خودشناسی
دورۀ بیست و ششم – جلسۀ ۱
استاد حسین نوروزی
خودشناسی؛
حرکت در مسیر کشف حقیقت
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
اهمیت و ضرورت خودشناسی
در اولین جلسه، لازم است به اهمیت و ضرورت مباحث خودشناسی پرداخته شود. اکثر ما میدانیم که خودشناسی مهم است؛ یعنی به ما گفتهاند و نصیحت کردهاند که: «خودشناسی مهم است؛ خودت را بشناس.» و ما هم شنیدهایم. خدا هم میفرماید:
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ[1]»
بر شما باد که خودتان را بشناسید. اما ممکن است هنوز به این مرحله از خودشناسی نرسیده باشیم؛ این آمادگی را نداشته باشیم که مباحث خودشناسی را بشنویم؛ یعنی اهمیت و ضرورت خودشناسی را «ادراک» نکرده باشیم.
دقیقاً مثل نیاز به آب است. همۀ ما به آب نیاز داریم. بدنمان به آب نیاز دارد. گاهی به ما نصیحت و سفارش میکنند که: «آب بنوشید؛ آب مفید است؛ آب چنین خواصی دارد.» از خواص آب برای ما سخن میگویند. بنابر این ما فیالجمله اطلاعاتی راجع به آب و اهمیت و ضرورت نیاز به آب و خواص آن پیدا میکنیم، اما این بدان معنی نیست که تشنه میشویم. ما میفهمیم که آب، چیزی است که به درد میخورد، اما «تشنگی» چیز دیگر است.
ممکن است کسی تشنه باشد، اما از خواص آب هیچچیز نداند. اگر از او بپرسند: «آب از چه تشکیل شده است؟ اقسام آب چیست؟»، میگوید: «نمیدانم!» و فقط حالت تشنگی در او وجود دارد. اگر آب را به او بدهند و یک جرعه از آن بخورد، دیگر آن را رها نمیکند و تا آخر میخورد. اما کسی که در او احساس نیاز پیدا نشده باشد، فقط میداند که آب خوب و مفید است. از آنجایی که احساس نیاز ندارد، اگر آب را دست او بدهند، به راحتی آن را دور میریزد. اصلاً ممکن است این آب را به کسی دیگر بدهد، چون قدر آن را نمیداند؛ از درون احساس تشنگی ندارد؛ در حالیکه واقعاً تشنه است و به آب هم نیاز دارد.
همه به آب احتیاج دارند اما لزوماً احساس تشنگی ندارند. مباحث خودشناسی مثل آب میماند. کسانی میتوانند از این مباحث استفاده کنند که به این مرحله از درک اهمیت و ضرورت آن رسیده باشند؛ آنچنانکه که اگر مطالب در اختیار آنها قرار بگیرد، آن را بنوشند؛ مثل تشنهای که به آب میرسد. البته مسئله فقط این نیست که جاهل، عالم بشود؛ این نیست که تا حالا نمیدانست، حالا دانا شود. بلکه مسئله این است که تا حالا تشنه بود، حالا سیراب شود.
حالا تشنه کجا پیدا میشود؟ منظورمان از تشنه، کسی است که احساس تشنگی کند، چون همه تشنه هستیم. در اینکه همه به آب نیازمند هستیم، بحثی نیست. اما احساس نیاز در چه کسی وجود دارد؟ آن شخص کجاست؟ گفت:
«آب کم جو تشنگی آور به دست/ تا بجوشد آبت از بالا و پست[2]»
یعنی حقایق در خود ما و در جان ما هست؛ فقط کافی است که احساس نیاز کنیم تا سراغش برویم. جان ما معدنی از طلای حقیقت است. باید احساس نیاز کنیم و بدانیم که در این معدن، همه چیز وجود دارد. هر چه میخواهیم در آن وجود دارد. باید سراغش برویم.
بنابراین نقش مباحث خودشناسی، بیشتر ایجاد احساس تشنگی است تا سیرابکردن. سیرابکردن کار خود شما است. خودت باید آب را برداری و بخوری. در مباحث خودشناسی به این مسئله پرداخته میشود که آب کجاست و از کجا آب برداریم؛ گفته میشود که: «در خودت است، بیرون دنبال آن نگرد. کجا را میگردی؟!»
حقیقت، درون انسان است
«سالها دل طلب جامِ جَم از ما میکرد / و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد[3]»
«حقیقت در خودت است، جای دیگر نرو!» ما باید ابتدا این مسئله برایمان جا بیفتد که حقیقت بیرون نیست؛ در بیرون خبری نیست؛ هر چه هست، در خودمان است. «عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ»؛ این باید روشن شود. در خودشناسی، انگشت اشارۀ ما بهسوی خود شماست. میگوییم: «به خودت مراجعه کن.» الآن شما همگی سراپا گوش هستید. اما آیا سراپا گوش هستید که هر چه گوینده میگوید، بشنوید، قبول کنید و تصدیق کنید؟ یا سراپا گوش هستید تا آنچه را که گوینده میگوید، اگر درست میگوید، قبول کنید و اگر درست نمیگوید، رد کنید؟
شما با چه ملاک و معیاری میخواهید درستی یا نادرستی کلام گوینده را تشخیص دهید؟ از کجا میخواهید بفهمید که گوینده درست میگوید یا نادرست؟ ما الآن با این بحث داریم و دو کار مهم را انجام میدهیم: اول اینکه میگوییم «مرجع و محل مراجعۀ شما برای درک حقیقت باید درون خودت باشد» زیرا حقیقت در خودت است. دوم اینکه داریم «احساس نیاز ایجاد میکنیم»؛ تشنه درست میکنیم. هر دو کار دارد با این بحث انجام میشود.
خوب دقت کنید؛ کمی به خودتان مراجعه کنید و ببینید «فکر کردن»، وقتی میخواهید دربارۀ درست یا غلط بودن و حق یا باطل بودن، قضاوت کنید، چه معنایی دارد؟ این را بشکافیم و باز کنیم. میگویید: «فکر میکنم و میفهمم.» فکر چیست که باعث میشود شما بفهمید؟ بالاخره باید حقیقت در جایی باشد که به آن مراجعه کنید و ببینید که حرفهای گویندهای که دارد سخن میگوید، با حقیقت تطبیق دارد و جور در میآید یا جور در نمیآید.
