خودشناسی
دوره بیست و ششم – جلسه ۱۶
استاد حسین نوروزی
(سال ۱۳۹۳)
انتخابِ هدف؛ صدق در طلب
و رسیدن به جایگاه نهایی انسان
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
«بلوغ عقلی»، لازمۀ «انتخابِ هدفِ غایی»
انسان با «انتخابِ هدف»، مسیر رشد و سعادت انسانی خود را آغاز میکند. این انتخاب با انتخابهای دیگری که انسان در طول زندگیش انجام میدهد و همگی «انتخابهای بیهدف» هستند، تفاوت دارد. منظور از انتخاب بیهدف، انتخابی نیست که هیچ هدفی نداشته باشد؛ اهدافی در نظر گرفته شده، اما آن اهداف، اهداف بینِراهی هستند که با هدفِ غایی و نهایی انسان، تفاوت دارند. هدفی که در اینجا مد نظر ما است، «هدفِ غایی» و «هدفِ نهاییِ» انسان است.
«هدفِ واقعی» هدفی است که در نهایت امر، انسان قرار است به آن برسد. اهدافِ بینِ راه، حقیقتاً و واقعاً هدف نیستند، بنابراین اگر انسان هنوز به مرحلۀ انتخاب هدفِ نهایی خود نرسیده باشد، به تعبیر ما این انسان هنوز به سن «بلوغ عقلی» و سن مناسب برای مباحث خودشناسی نرسیده است. کسی شایستگی انتخابِ هدف نهایی را پیدا میکند که به بلوغ عقلی رسیده باشد. اما اینکه بلوغ عقلی چهموقع و در چه سنی حاصل میشود، در افراد مختلف، متفاوت است و ما قادر به تشخیص و قضاوت دربارۀ بلوغ عقلی دیگران، نیستیم.
«حُسنِانتخاب» یا «سوءِانتخابِ» هدفِ نهایی
آنچه مهم است این است که وقتی انسان به بلوغ عقلی رسید، «صلاحیت انتخابِ هدف نهایی» خود را پیدا میکند و میتواند هدفِ نهایی خود را انتخاب کند که یا «حُسنِانتخاب» است یا «سوءِانتخاب».
پیشتر، حُسنِانتخاب را معنا و بیان کردیم که معنایش چیست! حُسنِانتخاب یعنی خواهان «کمال و سعادت واقعی» خود بودن؛ یعنی انسان همان سعادتی را بخواهد که خدا او را برای رسیدن به آن خلق کرده است؛ همان هدفی را داشته باشد که «هدفِ واقعیِ فطریِ خودش» است و انسان با رسیدن به آن، به نهایت سعادت، کمال و آرامش میرسد. این انتخاب را حُسنِانتخاب میگوییم. انسانهایی که از حُسنِانتخاب برخوردار هستند، چنین هستند. ابتدای راه سعادت و کمال هم همینجاست.
پیشتر بیان شد که انتخاب هدف بر دو قسم است: یکی انتخاب هدف بر اساس «شناختِ اجمالی» از هدف و دیگری انتخاب هدف بر اساس «شناختِ تفصیلی» از هدف.
انتخابی که از آن به حُسنِانتخاب تعبیر میکنیم، از قسم «انتخابِ اجمالی» است، چون انتخاب هدف با شناخت و معرفت اجمالی صورت گرفته است. معرفت اجمالی همین مقدار از شناخت است که انسان بهواسطۀ آن، معنای سعادت را بفهمد و بداند که سعادت و هدفی در کار است؛ بداند که برای رسیدن به هدفی آفریده شده است؛ خود را دارای هدفی ببیند و بگوید: «من موجود بیهدفی نیستم و برای رسیدن به جایی، آفریده شدهام. من گمشدهای دارم که اگر به آن برسم، به خواستۀ خودم رسیدهام. من بیخواسته و بیهدف آفریده نشدهام». این مقدار از شناخت و علم، شناخت اجمالی از هدف و علم اجمالی به هدف است. همین مقدار از شناخت کافی است که انتخابِ انسان شکل بگیرد و مشخص شود که چکاره است.
با داشتنِ همین مقدار از شناخت، انسانِ حُسنِانتخابی میگوید: «میخواهم به هدفی که برای آن آفریده شدهام و گمشدۀ من است، برسم. من در وجود خودم، مییابم که گمشده و کمبودی دارم و میخواهم به آن برسم. من در تلاش، حرکت و تلاطم هستم».
«در اندرون من خسته دل ندانم کیست / که من خموشم و او در فغان و در غوغاست[1]»
او کیست؟ در کجاست؟ مقصدِ من کجاست؟ با همین مقدار از شناخت، حُسنِانتخاب انسانی که پرسش میکند، شکل میگیرد و پایۀ حرکت و موتور محرکۀ او میشود.
وقتی انسان به این مقدار از علم به هدف رسید و قدرت تعقّل در هدف را پیدا کرد؛ فهمید که هدفی دارد و باید این هدف را تفصیلاً بشناسد، این مقدار از علم و شناخت، باعث میشود که او انگیزه پیدا کند؛ بلند شود و حرکت کند.
«حُسنِانتخاب»؛ «حبِّ بهذاتِ اختیاری»
«انگیزه» به چه معنا است؟ انگیزه یعنی محرّک؛ چیزی که انسان را به حرکت در میآورد.
