خودشناسی در قرآن
سوره حِجر، آیات ۹۰-۹۴
استاد حسین نوروزی
جلسه ۹۶ (۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۳)
جداسازی قرآن از خدا؛ ریشه غفلت انسان
قرآن را از حقیقتش که خداست جدا نکنیم؛ آیات قرآن نشانهاند نه مقصد. اگر از آیات عبور نکنیم و به حقیقت نرسیم، قرآن را تکهتکه کردهایم و از هدایت آن محروم میشویم.
كَمَا أَنْزَلْنَا عَلَى الْمُقْتَسِمِينَ ﴿۹۰﴾ الَّذِينَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِينَ ﴿۹۱﴾ فَوَرَبِّكَ لَنَسْأَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ ﴿۹۲﴾ عَمَّا كَانُوا يَعْمَلُونَ ﴿۹۳﴾ فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ ﴿۹۴﴾
همان گونه كه [عذاب را] بر تقسيم كنندگان نازل كرديم (۹۰) همانان كه قرآن را جزء جزء كردند [به برخى از آن عمل كردند و بعضى را رها نمودند] (۹۱) پس سوگند به پروردگارت كه از همه آنان خواهيم پرسيد (۹۲) از آنچه انجام مى دادند (۹۳) پس آنچه را بدان مامورى آشكار كن و از مشركان روى برتاب (۹۴)
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
جداسازی قرآن از خدا یعنی چه؟
همچنان که بر مقتسمین عذاب الهی نازل شد؛ همانان که قرآن را تقسیم کردند. پس سوگند به پروردگارت که همه آنها را بازخواست خواهیم کرد از آنچه انجام میدادند.
قرآن به اعتبارات مختلف تکه تکه و بخش بخش میشود. کسی که با حقیقت قرآن ارتباطی برقرار نکرده و دستی به باطن و هدف آن ندارد، قاعدتاً قرآن را تکه تکه میکند؛ به تعبیر این آیه میفرماید: «عضین» یعنی عضه عضه و بخش بخش کند. یعنی یک بخشهایی از قرآن را بگیرد و بخشهای دیگر را رها کند و آنها را هم به همین بخشها معنا کند، نه اینکه ظاهراً بگوید من میخواهم قرآن را تکه تکه کنم، بلکه عملاً کاری میکند که قرآن از حقیقتش جدا شود. بزرگترین جداسازی و بخش بخش کردن، جدایی قرآن از خداست؛ یعنی هم معتقد باشد که قرآن کتاب خداست، هم به گونهای آن را قرائت، معنا و تفسیر کند که خبری از خدا در قرآن نباشد. یعنی قرآن را از حقیقتش که خداست، جداسازی کند.
آیات قرآن سند نیست، اشاره کننده است
اینها کسانی هستند که آیات قرآن را به عنوان سند میشناسند نه به عنوان آیه. قرآن آیات دارد. اینها آیه است و آیه یعنی نشان دهنده، اشاره کننده. تمام این آیات قرآن، «آیه» است. آیهای که «آیه» نباشد آیه نیست! «آیه» یعنی اشاره. یک وقت شما با انگشت به چیزی که نگاه کردنی است اشاره میکنی. مخاطب شما انگشت شما را میبیند و این امتداد مسیر انگشت شما را دنبال میکند تا ببیند به کجا برخورد میکند؛ متوجه منظور شما و مشارالیه انگشت اشاره شما میشود و میفهمد کجا را داری نشانش میدهی.