اگر دیدید جور در میآید، میگویید: «فکر کردم، دیدم درست است.» یعنی میگوییم: «به آنجایی که ظرف و موطن حقایق و جای حقیقت است، مراجعه کردم و دیدم که حرفهای ایشان در آنجا هست؛ فهمیدم درست میگوید.» اینگونه است که میتوانید بگویید: «بله! درست است.» اما اگر به جایگاه حقیقت مراجعه کردید و دیدید در آنجا چنین حرفهایی نیست، بلکه برخلاف این حرفها هست، قرص و محکم میگویید: «نیست! این حرف غلط است!» آیا جز اینکه جایگاه حقیقت در خودت باشد، راه دیگری هست؟ راه دیگری معرفی کن که حقیقت در خودت نباشد، بیرون باشد؛ در نهایت هم به خودت برنگردد، بلکه به بیرون برگردد.
حقیقت درونی، مبنای قضاوت بیرونی
ممکن است برخی بگویند: «با تجربه هم میشود. تجربه هم یک راه است. چرا میگویی به خودم مراجعه کنم؟! همۀ چیزها که به خود مراجعهکردن نمیخواهد. اگر گفتند که آب در صد درجه بهجوش میآید، من به خودم مراجعه کنم تا درستی یا نادرستی این حرف را بفهمم؟ چگونه به خودم مراجعه کنم؟! باید بروم تجربه کنم؛ آب را بردارم و بجوشانم؛ درجه بگذارم و ببینم در چه درجهای آب بهجوش آمد، بعد بگویم درست است یا غلط. پس نیازی نیست که به خودم مراجعه کنم.»
جواب این سؤال آن است که تجربه، بدون مراجعه به خود، بلاتکلیف است. مثالی واضح و روشن میزنم که خودتان این مثال را میدانید. اگر به شما بگویند: «آنجا آب هست»، شما خودت میروی و نگاه میکنی؛ تجربه میکنی. این همان تجربه است؛ با چشم خود نگاه میکنی و میبینی و میگویی: «بله! درست میگویی! آب است!» در حالیکه در آنجا، درواقع آب نیست بلکه سراب است. چه اتفاقی باید بیفتد که تجربۀ ما، ما را به واقعیت برساند؟ شما داری در جاده میروی؛ از دور نگاه میکنی و در بیابان برهوت، آب میبینی؛ میگویی: «اینجا آب هست!» اما اگر کسی در کنار شما باشد که وارد باشد و سابقۀ چنین مسائلی را داشته باشد، میگوید: «نه! زود قضاوت نکن! عجله نکن! زود نگو اینجا آب هست! من هم الآن نمیتوانم بگویم هست یا نیست؛ باید صبر کنیم، برویم و ببینیم نتیجه چه در میآید. ممکن است باشد، ممکن است نباشد!» میگویی: «آقا! من دارم آب میبینم! تجربه دارد به من میگوید که این آب است!»
وقتی ما تجربهای میکنیم، مثلاً آب را در صد درجه بهجوش میآوریم، چه میشود که سخن آنان که گفتهاند: «آب در صد درجه به جوش میآید.» را قضاوت میکنیم و میگوییم درست گفتهاند؟ چه چیزی باعث میشود که به این تجربهمان اعتماد کنیم؟ حالا فرض هم کنید که همۀ مراحل را درست انجام دادهایم و نمیخواهیم قضاوت عمومی و کلی نسبت به همۀ آبها در همۀ مکانها داشته باشیم و کاری به پستی یا بلندی مکان و میزان خلوص آب نداریم؛ صرفاً میخواهیم در خصوص این آب و این مصداق خارجی آب قضاوت کنیم. این قضاوت، بدون اینکه به خود مراجعه کنیم، ممکن نیست؛ بدون اینکه حقیقتی در وجود خودمان باشد که با آن حقیقت، درستی یا نادرستی این تجربه را محک بزنیم، ممکن نیست. بر اساس این حقیقت میتوانیم بگوییم که تجربهمان درست است یا غلط؛ مطابق با واقع است یا نیست؛ چشم ما خطا کرد یا نکرد؛ گوش ما خطا کرد یا نکرد. اگر آن حقیقت در درون ما نباشد، دست ما به هیچچیز بند نیست.
گوهرِ «جان»، میزان تشخیص حق و باطل
حضرت علی علیهالسلام فرمود:
«لاَ تَجْهَلْ نَفْسَكَ فَإِنَّ اَلْجَاهِلَ بِمَعْرِفَةِ نَفْسِهِ جَاهِلٌ بِكُلِّ شَيْءٍ؛ نسبت به خویشتن خود نادان مباش زیرا کسی که به شناخت خویش نادان است به همه چیز نادان است.[4]»
جاهل به خودت نباش؛ زیرا کسی که خود را نشناسد، هیچچیزی را نمیتواند بشناسد. این مثال که دربارۀ امور تجربی و بیرونی بود. حساب مسائل درونی که روشن است؛ تا به درون مراجعه نداشته باشی، اصلاً موفق نمیشوی. در این بین، کار خودشناسی چیست؟ خودشناسی، آن حقیقت را برای شما «رو میآورد». به شما یاد میدهد که چگونه بهخوبی به گوهر و حقیقتی که در درون جانت است، مراجعه کنی و آن را درک کنی؛ خوب و بد را تشخیص دهی؛ درست و غلط را تمیز دهی؛ فرقان پیدا کنی و در نهایت حق و باطل را درست تشخیص دهی.
اگر در درونمان، قوۀ تشخیص حق و باطل وجود نداشته باشد، آنچنانکه هیچوقت نتوانیم حق و باطل را بفهمیم و بشناسیم، هرگز نخواهیم توانست از بیرون، حقیقت را بشناسیم. چون شما از بیرون میگویی: «من به چه کسی اعتماد کنم؟» اگر در درون انسان، حقیقت که همان اعتماد است، وجود نداشته باشد، اصلاً دیگر اعتمادکردن به چیزی یا کسی معنا ندارد. در اینصورت، اگر همۀ عالم هم جمع شوند و بگویند: «این چیزی که ما میگوییم درست است!»، انسان میگوید: «به درد خودتان میخورد! من که اصلاً در وجودم اعتماد و حقیقت نیست که بتوانم به آن مراجعه کنم تا شما را تأیید و تصدیق یا رد کنم!»؛ در این حالت، انسان اساساً از انسانبودن خود خارج میشود.
