خودشناسی
دوره بیست و ششم – جلسه ۴
استاد حسین نوروزی
(سال ۱۳۹۳)
از حبّ به ذات تا
اشتباه گرفتن «خود» با «مَرکَبِ خود»
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
حبّ به ذات و اهمیت یافتنِ «خودِ گمشده»
پیشتر بیان شد که حبّ به ذات در همۀ ما امری فطری و غیر اکتسابی است. همۀ انسانها خودشان را دوست دارند و این دوستداشتنِ خود، «ایجادکردنی» نیست، بلکه «داشتنی» است؛ همۀ ما حبّ به ذات داریم. فقط دوستداشتن خود هم نیست، بلکه «از همهچیز بیشتر دوستداشتنِ خود» است. هر کسی خودش را از همه بیشتر دوست دارد و غیر از این اصلاً ممکن نیست. «هدفِ» هر کسی خودش است. همۀ تلاشها، فعالیتها و کارها برای خود است. آنچه که بهدست آوردنی است، «معرفت و شناخت خود» است.
انسان خودش را میخواهد؛ خودش را دوست دارد؛ از همهچیز و همهکس هم بیشتر دوست دارد، اما خودش را نمیشناسد؛ خودش را «گم» کرده است. نه خودش را و نه خواستههای خودش را میشناسد و نه میداند خودش کیست یا چیست. خودش را با سایر موجودات عالم اشتباه میگیرد و این در مورد انسان خیلی عجیب است که خودش را با غیر خودش اشتباه میگیرد. مثل اینکه انسان خودش را با یک انسان دیگر اشتباه بگیرد؛ وقتی از او بپرسند: «تو که هستی؟»، فرد کنار دستیاش را نشان بدهد و بگوید: «من او هستم!» چقدر این کار، نادانی و جهالت است و چقدر خنده دارد! هر چیزی که خنده دارد، حکایت از وجود یک امر غریب دارد؛ خیلی در آن تعجب وجود دارد؛ چون یک اتفاق غریبی افتاده است و بنابراین باعث خنده میشود.
خودشناسی، رسالت پیامبران الهی
امیرالمؤمنین علیهالصلاة و السلام در حدیثی میفرمایند: «عَجِبْتُ لِمَنْ يَنْشُدُ ضَالَّتَهُ[1]» تعجب میکنم از کسی که دنبال گمشدۀ خودش میگردد. هر چیزی را که آدم گم میکند، چقدر دنبال آن میگردد؟ فقط جایی را که در آن وسیلۀ خود را گم کرده است، نمیگردد؛ بیرون از آنجا را هم میگردد؛ حولوحوش آنجا را هم میگردد؛ هر کجا را هم که احتمال بدهد گمشدهاش در آنجا باشد، میگردد.
حضرت در ادامه میفرماید: «وَ قَدْ أَضَلَّ نَفْسَهُ فَلاَ يَطْلُبُهَا» خودش را گم کرده است، اما دنبال این گمشده نمیگردد. این موضوع خیلی جای تعجب دارد؛ عجیب است. انسان خودش گم است، خودش را نمیشناسد. اگر از شما بپرسند: «شما کجا هستی؟» و شما فرد کنار خود را نشان دهی و بگویی: «من اینجا هستم!»، خیلی تعجب دارد. یا وقتی سرت میخارد، به جای اینکه سر خود را بخارانی، دست روی سر دیگری بگذاری و سر او را بخارانی! و وقتی او میگوید: «چرا سر من را میخارانی؟!» بگویی: «چون سرم میخارد!!»
اینکه انسان خودش را نمیشناسد، از این قبیل است. وقتی میگویند: «سر بیصاحب میتراشیم!» یعنی داریم سر میخارانیم اما خارش سرمان نمیافتد. خیال میکنیم سر خودمان را خاراندهایم، اما در واقع سر یکی دیگر را خاراندهایم. در مثالی دیگر شما گرسنهاید، اما به فرد دیگر غذا میدهید و خیال میکنید که دارید غذا میخورید، در حالیکه خودتان غذا نخوردهاید؛ غذا را در دهان یکی دیگر گذاشتهاید. اصلاً خودتان را نمیشناسید! نمیدانید کجا هستید! خودشناسی آنقدر جدی و مهم است که همۀ انبیاء و اولیاء خدا آمدهاند که به انسان بگویند: «ای انسان! خودت را نمیشناسی!»
تو وقتی خودت را نمیشناسی، خیال میکنی غذا میخوری، اما در واقع خودت غذا نمیخوری و به یکی دیگر غذا میخورانی. نیاز خودت زمین مانده و داری به یکی دیگر غذا میدهی؛ نیاز او را تأمین میکنی. مسئله این نیست که تلاش نمیکنی یا نمیخواهی. بلکه میخواهی و داری تلاش میکنی؛ دوست داری و با همۀ وجودت هم تلاش میکنی که نیاز خودت را تأمین کنی، اما نیاز خودت را نمیشناسی. گفت:
«ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی /این ره که تو میروی به ترکستان است[2]»
تو به خیال خودت با همۀ وجود و قدرت داری به سمت کعبه میروی، اما چون نمیدانی کعبه کدام طرف است، در واقع به سمت ترکیه میروی! در این حالت هر چه بیشتر سرعت بگیری، سریعتر از مقصد دور میشوی؛ چون «معرفت» و «شناخت» نداری. بنابراین دعوت به «محبّت»، بدون برخورداری از «معرفت» خطرناک است. وقتی رانندۀ پشت فرمان راه را بلد نباشد و نداند از کجا باید برود و از کجا نباید برود، ماشین هر قدر تندروتر و سریعتر باشد، خطرناکتر است. راننده هر چه بیشتر گاز بدهد، زودتر در دره سقوط میکند! بنابراین اینکه ما را فقط به ایمان به خدا بدون کسب معرفت دعوت کنند، خطا است.
