خودشناسی در قرآن
سورۀ حِجر، آیات ۹۷-۹۹
استاد حسین نوروزی
جلسۀ ۱۰۰ (۲ تیر ۱۴۰۳)
حقیقت بندگی و یقین؛ چرا عبادت بدون معرفت کافی نیست؟
بندگی فقط نماز و روزه نیست؛ حقیقت بندگی از شناخت خود آغاز میشود، به رهایی از وابستگیها میرسد و انسان را به یقین و حضور دائمی خدا میرساند.
وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِمَا يَقُولُونَ ﴿۹۷﴾
و قطعا مى دانيم كه سينه تو از آنچه مىگويند تنگ مىشود (۹۷)
فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَكُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ ﴿۹۸﴾
پس با ستايش پروردگارت تسبيح گوى و از سجده كنندگان باش (۹۸)
وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ ﴿۹۹﴾
و پروردگارت را پرستش كن تا اينكه مرگ تو فرا رسد (۹۹)
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
چرا هدایتنشدن مردم، سینه پیامبر را تنگ میکرد؟
خداوند متعال میفرماید: «ای پیامبر! ما میدانیم از حرفهایی که مردم میزنند سینهات تنگ میشود.» چگونه حرفهای مردم میتواند بر سینۀ پیامبر تأثیر بگذارد و موجب شود که پیامبر دلتنگ و ناراحت شود؟ یک دیدگاه این است که پیامبر کراهت ذم دارد یعنی از اینکه مردم از او بدگویی کنند و به او حرفهای سرد بزنند ناراحت میشود یعنی روی حرف و تعریف مردم حساب باز کرده است البته اگر نگوییم حب مدح دارد؛ کراهت ذم را دارد یعنی از مذمت مردم دلتنگ میشود. دوست ندارد مردم او را مذمت و از او بدگویی کنند؛ اگر حرف خوب هم نگفتند لااقل بدگویی نکنند.
دیدگاه دیگر این است که وقتی میبیند مردم حرفهایی میزنند و چیزهایی می گویند که نشان میدهد هدایت نشدهاند، سینهاش تنگ میشود. دلش میخواست مردم هدایت شوند. چقدر برای هدایت مردم تلاش کرد و زحمت کشید.
بعضی از روایات با توجه به آیات دیگر احتمال دوم را تأیید میکنند که پیامبر اینگونه بود که با همۀ وجود مردم را هدایت میکرد؛ به این دلیل وقتی هدایت نمیشدند دلتنگ و غصهدار میشد. وقتی میبیند مردم هدایت نشدهاند غصۀ آنها را میخورد؛ مثل پدری که میبیند فرزندش به راه ناصواب میرود؛ پدر عاقبت این راه را میداند و میبیند. دارد مسیری میرود که آخر آن به اعتیاد منتهی میشود. بیچاره، بدبخت و ذلیل میشود؛ عزت، شرف و همۀ دار و ندار خود را در این راه از دست میدهد. پدر وقتی میبیند فرزندش در آن مسیر میرود و هرچه او را نصیحت میکند گوش نمیدهد، دلتنگ میشود یعنی دلش برای او میسوزد. صحبت این نیست که میخواهم چیزی گیر من بیاید بلکه میخواهم چیزی گیر تو بیاید.
«النبی اولی بالمومنین من انفسهم».
پیغمبر خدا دلسوزتر از همۀ ما به ما است. اینقدر که دل پیامبر برای ما میسوزد، دل خودمان برای خودمان نمیسوزد. چون بالفعل نمیفهمیم و متوجه نیستیم در نتیجه برای خودمان دلسوزی هم نمیکنیم. حب به ذاتی که خداوند در فطرت ما قرار داده، ناخودآگاه است. آنچه که بالفعل دارد تأثیرگذاری میکند براساس شناخت ما است. ما براساس آن فطرت، حب به ذات داریم. برای خودمان کار میکنیم اما چون نمیدانیم خودمان چه کسی هستیم و خودمان را نمیشناسیم در نتیجه خیر و صلاح خودمان را هم نمیفهمیم. یعنی عملاً و بالفعل برای خودمان دلسوزی نمیکنیم؛ با اینکه فطرتاً حب به ذات داریم و فطرتاً هیچکس را بیشتر از خودمان دوست نداریم.