میگویم «آنجا را ببین». چه شد که وقتی با انگشت اشاره کردم، شما متوجه شدی و فهمیدی من به کجا اشاره میکنم؟ چه شد که فهمیدی؟ و میگویی «آیهای که اینجا به کار رفت، این انگشت اشاره بود، این آیه بود.» اما چه شد که شما متوجه شدی که به انگشت من نگاه نکنی و همین جا متوقف نشوی، بلکه این انگشت را امتداد بدهی و حرکت بدهی و ببینی آخرش به کجا میرسد؟ شما از کجا و چگونه به آنچه که با انگشت اشاره میکردم منتقل شدی؟ چرا وقتی به بچه یک ساله با انگشتت اشاره میکنی، فقط انگشتت را نگاه میکند و چیزی را که داری به آن اشاره میکنی نمیبیند؟
بچه دارد در اتاق دنبال چیزی میگردد، با انگشتت اشاره میکنی که آنجاست، روی زمین است. اما این بچه به جای اینکه روی زمین را نگاه کند، انگشت شما را نگاه میکند. هرچه به او میگویی «این نیست به این نگاه نکن!» و از حالت انگشت درش میآوری و میگویی «نه این را نمیگویم. آن را میگویم!» هی انگشتت را تکان میدهی و فشار دستت را بیشتر میکنی؛ یعنی ببین این از اینجا میآید، امتداد پیدا میکند و میرود، برو آنجا تا آن ته را ببین. آن را دارم میگویم. اما بچه مطلب را نمیگیرد. باز میآید دور انگشت شما میچرخد و نگاه میکند. انگار شما میگویی انگشت من را نگاه کن. نمیگیرد. چرا مطلب را نمیگیرد؟
چرا بزرگتر که میشود میگیرد و میفهمد؟ دلیل اینکه میفهمد چیست و دلیل اینکه نمیفهمید چه بود؟ آیا ربطی به انگشت داشت؟ ربطی به انگشت نداشت. مربوط به فهمش است. چرا فهمید؟ چون فهم دارد. چرا نفهمید؟ چون فهم ندارد. یعنی مطلب اینقدر ساده و آسان است؟ جواب این سوال ما که چرا فهمید و سندش چیست، این است که سند آن فهمش است. همه ما میگوییم این قرآن سند ماست. آیا واقعا این قرآن سند ماست؟! این قرآن دارد به آن سند و به آن چرایی اشاره میکند. چرا یکی به مقام یقین میرسد؟ میگوییم «به خاطر اینکه قرآن خوانده.» چرا یکی دیگر نرسید؟ او هم قرآن خوانده، چرا نرسید؟ ما اسامی را بهجا به کار نمیبریم. حقیقت قرآن آن مشارٌ الیه این آیات است. این آیات دارد یک حقیقتی را به ما میفهماند.
شما اگر فهم داشته باشی روی این آیات متمرکز و متوقف نمیشوی. بلکه از این آیات عبور میکنی. کسی که فهمید، به انگشت نگاه کرد؛ اما نگاهش را روی انگشت متوقف نکرد. نگاهش را از این انگشت عبور داد تا ببیند انگشت تا کجا امتداد پیدا میکند و این امتداد به کجا میخورد. به آنجا که رسیدی، متوقف شو؛ خود حقیقت است. تمام آیات قرآن، آیات است. این آیات را از مشارالیه و حقیقت آن جدا نکنیم. در مورد کسانی که میگویند «قرآن سند ماست.» حضرت فرمود: «با این مخالفین وقتی بحث میکنید، با قرآن بحث نکنید!» گفتند «برای چه؟ این قرآن که دیگر سند و حجت ماست.»
حضرت فرمود: «نه، اینجور نیست! این قرآن آیاتی دارد که ذو وجوه است» چند پهلو است. همه مثل شما نیستند که تا قرآن اشاره کند مشارالیه را بگیرند و تا میگوید ف بروند فرحزاد. آنها هم آیات دیگری از قرآن را برای رسیدن به مقصود خودشان پیدا میکنند. شما نمیتوانید در بحث با مخالفین ما به قرآن استناد کنید و قرآن را سند قرار بدهید و بگویید چون قرآن این را گفت درست است. اگر کسی فهم نداشته باشد هیچ کاری با او نمیتوانی کنی.
