خودشناسی
دوره بیست و ششم – جلسه ۶
استاد حسین نوروزی
(سال ۱۳۹۳)
هدف نهایی انسان؛
حرکت درونی و پختگی
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
«هدفِ انسان»، جایگاهی در درونِ انسان
«هدف انسان»، یکی از مهمترین حقایق است؛ اینکه مقصد و نهایت کار انسان کجاست؟ هدف، نهایتِ حرکتِ تکاملیِ انسان است. انسان در مسیر تکامل خود، درحال حرکت است. هدف، یعنی نهایت این حرکت و اینکه به کجا میانجامد؟ سرانجام این حرکت کجاست؟ تا اینجا هنوز مطلب خیلی روشن نیست که هدف یعنی چه؟ دربارۀ هدف صحبتهای بسیاری شده و همۀ ما هم شنیدهایم. اما واقعاً معنای هدف چیست؟
اگر معنی واقعی هدف را بفهمیم، متوجه میشویم که هدف، «جایی بیرون» از خود ما نیست و این حقیقت، در تعریف خودِ هدف نهفته است. هر انسانی که متولد میشود، حرکت و راه خود را شروع میکند. اما این انسان نهایتاً به چه موجودی تبدیل خواهد شد؟ وقتی گفته میشود: «هدف انسان چیست؟»، منظور این است: انسانی که متولد شده، در نهایت کارش به کجا خواهد رسید و چه خواهد شد؟
رسیدن به هدفِ درونی، نیازمند حرکتِ درونی
هدف مکانی بیرون از ما نیست. هدف «جا»یی بیرون از ما نیست، بلکه «جایگاهی» در درون ماست.
اگر دانۀ سیب را در خاک قرار دهیم و از آن مراقبت کنیم، این دانۀ سیب نهایتاً به کجا خواهد رسید؟ البته تعبیراتی که ما در مورد هدف بکار میبریم، تعبیرات ظاهری نیست، بلکه باطنی است؛ ما معنای دیگری اراده کردهایم. وقتی میگوییم: «این دانۀ سیب نهایتاً به کجا میرود؟»، اگر کسی بخواهد در کلام ما دقت کند، میتواند از ما اشکال بگیرد؛ بگوید: «دانۀ سیب که جایی نمیرود!! وقتی دانۀ سیب در همین خاک قرار گرفت، هیچجای دیگری نمیرود!» اما منظور ما از اینکه دانۀ سیب به کجا میرود، این است که «به چه چیزی تبدیل خواهد شد.» ما برای این تبدیلشدن، از عبارت «به کجا میرود» استفاده کردهایم.
یا مثلاً میگوییم: «این دانۀ سیب در حرکت است. بین مبدأ و هدف حرکتی لازم است؛ باید از مبدأ حرکت کند تا نهایتاً به هدف برسد. این دانۀ سیب درحال حرکت است.» ممکن است به ما اشکال کنند که: «دانۀ سیب جایی نمیرود! حرکتی ندارد! از همان اول که در دل خاک قرار میگیرد، همانجا هست، همانجا هم ریشه میدواند، ساقه تولید میکند و درخت میشود، سپس شکوفه میدهد و سرانجام هم شکوفهها به میوۀ سیب تبدیل میشوند. این سیب هم در ابتدا نارس است، اما کمکم رسیده میشود تا موقع چیدن آن برسد. اما دانۀ سیب، «جایی» نرفته و حرکتی نداشته است.»
خوب دقت کنید. میگوییم: «منظور ما از حرکت، انتقال از جایی به جایی دیگر نیست!» پس اگر کسی بگوید: «ما این دانۀ سیب را از درون خاک بیرون نیاوردیم تا به جای دیگری ببریم. آن را از جایی به جایی دیگر منتقل نکردیم که بتوان گفت حرکت کرد! چرا میگویید حرکت کرد؟!»، میگوییم:
«حرکت همیشه انتقال از جایی به جایی دیگر نیست، بلکه انتقال از جایگاهی به جایگاهی دیگر هم حرکت است.»
این دانه به ریشه، ساقه، تنه، برگ و در نهایت میوه تبدیل شد. این تبدیلشدن از جایگاهی به جایگاهی دیگر است؛ جایگاهش چه بود؟ دانه و بذر بود. به چه جایگاه و مقامی رسید؟ به درختی که میوه میدهد؛ این جایگاه را پیدا کرد؛ به این مقام رسید. این هم حرکت است.
ما باید در اینجا کمی به الفاظ توجه کنیم، چون ذهن ما به «ظاهر، معانی و مفاهیم کودکی» آلوده است. وقتی انسان در حال فکرکردن است، از الفاظ استفاده میکند. چه آنزمان که با خودش فکر میکند و چه آن زمان که میخواهد فکر خودش را به دیگران منتقل کند؛ این کار با الفاظ انجام میشود.