اگر انسان خودش را نشناسد؛ در درونش حقیقت نباشد که بتواند بشناسد، از انسانبودن بیرون میرود. اسم این حقیقتِ درون ما، «عقل» است. عقلی که در آیات و روایات به آن اشاره شده، همین است؛ نه آن عقلی که فلاسفه میگویند. آنها اصطلاح خاص خود در علم خاص خودشان را دارند. آن عقل، به مباحث ما مربوط نمیشود. اینکه در روایات آمده است که «تعقل» کنید، یعنی به خودتان مراجعه کنید؛ به منبع و سرچشمۀ حقیقت مراجعه کنید؛ در بیرون دنبال حقیقت نگردید؛ بیرون خبری نیست؛ هر چه هست، در درون خودتان است.
عصمت درونی، ملاک تشخیص عصمت بیرونی
اگر ما بخواهیم احساس تشنگی پیدا کنیم؛ یعنی باور کنیم که نیاز به خودشناسی داریم، باید سرچشمۀ حقیقت را پیدا کنیم. این سرچشمۀ حقیقت چیست؟ همان «مقام عصمت» است؛ جایی که هیچ خطایی در آن نیست؛ جایی که اگر شما بخواهی خطاهای بیرونی را تشخیص دهی، باید به آن مراجعه کنی. شما از کجا تشخیص میدهی که آنچه میبینی، آب است یا سراب؟ با آن نور و سرچشمۀ حقیقتی میبینی که از خطا عصمت دارد؛ اصلاً خطا در آن راه ندارد و امکان ندارد که خطا در آن راه داشته باشد. اگر آن نور را نداشته باشی، حتی نمیتوانی تشخیص دهی که این آب است یا نیست؛ در عالم حَیاری و سُکاری[5] باقی میمانی؛ هیچ علمی برای تو حاصل نمیشود. وقتی حضرت علی علیهالسلام میفرمایند:
«فَإِنَّ اَلْجَاهِلَ بِمَعْرِفَةِ نَفْسِهِ جَاهِلٌ بِكُلِّ شَيْءٍ»،
اغراق نمیفرمایند. حقیقت این است. حقیقت در خود ماست. ما برای برقراری ارتباط با بیرون، غیر از درون، هیچ راهی نداریم. اگر این پایۀ درونی، حقیقت و عصمت را کنار بگذاریم، آیا بدون آن میشود به حقیقت رسید؟ نمیشود. ممکن است به ذهن شما برسد که مقام عصمت، مقامی متعلق به ائمۀ معصومین علیهمالسلام است. اما فرمودهاند: «دو مقام عصمت داریم: یک مقام عصمت بیرونی و یک مقام عصمت درونی.» آن مقام عصمت بیرونی هم بدون داشتن مقام عصمت درونی، فایده ندارد؛ به دردت نمیخورد.
«إِنَّ لِلَّهِ عَلَى اَلنَّاسِ حُجَّتَيْنِ، حُجَّةً ظَاهِرَةً وَ حُجَّةً بَاطِنَةً[6]»
خدا دو حجت دارد، «حجت ظاهری و حجت باطنی». شما چگونه حجت ظاهری را تشخیص میدهی؟ با چه معیار و ملاکی میخواهی تشخیص دهی که امام معصوم کیست؟ خیلیها ادعای امامت میکنند؛ ادعای امامت و عصمت دارند. اگر شما قوۀ تشخیص دهندهای در درونت نداشته باشی، اگر شما مقام عصمت درونی و باطنی نداشته باشی، چگونه میخواهی درستی آن ادعاها را تشخیص دهی؟ همانگونه که امام معصوم در بیرون شما وجود دارد، در درونت هم یک امام معصوم وجود دارد که به وسیلۀ آن، امام معصوم را در بیرون شناسایی میکنی.
وقتی که فردی میگوید: «من معصوم هستم!»، به خودت مراجعه میکنی تا ببینی آیا راست میگوید یا دروغ میگوید. اگر دیدی که این مدعیِ مقامِ عصمتِ بیرونی، با مقام عصمتِ درونی شما تطابق دارد، یعنی اگر آن را در وجود خود یافتی و پیدا کردی، او را تصديق و تأیید میکنی و میگویی: «دارد درست میگوید! آنرا پیدا کردم؛ آنرا دیدم!» همۀ این کارها در وجود ما انجام میشود، منتها ناخودآگاه است. خودمان متوجه نیستیم که داریم چه میکنیم.
حبّ به ذات انسان، سرچشمۀ محبتها
همۀ ما در وجودمان امیرالمؤمنین داریم. چه میشود که وقتی صفات امیرالمؤمنین را بیان میکنند، شما خوشت میآید، کیف میکنی و لذت میبری و محبتت به حضرت بیشتر میشود؟ چون آن صفات را در وجود خود مییابی؛ آن صفات را داری. این همان امیرالمؤمنینِ درونی و حقیقتِ درونی شماست؛ وگرنه، نمیشود انسان به چیزی یا کسی غیر از خودش علاقه پیدا کند. نمیشود انسان به کسی یا چیزی به غیر از خودش و بیش از خودش، علاقه پیدا کند. معنای این جمله چیست؟ یعنی هر انسانی، خودش را از همه بیشتر دوست دارد که به آن، اصطلاحاً «حب به ذات» میگویند.
شما خودت را از همه بیشتر دوست داری. اگر دیدی در بیرون کسی را خیلی دوست داری، بدان او را در خودت پیدا کردهای و چون به خودت علاقه داری؛ خودت را دوست داری و حب به ذات داری، در بیرون به او علاقه پیدا میکنی و اظهار علاقه میکنی. هیچکس نمیتواند خودش را دوست نداشته باشد، اما کسی را در بیرون دوست داشته باشد. اصلاً نمیشود. محال است. محبت و دوستی، از خودت شروع میشود. در بیرون که محبت نریخته است! محبت کجاست؟! نشان بده! وجود خودت سرچشمۀ محبتهاست. هیچکس نمیتواند خودش را دوست نداشته باشد و دیگری را دوست داشته باشد. اگر کسی را دوست داشتی، این دوستداشتن از خودت شروع شده است. اگر دیدی حب امیرالمؤمنین داری، بدان امیرالمؤمنینِ وجود خود را در بیرون پیدا کردهای؛ مصداق بیرونیاش را پیدا کردهای.
