکالیف و وظایف شخصی یا کلی الهی را از او دریافت میکنیم آیا لازم است که معصوم باشد؟ در اینکه الان دست ما از امام معصوم کوتاه است بحثی نیست؛ الان وظیفۀ ما بالقطع و اليقين این نیست که به سراغ امام معصوم برویم چون راهی برای دسترسی به امام معصوم نداریم. دسترسی به امام معصوم یا به شکل مستقیم یا غیر مستقیم است. مستقیم این است که خود حضرت را مشاهده کرده و از ایشان سؤال کنیم؛ غیر مستقیم هم اینگونه است که خیلی از احکامی که ما به آنها عمل میکنیم بهطور ضروری و قطعی مورد اتفاق و اجماع است و هیچ شک و بحثی در آن نیست که نظر امام معصوم علیهالسلام هم همین است.
اگر از ما بپرسند که: «آیا خودت از آقا شنیدی که فرمود: نماز صبح دو رکعت است؟» میگویی: «نه! نشنیدم.» اما قطع و یقین داریم که اگر از حضرت بپرسیم همین جواب را میدهد؛ میگوید: «بله! نماز صبح دو رکعت است.» از این احکام به «احکام ضروری» تعبیر میکنیم که جزء بدیهیات دینی ماست. در احکام ضروری تقلید راه ندارد. چرا تقلید راه ندارد؟ چون اصطلاح تقلید در جایی به کار میرود که ما یقین و قطع به تکلیف و وظیفه نداشته باشیم. اگر شما مراجعه کردی و یقین و قطع پیدا کردی، نیاز به تقلید ندارد. الان همۀ ما قطع داریم که نماز و روزه واجب است. این موارد از احکام خداست و تقلید در آنها راه ندارد. از این احکام به «(احکام) تعبدی» تعبیر میکنیم.
ما باید نسبت به احکامی که یقین داریم، تعبد کنیم. ما نسبت به حکم الله واقعی، متعبد هستیم. اما در احکام و تکالیفی که ما نسبت به آن قطع و یقین نداریم، به کارشناس و متخصص مراجعه میکنیم؛ به کسانی که در جهت رسیدن به احکام الهی تلاش علمی کردهاند. البته میدانید که تلاش علمی عصمتآور نیست. اینگونه نیست که اگر کسی با گامهای علمی در مسیری حرکت کرد، قطعاً، یقیناً و صد در صد به واقع برسد. نوعاً نتیجه میدهد؛ أقربیت الی الواقع دارد اما قطعی و صد در صد نیست.
بنابراین میبینیم که مراجع تقلید فتاوایی که در رسالههای عملیه دارند با هم مختلف است. خود این اختلاف نشانگر این است که مراجع ارتباط با وحی به طور معنوی ندارند که احکام خدا به آنها الهام شود یا مستقیماً با آقا امام زمان علیه الصلاة و السلام ارتباط ندارند که از حضرت سؤال کرده باشند و جوابهای حضرت را نوشته باشند. اگر چنین ارتباطاتی داشتند، این اختلافات در فتاوای آنها به وجود نمیآمد. حضرت که جوابهای متعددی نمیدهد؛ فقط یک جواب میدهد یعنی واقع یکی بیشتر نیست.
پس مراجع اولاً معصوم نیستند؛ ثانیاً با معصوم هم مرتبط نیستند. پس چرا ما باید به آنها مراجعه کنیم؟ بهخاطر اینکه آنها عالم هستند و تلاش علمی کردهاند. چرا ما نباید خودمان سر خود عمل کنیم؟ چون ما جاهل هستیم و تلاش علمی نکردهایم. کسی که جاهل است وظیفه دارد که به عالم رجوع کند. این یک قانون شرعی و تعبدی نیست بلکه یک قانون عقلایی است که در جامعۀ عقلا وجود دارد، که به جاهل میگویند باید به عالم مراجعه کنی. آیا میدانی یا نمیدانی؟ اگر میدانی که عالم هستی؛ عالم به عالم مراجعه نمیکند اما اگر نمیدانی، تو جاهل هستی و جاهل باید از عالم بپرسد.
