خودشناسی در قرآن
سورهی حِجر، آیات ۸۷-۸۹
استاد حسین نوروزی
جلسهی ۹۰ (۲۵ اسفند ۱۴۰۲)
عقل یا کار خوب؟ کدام انسان را به خدا نزدیکتر میکند؟
قرآن ریشه حسادت، مقایسه با دیگران و بیقراری را در دلبستگی به دنیا میداند. چرا عقل، تشخیص حق از باطل است؟ و چگونه نگاه توحیدی، انسان را از ظاهر حوادث به حقیقت آنها میرساند؟
وَلَقَدْ آتَيْنَاكَ سَبْعًا مِنَ الْمَثَانِي وَالْقُرْآنَ الْعَظِيمَ﴿۸۷﴾ لَا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلَى مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجًا مِنْهُمْ وَلَا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِلْمُؤْمِنِينَ﴿۸۸﴾وَقُلْ إِنِّي أَنَا النَّذِيرُ الْمُبِينُ﴿۸۹﴾
و به راستى به تو سبع المثانى [=سوره فاتحه] و قرآن بزرگ را عطا كرديم (۸۷) و به آنچه ما دسته هايى از آنان [=كافران] را بدان برخوردار ساخته ايم چشم مدوز و بر ايشان اندوه مخور و بال خويش براى مؤمنان فرو گستر (۸۸)و بگو من همان هشداردهنده آشكارم (۸۹)
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
عظمت سورهی حمد و اعراض از جاذبههای دنیوی
و به راستی تو را «سبع المثانی»، یعنی سورهی فاتحه، و قرآن بزرگ عطا کردیم. چشمان خود را به امکاناتی که به گروههایی از آنها دادهایم، خیره مکن و برای ایشان اندوه مخور و بال محبت خود را بر مؤمنان بگستران. در اینجا خداوند متعال میفرماید که قدر قرآن را بدانید. علی الخصوص سورهی حمد که میفرماید: «سبعاً من المثاني یعنی دوتایی دادیم». سورهای که دوتا دوتا درون خود دارد. مثلاً «بسم الله الرحمن الرحیم» که «الرحمن» و «الرحیم» در آن هست، در خود سوره هم مجدداً این دو لفظ تکرار شده است؛ «الحمدلله رب العالمین الرحمن الرحیم» دو بار تکرار شد؛ مثانی به معنای دوتایی است.
چند آیهی ابتدای سوره با چند آیهی آخر دو وضعیت پیدا میکند؛ ابتدای سوره راجع به خدا میفرماید: «الحمدُ للّهِ»؛ حمد متعلق به خداست که رحمان، رحیم و مالک یوم الدین است. بعد یک مرتبه مدل عوض میشود و میگوید: «ایاک…»؛ دیگر از خدا نمیگوییم، بلکه سخن از تو میآید؛ مستقیماً با خود خدا روبرو میشویم و سخن میگوییم و خدا را مخاطب قرار میدهیم. «ایاک نعبد»؛ خدایا تو را عبادت میکنیم. یعنی دو مدل آیه دارد. در نمازها دوبار خوانده میشود. این موارد دوتایی این سوره را به سبع المثانی تبدیل کرده است؛ سبع یعنی هفت، هفت آیه دارد که دو قسمتی است و دوبار تکرار شده است. البته تفسیرهای دیگری هم در این باره گفته شده است.
خدا به پیغمبر خود میفرماید: «قدر این سوره و قرآن را بدان». بعد میفرماید: «یک وقت به نعمتهایی که ما به اهل دنیا دادیم چشم ندوزی. چشمت به نعمتها و امکانات دنیایی دیگران نباشد». گاهی ما خودمان هم همین تعبیر را داریم که: «چشمت به دست یا جیب مردم نباشد! روی پای خودت بایست! اعتماد به نفس داشته باش! توکّلت به خدا باشد». این تعبیرهایی است که ما خودمان هم داریم. خدا هم به پیغمبر خود میفرماید: «چشمت به مال و اموال مردم نباشد. هر چه که به آنها دادیم و این گروهها، ازواج و دستهجات دارند؛ به این داراییها چشم ندوز».
خفض جناح برای مؤمنان و ریشههای حسادت
«لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلى ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ وَ لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ».
