جلسه خودشناسی

مستی و غفلت؛ از دست رفتن تشخیص حق

82

۲۹ دی ۱۴۰۲، جلسه ۸۲ خودشناسی در قرآن، سوره حجر، آیات ۷۲

مفهوم مستی غفلت، سفر درونی انسان، نقش عقل در زندگی و خطرات وابستگی به شهوت، پول، قدرت و شهرت و چگونگی دور ماندن از غفلت و سرگردانی

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
خلاصه:

. چرا انسان با اینکه حقیقت را می‌داند، گاهی چشمش را روی آن می‌بندد و در مسیر اشتباه حرکت می‌کند؟
. مستی فقط به شراب مربوط می‌شود یا ممکن است انسان با پول، شهوت، قدرت و شهرت هم دچار غفلت و سرگردانی شود؟
. آیا مسیر رشد انسان با تغییر مکان و رفتن به جاهای مختلف اتفاق می‌افتد یا حقیقت حرکت انسان در درون اوست؟
. چگونه می‌توانیم از خواب غفلت بیدار بمانیم و در مسیر حرکت به سوی خدا دچار سقوط نشویم؟

48:32 / 00:00
انتشار: 1402/11/1 به‌روزرسانی: 1405/5/5

خودشناسی در قرآن

سوره‌ی حِجر، آیه‌ی ۷۲

استاد حسین نوروزی

جلسه‌ی ۸۲ (۲۹ دی ۱۴۰۲)

مستی و غفلت؛ از دست رفتن تشخیص حق

مفهوم مستی غفلت، سفر درونی انسان، نقش عقل در زندگی و خطرات وابستگی به شهوت، پول، قدرت و شهرت و چگونگی دور ماندن از غفلت و سرگردانی.

لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ ﴿۷۲﴾

بجانت سوگند اينها در مستي خود سرگردانند (و عقل و شعور خود را از دست داده‏ اند). (۷۲)

مفهوم مستی و غفلت در زندگی

«لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ».

«ای محمد (ص)، به جان تو سوگند که آن‌ها در مستی خود سرگشته بودند». قوم لوط در مستی شهوت خودشان غرق شده بودند که از قوانین عالم خلقت غافل شدند. حالت سکرت و مستی فقط مربوط به شراب نیست. کسی که مست می‌شود، از خود و حقایق و وقایع موجود در اطراف خود غافل می‌شود.

خواب هم مستی دارد؛ یعنی انسانی که خوابش می‌گیرد، بسیاری از چیزها را نمی‌بیند. چشم وی به روی همه‌ی وقایع و حقایق بسته می‌شود. مثل تصادفات رانندگی که در اثر خواب بودن راننده اتفاق می‌‍‌افتد. شما از هر راننده‌ای بپرسی که آیا شما تصمیم داری در حال رانندگی بخوابی؟ می‌گوید: «نه! من نمی‌خواهم بخوابم. می‌دانم اگر بخوابم، تصادف می‌شود». هیچ راننده‌ای نمی‌گوید: «من تصمیم دارم در حال رانندگی در جاده بخوابم». اما لحظه‌ای که راننده را خواب فرا می‌گیرد، حالت سکرت و مستی رخ می‌دهد. به اینکه الان من در چه حالتی هستم و دارم چه کار می‌کنم، توجه نمی‌کند. می‌فهمد که دارد رانندگی می‌کند، اما یک لحظه خواب بر او مستولی می‌شود؛ مستی خواب او را می‌گیرد.

می‌فهمد که اگر خوابش برود، خیلی خطرناک است؛ تصادف می‌کند؛ جانش به خطر می‌افتد و می‌‌میرد. در آن لحظه‌ی سکرت به خود می‌گوید: «خُب مردیم هم مردیم؛ می‌ارزد که بخوابم». بخاطر لذتی که در آن لحظه از خوابیدن می‌برد. در محاسبات ذهنی خود این‌گونه عمل می‌کند. می‌گوید: «هر چه بادا باد. من فقط خوابم را بکنم. از این لذت محروم نشوم».

