خودشناسی در قرآن
سورهی حِجر، آیات ۷۲-۷۴
استاد حسین نوروزی
جلسهی ۸۳ (۶ بهمن ۱۴۰۲)
تفاوت هدایت انسانی و حیوانی | قوانین زندگی انسان
تفاوت هدایت انسانی و حیوانی، نقش انبیاء در بیداری انسان، هدف خلقت، و خطر گم شدن در دنیا و متعلقاتش
لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ ﴿۷۲﴾ فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُشْرِقِينَ ﴿۷۳﴾فَجَعَلْنَا عَالِيَهَا سَافِلَهَا وَأَمْطَرْنَا عَلَيْهِمْ حِجَارَةً مِنْ سِجِّيلٍ ﴿۷۴﴾
بجانت سوگند اينها در مستي خود سرگردانند (و عقل و شعور خود را از دست دادهاند). (۷۲) سرانجام هنگام طلوع آفتاب صيحه (مرگبار، به صورت صاعقه يا زمين لرزه) آنها را فرو گرفت. (۷۳) سپس (شهر و آبادي آنها را زير و رو كرديم) بالاي آنرا پائين قرار داديم و باراني از سنگ بر آنها فرو ريختيم. (۷۴)
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
تمایز میان هدایت انسانی و حیوانی
«قسم به جان تو ای پیامبر! همهی آنها در مستی خود سرگشته و حیران بودند. پس به هنگام طلوع آفتاب صیحهای آنها را فرا گرفت و عذاب خدا نازل شد. پس آن شهر را زیر و رو کردیم و بر آنان سنگهایی از سجّیل فرو فرستادیم». خداوند متعال در این آیات، ما را با قوانین زندگی آشنا میکند. زندگی انسان از قوانین خاصی برخوردار است که این قوانین متناسب با خلقت انسان میباشد.
یعنی اگر انسان خود را نشناسد و مانند سایر حیوانات زندگی کند، در نهایت، این زندگی به ثمر، مقصد و هدف نهایی از خلقت انسان نمیرسد و انسان در این زندگی از آرامش بهرهمند نخواهد شد. اگر انسان بخواهد زندگی انسانی داشته باشد، باید خود را بشناسد؛ انسان و مدل زندگی انسانی را بشناسه و بداند که یک انسان چگونه باید زندگی کند. به حیوانات نگاه نکند که چگونه زندگی میکنند و او هم همان گونه زندگی کند، چرا که حیوانات هدایت غریزی دارند.
خداوند متعال در خلقت و غریزهی آنها، سبک زندگی را نهادینه کرده است. انسان از آن جهت که جنبه و بُعد حیوانی دارد، مانند حیوانات است. اما یک بُعد اختصاصی هم دارد و در این بُعد نمیتواند با هدایت غریزی و حیوانی، زندگی انسانی کند؛ انسان در بعد انسانی خود نیاز به هدایت از بیرون دارد، چرا که هدایت درونی وی به شکل ناخودآگاه است. فطرت انسان، الهی است، اما این فطرت، ناخودآگاه است. صدا ندارد؛ خاموش و ساکت است. برای خودآگاه شدن نیاز به هدایت انبیاء الهی دارد. بنابراین خداوند متعال، انبیاء و پیامبران خود را برای هدایت انسان فرستاده است.
معنای هدایت بیرونی و ضرورت آن
«هدایت کردن انسان» به چه معناست؟ به این معناست که انسان را به خودش معرفی کنند و به او بفهمانند که انسان است. ببینید انسان چه اندازه نادان است که حتی نمیداند مدل زندگیاش با مدل زندگی حیوانات متفاوت است. نمیداند مقصدی که برای رسیدن به آن خلق شده است، با مقصد حیوانات تفاوت دارد. وقتی انسان به دنیا میآید، «لا تعلمون شیئًا» است؛ هیچ چیزی نمیداند.