انسانِ دارای حُسنِانتخاب، به مقداری که انگیزه پیدا میکند، تحقیق میکند؛ به این جلسه و آن جلسه میرود؛ پیش این عالم و آن عالم میرود؛ مطالعه میکند.
اما او چهمقدار «انگیزه» دارد؟ بهمقداری که «میخواهد». باید دید او چقدر «حُسنِانتخاب» دارد؟ چقدر خودش را دوست دارد؟ چقدر دوست دارد که خودش را دوست داشتهباشد؟
یک «حبِّ بهذاتِ فطری» داریم و یک «حبِّ بهذاتِ اختیاری». انسان براساس حبِّ بهذاتِ فطری، به طور ناخودآگاه به سمت هدف در حرکت است؛ چه بخواهد و چه نخواهد؛ چه بداند و چه نداند. همۀ انسانها ناخودآگاه خودشان را دوست دارند و ناخودآگاه بهسوی کمالِ خودشان درحال حرکتند و تلاش میکنند.
اما حّبِ بهذاتِ اختیاری، زمانی حاصل میشود که انسان به مرز تعقّل برسد و بفهمد که باید خودش را دوست داشته باشد؛ هدفِ فطریاش را بخواهد و آن را انتخاب کند؛ سعادتش را پیگیری و رسیدن به آن را دنبال کند. این حبِّ بهذات اختیاری، همان «حُسنِانتخاب» است.
در مسیر رشدِ انسانی، این مرحله، مرحلۀ «اختیار» و گام اول است. تا وقتی که کسی به اینجا نرسیده باشد، هنوز در عالم کودکی و حیوانی به انتخابهای حیوانی و غیرِانسانی مشغول است، چون هنوز به مقام انسانیّت، نرسیده و حتی، گام اولِ انسان بودن را در مسیر انسانی خود، برنداشته است. چنین کسی حرکت، انگیزه و انتخاب را دارد اما این حرکتها و انگیزهها و انتخابها براساس غریزه، طبیعت، میل، شوق و احساسات و عواطف و امثال اینهاست و اصلاً پایه و اساس انسانی ندارد؛ براساس انتخاب، اختیار ،تعقّل، تفکّر و معرفت نیست.
چنین انسانی وقتی گرسنه میشود، غذا میخورد؛ او انتخاب میکند که غذا بخورد. او انتخاب میکند که چه چیزی را بخورد یا نخورد؛ این غذا را بخورد و آن غذا را نخورد. او انتخاب میکند، چون این غذا خوشمزهتر و آن یکی بدمزهتر است یا این مفیدتر و آن مضرتر است. او اینگونه حساب میکند. او حسابوکتاب هم میکند منتها تعقّل او از حد «عقلِ معاش» بالاتر نیامده است؛ انتخابهای او، هنوز انتخابهای انسانی نشده است؛ چرا؟ چون او هنوز «هدف» را انتخاب نکرده است.
انتخابِ انسانی و «قصد تقرّب به هدف»
بعد از اینکه انسان هدف خود را انتخاب کرد، اگر انتخابهای بعدیاش براساس هدفش باشد، یعنی اگر در هر انتخابی که میکند و هر کاری که میکند -مثلاً در غذاخوردن، خوابیدن، لباسپوشیدن، ازدواجکردن، شغل انتخابکردن، سخنگفتن، نشستن، راهرفتن و در هر حرکت و سکونی که دارد- آن هدف را در نظر بگیرد و آن مقصد را مقابل چشم خود بیاورد و براساس آن هدف، انتخاب کند، در اینصورت میگوییم چنین انسانی، «قصد تقرّب به هدف» دارد؛ با قصد تقرّب به هدف، کارهایش را انجام میدهد. تازه در اینصورت است که «حرکتِ انسانی»، آغاز و انتخابهای انسان، «انتخابهای انسانی» میشود. در غیر اینصورت، انتخابهای انسان، انتخابهای حیوانی و بر اساس غریزه یا عادت است.
ما چقدر انتخابهای عادتی داریم؟ صبح تا شب چقدر حرف میزنیم؟ به چه زبانی حرف میزنیم؟ مثلاً به زبان مادری ما که زبان فارسی است. آیا ما آن زبان را انتخاب کردیم؟ نه! ما انتخاب نکردیم. آیا انتخابِ ما، اختیاری بوده است؟ نه.
الآن که سخن میگوییم، داریم کلمات را انتخاب میکنیم و این کلمات توسط ما گزینش و بیان میشود. بسیاری از کلمات میتوانند جای هم بکار بروند، اما ما کلمۀ خاصی را انتخاب میکنیم. چه میشود که ما کلمات خاصی را بیشتر بکار میبریم، اما دیگری کلمات خاص متفاوتی را بکار میبرد؟ این بهدلیلِ «عادت» است. ما بهمرور زمان، به استفاده از این کلمات، عادت کردهایم. ما فکر نمیکنیم که الآن این کلمه را بکار ببریم یا این جمله را اینگونه بسازیم. این نوع انتخابِ کلمات، به عادتی تبدیلشده که برنامۀ آن در ضمیرِ ناخودآگاهِ روانِ ما نوشته شده و این برنامه از آنجا دادهمیشود و ما داریم طبق آن، عمل میکنیم.