در روایات داریم که چیزهای زیاد دیگری هم مستی دارد. وقتی انسان به مرحله و مرزی می‌رسد که حالت مستی و لذت آن عمل را بچشد، آنجاست که عقلش زائل می‌شود و دیگر محاسباتش جواب نمی‌دهد؛ گرچه پیش از آن می‌دانست. به او گفته بودند و تذکر داده بودند. چقدر او را نصیحت کرده بودند‌ که مبادا یک وقت در حین رانندگی خوابت ببرد. حواست جمع باشد. اما وقتی خوابش گرفت، آن حالتی است که دیگر قید همه‌ چیز را می‌زند. می‌گوید پای آن می‌ایستم. هرچه شد، شد! «ولو بلغ ما بلغ». عقلش زائل می‌شود. به این حالت، زوال عقل می‌گویند.

خداوند متعال به پیامبر خود می‌فرماید: 

«لَعَمرُكَ إِنَّهُم لَفِي سَكرَتِهِم يَعمَهُونَ».

حالت سرگشتگی پیدا می‌شود. دیگر تکلیف عقلی و شرعی و وظیفه‌ی چه باید کرد و چه نباید کرد بی اهمیت می‌شود. قوم لوط این‌گونه شده بودند؛ به اینجا رسیده بودند؛ چنان غرق در هوای نفس، شهوت و لذت‌های جنسی خودشان شده بودند که از واقعیت‌هایی که دور و برشان را گرفته بود، غافل شده بودند. دیگر از آن محاسبات و از آن عقلی که به آن‌ها می‌گفت: «چه باید کرد؛ چه نباید کرد؛ چگونه باید زندگی کرد»، خبری نبود.

شهوت مال و پول هم مانند شهوت جنسی مستی می‌آورد. تعبیر «یعمهون» که قرآن کریم می‌فرماید، در انسان به وجود می‌آید. حالت سرگشتگی، قید همه‌ چیز را زدن و جز پول نخواستن به وجود می‌آید. آنقدر مست لذت پولداری می‌شود که می‌گوید: «هر چه شد، شد! به هر قیمتی که تمام می‌شود، بشود! بی‌آبرو می‌شوم؟ بشوم! زندان می‌روم؟ بروم!» به این حالت، حالت مستی می‌گوییم.

مستی و هشدار انبیاء

انسان باید حواس خود را جمع کند که به این نقطه نرسد. چون این مستی کم کم در انسان به وجود می‌آید. در ابتدا خود را به شکل یک میل و علاقه‌ نشان می‌دهد. اما این علاقه به تدریج تبدیل به مستی می‌شود. مثل راننده‌ای که خوابش می‌گیرد، در ابتدا به خودش می‌گوید: «نه! من نمی‌خوابم، حواست هست». یک مقدار خوابش سنگین‌تر می‌شود. کمی چشم‌های خود را می‌مالد؛ باز می‌گوید: «نه! همین‌ طوری دارم یک چرت می‌زنم؛ گاهی چشم‌هایم را روی هم می‌آورم، ولی دارم رانندگی می‌کنم. حواست جمع است. خوابم نمی‌برد. دارم خستگی در می‌کنم». اما یک مرتبه بیدار می‌شود و می‌بیند به گاردریل برخورد کرده یا در بیمارستان است یا در جاده چپ کرده است. گاهی هم می‌بیند سنگ لحد روی او چیده‌اند و تمام.

انبیاء الهی آمدند که نگذارند ما در دنیا به این مرحله برسیم. مرتب توجه و تذکر داده‌اند که: «حواست جمع باشد! آیا می‌دانست تو در چه حالتی هستی؟ تو در حال رانندگی هستی. خوابت نبرد. می‌دانی الان کجا هستی؟ اینجا دنیاست. تو در حال حرکت و زندگی هستی. زندگی پر از خطر و مخاطره است. حواست جمع باشد. مواظب باش. یک وقت مستی شهوت، پول، مقام و شهرت تو را نگیرد». اگر انسان مست این‌ مسائل شود؛ نه اینکه از آن‌ها لذت ببرد؛ بلکه بالاتر از آن، به حالت مستی برسد؛ چنان مست شود که بگوید: «هرچه شد، شد»؛ دیگر هیچ کدام از مصالح، منافع و مفاسد را نبیند؛ قید همه‌ چیز را بزند، حتی قید آخرت خود را هم بزند؛ بگوید: «آخرش چیست؟ آخرش این است که جهنم می‌روم. به جهنم که جهنم می‌روم! تمام». این انسان در خواب غفلت است.