هدایت فطری هم که در فطرت بشر وجود دارد، خاموش و بی صدا است؛ نیاز به روشن شدن، توجه و تذکر دادن دارد. از این توجه و تذکر دادن به «هدایت بیرونی» تعبیر میکنیم. انسان نیاز به هدایت بیرونی توسط انبیاء الهی و اولیاء خدا دارد. اگر انسان نداند که انسان است و برای چه مقصد انسانی خلق شده است، نمیتواند بفهمد که در دنیا چگونه باید زندگی کند. مدل زندگی وی در دنیا همان مدل زندگی حیوانات میشود و به همان تأمین حوائج، نیازها و غرایز حیوانی اکتفا میکند. چرا که انسان بُعد حیوانی هم دارد. یعنی از یک جنبه با حیوانات مشابهت دارد؛ انسان به تنهایی نمیتواند از نگاه حیوانی خود بالاتر بیاید و انسانیت خود را بشناسد و بفهمد که: «من انسان هستم».
تمایز صورت و سیرت
این غذایی که میخورم، غذای من نیست؛ بلکه غذای بدن من است. غذای بُعد حیوانی من است، نه بُعد انسانی! بفهمد این ظاهری که از خود میبیند، خودش نیست، بلکه مرکب و اسبش است. همانگونه که در روایت داریم که فرمودهاند: «اگر در آینه نگاه کردی و از ظاهر خودت خوشت آمد، این دعا را بخوان: «اللهمّ حسّن خُلقی کما حسّنتَ خَلقي» خدایا! خُلق و سیرتم را نیکو گردان، همانگونه که صورتم را زیبا کردی».
مبادا این زیبایی صورت، چشم تو را پر کند. خیال نکن این زیبایی صورت، زیبایی شماست. نه! این زیبایی مرکب شماست. به شما هم هیچ ربطی ندارد! آیا خود شما تعیین کردی که چشم، ابرو، مو، بینی، دهان و شکل ظاهری شما چگونه باشد؟! خودت آنرا درست کردی؟! آیا ارتباطی به شما دارد؟! خود شما هم نمیدانستی که قرار است چه شکلی باشی و چه شکلی شدی. البته هر کس خود را در آینه میبیند، از دیدن خود لذت میبرد.
وقتی در آینه به صورت ظاهری خود نگاه کردی و خوشت آمد، که همه هم خوششان میآید؛ به خدا بگو: «خدایا ممنونم». اصلاً به خودت نگو: «من را ببین!» من در کار نیست. اینکه تو نیستی؛ تمامش جلوهی خداست. به خدا بگو: «بارک الله! احسنت!» هر چه که در این عالم با چشم سر خود زیبایی میبینی و لذت میبری، آنها را به حساب خود نگذار. وقتی گل زیبایی را میبینی، میگویی: «به به! چقدر این گل زیباست! بعد این گل را میکنی و همراه خود میبری. به همه نشان میدهی؛ میگویی: «من را ببین!» کنار این گل میایستی و با آن عکس میگیری. میگویی: «من را ببین». این شما نیستی؛ شما صرفاً داری از زیبایی این گل برای خود کسب اعتبار و زیبایی میکنی.
خودشناسی و دلبستگی به متعلقات
«میدانی من چه کسی هستم؟» «من آنم که این گل زیبا بُود» من کسی هستم که چنین گلی به این قشنگی خدا آفریده و خلق کرده است! واقعاً خنده دارد. همهی کارهای ما این گونه است. باید به آن خندید. به چه چیزی مینازی؟ «من کسی هستم که این گل زیبا است». واقعاً خنده دار است. من کسی هستم که این ماشین سیصد کیلومتر در ساعت سرعت میرود. به من و شما چه ارتباطی دارد؟! میگوید: «این ماشین سیصد کیلومتر سرعت میرود. این ماشین، فلان مدل است. آپشنهایش فلان است. من آنم که ماشین چنین آپشنهایی دارد».
یک لحظه چشم باز میکنیم، میبینیم که ما اینها نبودیم. به آن روز فکر کنیم. الان حواسمان پرت است؛ همهی زیباییهای عالم را به حساب خودمان مینویسیم. مرتب منم منم میکنیم. من آنم که چقدر ثروت دارم. من آنم که چقدر پول در بانک دارم. من آنم که فرزندم فلان است. من آنم که بدنم سالم است. بدنت سالم است؟ چه کسی به تو این سلامتی را داده است؟ این سلامتی که مال خودت نیست. همهی چیزهایی که به آن مینازیم، میبالیم و افتخار میکنیم، ربطی به ما ندارد؛ ولی ما خودمان را با آنها متحد و یکی میبینیم، در حالیکه حسابشان از ما جداست. ما چه کاره هستیم؟ ما چه کسی هستیم؟
«من» هیچ کدام از این چیزهایی که گفتیم، نیستم. اگر از هرکسی بپرسی که: «تو چه کسی هستی؟» تمام این عناوینی را که ربطی به او ندارد، بیان میکند. بستگی دارد که چه چیزی چشم او را خوب پر کرده باشد. مثلا میگوید: «من آنم که فلان اندازه ثروت دارم. فلان جا خانه دارم. فلان ماشین را سوار میشوم. من آنم که مدرک دکتری دارم. من آنم که مدرک و عنوان پروفسور دارم. من آنم که عنوان مرجع را دارم». عناوین مختلفی را برای خود بیان میکند.