حتی در راهرفتن همینگونه است. کودکی که تازه متولد شده است، قدرت راهرفتن روی دو پا را ندارد. او مثل حیوان، چهاردستوپا راهمیرود. بعد از اینکه قدری توانایی پیدا کرد، میتواند روی دو پا راه برود؛ وزن و جسم خود را روی دو پا نگهدارد.
دو کف پای انسان با آن اندازۀ کوچک، میتواند وزنِ انسان را تحمل کرده و او را خیلی متعادل حرکت بدهد. این کاری است که ما آنرا یاد گرفتهایم و در ما به «عادت» تبدیل شده است. اول کار باید حواسمان را جمع میکردیم که چگونه راه برویم که زمین نخوریم اما الآن دیگر نیازی نیست برای راهرفتن، حواسمان را جمع کنیم! الآن اگر بخواهیم زمین بخوریم، باید حواسمان را جمع کنیم و فکر کنیم که باید چکار کنیم تا زمین بخوریم! ما بهصورت ناخودآگاه، درست راه میرویم و زمین هم نمیخوریم! احتیاجی هم به فکرکردن نداریم که چطور راه برویم که زمین نخوریم. حتی میدویم و درحالِ دویدن، فرصت فکرکردن هم نداریم که چطور بدویم که زمین نخوریم. در کوه، سربالایی و سرپایینی میدویم. بهقدری این برنامه با مغز ما هماهنگ شده و در مرکزِ ناخودآگاهِ روانِ ما وارد شده که بدن ما با این برنامه، بهطور خودکار اداره میشود. وقتی برنامه را به مرکز ناخودآگاهِ روانِ خود سپردهایم، دیگر روی آن فکر نمیکنیم و برای انجام یک حرکت یا یک کار، زحمت نمیکشیم.
اینها که مثال زدیم، انتخابهای بیهدف و غیرِانسانی است؛ انتخابهای هدفدار نیست. انتخابهای هدفدار، انتخابهای انسانی هستند. این انتخابها زمانی تحقق پیدا میکنند که انسان، «هدف» را «انتخاب» کرده باشد.
انسان وقتی میتواند هدف را انتخاب کند که از هدف، لااقل شناختی اجمالی داشته باشد، یعنی بفهمد که انسان برای مقصدی آفریده شده است و زندگی او لغو نیست؛ بیهدف نیست. حرکت انسانی از همین انتخابِ هدف، شروع میشود.
بیداری و گذر از «عقلِ معاش»برای رسیدن به «عقلِ معاد»
اگر کسی به این مرحله رسیده باشد و صادقانه، حقیقتاً و واقعاً همان هدفی را که برای رسیدن به آن خلق شده، انتخاب کرده باشد، حُسنِانتخاب دارد. توجه داشته باشیم که انسان باید به این مرحله «رسیده» باشد، چون گاهی پیش میآید که انسان قبل از اینکه به این مرحله برسد، ادعای رسیدن به آن را میکند؛ چنین کسی هنوز کودک است، اما ادعای بزرگی میکند!
«وای از آن طفلان که پیری میکنند / لنگ مورانند و میری میکنند[2]»
گاه انسان امیری میکند، اما هنوز کودک است؛ هنوز موفق نشده انتخابِ اولیهاش را هم انجام دهد، یعنی هدف را انتخاب نکرده است. او فقط دارد انتخابهای مقطعی و حیوانی میکند و جلو میرود تا ببیند چه میشود. او هنوز قدرت تعقّل و تفکّر پیدا نکرده تا این سؤال برایش پیش بیاید که: من چه کسی هستم؟
«روزها فکر من این است و همه شب سخنم / که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؛
ز کجا آمدهام آمدنم بهر چه بود / به کجا میروم آخر ننمایی وطنم[3]»
هنوز به اینجا نرسیده است. همۀ فکر و ذکرش خوردن، خوابیدن، پوشیدن، پولدرآوردن و همین امور معمولی و ظاهری و دنیایی است. هنوز عاقبتاندیش نشده است. هنوز «عقلِ معاد» پیدا نکرده است! او خیلی عاقل است، اما عقلش در حد «عقلِ معاش» است، نه عقل معاد! اصلاً هنوز به فکر نیفتاده است. بهعبارت دیگر هنوز «خواب» است! هنوز بیدار نشده و به یَقظه نرسیده است. او نمیتواند صادقانه بگوید: «من رسیدم!»؛ ممکن است بگوید: «من رسیدهام!» و واقعاً هم فکر کند که رسیده است، اما در حقیقت نرسیده است و خودش هم نمیفهمد که هنوز به این مرحله نرسیده است.
مراحل رشدِ انسان برای انتخابِ هدف
کسی که به مرحلۀ انتخاب هدف نرسیده، کودکی است که خودش را بزرگ میبیند.
گاهی کودک خودش را بزرگ نمیبیند، اما دیگران او را بزرگ جلوه میدهند؛ آنقدر از او تعریف و تمجید میکنند که خودش هم باورش میشود. به کودک میگویند: «ماشاءالله دیگر بزرگ شدهای!»، در حالیکه شخص، هنوز کودک است. این کودک هم باورش میشود. در نتیجه، هنوز به بازی، تفریح و گردش احتیاج دارد اما خجالت میکشد بازی کند.