زندگی یعنی حرکت

همه‌ی ما در زندگی دنیا در حال رانندگی هستیم. زندگی به معنای حرکت است. هر یک از ما متحرکی هستیم که در جاده‌ای در حال حرکت هستیم. هر یک از ما مسائلی داریم که به حرکت زندگی ما مربوط می‌شود، مانند راننده‌ای که حساب و کتاب خاص خود را دارد. مثلاً فرض کنید ما ماشینی هستیم که در حال حرکت است. موتور محرکه، پدال گاز، ترمز و چراغ دارد. راه، مبدأ و مقصد حرکت دارد. همه‌ی ما در بستر حرکت خاصی، از یک مبدأی شروع کردیم. همه‌ی ما در حال حرکت و پیش روی هستیم. گاهی حرکت مانند حرکت ماشین است؛ متحرک از جایی به‌ جایی می‌رود. اما حرکت ما این‌گونه نیست. انسان به‌ عنوان متحرک، در این زندگی از جایگاهی به جایگاهی می‌رود.

از عالم طفولیت وارد عالم نوجوانی، از عالم نوجوانی وارد عالم جوانی، از عالم جوانی وارد عالم پیری، از عالم پیری وارد عالم برزخ می‌شویم. این‌ها منازل بین راه ما هستند. در نهایت، از عالم برزخ هم عبور کرده و وارد عالم قیامت می‌چویم. بستر این حرکت در بیرون و عالم دنیا و مکان نیست. مکان دنیایی ندارد. چرا؟ چون حرکتش، انتقال از جایی به‌ جای دیگر نیست، بلکه بستر حرکتش درون خود ماست. از جایگاهی به جایگاهی دیگر است. یک انسان کم‌ کم از خامی، پخته و پخته‌تر می‌شود. این اتفاق در کجا می‌افتد؟ جایی نیست. وقتی خام بود، کجا بود؟ در خودش بود. حالا که پخته شده و جا افتاده شده است، کجا قرار دارد؟ باز هم در خودش است. جایی نرفته است.

این‌گونه نیست که بگوییم: «اگر بخواهی پخته شوی، باید از جایی به‌ جایی حرکت کنی. مثلاً باید به کره‌ی ماه یا به کشوری دیگر بروی. چون کسانی که آنجا رفتند، پخته شدند!» نه! پختگی یعنی در درون خودت اتفاقی بیفتد؛تغییر و تحولاتی به وجود بیاید که این میوه‌ی نارس، رسیده شود. میوه در کجا رسیده می‌شود؟ آیا جای آن عوض می‌شود؟ میوه در ابتدا روی درخت، کال است. تا آخر هم که رسیده شود، باز هم همانجا و به همان درخت متصل است. لازم نیست جای دیگر برود، ولی در حال تغییر و تحول درونی است. دائم دارد متحول می‌شود. رنگش عوض می‌شود. رنگش چگونه عوض می‌شود؟ آیا از بیرون اسپری می‌آورند و به آن رنگ می‌پاشند؟ نه! در درون آن تغییراتی به وجود می‌آید و رنگش تغییر می‌کند. سیب در ابتدا سبز بود، بعد زرد و سپس قرمز می‌شود. مزه‌اش عوض می‌شود. تلخ بود، اما کم‌ کم شیرین می‌شود. آیا از بیرون شکر آوردند در آن ریختند؟ نه! از درون جا افتاد، پخته و شیرین شد و رسید. انسان این‌گونه است.

صیرورت و حرکت به سوی خدا

حرکت زندگی انسان از این قبیل است؛ از قبیل حرکت از جایی به‌ جای دیگر نیست؛ بلکه از نوع انتقال از جایگاهی به جایگاه دیگر است. از خامی به سمت پختگی و از حیوانیت بالفعل به انسانیت بالفعل حرکت می‌کند. ما نباید از این نوع حرکت غافل شویم؛ حواسمان پرت شود و خیال کنیم همه‌ی حرکت‌ها بیرونی است و فقط از جایی به جایی است. مثلاً ممکن است خیال کنیم که اگر مکّه رفتیم و کعبه را زیارت کردیم، انسان کامل شده‌ایم؛ چون به خدا رسیده ایم؛ چون کعبه خانه‌ی خداست. اسمش را هم خانه‌ خدا گذاشته‌ایم؛ انسان به خانه‌ی خدا رفته است، لابد خدا هم آنجاست!