خودشناسی؛ انکشاف لایههای نفس برای ظهور عقل
ممکن است کسی بگوید: «حالا که سرچشمۀ حقایق در وجود خودمان است، دیگر احتیاجی به کلاس، درس، آموزش و… نداریم؛ به خودمان مراجعه میکنیم و خوب و بد را تشخیص میدهیم. چه نیازی به کلاس و جلسه داریم؟» جوابش این است که این حقایق در کُمونِ جانِ[7] ما قرار دارد و پوشیده است.
مثل پیازی که لایههای مختلف، مغز آن را در بر گرفته و اگر بخواهی به مغز پیاز برسی، باید پوستهها و لایههای پیاز را یکی پس از دیگری کنار بزنی. وقتی شما این لایهها را کنار میزنی، این باعث نمیشود که مغز پیاز «به وجود» بیاید. مغز پیاز پیش از این هم وجود داشته است، اما اکنون پیدا، ظاهر و آشکار میشود. کار خودشناسی این است. اینکه به خودشناسی اینقدر سفارش شده، برای این نیست که شما بهمعنای بالقوه، عقل پیدا کنی، چون شما بالقوه عقل داری. سفارش فراوان به خودشناسی برای این است که عقل بالقوۀ شما، بالفعل شود، یعنی عقل آشکار شود، رو بیاید و ظاهر شود.
مراجعۀ به خود، تمرین میخواهد؛ کنارزدن این لایهها و رسیدن به حقیقت، کار هر کسی نیست. خیلی جالب است! کلمۀ حقیقت همهجا بکار میرود. همه شنیدهایم و همه هم میگویند: «این ظاهرش است، اما حقیقت آن چیز دیگری است!» معنای این جمله چیست؟ این ظاهرش است، یعنی این باطل است. حقیقتش چیز دیگری است. در مقابلِ حقیقت، چه چیزی قرار میگیرد؟ باطل. یعنی اینکه داری میبینی، غلط، دروغ، باطل و نادرست است. حقیقت آن، یک چیز دیگر است.
جهل مرکّب؛ مانع خودشناسی
چند نفر از ما به حقیقت رسیدهایم؟ چقدر در زندگیمان با حقیقت سروکار داریم؟ چقدر با ظاهر سروکار داریم؟ چقدر عقلمان در چشممان است؟ چقدر عقلمان سر جایش است؟ باطن یعنی همان حقیقت؛ ظاهر هم یعنی مقابل حقیقت. ممکن است کسی خیال کند که به حقیقت رسیده است. چنین کسی که خود را رسیدۀ به حقیقت میبیند، دیگر احساس نیازی ندارد؛ میگوید: «من تشنه نیستم!»؛ احساس تشنگی ندارد.
کسانی که احساس تشنگی ندارند، دو گروه هستند. یک گروه کسانی که تشنه نیستند؛ آب خوردهاند و دیگر تشنهشان نیست؛ احساس تشنگی هم نمیکنند. اما گروه دوم، کسانی هستند که تشنهاند، اما نمیدانند که تشنه هستند. به این دسته از افراد، «غافل» میگویند. اشخاص غافل، اصلاً توجه ندارند که تشنه هستند. البته افراد غافل با کسانی که «جهل مرکّب» دارند، تفاوت دارند. کسی که جهل مرکّب دارد، میگوید: «من اصلاً به آب احتیاج ندارم!» ما با این کسانی که جهل مرکّب دارند، کاری نداریم، چون:
«آن کس که نداند و نداند که نداند / در جهل مرکّب ابدالدهر بماند.»
شاید تعداد این افراد کم باشد؛ افرادی که بدون هیچ شکی معتقد هستند که میدانند، اما واقعاً نمیدانند. بیشترِ ما یک احتمال ضعیف میدهیم که نمیدانیم، یعنی در خواب غفلت هستیم و اگر به ما توجه و تذکر داده شود و ما را تکان بدهند، از غفلت بیرون میآییم. فقط کافی است که به ما یک بیدارباش بدهند؛ بگویند: «بلند شو! به خود بیا! حواست کجاست؟! کجا داری میروی؟! چکار داری میکنی؟! دنبال چه داری میگردی؟! شب و روز داری تلاش میکنی، کجا میخواهی بروی؟! به کجا میخواهی برسی؟! هدفت در زندگی چیست؟»
یک تذکر میخواهد. شاید کسانی که جهل مرکّب دارند و معتقدند که میفهمند و به ضِرس قاطع هم قضاوت میکنند که این حق یا باطل و درست یا غلط است و به حساب خودشان تندوتند تشخیص میدهند، بویی از درک حقیقت به مشام آنها نرسیده باشد؛ شاید این افراد را نتوان هدایت کرد. همۀ کسانی که قضاوتهای قطعی میکنند، اینگونه نیستند که باطناً نظرشان همین باشد. مطلب را محکم میگویند، قرصومحکم حرفی را میزنند، اما اگر از آنها بپرسی: «بینی و بینالله همین است؟» میگویند: «البته اینگونه نیست که قطعاً همین باشد! حالا ما گفتیم! دیگر چکار کنیم؟! باید سفت حرف زد! نمیشود که همیشه از شاید و ممکن است، استفاده کرد!»
کسانی که «يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا[8]»، خیلی کم پیدا میشوند. آنها دیگر کفار درجۀ یک هستند. کفار که میگوییم، بهمعنای اشخاص غیر مسلمان نیست، بلکه کسانی در بین همین مسلمانان را میگوییم؛ در میان ما هم پیدا میشود. اسم اسلام که اسلام نیست. اسلامِ ظاهری است، یعنی همانکه دروغ است. آیا میشود مسلمانِ واقعی به جهنم برود؟! نمیشود. آیا میشود مسلمانِ واقعی، منافق باشد؟ نمیشود. اما میشود که مسلمانِ ظاهری، منافق باشد؛ شده است؛ یعنی از نظر فقهی و ظاهری، مسلمان، اما باطناً منافق است.