اگر به به بسیاری از کودکان بگوییم: شما دیگر بزرگ شدهاید!، ناراحت میشوند و در جواب میگویند: «نه! نمیخواهیم بزرگ شویم!» چون میدانند وقتی به آنها میگوییم: ماشاءالله تو دیگر بزرگ شدهای! به این معناست که: «ای کودک، دیگر بازی نکن! دیگر شیطانی نکن! دیگر کارهای کودکانه نکن!». او هم در جواب میگوید: «نه! من هنوز بزرگ نشدهام! هنوز کودک هستم!».
گاهی کودک به جایی میرسد که از نظر جسمی خیلی بزرگ شده است، اما میگوید: «چرا من بزرگ شدهام؟!» یعنی چرا از من توقع دارند که کارهای بزرگترها را انجام بدهم؟
او واقعاً هنوز کودک است. منتها کودکِ خوبی است که میفهمد که باید کودک باشد؛ نباید بزرگی کند؛ فقط وقتی که بزرگ شد، باید بزرگی کند.
نهفقط کودک نباید بزرگی کند بلکه آدمِ بزرگ هم نباید کودکی کند. هر چیزی در جای خودش خوب است.
«شَیئَانِ عَجِیبَانِ هُمَا أَبرَدُ مِن یَخٍ / شَیخٌ یَتَصَبَّی وَصَبِيٌّ یّیَتَشَیَّخُ»
دو چیز از یخ سردتر و خنکتر هستند: پیرمردی که کودکی میکند و کودکی که پیرمردی میکند.
آنها هر کدام باید در جای خودشان باشند. ما انتظارمان از دیگران، باید متناسب با واقعیت باشد. اگر کسی واقعاً کودک است، باید کودکی کند؛ باید به او اجازه بدهیم که بچگی کند چون کودک نیاز دارد بازی کند.
حرکت انسان از همین «یَقظه» شروع میشود. جاییکه انسان بیدار میشود و بهخود میآید و میگوید: «عجب! من انسان هستم! موجودی هستم که هدفی مختص به خودم دارم! من باید اول ببینم که برای کجا آفریده شدهام و اصلاً هدف من چیست؟ به کجا قرار است بروم؟ بعد از آن باید بفهمم که برای رسیدن به هدفم باید چکار کنم؟».
انتخابِ اختیاری، لازمۀ خودشناسی و هدفشناسی
اگر کسی صادقانه و واقعاً این سؤال را از خودش کرده باشد، خود به دنبال جواب این سؤال میرود و دیگر احتیاج ندارد که او را هُل بدهند و وادارش کنند. چرا احتیاج ندارد؟ چون این «اختیارِ» خودش است و اختیار هم چیزی نیست که کسی بتواند در آن دخلوتصرفی کند. انسان یا هدفش را انتخاب کرده یا نکرده؛ یا این هدف را میخواهد یا نمیخواهد. اگر نمیخواهد، ما نمیتوانیم کاری کنیم که او بخواهد. اگر هم میخواهد، ما نمیتوانیم کاری کنیم که او نخواهد. بعد از این مرحلۀ خواستن است که نوبت به ایفای نقش مربّی، انبیاء و اولیاءِ خدا میرسد و آنها میتوانند در مسیر رشد به او کمک کنند.
انبیاء و اولیاء، چه کسی را کمک میکنند؟ کسی را که خودش «میخواهد به او کمک شود»؛ کسی را که «حُسنِانتخاب دارد» و دست کمک به سوی انبیاء دراز کرده است؛ کسی را که میگوید: «من میخواهم خودم را بشناسم، بفهمم و بدانم که برای چه خلق شدهام؟ من که هستم؟ چه هستم؟ وطنِ واقعی من کجاست؟ آیا این عالم محلِ «قرار و ماندگاری» من است یا محل «عبور» من است؟ اگر محل عبور من است، پس بهسوی کجا باید عبور و حرکت کنم؟»
چنین کسی به دنبال «علم» حرکت میکند. چهچیز باعث میشود که بهدنبال علم حرکت کند تا شناخت خود را بیشتر کند؟ همین «انتخاب» باعث میشود، چون انتخاب کرده و تصمیم گرفته است که انسان باشد؛ چون تصمیم گرفته که به هدف خود برسد. بنابراین انسان راه میافتد و میگوید: «باید ببینم هدفم چیست؟» تحقیق میکند و میپرسد.
گامهای «اندیشه» و «انگیزه» در مسیر هدایت
حرکت انسان در مسیر هدایت و رسیدن به هدف، با «علم اجمالی» و بینشِ اجمالی نسبت به هدف، شروع میشود؛ با دانستن اینکه: «من هدفی دارم». انسان وقتی فهمید که یک هدفی هست، بهدنبال آن، دارای انگیزه می شود. اول «اندیشه» و دوم «انگیزه»، دست بهدستِ هم میدهند که انسان را حرکت دهند تا اندیشه و بینش نسبت به هدف، کاملتر و وسیعتر شود.