در حالی که این‌گونه نیست. حرکت بیرونی نیست که اگر شما مکّه رفتی و حاجی هم شدی، به خدا رسیده باشی. چرا که حرکت شما به سمت خدا درونی نبوده است. این‌ همه منافقین در صدر اسلام بودند که در مکه به دنیا آمدند. آیا آن‌ها نباید هیچ مسیری را طی کنند؟! مسیری را که ما باید طی کنیم، مسیر درونی و باطنی است. ما نباید از این مسیر غافل شویم. این جاده، مسیر و مبدأ و مقصدش بیرون نیست، بلکه در خود تو است. جایی نیست، بلکه جایگاهی است. باید به آن برسیم. برسیم نه اینکه برویم. باید بشویم. بچه بودیم، باید بزرگ شویم؛ نه اینکه به بزرگی برویم. کجا برویم؟ بزرگ بشویم. شدنی است. صیرورت است. «إلیه المصیر». آیا بازگشت و مقصد نهایی همه‌ی ما، رفتن به سوی خداست؟ نه! به سوی خدا شدن است. «إلیهِ المَصیر» یعنی شدنی و صیرورت است.

چگونه زیستن و مست دنیا نشدن

حواسمان باید جمع باشد که این حرکتی که در حال انجام آن هستیم، حرکت درونی است. مست نشویم. اگر مست پول، قدرت، شهوت یا شهرت شدیم، همچون کسی خواهیم بود که در حال رانندگی چشمانش بسته شده و به خواب رفته است. آیا ماشین می‌ایستد؟! آیا این حرکت درونی انسان توقف دارد؟ شما می‌توانی کاری کنی که بچه بزرگ نشود و بچه بماند؟ الان که چهل سالت است، آیا می‌توانی کاری کنی که چهل و یک‌ ساله نشوی؟ می‌توانی جلوی آن را بگیری؟ نمی‌توانی. در حال رفتن است. اگر غافل شوی و با قوانین زندگی و حرکت در این جاده‌ی درونی خودت آشنا نباشی، تصادف می‌کنی. شما در حال رفتن و رانندگی هستی. پشت فرمان نشسته‌ای؛ باید بفهمی که الان کجا بروی؛ چه کار کنی؛ چگونه زندگی کنی. ما نیاز داریم که به ما چگونه زندگی کردن و زیستن را بگویند و بیاموزند.

نحوه‌ی آموزش چگونه زیستن به ما از کجا می‎آید؟ اول باید چرا زیستن را به ما بیاموزند. اول باید به ما بگویند که: «شما داری در جاده‌ی درون حرکت می‌کنی. جاده‌ی شما بیرون نیست. حواست پرت بیرون نشود، وگرنه حقیقت را گم می‌کنی». تمام زندگی ما معطوف حرکت در جاده‌های دنیا شده است که این طرف و آن طرف برویم. خانه‌ی خاله، عمه یا دایی، مسجد، مدرسه، زیارت، مکّه، آمریکا، اروپا و… برویم. همه‌‌ی این حرکت‌‌ها بیرونی است. چه خوب باشد، چه بد، بیرون خبری نیست! بیرون هر چه هست، دنیاست. این حرکت، حرکت از جایی به‌ جای دیگر است. حرکت من و شما نیست. حرکت واقعی ما، درونی است. از جایگاهی به جایگاهی دیگر است. از این حرکت غافل نشو. حواست به مستی‌های راننده‌ی آن حرکت درونی هم باشد. مستی حرکت بیرونی، شراب است. پلیس دستگاهی را در دهان راننده قرار می‌دهد و می‌گوید: «فوت کن». دستگاه تشخیص می‌دهد این شخص، مست است یا نیست؛ الکل مصرف کرده است یا نکرده است. اگر الکل مصرف کرده باشد، دیگر اجازه‌ی رانندگی به آن شخص نمی‌دهد. می‌گوید: «بفرما پایین! صلاحیت رانندگی در جاده‌های دنیا را نداری». چرا؟ چون مست است.

«إنَّهُم لَفِی سَکرَتِهِم یَعمَهوُن».