آیا میشود مسلمان، امیرالمؤمنین را بکشد؟ حقیقتاً نمیشود. آیا میشود مسلمان، امام حسین را بکشد؟ حقیقتاً نمیشود؛ اما ظاهراً میشود. ظاهراً هم یعنی کشک. کشکاً میشود، اما حقیقتاً نه. اما چرا ما فقط دنبال این کشک هستیم؟ تمام فکر و ذکر ما دنبال همین کشک است. سراغ اصل و حقیقت را نمیگیریم. میخواهیم کمی وارد آن عالم شویم و ببینیم آنجا چه خبر است. میخواهیم ببینیم برای کسی که در خواب غفلت است، هر چند ظاهراً مثل کسی که جهل مرکّب دارد، حرف میزند، چه کار باید کرد.
البته چون ما نمیتوانیم بگوییم این شخص جهل مرکّب دارد یا غافل است، وظیفه داریم حمل بر صحت کنیم و بگوییم: انشاءالله او غافل است. کاری که باید برای افراد غافل انجام دهیم، این است که به آنها توجه بدهیم و آنها را از خواب غفلت بیدار کنیم؛ بگوییم: «به خود بیا! به هوش بیا!». برای کسی که در خواب است، باید چه کرد؟ برای کسی که به حقیقت نرسیده و دریافت صحیح و درستی از حقیقت ندارد، اما توجه هم ندارد که از حقیقت خبری ندارد، چکار باید کرد؟ اگر مثلاً به او ناسزا بگوییم، آیا درست میشود؟ اگر به او ناسزا بگوییم، عصبانی میشود. او هم به شما ناسزا میگوید یا شاید کتکی هم به شما بزند، البته اگر زورش بیشتر از شما باشد و طبیعی است که این رفتار باعث نمیشود که بیدار شود و به خود بیاید.
تخریب بنیانهای سستِ فکری برای بیداری خودشناسانه
پس چکار باید کرد؟ چگونه باید به او گفت که به خودشناسی نیاز دارد؟! چگونه باید به او گفت: «از خودت غافل نباش! از حقیقت فاصله نگیر! عقل خوب چیزی است!»؟ میگوید: «من عقل دارم!» چنین شخصی غافل است دیگر. اگر خدا به شما مأموریت داد و گفت: «شما هم یکی از آن کسانی هستی که قرار است بلایی سر این افراد غافل بیاوری تا بفهمند که نمیفهمند؛ به خود بیایند!»، شما برای این کار باید هرچه قضاوت در وجودشان دارند را خراب کنی. قضاوتهایشان مایۀ اتکای آنهاست. پشتشان به آن گرم است. آنها میگویند: «این را میفهمم. میدانم که این درست است!» سپس به آن چیزی که فکر میکنند درست است، تکیه میکنند. روی افکار و عقایدی که دارند، پافشاری میکنند. این افکار و عقاید متزلزل است؛ قابل ایستادن نیست، چون حقیقت نیست. این افکار و عقاید را باید خراب کرد. این تکیهگاه را باید از آنها گرفت. وقتی تکیهگاه گرفته شد، یکدفعه میبینند که دیگر تکیهگاه ندارند؛ دارند میافتند. آیۀ صریح قرآن است که میفرماید: «روی جایی ایستاده که زیر آن خالی است!» به نظر میرسد روی آن خیلی قرص و محکم است. روی کوه ایستاده است، اما خبر ندارد این قسمت کوه یک لایۀ نازک است که زیر آن خالی است و اگر فرو بریزد، او به قعر جهنم میرود.
«أَفَمَنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَىٰ تَقْوَىٰ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوَانٍ خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَى شَفَا جُرُفٍ هَارٍ[9]»
این معنا در این آیه است که: «شما کجا ایستادهای؟ روی چه فکر و عقیدهای ایستادهای؟ پایگاه تو چیست؟ پشتوپناه تو کیست که به آن تکیه دادهای؟» باید این پشتوپناه متزلزل را از شخص غافل گرفت؛ به او نشان داد که بیخودی راحت تکیه داده است؛ به او گفت: «چرا نمیروی تحقیق و جستوجو کنی؟ راحت ایستادهای و میگویی: ما که جایمان محکم است! هر خطری و بلایی هم بیاید، برای دیگران است؛ به ما که کاری ندارد!» خبر نداری که اگر زمین یک تکان بخورد، تو هم رفتهای: «عَلَى شَفَا جُرُفٍ هَارٍ» جای پایت محکم نیست.
اشخاص غافل میگویند: «این چیزها که گفتی، باز به ما مربوط نبود! البته درست است که عقاید مردم واقعاً سست است؛ تکیهگاهشان اصلاً تکیهگاه قرص و محکمی نیست. اما الحمدلله ما جای پایمان قرص و محکم است. خاطرمان جمع است. ملائکه، شب اول قبر میخواهند بیایند و بگویند: «مَنْ رَبُّكَ؟» همین الآن بیایند تا جوابشان را بگیرند؛ دیگر بروند و خیالشان راحت شود. اصلاً ما احتیاج به شفاعت هم نداریم. شفاعت میخواهیم چه کار؟! ما همه چیزمان روبهراه است!!»
آیات قرآن را میخوانیم که: «الْقَارِعَةُ مَا الْقَارِعَةُ وَ مَا أَدْرَاكَ مَا الْقَارِعَةُ[10]» ضربۀ کوبنده!! نمیدانی کوبنده یعنی چه؟! یعنی چنان با پتک بر سرت میزند که هر چه داری و نداری را از دست میدهی. منظور، این سر ظاهری نیست؛ بلکه بر سر افکار و عقایدت ضربه میزند. یکمرتبه زیر پایت خالی میشود. هیچچیز برایت نمیماند. چنان زلزلهای میآید که همۀ فکر و ذکر و هر چه داری و نداری را از تو میگیرد. منظور، این زلزلۀ زمینی نیست؛ این زلزله نهایتاً خانه را روی سر ظاهری تو خراب میکند. ظاهر هم که باطل است؛ هیچچیز نیست!
چنان زلزلهای میآید «إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا[11]» که دار و ندارت را از تو میگیرد؛ البته قبل از اینکه زلزلۀ مرگ برسد. یکی از زلزلهها هم میتواند مرگ باشد؛ مرگ، تو را تکان میدهد، هرچه هست و نیست و هرچه که به آن اتکا کرده بودی را از تو میگیرد؛ یکدفعه زیر پایت خالی میشود. در روایت داریم زمانی که انسان را در قبر سرازیر میکنند، فرد احساس میکند که دارند او را از آسمان هفتم به قعر زمین پرتاب میکنند. میگوید: «دستم را بگیرید! به دادم برسید!» آنجا دیگر نمیشود دست او را بگیری. دست او که دیگر این دست نیست که بتوانی آن را بگیری.