اگر کسی در این طلب و خواست، صداقت داشته باشد، دیگر هیچکس لازم نیست برای حرکتدادن او تلاش کند، زحمت بکشد و کاری انجام بدهد. او خودش راه میافتد و میرود. میرود و امام، پیغمبر و خدای خود را هم پیدا میکند. دین خود را هم انتخاب میکند. مربّی و استاد و راهنمایش را هم پیدا میکند؛ همۀ کارهایش را خودش انجام میدهد.
لازم نیست دنبال چنین کسی بروند و بگویند: تو را به خدا بیا تا تو را هدایت کنم! نکند راه هدایت را نروی! بیا تا راه هدایت را به تو نشان بدهم! هدایت برای او، التماسی نیست. انگیزه در خودش هست و اگر همۀ عالم هم جمع شوند و بگویند: «نرو!»، او میرود؛ راهی را که انتخاب کرده است، میرود. چرا؟ چون این مسئله مربوط به خواستِ درونی و «نیّت» اوست.
برای روشنشدن معنای نیّت، مثالی میزنیم. اگر شما نیّت روزه داشته باشید و همۀ عالم جمع شوند که کاری کنند که شما از نیّت روزهبودن خود برگردید، نمیتوانند. نیّتِ روزه است که باعث میشود انسان روزه باشد وگرنه خوردنوآشامیدن بهخودی خود، مبطل روزه نیست.
اگر کسی با نیّتِ خوردنِ روزه و روزهنبودن، غذا بخورد، روزهاش را باطل میکند. در غیر اینصورت، اگر همه جمع شوند و به زور غذا را در حلق شخص روزهدار بریزند، تا زمانیکه خودش با اختیار و انتخاب خودش از نیّت روزه برنگردد، روزهاش باطل نمیشود؛ هیچکس نمیتواند روزۀ کسی را باطل کند. فقط خود شخص میتواند روزهاش را باطل کند.
البته در مورد نماز اینگونه نیست. دیگران میتوانند نماز شما را باطل کنند؛ اگر روی شما را از قبله برگردانند، کار تمام است؛ نماز شما باطل میشود. چون روبهقبلهبودن یکی از شرایطی است که نیّت نمیخواهد. اگر حتی بدون نیّت شما، رویتان را از قبله برگردانند، نمازِ شما باطل میشود. اما روزه اینگونه نیست. چرا روزه اینگونه نیست؟ چون به نیّتی وصل است که آن نیّت در وجود و در درون شما است؛ دست هیچکس هم به درون شما نمیرسد. اکراه و زور در آن راه ندارد. با زور مثلاً میتوانند دهان شما را باز کنند و غذا را در گلوی شما بریزند که باز روزۀ شما باطل نمیشود. البته بحث ما مسئلۀ روزه نیست و مثال روزه را جهت تقریب به ذهن زدیم. اما این مسئله را هم بدانید که درصورتیکه روزهدار را اجبار و اکراه کنند؛ مثلاً شمشیر بگذارند و بگویند: «اگر خودت روزهات را نخوری، تو را میکشیم!» اگر او با اراده و دستِ خودش غذا بردارد و بخورد، روزهاش باطل است. در اینجا هرچند که نیّت روزهدار، خوردن روزه نبوده، اما چون خودش با ارادۀ خودش اقدام به خوردن کرده، روزهاش باطل شده است. بنابراین در روزه هم، این نیّت نیست که تعیینکننده است، بلکه اراده تعیین میکند که روزه صحیح است یا باطل.
تفاوت بین «نیّت» و «اراده» در اینجا مشخص میشود. ممکن است وقتی که شما را اجبار بهخوردن کردهاند، شما با ارادۀ خودتان غذا بخورید، اما ته دلتان راضی به خوردن نباشید؛ بگویید: «خدایا! من که نمیخواستم!». با ارادۀ خودتان دستتان را حرکت بدهید و غذا بخورید که این مرحلۀ «توانستن» و «اراده» است. اما ته دلتان راضی نباشید که این مرحلۀ «نیّت» است. بنابراین ممکن است کسی گناه کند و روزهاش را بخورد، اما قصد و نیّت گناه نداشته باشد.
ممکن است کسی ارادۀ انجام گناه داشته باشد، اما قصد انجام گناه نداشته باشد. کسانی که میگویند: «چرا مسائل را اینقدر سخت و پیچیده میکنید؟! مسائل خیلی روشن و واضح است!» بیایند جواب بدهند تا ببینیم کجای این مسئله واضح و روشن است. ممکن است کسی ارادۀ انجام گناه داشته باشد، اما قصد انجام گناه نداشته باشد؛ قصد و تصمیم او این نباشد که گناه کند، اما درعینحال با ارادۀ خودش گناه هم بکند. چنین کسی گناهکردن را انتخاب نکرده است و قصد گناهکردن ندارد. این «قصد»، همان اختیار و انتخابِ درونی و تصمیم است.
حال که این مثال را زدیم و مطلب را توضیح دادیم، میبینیم که آسان است. اما قبل از اینکه مطلب باز شود، واقعاً معمایی بود. ممکن است کسی کاری را با ارادۀ خودش انجام بدهد اما درعینحال واقعاً نخواهد آن را انجام دهد. نمیشود گفت: «اگر نمیخواست که آن کار را انجام نمیداد!». او خودش دارد این کار را انجام میدهد و کسی هم او را اجبار نکرده است اما درعینحال، او «نمیخواهد» این کار را انجام دهد.