غصهی اینها را نخور. هر کدام از اینها یک ماه رمضان میخواهد. «واخفض جناحک للمؤمنین»؛ نسبت به مؤمنین خفض جناح داشته باش، یعنی جناح و دو طرف وجود خود را برای آنها باز کن؛ مثل مرغی که بالهای خود را بر سر جوجههای خود باز میکند و از آنها مراقبت میکند و از گرمای وجود خود به آنها میبخشد؛ همه را زیر پر و بال خود میگیرد؛ باید نسبت به مؤمنین اینگونه باشی؛ خفض جناح کن؛ یعنی باید مردمی باشی. اینکه میگوییم: «به آنها نگاه نکن؛ به نعمتهایی که در اختیار آنهاست چشم ندوز»، یعنی به اموال دنیا چشم طمع نداشته باش.
در نتیجه این حالت برای تو پیش میآید و خفض جناح میکنی. چشم دیدن همه را داری؛ هر کس در هر جایگاهی که هست و از هر نعمتی که برخوردار است، نعمت مادی، مالی، پولی، وسیله، امکانات، پست، مقام، شهرت، اعتبار و آبرو و … هرچه که خداوند از نعمتهای دنیا به آنها داده است؛ وقتی به این نعمتها چشم ندوختی، آنوقت چشم دیدن همهی آن مردم را خواهی داشت. دیگر نسبت به آنها حسادت نمیکنی؛ نمیگویی: «چرا این دارد؟!» غصه نمیخوری که چرا من ندارم. نمیگویی: «چرا آنها دارند؟!» نمیگویی: «چرا من ندارم؟!». این خود، دو مطلب است. یک وقت شما میگویی: «چرا من ندارم؟» یک وقت میگویی: «چرا آنها دارند؟».
حسود نمیتواند ببیند که نعمتی از نعمتهای دنیا در اختیار دیگران باشد. میگوید: «نمیتوانم ببینم! چه کار کنم؟!» حسود نمیگوید: «آن نعمتی که در اختیار اوست، من هم داشته باشم». اگر اینطور باشد و بگوید: «به من هم بده!» تازه خوب است! اما حسود میگوید: «چرا او دارد؟!» یعنی حاضر است امکانات و نعمتهای او را تلف کند و هیچ چیزی هم گیر خودش نیاید. میگوید: «حالا دلم خنک شد! دلم خنک شد که او را از آن جایگاهی که داشت، پایین آوردم!» از حسود میپرسیم چه چیزی گیر تو آمد؟ میگوید: «هیچ چیز!! من چیزی بیشتر از این نمیخواستم! من فقط میخواستم او را پایین بکشم. میخواستم به او ضربهای بزنم؛ لطمهای وارد کنم؛ او را از چشم مردم بیندازم؛ او را از این مال و ثروت پایین بیاورم؛ او را فقیر کنم». خب چه گیر تو آمد؟ «هیچ چیز!»
کسی که میگوید: «چرا او دارد و من ندارم؟!»، مراتبش بالاتر از حسود است. این شخص برای خودش هم میخواهد؛ میگوید: «آنچه که او دارد، به هم من بده». حالا او هم میخواهد داشته باشد؛ اشکالی ندارد، اما من هم داشته باشم. مرتبهی این شخص از انسان حسود کمی بالاتر است. علت اینکه ما در حقیقت، تحمل دیدن دیگران را نداریم و نمیتوانیم مومنین و خوبان را، مطابق «وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِلْمُؤْمِنِينَ»، زیر پر و بال خودمان بگیریم، این است که چشم دیدنشان را نداریم و به ایمانشان چشم نمیدوزیم، بلکه به مال، زندگی، دنیا، هیکل، قدرت و موقعیتشان چشم میدوزیم. گاهی دیگران را با خودمان مقایسه میکنیم و میگوییم: «این نباید از من بالاتر باشد؛ نباید از من بیشتر داشته باشد! نمیتوانم ببینم. آنقدر توی سرش میزنم تا از من پایینتر بیاید. نمیتوانم ببینم از من معروفتر و مشهورتر است؛ توی سرش میزنم و او را خراب میکنم». پست و مقام دیگری بالاتر است؛ مردم او را بیشتر تحویل میگیرند؛ نمیتوانیم ببینیم کسی از ما بالاتر است. چرا؟ چون دنیا برای ما بزرگ جلوه کرده است؛ چشم به دنیا دوخته ایم و چیزی بیشتر از دنیا نمیبینیم.