هیچکس دربارهی خود نمیگوید که من که هستم و حقیقت وجود من چیست! بلکه همه از متعلقات خودشان میگویند. از چیزهایی میگویند که ربطی به آنها ندارد و روزی از آنها گرفته میشود و چیزی از آن نمیماند. جمال و زیبایی با یک تب از بین میرود. مال و ثروت یک شبه به باد میرود. هیچ چیزش بقاء ندارد. همه اش فانی است.
هیچ کدام از این چیزها، من و شما نیست!
چرا انسان اینقدر نادان و جاهل است؟! خود را این چیزها میبیند. البته مراتب دارد؛ برای بعضی از انسانها، چیزهای بسیار پست و پایین و برای بعضی هم چیزهای کمی قابل قبولتر. اما همهاش دنیا است؛ خودش نیست. ربطی به خودش ندارد. یکی میگوید: «من آنم که هیکلم چنین و چنان است!» این یک سطح از شناخت خود است. یکی دیگر میگوید: «من آنم که علم و اطلاعاتم چنین و چنان است!». این هم سطح دیگری از شناخت است. هر دو گم هستند.
هیچ کدام از این چیزها، من و شما نیست. نه آن هیکل و نه آن علمو دانش و اطلاعاتی که در ذهن ما انبار شده است، خود ما نیستند. نباید خودمان را در هیچ چیزی ببازیم و گم کنیم. کاش خودمان را در چیزی بالاتر و بزرگتر از خودمان گم میکردیم. همیشه خودمان را در چیزهایی که از ما کوچکتر، پایینتر و پستتر است، گم میکنیم. در چیزهایی گم میشوند که خداوند متعال میفرماید: «من آنها را برای تو خلق و مسخر کردم».
تو را برای آنها خلق نکردم، بلکه آنها را برای تو خلق کردم. انسان اگر هم میخواهد خودش را گم کند، لااقل در چیزی گم کند که بیارزد. از حالا تا چهل سال دیگر برای چنین سوالی فکر کنیم. چهل سال چیزی نیست. ما خودمان را در چه چیزی گم کنیم که بیارزد؟ فکر کنید. خدا ما را خلق کرده است که درست فکر کنیم. عبادت خدا در تفکر در امر خداست که خدا با آفرینش من و شما، چه چیزی را خلق کرده است؟ ما که هستیم؟ قرار است چه کار کنیم و کجا برویم؟
جستجوی مقصد و هدف نهایی انسان
«روزها فکر من این است و همه شب سخنم». چهل سال! چهل سال که چیزی نیست.
«روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمدهام آمدنم بهر چه بود؟
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم؟»
آدم در هر چیزی گم و غرق شود، نمیتواند از آن نجات پیدا کند. فقط یک چیز است که اگر انسان در آن گم و غرق شود و فانی و مُندک شود، نجات پیدا میکند. و آن مقصدی است که خداوند متعال، ما را برای رسیدن به آن مقصد خلق کرده است.
اما آن مقصد چیست؟ کسانی هستند که دربارهی خدا، کتاب خدا و اولیاء خدا و اعمال و رفتار آنها قضاوت میکنند و نظر میدهند؛ مثلاً میگویند: «به نظر من این کار ولی خدا درست بود، اما آن کارش غلط بود!». به آیات قرآن نگاه میکنند و میگویند: «به نظر من این آیه اشکال دارد! آن آیه اشتباه است! یا این آیه خیلی خوب است یا مثلاً نعوذ بالله آن آیه خیلی مشکل دارد!» در حالی که از هدفی که خداوند متعال این آیات را به خاطر آن نازل کرده است، خبر ندارند. اما در عینحال راجع به آن قضاوت میکنند.