گاهی اجبار از بیرون است، مثلاً کسی شمشیر گذاشته است و میگوید: «این کار را انجام بده!». گاهی هم اجبار از درون است، مثل «عادت». حتماً شنیدهاید که میگویند: «ترک عادت موجب مرض است!» یعنی عادت آنقدر قوی شده و در شخص نفوذ کرده است که او را وادار به انجام آن کار میکند؛ او اگر بخواهد آن را انجام ندهد، مریض میشود. اما درعینحال بعد از اینکه آن کار را انجام میدهد، با خود میگوید: «من چکار کردم؟! اصلاً چرا من این کار را کردم؟!» گاهی کار به اینجا میرسد که دیگر قدرت تفکّر از او سلب میشود، بهگونهای که نمیداند آنموقع دارد چکار میکند؛ ممکن است حتی کسی را بکشد!
«عادت»، انجام عمل بدون نیاز به فکر
ما گاهی کارهایی را اینگونه از روی عادت انجام میدهیم. با یک مثال، خیلیخوب میتوانیم این مسئله را متوجه شویم اما بدون مثال، بیانش خیلی سخت است.
فرض کنید کسی در قسمت عمیق یک استخر درحال غرقشدن است. شخص دیگری میآید که او را نجات بدهد. افراد معمولاً درحالغرقشدن، به هر چیزی دست میاندازند تا نجات پیدا کنند؛ خودشان را بالا بکشند که بتوانند یک نفس بکشند؛ اگر کسی برود که آنها را نجات بدهد، شخص غریق، دست میاندازد و او را به پایین میکشد تا خودش بالا بیاید! بسیاری از غریقنجاتها همینطور مردهاند؛ کسی که درحالغرقشدن بوده، کسی را که برای نجاتش آمده بوده، غرق کرده است. درصورتیکه اگر غریقنجات بمیرد ولی خود غریق، زنده بماند و نجات پیدا کند و بیرون بیاید، اگر از او بپرسد: این چه کاری بود که کردی؟! میگوید: «والله من اصلاً آنموقع متوجه نبودم که دارم چکار میکنم!!» به او میگویند: یک نفر را کشتی! چقدر ناراحت میشود و غصه میخورد! میگوید: «نمیدانم چرا اینطور شد!! دست خودم نبود!»
البته همه اینطور نیستند؛ انسان میتواند بهقدری بر خودش مسلط بشود که در آن لحظه هم چنین کاری را نکند و در آن لحظهای که دارد غرق میشود، قید زندهماندنِ خودش را هم بزند. با خود بگوید: «مُردم که مُردم! اگر کسی خواست دستم را بگیرد و نجاتم بدهد، دستم را به دست او میدهم، وگرنه حاضر نیستم برای زندهماندنِ خودم، کسی را به کشتن بدهم!».
به افراد غریقنجات، آموزش میدهند و میگویند به کسی که دارد غرق میشود، اصلاً از جلو نزدیک نشوید. اگر از جلو بروید و بخواهید دست او را بگیرید، چون او متوجه نیست و حالش دستِ خودش نیست، یکمرتبه چنگ میاندازد و شما را به پایین میکشد؛ شما هم دیگر نمیتوانید شنا کنید! از پشت سر به غریق نزدیک شوید تا نتواند شما را بگیرد. از پشت سر، زیر چانهاش را بگیرید و بعد شنا کنید و او را نجات بدهید. اگر از جلو بروید، یکمرتبه چنگ میاندازد و دست شما را میگیرد؛ دیگر شما نمیتوانید با دست خود شنا کنید. اگر نتوانید شنا کنید، خودتان هم غرق میشوید. به غریق نجات میگویند: اگر غریق دست شما را گرفت، با دست دیگرتان که آزاد است، به ملاجش بزنید تا بیهوش شود. وقتیکه بیهوش شد، دست شما را رها میکند. وقتی دست شما را رها کرد، از پشت او را بگیرید و نجاتش بدهید و بیرون بیاورید! چون اینکه بیهوش بشود، بهتر از آن است که بمیرد! بعد از اینکه بیرون آمد، بههوش میآید! آن ضربه را بزنید تا هر دو با هم غرق نشوید! این مسائل را به غریق نجاتها یاد میدهند و بخشی از تعلیمات آنها این است که چگونه و به کجا ضربه بزنند تا غریق بیهوش بشود.
ما گمان میکنیم همۀ کارهای ما روی حساب است، درحالیکه اگر در شرایط خاص قرار بگیریم، اینگونه نخواهد بود. اما اولیاءِ خدا درحال غرقشدن هم کارشان روی حساب است، یعنی از روی فکر است. در آنحال هم برای تشخیص وظیفه، رضایت خدا را در نظر میگیرند. چرا؟ چون خدا در وجودشان نهادینه شده است؛ ظلمنکردن در وجودشان نهادینه شده است، فکرکردن در وجودشان نهادینه شده است، عادتشان شده است.
همۀ ما عادت کردهایم بدون اینکه فکر کنیم، به زبان فارسی صحبت کنیم. اگر کسی تمرین کند که در همهحال فکر کند؛ قبل از انجام هر کاری فکر کند؛ قبل از گفتن هر سخنی فکر کند؛ این نوع فکرکردن، عادتش میشود.