«سیر الی الله»، حرکتی درونی است
اگر ما الفاظ را درست نفهمیم و معانیای که از الفاظ در ذهن ما است، معانیِ دوران کودکی ما باشد، نتیجه چه میشود؟ نتیجه این میشود که ما نمیتوانیم درست فکر کنیم. نمیتوانیم حقایق را آنگونه که هست، بفهمیم و بشناسیم. میگویند: «سیر الی الله!» سیر یعنی چه؟ یعنی «حرکت»، «رفتن». معنایی که از دوران کودکی در ذهن ما در مورد رفتن و حرکت وجود دارد، انتقال از جایی به جایی دیگر است.
عین همین معنا را وقتی که بزرگ شدیم، میخواهیم در مورد حقایق و معارف بلند الهی، قرآنی و روایی بکار ببریم. میگوییم: «سیر، بهمعنای رفتن است! ما الآن کجا هستیم؟ در اینجایی که الآن هستیم، نباید باشیم! کجا باید باشیم؟ باید به سمت خدا برویم. حالا بگردیم و ببینیم خدا کجاست؟ ببینیم کجا باید برویم؟ این سیر الی الله است.» در بیرون، دنبال خدا میگردیم؛ میگوییم: «برویم در کشورهایی که تا حالا نرفتیم. ببینیم آیا خدا آنجاست؟ اگر آنجا نیست، به کرات دیگر برویم. شاید خدا آنجا باشد! برویم در اعماق اقیانوسها بگردیم!» این ذهن بدویِ کودکانه است. توجه نمیکند که حرکت همیشه حرکت بیرونی نیست، بلکه حرکت درونی هم داریم.
چگونه یک دانۀ سیب حرکت درونی انجام میدهد؟ دانه کمکم دارای ریشه، شاخ و برگ و میوه شده و به درخت سیب تبدیل میشود. دانۀ سیب چقدر دانههای سیب تولید میکند؟ آیا این حرکت بیرونی یا درونی است؟ ما برای اینکه مطلبمان را در مورد انسان توضیح دهیم، به مثالی در مورد یک گیاه متوسل شدیم. در حالیکه این مثال از جهتی مُقَرِب و از جهاتی مُبَعِّد است. چون حساب انسان با این گیاه فرق میکند. این گیاه در بیرون نمایی دارد. شکل این دانه در بیرون و در خارج وقتی در خاک رفت و حالا که سر از خاک درآورد، عوض میشود. درست است که حرکت در خود دانه بود و این دانه به شکل، رنگ و قالب دیگری تبدیل شد. اما آیا حرکت انسان در درون خودش و به سمت هدفش همینگونه است؟ یعنی شکل انسان هم عوض میشود؟ یعنی انسانی که به کمال نهایی خود میرسد، آیا قیافۀ انسانیاش تغییر میکند؟ نه! حتی این تغییر هم در او نیست. یعنی انسان را حتی با آن گیاه هم نباید مقایسه کرد. انسانی که خام و نپخته است، قیافۀ ظاهریاش با انسانی که جاافتاده و پخته است، فرق نمیکند.
رشد عقل و تغییر فهم از معانی الفاظ
وقتی ما میگوییم: «انسانی که خام است»، اگر یک کودک اینجا باشد، میگوید: «مگر میشود انسان خام باشد؟! نپخته باشد؟! مگر انسان را میپزند؟!» ببینید کلمات چقدر میتوانند گمراهکننده باشند. ما شبانهروز داریم از کلماتی استفاده میکنیم که اگر در فهم و فکر خودمان رشد داشته باشیم، این کلمات برایمان معانی روشن دارند. اما اگر این الفاظ را برای کسانی بکار ببریم که هنوز کودک هستند، رشد نکردهاند و تصورات ذهنیشان بچگانه است، نمیتوانند آنها را بفهمند؛ به ما ایراد میگیرند و اعتراض میکنند؛ میگویند: «شما چه میگویید؟!»
بر همین اساس، خدایی که ما الآن میشناسیم، با خدایی که واقعاً باید بشناسیم، یعنی خدایی که اولیاء خدا میشناسند، تفاوت دارد. خدایی که ما الآن میشناسیم، در ذهنمان است. یک چیزی با یک شکلی است. میخواهیم با دست نشانش بدهیم. تلاش میکنیم که یک صورتی، رنگی و شکلی به آن بدهیم. او را در ذهنمان بیاوریم با یک شکلی، نوری، یا دودی! آیا خدای اولیاء الهی هم همینگونه است؟ خداهای کودکی با خداهای بزرگی فرق میکند. این خصلت «رشد» است، این ویژگیِ «تکامل» است. وقتی بزرگ شویم، معانی الفاظ هم در نظر ما فرق میکند. همۀ الفاظ همینطورند. شما هر لفظی را که بگویید، همین ماجرا را دارد؛ یک معنای سادۀ کودکانه دارد، اما وقتی که توسط انسانهای بالغ، متفکّر و اندیشمند بکار میرود، معنای دیگری پیدا میکند.