قضاوتهای ما راجع به اعمال دیگران، که: «این شخص، فلان کار را کرد. آیا درست بود یا غلط؟ بجا بود یا نابجا؟» اگر بدون دانستن اینکه این شخص کیست و هدف و مقصدش کجاست، باشد، قضاوتهای درستی نخواهد بود. میخواهی پیغمبر خدا را با بررسی تاریخی و نگاه به اعمال، رفتار، سیره و سنت او قضاوت کنی و بگویی که کدام اعمالش درست و کدامش غلط است؛ در حالی که از نیت، هدف و مقصدی که خداوند متعال او را برای آن مقصد به عنوان پیامبری مبعوث کرده است، خبر نداری! واضح است که قضاوت شما غلط از کار در میآیند و نمیتوانی درست قضاوت کنی.
خوبی و بدی اعمال و نقش نیت
هیچ کاری فی حد نفسه خوب یا بد مطلق نیست. خوب یا بد ذاتی هست. ذات یک کار میتواند خوب یا بد باشد، مثل راستگویی که ذات آن خوب است یا دروغگویی که ذات آن بد است. اما اینها خوب یا بد مطلق نیستند. یعنی همین راستگویی، در جاهایی ممکن است برای شما به طور نسبی بد باشد. ذات آن خوب است، اما الان نباید این حرف راست را بگویی. اسم این کار، «نمامی و سخنچینی» میشود که بسیار بد است. نمامی و سخنچینی، راستگویی است.
میگویی: «من راستش را گفتم. هر چه این آقا پشت سر دیگری فحش داده بود، من هم رفتم کف دست او گذاشتم و به او گفتم: «فلانی این فحشها را پشت سرت گفته است!» او هم شکار شد؛ اسلحه را برداشت؛ چاقو را کشید. رفت سراغش و زد او را کشت». بعد به شما میگویند: «تو مقصر هستی!» میگویی: «من؟! چرا من مقصر هستم؟ من که راستش را گفتم. پس نه! بیایم دروغ بگویم؟ مگر نمیدانید دروغ بد است؟!» درست است که میدانم دروغ و ذات دروغ بد است. اما همین دروغی که بد است، بدی آن مطلق نیست که همه جا بد باشد. «اصلاح ذات البین» با دروغ، خیلی هم خوب است.
شخصی رفته راستگویی کرده و دو نفر را به جان هم انداخته و باعث شده است این دو نفر با هم قهر کنند؛ اسم این کار نمامی است. شما با دروغگویی این دوتا را با همدیگر صلح و صفا میدهی. به این کار «اصلاح ذات البین» میگویند. ما میخواهیم در مورد خدا و اولیاء خدا، با نگاه کردن به اعمالشان، قضاوت کنیم. میگوییم: «چون این آقا راستش را گفت، معلوم میشود آدم خوبی است و کار خوبی کرده است». هر دو قضاوت غلط است!
همان موقع که میگویی: «چون راستش را گفت، معلوم میشود آدم خوبی است»، از نیتش خبر نداری. نمیدانی هدفش چیست. شاید منافق است و میخواهد با راست گفتن، مردم را فریب دهد. شاید راستش را گفته است که این دو نفر را به جان هم بیندازد و فتنه به پا کند. چه میدانی که راجع به آن شخص قضاوت میکنی. ذات راستگویی خوب است. در این حرف و بحثی نیست. اما اینکه به این شخص نسبت بدهی و بگویی نیت این آدم هم خوب بود، ارتباطی ندارد. یا به عملش نسبت بدهی و بگویی این کارش بجا بود،؛ این کار هم غلط است. اتفاقا کار این شخص خیلی هم نابجا و غلط بود؛ نباید نمامی و سخنچینی میکرد. نباید راستش را میگفت. یعنی راستگویی بد است؟ نه! ذات راستگویی خیلی هم خوب است، اما این راستگویی از این فرد، در این مورد و در اینجا نباید صادر میشد. خوبی راستگویی مطلق نیست، بلکه ذاتی است.
فطرت انسانی و وظیفه انبیاء
همه انبیاء و اولیاء خدا آمدند که همین مطالب را به ما بگویند که فهمیدن آن برایمان کمی سخت است. اما اگر محاسبات ذهنی و اصطلاحات علمی را کنار بگذاری، میبینی که فهمیدنش خیلی هم راحت است. مشخص است که نمامی، دو به هم زنی و سخنچینی بد است. احتیاجی به بحثهای علمی ندارد که بگوییم ذاتش خوب یا بد است. این مطالب، بحثهای علمی است. این مطالب را رها کن. اجازه بده فهم رو بیاید و بالا بیاید. با فهمی که خدا به تو داده است، آن اطلاعات ذهنی را دور بریز و به آن مراجعه نکن. ببین دل، فهم و فطرت تو چه میگوید.