«عادت» چیست؟ عادت این است که انسان بدون نیاز به فکرکردن ، کاری را انجام بدهد. کسی که به خودِ فکرکردن عادت میکند، دیگر لازم نیست فکر کند که فکر کند؛ بدون فکر، فکر میکند. شکل تفکّر و تعقّل میشود و فکر در همۀ اعضاء و جوارحش نفوذ میکند.
«ایمان»، نفوذ تفکّر و تعقل در وجودِ انسان
وقتی یک انسان، تماماً و با همۀ اعضاء و جوارحش، شکل تفکّر و تعقّل میشود، میگوییم فکر در او «ایمانی» شده است. در چنین کسی، دست، پا، چشم و همه اعضاء و جوارحش فکر میکنند. اگر بگوییم که او از فکر و عقل بینیاز است و به تفکر احتیاج ندارد، درست گفتهایم. اگر بگوییم که او دائماً درحال تفکر است، باز هم درست گفتهایم. چون دائمالفکر است، دیگر احتیاجی به فکرکردن ندارد. یعنی فکرکردن برایش ناخودآگاه شده است، نیازی ندارد که خودآگاه فکر کند.
«صدق در طلب» در مسیر کمالجویی
این انسان که با صداقت و حُسنِانتخاب شروع کرده است، حرکت میکند:
«رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ[4]»
او با صداقت شروع کرده و از خدا کمک میخواهد تا این صدق را تا آخر با خود داشته باشد؛ این طلبِ واقعی و این خواستن را تا آخر داشته باشد و آن را حفظ کند. حرکت او با صدق شروع و با صدق تمام میشود.
آیا برای طی مسیر کمال، غیر از این صدق، چیز دیگری هم نیاز است؟ خیلی چیزها نیاز است، اما حقیقتاً غیر از صدق، هیچچیز دیگری نیاز نیست. چون کسی که صدق در طلب دارد و واقعاً راست میگوید که میخواهد، همهچیز را با همین صدق بهدست میآورد و راه را طی میکند.
«منزل تویی جانا قدم در راه با نیّت بنه / گر صدق باشد در میان صد دل به یک دل میرسد؛ هر دم بشارتهای جان از هاتف دل میرسد / هر کس قدم در ره نهد آخر به منزل میرسد[5]»
کسی که با نیّت صادقانه در مسیر حرکت کند، در نهایت به مقصد میرسد.چرا؟ چون چنین کسی انگیزه دارد و این انگیزه او را تا آخرِ راه، جلو میبرد. او خودش میرود؛ هُلدادن نمیخواهد، فقط معرفت لازم دارد. حالا باید به او آموزش، معرفت و آگاهی داد که راه این است و چاه این است و هدف و مقصد این است. وقتی هدف و مقصد را به او معرفی کردید، خودش میرود. خودش موتور محرکه دارد.
نیّت و انگیزه و راه و مقصد در خودِ اوست. پس چه چیزی در بیرون است؟ راهنمایی و هدایت! انسان باید به این راهِ درون خودش، «معرفت» پیدا کند تا بتواند آن را طی کند. مربّیان از بیرون او را هدایت میکنند و به او میگویند: «چراغهایت خاموش است! در جادهای که داری میروی، چراغهایت را روشن کن!».
او خودش چراغ، یعنی «عقل» را دارد؛ خدا به او عقل داده است و مربّیان، فقط به او یاد میدهند که از آن استفاده کند. آنها میگویند: «تو باید چراغت را روشن کنی و راه بروی! باید نور بیاید تا روشن و معلوم شود که کجا داری میروی! یکوقت به داخل درّه نروی!».
انبیاء الهی آمدهاند که چراغهای چنین انسانی را روشن کنند تا راه برایش روشن شود:
«هر دم بشارتهای جان از هاتف دل میرسد / هر کس قدم در ره نهد آخر به منزل میرسد»
یعنی غصه نخورید؛ هر کس قدم در این راه بگذارد، یعنی صدق در طلب داشته باشد، به مقصد میرسد!
«یک نقطه دارد پیش و پس / غافل ز عاقل فرق و بس!»
یک نقطه پس و پیش بشود، «غافل»، «عاقل» میشود!
«یک نقطه دارد پیشوپس / غافل ز عاقل فرق و بس؛ گر یار خواهد بیگمان / غافل به عاقل میرسد؛ منزل تویی جانا قدم / در راه با نیّت بنه؛ گر صدق باشد در میان / صد دل به یک دل میرسد»
چنین کسی به توحید و به خدا میرسد و «موحّد» میشود.
«خداخواهی»، توحید و «همهخواهی»
در زندگی بسیاری، همه چیز هست غیر از خدا! اگر از شما بپرسند: چه میخواهید؟ در پاسخ همهچیز میگویید! اما اگر یک کلمه بگویید: «خدا را میخواهم؛ غیر از خدا هیچ چیزی را نمیخواهم!» در اینصورت، همهچیز را گفتهاید؛ هیچچیزی را جا نگذاشتهاید؛ چون خدا که کسری ندارد، «خدا یعنی همه». هرچه میخواستید را گرفتید. هرچه میخواستید، به شما داده شدهاست. اما اگر چیزهای دیگر بخواهید، خواستهتان خیلی کوچک است؛ خیلی کم است؛ محدود است. هرچه غیر خدا بخواهید، دلتان را میزند؛ یکمدت استفاده میکنید، بعد سیر میشوید. اما خدا اینگونه نیست. خدا همهچیز است. یکچیز و دوچیز و سهچیز نیست.