مثلاً لفظ «زدن». اگر از کودک بپرسید، میگوید: «زدن، یعنی کتکزدن.» کمی که بزرگتر شود، به او میگوییم: «برو موهایت را بزن!»؛ در اینجا معنا یک چیز دیگر شد. همان کلمه را بکار بردیم، اما معنی آن، «کوتاهکردن مو» شد. اگر کودک نفهمد، میگوید: «مو را من چه جوری بزنم؟! اصلاً برای چی بزنم؟! مو که درد نمیفهمد! دردش نمیآید که من بزنمش!» یا در کاربرد لفظ «ضربالمثل»؛ میگوییم: «یک مثال میخواهم برایتان بزنم.» اگر کودک باشد، نمیفهمد و میگوید: «مگر مثال را میزنند؟! بگو میخواهم یک مثال بگویم. چرا میگویی میخواهم مثال بزنم؟» چون ذهنش هنوز با معانی الفاظ، انس نگرفته که بداند الفاظ اینچنین معانیای را هم میتواند داشته باشد.
اوایل کار همین اتفاق میافتد. بچهای که دارد بزرگ میشود، مرتب ایراد میگیرد؛ میگوید: «یعنی چه؟! نفهمیدم!» باید برایش توضیح بدهی. توضیح که میدهی، میگوید: «آهان! منظورت این است؟! اینجا منظورت از زدن، گفتن است، آنجا منظورت از زدن، کوتاهکردن است، آنجا منظورت از زدن، کتکزدن است.»
ممکن است بگویید: «اینها گفتن ندارد! اینها که معلوم است!» همینهایی که معلوم است، علما در آن گیر کردهاند. مشکل ما همین است. اختلافات بزرگی که بین علما هست، در همینهاست. آنهایی که بزرگترند، میگویند: «این چیزی که قرآن گفت، این لفظی که قرآن بکار برد، معنایش فقط این معنای ظاهری نیست. معنای دیگری هم دارد.» آنهایی که کوچکترند و بچهترند، میگویند: «یعنی چه؟! شما چه حرفهایی میزنید؟! چطور میشود که این لفظ، آن معنا را بدهد؟! معنایش همین معنای ظاهری است که ما الآن میفهمیم.»
آنهایی که عقلشان کاملتر است، از کلام خدا، احادیث و روایات، معنای دیگری میفهمند. آنهایی که ذهنشان و فرهنگ لغات ذهنیشان ابتداییتر است، معنای ظاهری سادهای برداشت میکنند؛ میگویند: «ببین ظاهرش چیست!»
پرهیز از سادهانگاری در فهم معانی الفاظ
ما باید حواسمان باشد که در مورد الفاظ زود قضاوت نکنیم. در ضمن بحث خودشناسی یک بحثی را توضیح میدهیم و جا میاندازیم و یک نتیجهگیری لفظی هم میکنیم. زین پس این برای ما یک قاعده است. این را بهعنوان یک قاعده به یاد داشته باشید. در مورد الفاظ سادهانگاری نکنید.
وقتی یک لفظی را بکار میبرند، مثلاً میگویند: «خورشید»، میگوییم: «معنای خورشید معلوم است دیگر؛ منظور این ستارهای است که روزها پرنور است و…» خیلی زود قضاوت میکنیم. اما آیا مطمئنیم که منظور از خورشید این است؟ ماه چیست؟ ماه هم همین است که در آسمان است؟ نه! عجله نکن، زود قضاوت نکن! چرا زود قضاوت میکنی؟! آسمان، آسمان هم همین است؟ نه، هنوز معلوم نیست. کمی حوصله کن. انسان وقتی رشد میکند، معانی جدیدی پیدا میشود. الفاظ، معانی جدیدی پیدا میکنند. آیا آن معنای جدید، ربطی به این لفظ ندارد؟ چرا اتفاقاً به همین لفظ ربط دارد. بنابراین میگوییم: «الفاظ برای معانیِ عام، وضع شدهاند، نه برای مثالهایی که شما در خارج برایش پیدا میکنید.» برای لفظ خورشید، این خورشید ظاهری یک مصداق است؛ اما خورشید، مصداق معنوی هم دارد.
میگوییم: «نور». میگوید: «نور؟! این چراغ را ببینید که نور دارد. نور همین است. هر کس غیر از این بگوید، کافر است.» عجله نکن! تند نرو! خود قرآن میگوید: «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ». دور کتیبۀ محراب مسجد هم نوشته:
«اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ[1]».
این نور که اینجا گفته: «خدا نور آسمانها و زمین است»، یعنی نور خورشید؟ یعنی نور چراغ؟ نه! این نور ظاهری یک مصداق نور است. اگر خدا نور است، نور خورشید و چراغ اصلاً نور نیستند! بیخود به اینها نور میگوییم! اگر به خدا نور میگوییم، اینها هیچند، ظلمتند، اینها تاریکی هستند. اگر نور آن است، این، نور نیست.
اشتباه گرفتن معنیِ لفظِ «هدف» با یک «مکان»
وقتی میگویند: «هدف شما چیست؟»، سریع در ذهنمان میآید که مثلاً ما الآن میخواهیم برویم کربلا، انشاءالله. میگوییم: «هدف کربلاست! ما الآن در تهران هستیم. از تهران باید راه بیفتیم، در بیرون حرکت کنیم، برویم تا به کربلا برسیم. به این میگویند، هدف!»