تمایز میان چگونگی و چرایی در حوادث عالم
مشکل همهی ما این است که چگونگیها را میبینیم؛ چراییها را نمیبینیم. وقتی هم که از چراییها سوال میشود، به چگونگیها جواب میدهیم. میپرسند: «چرا این اتفاق افتاد؟» در جواب از چگونگی اتفاق صحبت میکنیم. توجه نداریم که چیزی که گفتیم چرایی نبود، بلکه چگونگی بود. دیدهی چرایی بین، دیدهای است که قرآن میخواهد چشم ما را به آن باز کند. اینکه خدا میفرماید: «ما به تو قرآن عظیم دادیم؛ قدر این قرآن را بدان. چشم تو به چراییها باز شده است». در جواب این سؤالات که: «چرا این اتفاق افتاد؟ چرا مرد؟» میگوییم: «قلبش ایستاد! کبدش خراب بود! سرطان گرفت! درد بیدرمان گرفت! و…» چگونه مردن را بیان میکنیم، از چرا مردن چیزی نمیگوییم. اگر توانستیم در برابر حوادث و اتفاقاتی که رخ میدهد، برای هر کس در هر کجای این عالم، هر اتفاقی که پیش بیاید، بگوییم: «نوش جانش! حقش است!» آن وقت به چرایی توجه کردهایم نه به چگونگی.
تعبیر قرآن این است که این کار خدا و فعل الله است. کار خداست یعنی چه؟ خدا یعنی حق و عدل. خدا غیر از حق و عدل چیز دیگری نیست. کار خداست یعنی حقش بود؛ یعنی عدل اقتضا میکرد که این اتفاق برای او بیافتد. حالا آن اتفاق ممکن است خوب یا بد باشد. هر چه از نظر ظاهری و دنیایی و از نظر ما خوب یا بد است، حقش بود. حقش بود یعنی کار خدا بود. کار خدا که ناحق نمیشود. وقتی میگوییم: «حقش است؛ نوش جانش» یعنی کار خودش است. چه وقت شما میتوانی بگویی: «عدل است»؟ وقتی خودش خواسته باشد؛ با اختیار خودش این کار را کرده و این راه را رفته باشد. وقتی میگوییم: «کار خداست» یعنی کار خودش است. وقتی میگوییم: «حقش است» یعنی خودش خواسته، اختیار و انتخاب اختیاری خودش است، هر چند خودش نمیفهمد. الان به عالم دنیا آمده است که عالم نسیان و فراموشی است و نمیداند چه انتخاب کرده است و چه هدفی دارد.
نگاه توحیدی به چراییها
تمام تلاش قرآن و انبیای الهی این است که به ما متذکر شوند و بگویند: «حواست باشد که تو چه هدفی داری! در راستای هدفی که در عالم ذر وجود خود انتخاب کردی، زندگی، حرکت و عمل کن! و بدان که هر حادثه و اتفاقی که در دنیا برای تو پیش میآید، در راستای آن انتخاب اولیهی اختیاری خودت است. به آن توجه کن تا شاکر و راضی شوی و بفهمی کار خودت است؛ حقت است؛ بفهمی این کار خداست؛ حکیمانه و از روی حکمت است؛ بفهمی بیحساب نیست، بلکه از روی دلیل، علت و حساب است. کار دست کاردان است. کار دست خداست». نگاه ما باید به ریشهها و چراییها باشد؛ چرا این اتفاق افتاد؟ خدا خواست، یعنی خودش خواست. چرا اینطور شد؟ چرا امام حسین علیه السلام به شهادت رسید؟ خدا خواست. ما وقتی میگوییم: «چرا؟» نوعاً در ذهن ما میآید که لابد آدم بدی بوده است که بلایی سرش آمده است. در حالی که اینطور نیست؛ اتفاق خوب یا بد باشد، خواست خود انسان بوده است. چرا امام حسین علیه السلام به شهادت رسید؟ خواست خدا بود. چرا امام حسین علیه السلام به شهادت رسید؟ خواست خودش بود. اینها از هم جدا نیست؛ یک معناست؛ دو چیز نیست. داریم یک حقیقت را بیان میکنیم. خدا عین حق و عدل است و عدل اقتضا میکند که هر چه خودش میخواهد، اتفاق بیفتد و بشود. یک معنا و یک جواب است.