اگر بگویی: «من از عالم نمیپرسم! میروم از یک جاهل دیگر مثل خودم میپرسم!» این کار غلط است چون جاهل به جاهل مراجعه نمیکند؛ عالم به عالم هم مراجعه نمیکند؛ عالم هم به جاهل مراجعه نمیکند. فقط یک شکل باقی میماند و آن این است که جاهل به عالم مراجعه کند. اسم این نحوۀ مراجعه را تقلید میگذاریم. وقتی شما مراجعه کردی، یقین میکنی که این حکمی که عالم داد، مطابق با حکم الله است؟ نه یقین نداریم. اگر تا الان یقین داشتی، شما در جهل مرکب بودی. نمیدانستی که حکمی که مراجع میدهند، براساس علم است؛ به عنوان کارشناس و متخصص هستند، به عنوان امام معصوم نیستند.
شما تا الان تقلید نمیکردی بلکه تعبد میکردی، یعنی امام معصوم خود را اشتباهی گرفته بودی. فکر میکردی که مراجع، امام معصوم هستند. داشتی از آنها تعبد میکردی. رجوع ما به مراجع تقلید، از باب رجوع جاهل به عالم است، از باب رجوع به واقع نیست. امام معصوم علیه السلام مرجع تقلید ما نیست بلکه مرجع تعبد ماست. ما اگر به او مراجعه کردیم، به واقع مراجعه کردیم. علم او با علم مراجع فرق میکند. علم او لَدُنّی است اما علم مراجع تحصیلی است. زحمت کشیدند، درس خواندند و علم را تحصیل کردند، باید به آنها مراجعه کنیم، چون آنها زحمت کشیدهاند و مسیر را طی کردهاند.
رجوع جاهل به عالم وظیفۀ عقلایی است. گاهی با اینکه به وظیفۀ خودمان مطابق با نظر مرجع تقلید عمل میکنیم اما در عین حال این احتمال هم وجود دارد که این مرجع تقلید اشتباه بگوید؛ آنگاه وظيفۀ ما چیست؟ میگوییم: «اشکالی ندارد! هیچ ضرری نمیزند!» بنابراین کسانی که میگویند بهخاطر اختلافاتی که در میان فتاوای فقها وجود دارد، ما دیگر به هیچ کدام از آنها مراجعه نمیکنیم و از آنها تقلید نمیکنیم. واقع چند چیز نیست! حکم خدا که شکلهای متعددی ندارد. خودمان سر خود به قرآن و روایات مراجعه میکنیم هرچه خودمان فهمیدیم به آن عمل میکنیم!» عملکرد چنین افرادی قابل قبول نیست.
چرا قبول نیست؟ چون به وظیفه عمل نکرده و از راه درست وارد نشدهاند. دین اسلام چارچوب و ضابطهای دارد؛ مانند خانهای است که باید از در آن وارد شد. از در وارد نشدند بلکه از دیوار آمدند. کسی که از دیوار بیاید، سارق و دزد محسوب میشود. از دزد پذیرایی نمیکنند و به او پاداش نمیدهند بلکه دزد را کتک میزنند و عِقاب میکنند. از کسی که از در وارد شده و از راه صحیح حرکت کرده باشد پذیرایی میکنند. کسی که مجتهد و کارشناس نیست و درس نخوانده است اگر سر خود به قرآن و روایات مراجعه کند چنین کسی حجت ندارد.