قرآن از حقیقتش جدا نیست
قرآن را از فهم جدا کردند. قرآن را از حقیقتش که عقل، فهم، شعور، نور و خداست، جدا کردند. الفاظ قرآن را گرفتند و این کتابت قرآن را حفظ کردند، اما حقیقت قرآن را که امیرالمومنین بود، شمشیر روی گردنش گذاشتند و گفتند «به مالک بگو برگردد وگرنه تو را میکشیم.» خیلی نادانی میخواهد که انسان کتاب خدا را از حقیقت خدا جدا کند. همه زندگی همین است. مگر ما دنیا را از آخرت جدا نمیکنیم؟
میگوییم «دنیا، دنیاست و قوانین خودش را دارد؛ علوم خودش را هم لازم دارد. به آخرت ربطی ندارد. آخرت حسابش جداست. آنهایی که میخواهند اهل آخرت باشند به فکر آخرت خودشان باشند، به دنیای دیگران و دنیای ما چه کار دارند؟ دنیا قوانین و دانشمندان خودش را دارد. برای امور دنیا باید به دانشمندان دنیایی مراجعه کرد، تمام. به آخرت ربطی ندارد.» در حالیکه این دنیا مخلوق خداست. آخرت، خود خداست. مخلوق خدا را از خدا میخواهی جدا کنی؟ کتاب خدا را از خود خدا میخواهی جدا کنی؟ زندگی دنیای خودت را میخواهی از یاد خدا خالی کنی؟
«و من اعرض عن ذکری فان له معیشتاً ضنکا»
زندگی تو تبدیل به جهنم میشود. همه چیز هم داری؛ اما داری غصه میخوری. معیشتت تنگ است، به تو فشار میآید. آنکه دنیایش را از خدا جدا نکرده و در دنیا با خدا دارد زندگی میکند، نمیگوید «خدا یک طرف، دنیا یک طرف.» انسان که نمیتواند یاد خدا را از خودش دور کند! مگر میشود انسان از انسانیتش فاصله بگیرد؛ ولی در عین حال زندگی انسانی خوبی هم داشته باشد؟ مگر میشود انسان از انسانیتش فاصله بگیرد؛ ولی در عین حال آرامش انسانی داشته باشد؟ نمیشود. بله میشود آرامش حیوانی داشت «اولئک کل الانعام بل هم اضل» بدتر از حیوان میشوند؛ اما آرامش انسانی ندارند. گمشده انسان آرامش انسانی است نه آرامش حیوانی. حیوانات هم آرامش دارند. آرامش حیوانات در چیست؟ در نفهمی و بیشعوری. آرامش انسان در فهمیدن است، در شعور و یقین است. در یاد خداست.
حقیقت اسلام، قوانین فقهی و اخلاقی نیست
«علی بذکر الله تطمئن القلوب»
دلها با یاد خدا آرام میشود. دلها مربوط به کدام بخش از وجود ماست؟ بعد حیوانی ما یا بعد انسانی ما؟ وقتی ما همه زندگی را از خدا خالی کردیم، نتیجه میشود همین جهنمی که در آن گرفتار شدیم! بعد میگوییم: چرا هیچ چیزی درست نمیشود؟ مگر همه مسلمان نیستند؟ مگر اسلام نگفت من همه امور شما را اصلاح میکنم؟ پس چرا امور ما اصلاح نشده؟ چرا ما اینقدر غصه داریم؟ چرا اینقدر زندگی بر ما سخت میگذرد؟ برای اینکه از یاد خدا جدا شدیم. قرآنی که از یاد خدا جدا شود، قرآن نیست. اسلام را از یاد خدا جدا کردیم. آیا اسلام منهای خدا داریم؟ مگر میشود اسلام منهای خدا؟ اسلام منهای خدا اسلام نیست؛ اما برای ما اسلام است.
میگوییم «آمدیم در ایران نگاه کردیم و دیدیم مسلمان هست؛ اما اسلام نیست. رفتیم خارج نگاه کردیم دیدیم که اسلام هست، مسلمان نیست!» ما اسلام و مسلمان را چه معنا کردیم؟ آیا ما اسلام را جز یک سری از احکام و آداب و قوانین چیز دیگری معنا کردیم؟ از اسلام همین را دیدیم و میگوییم «این اسلام است.» خیلی عجیب است که همه انبیاء الهی برای این آمدند که خدا را به ما معرفی کنند؛ در کنارش احکام، قوانین و سفارشات اخلاقی مثل کسب فضائل اخلاقی هم در کنار آن دارند. ما هدف انبیاء الهی را رها کردیم و کنار آن را محکم گرفتیم! میگوییم «بله، آمدند همینها را بگویند دیگر.» این تکه تکه کردن قرآن نیست؟ ما عملا محتوای قرآن را پاره پاره و تکه تکه کردیم.
میفرماید: «فَوَرَبِّکَ لَنَسْأَلَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ عَمَّا کَانُوا یَعْمَلُونَ» همهی آنها در مورد کاری که کردند مورد بازخواست قرار میگیرند؛ با این جداسازیهایی که انجام دادند. آیات خدا را از خدا خالی کردند. از قرآن میگوید؛ ولی خدا و حقیقت در آن نیست. از اسلام فقط احکام اسلام را میگوید و از خدا در آن هیچ چیزی نیست. میگوییم «از خدا چرا نمیگویی؟» میگوید «آن که گفتنی نیست دیگر. چیزی ندارد که من بگویم! چه را بگویم؟ خدا هست دیگر تمام!» آدم یک کلمه میگوید: «خدا هست» حالا ببین چه کار باید بکنیم. این مربوط به آنهایی است که میگویند: «به خدا کاری نداشته باش. مگر خدا را میشود شناخت!»
قرآن کتاب هدایت است یا کتاب قانون؟
آنهایی که میگویند «نه، باید به خدا کار داشته باشیم. باید اصول و عقاید و عرفان را بگوییم.» خدا را هدف قرار نمیدهند؛ بلکه وسیله قرار میدهند. اینها هم دارند قرآن را تحریف میکنند. خدا انسان را خلق کرده که خدا را بشناسد اینها میگویند «بله، همینطور است؛ خدا انسان را خلق کرده که خدا را بشناسد و بعد برود عمل کند دیگر. نماز بخواند و روزه بگیرد و بفهمد خدا چه گفته چه کار باید بکند.» خداشناسی مقدمه شد برای اینکه چه کار کنم و چه کار نکنم. کدام خُلق خوب است و کدام خُلق بد است. اخلاق خوب و بد را بشناسم و متخلق به اخلاق خوب باشم. خداشناسی هدف نشد؛ بلکه وسیلهای برای دنیا و اعمالی که ما در دنیا انجام میدهیم شد. خدایی که وسیله است.
امیرالمؤمنین میفرماید: «یا غایت آمال العارفین» ای خدایی که آن غایت و نهایت آرزوی عارفان هستی؛ یعنی همه زندگیشان برای این است که با تو ملاقات کنند، تو را بشناسند، با حقیقت تو آشنا بشوند و شناخت تو در جان آنها رسوخ کند و تبدیل به ایمان و یقین بشود. چند نفر را پیدا میکنی که اینجوری نگاه کند؟ خدا را بشناسیم که چه بشود؟ میگوید «خب خدا را بشناسیم تا بفهمیم که چه کاری درست است و چه کاری غلط است.» بله، اگر خدا را شناختی اینها را هم در فرع و در کنارش میفهمی. وقتی خدا را شناختی وظایفت را هم تشخیص میدهی؛ اما برای چه به دنبال خداشناسی میروی؟ خودشناسی و خداشناسی را برای چه میخواهی؟ قرآن را برای چه میخواهی؟
چرا سراغ قرآن میروی؟ هر کسی از خودش سؤال کند من برای چه سراغ قرآن میروم؟ اگر از فقیه سؤال کنی میگوید «به سراغ قرآن میروم تا احکام شرعی را به دست بیاورم.» خدا این قرآن را فرستاده تا شما سراغ آن بروی و احکام شرعی را به دست بیاوری؟ احکام شرعی را هم میتوانی به دست بیاوری؛ بله، آن هم در قرآن هست. اما برای چه سراغ قرآن میروی؟ خدا این قرآن را برای چه نازل کرده؟ آیا برای اینکه احکام و مسئله شرعی برای ما بگوید؟ آیا قرآن رساله عملیه خداست؟ صریحاً میگویند که قرآن رساله عملیه خداست. اصلاً ما در دنیا آمدهایم تا یک سری از کارهایی که خدا خودش نمیتوانست انجام بدهد را ما در دنیا برایش انجام بدهیم. خدا میتواند نماز بخواند؟ نه! تا حالا دیدی خدا بیاید پایین نماز بخواند؟ خدا ما را فرستاده تا ما جای خدا نماز بخوانیم. نعوذ بالله نستجیر بالله، نمازهایی را که خدا نخوانده، ما برایش بخوانیم. خدا احتیاج به نمازهای ما دارد؟ همین جوری میگویند. میگویند: «قرآن کتاب قانون است.» قرآن کتاب قانون است یا قرآن کتاب هدایت است؟ میگویند: «بله، قرآن کتاب هدایت به قانون است.» باز از داخل آن قانون در میآورند و میگویند قانون برای عمل کردن است. این کار را کن، این کار را نکن، این خوب است، آن بد است. کسی به فکر این نیست که برود سراغ قرآن تا خدا را بشناسد. خدا را بشناسد؟ خدا یعنی چه؟ شناخت خدا دیگر چه معنا دارد؟ همین که بفهمیم خدایی هست شناختیم دیگر تمام شد. اینکه خدا هست با اینکه الان تو خدا داری، خدا را شناختی اینها یکی هستند؟ خدا هست یعنی چه؟ آیا یعنی خ و دال و الف هست؟ میگوید «نه، یعنی این عالم خالق دارد. فهمیدی؟ ما خیلی بلد هستیم و خیلی از خدا شناخت داریم.»
میپرسیم: «این عالم خالق دارد یعنی چه؟» میگوید: «ببین دیگر خیلی باریک نشو. خالق دارد دیگر.» ببین چجوری یک بچه به دنیا میآید. مادر و پدر دارد دیگر. میگوییم: «خالق دارد یعنی این؟ یعنی خدا ماها را زاییده؟» پس چرا میفرماید: «لم یلد و لم یولد» نزاییده و خودش هم زاییده نشده است. میگوید: «از باب مثال و تشبیه گفتم.» میفرماید: «لیس کمثله شیء» خدا مثل و مانند ندارد. حق نداشتی بگویی. خدا ما را خلق کرده یعنی چه؟ یعنی ماها را زاییده؟ نه. دیگر چه به ذهنت میآید؟ هرچه به ذهنت میآید بگو. یعنی خدا ما را اختراع کرده؟ دانشمندان را دیدی یک چیزهایی را اختراع میکنند؟ میگوید «نه، این هم نیست. اختراع پیش زمینه دارد؛ قبلش یک چیزهایی دیدند اینها را برمیدارند، کنار هم میچینند و یک چیزی اختراع میکنند.» خدا از هیچی آفریده است. یعنی چه؟
منظور از لقاء خدا چیست؟
اگر اینها را نفهمیم، خدا را نشناختیم. نگو «من نمیفهمم، نمیدانم پس ولش کن!» شما نفهمیدی خیلیها فهمیدند، رسیدند و دیدند. میگوید «نه، نمیشود.» آیاتی را که میفرماید به لقاء خدا نائل میشوید را کنار میگذارند و میگویند: «لقاء خدا چیست؟ این حرفها چیست؟» قرآن دارد میگوید. نه؛ منظور از لقاء خدا یعنی لقاء امام. خب منظور از لقاء امام چیست؟ منظور از لقاء امام هم نه یعنی دیدن حقیقت او، بلکه یعنی دیدن چشم و ابرو و سر و شکل امام. لقاء امام یعنی این. چون حقیقتش باز میشود خدا دیگر. تمام زندگی ما از خدا خالی است انتظار هم داریم امورمان اصلاح شود. زهی خیال باطل! کسی از خدا برای ما نمیگوید و یاد خدا را در دلهای ما زنده نمیکند. بعد میخواهیم دنیا آباد شود، درست شود. از تقوا و حقیقت تقوا خبری نیست.
«ولوان اهل القرا آمنوا وتقوا»
اگر اهل سرزمینها و کشورها به خدا ایمان بیاورند و تقوای الهی پیشه کنند، یعنی با خدا زندگی کنند «لفتحنا علیهم برکات من السماء والارض» برکات آسمان و زمین را بر آنها باز میکنیم. خب آیا برویم دنبال خدا تا برکات و آسمانها و زمین… ؟! دوباره خراب شد. خدا شد مقدمه؟ این اتفاق میافتد. به خاطر این اتفاق سراغ خدا نرو. خدا ما را جوری خلق کرده که فطرتاً نیاز به خدا داریم
«یا ایها الناس انتم الفقرا الی الله»
ای مردم همه شما انسانها فقیر الله هستید؛ اینجوری خلق شدید. «فاقم وجهک لدین حنیفا» دین پاکیزه، دین بدون انحراف، دین صاف؛ رویت را به سوی آن دین بگردان «فطرت الله آلتی فطر الناس علیها» دین فطری. خدای فطری که اگر فطرت همه ما توحیدی نبود ما هیچ وقت نمیتوانستیم خدا را بشناسیم. صریح روایت است؛ یعنی میتوانی خدا را بشناسی، باید از راه فطرتت وارد شوی.