همهی انبیاء الهی آمدند که این مطلب را به ما حالی کنند. ما خیال میکنیم انبیاء الهی آمدند به ما بگوییم که: «راستگویی خوب است». اما اشتباه میکنیم. انبیاء الهی گفتند: «راستگویی خوب است» اما برای این نیامدند. این مطالب، چیزهایی نیست که انبیاء الهی بگویند و ما بفهمیم. این مطالب را خودمان میفهمیدیم. مشخص است که ذات راستگویی، خوب است. حسن و قبح ذاتی دارد. دروغگویی بد است. از زرتشتیها نقل میکنند: «گفتار نیک؛ پندار نیک؛ کردار نیک!» همین است. تمام شد. به همین راحتی! خلاصه و مفید، همین است.
«گفتار نیک؛ پندار نیک؛ کردار نیک». اینکه پیغمبر نمیخواهد. هر کسی میتواند این را بگوید. یک بار که این جمله را بگویند، تا آخرش معلوم و مشخص است. همه میفهمیم؛ نه اینکه فهم نمیخواهد. فهم میخواهد، اما همه این فهم را دارند. اینکه ما الان بفهمیم که: «من باید چه کار کنم؟! تکلیف من چیست؟!» مهم است. متناسب با زمان، شرایط، موقعیت و مورد، تکلیف خودمان را بفهمیم که من باید الان چه کار کنم. وگرنه همه در دنیا دم از خوبیها میزنند. هیچکس نمیگوید: «بدیها، خوب است».
شرایط هدایت و عقل عمومی
البته الان وضع خراب شده است. بگونهای شده که دیگر انسانها همین عقل عمومی خودشان را هم از دست دادهاند. با این افراد که دیگر نمیشود حرف زد. اصلاً از حالت انسانیت خارج شدهاند. نمیشود به آنها انسان گفت. بیماران خاصی هستند که باید درمان شوند. بحث هدایت نیست. هدایت مربوط به کسی است که عقل، فهم و شعور دارد. سالم است، اما نمیداند؛ باید به او گفت. به او توجه و تذکر داد. اما سراغ داریم کسانی را که اصلاً قائل به این نیستند که انسان، فهم دارد. میگویند :«انسان، اصلا فهم ندارد!» شما با چنین انسانی میخواهی چه کار کنی؟ بعد سراغ قرآن میآیند و به حساب خودشان میخواهند به قرآن ایراد و اشکال بگیرند. آخر شما با چه شاخص، ملاک و میزانی میخواهی بسنجی و بگویی این درست یا غلط است.
در ادامه میفرماید: «كَمَا أَنْزَلْنَا عَلَى الْمُقْتَسِمِينَ» آمدند آیات قرآن را تقسیم کردند. گفتند: «این آیات خوب و این آیات بد است. این آیات را قبول داریم؛ این آیات را قبول نداریم». «الَّذِينَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِينَ» قرآن را تکه تکه کردند. شما با کدام معیار و شاخص، تشخیص دادی که این بخش از قرآن خوب و این بخش از آن، بد است؟ براساس ظن و گمان خودشان در قرآن تناقض پیدا کردند. حتی راجع به یک انسان، شما زمانی میتوانی قضاوت کنی که هدف و مقصدش را بشناسی. شما که از هدف خداوند خبر نداری و با آن کاری هم نداری، مستقیماً سراغ آیات قرآن میروی.
بعد آیات قرآن را با هدف خودت میسنجی و میگویی: «جور در نیامد. ایراد دارد. تناقض هست. اشکال وجود دارد». با چه چیزی این آیات را سنجیدی؟ آیا با هدف خودت سنجیدی؟ هدف تو چیست؟ هدف او دنیا، آسایش، راحتی و عیش و نوش دنیا است. هدف خدا چه بوده است؟ انسان بوده است، نه دنیا! دنیا را در اختیار انسان قرار داد و او را مسخر بر دنیا نمود. خداوند میفرماید: «خلقتُ الاشیاءَ لِأجلِکَ». همهی این چیزها را برای تو خلق کردم. تو را برای اینها خلق نکردم.