آیا میتوان بدون تخصص از قرآن و روایات حکم استخراج کرد؟
اگر از او بپرسند: «چرا اینگونه عمل کردی؟» جواب محکمه پسند و عقلایی ندارد، که دلیل، سند، حجت و پشتوانۀ قول او باشد. اگر از او بپرسند: «چرا این دارو را مصرف کردی؟» در جواب میگوید: «من همینطوری سر خود این دارو را خوردم! دیدم این قرصها خوش رنگ و شبیه اسمارتیز است، خوشم آمد! گفتم چندتا بالا بیندازم ببینم چه میشود!» هیچ راهی جز این ندارد که شکمی و دلبخواهی کار کند. به آیهای از قرآن میرسد، میگوید: «عجب آیۀ قشنگی است! خوشم آمد!» حالا به این آیه عمل میکنی اما آیات دیگر را چکار میکنی؟ آیا همۀ قرآن را دیدهای؟ آیا همۀ آیات الاحکام را دیدهای و نظر دادهای؟ آیا همۀ روایات را در باب و جایگاه خود دیدهای؟
آیا قدرت فهم و درک آیات و روایات را داشتهای؟ فهم این آیه یا این روایت را از کجا آوردی؟ آیا کار علمی کردی؟ آیا تلاش کردی و زحمت کشیدی که شکمی و دلبهخواهی حرف نزنی؟ آیا قدرت دفاع از حرفها و فتاوای خود را داری؟ همۀ این حرفها عقلایی است. حالا اگر کسی بگوید: «اینها درست است؛ سند، دلیل، حجت و مدرک دارند؛ روی حساب کار کردهاند و علمی پیش رفتهاند اما بالاخره ممکن است اشتباه هم داشته باشند. البته من هم که کار و تلاش علمی نکردهام، اشتباه دارم. پس این خطا کردن چه فرقی میکند؟ من هم خطا کردم؛ آنها هم خطا کردهاند.»
این مثل این میماند که بگوییم: «یک وزنهبردار نمیتواند پانصد کیلو را بلند کند، پس چه فرقی با من دارد؟ من هم مثل همان ورزشکار هستم و نمیتوانم پانصد کیلو را بردارم. هیچ فرقی با هم نداریم!» آیا در نیستیها مشترک بودن، دلیل میشود؟ در اینکه چه چیزی نیستیم. ما سالبه به انتفاع موضوع هستیم. ما اصلاً تلاش نکردیم تا بتوانیم وزنه برداریم در نتیجه نمیتوانیم برداریم. ما پانصد کیلو را که نمیتوانیم برداریم، یکصد کیلو را هم نمیتوانیم برداریم. وزنهبردار یکصد کیلو را میتواند بردارد اما پانصد کیلو را نمیتواند بردارد. آیا اینها از نظر عقلا فرق نمیکند؟
به همین خاطر باید در دادگاه الهی حرفهای محکمهپسند داشته باشیم، باید بتوانید سند ارائه کنید و بفهمید که چرا دارید تقلید میکنید. متوجه باشید که چرا به این آقا مراجعه کردهای و آنگونه که او دستور میدهد، داری عمل میکنی. اگر به شما اشکال کردند، قدرت پاسخگویی داشته باشید. این اصل تقلید است. اصل تقلید در مسائلی است که ما به آن قطع و یقین نداریم چون در غیر این صورت، تعبد میشود. اگر شما در درست بودن فتوای یک مرجع شک دارید، همینجا ابتدای تقلید است. همان جایی که شک داری و نمیدانی که آیا مطابق با واقع است یا نیست، محل مراجعۀ شما به عالم است.
میگویی: «چون عالم است، من وظیفه دارم که طبق نظر او عمل کنم؛ هرچند شک دارم که حرفش درست است یا درست نیست! اگر درست نباشد، من حجت، سند و دلیل دارم!» قول عالم حجت است هر چند به خطا برود اما قول جاهل حجت نیست هرچند به واقع اصابت کند. یعنی اگر جاهلی فتوایی بدهد و درست از کار دربیاید یا مطابق با قول عالمی از علما در بیاید و تطبیق پیدا کند، قول این جاهل حجت نیست یعنی عقلا آنرا به دیوار میزنند و میگویند: «برو پی کارت!»