بیداری خودشناسانه و استقرار در مقام امن الهی
همۀ انبیاء و اولیاء خدا علیهمالصلاة و السلام آمدهاند تا دست ما را بگیرند. تا حالا دست شما به دست یکی از ائمه خورده است؟ هیچیک از ما دستمان به دست آنها نبوده است. اما در واقع، آنها دستمان را گرفتهاند که الآن اینجا هستیم. منظور از دست، «دست ظاهری» نیست. این دست ظاهری، چاخان و کشک است. دست خودمان را میگیرند. این دست ظاهری که دست مَرکَب و اسب ما است؛ دست خودمان را میگیرند. میگوییم: «خدایا دست ما را از دامان اهل بیت کوتاه نفرما!» یعنی دستمان به دامان آنهاست.
درحالیکه این دست من الآن به هیچجا وصل نیست! الآن دست من به این میکروفون است. درعینحال میگوییم: «دست ما را کوتاه نفرما!» یعنی دست ما به دامان آنهاست و از خدا میخواهیم که آن را کوتاه نکند؛ یعنی ما ریزهخوار سفره و خوان اهلبیت هستیم! سفرۀ واقعی آن است. سفرۀ دنیایی که سفره نیست! کشک است. ما کی متوجه میشویم که همۀ این امور ظاهریِ دنیایی، بیخودی است؟! همۀ دنیا بازی است، خوابوخیال است و حقیقت جای دیگر است؟ خودمان بیاییم و قبل از اینکه آن زلزله بیاید، پیشلرزههایی ایجاد کنیم؛ کمکم خودمان را تکان بدهیم.
کار قرآن همین است. آیات قرآن برای همین نازل شده است که ما را تکان بدهد. این تکاندادن، همان چیزی است که ما را بیدار میکند؛ متوجه میشویم که گویا جای پایمان محکم نیست؛ باید آن را محکم کنیم؛ باید جایی بایستیم که محکم باشد؛ تکیهگاه واقعی و حقیقی داشته باشیم؛ به چیزی تکیه کنیم که راسخ باشد و خاطرمان جمع باشد.
«الْمُؤْمِنُ کَالْجَبَلِ الرَّاسِخِ لَا تُحَرِّکُهُ العَوَاصِفُ[12]»
مؤمن راسخ است. باد، طوفان، عواصف و هر طوفانی با هر عنوانی که بیاید، او تکان نمیخورد. «کَالجَبَلِ الرّاسِخِ» باید به اینجا برسیم؛ مؤمن یعنی کسی که به مقام امنیت و ایمان رسیده؛ به جایی رسیده که دیگر با حقیقت متحد شده است. خودش تکیهگاه شده است. شما که روی کوه میایستی، به کوه تکیه میکنی. حالا مؤمن خودش تکیهگاه شده است؛ هر کس بخواهد به جای محکمی تکیه کند، باید به او تکیه کند. در تطبیق باید بگوییم ائمه علیهمالسلام، همان مصادیق مؤمن هستند.
ضرورت رفع یقین کاذب در مسیر خودشناسی
اگر انسان به معصومین علیهمالصلاة و السلام تمسک پیدا کند، «فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَی[13]»، آنها همچون دستگیرۀ محکم هستند. اما با همۀ این حرفها باز هم ما نفهمیدیم که بالاخره زیر پای ما شل است یا محکم است! اگر کمی به خودت مراجعه کنی، میبینی که فقط راجع به دیگران میگویی که زیر پایشان محکم نیست. میگویی: «فلانی! بهمانی! و کسانی که در این جلسه نیامدند، زیر پایشان شل است. همۀ ما که الحمدالله اینجا آمدهایم، زیر پایمان سفت است! مگر میشود که آدم در مسجدِ خدا، زیر پایش شل باشد؟ اصلاً آن زمانی که پایۀ این مسجد را ساختند، ما خودمان بودیم. چنان بتون ریختند و چنان آرماتور بستند که خیلی محکم شده است. این کسانی که در خانههایی هستند که مقابل زلزله ایمنی ندارد، باید به فکر باشند!»
فکر ما دائم در چشممان میرود؛ عقلمان در چشممان میآید. خدا و قیامت را چشمی و مادی میبینیم. در دنیا و در بیرون دنبال حقیقت میگردیم. حال اگر بخواهیم یک زلزله ایجاد کنیم، البته نه مانند آن زلزلهای که قرآن میگوید: «إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا»، یا اگر بخواهیم یک ضربه بزنیم، نه آنچنان کوبنده که قرآن میگوید: «الْقَارِعَةُ»، بلکه با یک چیز کوچک، کافی است یک احتمال ایجاد کنیم؛ بگوییم: «آیا شما حق را میشناسی؟» میگوید: «بله!» میگوییم: «حالا بگو ببینیم حق چیست؟»
باید یک احتمال ایجاد کنیم که: «این چیزی که شما فکر میکنی حق است، چنین خاطرجمع هم نباش، چون معلوم نیست که حق باشد.» این یک زلزلۀ کوچک یا پیشلرزه است. یک تلنگر است. شاید کمی از تلنگر شدیدتر باشد، چون تلنگرهای ما کمی شدید است. البته نه در حد آن کوبندهای که چنان در مغز افکارت میزند که تو را له میکند: «وَ مَا أَدْرَاكَ مَا الْقَارِعَةُ» و نمیدانی اصلاً چه کوبندهای است. میگوییم: «الحمدلله ما ائمۀ معصومین علیهمالسلام را داریم!» آیا واقعاً آنها را داریم؟
خودشناسی، مقدمۀ امامشناسی و کشف حقیقت سیرۀ امامان معصوم (ع)
میگوییم: «الحمدلله ما دست به دامان معصومین هستیم؛ هرچه داریم از آنها داریم؛ هر کاری هم میکنیم، طبق دستور آنهاست؛ هر راهی هم که میرویم، برگرفته از زندگی آنهاست.» آیا واقعاً اینگونه است؟ اصلاً آیا ما میدانیم آنها چگونه زندگی کردهاند؟ دیگر از همه مشخصتر امام حسین علیهالسلام است. میگوییم: «همه میدانند امام حسین علیهالسلام چگونه زندگی کرد. ما هم که الحمدلله به امام حسین علیهالسلام تأسی میکنیم.» امام حسین علیهالسلام چگونه زندگی کرد؟
میگوییم: «مقابل ظلم ایستاد و بنابراین ما هم باید مقابل ظلم بایستیم. گفت: «هَيْهَاتَ مِنَّا اَلذِّلَّةُ» ذلت از من دور است! ما هم باید همین را بگوییم. این چیزها به اینهمه زحمت و درس احتیاج ندارد! اعتقادات ما محکم است؛ خیالمان راحت است، چون ما امام حسین علیهالسلام را داریم؛ کار تمام است!» اما اصلاً فکر نمیکنیم که چرا بعد از امام حسین علیهالسلام هیچیک از ائمه علیهمالسلام نفرمودند: «هَيْهَاتَ مِنَّا اَلذِّلَّةُ» چرا فقط امام حسین علیهالسلام فرمود؟ امام حسین هم این جمله را قبل از ماجرای عاشورا نفرمود. نه قبلیها گفتند و نه بعدیها؛ نه خود امام حسین علیهالسلام قبل از عاشورا گفت. فقط در ماجرای عاشورا امام حسین علیهالسلام فرمود: «هَيْهَاتَ مِنَّا اَلذِّلَّةُ».