در زیارت اربعین امام حسین علیه السلام میخوانیم که: «خدایا تو به او شهادت را هدیه و کرامت کردی». اگر از ما بپرسند: «چه کسی امام حسین علیه السلام را شهید کرد؟» میگوییم: «شمر، عمر سعد، یزید و…» «چه شد که به شهادت رسید؟» «یزید دستور داد؛ عمر سعد اطاعت کرد؛ شمر انجام داد.» این چیزها را میبینیم و «چگونه» به شهادت رسیدن امام حسین علیه السلام را، در جواب «چرا» به شهادت رسیدن او میگوییم. مراحل به شهادت رسیدن امام حسین علیه السلام را به عنوان «چه شد؟»، میگوییم؛ اما «چرا به شهادت رسید» را نمیبینیم. کار قرآن این است که چشم ما را به چراها باز کند و از چگونگیها به چراییها منتقل کند. میگوید: «اینقدر به این چگونگیها چشم ندوزید». «لا تمدن عینیک»؛ دو چشم خود را به این چگونگیها ندوز! «إلی ما متعنا»؛ نعمتهای دنیا را میبینی و میگویی: «چه شد این شخص پولدار شد؟ ببینم چه کاری کرد؟ کجا رفت؟ چه معاملهای کرد؟ با چه کسی و کجا زد و بند کرد؟» همهی این چگونگیها را نگاه می کنی.
خداوند میفرماید: «ما روزی را تقسیم میکنیم». این بحث خیلی مهم است؛ حواستان به چگونگیها پرت نشود! تمام فکر و ذکرتان بررسی چگونگیها نباشد، بلکه چرایی کار را ببینید. از جای دیگر دستور صادر میشود و امر میآید. ما انتخاب انسانها را نمیبینیم؛ نمیبینیم در عالم ذرِ وجودشان، چه هدفی را انتخاب کرده اند. اگر آن انتخاب را نگاه کنیم، هر حادثه و اتفاقی، برای هر کس در هر کجای عالم رخ دهد، میگوییم: «حقش است! نوش جانش!» اما چون این نگاه را نداریم، مرتب برایمان سوال پیش میآید که چرا اینطوری شد؟ این چه وضعش است؟ چرا مردم غزه اینطور شدند؟ بعد در پاسخ میگویند: چون اسرائیل دارد آنها را میکوبد. در حالی که این پاسخ مربوط به «چگونگی» است نه «چرایی». یعنی به چراییاش توجه نمیکنیم.
«وَ لا تَمُدَّنَّ عَينَيكَ إِلي ما مَتَّعنا»؛
به این ظاهر نگاه نکن که آنها متمتع هستند. دنیا جایگاه علت نیست، بلکه محل معلول است. علت، جای دیگری است و اصلا به این دنیا مربوط نیست. علت، سنخیتی با عالم ماده و دنیا ندارد. علت حوادثی که در این عالم رخ میدهد در این عالم پیدا نمیشود. علت، جواب چرا است. دنبال علت حوادث در دنیا نگرد. جواب چراها را در دنیا نمیشود داد، بلکه جواب چگونگیها در دنیاست. اینکه چگونه این اتفاق افتاد، در دنیاست. مثلاً کسی را اعدام میکنند؛ میپرسند: «چرا اعدامش کردند؟» شما چه جواب میدهی؟ مثلاً میگویی: «طناب گردنش انداختند و او را بالا کشیدند.» میگویند: «ما میپرسیم چرا اعدامش کردند؛ تو میگویی با طناب او را بالا کشیدند! این چگونگی است! این که چگونه اعدامش کردند. اینکه او را با تیر زدند، یا با طناب بالا کشیدند؛ ما میپرسیم چرا اعدامش کردند؟!» هر جوابی که شما به این چرا بدهید، تا وقتی که به خدا و انتخاب اختیاری خودش نرسد، جواب چرا را ندادهاید. خودش انتخاب کرده بود که این مدل زندگی کند و الان سر از اینجا در بیاورد.
پیوند اختیار بااهدف؛ پیامدهای انتخاب
امام حسین علیه السلام خودش انتخاب کرده بود که این گونه زندگی کند. اینکه خودش انتخاب کرده بود و خواسته بود، با خواست خدا منافات دارد؟ نه! خودش انتخاب کرده بود، یعنی خدا این اجازه را داده بود که خودش انتخاب کند. چرا؟ چون خدا عادل است و به انسان اختیار داده است و عدل اقتضا میکند انسانی که اختیار دارد، خودش انتخاب کند. وقتی شما هدفی را انتخاب میکنید، آن هدف نحوهی زندگی شما را به شما تحمیل میکند و شما را در یک مسیر خاصی تا رسیدن به آن هدف وادار به حرکت میکند. شما هدف را انتخاب کردی که به مشهد بروی، اما چگونه رفتن تا مشهد در اختیار شما نیست.