اولویت کسب معرفت بر محبّت در طریق ایمان
در دعوت به ایمانِ صرف و بدون کسب معرفت، هر چقدر دعوتکننده بر ایمان تأکید بیشتری داشته باشد، به شنوندۀ خود ضربۀ بزرگتری وارد میکند. اما اگر بر معرفت خدا تأکید کند، ایمان خودش میآید. هر چقدر شما صرفاً به دوستداشتن و محبّت به خدا بیشتر سفارش و دعوت کنی، خطرناکتر است. اما اگر مخاطب را به معرفت و شناخت خدا دعوت کنی، وقتی که او خدا را شناخت، این محبّتی که در وجودش است، خودبهخود جهت پیدا میکند و محبّت ایجادکردن نمیخواهد.
فرض کنید که ما مرتباً به مخاطب بگوییم: «تو باید ائمه علیهمالسلام را دوست داشته باشی!» به عبارتی بدون اینکه آنها را معرفی کنیم که چه کسانی بودند، صرفاً بخواهیم با زور کاری کنیم که مخاطب، آنها را دوست داشته باشد. هر کسی در حد خود، ذهنیت و معرفتی نسبت به ائمه دارد و اگر ما بخواهیم فقط محبّت را زیاد کنیم، به نظر شما محبّت به چه چیزی اضافه میشود؟ محبّت را داریم به چه چیزی اضافه میکنیم؟ محبّت به آن چیزی که خود آن شخص میشناسد؛ نه آن چیزی که باید بشناسد. در نتیجه، اینجا انحرافات به وجود میآید. با این نوع دعوت و به نام محبّت به ائمه، مخاطب را منحرف میکنند.
تقدم دعوت به معرفت بر سفارش به اطاعت، عبودیت و محبّت
اینکه شما مردم را دائماً به اطاعت و عبودیت دعوت کنید، خیلی خطرناک است. اطاعت از چه کسی؟ عبودیت و بندگی در مقابل چه کسی؟ میگویید: «معلوم است دیگر! اطاعت در برابر خدا! عبودیت و بندگی در برابر حق تعالی!» کدام «خدا؟» او کجاست؟ مخاطب که بیشتر از این دیگر نفهمیده است. این فقط «لفظ» خدا بود. این لفظ چه میخواست بگوید؟ هر کس در ذهن خود یک خدایی دارد.
ما خیال میکنیم همه فقط یک تصور و یک تلقی از خدا دارند و معرفت همه به خدا، در یک حد است. خیال میکنیم همۀ انبیاء و اولیاء خدا آمدند که فقط بگویند: «اطاعت کن». در حالیکه آنها آمدند و خدا را «معرفی» کردند. اگر شما خدا را به طرزی معرفی کنی و من ببینم که در وجودم چیزی بهتر و قشنگتر از خدا ندارم، خودم خدا را اطاعت میکنم. اگر شما گرسنه باشی، لازم نیست من به شما بگویم: «غذا بخور! تو را به خدا بخور! تو را به امام زمان بخور! تو را به ابوالفضل العباس بخور!» نیاز نیست مرتب قسم و آیه بیاورم تا بخوری. میگویی: «خودم میخواهم بخورم، اما آخر چه بخورم؟غذایی بیاور که من بخورم! من خودم گرسنهام! تو به من میگویی که بخورم؟! تو به من غذا بده؛ غذایی که به درد من بخورد و برای من مفید باشد، بیاور؛ آنوقت اگر من نخوردم، هرچه خواستی بگو! قسم هم نمیخواهد بخوری!» میگویی: «تو به من معرفت بده؛ خدا را به من معرفی کن، بعد به من بگو که عبد او باشم. اولیاء خدا را به من معرفی کن، بعد به من بگو که مطیع آنها باشم.»
بعد از کسب معرفت، سفارش به اطاعت، لازم نیست. گفتن از این جهت است که میخواهیم بگوییم: مطیع «این خدا» باش! وقتی میخواهیم او را معرفی کنیم، کلمۀ اطاعت را بکار میبریم. مثلاً وقتی میخواهیم بگوییم که این غذا مفید است، میگوییم: «این غذا را بخور!» وگرنه گفتن ندارد؛ خودمان بلد هستیم بخوریم.
«گر نه تهی باشدی بیشتر این جویها / خواجه چرا میدود تشنه در این کویها؟[3]»
شب و روز داریم میدویم. این دویدنها به این دلیل است که تشنه و گرسنه هستیم. ما که داریم شب و روز میدویم. شما آب زلال مناسب حال من را، که به درد تشنگی من میخورد، عرضه کن، بعد ببین که من میخورم یا نمیخورم. حالا ما چقدر داریم در این مسیر حرکت میکنیم؟ بهجای اینکه شناخت و معرفت بدهیم، فقط به اطاعت، عبودیت و محبّت دعوت میکنیم.
دعوت به ایمان، به غیر زبان
در دعوت مخاطبان به ایمان، گفته میشود: «این را دوست داشته باش!» بدون توجه به اینکه اگر مخاطب، تصویر ناخوشایندی از این چیز در ذهن داشته باشد، با گفتن «دوست داشته باش»، مشکل حل نمیشود. او اگر خیلی به شما ارادت داشته باشد، تلاش میکند که این چیز را دوست داشته باشد. اما آنگاه دوستداشتن اتفاق میافتد؟ نهایتاً به میزانی که مخاطب به شما ارادت دارد، به مقداری که به شما معرفت دارد و حرف شما را قبول دارد؛ حس دوست داشتن پیدا میکند. او بهخاطر معرفت به شما و رابطهای که با شما برقرار کرده و چون شما را دوست دارد، وقتی به او میگویی: «این را دوست داشته باش!»، حس دوستداشتن در او پیش میآید. چرا شما را دوست دارد؟ چون شما را میشناسد؛ میداند که خیر و خوبی او را میخواهید. باز هم مسئلۀ «شناخت» مطرح است. بهواسطۀ شناخت شما است که به آن چیز، شناخت پیدا میکند. پس شناخت او را بالا ببر.