وقنی میگویند: «هدف خلقت انسان چیست؟» سریع در ذهنمان میگوییم: «کجا باید برویم؟ کجا باید برویم؟» یک جایی در ذهنمان درست میکنیم و میگوییم که باید به آنجا برویم. مثلاً میگوییم: «قیامت! آخرش همه سر از قیامت در میآوریم.» میگویند: «قیامت کجاست؟» فکر میکنیم باید یک جایی باشد؛ دنبال جا میگردیم! میگوییم: «کمی حوصله کن تا علم پیشرفت کند. هنوز علم به جایی نرسیده که کشفش بکند! ما فعلاً کره زمین را کشف کردیم. حالا نهایتاً منظومۀ شمسی را هم یک گشتی زدهایم، ولی هنوز ستارههای بسیاری در آسمان است. حوصله کن تا کمکم بالاخره یک جایی را پیدا کنیم و بگوییم که قیامت اینجاست!» مثل اینکه برخی گفتهاند: «قیامت یا جهنم، همین سیاهچالههاست!»
باید ذهنمان را اصلاح کنیم. اگر اینجا ذهنمان را اصلاح نکنیم، کجا باید اصلاح کنیم؟! ما باید فهمی پیدا کنیم که «دین خدا» را بفهمیم، «خدا» را بشناسیم، «اولیاء خدا» را بشناسیم، «امامشناس» شویم، «قرآنشناس» شویم.
کجفهمی لفظی در شناخت صفات الهی
اگر با فهم کودکانه سراغ قرآن برویم، چه اتفاقی میافتد؟ فاجعه رخ میدهد! چه فاجعهای رخ میدهد؟ قرآن میفرماید:
«يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ[2]»
در لفظ یعنی «دستِ خدا فوق دستان آنهاست.» اما مگر خدا دست دارد؟
«وَجَاءَ رَبُّكَ وَالْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا[3]»
خدا آمد؟ خدا کجا آمد؟ با چه چیزی آمد؟ مگر خدا پا دارد؟
خدا خشنود شد. مگر خدا هم خوشحال میشود؟ مثلاً ذوقش گرفت؟ غشغش خندید؟ خدا خشم کرد. مگر خدا عصبانی هم میشود؟ چنین خدایی، خداست؟ این خدا که مثل ما است! این خدا مثل یک آدم است که دست، پا، چشم، گوش و… دارد.
باید پرسید «حقیقتِ دست» چیست؟ حقیقتِ دست را خدا دارد. دست به معنای این دستی که ما داریم، نیست. مگر دست، این است؟ میگوید: «بله! دست، همین است!» میگوییم: «این معنا برای دوران کودکی است! اسم این را دست گذاشتهاند. اما در حقیقت، دست یعنی قدرت. یدالله یعنی قدرت خدا.» انسان اگر بزرگ شده باشد، این مطلب را میفهمد. اگر بزرگ نشده باشد، میگوید: «شما چه میگویید؟! اصلاً این حرفها چیست که میزنید؟! اصلاً دارید یک چیز دیگر را معنا میکنید. ظاهر قرآن صریح میگوید: «يَدُ اللَّهِ» یعنی دست خدا! آنوقت شما میگویید یعنی قدرت خدا؟!»
متوجه نمیشود. تقصیر هم ندارد. چون کودک است، هرچند عالِمِ دهر هم باشد، هنوز بزرگ نشده است. این مسئله خیلی مهم است. آنقدر مهم است که ما اگر چند جلسۀ دیگر هم راجع به آن بحث کنیم، باز هم جا دارد. چون هر چه داریم میکشیم، از همین دیدگاه کودکانهمان است. یعنی عقلمان سر جایش نیست، بلکه در چشممان است. بنابراین الفاظی هم که بکار میبریم، دارای معانیای است که آنها را با چشممان میبینیم. ما برای این الفاظ، معانیای را که میشود با عقل درک کرد، قبول نداریم. میگوییم: «نه! نمیشود!» وقتی میگویند: «انسان هدف دارد! هدفش هم در خودش است!» میگوییم: «نه! نمیشود! آخر چگونه میشود؟! من خودم باید به خودم برسم؟! من چگونه روی خودم راه بروم؟! باید از مبدأ به سمت هدف راه رفت. ما انشاءالله اگر بخواهیم به کربلا برویم، باید راه برویم تا برسیم؛ با هر وسیلهای بالاخره باید مسیری را طی کنیم. حالا اگر من بخواهم در خودم حرکت کنم، چگونه باید راه بروم؟ پاهای من که بیرون است. من که نمیتوانم روی خودم راه بروم، نمیتوانم که در خودم راه بروم.»