بنابراین میگوییم: «ما اصلا از این حوادثی که برای ما در دنیا رخ داده است، خبر نداشتیم. اگر دست ما بود، این کار را نمیکردیم. اگر دست ما بود، نمیگذاشتیم این اتفاق رقم بخورد و طور دیگری میشد یا کار دیگری میکردیم». بله! درست میگویی! دست شما نبود! پس دست چه کسی بود؟ دست هدفت بود. هدفت دست چه کسی بود؟ دست خودت بود. هدف شما را چه کسی تعیین کرد؟ خودت تعیین کردی و وقتی تعیین کردی، دیگر تا آخرش را باید خودت بروی. به شما میگویند: «این برجی که الان روی آن ایستادهای، برج میلاد است؛ اگر پایین بپری، این اتفاقها بعد از آن میافتد؛ یکی یکی طبقات برج را طی میکنی و پایین میآیی؛ آنقدر پایین میآیی که مخت به زمین میخورد». میگوید: «من میپرم» و میپرد. توی راه که دارد میآید، چون فاصله زیاد است تا به زمین برسد، اتفاقات زیادی برای او میافتد.
مثلاً فرض کنید کسی که صد سال عمر کرده است، یعنی صد سال در حال سقوط بوده و این سقوط طول کشیده است. ما هم برج میلاد را مثال زدیم؛ برای اینکه فاصله زیاد باشد، تا مخش به زمین بخورد؛ حوادث و اتفاقات و چیزهایی را که در راه است، میبیند؛ مثلا میبیند یک رستوران است و یک عده نشستهاند و دارند غذا میخورند؛ میگوید: «من این چیزها را نمیدانستم! آن بالا که بودم، نمیدیدم؛ چه میدانستم در راه که بیایم، این چیزها را میبینم!! این حوادث برایم رخ میدهد؟!» در مسیری که دارد میآید، یک مرتبه شخصی، چیزی را از پنجره به بیرون پرت میکند و به سر او میخورد؛ میگوید: «قرار نبود چیزی به سر من بخورد!» قرار نبود نداریم! وقتی شما از آن بالا پایین میپرید، هر چیزی ممکن است پیش بیاید. آن بالا به تو گفتند. میگوید: «نه! من دیگر نمیخواهم پایین بروم». آقا! آن بالا که بودی به تو گفتند که جاذبهی زمین شما را تا پایین میبرد؛ چه بخواهی، چه نخواهی، باید تا پایین بروی. میگوید: «نه! من نمیخواهم!» میگوییم: «خودت خواستی! به تو گفتیم جاذبهی زمین هست! گفتیم نپر! اما تو گفتی میپرم. حالا هر اتفاقی در این مسیر تا آن پایین به سرت بیاید و نهایتاً با مخ روی زمین بیایی و مغزت متلاشی شود، همه به اختیار خودت است». گرچه میگوید: «من نمیدانستم»، اما نمیدانستم ندارد و تماماً کار خودت است. همه را خودت خواستی. بنابراین میگوییم: «حقت است. ما که به تو گفتیم».
هشدار انبیاء و غلبه احساسات بر تعقل
«صدها چراغ دارد و بیراهه میرود
بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش».
انبیای الهی آمدند تا به ما این توجهها را بدهند. در آیهی بعد میفرماید که:
«قُلْ إِنِّي أَنَا النَّذِيرُ الْمُبِينُ»؛
به مردم بگو که من انذار کنندهی آشکار هستم، یعنی آمدهام که به شما هشدار بدهم که حواستان را جمع کنید. چه کار دارید میکنید؟! چه هدفی را انتخاب میکنید؟! مقصدتان کجاست؟! اگر مقصدتان الهی است، پس الهی زندگی کنید تا از همین جا وارد بهشت شوید؛ اگر هم مقصدتان الهی نیست، حیف نان! حیف گردش این عالم و افلاک! ابر و باد و مه و خورشید و فلک که در کارند، تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری! اگر در حال غفلت بودی، خب نان حیف میشود. اینکه میگویند: «حیف نان» یعنی حیف است این نانی که بخوری و غفلت کنی.
«قُلْ إِنِّي أَنَا النَّذِيرُ الْمُبِينُ كَما أَنْزَلْنا عَلَى الْمُقْتَسِمِينَ».
به شما هشدار میدهم که طوری زندگی نکنید که مثل پریدن از آن بلندی به پایین باشد، که دیگر بعد از آن دست شما نیست؛ تا تهش میروید، مانند کسانی که حرف گوش نکردند، یا یک بخش از حرفها را گوش کردند و یک بخش دیگر را گوش نکردند و تقسیم کردند. مقتسمین یعنی تقسیم کنندگان حرفها. «الَّذِينَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِينَ»؛ گفتند: «این قسمتهای قرآن را ما قبول داریم و آن قسمتهایش را قبول نداریم.» یعنی به رأی خودشان با قرآن برخورد کردند. «فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ». قسم به پروردگار تو، ای پیامبر! همهی آنها مورد سؤال قرار میگیرند که چرا چنین کردند.
«عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ»، که چرا چنین کردند؛ از کارهایی که کردند. «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ». با صدای بلند آنچه را که مأموریت داری بیان کن. مأموریت را قرص و محکم بگو و کاری نداشته باش که آنها مقتسم هستند. یعنی حرفهای تو را تقسیم بندی میکنند؛ چیزهایی را میگیرند و چیزهایی دیگر را رها میکنند. کسانی که به منافع دنیای خودشان فکر میکنند؛ امام حسین علیه السلام فرمود:
«الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی ألسنتهم».
آنها بندهی دنیا هستند و اسم دین را بیخودی بر زبان میآورند. مردم، یعنی اکثریت، تابع جو، تبلیغات و احساسات هستند و در آنها از تعقل و حتی تفکری که به تعقل منتهی شود، خبری نیست. «اکثرهم لا یعقلون». اکثریت مردم کسانی هستند که تابع و حرف گوش کن هستند؛ منتها حرف چه کسی را گوش میکنند؟! اینجا مهم است که تابع چه کسی میشوند.
اول ما باید این مسأله را برای خودمان حل کنیم. خیال نکنیم اگر ما داریم فکر و تعقل میکنیم، میاندیشیم، گفتگو، بحث، مطالعه و تحقیق میکنیم، همهی مردم هم اینگونه هستند؛ آنها را با خودتان مقایسه نکنید. اگر همه را با خودتان مقایسه کردید، بدانید که قدر نعمتی را که دارید، نمیدانید. نمیدانید که خدا به شما چه نعمتی عنایت کرده که اسمش تعقل، تفکر و تحقیق است و دنبال حق میگردید. اکثر مردم اصلاً کاری به حق و باطل ندارند. چکار دارند به حق و باطل؟! حالا من یک مثال میزنم، چون ممکن است که خود ما هم یکی از آنها و از اکثریت باشیم؛ با مثال میخواهیم که این مطلب را بفهمیم؛ اگر الان بگویند که بچه شما را در کوچه کتک زدهاند؛ شما اگر خانم باشی، آن کفشی که پاشنهاش باریک و بلند است را بر میداری و میدوی؛ هنوز نرسیده، میببینی که فرق طرف شکافته است. اگر مرد باشی، مشتها را گره میکنی یا چوب یا قمه میکشی، و به محض این که برسی، میزنی. نمیپرسی: «چه شده است؟ چه اتفاقی افتاده است؟ حق با کیست؟» حق چیست؟! حق و باطل چیست؟! همهی ما احساساتی هستیم. کوچکترین توهینی یا حرفی به ما بزنند، میگوییم: «با من بودی؟! به من گفتی؟!» گاهی تا پای چوبه دار میرود! طرف را میزند، میکشد و کار به قصاص میرسد. میپرسند: «چه شد؟!» میگوید: «نفهمیدم چه شد!».
آقای مطهری را شهید کردند. بعد که آنها را به زندان بردند، کتابهای آقای مطهری را به آنها دادند و به آنها گفتند: «این کتابها را بخوانید». در زندان مجبور بودند؛ باید میخوانند. وقتی خواندند، دیدند عجب حرفهای خوبی زده است! اعتراف کردند و گفتند: «ما نمیدانستیم داریم چه کسی را میکشیم». پذیرفته بودند که باید کشته شوند، به خاطر اینکه جنایت بزرگی مرتکب شدند. آیا قضاوتها و تصمیم گیریهای عموم مردم بر اساس حق و باطل است، که ببینند چه چیزی حق و چه چیزی باطل است؟ اصلاً به حق و باطل کاری ندارند! فقط به منافع خودشان نگاه میکنند! حالا خوبهایشان نگاه میکنند که چه کاری خوب و چه کاری بد است؛ کارهای خوب را انجام میدهند و کارهای بد را ترک میکنند. باز هم به حق و باطل کاری ندارند!
برتری عقل و عدل بر برّ و جود
شما فکر میکنید که خوارج نهروان آدمهای بدی بودند؟ نه! آدمهای خوبی بودند. به امیرالمؤمنین علیه السلام گفتند: «چرا به ما میگویی قرآنهایی را که عمروعاص بر سر نیزه کرده است، بزنیم؟! قرآن خداست؛ احترام دارد. آیا میخواهی حرمت قرآن خدا را بشکنیم!؟ ما کار بد نمیکنیم!» شکستن حرمت قرآن خدا کار بدی است؛ اما حق این بود که این کار بد انجام شود و آن کار خوبی که آنها میگفتند، حق بود که ترک شود. کسی به حق و باطل کاری ندارد! میگویند: «ما میخواهیم کار خوب کنیم». دنبال کارهای خوب هستند. اینکه امیرالمؤمنین علیه السلام مورد وصیت پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و سلّم قرار میگیرد و حضرت به ایشان میفرماید که:
«إذا رايت الناس يتقربون الى خالقهم بانواع البر، تقرب اليه بانواع العقل»؛
اگر دیدی مردم دنبال کارهای خوب هستند و میخواهند کارهای خوب انجام دهند؛ مثلا چه نمازی بخوانیم؟! کی روزه بگیریم؟! کی حج برویم؟! چه زیارتی برویم؟! و الی آخر! تو دنبال عقل باش.
عقل یعنی قدرت ادراک عدل، که بفهمد چه کاری در چه جایی انجام شود. دنبال این باش که بفهمی کارهای خوب را کی باید انجام بدهی و کی باید انجام ندهی و ترکش کنی. نماز خوب است. اما همین نماز برای خانمها در ایامی حرام است و نباید بخوانند. عقل هم خوب چیزی است. پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و سلّم به امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید که نگاه نکن به مردم که دنبال انجام کارهای خوب و ترک کارهای بد هستند؛ اینها خوبها هستند و میخواهند با انجام کارهای خوب و ترک کارهای بد، به خدا نزدیک شوند؛ تو به این مردم نگاه نکن، تو دنبال عقل باش که بفهمی کدام کار خوب را کی باید انجام بدهی و کدام کار خوب را کی نباید انجام بدهی. وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: «قرآنها را از سر نیزهها بزنید؛ جلو بروید؛ متوقف نشوید…»
از امیرالمومنین علیه السلام پرسیدند: «أیُّهُما أفضل؟ العدلُ أو الجود؟»؛ عدل بهتر است یا جود؟ جود از کارهای خوب است. خوب است انسان جواد باشد؛ بخشندگی، ریخت و پاش و انفاق کند، دست بده داشته باشد و ببخشد. حضرت فرمود: «عدل. به خاطر اینکه جود، امور را از مجرای صحیح خود خارج میکند، اما عدل امور را در مجرای صحیح خود قرار میدهد». اگر الان اعلام کنند که ما میخواهیم با جود مملکت را اداره کنیم، همهی زندانیها را آزاد کنیم، آیا شما دیگر امنیت داری که بتوانی اینجا بنشینی؟ با اینکه زندانیها را آزاد نکردهاند، امنیت نداریم؛ اگر آزاد کنند چه میشود؟! اگر همهی قاتلها، دزدها، خفت گیرها و… را آزاد کنند و بگویند ما اهل بخشش و جود هستیم؛ ما آدمهای خیلی خوبی هستیم.
یا اگر تمام معلمها بگویند: «از این به بعد همهی ما میخواهیم آدمهای خوب و اهل جود باشیم! و به همه دانش آموزان، دبیرستانیها و دانشگاهیها نمرهی ۲۰ بدهیم؛ و کاری کنیم که همه کسانی که کنکور شرکت کردند، قبول شوند و … میخواهیم خیلی جود به خرج بدهیم!» شما دیگر جرات می کنی دکتر بروی؟! میگویی: «به این دکتر بر اساس جود دکترا دادهاند و دکتر شده، یا بر اساس عدل دکتر شده است؟! اگر بر اساس جود به او دکترا داده باشند، من از او باسوادتر هستم؛ او بیسواد بیسواد است! چون لازم نبوده است اصلا درس بخواند و مشمول جود شده است». همین، جودی که اینقدر خوب است.
ببینید چقدر قرآن از جود تعریف میکند. فهمیدن این مسائل که عقل نمیخواهد؛ کارهای خوب، خوب است؛ کارهای بد هم بد است. اینها لیستی دارد؛ شما میتوانید به لیستش مراجعه کنید. به عنوان مثال، در اینترنت بنویسید «کارهای خوب چیست؟» و جستوجو را بزنید، به شما نشان میدهد! از زرتشتیان بپرسید: «کارهای خوب چیست؟» میگویند: «گفتار نیک، پندار نیک، کردار نیک». این که عقل نمیخواهد. پس عقل کجاست؟ این گفتار نیک را من کجا باید انجام بدهم؟ غیبت، تهمت و دروغگویی بد است؛ راستگویی خوب است. این چیزها که معلوم است. ثبت و ضبط شده است و فقط باید آن را حفظ کنی؛ حفظ کردن هم که کاری ندارد.
حقیقت عقل در تشخیص مقتضیات زمان و مکان
فهمیدن، عقل میخواهد و با حفظ کردن تفاوت دارد. فهمیدن یعنی الان شما تکلیف خود را بدانی. بفهمی الان باید این راست را بگویی یا نباید بگویی. اگر این راست را الان بگویی، دو به هم زنی میشود و بین دو خانواده اختلاف میافتد و به قتل و جنایت منتهی میشود. اگر این راست را الان بگویی، دو مملکت را به جان هم میاندازی. در واقعیت اتفاق افتاده است. هر راستی را که نمیشود گفت. اینکه کجا این راست را بگویم و کجا نگویم، عقل و فهم میخواهد. این عقل و فهم را هم جایی ننوشتهاند؛ خودت باید آنرا داشته باشی؛ باید به جا و به موقع آنرا تشخیص بدهی. شاخص و قدرت تشخیص باید همراه تو باشد؛ جایی نوشته نشده است؛ کلیشه ندارد؛ حفظ کردنی نیست. بعضی از افراد، عقل و علم را با هم یکی میگیرند و خیال میکنند که عقل و علم یکی است. عدل چه کار میکند؟ عدل همه این امور را در جای خود قرار میدهد. ما باید با عقلمان، تشخیص بدهیم که الان عدل چه اقتضایی دارد و چه کار باید انجام دهیم.
اقتضائات عقل، متناسب با شرایط زمان و مکان، متفاوت میشود. یک نوع نیست که بگوییم و در کتاب بنویسیم؛ دسته بندی و کلاس بندی کنیم و تمام شود. نه! اکثریت مردم تعقل ندارند. چرا؟ چون اصلا دنبال حق و باطل نیستند؛ کاری به حق و باطل ندارند. اکثریت مردم نهایتا دنبال خوب هستند؛ البته خوبهایشان، دنبال کارهای خوب هستند؛ دنبال این هستند که ببینند خوب چیست؟ کارهای خوبی را که کلیشهای و حفظ کردنی است، انجام دهند و کارهای بد را هم کنار بگذارند. این کارها احتیاج به عقل ندارد! بلکه علم، اطلاعات و حافظه میخواهد. پس عقل چه شد؟! این همه سفارش به عقل شده است. فرق انسان با حیوان در همین عقل است؛ این عقلی که «هباء من الله» و هدیهی الهی است که به همهی ما داده شده است. «فطرت الله التی فطر الناس علیها» که میتوانیم با آن تشخیص حق و باطل را دهیم. خوب و بد را که همه بلدند. «اولوا الالباب» کسانی هستند که عقل دارند؛ نه کسانی که علم دارند. کسانی که خداوند متعال به آنها بشارت میدهد؛
«فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه»؛
کاری به خوب و بد ندارد؛ بلکه بین خوب و خوبتر، خوبترها را انتخاب میکند.
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:
«لیس العاقل من یعرف الخیر من الشرِّ»؛
عاقل به کسی نمیگویند که خیر را از شر تشخیص بدهد! چرا که این کار تشخیص نمیخواهد؛ این کار سواد میخواهد؛ حفظ میکنی راستگویی خوب و دروغگویی بد است. تمام شد.
«بل العاقل من یعرف خیر الشرین»؛
عاقل کسی است که بین دو کار بد، آن که بدتر است را تشخیص بدهد. یعنی الان موردی است که مبتلا به است و میفهمد الان چه کاری باید انجام بدهی. من الان این حرف راست را بزنم یا نزنم؟ نکند من دارم نمّامی میکنم و اسم آنرا حرف راست گذاشتهام؟ نکند کارم نمّامی، سخن چینی و دو به هم زنی است. نهایت سفارشات همه، دعوت به کارهای خوب و پرهیز از کارهای بد است، اما دعوت به تعقل پیدا نمیشود! کاری کنیم که عقول انسانها رو بیاید؛ حجابها از روی عقل انسانها کنار برود؛ فهمشان باز شود و دیدهی عقلشان بینا شود. برای این مقصود باید چکار کنیم؟ از کجا باید شروع کنیم؟ راهش چیست؟
«فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ؛ إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ؛ الَّذِينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ».
خودشناسی در قرآن – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
0 نظر ثبت شده