میگوید: متوجه شدم، از راه فطرت باید وارد شد تا خدا را شناخت؟ میرود یک کتاب مینویسد به نام خداشناسی از راه فطرت و میگوید: «خوب شد حالا؟ دیدی حرفت را گوش کردم؟» آیا ما گفتیم کتاب بنویس؟ خداشناسی با کتاب؟ این شناخت شناخت علمی است؟! شناخت درسی است؟! شناخت کتابی است که بیاید در کتاب؟!
«اقم وجهک لدین حنیفا فطرت الله آلتی فطر الناس علیها»
یعنی برو خدا را از طریق فطرت اثبات کن (اثبات وجود خدا از طریق فطرت) یا برو خدا را از طریق فطرتت مشاهده کن؛ با چشم دل ببین و با حقایق ایمان مشاهده کن؟ نمیفهمی اینها یعنی چه چرا آن را رد میکنی؟ چرا میگویی «نه، نمیشود.» اینها شدنی است، تو نمیفهمی. کسی هم ادعا نکرده که همه میفهمند.
خدایی که اثباتش کنیم، خدا نیست
قرآن هم که توجه میدهد و میگوید این خدا. اثبات وجود خدا نداریم، به درد نمیخورد. اثبات مربوط به عالم ذهن است. وقتی شما در ذهنت یک چیزی را اثبات میکنی یا رد میکنی واقعیت تغییر میکند؟ نه. الان اینجا روشن است، شما اگر برای کسی که چشمش بسته است دلیل بیاوری که اینجا روشن است. اثبات کردی که اینجا روشن است، آیا اینجا تغییری کرد؟ به او هم اثبات کردی که اینجا روشن است، آیا او تغییر کرد؟ یعنی چشمش باز شد و روشنایی را دید؟ نه. هنوز هم چشمش بسته است! شما با هزار و یک دلیل اثبات کردی اینجا روشن است. میگوید: «متوجه شدم که اینجا روشن است خب بعدش؟» برویم فلسفه بخوانیم؟ خب حالا خواندی و بعد از اینکه فلسفه خواندی فهمیدی خدا هست؛ خب چه فایده؟ به چه درد میخورد؟ چشمانت هم بسته است. بله، خدا هست. دلیل هم میتوانی بیاوری و برای کورهای عالم اثبات کنی. همه هم بگویند «بله، پذیرفتیم خدا هست. خب بعدش که چه؟» همه کورند و چشم همه بسته است. نه در آنها اتفاقی افتاد، نه در واقعیت تغییری کرد.
حالا اگر همه اینها بگویند «نه، ما قبول نداریم اینجا روشن است.» و دلایل شما را رد کنند آیا واقعیت عوض میشود؟ واقعیت که عوض نمیشود. واقعیت این است که اینجا روشن است؛ خود واقعیت را به او نشان بده. انبیاء الهی نیامدند تا برای ما کلاس اصول عقاید بگذارند؛ اما ما در راستای رسالت انبیاء کارمان شده اینکه برای مردم اصول عقاید بگوییم. اصول عقاید گفتن مربوط به ذهن است. میگوید: «خب باید بالاخره این بفهمد که خدا هست تا چشمش را باز کند.» چند سال باید درس بخواند تا بفهمد خدا هست تا بعد آن وقت چشمش را باز کند؟ مگر در وجود خدا شکی بود که شما وجود خدا را اثبات میکنی؟ معلوم میشود ما هنوز متوجه نشدیم خدا یعنی چه. خدایی که ما اثباتش میکنیم خدا نیست! گفت «اگر خدا نیست پس چیه؟» بیست سوالی بود. گفتند «ما یک چیزی را در نظر گرفتیم شما باید بگویی.» گفت «نمیدانم این است… این است…» هرچه گفت، گفتند «نه، اینها نیست.» رسید به سؤال بیستم، دیگر مهلت نداشت. دیگر یه دانه سؤال را بیشتر نمیتوانست جواب دهد. نمیگفت سوخته بود. تا آخر که نوزده تا را گفته بود، گفت «پ شیه؟» گفتند «درست است! برایش کف بزنید!» برایش کف بزنید همان پشه بود. مورد سؤال پشه بود.