هدف انسان، نهایتِ حرکت درونی و صیرورت باطنی اوست
هدف انسان، رفتنی است یا شدنی؟ قرآن چه میفرماید؟ میفرماید:
«إِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ[4]»
شما «به سمت خدا» و درحال «شدن» هستید، نه «درحال رفتن». پس حرکت، دو معنا پیدا میکند؛ یک معنای کودکانه و یک معنای عاقلانه. معنای کودکانهاش این است که با پای خود بروی و در بیرون به جایی برسی. اما وقتی میگوید: «صیرورت»، این لفظ بهمعنای شدن است. شما به سمت خدا درحال شدن هستید. یعنی الآن خدایی نشدهای، بعداً خدایی میشوی. «خداییشدن» هم یک حرکت است. شما باید حرکتی داشته باشی تا خدایی، کامل، عاقل و بالغ بشوی؛ باید صفات الهی در شما تحقق پیدا کند. دانۀ سیب کجا رفت؟ هیچجایی نرفت. اما چه شد؟ دانۀ سیب، «سیب» شد. «نرفت» بلکه «شد». به این حرکت، حرکت درونی و صیرورت باطنی میگوییم.
اصل بحث اینجاست که خدا این انسان را برای چه خلق کرده است؟ شما به همۀ انسانها کاری نداشته باش؛ خودت را در نظر بگیر. هر کسی به خودش توجه کند که من برای چه خلق شدهام؟ چقدر این سؤال را شنیدهایم. همه میگویند: «برای چه خلق شدهایم؟!» خود این جمله یعنی چه؟ یعنی من در مسیری که دارم میشوم، در نهایت چه میشوم؟ اگر یک دانۀ سیب را به شما بدهند و بپرسند: «این دانه در نهایت چه میشود؟» میگویی: «درخت سیب میشود و سیب میدهد!» این یعنی اینکه برای «سیبشدن» خلق شده است. اگر از شما بپرسند: «خدا این دانۀ سیب را برای چه خلق کرده است؟» میگویی: «برای اینکه درخت سیب شود و سیب بدهد!» معنیِ برای چه خلق کرده، این است که قرار است چه بشود.
حالا در مورد یک بچۀ انسان که متولد شده است، میگویند: «خدا او را برای چه خلق کرده است؟» یعنی قرار است چه بشود. فکر نکنیم که میگویند: «قرار است به کجا برسد؟!» باز در ذهن خود آن بازیهای کودکانه را درمیآوریم و مطلب را خراب میکنیم! میگوییم: «این بچه باید به خانۀ خاله، عمه و دایی برود! باید به مشهد، کربلا، نجف و مکه برود تا بعد هم به زیر خاک برود!»
در حقیقت از ما پرسیدهاند: «این کودک قرار است چه بشود؟!» ولی ما فکر میکنیم باید به این سؤال جواب بدهیم که: «کودک کجا میخواهد برود؟!» پس اینگونه جواب میدهیم! ذهن ما اینطوری است. در نهایت هم میگوییم: «باید زیر خاک برود!» میگویند: «حالا زیر خاک رفت، بعد کجا میرود؟!» حالا بیا و درستش کن. چون ما از جا و معنایی شروع کردیم که او را تا به زیر خاک رساندیم. حالا میگویند: «از زیر خاک کجا میخواهد برود؟! این انسان که پوسید، خاک شد، یک درخت هم روی او کاشتیم. حالا این کجا میخواهد برود؟»
میگوییم: «نه! این که خودش نیست!» میگویند: «پس چیست؟» میگوییم: «روحش است!» تا اینجا خوب شد! بهخیر گذشت! میگویند: «حالا روحش کجا میخواهد برود؟» میگوییم: «به عالم برزخ میرود!» میگویند: «عالم برزخ کجاست؟» فرض کنید یک چیزی درست میکنیم و میگوییم: «عالم برزخ، بین آسمان و زمین است!» میگویند: «بعد از آنجا میخواهد کجا برود؟» میگوییم: «به عالم قیامت میرود.» حالا قیامت کجاست؟ ما فقط دنبال جا میگردیم. ذهن ما با جا انس گرفته است. چون ذهن ما کودکانه است. علمایی امثال من هم دنبال پاسخ برای سوالات کودکانۀ مردم هستند که سؤال میکنند: «بگو کجاست؟»
اصلاً تو از اول اشتباه فکر کردی که انسان قرار است جایی برود؛ این انسان قرار نبود جایی برود. از اول درست فکر کن! مطلب را درست دریافت کن، بعد میفهمی که این انسان اصلاً قرار نبود جایی برود، بلکه قرار بود چیزی بشود. قرار بود به چیزی تبدیل شود.
اولش دنیایی بود، قرار شد برزخی شود. اما قرار نبود به برزخ برود. قرار نبود جایی برود! برزخ در خودش است. این دانۀ سیب به گیاه و درخت تبدیل میشود. این تبدیلشدن را در خودش دارد. این فعل و انفعالات مرتب اتفاق میافتد. همچنانکه در مورد خود بدن انسان هم همین اتفاق میفتد. کودک قرار است خردسال شود، بعد نونهال، نوجوان، جوان، میانسال و پیر بشود؛ میگوییم: «کجا میخواهد برود؟» جایی نمیخواهد برود؛ در همان خانه هست؛ جای دیگری هم نرفته است. همان کودک بزرگ شده است.