وقتی شورای پزشکی تشکیل میشود همۀ پزشکان دور هم مینشینند و نظر میدهند. یکی میگوید: «باید این را عمل کنیم!» یکی دیگر میگوید: «نه! عمل نکنیم!» دیگری میگوید: «من با دارو بیمار را خوب میکنم!» هر کدام راجع به بیماری مریض نظری دارند. یک بقالی همینطوری از گرد راه میرسد و میگوید: «به نظر من بهتر است این بیمار را عمل کنید!» این حرف مطابق با قول بعضی از کسانی است که در مجلس هستند. بالاخره بعضی از آنها میگویند: «باید بیمار را عمل کنیم!» اما آن بقال را خیلی سریع از اتاق بیرون میکنند و میگویند: «تو اصلاً با چه حقی داری نظر میدهی؟! حق اظهار نظر نداری!»
به او نمیگویند که حرف تو درست یا غلط است. همان پزشکی که گفته بود: «باید بیمار را عمل کرد!» اول از همه میآید پشت یقۀ او را میگیرد و به بیرون پرت میکند. میگوید: «آقا من همان حرفی را زدم که شما گفتید؛ من غیر از آن چیزی نگفتم!» پزشک میگوید: «من این شایستگی را داشتم که اظهار نظر کنم اما تو حق اظهار نظر را نداشتی!» این همان قانون بین عقلا است که به آن، قانون مراجعۀ جاهل به عالم میگویند. عالم حق اظهار نظر و فتوا دادن دارد اما جاهل حق اظهار نظر و فتوا را ندارد. درست یا غلط باشد اصلاً مهم نیست. اصلاً حرف جاهل را گوش نمیکنند که درست یا غلط باشد.
حالا تکلیف ما با وضعیت موجود چیست که مراجع تقلید متعددی وجود دارند؟ با این مقدماتی که ذکر کردیم، پاسخ بسیاری از سؤالات داده شد. تکلیف ما در قبال بیماریهایی که پیدا میکنیم و برای مراجعه به پزشک چیست؟ همان تکلیف را ما در قبال مراجعه به مراجع تقلید داریم. مراجع هم کارشناس هستند. ما حساب آنها را از امام معصوم جدا کردیم. آیا میشود در زیر آسمان دو امام داشته باشیم؟ نه! نمیشود؛ همیشه باید یک امام باشد. آیا میشود زیر آسمان چند مرجع داشته باشیم؟ چند پزشک داشته باشیم؟ بله! میشود. پزشکهای بسیاری داریم.
حالا که تعداد پزشکها زیاد شد، تکلیف ما چیست؟ ما چکار کنیم؟ آخر ما باید به کدام یک از آنها مراجعه کنیم؟ آیا شما تا حالا شنیدهای کسی چنین حرفی بزند بگوید: «چرا تعداد پزشکان اینقدر زیاد است؟» میگویند: «نه! کم هم هست! حق انتخاب برای ما کم است! در فلان رشته چند پزشک وجود دارد! حق انتخاب ما کم است. باید تعداد پزشکان بیشتر شود؛ هرچه بیشتر بهتر!» اما به مرجع تقلید که میرسند میگویند: «آقا این چه وضعیتی است! ما نمیدانیم باید از چه کسی تقلید کنیم!» چرا؟ چون مفهوم تقلید را نشناختهاند.
هرچه تعداد مراجع، متخصص و کارشناس در علوم دینی و احکام فقهی و شرعی بیشتر باشد، بهتر است. وقتی پزشکها زیاد شدند، شما چکار میکنی؟ به هر کدام که دلت خواست مراجعه میکنی. به هر کدام که در دسترس بود، ارزانتر بود، آمپول کمتر میداد، اخلاقش بهتر بود، خوش برخوردتر بود، شما را بهتر تحویل گرفت، مراجعه میکنید. اگر تعداد مراجع زیاد شد، اختیار با شما میشود. شما مختار هستید به هر کدام از آنها خواستی مراجعه کنی، به این عمل، «تخییر» میگوییم.