چرا فقط امام حسین علیهالسلام قیام کرد؟ نتیجه هم نگرفت و کشته شد! چرا دیگر ائمه قیام نکردند؟ چرا همین الآن امام زمان علیهالسلام قیام نمیکند؟ البته بعضیها مدعی شدهاند که حضرت ظهور کرده است، اما شما خبر ندارید. همۀ احتمالها را بده. زود، سفتوقرص نگو: «این چیزی که من میگویم، درست است! همین که تا الآن فهمیدم، درست است! هرکس چیزی غیر از اینکه من میفهمم، بفهمد، غلط فهمیده است!» این همان مطلبی است که بیان کردیم. وقتی پردهها کنار میرود، یکدفعه میبینی همۀ کسانی که فکر میکردی جهنمیاند، در بهشت هستند؛ همۀ کسانی که فکر میکردی در بهشتاند، در جهنم هستند.
حالا خودت کجا هستی؟ آن را دیگر خدا میداند. بنابراین فرمودهاند: «راجع به بهشتی و جهنمیبودن کسی قضاوت نکنید!» یعنی شما از حقیقت خبر نداری و از آن سر در نمیآوری. بنابراین هیچچیز نگو. این بدیهیترین بدیهیات ما بود که «چون امام حسین علیهالسلام قیام کرد، ما هم باید قیام کنیم! امام حسین علیهالسلام محکم ایستاد؛ زیر بار ظلم و ستم نرفت تا کشته شد. پس ما هم باید همینکار را کنیم.» البته خودمان هم میدانیم که نمیتوانیم؛ کار ما نیست، اما میگوییم.
فکر نمیکنیم که امام حسین علیهالسلام برای چه قیام کرد؟ میگوییم: «امام حسین علیهالسلام باید الگوی ما باشد.» الگوی ما باشد، یعنی چه؟ آیا به این معناست که قیام کرد تا ما هم قیام کنیم؟ یا قیام کرد تا ما قیام نکنیم؟ احتمالش هست. آن چیزی که ما را از خواب غفلت بیدار میکند، احتمال است. ما باید زیربنای افکار و عقایدمان را با احتمال سست کنیم تا پایمان را جایی بگذاریم که محکم باشد؛ شل نباشد. چون این افکار و عقایدی که الآن داریم، مال خودمان نیست؛ آن را در ذهنمان ریختهاند. خودمان باید به عقاید برسیم. خودت به آن برس! اگر هم میگویی: «قیام کرد که ما قیام کنیم!»، خودت به آن برس. خودت به این نتیجه برس؛ که اگر شب اول قبر از شما پرسیدند، بتوانی جواب بدهی؛ نگویی: «فلانی گفت!» چون شب اول قبر، فلانی خودش در جواب خودش مانده است! حتی انبیاء هم در آن زمان «وانفسا» میگویند. خودت باید جواب بدهی. از خودت چه داری؟
این احتمال هست که امام حسین علیهالسلام قیام کرد تا به ما بگوید: «ببین نتیجه نمیدهد که آدم بهخاطر حرف مردم به کوفه بیاید!» کوفیها به حضرت گفتند: «بیا ما تو را حمایت میکنیم. ما پشت تو هستیم و از تو حمایت میکنیم! مگر ما میگذاریم؟! هر کاری میخواهی انجام بده، انقلاب فرهنگی کن! اسلام را گسترش بده! تا انتها برو! ما با تو هستیم!» امام حسین علیهالسلام این را به ما نشان داد! قبل از امام حسین علیهالسلام، به امام حسن مجتبی علیهالسلام میگفتند: «تو برو علیه حاکم زمان قیام کن، ما هستیم!» حضرت فرمود: «نه! نمیشود!» قیام نکرد؛ صلح هم کرد؛ با چه کسی؟ با معاویه لعنتالله علیه.
همان کسانی که به او میگفتند: «قیام کن، ما پشت تو هستیم!» وقتی دیدند حضرت صلح کرد، آمدند و به او گفتند: «يَا مُذِلَّ اَلْمُؤْمِنِينَ! تو مؤمنین را ذلیل کردی! تو صلاحیت امامت نداری! آیا تو که با معاویه صلح کردی، به درد امامت مسلمین میخوری؟!» کسانی این حرف را زدند که تا روز قبلش میگفتند: «ما از تو حمایت میکنیم.» حمایت که فقط در قیام نیست؛ حمایت در همهچیز است. شما اگر ادعای حمایت از من را داری، باید من را قبول داشته باشی. اما شما من را قبول نداری؛ اگر مطابق میل تو عمل کنم، از من حمایت میکنی. اما اگر بر خلاف میل تو عمل بکنم، جلوی من میایستی.