جاده‌ی زندگی هم مستی خاص خود را دارد. یعنی اگر چنان شیفته‌ی مال، شهوت، شهرت یا قدرت دنیا شدی که حاضر شدی در آن لحظه‌ی شیفتگی، سکرت و مستی هر کاری بکنی، هر مصلحتی را زیر پا بگذاری و هر جنایت و مفسده ای را مرتکب شوی، مثل راننده‌ای هستی که در جاده‌های دنیا خوابش می‌برد و به گاردریل برخورد می‌کند یا به دره می‌رود و به هلاکت می‌رسد. خداوند متعال به پیغمبرش می‌فرماید: «ولعمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ» ای پیامبر! قسم به جان تو، آن‌ها قوم لوط چنان در شهوت جنسی غرق شده بودند که دیگر هیچ مصلحت و مفسده‌ای را نمی‌دیدند. چشم دل و فهم آن‌ها بسته شده بود.

اگر کسی بخواهد به خواستگاری برود، به او می‌گویند: «اول به طرف نگاه نکن! چون چشمِ سر، تو را فریب می‌دهد و ممکن است با دیدن طرف مقابل، در اوج غریزه‌ی جنسی مست شوی و حالت یَعمَهوُن که قرآن می‌فرماید، یعنی سرگشتگی، شیفتگی و بی‌خودی در تو به وجود آید. اول چشم خود را ببند؛ تحقیقات لازم را انجام بده؛ جوانب و اطراف مسأله را کاملاً بسنج. چون عقل تو کار می‌کند و هنوز آن حالت شیفتگی، مستی و سکرت برای تو پیدا نشده است. پس قبل‌ از اینکه این اتفاق بیفتد، از عقل خود استفاده کن. اگر دیدی همه چیز خوب و عادی است، آنگاه چشم سر خود را هم باز کن و ببین. ببین با چه کسی داری ازدواج می‌کنی. آیا او را می‌پسندی یا نه؟!»

مستی عالم درون، جاده‌ی باطن و حرکت سیر و سلوک باطنی و درونی، غیر از مستی عالم دنیای بیرون و جاده‌های خاکی و آسفالت دنیاست، ولی با هم مشابهت دارند. چرا؟ چون عالم دنیا تصویری از عالم درون انسان است. شما هر چه در عالم باطن و معنویت و عوالم درون انسان می‌بینی، در عالم بیرون هم یک نمونه‌ی ظاهری مادی دنیایی دارد. در عالم درون ما، چیزی به نام عقل وجود دارد. «العقلُ نورٌ». عقل، نور و چراغ روشن‌ کننده‌ی راه درون ماست. ماشینی که سوارش هستیم و با آن زندگی می‌کنیم، چراغ می‌خواهد که نورافشانی کند و راه را نشان دهد، که اسم آن عقل است. ما در بیرون هم نور داریم؛ لامپ داریم و چراغ داریم. اما این‌ها که نور نیست؛ مجازی است. نور حقیقی، عقل، فهم و شعور است.

«اللهُ نورُ السّماواتِ والأَرض».

خورشید هم نور دارد. اگر ما خورشید را با چشم سرمان نمی‌دیدیم، خدا نمی‌توانست این آیه را برای ما بفرستد که الله نور است. برایمان سوال پیش می‌آمد که: «نور چیست؟» ولی وقتی خورشید را می‌بینیم، می‌گوییم: «نور دارد؛ نورانی است». به این تشبیه معقول به محسوس می‌گوییم. نور خورشید محسوس و نور خدا معقول است. از اینجا به این مطلب منتقل می‌شویم که وقتی خدا فرمود الله نور است، معنای نور یکی بیشتر نیست. نور دو معنا ندارد، اما دو مصداق دارد: یکی الله، یکی هم خورشید؛ ما به هر دو به یک معنا نور می‌گوییم. هر دو نور هستند. شما وقتی نور خورشید را دیدی، شناختی و متوجه شدی، حالا به تو می‌شود گفت: «اللهُ نورٌ». خدا نور است.