ما میتوانیم از همۀ آنها تقلید کنیم. در بعضی مسائل از این آقا، در بعضی دیگر از آن آقا و… تقلید کنیم. به این کار، «تبعیض» میگویند. بعض بعض کنیم. احکام مربوط به نماز را از آقای شماره یک، احکام مربوط به روزه را از آقای شماره دو و … هر تعداد مرجع که داریم میتوانیم از همۀ آنها تقلید کنیم. یکصد و شش مرجع داریم که میتوانیم از همۀ آنها تقلید کنیم. برای ما مرجعیت جا نیفتاده است. چرا تعجب میکنی؟! اگر بگوییم: «یکصد و شش پزشک داریم!» تعجب نمیکنید، میگویید: «یکصد و شش پزشک کم است! خیلی بیشتر از این حرفهاست!»
این مراجع رسالۀ عملیه دارند، شما مختار هستید به هر کدام از آنها که واجد شرایط تقلید باشند، رجوع کنید. شما در مسائل پزشکی چکار میکنی؟ اگر شک داری که پزشکی متبحر، کارشناس و حاذق است چکار میکنی؟ به او مراجعه نمیکنی. تا وقتی کسانی هستند که یقین داری که عالم و کارشناس هستند، خاطر جمع هستی، افراد مشکوک را کنار بگذار فقط مراجعی را که به آنها یقینی داری پیدا کن، ببین چند نفر باقی میماند که واجد همۀ شرایط مرجعیت باشد. شاید مراجعی که به آنها یقینی داری، ده یا بیست نفر باشد. از صد مرجع، ده نفر را جدا کن و بقیه را کنار بگذار.
شما نسبت به آن مراجع شک داری که آیا او به آن مرحله رسیده است یا نه؛ نمیتوانی هم بگویی: «به آن مرحله نرسیده است!» البته لازم نیست حتماً بگویی: «به آن مرحله نرسیده است!» که او را کنار بگذاری. همین که به او شک کردی، میتوانی او را کنار بگذاری. تمام شد. همین که در جامعه دیدی یک عده میگویند: «این فرد صلاحیت ندارد!»، (این فرد) برای تقلید مشکوک میشود، زود او را کنار بگذار. شما قضاوت نکن که صلاحیت دارد یا ندارد. میخواهد صلاحیت داشته باشد یا نداشته باشد. من شک دارم؛ بیخودی به هر کسی مراجعه نمیکنم. فقط به کسانی که یقینی هستند مراجعه میکنم!»
در اکثر موارد برای تقلید ده یا پانزده نفر باقی میماند. رسالۀ هر کدام را که خواستی تهیه کن یا رسالۀ همۀ آنها را تهیه کن و در بعضی مسائل مطابق با نظر هر یک از مراجع عمل کن. به این کار، «تبعیض» میگوییم. مسألۀ اول تخییر بود یعنی مخیر هستی هر کدام را که خواستی انتخاب کنی. سومین مسأله، «عدول» است یعنی یک مدت که از یک مرجع تقلید میکنیم، میتوانیم او را رها کنیم و از مرجع دیگری تقلید کنیم. این کار هم اشکال ندارد. اکثریت فقها میفرمایند: «وقتی چند مرجع واجد شرایط وجود دارد، شما مخیّر هستی که هر کدام را که خواستی انتخاب کنی!» بعضی از فقها مانند آیت الله خویی میفرمایند: «باید احتیاط کنیم.» یعنی باید همۀ رسالهها را تهیه کنی و ببینی در هر مسألهای کدام یک از همه مشکلتر گفتهاند، آنگاه به آن عمل کنی. اما اکثریت فقها برخلاف این نظر را دارند.
همۀ کسانی که قائل به تخییر هستند، قائل به تبعیض هم هستند که میتوان در بعضی مسائل از این آقا و در بعضی مسائل دیگر از آن آقا تقلید کنی. میتوانید همزمان از همه تقلید کنید. این برای جامعه بسیار عجیب است، اگر بگویی از همه تقلید میکنی. میگویند: «این اصلا دین و مذهب ندارد! معلوم نیست که مرجعش کیست!!» در حالیکه معلوم است مرجع تقلیدش کیست. مرجع تقلید او همۀ مراجع هستند. من از همۀ مراجع، تقلید میکنم. تو میگویی: «مرجع تقلید نداری. تعداد مرجع تقلید من که از تو بیشتر است. مرجع تقلید تو یکی است اما من از همهشان تقلید میکنم!»
سراغ مسألۀ سوم میآییم که عدول بود. یعنی قبلاً از فلان مرجع تقلید میکردم؛ حالا دیگر نمیخواهم از او تقلید کنم؛ میخواهم در این مسأله از مرجع تقلید دیگری تقلید کنیم. اگر بعد از مدتی فهمیدم که این مرجع تقلید اعلم نیست و در صورتی که مرجع تقلید دوم اعلم باشد؛ عدول واجب است. اما اگر مساوی باشند، بعضی از فقها فرمودهاند: «جایز است!» و بعضی دیگر فرمودهاند: «احتیاط است که این کار را نکند.» در همین مسأله هم شما میتوانید به تخییر عمل کنید. مخیر هستی، اگر خواستی میتوانی از کسی تقلید کنی که میگوید: «مجاز هستی عدول کنی!»
در مسألۀ تقلید، راه باز است همانگونه که در مسألۀ مراجعه به پزشک راه باز است. شما برای مراجعه به پزشک چگونه عمل میکنی؟ اگر امروز از پزشکی که در تهران کنار خانهات بود، به او مراجعه کردی، فردا به شهرستان رفتی. آنجا میخواهی به پزشک مراجعه کنی. نمیگویی: «صبر کن تهران بروم؛ دوباره به همان پزشک در خانهمان مراجعه کنم.» بلکه همانجا یک پزشک پیدا میکنی و به او مراجعه میکنی. آدم میتواند در یک مسأله به چند دکتر مراجعه کند. هر کدام هم من را به یک شکل درمان میکنند. عیب ندارد، هر کدام یک نوعی دارو و درمان است.
عوام مردم سر خود میگویند که فلان مرجع اعلم نیست! آخر تو اصلاً میدانی اعلم چیست؟ مجتهد کیست؟ اهل علم هم که تقوا دارند به این راحتی نمیگویند: «فلانی اعلم نیست.» میگوید: «من نمیدانم، شاید هم اعلم باشد؛ اما میدانم این آقا که معرفی میکنم اعلم است.» اهل علم که تقوا دارد میگوید: «نمیدانم!». اعلم به معنی فوق تخصص است. آیا پروفسور باید حتما یکی باشد؟ آیا نمیشود که دو نفر در یک سطح باشند؟ از نظر ما حتماً باید یکی اعلم باشد؟ یکی دیگر بیشتر باشد نمیشود! اگر گفتیم: «این دو در یک سطح هستند، آسمان به زمین میآید؟!» نه! هر دو در یک سطح هستند. چون امور دینی تعبدی و امور تشریعیِ اعتباری هستند، مسائل اینچنینی در آنها وجود ندارد.