اما انسانها هدفشان آباد کردن دنیاست. سراغ قرآن میآیند، اما چیزی پیدا نمیکنند. همهی آیات قرآن کریم، مربوط به انسان است. سراسر قرآن کریم، درس، عبرت، تذکر و تدبر است. بعد این افراد میگویند: «ما احتیاجی به قرآن نداریم». بله، درست است! حیوانات چه احتیاجی به قرآن دارند؟! خداوند قرآن را برای حیوانات نیافریده است. کسی که هدفش همانند هدف حیوانات است، احتیاجی به قرآن ندارد. راست هم میگوید! چه احتیاجی به قرآن دارد؟ اگر کسی با قوانین زندگی انسانی آشنا نباشد، دچار خسارت و هلاکت میشود. اینگونه نیست که بگوییم: «ما که گمراهیم؛ خب گمراه باشیم. داریم زندگی خودمان را میکنیم». گمراهی یعنی نمیتوانی زندگی انسانی داشته باشی. اگر نتوانستی زندگی انسانی داشته باشی، انسانیت تو بر باد رفته است. خسر الدنیا و الآخره میشوی.
اختیار، جبر و سنتهای الهی در دنیا
در دعا میخوانیم: «ربنا آتنا في الدنیا حسنةً و في الآخرة حسنةً» خدایا در دنیا و آخرت به ما حسنه بده. اگر زندگی انسانی نداشته باشی، در دنیا و آخرت دستت از حسنه خالی میماند و عذاب الهی نازل میشود. ما خیال میکنیم زندگی در دنیا به تعبیری شوخی است، یعنی من هستم و هر کاری که دلم میخواهد، میتوانم انجام بدهم. هر جا دلم میخواهد، میتوانم بروم. هر حرفی که عشقم کشید، میتوانم بزنم. اینگونه نیست دنیا خدا دارد. قانون و حساب و کتاب دارد. هر عملی عکسالعملی دارد.
به عدهای «مُفوّضه» میگفتند. این گروه معتقد بودند که: «خدا دنیا را خلق کرده و دست ما باز است که هر کاری بخواهیم، انجام دهیم». عدهای دیگر در مقابلشان بودند که به آنها «جبریّون» میگفتند. این گروه میگفتند: «نه! دست ما بسته است! هیچ چیزی دست ما نیست». امام صادق علیهالسلام فرمود: «لا جبر ولا تفویض!» نه جبر درست است نه تفویض! اینگونه نیست که دنیا به ما واگذار شده باشد که هر کاری و هر غلطی دلمان خواست، انجام بدهیم؛ «بَل امرٌ بین الأمرین». یک چیزی بین این دو امر است. یعنی جاهایی خدا دستت را باز میگذارد که هر چه میخواهی، بشود و هر کاری میخواهی، بکنی؛ حتی اگر آن کار گناه باشد؛ دستت را باز میگذارد که گناه کند. اما اینگونه هم نیست که تو را رها کرده باشد.
«لطف حق با تو مداراها کند
چونکه از حد بگذرد رسوا کند»
بلا و عذاب الهی نازل میشود و تو را بیچاره میکند. خداوند متعال با کسی شوخی ندارد؛ یک جاهایی مهلت نمیدهد، چرا که قبلا مهلت داده است. بعد از اینکه مهلت داد، به جایی میرسد که دیگر مهلت اضافه نمیدهد و آن زمانی است که نقض غرض اصلی از خلقت باشد. مثلا اگر کسی بخواهد همهی دنیا را کن فیکون کند. چون انسان با بمبهایی که ساخته، به چنین قدرتی دست پیدا کرده است؛ بالاخره انواع و اقسام آدمهای مختلف وجود دارد همه جور آدمی در این دنیا پیدا میشود. اگر کسی بین آنها پیدا شود و بگوید: «من میخواهم از این بمبها استفاده کنم و همهی دنیا را نابود کنم». مثلا بخواهد تمام مردم را بکشد و نسل بشر را منقرض کند. در چنین جاهایی، خداوند مهلت نمیدهد.