اگر ما خوابمان ببرد، تصادف می‌کنیم؛ درون درّه می‌افتیم و به هلاکت می‌رسیم. چرا؟ چون دیگر به هیچ چیزی توجه نمی‌‌کنیم. خوابمان برده است. لحظه‌ای که هنوز خوابمان نبرده است، ولی مست خواب می‌شویم، در آن لحظه‌ی مست شدن قید همه چیز را می‌زنیم. می‌گوییم: «ولش کن! بگذار بخوابم. مهم نیست. تصادف هم کردم، کردم. یک لحظه است!» تا قبلش می‌گفتیم: «نه! نمی‌خوابم. خطرناک است. اگر تصادف کنم؟! زن، بچه، خودم در ماشین هستیم! نه! نمی‌خوابم». اما به محض اینکه این مستی غلبه پیدا می‌کند، می‌گوید: «ولش کن. مُردم که مُردم. تصادف هم شد که شد. ولش کن! مهم نیست!» به اینجا می رسد که: «إنَّهُم لَفِی سَکرَتِهِم یَعمَهوُن».

ایمان به غیب و حقیقت نور

ما خیال می‌کنیم قوانین عالم خلقت، همین قوانین مادی، ظاهری و تجربی است که ما با مشاهده، لمس و تجربه به آن می‌رسیم. چشم دلمان را بسته‌ایم و حقایق عالم را نمی‌بینیم. این خورشیدی که شما می‌بینی، می‌گویی نور دارد؛ خیلی نورانی است! چون چشم دل خود را بسته‌ای، خدا را ندیده‌ای که بفهمی نور چیست. خداوند، خورشید را خلق کرده است، تا شما تصور اجمالی در ذهن خود از نور داشته باشی؛ تا زمینه و مقدمه‌ای شود که بتواند با شما حرف بزند و به شما بگوید: «خدا نور است». وقتی خورشید را دیدی، بفهمی که نور چیست. چون هنوز چشم دلت باز نشده است؛ چشم عقلت بسته است. نیاز داری نور را با چشم سر ببینی. می‌گوید: «این که با چشم سر خود دیدی، نور است؛ خدا هم نور است». «اللهُ نورُ السّماواتِ وَ الأَرض». اما نور خورشید، در مقابل خدا، اصلاً نور نیست. تمام مسائل همین‌ طور است. همه‌ی آنچه که در عالم بالا وجود دارد، اصل آن در عالم درون و حقیقت جان انسان حضور دارد. حقیقتش آنجاست. تصویر، فرع و سایه‌اش اینجا افتاده است. بنابراین قرآن می‌فرماید: «ذلکَ الکِتابُ لا رَیبَ فِیه هُدیً لِلمُتَّقین». در این کتاب، هیچ شکی نیست و برای متقین هدایت است.

«الذَّینَ یؤمِنوُنَ ‌بِالغَیب».

متقین چه کسانی هستند که قرآن برای آن‌ها هدایت است؟ کسانی که به غیب ایمان دارند. ایمان به غیب داشتن به چه معناست؟ یعنی به وجود حقیقتی که حقیقت همه‌ی این عالم ظاهر است، ایمان دارند. یعنی از این عالم ظاهر عبور کردند. همین که به ما می‌گویند: «نور»، همین نورهای چراغ، لامپ و خورشید به ذهنمان می‌رسد. ما الان در مرحله‌‌ی «یؤمنون بالشهود» هستیم. به آنچه که چشممان می‌بیند، ایمان داریم. اما درباره‌ی آنچه که چشممان نمی‌بیند، می‌گوییم: «تاریک و ظلمت است. نور ندارد». آیا در شب نور هست؟ می‌گوییم: «نه! همه‌ جا تاریک است». اولیاء خدا این‌گونه نیستند. بلکه می‌گویند: «این نور ظاهری، اصلاً نور نیست. این مربوط به چشم سرمان است. این نورها مصنوعی، مجازی و مربوط به عالم پایین است و ربطی به ما ندارد. نور ما این نیست. این، نور حیوانیت و مربوط به عالم حیوانی ماست. نور ما خداست. نور ما فهم، شعور و عقل است. شب مردان خدا روز جهان‌ افروز است؛ شب مردان خدا، نه روزشان!