عمل به وظیفه و داشتن حجت
اگر یک پزشک، خطا کند، مریضش میمیرد اما اگر یک مرجع تقلید، در فتوا دادن خطا کند، مقلدینشان نمیمیرند. مسألۀ مهم در شریعت این است که عملکرد شما مستند به فتوا و نظر کارشناس و مجتهد باشد. رجوع جاهل به عالم باشد. اگر گفتند: «چرا اینگونه نماز خواندی؟» میگویی: «بهخاطر اینکه آقای فلانی گفت.» تمام شد. شارع به ما نمیگوید: «چرا به نتیجه نرسید!» چه به نتیجه برسد چه نرسد! اگر فتوای این آقا موجب شد که مثلاً شما بمیری، خداوند کسی را عقاب نمیکند. نه آن مجتهد و نه آن کسی را که طبق نظر او عمل کرده است عقاب نمیکند.
رابطهای که ما در بحث تقلید داریم، رابطۀ بین ما و خداست. ما باید با حجت عمل کنیم. روز قیامت شما این جواب را به خدا میدهی و خدا هم شما را عقاب نمیکند. صحبت سر این نیست که میمیری یا نمیمیری؛ صحبت سر این نیست که در دنیا به نتیجه میرسد یا نمیرسد بلکه صحبت سر این است که در محکمۀ عدل الهی چگونه خواهیم بود. در اعضای یک مجموعۀ مرکب مثل نماز، باز اختلاف وجود دارد. مثلاً اگر یک مرجع گفته باشد که در نماز تسبیحات اربعه را یکبار هم بگویی کافی است، شما میتوانی طبق این نظر عمل کنی.
دربارۀ جلسه استراحت که بعد از دو سجده مینشینی، بعضی از فتواها میگویند: «اگر مرجعی گفت جلسۀ استراحت لازم نیست اما تسبیحات اربعه واجب است سه بار در نماز خوانده شود» اما مرجعی دیگر گفته باشد: «یک بار تسبیحات اربعه کافی است اما جلسۀ استراحت واجب است» شما طبق نظر مرجع تقلید اول جلسۀ استراحت را انجام نمیدهید و طبق نظر مرجع تقلید دوم فقط یک بار تسبیحات اربعه را در نماز میخوانی در نتیجه طبق فتوای هر دو مرجع نماز شما باطل است. اما از نظر خدا نماز صحیح است. چرا نماز شما از نظر خدا صحیح است؟ چون اگر بپرسد چرا جلسۀ استراحت را ترک کرد، میگوید: «بهخاطر اینکه فلانی گفت.» چرا تسبیحات اربعه را یکبار گفتی؟ «چون آقای فلانی گفت.» تمام شد. شما با رجوع به مرجع تقلید به وظیفۀ خود عمل کردی.
ویژگیهای کارشناس دینی و شرایط مرجع تقلید
یک وظیفه به نام رجوع جاهل به عالم داریم که هم عقلایی و هم شرعی است. همۀ شما باید این کار را انجام بدهید. عقلایی عمل کنید. کارشناس دینی هم باید شرایطی داشته باشد که دیگران لازم نیست داشته باشند مثلاً باید مرد، حلال زاده، شیعۀ دوازده امامی، عادل و اعلم باشد، همچنین مُکِبّ بر دنیا نباشد. دین باید تعیین کند که چه کسی کارشناس مرجعیت و مسائل احکام است وقتی تعیین کرد، دیگر رجوع به آن شخص یک مسألۀ عقلایی است. مرجع تقلید و مجتهد را از هم جدا نکنید. مجتهد واجد شرایط، همان مرجع تقلید است. مرجع لازم نیست حتماً اسم و رسم داشته باشد، مرجع و کارشناس است، اسمش هرچه میخواهد باشد.
کسی که ما به عنوان مرجع قبول میکنیم، باید عادل باشد. اما دیگر کارشناسها(غیر دینی) لازم نیست عادل باشند. شرابخور است اما پزشک خوبی است و ما به او مراجعه میکنیم. برای ما قداست ندارد. اما اگر کسی عادل بود، میشد پشت سر او نماز خواند، این شخص قداست پیدا میکند. مثلاً اگر شما عالمی را میشناسید که خودش مراجع را میشناسد و با فتاوای مراجع آشناست، شما میروید از این آقا مسأله میپرسید؛ این آقا هم طبق نظر کسی که باید شما از او تقلید کنی، جواب شما را میدهد. شما به این آقا اعتماد داری. این آقا هم قابل اعتماد هست. روز قیامت شما میتوانی این را به عنوان سند مطرح کنی و بگویی: «من به این آقا اعتماد کردم! جا و صلاحیت داشت که من به او اعتماد کنم!»