رفتن به قیامت هم بهمعنای قیامتیشدن است؛ بزرگ شود و به جایگاه قیامتی خودش برسد. قیامت جا نیست، بلکه جایگاه است. ما درحال «شدن» هستیم. اما سؤال اینجاست که قیامت کجاست؟ دوباره ذهنتان به سمت معنی «جا» و «مکان» نرود. بلکه سؤال اینجاست که قرار است به چه «جایگاهی» برسیم؟ چه «کسی» بشویم؟ «چه» بشویم؟ «بشویم!»، نه اینکه به جایی برویم. میگوییم: «کودک باید بزرگ شود!» بزرگشدن انسان به چه معناست؟ این همان بحث قیامت اوست که باید به قیامت خود برسد و قیامتش برپا شود.
ابعاد وجودی انسان و نشئههای مختلف او
انسان نشئههای مختلف دارد: «نشئۀ دنیا»، «نشئۀ برزخ» و «نشئۀ قیامت». دانۀ سیب در مراحل رشدش، شکلهای مختلف دارد: اول دانه است، بعد به ریشه، ساقه، برگ و میوه تبدیل میشود؛ مرتب به نشئههای مختلف تبدیل میشود و شکل میگیرد. کودک که بهدنیا میآید، جایش کمی تغییر میکند. اول در شکم مادر است، بعد به آغوش مادر میآید. اما آیا مراحل رشد او فقط همین است؟ نه! این همۀ رشد نیست.
«رشد» یعنی چشم کودک در دوران جنینی بسته بود؛ جایی را نمیدید، گوشش کار نمیکرد، دهانش کار نمیکرد، گوارشش بیکار بود، اما بعد تولد دارد از همۀ آنها استفاده میکند. چشم خود را باز کرده؛ دارد میبیند. وسایل و ابزارهایی در وجودش بود که در آنجا بکار نمیآمدند اما در اینجا بکار افتاده است. این «رشد» است.
برای رشد لازم نیست مکان عوض شود؛ به جا ربطی ندارد. وقتی که کودک است، نمیتواند یک وزنۀ پنجاه کیلویی را بلند کند. اما وقتی که بزرگ میشود، میگوییم: «رشد کرده است؛ عضلاتش شکل گرفته است؛ قوی شده است؛ حالا میتواند وزنۀ پنجاه کیلویی را هم بلند کند!» لازم نیست جایش عوض شود. اصلاً ربطی به جا ندارد. دارد تغییر میکند. این رشد به جسمش مربوط است.
باید پرسید: آیا انسان همین است یا ابعاد وجودی دیگری به نام برزخ و قیامت هم دارد؟ ما فقط همین دست، پا، چشم، گوش و… را میبینیم؛ خیال میکنیم که انسان همین است! درحالیکه در وجود انسان، بُعد و عالمی خیلی بزرگتر از این عالم ماده، جسم و ظاهر هم وجود دارد که «عالم برزخ» است و خصوصیات و ویژگیهای خاص خودش را دارد.
باز یک عالم دیگری وجود دارد که بسیار مهمتر، جدیتر و بزرگتر از این دو عالم است که «عالم قیامت» نام دارد؛ حقیقتِ جان انسان، همان قیامت و خودِ واقعیاش است. خودِ خودش است. انسان باید این مراحل را طی کند؛ یعنی از جسم دنیایی و از برزخ عبور کند تا به خودش که قیامتش است، برسد؛ باید قیامتش برپا شود.
جسم، واسطه و محرّک صیرورت باطنی انسان
ماهوارههایی که با موشکهای دو و سهزمانه به فضا پرتاب میشوند، به موتورهایی وصلند که آنها را بالا ببرد تا به کرات برسند یا در مدار کرۀ زمین قرار گیرند. شما نگاه میکنی و میگویی: «چرا این موشک حامل ماهواره، اینقدر بزرگ است؟! نمیشد موشک ماهوارۀ کوچکتری را به فضا بفرستند؟! مگر چه چیزی میخواهید بفرستید؟» میگویند: «یک دستگاه کامپیوتری است که میخواهیم آن را به مدار زمین بفرستیم!» میگویی: «یک دستگاه کامپیوتری که زیاد بزرگ نیست! اینقدر حجم، طول، عرض و … لازم ندارد! یک دستگاه کوچک است.» میگویند: «نه! اینها موتور موشک ماهوارهبر است! خود ماهواره که نیست!» میگویی: «موتورش را که من الآن دارم میبینم! موتوری که الآن روشن است و آتش از انتهای آن بیرون میآید! اما باز هم باقی این موشک خیلی بزرگ است!»