میخواهی حرفت را بخرند و قبول کنند، کلامت نفوذ داشته باشد، با گفتن اینکه: «هر چه من میگویم، شما باید بپذیرید! بر شما واجب است که هر چه من میگویم، قبول کنید!»، نفوذ کلام پیدا نمیشود. اگر مخاطبان شما را شناختند و پذیرفتند که حرفهای شما شنیدنی، معقول و بهدردبخور است، برایشان خوب است، اطاعت از شما برایشان مفید است، آنوقت نفوذ کلام پیدا میشود. انسان حبّ به ذات دارد؛ خودش خودش را دوست دارد. دنبال این میگردد که کسی را پیدا کند که از او اطاعت کند. دنبال شخص مناسب میگردد. اگر ببیند شما صلاحیت دارید، از شما اطاعت میکند؛ شما صلاحیتداشتن خود را به او نشان دهید چون با گفتن صرف، مشکل حل نمیشود.
از اینرو فرمودهاند: «کونُوا دُعَاةً لِلنَّاسِ بِغَيْرِ أَلْسِنَتِكُمْ[4]» مردم را بدون زبان و بدون گفتن دعوت کنید. این به آن معنا نیست که صحبت و سخنرانی نکنید، بلکه یعنی وقتی میخواهی دعوت کنی، نگو: «نمیدانی من چقدر خوب هستم!» بلکه با عمل خود خوببودن را نشان بده. اگر صرفاً امرونهی کنی، او وقتی ببیند شما صلاحیت نداری، از تو دوری میکند. «کونُوا دُعَاةً لِلنَّاسِ بِغَيْرِ أَلْسِنَتِكُمْ» یعنی خوب باش! او خودش میآید. «عطر آن است که خود ببوید، نه آنکه عطار بگوید[5]» کسی که میخواهد عطر بفروشد، اگر مرتب بگوید: «نمیدانی این عطر چقدر خوب است!»، فایده ندارد. مشتری میگوید: «در این عطر را بردار، به آن یک فوت کن تا بوی عطر آن به مشام من برسد و من ببینم این عطر خوب است یا بد. وقتی عطار حاضر نیست در عطر را بردارد، من خوشبویی آن را نمیپذیرم.» اگر واقعاً وجود شما منشاء خیرات و برکات است، پس باید برکات و خیرات از آن ساطع و صادر باشد. اگر من ببینم صادر و ساطع است، میپذیرم. چرا نپذیرم؟! من دارم شب و روز دنبال چنین کسی میگردم. شخص تشنه دنبال چه میگردد؟ دنبال آب میگردد. آب را عرضه کن، بعد ببین که آدمهای تشنه آن را میخورند یا نمیخورند. اگر صرفاً بگوییم: «شما تشنه هستی!»، مخاطب هم میگوید: «خودم میدانم که تشنهام! اما تشنۀ چه چیزی هستم؟ این را بگو!»
تغییر نیازها و خواستههای انسان در مراحل گوناگون رشد
انسان در مسیر خودشناسی، به خودش میگوید: «من خودم را نمیشناسم. خودم نمیدانم چه میخواهم! کودک که بودم، خیال میکردم چیزهایی میخواهم. فکرها و تصوراتی داشتم. در ذهنم این بود که اگر به خواستهای برسم، دیگر تمام است؛ به همۀ خواستههایم رسیدهام و هیچچیز دیگر نمیخواهم.»
کودکان در عالم کودکی خودشان، متناسب با قدرت اقتصادی پدر و مادرهایشان و اینکه پدر و مادر چقدر بتوانند خواستههای آنها را تأمین کنند، خواستههایی دارند. گاهی این خواستهها در ذهن کودکان خیلی بزرگ جلوه میکند؛ بهخصوص وقتی کودک چیزی را خواسته که پدر و مادر نتوانستهاند آن را به مقداری که او میخواهد، تأمین کنند. در نتیجه این خواسته در ذهن کودک بزرگ شده است.
وقتی از کودک بپرسید: «اگر همۀ امکانات دنیا را در اختیارت بگذارند، چکار میکنی؟ چه میخواهی؟»، او متناسب با سن، روحیه و فهم خود پاسخ میدهد. گاهی چیزی را مطرح میکند که اصلاً خندهدار است. هر یک از ما وقتی که کودک بودیم، چه میخواستیم؟ چه چیز را خیلی میخواستیم؟ وقتی چیزی را خیلی میخواهی، در واقع «خودت و خواستۀ خودت» را در «آن چیز» میبینی. حتی اگر خوراکی، پوشاک یا اسباببازی باشد! فرق نمیکند. خواستۀ خود واقعیات را در آن میبینی.
گفتیم که همۀ ما خودمان را دوست داریم؛ حبّ به ذات داریم و خودمان را از همهچیز بیشتر دوست داریم. حالا ببیند که چه چیزی را از همه بیشتر میخواهید؟ وقتی کودک بودید، یک چیزی بود؛ حالا هم یک چیز دیگر شده است. خودتان را در همان چیز میبینید. کودک که بودید، مثلاً خیلی دوچرخه دوست داشتید. کودک میگفت: «اگر من دوچرخه داشته باشم، دیگر هیچ چیز نمیخواهم!» همین کودک کمی که بزرگتر میشود، میگوید: «دوچرخه؟! اینهمه دوچرخهبازی کردیم!» بعد دوچرخه دلش را میزند. میگوید: «موتور خوب است! گاز میدهی خودش میرود! دیگر لازم نیست پا بزنی!» کمکم میگوید: «موتور هم باید دندهای باشد! گازی فایده ندارد!» همینطور که کودک مرحله به مرحله رشد میکند، خواستههایش هم تغییر میکند و این خیلی جالب است.