چون پیامبر خدا از ما آگاهتر و داناتر است و تا آخر مقصد ما را میداند، وقتی ما را نصیحت و هدایت میکند اما میبیند که در ما اثر نکرده است؛ نفهمیدیم یا نخواستیم که دیگر بدتر است؛ در نتیجه سینۀ پیامبر تنگ میشود چرا که این گفتههای مردم از هدایت نشدن آنها حکایت میکند و این هدایت نشدن برای پیغمبر خدا که پیامبر هدایت و «رَحمةٌ لِلعالَمین» است، گران تمام میشود. رحمت به معنای هدایت است. پیامبر برای همۀ بشر هدایت است. دل پیامبر برای این مردم میسوزد و این دلسوزی برای شخصی مثل پیامبر لازم است البته تا جایی که به آخرت و قصد قربت او لطمه نزند. به همین دلیل بلافاصله خداوند متعال میفرماید: «این دلسوزی تو لازمۀ پیامبری و هدایتگری تو است اما به شرطی که به آخرت خودت لطمه نزند.»
دلسوزی واقعی؛ چگونه برای دیگران بسوزیم اما خودمان را گم نکنیم؟
«فسبح بحمد ربک».
متوجه حقیقت خودت باش. خودت را پیدا کن! حواست به خودت جمع شود که حساب خودت را از غیر خودت جدا کنی. اگر آنها هدایت هم نشدند، مهم نیست؛ به تو ربطی پیدا نمیکند؛ آنها ضرر میکنند. تو باید برای آنها دل بسوزانی باید سینهات تنگ شود از اینکه میبینی آنها هدایت نمیشوند اما بهگونهای نباشد که خود را گم کنی و سعادت آنها را با سعادت خود یکی ببینی.
«لا یضرکم من ضل إذا اهتدیتم»
گمراهی آنها به تو سرایت نمیکند؛ اگر تو هدایت شده باشی همۀ دنیا گمراه باشند به تو لطمه و ضرر نمیزند. پس هم سینۀ تو باید تنگ شود به این معنا که با همۀ وجود خود بخواهی که دیگران را هدایت کنی در عین حال نباید سینهاش بهگونهای تنگ شود که خودت جهنمی بشوی. این غصه خوردن تو نباید موجب شود که خودت ضرر کنی و آسیب ببینی.
گاهی ما برای کسی دلسوزی میکنیم مثلاً فرض کنید در خیابان داری میروی میبینی تصادف شده است و کسی آسیب دیده و روی زمین افتاده است؛ از او خون میرود و احتیاج به مراقبت دارد. به هر حال باید به او رسیدگی شود. به آمبولانس زنگ میزنی بعد او را بلند میکنی و به او آب میدهی. اما گاهی این صحنه را که میبینی خودت پس میافتی. آنقدر دلت برای طرف میسوزد و دلسوزی شما به اندازهای است که حال خودت خراب میشود و اصلاً نمیتوانی بروی از او مراقبت کنی! آن شخص از آن طرف افتاده است؛ شما هم از این طرف میافتی!! یکی دیگر باید پیدا شود هر دوی شما را از روی زمین جمع کند.
یک نوع دیگر دلسوزی هم این است که شما نگاه میکنی میبینی این شخص احتیاج به مراقبت دارد سریع خودت را جمع و جور میکنی اصلاً اجازه نمیدهی که ناراحتی او در تو اثر بگذارد و باعث شود رنجور و عصبی شوی، بههم بریزی و حالت خراب شود. این دلسوزی تو برای او موجب میشود که قدرت بگیری تا از او مراقبت کنی. از نظر پزشکی، چیزی در بدن ترشح میشود که به آن آدرنالین میگویند. در آن لحظه به جای اینکه چیزی در بدن شما ترشح شود که رنگت بپرد؛ حالت بد شود؛ فشار تو بیفتد و غش کنی، آدرنالین ترشح میشود که باعث میشود شما انرژی، نیرو، قوت و قدرت اضافهای پیدا کنی که بتوانی شرایط بحرانی و سخت را تحمل کنی و این وضعیت بحرانی را مدیریت کنی؛ او را از روی زمین جمع کنی و به بیمارستان برسانی.
بالاخره در زندگی همیشه امورات یکنواخت نیست. یکمرتبه خبر ناگواری به آدم میرسد یا حادثۀ ناگواری برای آدم پیش میآید؛ بعضی از افراد خودشان را میبازند؛ دست و پایشان را گم میکنند و از دست میروند اما بعضی از افراد درست برعکس عمل میکنند؛ انرژی مضاعفی پیدا میکنند که این شرایط بحرانی را پشت سر بگذارند و تا وقتی آن بحران، شرایط استثنایی و مصیبت وجود دارد دچار افت فشار و انرژی نمیشوند بلکه آدرنالینی که ترشح میشود باقی میماند؛ با تمام قدرت و نیرو تلاش میکنند تا مشکل را حل کنند و مصیبت را پشت سر بگذارند؛ مصیبت را که پشت سر گذاشتند یک مرتبه انرژی آنها خالی میشود، میافتند غش میکنند. گاهی اوقات بعضیها، در سرما و گرما و بدبختی و مصیبت راههای طولانی را طی میکنند اما وقتی به خانه میرسند یکمرتبه غش میکنند!
واکنش معصومان به سختیها؛ احساسات در خدمت عقل
خب تو همۀ این شدائد، سختیها و گرفتاریها را طی کردی اصلاً غش نکردی چه شد حالا که به خانه رسیدی یکمرتبه افتادی؟! ما تصوّر میکنیم این چیزها فیلم است و دارد فیلم بازی میکند در حالیکه واقعی است. اینطور نیست که انسان الهی تحت تأثیر حوادث قرار نگیرد! جسم و اعصاب و روان او تحت تاثیر قرار میگیرد. مثلاً فرض کنید اگر به بدنش، چاقو فرو کنند اینگونه نیست که چاقو در بدنش فرو نرود یا زخمی نشود و خون نیاید. چاقو در بدنش فرو میرود؛ بدنش زخمی میشود؛ خون هم میآید؛ این یک امر طبیعی در بدن است. اگر که به اعصاب آسیبی برسد یا فشاری وارد شود یا مصیبتی اتفاقی بیفتد؛ آن انسان الهی هم تحت تأثیر قرار میگیرد.
وقتی پیغمبر خدا فرزند خود را از دست داد، گریه کرد؛ این یک رفلکس طبیعی است. اما این چه نوع واکنشی است؟ آیا از آن نوع واکنشهایی است که وقتی مصیبتی پیش میآید انسان خود را میبازد و غش و ضعف میکند یا از آن نوعی است که تمام نیرو برای حل مشکل، دفع و رفع مصیبت متمرکز میشود و وقتی مصیبت تمام شد، حالت عادی پیدا میکند. اینکه ما تصوّر کنیم که مغز معصومین علیهم الصلاة و السلام هیچ ترشحات خاصی ندارد و آدرنالین و هورمونهای دیگر تولید نمیکند، اشتباه است. مغز آنها هم در شرایط مختلف، ترشحات متناسب با آن شرایط را در بدن آنها ایجاد میکند و اتفاقاً واکنشهای آنها بسیار طبیعیتر از ما است! چون آنها خیلی نرمالتر از ما و در اعتدال هستند.
اگر ما بخواهیم به عنوان شاخص مزاج معتدل مثال بزنیم باید آنها را مثال بزنیم. اما آیا یک انسان معتدل واکنشهای متناسب با اوضاع، احوال، شرایط، حوادث و وقایع ندارد؟ حتماً دارد. بنابراین وقتی به پیغمبر خدا اعتراض کردند که چرا به خاطر فوت فرزندت گریه میکنی؟ حضرت فرمود: «خب من چرا گریه نکنم؟! شما خیال کردید من چون پیغمبر هستم یعنی آدم نیستم؟! من هم عواطف و احساسات دارم! اشک دارم! منتهی احساسات و عواطف من تابع عقلم است. الان عقلم به من اجازه میدهد که در اینجا اشک بریزم. چرا اشک نریزم؟ چرا جلوی احساسات طبیعی، نرمال و رفلکسهای متعادل وجود خودم را بگیرم؟!»
فراتر از عمل و رسیدن به وادی بندگی
رفلکس بدنی و واکنش عصبی هر دو نوعی واکنش است. اگر یک سوزن به انگشت شما بزنند، دست خود را میکشی. این یک واکنش بدنی است. حالا مثلاً فرض کنید حرف نامربوطی به تو بزنند بالاخره شما فهم، درک و عقل داری میشنوی و میفهمی چه گفت پس یک واکنشی داری بدون واکنش نیستی اگر مصیبتی برای انسان پیش بیاید بالاخره نسبت به آن از خود واکنش نشان میدهد؛ منتهی جزع و فزع نمیکند. در سختیها و مصائب صبور است. صبور است معنایش این نیست که واکنش ندارد. یعنی ناشکری نمیکند. «فسبح بحمد ربک» حواست باشد شکر خدا را به جا بیاوری؛ ناشکری نشود؛ اگر دیدی که مردم هدایت نمیشوند تو بههم نریز! از خدا گله نکنی. «وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّىٰ يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ» پروردگارت را عبادت کن تا یقین سراغ تو بیاید.
«وَاعْبُدْ رَبَّكَ» یعنی چه؟ آیا یعنی نماز بخوان؟! روزه بگیر؟! حج برو؟! آیا هر کس که نماز میخواند، حج میرود یا جهاد میکند بندگی خدا کرده است؟ قتیل الحمار هم داشتیم!! که بندگی خدا نکرد. «وَاعْبُدْ رَبَّكَ» برای پروردگار خود بنده باش. آیا حتما باید کاری انجام بدهی تا بنده باشی؟ اگر خدا از تو میخواهد کاری را انجام بدهی، انجام بده. یک جایی هم میخواهد کاری را انجام ندهی؛ آنجا هم که کاری انجام نمیدهی باز هم خدا خواسته انجام ندهی؛ انجام نده. خدا خواسته راستش را بگویی خب راستش را بگو. یک جا هم خواسته دروغ نگویی شما که الان دروغ نمیگویی نمیتوانی بندۀ خدا باشی؟ بگویی من که الان چیزی نگفتم کاری نکردم.
بندگی خدا که به کار نیست. لازم نیست حتما کاری انجام بدهی تا بندۀ خدا باشی. میشود کاری انجام بدهی و بندۀ خدا هم نباشی. مثل کسی که در رکاب پیغمبر خدا رفت جهاد کرد اما وقتی کشته شد گفتند: «آیا شهید شد؟» حضرت فرمود: «نه! این شخص، قتیل الحمار است!» به خاطر یک الاغ رفت. یک الاغ آن طرف بود؛ خواست آن را پیدا کند بردارد برای خودش بیاورد. رفت که سهم خود را از دنیا بگیرد. این شخص بندگی نکرد.
حالا یک وقت شما الان اینجا نشستهای دروغ هم نمیگوییم؛ یک جایی هستی، الان هیچ دروغ نگفتی اما دروغگو هستی. اینجا جای مناسبی نبود برای اینکه دروغ بگویی. صبح تا شب دروغهای خود را گفتهای، سر مردم کلاه گذاشتهای شب به خانه آمدهای. الان کسی نیست؛ معاملهای و تجارتی وجود ندارد که بخواهی سر کسی را کلاه بگذاری و دروغ بگویی. مثلا الان دیگر انتخابات هم تمام شده است. آن زمان هرچه خواستی دروغ گفتی حالا دیگر تمام شده است؛ الان دیگر وقتش نیست. مثلا الان حمام هستی؛ داری خودت را میشویی! الان به چه کسی میخواهی دروغ بگویی؟ آیا تو الان بندۀ خدا هستی؟ میگویی: «من دروغ نگفتم!» هر دروغی که نگفتنی؛ هر حرف راستی را که گفتی؛ هر نمازی که خواندی و هر روزهای که گرفتی؛ معنایش، بندگی خدا نیست.
معرفت نفس؛ راز بندگی و آزادی از اسارت دنیا
پس بندگی خدا چیست؟ بندگی خدا به عمل و یا ترک عمل نیست؛ از وادی عمل بیرون بیا! تمام شد! درِ آنرا بستیم. پس معنای «پروردگارت را بندگی کن» چیست؟ بندگی به نیت، معرفت و شناخت شما است. چقدر خودت را میشناسی؟ بندگی خدا کن یعنی خودت را با غیر خودت اشتباه نگیر؛ خودت را بشناس. «لاتکن عبد غیرک قد جعلک الله حرّا». بندۀ غیر خودت نباش که خدا تو را آزاد و حرّ آفریده است. خودت را با غیر خودت خلط نکن و اشتباه نگیر. یک وقت تصوّر نکنی که کمال و سعادت تو در گرو چیزی غیر خود تو است.
«گوهر خود را هویدا کن کمال این است و بس
خویش را در خویش پیدا کن کمال این است و بس».
کمال تو در خودت است پس در بیرون دنبال آن نگرد! در غیر خودت دنبال خودت نگرد. اگر دنبال خودت در غیر خودت گشتی، عبد غیر خودت میشوی. از حرّیت خود خارج میشوی. خدا تو را حرّ آفریده است یعنی تو هیچ چیزی غیر از خودت نیستی؛ خودت را که پیدا کنی میبینی هیچ چیزی کم نداری. چرا احساس کمبود میکنی؟ خیال میکنی وقتی به پول برسی کمبودت برطرف میشود. تو کمبودی نداری؛ پول کمبود تو را برطرف نمیکند. خودت کامل، جامع و حق هستی چون خدا داری؛ غنی هستی.
«اللهم اجعل غنای فی نفسی».
خدایا! غنای من را در نفس خودم قرار بده؛ کاری کن در بیرون دنبال غنا نگردم یعنی در خودم احساس کمبود نکنم. من کم ندارم. کسی که خدا دارد؛ فطرت الهی دارد: «فطر الناس علیها». همۀ انسانها بر آن فطرت خلق شدهاند؛ این انسان کمبود ندارد که بخواهد در بیرون از خود و در غیر خود دنبال خود بگردد. اگر در بیرون دنبال خودت رفتی، بدان که خودت را با غیر خودت اشتباه گرفتهای؛ هنوز خودت را نمیشناسی؛ اسیر غیر خودت شدهای؛ خودت را محتاج غیر خودت میبینی. این احتیاج، بندگی غیر خدا است. از حرّیت خود خارج شدهای. تو محتاج هیچ چیز و هیچکس جز حق نیستی. حق هم در خودت است؛ همان خدای خودت است. بندۀ غیر خدای خودت نباش. «لاتکن عبد غیرک». خودت را هر چیزی غیر از خدا ببینی بدان که بندۀ غیر خدا شدهای. «وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّىٰ يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ» تا یقین سراغ تو بیاید؛ به یقین برسی و اهل یقین شوی.
عبودیت؛ راهی که به ربوبیت و فنای در خدا میرسد
چگونه آدم اهل یقین میشود؟
«العبودیة جوهرة کُنهُهَ الرُّبوبیّة».
هر بندگی که از ربوبیت حق تعالی سر درنیاورد بندگی خدا نیست بلکه اسارت و بندگی غیر خدا است؛ حرّیت نیست. میخواهی ببینی کدام بندگی مساوی با حرّیت است ببین کنه کدام بندگی ربوبیّت است. کدام بندگی سر از ربوبیّت در میآورد یعنی با خدا یکی میشوی و دیگر تو نیستی؛ از منیّت خود خارج میشوی؛ دیگر در ذهن برای خود، یک «من»، شخصیت یا عنوان و تعریفی درست نمیکنی. میگویی: «من چه کسی هستم؟! من کسی نیستم. غیر خدا کسی نیست». اگر به اینجا رسیدی، بدان که تو بندگی خدا کردهای. آیا میدانید عبودیت چیست؟ «جوهرة کنهه الربوبیّة». حقیقتی که کنه آن ربوبیت است یعنی به ته آن که میرسی میبینی خدا است؛ غیر خدا هیچ چیزی نمیماند.
«رسد آدمی به جایی که به جز خدا نماند.»
از منیّت ذهنی خودت هم خارج شدهای. آن هم خدا نیست تا وقتی میگویی «من» و «أنا الحق» «من حق هستم!» همه چیز خراب میشود. منی در کار نیست. من چه کسی هستم؟! غیر از خدا کسی نیست. «قُل هُوَ». نگو: «خدا!» چون وقتی میگویی: «خدا» بعد تصوّر میکنی یکی هم غیر خدا هست. بگو: «او» غیر او کسی نیست. «یا من لاهُوَ الّاهو». غیر او اصلاً اویی نیست. خدا از اول که آیه را شروع میکند میگوید: «قُل هُوَ». بگو اوست. ما هم گاهی همین را میگوییم: «غیر او کسی نیست». میپرسی: «منظور از او کیست؟» میگوییم: «اصلاً مرجع ضمیری غیر از خدا وجود ندارد. من نگفتم خدا برای اینکه روی آن اسم نگذارم. شما هم میگویی: خدا اسم دارد؛ من هم اسم دارم! اسم او الله است اسم من هم حسین است. ببین! تا گفتی من همه چیز خراب شد. خدا یک اسم دارد من هم برای خودم اسم دارم. خدا صفتی دارد من هم دارم. یک هو بگو اصلا اسم هم نیاور. اصلاً غیر از او کسی نیست تا بخواهد بگویی غیر او. این ضمیر، مرجعی غیر از او پیدا میکند. غیر از او کسی نیست. نمیفرماید: «قل الله هو احد». اول ضمیر است در حالیکه اول مرجع ضمیر و بعد ضمیر را میآورند و به آن برمیگردانند؛ میگویند منظور ما از او همان است که قبلا گفتیم. از اول میفرماید: «هُوَ». اول هُوَ بعد الله را میآورد. اوج توحید است. «رسد آدمی به جایی که به جز خدا نماند.»
یقین و شهود حضور همیشگی حق
میفرماید: «وَاعْبُدْ رَبَّكَ». آخرین آیه سورۀ حجر هم هست. پروردگارت را بندگی کن.
«حَتَّىٰ يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ»
تا یقین حاصل شود که غیر خدا هیچ چیزی نیست. عبادت بدین معنا است که همیشه حواست جمع باشد که غیر از خدا کسی نیست. هرچه هست خداست تا با یقین به این حقیقت برسی. به این حقیقت توجه داشته باش که غیر از خدا کسی نیست. خودت را بشناس. اگر خودت را بشناسی به این حقیقت میرسی که غیر خدا کسی نیست. یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. همیشه این حقیقت را یادآوری کن و مرتب به این حقیقت توجه کن.
«وَاعْبُدْ رَبَّكَ» به معنای مرتب نماز خواندن و روزه گرفتن نیست. این نماز تمام شد؛ دوباره نماز دیگری بخوان! امسال حج رفتی، سال بعد هم برو! هر سال حج برو! هر چیزی داری و نداری همه را در جیب وهابیها بریز! نه آقا! این نیست. حج یک بار واجب میشود؛ یکبار رفتی دیگر کافی است! «وَاعْبُدْ رَبَّكَ» یعنی اصلا غیر از خدا را نبین.
«ما رایت شیئا الا و رایت الله قبله و بعده و معه».
هیچ چیزی را ندیدم جز اینکه خدا را قبل و بعد و همراه آن دیدم. با خدا زندگی کن. با خدا فقط نماز نخوان و روزه نگیر. بلکه با خدا و به عشق او زندگی کن تا به یقین برسی.
کسانی که خیال میکنند عبادت یعنی نماز خواندن و روزه گرفتن، میگویند: «خداوند در اینجا فرموده است نماز بخوان و روزه بگیر تا به یقین برسی!! وقتی به یقین رسیدی دیگر نماز و روزه نمیخواهد! ببینید چه از کار درمیآید؟! اینقدر عبادت خدا کن و جز خدا نبین که دیگر غیر خدا نماند. هر چه گفتند: «تو این کار را انجام بده به سعادت میرسی!» بگو: «نه! این نیست! من در سعادتم هستم!» سعادت خود را پیدا کن! آن را ببین. ببین که خدا داری. دلت قرص و امیدت کامل باشد؛ دلت شور نزند! نگران نباش! دنیا ربطی به تو ندارد. تو دنیا نیستی. تو آن بُعد باقی هستی؛ دنیا فانی است. همیشه حساب خود را از غیر خودت جدا کن. این میشود «عبادت خدا».
غذا هم که میخوری برای خدا و با یاد خدا باشد. حواست باشد این خوراک تو نیست بلکه غذای شکم تو است؛ ربطی به تو ندارد. میشود «عبادت»؛ اگر به یاد خدا بودی، داری بندگی خدا میکنی. اگر دستشویی هم بروی داری بندگی خدا میکنی. هر کاری انجام بدهی؛ زندگی میکنی، نفس میکشی برای خدا میکشی. اگر این نگاه و معرفت در تو به وجود بیاید آنگاه خود را از خدا جدا نمیبینی. یکی من، یکی خدا نمیشود! مخلوق از خالق جدا نمیشود. معلول و علت انفکاک ناپذیر هستند. از خدا جدا نیستیم. آیا دنبال خدا میگردی؟ کجا دنبال خدا میگردی؟ آیا رفتی مکه خدا را پیدا کنی؟ آیا خدا در کعبه است؟ باز وقتی به زیارتگاهها که میروی در آنجا جسم شخصی هست! وقتی کربلا میروی در آنجا بدن امام حسین (ع) دفن شده است! اما در خانه خدا کسی دفن نیست. خود خدا هم آنجا ننشسته است. یک وظیفهای داریم، باید برویم آنجا به وظایفمان عمل کنیم. وگرنه خدا همه جا هست.
«فاینما تولّوا فثمّ وجه الله».
پس به هر طرف روی کنید، به سوی خدا روی آوردهاید. آیا باز هم در بیرون دنبال خدا میگردی؟ میگویی: «خداوند اینجا یا آنجاست؟!» خداوند اینجا هم هست؛ در جیب من، در جیب تو، زیر کلاه و پیراهن شما هم هست. هنوز در بیرون دنبال خدا میگردی؟ وقتی میگوییم: «خداوند همه جا هست» یعنی از جا، مکان و زمان بیرون بیا؛ به درون خودت برو. تو خدا داری یعنی خدا از تو جدا نیست. تو مخلوق او هستی. یعنی چه مخلوق او هستی؟ اگر کسی بتواند این جمله را معنا کند کار تمام است. مخلوقش هستی یعنی هیچ چیزی از خودت نداری؛ هیچ چیزی نیستی؛ هرچه هست اوست. برو این جمله را بهگونهای دیگر معنی کن ببینم آیا میتوانی؟! اگر توانستی این جمله را بهگونهای دیگر معنا کنی؟ مخلوق خدا هستی یعنی هیچ چیزی نیستی. هرچه هست خداست. خودت را پیدا کن! تو عقل و فطرت الهی داری یعنی میتوانی این حقیقت را بفهمی.
الان من این مطلب را گفتم و تو این مطلب را فهمیدی پس خداوند به تو این وجه تمایز را نسبت به سایر موجودات داده است که تو میتوانیم این مطلب را بفهمی اما آنها نمیتوانند بفهمند؛ البته آنها هم از خدا جدا نیستند. هیچ مخلوقی از خدا جدا نیست با این تفاوت که انسان میتواند این را بفهمد اما سایر مخلوقات نمیتوانند این را بفهمند. وقتی فهمیدی، مسأله تمام شد؛ غیر خدا نماند. به یقین رسیدی. «وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّىٰ يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ». غیر خدا را نبین تا به جایی برسی که غیر خدا نماند.
خودشناسی در قرآن – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
0 نظر ثبت شده