نمرود با چه چیزی مرد؟ یک پشه در دماغ او رفت و او را فقط قلقلک داد. به او ضربهای هم نزد. فقط قلقلک مداد. قلقلک هم حدی دارد! نمرود مرتب احساس خارش میکرد و مرتب به به سر و صورت خود میزد. چون ادعای خدایی کرده بود. بله! خدا غیور است. در جاهایی خداوند دیگر مهلت نمیدهد. گاهی این چنین تعابیری داریم که: «خدا ناموس خلقت است»؛ «گاهی به خدا بر میخورد». با یک پشه نمرود را کشت. میخواست به او حالی کند که تو میخواستی با من دربیفتی. زور تو به یک پشه هم نمیرسد. نمرود به مامورانی که در اطرافش بودند، گفته بود: «این پشه خیلی اذیت میکند. آنقدر بر سرم بکوبید تا ول کند». کسانی که بر سرش میکوبیدند، کیف میکردند. دق دل خودشان را حسابی خالی میکردند.
خدا اجازه نمیدهد نسل بشر را منقرض کنید. نقض غرض است. خدا این عالم را خلق کرده برای اینکه باشد و بماند. آیا میخواهی خلاف آن هدف و غرض اصلی از خلقت عمل کنی؟ نمی شود! خداوند اجازه نمیدهد. دیدید وقتی بیماری کرونا شایع شد، عدهای میگفتند: «این کرونا همینطور ادامه پیدا میکند؛ چه میشود، ال میشود، بل میشود». ما گفتیم: «چنین چیزی نمیشود». خدا این عالم را طوری خلق کرده است که به کسی و چیزی اجازه نمیدهد که آنرا نابود کند. این عالم خدا دارد. مهلت میدهد، همانگونه که گفتند: «این ویروس را خود انسانها درست کردهاند».
«ظهر الفساد في البر و البحر بما کسبت أیدي الناس»
یکی از جاهایی که خداوند متعال نسبت به آن حساس است، مسألهی ربا است. مشکل ربا چیست؟ آنجا که فرمود: «فأذنوا بحربٍ من الله». کسی که ربا میخورد، در واقع اعلام جنگ با خدا میکند. اعلام جنگ با خدا؟! چرا؟ به خاطر اینکه خداوند متعال، قرضالحسنه را قرار داده است، برای اینکه قرض باشد. این قرارداد را، در عالم اعتبار، این گونه خلق کرده است تا قرض باشد. یعنی شما به دیگران کمک کنی و قرض بدهی تا کار آنها راه بیفتد بعد آن پول را به تو برگردانند. جنسی را به او بدهی که کار خود را راه بیندازد و بعد به تو برگرداند.
آیا شما میخواهی اضافه بگیری؟ قرض دادهای و بعد که میخواهی پس بگیری، آیا میخواهی سود، ربا و مبلغ اضافه بگیری؟ خب برو بیع کن. برو خرید و فروش کن؛ سود هم بگیر. در آنجا ربا هم بگیر. هیچ اشکالی هم ندارد؛ در آنجا که خداوند نگفته است که ربا و حرام است، بلکه میگوید: «آنجا داد و ستد است». اما در اینجا داد و ستد نیست. خداوند میفرماید: «من میخواهم بین همهی این قراردادها، معاملات و بیع، قرض هم باشد». یعنی قانون و قاعدهای به نام قرض هم وجود داشته باشد. رباخوار چه میگوید؟ میگوید: «من در همین هم خرابکاری میکنم. نمیگذارم قرض بماند». قرض را هم به خرید و فروش و داد و ستد و معاوضه تبدیل میکنم. قرض میدهم و اینقدر هم سود میگیرم. خدا میفرماید: «فأذنوا بحربٍ من الله» خداوند عصبانی میشود. آیا میخواهی در اینجا با من بجنگی؟
انحراف از غرض خلقت و سرنوشت قوم لوط
مسألهای که قوم لوط درگیر آن بودند و با آن به واسطهی این عمل شنیعی که مرتکب شدند، خدا بر آنها بلا نازل کرد، از همین قبیل است. خداوند این غریزهی جنسی را برای چه قرار داده است؟ غرض خداوند از خلقت غریزهی جنسی در بشر چه بوده است؟. برای بقای نسل بشر بوده است. گاهی یک نفر یا دو نفر کاری میکنند و گاهی یک قوم دست به دست هم میدهند که با غرض اصلی از خلقت خدا مقابله کنند. ما خیال میکنیم خداوند غریزهی جنسی را گذاشته است که فقط ما کیف کنیم و لذت ببریم. نه! اینگونه نیست.