آن را که من در ذهن شما اثباتش کنم که خدا نیست. حضرت فرمود: «کل ما میذتموه باوهامکم بادق معانیها» با ذهنتان خیلی هم دقیق اثباتش میکنید «فهو مخلوق لکم» این خالق شما نیست؛ این مخلوق ذهن شماست «مردود الیکم» به خودت برمیگردد، به خدا کاری ندارد. مربوط به ذهنت است یعنی آن را دور بینداز، به دردت نمیخورد. یک خدا برای من اثبات کردی که خدا نیست. مگر خدا نیاز به اثبات دارد؟!
خدا را با چه در ذهن من اثبات کردی؟ خدا نور آسمان و زمین است. نور آسمان و زمین را من نمیبینم، میخواهی به من نشان بدهی باید یک نور بیندازی که من این نور را ببینم. چه نوری میخواهی بیندازی که من نور آسمانها و زمین را که نمیبینم؛ ببینم؟ با کدام نور؟ میخواهی چراغ قوه بیندازی که خورشید را به من نشان بدهی؟ چشم من بسته است. چشم من را باز کن. چشم کسی که بسته است و خورشید را نمیبیند، اگر شما تمام برقها را هم وصل کنی و سمت خورشید بیندازی، این خود خورشید را نمیبیند. دیگر نورانیتر از خورشید که نداریم. هر نوری که بیندازی نمیبیند.
اثبات یعنی نور انداختن. دلیل میآوری؛ یعنی نور میاندازی؛ یک چراغ قوه از جیبت در میآوری و میگویی میخواهم خورشید را نشانت بدهم! یعنی اینقدر ما تا حالا سر کار بودیم؟ با چراغ قوه میخواستند خورشید را به ما نشان بدهند! اثبات وجود خورشید که خورشید هست. مسئله اینجوری است؟! پس اینهایی که خدا را رد میکنند، که هستند چه هستند؟ قرآن میفرماید: «وستیقنتها انفسهم» جانهای اینها خبر دارد خدا هست «و جهدوا بها» نمیخواهد زیر بار برود؛ والا اصلاً مگر در وجود خدا شکی هست؟!
در وجود خدا شکی نیست
«اف الله شک فاطر السماوات والارض» حالا این خدا را ما از همه زندگیمان کنار گذاشتیم. آن دانشمند به نام داستایوفسکی چه میگفت؟ گفت «اگر خدا را از جهان برداریم هر کاری مباح میشود.» اگر قرار شد که ما بدون خدا زندگی کنیم، دیگر هر کاری بخواهیم میکنیم! مثل همینجوری که الان میبینیم. خیلیها هر کاری میخواهند میکنند و هیچ بازدارندهای در وجود اینها نیست. هیچ بازدارندهای ندارند و هر کاری را مجاز میدانند چون خدا ندارند.
«فصدع بما تؤمر واعرض عن المشرکین»
آنچه بدان دستور مییابی آشکار کن و از مشرکان روی بگردان «انا کفیناک المستهزئین» ما تو را کفایت میکنیم از کسانی که مسخره میکنند. کسانی که چشمشان بسته است و تمام هم و غمشان این است که کار علمی کنند. به خدا هم که میرسند میخواهند خدا را در ذهنشان اثبات کنند و خدای ذهنی را خدا قرار بدهند. چشمشان بسته است و وقتی شما بگویی که خدا دور نیست خدا نزدیک است، میخواهی خدا را نشانت بدهم؟ مسخرهات میکنند. میگویند: این چه میگوید؟ مگر خدا دیدنی است؟ خدا اثبات کردنی است. قرار نیست خدا را ببینیم؛ باید خدا را در ذهنمان با دلایل مختلف اثبات کنیم. هی دلیل و برهان اقامه کنیم و خدا را در ذهنمان اثبات کنیم. بیشتر از این هم مگر چیز دیگری هم هست؟ این افراد چه میگویند؟ میگویند بیا خدا را نشانت بدهم؟ مگر میشود خدا را دید؟ با این چشم سر ما که ما غیر از این چشم دیگری برای خودمان قائل نیستیم. میگوییم: «با این چشم سر که نمیشود خدا را دید.» این همه هم دلیل داریم که گفتند: نه، خدا را نمیشود دید. تا وقتی ما به این چشم اعتماد داریم آن چشم باز نمیشود تا وقتی این آیات بیرونی و ظاهری رو سند میدانیم، خدا سند ما نمیشود.