اشتباهگرفتن نیازهای «مَرکَبِ» انسان با نیازهای «خودِ» انسان
ما اصلاً راجع به این فکر نمیکنیم که ما همینطور که داریم از دوران کودکی عبور میکنیم و بالاتر میآییم، خواستههایمان هم دارد عوض میشود. پس باید احتمال بدهیم و از خود بپرسیم که شاید بعداً هم از خواستههای الآنمان، پشیمان شویم و بگوییم: «اینها چه بود که ما میخواستیم؟!» مثلاً غذا خوردن، خواست طبیعی و نیاز بدن است، فقط بهمقداری که شکم سیر شود. اما اینکه انسان غذا را از همه چیز بیشتر میخواهد، یعنی غذا را بهعنوان خواستۀ خودش میداند؛ نه خواستۀ مَرکَبش و این، اشتباه است. خواستۀ خود انسان با خواستۀ شکم او فرق میکند.
شکم چقدر غذا میخواهد؟ معمولاً به اندازۀ یک ظرف که سیر شود. اما غذایی که خیلی خوشمزه است و شما از آن کمتر خوردهای یا کمتر داشتی که بخوری، در ذائقۀ شما خیلی بزرگ جلوه میکند. چون آدم چیزی را که زیاد بخورد، دلش را میزند. معمولاً چیزهایی که کمتر به آن رسیدهایم، برایمان خیلی بزرگ جلوه میکند؛ میگویی: «من باید این را بخورم! بزرگترین لذت من در زندگی همین است!» این دیگر نیاز شکمت نیست، بلکه نیاز «خودت» شده است. اگر نیاز شکمت بود، بهاندازهای که سیر شوی، یعنی شکم پر و احتیاج بدنت تأمین شود، کافی بود. اما شما در خوردن از آن غذای لذیذ و خوشمزه که دوست داری، حرص میزنی. غذا را آوردند؛ شما هم خوردی و سیر شدی؛ دیگر هم جا نداری؛ اما بهجای اینکه خوشحال باشی و بگویی: «الحمدلله! سیر شدم!»، ناراحتی و میگویی: «چرا دیگر جا ندارم یا چرا غذا تمام شد؟! چرا بیشتر از این نیست یا چرا خسته شدم و دیگر نمیتوانم بیشتر بخورم؟!» چون انسان استراحت هم لازم دارد. نمیتواند که فقط بخورد؛ از محدودیتهایش رنج میبرد. معلوم میشود که شما «محدود» را نمیخواهی، «نامحدود» را میخواهی. اما آیا «خواستۀ نامحدود»، خواستۀ شکم است؟ آیا شکم شما خواستهاش نامحدود است؟
از اطبا بپرسید: «خواستۀ بدن ما چقدر است؟ چقدر غذا بخوریم تا نیاز بدن ما تأمین شود؟» جالب است که ما همین را هم نمیدانیم! یعنی خودمان هم نمیدانیم که در مسائل مادی، جسممان چه باید بخورد؟ چه نباید بخورد؟ چقدر بخورد؟ چه زمانی بخورد؟ اینها را هم باید یک عده بروند، درس بخوانند، زحمت بکشند. البته چهبسا در آخر هم اشتباه بگویند. آنها را هم نمیدانیم. تازه اینها خواستۀ شکم ما است؛ خواستۀ خودمان نیست. خودمان را که اصلاً نمیشناسیم. خیال میکنیم خودمان و شکممان یکی است. در شکمت غذا میریزی، خیال میکنی که به خودت غذا دادهای. به اسب و مَرکَب خود غذا میدهی، خیال میکنی به خودت غذا دادهای. خیلی جهالت است. انسان «ظَلُوماً جَهُولاً» است. خیلی ظالم و خیلی جاهل است. کاه و یونجه خریده و به اسبش در اصطبل داده است. بعد موقع ناهار به او میگویند: «بیا سر سفره بنشین!» میگوید: «من که غذا خوردهام!» میگویند: «چه میگویی؟! کِی خوردی؟َ!» میگوید: «همین الآن. رفتم در اصطبل کاه و یونجه دادم.» میگویند: «این را به اسبت دادی! حالا خودت بیا و بخور!» میگوید: «نه دیگر! شما آخوندها میخواهید سر ما را شیره بمالید؟!» البته همهشان که شیره نمیمالند؛ بالاخره در میان آنها هم یک نفر سالم وجود دارد! این ماجرای ما انسانها در شناخت خواستۀ خودمان است.
آیا تعجب ندارد که انسان، بهجای اینکه خودش غذا بخورد، به شکم خود، اسب خود و مَرکَب خود غذا میدهد؟ نه اینکه نباید به مَرکَبش غذا بدهد؛ به آن هم باید غذا بدهد، اما نباید آن را بهجای غذای خودش بداند. خودش هم باید غذای مناسب خود را بخورد.
خودشناسی و معرفت به کمّ و کیف غذای حقیقی انسان
اصلاً میدانی غذای خودت چیست؟ «خودت» را بشناس. «غذای خودت» را بشناس. جایگاه مهم معرفت اینجا معلوم میشود. اگر ما مدام به خوردن دعوت کنیم، مخاطب به اسب خود غذا میدهد؛ میگوید: «خوردم!» میگوییم: «آخر این که اسب تو بود!» حالا این را به او حالی کن!
چند نفر پیدا میشوند که ما را با خودمان آشنا کنند؟ کجا داریم میرویم؟ چهطوری داریم تبلیغ میکنیم؟ چه چیزی را تبلیغ میکنیم؟ تبلیغ خوردن؟! «چه چیزی خوردن» را باید معرفی کنیم. خود انسان خوردن را بلد است. گرسنهاش که بشود، میخورد. چه چیزی خوردن مهم است. آیا شما دیدهاید که پزشکها صرفاً بگویند: «بخور!»؟ میگویند: «این را بخور! آن را نخور! و این را اینقدر بخور!»