«شب مردان خدا روز جهان افروز است

روشنان را به حقیقت شب ظلمانی نیست»

ما خودمان هم این الفاظ را به‌ کار می‌بریم. وقتی مطلبی را نمی‌فهمیم، برایمان توضیح می‌دهند. آن‌ را باز می‌کنند و شرح می‌دهند. به جای اینکه بگوییم فهمیدم، می‌گوییم: «هان! روشن شدم». اصل روشنایی، فهم، عقل و شعور است. «یؤمنونَ بالغیب» یعنی به وجود عقل شعور و فهم در وجود خود ایمان دارند، که ما یک بعدی داریم که روشن است؛ تاریکی ندارد؛ که اگر آن بُعد وجودی خود را پیدا کنیم، به سرچشمه‌ی نور متصل می‌شویم. دیگر تاریکی معنا ندارد. وقتی شما چیزی را نمی‌دانی، می‌گویی: «تاریکم». وقتی فهمیدی، می‌گویی: «روشن شدم». اگر به سرچشمه‌ی روشنایی رسیدی، دیگر سوالی باقی نمی‌ماند. تمام جواب‌ها پیش خودت است. پاسخ همه‌ی سوالات را داری. به این «نور» می‌گویند. البته این نور هم سر جای خودش است. اسم آن برای اهل دنیا نور است. اسم‌گذاری، مشابهت و برای تقریب به ذهن است. خدا این‌ها را خلق کرده و ما را در دنیا آورده است، تا ما این سرنخ‌ها را بگیریم و حرکت کنیم تا به نور حقیقی برسیم.

ظلم به خویشتن

«إنّهم لفی سَکرَتِهِم یَعمَهون».

از رسیدن به مرحله‌ی سکرت پرهیز کن. حواسمان جمع باشد. اگر به آن مرحله برسیم، بلا نازل می‌شود؛ عذاب می‌آید. چرا خداوند ما را عذاب می‌کند؟ چون ما خودمان به خودمان ظلم کردیم، وگرنه خدا که به ما ظلم نمی‌کند. «وَلکِن أنفُسَهُم یَظلمون». خودشان به خودشان ظلم کردند. «ما کانَ اللهُ لِیَظلِمَهُم». خدا به هیچ‌ کس ظلم نمی‌کند. «ولکِن کانوُا أنفُسَهُم یَظلِمون». خودشان به خودشان ظلم می‌کنند. یعنی مسیر باطل و غلط و لذت‌های نفسانی را همین‌ طور ادامه می‌دهند تا به مرحله سکرت می‌رسند. به‌ محض اینکه خوابت گرفت، حمل بر صحت نکن. نگو: «نه! نمی‌خوابم». آقا چشم‌هایت روی هم آمده است. به‌ زور آن‌ها را باز نگه داشته‌ای. آیا نمی‌بینی؟ نمی‌فهمی؟ به‌ سختی پلک خود را بالا می‌کشی. به جایی می‌رسی که می‌گویی: «ولش کن». انگار که وزن همه‌ی دنیا روی پلک‌های شماست. می‌گویی: «دیگر نمی‌توانم، ولش کن». تصادف می‌کنی.

نگذار به آنجا برسد. بزن کنار و استراحتی کن تا این مستی خواب از سرت بپرد. خداوند این خواب را برای ما در دنیا قرار داده است تا آن خواب را بتواند به ما توضیح بدهد، وگرنه این‌که خواب ما نیست، بلکه خواب چشم سر ماست. چشم سر ما هم چشم ما نیست. چشم ما، عقل، فهم و شعور ماست. خدا این خواب چشم سر را قرار داده است تا بتواند تشبیه معقول به محسوس کند و به ما بگوید: «ببین این مرکب تو می‌خوابد! بدان که خودت هم همین گونه می‌خوابی. ببین که مرکب تو مست شراب می‌شود. این مستی خود تو نیست، بلکه مستی مرکب و بدن توست. مستی خود تو، مستی پول و شهوت و … است».

«إنَّهُم لَفِی سَکرَتِهِم یَعمَهوُن»

قوم لوط دیگر نمی‌فهمیدند چه کار باید بکنند؛ چگونه باید زندگی کنند. فرمانی که دستشان بود، از کنترل و اراده‌ی آن‌ها خارج شد. خوابش بُرد. کجا می‌رود؟ ظاهراً فرمان در دستش است، اما هرجا می‌خواهد می‌رود. جاده پیچید، اما ماشین نپیچید. چرا؟ چون خواب است. دنیا و ماشین زندگی در حال حرکت است و متوقف نمی‌شود. اگر ‌بپیچد، باید با آن بپیچی. اگر خوابت برود و نتوانی در مسیر به درستی حرکت کنی، عذاب و بلا نازل می‌شود.

خودشناسی در قرآن – استاد حسین نوروزی                        https://khodshenasi.me

0
5
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده