خودشناسی در قرآن
سورۀ حِجر، آیات ۹۵-۹۶
استاد حسین نوروزی
جلسۀ ۹۴ (۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۳)
اخلاص در هدف؛ مقصدت را درست انتخاب کن
شرک فقط بتپرستی نیست. اگر خدا تنها مقصد زندگی نباشد، عقیده انسان ناخالص میشود. معنای اخلاص در هدف و تفاوت اسلام فقاهتی و هدایتی
إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ ﴿۹۵﴾
كه ما [شر] ريشخندگران را از تو برطرف خواهيم كرد (۹۵)
الَّذِينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ ﴿۹۶﴾
همانان كه با خدا معبودى ديگر قرار مى دهند پس به زودى [حقيقت را] خواهند دانست (۹۶)
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
عقیدهٔ شرک آلود چیست؟
«ای پیامبر! ما تو را از شر استهزاء کنندگان کفایت میکنیم. نگران مسخره کنندگان نباش!» آنها کسانی هستند که «ٱلَّذِينَ يَجعَلُونَ مَعَ ٱللَّهِ إِلَٰهًا ءَاخَرَ» با خدا، خدای دیگری را میپرستند و به خدای دیگری قائل هستند. «فَسَوفَ يَعلَمُونَ» به زودی حقیقت بر آنها مکشوف میشود و میفهمند. گاهی در مقام عقیده، اعتقاد ما صحیح و خالص نیست بلکه شرکآلود است؛ هدف ما در زندگی فقط خدا نیست بلکه در کنار خدا، غیر خدا هم مطرح است؛ بهگونهای که اگر هدف ما فقط خدا بود و غیر خدا در کنار خدا نبود، انگیزۀ خودمان را برای زندگی کردن از دست میدادیم و میگفتیم: «ارزش ندارد! زندگی کنیم که به خدا برسیم؟! همین؟!» بنابراین غیر خدا را هم به آن ضمیمه میکنیم: «مَعَ ٱللَّهِ إِلَٰهًا ءَاخَرَ» و مثلاً اگر پنجاه درصد انگیزۀ ما را در زندگی، خدا تشکیل میدهد؛ با پنجاه درصد کار راه نمیافتد؛ پنجاه درصد دیگر هم انگیزههای غیر الهی به آن اضافه میکنیم تا صد در صد شود و انگیزه پیدا کنیم که زندگی، کار، تلاش و حرکت کنیم و فعالیت داشته باشیم.
در مرحلۀ عقیده اینگونه هستیم که خدا را نشانهگیری نکردهایم؛ برای خدا به عنوان هدف و مقصد فقط سی، چهل، پنجاه یا شصت درصد حساب باز کردهایم. اگر مقصد فقط خدا باشد از طرف ما حرکت و اقدامی صورت نمیگیرد؛ میگوییم: «دنیا ارزش زندگی ندارد» و در کنارش، آن درصدی را که ناقص است با انگیزههای دیگر کامل میکنیم. این در مرحلۀ اتخاذ هدف، عقیده و مقصد است؛ هنوز به مراحل بعدی نرسیدهایم. در همان ابتدای کار اگر بگویند: «هدفت در زندگی چیست؟ میخواهی به کجا برسی؟ میخواهی چه اتفاقی بیفتد؟» گاهی خالصاً و مخلصاً فقط میگویی: «میخواهم به لقاء خدا برسم؛ میخواهم خدا را بشناسم»
اخلاص اول کار لازم است!
از تو میپرسند: «آیا الان خدا را میشناسی؟» میگویی: «نه!» «آیا الان به لقاء خدا رسیدی؟» میگویی: «نه!» میگویند: «پس چرا میگویی خالص؟!» میگویی: «الان در این مطلب خلوص دارم که میخواهم به این مقصد برسم. خالصاً و مخلصاً با همۀ وجودم این را میخواهم؛ اینگونه نیست که فقط یک بخش از وجودم بگوید: خدا و بخشهای دیگر وجودم بگوید: غیر خدا. خالصانه میگویم: خدا، شناخت خدا، لقاء خدا، اما هنوز به شناخت و لقاء خدا نرسیدهام.» این اخلاص اول کار است. اگر کسی خالصانه بگوید: «میخواهم به خدا برسم اما هنوز نرسیدهام؛ میخواهم خدا را بشناسم اما هنوز خدا را نشناختهام؛ میخواهم به لقاء خدا برسم اما هنوز نرسیدهام؛ میخواهم خودم را بشناسم اما با همۀ وجودم میگویم.» این انسان میشود «عاشق خدا». میگوییم چنین انسانی «عاشق هدف» است. انسان عاشق انسانی است که برای رسیدن به مقصد خود که خداست سر از پا نمیشناسد و با اینکه هنوز نرسیده است برای رسیدن بیقرار است؛ لحظه شماری میکند و عاشق رسیدن است.