به امام حسن مجتبی علیهالسلام گفتند: «تو صلاحیت امامت نداری!» این مسئله مربوط به زمانی بود که همه منتظر بودند که یک قیام و انقلابی بشود، چون قیام مهدوی وعده داده شده بود. منتظر بودند که امام زمانشان قیام کند؛ دوست داشتند ایشان مهدی موعود باشد. نوبت امام حسین علیهالسلام که رسید، باز همین مسئله مطرح بود؛ همه میخواستند قیام شود. نامه نوشتند: «بیا که ما هستیم!» اینها همان کسانی بودند که اگر حضرت نمیآمد، میگفتند: «نه! تو هم به درد امامت نمیخوری! امام باید شجاع باشد؛ در مقابل ظلموستم بایستد؛ ظلمستیز باشد. امامی که با معاویه صلح کند، امام نیست! به درد لای جرز میخورد!! امامی که آهسته بیاید و آهسته برود که گربه شاخش نزند، این چه امامی است؟!!»
چنین کسانی اگر الآن بودند و میدیدند امام زمان علیهالصلاة و السلام غایب است، چه میگفتند؟ امام زمان چنان آهسته میآید و آهسته میرود که اصلاً نمیدانیم کجا هست! نمیدانیم چکار میکند. قیام که پیشکش! اصلاً پیدایش نیست؛ از دست ما فرار کرده است. امام حسین علیهالسلام قیام کرد که به ما بگوید: «ببینید اگر دنبال حرفهای مردم بروید، اینچنین میشود. یک موقع روی حرف مردم حساب باز نکنید. کار و وظیفۀ خودتان را انجام بدهید! دنیا دست خداست. اسلام هم امام زمان دارد. امام دوازدهم، حضرت صاحبالزمان میآید کارها را درست میکند. به شما ربطی ندارد. شما سرتان به کار خودتان باشد. راه خودتان را بروید.»
آیا این احتمال نیست؟ همین کاری که دیگر ائمه هم انجام دادند. بعد از امام حسین علیهالسلام دیگر هیچکس قیام نکرد. هرکسی هم آمد و به ائمۀ بعدی گفت: «آقا چرا قیام نمیکنی؟! ببین جدت قیام کرد!»، به او گفتند: «ببین چه شد! یک بار جدمان قیام کرد و ما تا قیام قیامت باید گریه کنیم و زار بزنیم!» بنابراین به قیام سفارش نکردند. مرتب فرمودند: «قیام نکنید تا صاحب آن بیاید! برای امام حسین علیهالسلام گریه کنید! بهخاطر همین یک قیامی که حضرت کرد، گریه کنید!» آیا این احتمال وجود ندارد؟ این هم یک احتمال است. تا حالا چه فکر میکردیم و حالا داریم چه میشنویم؟ بنابراین میشود حرفهای دیگر هم زده شود.
معنای قیام نکنید، این نیست که زندگی نکنید. زندگی کنید؛ زندگی هم حکومت میخواهد. باید حکومت داشته باشید. کارها را انجام بدهید و مسائلتان را حل کنید. اما به دین خدا کاری نداشته باشید. دین خدا صاحب دارد. حواستان به توان خودتان باشد؛ شما تا صاحبتان نیاید، توان انجام بسیاری از کارها را ندارید. به حرف کسانی هم که میگویند: «ما پشت تو هستیم!»، تکیه نکنید. امام حسین را تنها گذاشتند؛ شما که دیگر جای خود دارید. خیال نکنید که آنها آدمهای بدی هستند؛ بد نیستند، بلکه عقلشان نمیرسد؛ فریب میخورند؛ شما را تنها میگذارند. آدم اینجا میفهمد که چرا امام زمان علیهالسلام ظهور نمیکند. چون ما ساده هستیم. الآن به او میگوییم: «آقا بیا! ظهور کن! ما هستیم! اَللَّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِيِّكَ اَلْفَرَجَ» اما وقتی حضرت تشریف آوردند، دیگران با تبلیغات ما را فریب میدهند؛ آنوقت، اولین کسی که مقابل حضرت میایستد، خود ما هستیم!.
وَ صَلَّیاللهُ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ نَبِیِّهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ تَسْلِیماً
پایان جلسۀ اول
دورهی بیست و ششم خودشناسی – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
[1]. «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لَا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ، اى كسانى كه ايمان آوردهايد، به خود پردازيد. اگر شما هدايت يافتهايد، آنان كه گمراه ماندهاند به شما زيانى نرسانند. بازگشت همۀ شما نزد خداست، تا شما را به آن كارها كه مىكردهايد، آگاه گرداند.» سورۀ مائده، آیۀ 105.
[2]. مولوی.
[3]. حافظ.
[4]. غررالحکم، ج ۱، ص ۷۵۵.
[5]. عالم سرگشتگان و مستان.
[7]. پوشیدگی و پنهانیِ جان.
[8]. «الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا، [آنان] کسانی هستند که کوششان در زندگی دنیا به هدر رفته و گم شده است، در حالی که خود میپندارند که خوب عمل میکنند.» سورۀ کهف، آیۀ 104.
[9]. «أَفَمَنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَى تَقْوَى مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانٍ خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَى شَفَا جُرُفٍ هَارٍ فَانْهَارَ بِهِ فِي نَارِ جَهَنَّمَ وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ، آیا کسی که بنیاد [امورش] را بر پایه تقوای الهی و رضای او نهاده بهتر است یا کسی که بنیاد [امورش] را بر لب پرتگاهی سست و فروریختنی نهاده؟! و آن بنا با بناکنندهاش در جهنم سقوط میکند؛ و خدا گروه ستمکاران را هدایت نمیکند. سورۀ توبه، آیۀ 109.»
[10]. سورۀ قارعه، آیات 1 تا 3.
[11]. سورۀ زلزال، آیۀ 1.
[12]. مؤمن مانند کوه، استوار است، بادهای تند او را تکان نمیدهند.
خضر علیه السلام خطاب به أمیرالمؤمنین علیه اسلام پس از شهادت حضرت:« كُنْتَ كَالْجَبَلِ الرَّاسِخِ لَا تُحَرِّكُكَ الْعَوَاصِف » «تو مانند کوه استوار بودی و طوفانها قادر به حرکت دادنت نبود.» مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج2، ص: 347
[13]. سورۀ بقره، آیۀ 256.
0 نظر ثبت شده