بیشتر گرفتاریهای ما از پرخوری است. همۀ تبلیغات دینی ما در دعوت به خوردن، اطاعتکردن، عبودیت، دوستداشتن و حبّوبغض خلاصه شده است. اما به چه کسی باید حبّ داشت؟ از چه کسی باید بغض داشت؟ به چه کسی باید عبودیت ورزید؟ البته شناخت معبود، کار مشکلی است اما سختی آن در این نیست که اگر بخواهی معبود را بشناسی، به نفسنفس میافتی یا عرق میریزی! نه! به نفسنفس نمیافتی. زور بدنی هم نمیخواهد، اما باید چشمی باز بشود که با آن میشود دید و شناخت؛ با آن چشم میشود «معرفت» پیدا کرد. با «چشمِ سر» نمیشود معبود را شناخت. برای خوردن غذای حقیقی، باید دهانی باز شود، غیر از این دهانی که برای خوردن پلو و چلو است. خدا را هم باید خورد، اما خوردن او، با دهان دیگری است. آن دهان را باید شناخت؛ تا آن را نشناسیم، نمیتوانیم بخوریم چون خوردن هر چیزی به شیوۀ مناسب خودش است.
حقیقت «خود» در ورای بدن مادی
فرمود: «عَجِبْتُ لِمَنْ يَنْشُدُ ضَالَّتَهُ وَ قَدْ أَضَلَّ نَفْسَهُ فَلاَ يَطْلُبُهَا»، تعجب میکنم از کسی که دنبال گمشدۀ خود میگردد، اما خودش گم است و دنبال خودش نمیگردد. از ما میپرسند: «چه کسی هستی؟» میگوییم: «معلوم است چه کسی هستم! همین هستم که میبینی!» میپرسند: «حالت چطور است؟» میگوییم: «الحمدلله! اخیراً آزمایش کاملی دادم. دکتر گفت همهچیز میزان است!» میپرسند: «اوضاع و احوالت چطور است؟» میگوییم: «الحمدلله یک آب باریکهای و کسب ضعیفی هست؛ بالاخره غذایی میخوریم و میخوابیم!» این هم شد معرفی خود و خودشناسی ما. اگر خیلی خودمان را بشناسیم، این جوابها را میدهیم!
میپرسند: «چند کیلو هستی؟» میگوییم: «تازگی خودم را وزن کردم، ۶۰ یا ۷۰ کیلو بودم.» میپرسند: «آیا این چیزها، خودت بودی؟ آیا واقعاً همۀ این چیزهایی که گفتی، راجع به خودت بود؟» میگوییم: «راجع به خودم بود دیگر! من که راجع به بغلدستیام حرف نزدم! راجع به خودم گفتم!» میپرسند: «آیا مطمئن هستی این چیزها مربوط به بغلدستیات نبود؟ نکند این چیزهایی که گفتی هم راجع به بغلدستیات بود، منتها چون به خودت چسبیده بود، خیال کردی او خودت است؟»
اگر بپرسند: «این دست کیست؟»، میگوییم: «دست خودم است!» بپرسند: «این پای کیست؟» میگوییم: «پای خودم است!» میگویند: «آیا مطمئنی این دست خودت است؟ آیا مطمئنی این پای خودت است؟» یعنی اگر دستمان قطع شد، دیگر خودمان دست نداریم؟ تا قبلش میگفتیم: «خودم!» حالا که دستمان قطع شد، چه میگوییم؟ مثلاً «خو»ی آن را میاندازیم و فقط میگوییم: «دَم»؟ یا همچنان میگوییم: «خودم!»؟ آن معنا و حقیقتی که از «خودم» قبل از اینکه دست قطع شود، وجدان میکردیم و مییافتیم، حالا که دستمان قطع شده است، آیا همان معنا را میفهمیم یا آن معنا تغییر کرده است؟ حالا که میگوییم: «خودم»، آیا مقداری از آن کم شده است؟ نه! همان معنا را از خودم میفهمیم.
کسی دستها و پاهای خود را در جبهه از دست داده است، با اینحال باز هم در بیان خودش میگوید: «خودم! خودِ خودم!» دربارۀ خودش، همان معنا را میگوید که قبل از این هم میگفت. هیچچیزی هم کم نشده است. پس معلوم میشود این چیزها خودش نبود. اگر این دست، دست خودش بود که نمیگذاشت از بین برود. پس دستش نبود که از بین رفت. اگر این، دست خودت باشد، در صورتی که قطع شود و دست شخصی دیگر یا دست حیوانی را بیاورند و پیوند بزنند، چه میگویی؟ مثلاً میگویی: «این دست حیوان است»؟ یا میگویی: «دست خودم است»؟
خودنشناسی و نیافتن گمشدهمان
ما خودمان را نمیشناسیم. خودمان را با بغلدستیمان اشتباه میگیریم! هبنّقه هم شب میخوابید، صبح بلند میشد و میگفت: «من دیشب میدانستم چه کسی هستم. حالا که بلند شدم، دیگر نمیدانم چه کسی هستم!» وقتی سرش میخارید، سر بغل دستیاش را میخاراند. بعد میگفت: «نمیدانم چرا هر چه سرم را میخارانم، خارش آن نمیافتد؟!» ماجرای ما ماجرای هبنّقة شده است. صد رحمت به هبنّقة! چون او حداقل وقتی کدو را به گردنش انداخت، خودش را پیدا کرد.
حال ما داریم اینهمه تلاش میکنیم، غذا که میخوریم، کار که میکنیم، درس که میخوانیم، دین که الحمدلله داریم، نماز که میخوانیم، روزه که میگیریم، حج که میرویم، همهچیزمان الحمدلله سر جایش است؛ روبهراه است. اما وقتی کمی فکر میکنیم، میبینیم که مثل اینکه گمشده داریم؛ هنوز عطش، تشنگی و گرسنگی داریم؛ هنوز حرص داریم و میخواهیم به جایی برسیم که هنوز نرسیدهایم؛ میخواهیم جایی برویم که هنوز نرفتهایم؛ حالت انتظار داریم. از وضع موجودمان راضی نیستیم. میگوییم: «هنوز به آنجایی که باید برسم، نرسیدهام! هنوز آن چیزی که باید بشود، نشده است!» معلوم میشود همۀ چیزهایی که تا حالا دنبالشان رفتیم و خیال میکردیم گمشدۀ ما هستند، گمشدۀ ما نبودند. هنوز گمشدهمان را پیدا نکردهایم. هنوز آن آب زلال گوارای شیرینی که باید بنوشیم، ننوشیدهایم. میگوییم: «حالا بگذار ببینیم فردا چه میشود!» فقط به آینده امید داریم و در حال زندگی نمیکنیم؛ ما در آینده زندگی میکنیم.