میگویند: «این چیزی که روشن شده است، تازه موتور اول موشک است!» میگویی: «موتور اول دیگر چیست؟! مگر بیشتر از یک موتور میخواهد؟!» میگویند: «بله! این موتور کار میکند و ماهواره را تا یک جایی میبرد؛ به آنجا که رسید، سوخت این موتور تمام میشود و از کار میافتد. اصلاً از موشک جدا میشود و از بین میرود! بعد نوبت روشنشدن موتور بعدی میرسد.»
وقتی جنین از شکم مادر بیرون میآید، جفت را که در شکم مادر بهواسطۀ آن زندگی میکرد، از او جدا میکنند و دور میاندازند؛ بهعبارتی موتور اول را دور میاندازند. جنین بیرون میآید. وقتی بیرون میآید، ما نگاه میکنیم و میگوییم: «این انسان است!»، اما اشتباه میکنیم. این هنوز انسان نیست. تازه میخواهد که انسان «بشود». این هنوز موتور حقیقت انسان است؛ این همان موتور دوم است. موتور دوم روشن میشود، آنقدر میرود که عمر موتور دوم هم تمام میشود. میگویند: «خدا رحمتش کند! مرد!»
موشک، موتور دوم را در فضا رها میکند. موتور دوم پودر میشود و از بین میرود. ما آن را زیر خاک میبریم؛ میگوییم: «این موتور دوم بود!» وقتی میخواست راه برود، با این موتور در خیابانها راه میرفت. در دنیا با این موتور زندگی میکرد؛ با چشم نگاه میکرد، با دست کار میکرد، با شکم غذا میخورد؛ موتور دومش بود. موتور دوم را هم دفن میکنیم. موتور اول انسان، جفت بود که آن را دفن کردیم. موتور دوم هم این بدن است که آن را هم دفن میکنیم. اما هنوز خودش دارد حرکت میکند. موتور سوم روشن میشود. موتور سوم «برزخ» است. هنوز به مقصد نرسیده است. هنوز تا وقتی که به مقصد برسد، راه دارد. موتور سوم، این ماهواره را میبرد تا آن را به مدار و مقصد میرساند. وقتی او را به مقصد رساند، موتور سوم هم جدا میشود. یعنی برزخ هم مقصد این ماهواره نیست، بلکه موتور، وسیله، ابزار و کمک است.
«نِعْمَ اَلْعَوْنُ اَلدُّنْيَا عَلَى اَلْآخِرَةِ[5]» یعنی این دنیا خوب موتوری برای آخرت است. از آن استفاده کنید. با موتور دنیا حرکت کنید و به سمت مقصد بروید. ماهواره وقتی به مقصد رسید، دیگر موتور نمیخواهد. وقتی در مدار قرار گرفت، خودش در آنجا تحتتأثیر جاذبۀ زمین، ماه، منظومه و … درحال گردش است. دیگر خودش میگردد؛ موتور نمیخواهد. خودش در آن مدار، در حال چرخش است.
«مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ[6]»
روح انسان در عزّ قدسِ الهی، معلق و درحال گردش میشود. خودش میگردد، موتور هم نمیخواهد.
تا وقتیکه روی زمین بود، شما نگاه میکردید و میگفتید: «خیلی بزرگ است! آیا این ماهواره است؟!» میگفتند: «نه! این نیست!» میگفتید: «نه! این است؛ من دارم میبینم! چشم من که به من دروغ نمیگوید!» میگفتند: «اینها موتورش است. رها میشود. وقتی جلو میرود، آنها را دور میاندازد. اینها آشغال است!» اگر آشغال نبود، آنها را دور نمیانداختند. ارزش ندارند. ارزش آنها فقط به این اندازه بود که ماهواره را به مقصد برسانند. اصل کار، ماهواره است که دستگاههای کامپیوتری در آن قرار دارد و محاسبات را انجام میدهد. اما همۀ فکر ما روی این موتور متمرکز شده است.
بُعد قیامتی، حقیقت وجود انسان
از شما میپرسند: «شما چه کسی هستی؟» میگویی: «همین هستم که دارید میبینید!» آیا واقعاً همین هستی؟ چه زمانی معلوم میشود که این هستی یا نه؟ الآن معلوم نمیشود. زود نگو: «این هستم!» وقتی جسم از تو جدا شد، وقتی مُردی، نگاه میکنی و میبینی که این نبودی! وقتی که جسمت را دفن کردند و پوسید؛ وقتی بو گرفت؛ از بین رفت و تمام شد، متوجه میشوی.
بعد به برزخ میروی. باز زود قضاوت نکن! نگو: «من این هستم!» حالا صبر کن! بگذار در صور دمیده شود؛ نفخ صور اول، نفخ صور دوم. بگذار قیامت تو برپا شود، آنوقت میفهمی که چه کسی هستی! همۀ انبیاء و اولیاء خدا آمدند به ما بگویند: «ای انسان! تو این نیستی! در قضاوت عجله نکن! زود نگو که همین هستی! نه! تو این نیستی. تو آن بُعد قیامتی هستی که در خودت، جانت، حقیقت وجودت و فطرتت نهفته است.
«فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا[7]»
به «آن» رو کن. اینقدر به این موتور نگاه نکن. انسان این موتور را رها میکند و میرود؛ این موتور تمام میشود، میپوسد و از بین میرود. حقیقت تو، «این» نیست. این برای تو بزرگ جلوه نکند. آن را جدی نگیر. آنقدر جدی نیست. اینقدر غصۀ آن را نخور. این دنیا را خدا برای پوسیدن، خاکشدن و برای تعفّن و بوگرفتن خلق کرده است، «اَلدُّنْيَا جِيفَةٌ[8]»، اما تو را برای بهشت خلق کرده است. در خودت بهشت داری. خودت را پیدا کن، یعنی هدفت را پیدا کن، یعنی بفهم که برای چه خلق شدهای. ببین که قرار است چه بشوی. نگاه نکن که الآن چه چیزی هستی! به قول علما، الآن حیوان بالفعل هستی. نگاه نکن الآن چه هستی! دوراندیش باش! تدبّر کن! عاقبت کار و عاقبت خودت را ببین! ببین که قرار است چه بشوی!»
وَ صَلَّیاللهُ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ نَبِیِّهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ تَسْلِیماً
دورهی بیست و ششم خودشناسی – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
[1]. «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبَارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لَا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُورٌ عَلَى نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشَاءُ وَيَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ. خدا نور آسمانها و زمين است مثل نور او چون چراغدانى است كه در آن چراغى و آن چراغ در شيشهاى است آن شيشه گويى اخترى درخشان است كه از درخت خجسته زيتونى كه نه شرقى است و نه غربى افروخته مىشود. نزديك است كه روغنش هر چند بدان آتشى نرسيده باشد، روشنى بخشد. روشنى بر روى روشنى است. خدا هر كه را بخواهد با نور خويش هدايت مىكند و اين مثلها را خدا براى مردم مىزند و خدا به هر چيزى داناست.» سورۀ نور، آیۀ 35.
[2]. «إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّمَا يَنْكُثُ عَلَى نَفْسِهِ وَمَنْ أَوْفَى بِمَا عَاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرًا عَظِيمًا. به یقین کسانی که با تو بیعت میکنند، جز این نیست که با خدا بیعت میکنند؛ قدرت خدا بالاتر از همۀ قدرتهاست. پس کسی که پیمان میشکند فقط به زیان خود میشکند، و کسی که به پیمانی که با خدا بسته است وفا کند، خدا به زودی پاداشی بزرگ به او میدهد.» سورۀ فتح، آیۀ 10.
[3]. «و [فرمان] پروردگارت و فرشته[ها] صفدرصف آيند.» سورۀ فجر، آیۀ 22.
[4]. «وَلِلَّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَإِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ. و از برای خداست حكومت و مالكيت آسمانها و زمين و صیرورت به سوی اوست.» سورۀ نور، آیۀ 42.
[5]. «نِعمَ العَونُ الدُّنيا عَلى طَلَبِ الآخِرَةِ. چه خوب كمكى است دنيا براى به دست آوردن آخرت.» امام باقر علیهالسلام، اصول كافي، ج 5، ص 73.
[6]. «إِلَهِي هَبْ لِي كَمَالَ الْإِنْقِطَاعِ إِلَيْكَ وَأَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِيَاءِ نَظَرِهَا إلَيْكَ حَتَّى تَخْرِقَ أبْصَارُ القُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إِلَى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَتَصِيرَ أرْوَاحُنَا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ. معبودا! بريدن از هر چيز و روىكردن كامل به خودت را ارزانيم دار و ديدگان دلهاى ما را بهواسطۀ نور نگاهشان به تو روشن فرما، تا ديدگان دلها پردههاى نور را از هم بدرند و به معدن عظمت بپيوندند و جانهاى ما به عزّت قدس تو آویخته گردند.» أمیرالمؤمنین عليهالسلام در مناجات شعبانیه.
[7]. «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ. پس حقگرایانه و بدون انحراف با همۀ وجودت بهسوی این دین روی آور، به سوی سرشت خدا که مردم را بر آن سرشته است. برای آفرینش خدا هیچگونه تغییر و تبدیلی نیست؛ این است دین درست و استوار؛ ولی بیشتر مردم نمىدانند.» سورۀ روم، آیۀ 30.
[8]. «إِنَّمَا اَلدُّنْيَا جِيفَةٌ وَ الْمُتَوَاخُونَ الْمُؤَاخُونَ عَلَيْهَا أَشْبَاهُ اَلْكِلاَبِ فَلاَ تَمْنَعُهُمْ أُخُوَّتُهُمْ لَهَا مِنَ التَّهَارُشِ التَّهَاوُشِ عَلَيْهَا. دنیا فقط لاشه مردار است و کسانى که به جهت دنیا با یکدیگر برادر شدهاند، همچون سگانند که برادرى،آنها رااز گزیدن یکدیگر باز نمىدارد.» امیرالمؤمنین علیهالسلام، غرر الحکم و درر الکلم، ص 137.
0 نظر ثبت شده