خداوند غریزهی جنسی را گذاشته است که ما کیف کنیم و لذت ببریم تا نسل بشر باقی بماند؛ اگر قرار نبود که نسل بشر باقی بماند، اصلاً این غریزه را به انسان نمیداد. غریزهی جنسی در بچه چگونه است؟ اصلاً از غریزه جنسی لذتی نمیبرد. وقتی انسان پیر میشود، غریزهی جنسی در او چگونه میشود؟ پیر که میشود، باز هم از غریزهی جنسی لذت نمیبرد. این غریزه به یک مقطعی مربوط میشود. اینگونه نیست که انسان همیشه در طول عمر خود لذت جنسی داشته باشد، بلکه مقطعی است. آن هم هدفی دارد. اگر قرار شد که آن هدف و غرض اصلی از خلقت نقض شود، خداوند متعال در این جایگاه عصبانی میشود. مهلت نمیدهد. میفرماید: «فأخذتهم الصیحة مشرقین». صیحهای آمد در صبحگاه و همهی آنها را فرا گرفت.
«فجعلنا عالیها سافلها». خداوند اجازه نمیدهد چنین انسانهایی بر روی زمین بمانند، چون میخواهند کاری کنند که نسل بشر منقرض شود. آیا با خدا در افتادی؟ میخواهی با خدا در بیفتی؟ آن هم یک قوم! تا جایی پیش رفتند که به پیغمبر خدا گفتند: «این مهمانهایی را که پیش تو آمدهاند، به ما بده!» نمیدانستند که این ها فرشتگان الهی هستند. پیغمبر خدا به آنها فرمود: «آبروی من را پیش این مهمانها نبرید». گفتند: «آیا ما به تو نگفتیم که در کار ما فضولی نکن؟» این قوم دیگر لیاقت زندگی کردن روی زمین را نداشتند.
شعور هستی و پایداری عدالت الهی
خداوند این عالم را بگونهای خلق کرده است که زمین هم شعور دارد و میفهمد که چه کسانی لیاقت دارند روی آن راه بروند. برای چه کسانی باید یک مرتبه زمین دهان باز کند و آنها را فرو ببرد. ما خیال میکنیم زمینی که روی آن راه میرویم، بیشعور است. در روایت داریم شما در هر کجا و هر مسجدی که بروی و نماز بخوانی، آن مکان در روز قیامت شهادت میدهد و میگوید: «من شاهد بودم که او اینجا سجده و رکوع کرد و نماز خواند». اگر گناه هم کنی، شهادت میدهد. گاهی زمین تحمل یک سری از گناهان را دارد که روی آن اتفاق بیفتد؛ خدا به آن تحمل میدهد. میگوید: «تحمل کن». اما گاهی به جایی میرسد که خداوند، دست زمین را باز میگذارد.
زمین میگوید: «من دیگر تحمل این همه گناه را ندارم. این آدمها دیگر شورش را درآوردهاند». شما غرض الهی را زیر و رو میکنید؛ زمین هم شما را زیر و رو میکند. زیرش رو میآید. چنانکه وقتی برمیگردند، میبینند انگار که اینجا چیزی نبوده است. برای خدا که کاری ندارد. این مایهی امید ماست. خیالمان راحت است که اینگونه نیست که هر کسی هر کاری را تا هر موقع دلش بخواهد، بتواند انجام دهد. اسرائیل همینگونه انسانها را بکشد و هیچ اتفاقی هم نیفتد؟ میگوییم: «حالا که میبینیم دارد میکشد و هیچ اتفاقی هم نیفتاده است». ما خیلی عجله داریم. صبر کن. این عالم صاحب دارد. بی صاحب نیست. اینگونه نیست که ظالمین دستشان باز باز باشد.
«بل امرٌ بین الأمرین».
حضرت فرمود: «ما تفویض را قبول نداریم. خدا اینگونه نیست که امور را رها کرده باشد و هر کس هر غلطی بخواهد، بتواند انجام دهد. به اندازهای اجازه میدهد که آن انسان خود را جهنمی کند. اما اگر بخواهد غرض اصلی خداوند متعال از خلقت بشر را مورد تعرض قرار بدهد، هرگز به او اجازهی چنین کاری را نمیدهد.
خودشناسی در قرآن – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
0 نظر ثبت شده