«خود» و خواستههای نامحدود در «دنیای محدود»
ما غالباً از وضع موجودمان راضی نیستیم. میگوییم: «انشاءالله تحریمها برداشته شود، وضع خوب میشود!» باید گفت شما به آن کشوری برو که خودش این تحریم را وضع کرده است. ببین آیا دیگر همّوغم نداری؟ آیا خود آنها انسان نیستند؟ انسان هستند، اما با این کارها نیازشان تأمین نشده است. شب و روز دارند میدوند، اما در آخر میگویند: «نشد! نشد!»
هر کسی به یک شکل؛ یکی موقع خوردن زیادهروی میکند و میگوید: «بلکه درستش کنم! بلکه خواستۀ واقعی خودم را تأمین کنم! بلکه «خودم» بخورم!» اما فقط شکمش را بیشتر پر میکند. میگوید: «شاید در آن کم ریختهام!» دیگری در قدرت زیادهروی میکند؛ میگوید: «این مقامی که به من دادند، کم است؛ کوچک است. بروم پست مهمتر و بالاتر بگیرم!» مدام همینطور در فکر بالاتر رفتن قدرتش است.
قبلاً که او را مبصر کلاس میکردند، چقدر ذوق میکرد! اما بعداً میگفت: «مبصر کلاس بودن که بهدرد نمیخورد! باید مأمور راهرو بشوم که همۀ بچههای مدرسه تحتکنترل من باشند!» مأمور راهرو شد، بعد از مدتی میگفت: «نه! مثل اینکه بالاتر از من هم هست. کسی به نام معاون مدرسه که همۀ ما را تحتکنترل دارد و امر و نهی میکند!» معاون مدرسه شد، بعد از مدتی گفت: «مثل اینکه مدیر بالاتر است!» مدیر شد، بعد مسئول مقطع شد. باز دید که مثلاً مسئول منطقه از او بالاتر است. مسئول منطقه شد؛ میگفت: «دیگر تمام شد! یک منطقه زیر پوشش من است!» از بالا یک بخشنامه آمد که باید چنین و چنان کنید. گفت: «پس من اینجا چکاره هستم؟! من خیال کردم اینجا دیگر هر کاری بخواهم میتوانم انجام بدهم!» در نهایت دید هر چه بالاتر میرود، فقط یک مدتی راحت است و سرش گرم است.
حرف ما این است. از همین حالا حساب این یک مدت که سرت گرم است، را بکن. این دوره هم تمام میشود؛ به فکر بعدش باش. بعدی هم همینطور است. در این دنیا سراغ هر چه بروی، همین آش و همین کاسه است. سراغ هر چه بروی، همین است؛ محدود است، اما تو نامحدود، بیحد و حصر و بیقید و شرط میخواهی. اینها محدود است. تا وقتی که قسمت محدود آن را نمیبینی، میگویی: «خوب است!» اما وقتی حواست به محدودیتش جمع میشود، دیگر از آن بدت میآید؛ دیگر آنرا نمیخواهی. وقتی میبینی که قدرتی داری، خوشحال میشوی. اما بهمحض اینکه میفهمی قدرتهایی وجود دارد که تو آنها را نداری؛ این قدرت تو محدود است؛ کارهای بسیار دیگری هم میشود انجام داد که تو نمیتوانی آنها را انجام بدهی، دیگر بدت میآید؛ حالت بههم میخورد. از محدودیت بدت میآید؛ نامحدود را دوست داری. پست و سمتی میخواهی که از همه بالاتر باشد؛ قدرتی میخواهی که از همه بیشتر باشد؛ غذایی میخواهی که از همه لذیذتر باشد. لذتی میخواهی که تمام نشود. «خَالِدِينَ فِيهَا» حالا کجا دنبال چنین چیزی میگردی؟ در این دنیا؟
خودت را که نمیشناسی، خواستههای خودت را هم نمیشناسی. خودت را بغلدستی خودت میپنداری، خواستههایت هم که خواستههای بغل دستیات است؛ خوش بهحال آن بغلدستی! اما نه! خوش بهحال بغلدستی هم نمیشود. چون به مقداری که خودت میخواهی، به بغلدستیات میدهی در حالیکه او یک مقدار محدود میخواهد؛ فرمولش فرق دارد. به مقداری که خودت میخواهی، به اسب خود میدهی! در نتیجه اسب میترکد! همانطور که الآن میبینید که همۀ ما داریم از پرخوری میترکیم. البته ترکیدهایم، اما صدایش بعداً در میآید. وقتی هزار و یک مرض گرفتیم و نزد دکتر رفتیم، دکتر میگوید: «به دلیل پرخوری است»؛ یعنی صدای ترکیدن الآن درآمده است. اما چه شد که پرخوری کردی؟ چون «خودت» را با «مَرکَبت» قاطی کردی. آمدی خودت غذا بخوری، به مَرکَبت به مقداری که «خودت» میخواستی، غذا دادی. او هم بیشتر از این جا نداشت، وگرنه باز هم به او میدادی. آنقدر خوردی که ترکیدی.
فقدان شناخت «خود» و کوشش بیهوده برای «غیر خود»
در همۀ کارهای دنیا همینطور است. هر کسی متناسب با ذائقهاش عمل میکند. مثلاً یک نفر خیلی کار میکند و پول در میآورد و جمع میکند. از او میپرسیم: «میخواهی چکار کنی؟ چه خبر است؟ برای چه کسی جمع میکنی؟ برای کجا؟» فکر نمیکند. اگر فکر کند، آن را رها میکند و میگوید: «من به اندازهای که بخورم و زندگی کنم، مال دارم!» یا اینکه اگر هم زیادتر کار کند، انفاق و بذل و بخشش میکند. اما وقتی فکر نکند، فقط کار میکند و جمع میکند.