«یا سند من لا سند له» همه سندها باید بروند پی کارش! یک سند میماند و آن هم خداست.
هیچ جایی نیست که از وجود خدا خالی باشد
تا وقتی ما برای غیر خدا حساب باز میکنیم و برای خدا شریک قائل میشویم، معبود ما خدا نمیشود.
«الذین یجعلون مع الله اله آخر فسوف یعلمون»
برای خدا شریک قائل میشوند. میگویند: مگر میشود برای خدا شریک قائل نشد؟ مگر چند تا خدا داریم؟ یک دانه خدا که بیشتر نیست. چند تا آدم داریم؟ در کره زمین چند میلیارد آدم داریم. خب خدا در مقایسه با این هفت میلیارد، میشود هفت میلیارد و یکی. خدا یک هفت میلیاردم جمعیت دنیاست. این که دارم می گویم عقیده بسیاری از علمای ماست. خب خدا این همه شریک دارد دیگر. بعد میگویند: «شریک قائل نشو.» چه را شریک قائل نشوم دیگر؟ خب دارد، من دارم میبینم که خدا یکی است یک دانه خدا و این همه آدم. هفت میلیارد جمعیت. میگوید «نه، اینها که خدا نیستند.» خب پس چه هستند؟ میگوید «اینها مخلوق خدا هستند.» مخلوق خدا یعنی چه؟ نفهمیدیم ما. برای ما معنی مخلوق خدا را روشن کنید. ما که گفتیم بگو مخلوق یعنی چه؟ نگفتی! یعنی خدا اینها را زاییده؟ خدا اینها را چکار کرده؟ هفت میلیارد جمعیت دنیا روی کره زمین هستند؛ خب خدا هم که یک دانه بیشتر نیست. خدا کجاست؟ این خدایی که میگویی اینها را خلق کرده الان کجاست؟ میگویند: «خب ما نمیدانیم کجاست.» پس یک جایی است که شما نمیدانی کجاست؟ پس شد یک خدا و هفت میلیارد دیگر. خب اینها با خدا شریکند. شریک قرار دادیم دیگر. نگاه ما به همه عالم نگاه مشرکانه است! بعد میگوییم: «نه، ما موحدیم!» چه موحدی؟ موحد آن کسی است که غیر خدا نمیبیند و میگوید: «ما رأیت شیئا الا و رأیت الله قبله و بعده و معه» نمیگوید یکی خدا. خدا همهاش یکی است. یادش رفته که بچه بود به او میگفتند: «یکی بود اما یکی نبودها.» اینجوری نیست که بگویی یکی او هفت میلیارد ما. عددی نیست. یگانه است. یعنی دیگر غیر از او هیچ چیزی نیست. یک وقت نگویی «پس من که هستم! پس این هفت میلیارد چیست؟ اینها که هستند!» تا این را گفتی مشرک شد؛ یعنی نفهمیدی خدا یگانه است یعنی چه. نفهمیدی یکی بود، یکی نبود. شما که یکی هستی، یکی، دوتا نیستی. خدا که یکی است یکی نیست که دوتا نباشد، سه تا نباشد، پنج تا نباشد. یگانه است. همه عالم را پر کرده است. هیچ جایی نیست که از وجود خدا خالی باشد. آیا اینجوری خدا را شناختی؟ تا صرفاً در مرحله عقیده فعلاً ما مشرک نباشیم تا برسیم به جایی که به جز خدا نماند.
خودشناسی در قرآن – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
0 نظر ثبت شده