مسألۀ اجتهاد و تقلید در حوزههای علمیه مهجور مانده است. متأسفانه خود علما مسائل تقلید را از همین رسالههای عملیۀ فارسی یاد میگیرند. فکر نکنید که در حوزههای علمیه بحث مستقلی تحت عنوان اجتهاد و تقلید رایج باشد بلکه بحث اجتهاد و تقلید به عنوان یک بحث علمی حوزوی و کارشناسی، فقط در آخر کفایه ذکر شده است. کفایة الاصول هم از درسهایی است که همۀ طلبهها اصلاً به آن حد نمیرسند که کفایۀ الاصول را بخوانند. چهار سال عربی، منطق، اصول مرحوم مظفر، رسائل و مکاسب را میخوانند، اما نمیرسند کفایه را بخوانند.
کفایه از کتابهای بسیار بسیار مشکل است که هر کسی در حوزه قدرت فهم، تدریس و تحصیل آنرا ندارد. فقط عدۀ خاصی از طلبهها آنرا میخوانند. طرف معمم و ملبس شده است اما هنوز کتاب کفاية را نخوانده است. رسائل سه سال طول میکشد. مکاسب پنج سال طول میکشد. کفایة دو سال طول میکشد. فهم این کتابها مشکل است. اگر کسی همۀ این کتابها را خوانده باشد تا به آخر کفایه نرسد، به بحث اجتهاد نمیرسد. کفایۀ هم آخرین درس سطح است. یعنی بعد از آن دیگر کتابی در حوزه نداریم. بعد سراغ درس «خارج» میرود. بنابراین نوعاً طلبهها بعد از ده تا ۱۵ پانزده که به کفایة میرسند، به بحث اجتهاد و تقلید میرسند.
به آخر راه که میرسند خسته میشوند و درس خواندن را رها میکنند. کفایه از کتابهای سخت و بسیار مشکل است. به آخر که میرسند دیگر رمقشان کشیده شده است. بعضی کتابها اینقدر سخت و خسته کننده است! البته بیشتر خسته کننده است. بحثها و مطالب اضافه دارد، که ما در این سبک جدید طلبگی که دایر کردیم، همۀ این مطالب را حذف کردیم. یک بحث که از اول تا آخر شیرین، قابل فهم، قابل درک، شنیدنی، لذتبخش، کاربردی و مفید است. همۀ بحثهای زائد و اضافه حذف شده است که وقتی به بحث اجتهاد و تقلید میرسند دیگر خسته نباشد.
حتی اگر به آخر کفایه هم برسد و آنرا بخواند؛ چند صفحه بیشتر نیست؛ اگر به این کتاب مراجعه کنید میبینید دربارۀ اجتهاد و تقلید، بحث مفصل نکرده است. سراغ درس خارج برویم. شما یک درس خارج به من نشان بدهید که راجع به اجتهاد و تقلید باشد یا دربارۀ عبادات یا دربارۀ معاملات بحث میشود. اجتهاد و تقلید شتر مرغ است؛ نه شتر است نه مرغ! شاید کسی خودش علاقه داشته باشد، پیگیری و دنبال کند و به درجۀ اهمیت آن پی ببرد. شما کنار نشستهای و داری اشکال میگیری اما من در متن کار هستم و دارم اشکال میکنم؛ شما اصلاً صلاحیت نداری.
دورهی نوزدهم خودشناسی – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
0 نظر ثبت شده