چقدر کارهای ما اینگونه است؟ کارهایی میکنیم که اصلاً «خودمان» در آن دخالت نداریم. «خود واقعیمان» را نشناختهایم که اگر میشناختیم، دیگر آن کارها را نمیکردیم؛ میفهمیدیم آن کارها لغو و زیادی است. این شرایط برای جامعهای است که هر کس هرچه بخواهد، میتواند درآمد داشته باشد؛ ما که الحمدلله اینطوری نیستیم. هرچه بیشتر کار و تلاش کنیم، درآمدمان کمتر میشود. البته نوعی قسمت است. یک نفر را میبینید که کارش میگیرد و خیلی درآمد پیدا میکند یا یک نفر را میبینید که کارش خیلی خوب است، اما ناگهان ورشکسته میشود و به خاک سیاه مینشیند. اقتصاد بیمار و ناسالم اینطور است. این بحث ما مربوط به وضعیت اقتصادیای است که هرچه شخص بیشتر تلاش کند، بیشتر درآمد دارد. فرض کنید اقتصاد سالم باشد. حالا بیشتر تلاش میکنی که بیشتر درآوری که چه بشود؟
فرض کنیددر اقتصاد ناسالم شما تلاش میکنی، خدا هم بهاندازۀ بخور و نمیر، میرساند. الحمدلله که تا الان رسیده و شما هم زنده بودهای. پس چرا غصه میخوری؟! میگویی: «چرا وضع من مثل دیگری نیست؟! چرا امکاناتم اندازۀ او نیست؟ چرا اختیاراتم در حد او نیست؟ چرا پست و مقام من مطابق با او نیست؟» این غصهها برای چیست؟ این غصهها برای این است که خیال میکنی اینها خودت هستی؛ اینها غذای خودت است؛ این پست و مقامها واقعاً پست و مقام است؛ این غذاها واقعاً غذا است؛ این خانهها واقعاً خانه است! نه! اینها که واقعاً خانه نیست. آیا این خانهها مأوا و مسکن من و شماست؟ این خانهها که در زمان زلزله روی سرت خراب میشود! آیا این مسکن و محل سکونت تو است؟ اینکه شد محل دفن تو!
اشتباهگرفتن «خود» با «غیر خود»
میگویی: «نمیدانی او چه خانهای دارد!!» اما آیا واقعاً خانه دارد؟ آیا این خانهاش است یا خانۀ اسبش است؟ باید بگویی: «نمیدانی چه طویلهای دارد!» مگر ما بین اسبی که در طویله و اصطبل است، با اسبی که وارد یک خانه شده است، فرق میگذاریم؟ یعنی اگر اسب را از داخل اصطبل به خانههای ما بیاورند، آیا دیگر به آن نمیگوییم اسب؟! آیا میگوییم: «نه دیگر! این آدم شد! چون وارد خانه شده است!»؟ نه! جایش که مهم نیست. این اسب است، آن هم اسب است. این حیوان است، آن هم حیوان است. منتها این حیوانی است که در خانۀ اینچنینی زندگی میکند، دیگری حیوانی است که در خانۀ آنچنانی زندگی میکند. اگر شما یک شب در اصطبل بخوابی، آیا اسب میشوی؟ آیا میگویی: «حالا که رفتم به اصطبل، دیگر اسب شدم!»؟ اسب تو همیشه اسب است، چه در اصطبل بخوابد، چه در خانه. خودت هم انسان هستی، چه در اصطبل بخوابی، چه در خانه. انسان، انسان است. این بدن که انسان نیست. حالا ببینید ما با این نگاه ظاهری که به عالم و به خودمان داریم، چه چیزی را اشتباه نگرفتهایم؟ شما یک مورد را بگویید.
ما همه چیز را اشتباه گرفتهایم. خوراکمان که اشتباه است. پوشاکمان هم اشتباه است؛ یعنی خودمان را نپوشاندهایم. «لِبَاسُ التَّقْوَى» لباس است، این هم لباس است! همه چیزمان را اشتباه گرفتهایم، بعد هم ادعای انسانبودن میکنیم؛ میگوییم: «ما انسان هستیم! میفهمیم! باشعور هستیم! معرفتمان هم کامل است! الحمدلله چیزی کم نداریم. فقط پول زیادی میخواهیم که خدا از آسمان برساند.» با این وصف، حیف این خانهها نیست که ما میسازیم و داخل آن میرویم؟ همان اصطبل خیلی مناسبتر است!
اگر کسی خودش را پیدا نکند، هر چه از این دنیا هم به او بدهند، اسراف و زیاد است. اما اگر کسی خودش را پیدا کند، همۀ دنیا را هم به او بدهند، برای او کم است. اصلاً به دنیا نگاه نمیکند. او هیچ جایگاهی ندارد مگر جنت. دنیا برای او جواب نمیدهد. خانههای دنیا به درد او نمیخورد؛ روح او در این خانهها جا نمیشود؛ با این خانهها مناسبتی ندارد. «فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِی أَعْیُنِهِمْ[6]» غیر خدا در نظرش کوچک است.
«خودنشناسی» و تصورات مادی از آخرت
بعضیها، در زندگیِ آنطرف هم حواسشان به غیر خداست. میگویند: «وقتی مردیم، دوباره از این چیزها به ما میدهند!» یعنی همین کاه، یونجه، پلو و قورمهسبزی و… حالا این چه بساطی است که این انسان آنطرف هم دنبال همین چیزها میگردد! به عشق این چیزها زندگی میکند. میگوید: «من الآن این مال حرام را نمیخورم تا در آن دنیا از این چیزها به من بدهند!» میگوید: «همین را یا خیلی بهتر از این را به من میدهند!» مثلاً کسی که چلوکباب خیلی دوست دارد، میگوید: «چون این غذا الآن خوردنش حرام است، پس نمیخورم و میگذارم خدا در آنجا به من یک چلوکباب سلطانی یا برگ بدهد!»