«فاش میگویم که من عاشق نیم
گر بگویم عاشقم صادق نیم»
عاشق عشقم. آن عشق الان نیست اما عشق اول کار هست؛
«عاشق عشقم طلبکار طلب
ای غریبا ای شگفتا ای عجب.»
هنوز خالص نشدهام اما در اینکه میخواهم خالص شوم، خلوص دارم. از کسانی نیستم که:
«ٱلَّذِينَ يَجعَلُونَ مَعَ ٱللَّهِ إِلَٰهًا ءَاخَرَ»
غیر خدا را در کنار خدا به عنوان هدف قرار ندادهام؛ در عقیده و انتخاب هدف مشرک نیستم؛ درست است که ابتدای راه هستم اما اخلاص دارم. «ألا یا أیُّها الساقي أدِر کأساً و ناوِلها» حالا تازه میخواهم شروع کنم «که عشق آسان نمود اول» این عشق، اول راه است ولی افتاد مشکلها! حالا از این به بعد با این انگیزۀ خالصِ عاشقانهٔ فقط به سمت هدف، حرکت میکنم. محرک من در زندگی فقط خداست. کدام خدا؟ آیا به او رسیدی؟ نرسیدهام. رسیدن به خدا به من انگیزه میدهد و من را به حرکت میدهد؛ هر کاری در زندگی میکنم برای این است که به مقصد برسم اما الان نرسیدهام.
«گر بگویم عاشقم صادق نیم
عاشق عشقم طلبکار طلب
ای غریبا ای شگفتا ای عجب»
مسلمان است اما مشرک در عقیده است. عقیدۀ خالص، صحیح و عاشقانه ندارد. مسلمان است یعنی شهادتین بر زبانش جاری شده. فطرتش اسلام است؛ مسلمان متولد شده است؛ نماز میخواند، روزه میگیرد، اعمال عبادی خود را انجام میدهد و طبق رساله عمل میکند اما هنوز هدفش خدا نشده است. نمیگویم به خدا نرسیده است چون همۀ ما به خدا نرسیدهایم. کسی که به خدا رسیده امیرالمؤمنین (ع) بود. کسی که عقیدهٔ خالص ندارد از همان ابتدای راه، خدا را هدف هم قرار نداده است که بگوید: «میخواهم فقط به خدا برسم.» گفت: «همه از آخر کار میترسند اما من از اول راه میترسم.» شما باید از همان اول، آخر را نشانه گیری کنی تا بتوانی به سمت آن حرکت کنی و در نهایت عاقبت به خیر بشوی.
از عقیدهی خالص منحرف نشو!
مشکل ما این نیست که چرا به آخر کار نرسیدیم و آخر کار نیستیم بلکه مشکل این است که چرا در اول راه، مقصدمان را درست انتخاب نکردهایم. جهتگیری ما در اول راه غلط است. کجا را نشانه گرفتی؟ فرمان ماشین متحرک وجودتان را که در جاده و بستر زندگی دنیا در حرکت است به کدام سمت و مقصد چرخاندی؟ مقصدت کجاست؟ آیا میخواهی بین راه پیاده بشوی یا میخواهی تا آخر راه را بروی؟ فرق میکند.
«ٱلَّذِينَ يَجعَلُونَ مَعَ ٱللَّهِ إِلَٰهًا ءَاخَرَ» این افراد میتوانند همان مسلمانها باشند. بسیاری از مسلمانها، عقیدۀ صحیح و خالصی ندارند؛ همه چیز از اینجا شروع میشود. اگر شما از ابتدای خط و جادهای که به مقصد صحیح و خالص منتهی میشود که این مقصد همان خداست، یک میل فاصله بگیری و مسیر خود را کج کنی، شاید همان ابتدا خیلی نشان ندهد؛ میگویی: «من که گفتم خدا. نود و نه درصدش خداست حالا یک درصدش هم غیر خدا باشد اشکالی ندارد»
این یک درصد الان کوچک است اما هرچه جلوتر و بالاتر میروی از خط راست فاصله میگیری و فاصله به تدریج بیشتر میشود. گاهی یک شخص با اینکه عالم دینی و مرجع تقلید است اما اصلاً از خدا و حقیقت بویی به مشام او نرسیده است. میبینی هرچه بالاتر آمده، از مقصد دورتر است؛ هرچه عالمتر شده، فاصلهاش از حقیقت بیشتر است.
«مَنِ ازدادَ عِلما و لَم يَزدَدْ هُدىً ، لَم يَزدَدْ مِنَ اللّه ِ إلاّ بُعدا»
هر چهقدر عالمتر باشد، فرقی نمیکند در چه علمی عالم باشد؛ در علم خودشناسی، توحید، اخلاق و… «لَم يَزدَدْ هُدىً» اگر به هدایتش اضافه نشود یعنی در مسیر و جادهای که منتهی به هدف و مقصد صحیح است قرار نگیرد «لَم يَزدَدْ مِنَ اللّه إلاّ بُعدا» از خدا دورتر میشود. ابتدا فاصله کم است و به اندازۀ یک میل یا یک درصد است اما هرچه جلوتر میرود و ملّاتر و عالمتر میشود از خدا بیشتر فاصله میگیرد.
اگر یک درختی از اولش که نهال است کج باشد چه بسا دیده نمیشود. ظاهراً نگاه میکنی میگویی: «خیلی مستقیم و صاف است؛ کجی و اعوجاج در آن نیست؛ اما وقتی که رشد میکند، کشیده و بلند میشود، میبینی کجی خود را نشان میدهد؛ درخت بزرگ شده اما کج است.
«خشت اول گر نهد معمار کج
تا ثریا میرود دیوار کج»
این دیوار از بالا کج دیده میشود اما از پایین باید با دستگاههای انحرافسنج دیده شود؛ با چشم ظاهری دیده نمیشود؛ باید روی خشت اول تراز بگذاری. این تراز نشان میدهد که دیوار کج است! با چشم نمیتوان دید. اما وقتی از دیوار بالا بروی با چشم هم میتوان دید. آنموقع دیگر نمیشود کاری کرد. دیوار را نمیشود کاری کرد اما انسان اینگونه نیست. انسان با همۀ موجودات فرق دارد. اگر خشت اول انسان را کج گذاشتهاند؛ خودش که کج نگذاشته است. عقیدهاش ناخالص است اما خودش میتواند آن را بعداً خالص کند.
یک دیوار، جامد است؛ متحرک نیست. اما دیوار انسان، جامد نیست؛ مثل منارجنبان است؛ اگر آن را کج کنی کج میشود، اگر همان لحظه هم آن را راست کنی راست میشود. اصفهانیها به آن مُنارجونبون میگویند. ما مِنارجنبون میگوییم. اگر آنجا رفته باشید میبینید دیگر مثل سابق نمیجنبد. آن را که تکان میدهی میرود و میآید؛ اگر کج هم شود دوباره صاف میشود. انسان اینگونه است که اگر کج هم بشود میتواند خود را صاف کند چون اراده و اختیار دارد. اما تا وقتی کج است، «این ره که تو میروی به ترکستان است»
«ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی
این ره که تو میروی به ترکستان است.»
اگر به او (انسان) توجه و تذکر بدهی، به خود میآید. عجب! من خشت اول را کج گذاشتم، عقیدهام خالص نبود. کجا را نشانه گیری کردی! تمام این موعظهها تمام این تذکرها برای مسلمان هاست. «یَآ أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا، آمِنُوا» به کسانی که ایمان آوردهاند میگوید: «خالصتر باش! خالصتر شو!»
اسلام فقاهتی چیست؟
«قالت الأعرابُ آمنّا» آمدند گفتند: «ما ایمان آوردیم» قرآن میفرماید: «به آنها بگو: «لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمّا یَدْخُلِ الْإِیمانُ فِی قُلُوبِکُمْ» هنوز ایمان در دلهای شما وارد نشده است؛ بگویید: «اسلام آوردهایم» یعنی حتی هنوز مقصدمان را هم درست تعیین نکردیم. منافقین هم مسلمان بودند؛ منافق کسی است که حتی یک لحظه ایمان نیاورده و تسلیم واقعی حقیقت نشده باشد؛ نمیخواست بشود بلکه از اول به ظاهر مسلمان شده است برای اینکه به نفعش بوده است.
سه قسم اسلام داریم: اسلام فقاهتی، اسلام حکومتی، اسلام هدایتی. گروهی از مسلمانان فقاهتی هستند و هدفشان این است که اعمال درستی انجام بدهند تا به نتایج خوبی در دنیا برسند. چرا شما دکتر میروی؟ آیا برای آخرتت دکتر میروی؟ دچار دل درد، سر درد و… شدهای میگویی: «بروم دکتر خوب شوم. دکتر، دارو و دستور العمل بدهد تا به آن عمل کنم و خوب شوم» گاهی به دکترها اعتماد داری؛ میگویی: «این دکتر را قبول دارم؛ اگر پیش او بروم هرچه بگوید درست است.»
گاهی به خدا، پیغمبر، علما و فقها اعتماد داری؛ میگویی: «پیش آنها بروم.» وقتی خدا قوانینی را در دنیا وضع کرده ، آیا خدا بهتر میداند من در دنیا چگونه زندگی کنم که وضع زندگیم بهتر شود یا غیر خدا؟ خدا خودش من را خلق کرده و آفریده است بنابراین او بهتر میداند که من چگونه زندگی کنم که اوضاع زندگیام بهتر شود. آیا هدف چنین شخصی خداست؟ آیا به چنین شخصی خداشناس میگویید؟ آیا شما به چنین شخصی مؤمن به خدا میگویید؟
بله به خدا ایمان دارد، اما برای دنیا به خدا ایمان دارد. طبق رسالهها عمل میکند؛ برای خودش مرجع تقلید است؛ میگوید: «من باید خاطرم جمع باشد» وسواس هم دارد. دیدید بعضی از افراد وقتی میخواهند دکتر بروند چهقدر حساس هستند؛ وسواس دارند؛ پیش هر دکتری نمیروند؛ به هر دستورالعملی، عمل نمیکنند؛ هر نسخهای را مصرف نمیکنند. خیلی دقیق و مرتب هستند؛ هر دارویی هم که دکتر بدهد، در اینترنت جستوجو میکنند و عوارض دارو را بررسی میکنند بعد آن را مصرف میکنند؛ در اینکه یک وقت دنیایشان خراب نشود وسواس دارند. انسان وسواسی میخواهد بهگونهای زندگی کند که دنیایش خراب نشود؛ میگوید: «چه کسی بهتر از همه میتواند من را راهنمایی کند که چگونه در دنیا زندگی کنم؟ آیا بهتر از خدا و پیغمبر خدا کسی پیدا میشود؟
دشمنان اسلام این حرف را قبول دارند؛ آنها میگویند: «پیغمبر خدا که آدم معمولی نبود» چه کسانی تمام کتابهای قدیمی و خطی که ما داشتیم همه را از بازار ایران جمع کردند و بردند؟ اسرائیلیها. آیا به این کتابها ایمان داشتند؟ بله! ایمان داشتند؛ چرا؟ چون میدانستند این کتابها چیزهایی دارد که به درد دنیای آنها میخورد. بنابراین کتابها را بردند تا رساله بنویسند و طبق آن عمل کنند و دنیایشان آباد شود. تشخیصشان هم بد نیست؛ درست هم میگویند.
شما دکتری بهتر از خدا و پیغمبر خدا به عنوان دکتر جسم و دکتر دنیا سراغ داری؟ اینها مسلمانهای فقاهتی هستند که کاری به آخرت و خدا ندارند؛ بلکه اگر با خدا کار دارند خدا را برای دنیا میخواهند. اگر بگوییم: «آنها کاری با خدا ندارند» میگویی: «اینطور نیست؛ آنها به خدا اعتماد دارند؛ بیشتر از همه خدا را قبول دارند» اما فکر آنها برای دنیا کار میکند. امیرالمؤمنین را قبول دارد و میگوید: این یک آدم عادی نیست؛ باید حرفهایش را خواند و استفاده کرد چون برای دنیا به درد میخورد. دنبال دنیاست.
«ٱلَّذِينَ يَجعَلُونَ مَعَ ٱللَّهِ إِلَٰهًا ءَاخَرَ»
سراغ خدا رفته و حرف خدا را هم گوش کرده است اما خدا را مقصد قرار نداده است. چقدر ما سادهایم نگاه میکنیم که آیا سراغ خدا رفته است یا نه!! میگوییم: «سراغ خدا رفته است؛ تمام کتب دینی را هم مطالعه کرده و خوانده است؛ مجتهد و مرجع هم شده است. دیگر بالاتر از این چه میخواهی؟ طبق رسالههای عملیه هم دارد عمل میکند!» نمیپرسیم چرا دارد این کار را میکند. آیا برای دنیاست یا برای آخرت است؟ نیت شخص مهم است. سراغ خدا رفته است اما از خدا چه میخواهد؟ موضوع را بیشتر از این باز نکنیم چون اگر روضه باز بخوانیم کسی باقی نمیماند؛
«گر حکم کند که مست گیرند
در شهر هر آنچه هست گیرند»
تا حالا برای یک بار هم شده است که ما از خدا خودش را بخواهیم؟ نه! هر بار حاجتی غیر از خودش داشتهایم؛ بعد میگوییم: «نیت ما خالص است.» منظور من اخلاص آخر کار نیست. اخلاص اول کار مهم است. خدا میفرماید: «اخلاص اول کار را بیاور». میفرماید: «فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِينَ» مشرک هستی اما اسمت مسلمان است؛ در آیه قبلی آمده است. آیا تا حالا شده به خدا بگوییم: «خدایا فرمودی: «أُدعُوِني» من را بخواهید! ما خودت را میخواهیم؟» میگوید: «نه! این حرفها سنگین است؛ فعلاً بگو: خدایا دوچرخه، ماشین، خانه، زن، بچه و… میخواهم» این چیزها را بگو اما این را هم بگو که هدفت چیست؟! من نمیگویم الان در قلب خالص باش اما در ابتدای راه، در فکر، عقیده و نظر خالص باش. یک گروه از مسلمانهای ما اسلامشان اسلام فقاهتی است؛ به فقه عمل میکنند؛ نماز میخوانند؛ روزه میگیرند؛ حتی مرجع هم هستند؛ اما همۀ این کارها برای دنیاست.
رسد آدمی به جایگاهی که بجز خدا نماند!
وقتی اول کار را درست کردی یعنی خدا را هدف گرفتی، آیا خدا را میشناسی و هدف گرفتی؟ نه نمیشناسم؛ من شناخت خدا را هدف گرفتم. عاشق عشقم طلبکار طلب. حالا شروع به حرکت میکنم. میگوییم: «برویم خدا را بشناسیم؛ ببینیم مقصد ما کجاست؟! خدا ما را برای چه خلق کرده است؟! قرار است کجا برویم؟! به کجا برسیم؟! در نهایت این حرکت درونی ما، به کدام مقصد منتهی میشود؟!» وقتی یک دانهٔ سیب را در خاک قرار میدهیم حرکت درونی این دانهٔ سیب را میبینیم که رشد میکند و در نهایت درخت سیب میشود و سیب میدهد. این را فهمیدیم به کجا منتهی شد.
نطفۀ ما هم که در رحم مادر منعقد شد؛ حرکتی در درون آن به وجود میآید. این حرکت باعث ایجاد تغییراتی میشود؛ یک سلول به دو، ده، بیست، صد سلول و… تبدیل میشود و همینطور شکلها و مدلهای مختلفی به خود میگیرد تا یک بچه شکل بگیرد و به دنیا بیاید؛ دوران شیرخوارگی را پشت سر میگذارد و مرتب تغییر میکند. اگر تغییر نمیکرد الان من و شما اینجا نبودیم. در درونش تغییراتی اتفاق میافتد. این تغییرات در نهایت تا کجا ادامه پیدا میکند؟ آیا نمیخواهیم بفهمیم که خودمان قرار است به کجا برسیم؟
ما آغاز این تغییرات درونی را که از شکم مادر شروع شده میدانیم و تا الان را هم داریم میبینیم. اما این تغییر قرار است در نهایت به کجا برسد؟ ما قرار است به چه چیزی تبدیل بشویم؟ همۀ انبیاء و اولیاء خدا آمدند که همین یک کلمه حرف را به ما بگویند که: «بفهمید قرار است چه باشید و به کجا برسید.» نگاه نکن الان چه هستی؟ چقدر ما در زندگی اشتباه میکنیم! الانت را نگاه میکنی و برای ده یا بیست سال دیگر خود تصمیم میگیری، این کار غلط است؛ داری اشتباه میکنی. مگر تو از اول تا الان اینگونه بودی؟ تو خیلی تغییر کردی. از این به بعد هم دائم در حال تغییر و تحول هستی.
بفهم قرار است چه نوع تغییر و تحولی در تو به وجود بیاید و قرار است چه بشوی. نمیگویم: «به کجا برسی!» قرار نیست جایی بروی. به کجا برسی یعنی در درونت قرار است چه بشوی؟ آن دانۀ سیب به درخت تبدیل شد، جایی نرفت؛ ما هم قرار نیست جایی برویم. خیال میکنیم وقتی مردیم زیر خاک میرویم اما این که رفت زیر خاک ما نیستیم. این جسم از اولش هم خاکی بود؛ رهایش کن؛ تو این جسم و بدن نیستی. پوست انداختی و یک لایه از وجودت جدا شد و رفت؛ به حقیقت وجود خود بچسب. اینکه تو که هستی! الان کجا هستی! و بعد از آن چه میشوی؟!
نکند ما مثل این موشکهای سه زمانهای هستیم که وقتی پرتاب میشود موتور اولش آن را پرتاب میکند؛ این موتور که دنبال آن نمیرود. موتور پایین است و آن میرود. یک مقدار که رفت و انرژی در مسیر رفتن تمام شد، موتور دوم روشن میشود. موتور دوم هم موشک را به حرکت در میآورد اما همانجا که روشن میشود از موشک جدا میشود. موتور سوم هم همینطور تا اینکه موشک را به مقصد برساند. در نتیجه این بدن ما هم یکی از این موتورهای ماست.
مگر در رحم مادر جفت از شما جدا نشد؟ شما که یادت نمیآید ولی دیدیم. میگویند: «نخوردیم نان گندم اما دیدیم دست مردم» جفت از تو جدا میشود تا قبل از آن خیال میکردی تو همان جفت هستی اما بعد از اینکه آن را از تو جدا کردند گریهات در میآید. چرا یک بچه گریه میکند؟ میگوید: «چرا این تکۀ وجودم را از من جدا کردید؟!» بابا این تو نبودی بلکه موتور تو بود؛ این موتور گازش رو گرفت و آمد، اما خودش رفت و تو به دنیا آمدی.
ما به دنیا آمدیم و قرار است این جسم از ما جدا شود. موتوری است که دارد ما را به جلو میبرد اما این موتور هم موقع مردن رها میشود. در فضای دیگری میرویم. جایی نمیرویم، فقط داریم خودمان را به موشک تشبیه میکنیم والا موشک نیستیم. نگران جدا شدن از دنیا نباشید. آنچه که زیر خاک رفت یک موتور بود. مأموریتش این بود که شما را جلو ببرد و حرکت بدهد؛ وقتی پیشرفت کردی باید رها شود چون سنگین است؛ نمیتوانی موتور را با خودت ببری. این موتور به درد تو نمیخورد؛ فقط بار اضافه و سنگینی است که دست و پای تو را میبندد. «چند روزی قفسی ساختهاند از بدنم» زمان قدیم موشک نبود که مثلاً بگویند: «چند روزی موتوری ساختهاند از موشکم!!» شما آن موشک هستید نه آن موتور. آن موتور را رها کنید. آن چیزی که زیر خاک رفت تو نیستی؛ جای آن از اول هم زیر خاک بود؛ بار سنگینی بود. سبک شو تا بتوانی بالا و بالاتر بروی.
در مسیر بالا رفتن همۀ این تکهها، وصلهها و بار اضافهها را از خود جدا کن. این بالنها را دیدید که بار اضافه را خالی میکنند تا بتوانند بالاتر و بالاتر بروند. حالا که موتور ما زیر خاک رفت آیا همه چیز تمام شد؟ آیا ما دیگر رشد و حرکت نداریم؟ آیا نباید این مطالب را راجع به خودمان بدانیم که من چند تا موتور دارم؟! چند موتوره هستی؟ یک موتوره یعنی تک بعدی هستی؟! دو موتوره یعنی دو بعدی هستی؟! سه موتوره هستی؟! یا شاید اصلاً موتور نداری!! حقیقتِ تو این موتورها نیست. همهٔ آنها را رها کن. یک سبحان الله بگو و زیر همۀ این موتورها بزن؛ به هیچ کدام از اینها دل نبند.
خودت را عشق است. وقتی هدفت درست شد به سمت آن حرکت کن. اگر هدف را شناختی تازه اخلاص در شناخت هدف پیدا کردی. حالا برو به سمت اینکه اخلاص در قلب و یقین حاصل شود؛ یعنی به مقصد برسی. یعنی حالا فهمیدی که هدف جایی است که: «برسم به جایی که به جز خدا نماند.» اگر فهمیدی مقصد اینجاست! حالا کمکم برو. در سرد و گرم روزگار و بالا و پایین شدنهای زندگی، مرتب متذکر و متنبه شو و به خودت یادآوری کن که مقصد جایی است که به جز خدا نماند تا هرچه موتور است پایین بیاید و رها شود و ببینی این هم نیست، این هم نیست.
«هرچه در این پرده نشانت دهند
گر نستانی به از آنت دهند»
مبادا موتورها را با خود حمل کنی و با خودت ببری. سنگین میشوی و دیگر نمیتوانی بالا بروی. زود رها کن. بگو این هم نیستم آن هم نیستم. خودت را به غیر خدا نفروش!
مراتب نفوذ ایمان در قلب
تا حالا کجا بودیم؟ در عقل، عقیده، نظر و در اینکه هدفت را درست انتخاب کنی.
حالا سراغ قلب آمدیم. حضرت میفرماید:
«القَلبُ ثَلاثَةُ أنواعٍ: قَلبٌ مَشغولٌ بِالدُّنیا»
هدف خود را درست انتخاب کردی اما قلبت هنوز مشغول به دنیاست؛
«وَ اَمَّا الْقَلْبُ الْمَشْغولُ بِالدُّنْیَا لَهُ الشِّدَّهُ وَ الْبَلاءُ »
«وَ اَمَّا الْقَلْبُ الْمَشْغولُ بِالْعُقْبَی فَلَهُ الدَّرَجَاتُ الْعُلَی»
قلب مشغول به عقبی بالاتر است. اگر قلبت مشغول به عقبی شود درجات عالی نصیب تو میشود. آیا دنبال این هستی که به درجات عالی برسی؟ گر نستانی به از آنت دهند.
«و قَلبٌ مَشغولٌ بِالمَولی»
غیر از خدا هیچ چیز دیگری نمیخواهد. به آنجا رسید که خالص شد.
«فلَهُ الدُّنیا والعُقبَی و المَولی»
همه را دارد حتی درجات اولی هم دارد؛ اما او دنبال این چیزها نبود. آمد آمد، نیامد هم نیامد؛ اما میآید. او دنبال اینکه در دنیا به آرامش برسد نبود بلکه دنبال خدا بود، اما آرامش دنیا هم برایش حاصل میشود. این دیگر خالص شده. این قلب مشغول به مولاست که آخر کار است و غیر از خدا هیچ چیز دیگری نمیماند. هرچه به او بگویند میگوید: «به من چه؟!» میگویند: «آیا عقبی را میخواهی؟» میگوید: «به من چه؟ برای چه بخواهم؟ نه! نمیخواهم.» «آیا دنیا را میخواهی؟» «دنیا! نه نمیخواهم. دنیا بار سنگینی است. باید این موتورها را رها کنم. من خودم آن کلۀ موشک هستم. باید بروم. این چیزها من را پایین نگه میدارد.» به همه چیز «نه» میگوید.
«گر نستانی به از آنت دهند.»
آنقدر بالا میرود که جبرئیل میگوید: «لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً لَاحْتَرَقْتُ» پیغمبر (ص) همینطور بالا رفت. چگونه بالا رفت؟ همۀ این موتورها را رها کرد. از موتورها استفاده کن. این موتورها تو را روشن میکند، تو را راه میاندازد و به جلو میبرد؛ پس، از آنها استفاده کن. دنیا وسیله و کمک خوبی است. جبرئیل به همراه پیغمبر میرفت اما به جایی رسید که جبرئیل گفت: «پیغمبر رفت! اما دیدم من دیگر نمیتوانم بروم؛ اگر یک بند انگشت دیگر جلوتر میرفتم پر و بالم میسوخت. دیگر آنجا، جای من نبود؛»
«از ملک پران شوم
آنچه در وهم ناید آن شوم»
فکر نکن بتوانی الان در فکر و وهم خود آن را تصور کنی. تا نرسی نمیفهمی یعنی چه؟!
خودشناسی در قرآن – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
0 نظر ثبت شده