بنابراین با این ذهنیات ما، نمیتوانند برای ما به درستی از قیامت بگویند. چه بگویند؟ به چه کسی بگویند؟ چگونه بگویند؟ نمیتوانند برای ما از بهشت بگویند. چون ما با یک چشمی نگاه میکنیم که خودمان را اسبمان میدانیم و خواستههای این اسب را خواستههای خودمان میدانیم. بنابراین اصلاً نمیشود از بهشت برای ما بگویند. اگر بخواهند خیلی ما را تشویق کنند تا معرفتمان کمی بالا بیاید، میگویند: «در آنجا غذاهایی است! مرغ بریان است و…» از همین چیزهایی میگویند که در این عالم وجود دارد و ما دوست داریم، یعنی اسبمان دوست دارد. خودمان که هنوز نمیفهمیم؛ چون خودمان را نشناختهایم؛ از این حرفها به ما میگویند. بعد هم میگویند: «نمیفهمی! لَا تَعْلَمُونَ»، اینها «لَا يُدْرَكُ وَلَا یُوصَفُ» است! قابل درک و وصف نیست، یعنی هرچه گفتم، برای این بود که چیزی گفته باشم. وگرنه همه را از ذهن خود بیرون بریز. هیچکدام از اینها نبود، یعنی نشنیده و نگفته حساب کن. من گفتم، تو هم شنیدی، اما نگفته و نشنیده حساب کن. نمیفهمی چیست! تا نبینی و نرسی، آن را درک نمیکنی.»
«خودِ انسان»، غیر از «مَرکَبِ» اوست
لذتهایی که ما الآن میبریم، مربوط به ما نیست؛ خودمان نیستیم بلکه اسب ما است که لذت میبرد! البته ما از بس به اسبمان علاقه داریم، الآن با آن متحد و یکی شدهایم. یعنی وقتی اسبمان غذا میخورد، خودمان کیف میکنیم! چون هنوز خود واقعیمان را پیدا نکردهایم. اسبمان که کیف میکند، خودمان هم کیف میکنیم! وقتی اسبمان میخوابد، انگار خودمان خوابیدهایم. ولی تا آخر اینطور نمیماند. بهجایی میرسی که اسبت میخوابد، اما خودت بیدار هستی؛ اسبت گرسنه است، اما خودت سیر هستی؛ اسبت خسته است، اما خودت سرحال هستی؛ اسبت پیر شده، اما خودت جوان، شاداب و بانشاط هستی.
وقتی انسان خودش را پیدا کند، بهتدریج حساب خودش را از حساب اسبش جدا میکند. مرتب از آن فاصله میگیرد. اسبش بیمار است، اما خودش کاملاً سالم است. اسبش درد میکشد، اما خودش اصلاً درد نمیکشد؛ عین خیالش نیست! اسبش در زندان و محبوس است، اما خودش کاملاً آزاد است و تمام عالم را میگردد. اسبش غایب است، اما خودش حاضر است. حساب خودش را از اسب جدا کرد؛ تمام شد! خودش را پیدا کرد. حالا چه بر سر این اسب میآید؟ هر چه میخواهد بیاید! اگر مُرد، به درک که مُرد! اگر آن را دفن کردند که دفن کردند! به من چه ربطی دارد؟! اگر شما را دفن کنند، آیا به من ربطی دارد؟! اگر من را دفن کنند، آیا به شما ارتباطی دارد؟
اگر ماشین تو را ببرند و در قبرستان اتومبیلها اوراق کنند، میگویی: «به من چه ربطی دارد؟! ماشینم بود؛ من که نبودم! بهجای آن، یک ماشین نو به من دادند!» بدن هم همین است. دستش قطع شده، میگوید: «دست من که نبود!» منتها اگر همه اینطور شوند و به اینجا برسند، دنیا دیگر خراب میشود. دیگر این زرقوبرق، رنگولعاب، قشنگیها و این شکل و شمایل دنیا برای کسی جذابیت نخواهد داشت. این همه کار، زندگی، درس، بحث، دانشگاه، مدرسه و … خراب میشود. انشاءالله خدا توفیق دهد تا دنیایمان خراب شود و به آخر دنیا برسیم؛ به آخر دنیای خودمان برسیم. انشاءالله وقتی به آخر دنیا رسیدیم، امام زمانمان ظهور کند.
وَ صَلَّیاللهُ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ نَبِیِّهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ تَسْلِیماً
دورهی بیست و ششم خودشناسی – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
[1]. «عَجِبْتُ لِمَنْ يَنْشُدُ ضَالَّتَهُ وَ قَدْ أَضَلَّ نَفْسَهُ فَلاَ يَطْلُبُهَا. در شگفتم براى کسى که گمشدۀ خود را مى جوید در حالىکه نفس خود را گم کرده است و آن را نمى جوید.» امیرالمؤمنین علیهالسلام، غرر الحکم و درر الکلم، ج 1، ص 296.
[2]. سعدی.
[3]. مولوی.
[4]. «کونُوا دُعَاةً لِلنَّاسِ بِغَیرِ أَلْسِنَتِکمْ لِیرَوْا مِنْکمُ الْوَرَعَ وَ الِاجْتِهَادَ وَ الصَّلَاةَ وَ الْخَیرَ فَإِنَّ ذَلِک دَاعِیةٌ. با غیر زبان خویش مردم را دعوت کنید، مردم باید ورع و کوشش و نماز و خیر شما را ببینند، اینها خود دعوتکننده باشند.» امام صادق علیه السلام، اصول کافی، ج 2، ص 78.
[5]. «مشک آن است که ببوید نه آن که عطار بگوید. دانا چو طبلهٔ عطار است، خاموش و هنرنمای. و نادان خود طبل غازی، بلندآواز و میانتهی.» سعدی.
[6]. «عَظُمَ الْخَالِقُ فِی أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِی أَعْیُنِهِمْ. [در وصف متقین] خداوند در جانهایشان بزرگ گشته، پس غیر خدا در نظرشان کوچک شده است.» امام علی علیهالسلام، نهج البلاغه، خطبه 184.
0 نظر ثبت شده