«اللَّهُ الصَّمَدُ[6]»
خدا صمد است. درست است که میگوییم خدا «یکی» است اما معنایش این نیست که یکی است، دوتا و سهتا و چهارتا نیست. معنایش این است که «یگانه» است، یعنی همه در آن هست. «یکی بود، یکی نبود»؛ همه بود. همه را دارد؛ هر کسی و هر چیزی، از خداست.
«جاافتادهشدن» و رسیدن به جایگاه نهاییِ انسان
کسی که قدم در راه نهاده، میخواهد معرفت پیدا کند؛ خودش، خدا و هدف را بشناسد. او میخواهد به هدف برسد؛ یعنی به کجا برسد؟ ما قرار است کجا برویم؟ به کجا برسیم؟ هدف ما کجاست؟
در جلسات گذشته بحث کردیم که هدف ما که قرار است به آن برسیم، کجاست و گفتیم که با حُسنِانتخاب باید این هدف را انتخاب کنیم. هدف ما این است که به جایی برسیم که همهچیز را خوب ببینیم. چرا؟ چون هرچه هست، خوب است. باید به جایی برسیم که هرچه میبینیم، بجا، درست، زیبا، سنجیده، روی حساب و خوب ببینیم؛ بهجایی برسیم که هر چه میبینیم، همان چیزی باشد که ما میخواهیم. اما الآن کجا هستیم؟ آیا الآن هرچه میبینیم، همان چیزیی است که میخواهیم؟! نه! الآن خیلی فاصله داریم تا به این مرحله برسیم.
گفتیم «جایی» که قرار نیست برویم؛ مردن این نیست که ما به یک مکانِ دیگر برویم. مردن، به جایی رفتن نیست بلکه به «جایگاه» دیگری رفتن است. ما قرار است به جایگاهی برسیم؛ پخته و جاافتاده شویم. هدف ما جاافتادهشدن است. باید به کدام جایگاه برسیم که جاافتاده شویم؟ الان در چه جایگاهی هستیم؟
الآن هرچقدر هم نگاه میکنیم، فقط بعضی چیزها را سرِ جای خود میبینیم، اما خیلی چیزها را هم سرِ جای خود نمیبینیم. میگوییم:
«اگر دستم رسد بر چرخ گردون / همیگویم که این چین است و آن چون[7]»
از اوضاع گلهوشکایت داریم و میگوییم: «چرا اینگونه شد؟! چرا آنگونه شد؟! چرا این خورد و برد؟ چرا این رئیسجمهور شد؟ چرا آن جنگ کرد؟ چرا آن صلح کرد؟» مدام «چرا» در ذهنمان است. میگوییم: «این پولها نباید در دست او باشد، باید در دست من باشد!» بلند میشویم حرکت و تلاش میکنیم که پولها را از او بگیریم. میگوییم: «این خانه باید در اختیار من باشد، او لیاقت آن را ندارد».
میدویم تلاش میکنیم به اینطرف و آنطرف میزنیم. تازه فرض این است که همۀ اینها را از راه حلال میرویم، اصلاً راجع به کسانی که از راه حرام میروند، بحثی نداریم. چقدر تلاش میکنیم؛ میگوییم: «هیچچیز سرِ جایش نیست! دنیا درست اداره نمیشود! ما باید کاری کنیم تا درست اداره شود! دنیا خراب است؛ باید آنرا درست کنیم!
دنیا باید «خراب» باشد تا «درست» باشد
اما ما باید بفهمیم که این دنیایی که از نظر ما «خراب» است، در واقع «درست» است؛ قرار نیست دنیا از نظر ما درست شود؛ اصلاً دنیا باید خراب باشد تا درست باشد!
دنیا همین است؛ یکی دارد؛ یکی ندارد! یکی کم دارد؛ یکی زیاد دارد! یکی دارد، اما بعداً ندار میشود؛ یکی ندارد، اما بعداً دارا میشود. دنیا همینطور بالا و پایین میشود؛ یکی مریض میشود؛ یکی میمیرد؛ یکی به دنیا میآید. یکی بچه است؛ یکی بزرگ و یکی پیر است؛ یکی در آزمایش الهی سربلند بیرون میآید؛ یکی سرشکسته بیرون میآید؛ یکی جهنمی و یکی بهشتی میشود؛ یکی حُسنِانتخاب دارد و یکی سوءِانتخاب دارد؛ سوءِانتخابیها را نمیشود حُسنِانتخابی کرد؛ حُسنِانتخابیها را هم نمیشود سوءِانتخابی کرد.
معلوم نیست که انگیزۀ ما از دویدن و تلاشکردن، خدا و هدف واقعیمان باشد. یعنی چهبسا فعلاً در ما از خدا خبری نیست. یعنی هنوز اینگونه نشدهایم که بگوییم: «من در این عالم جایگاه خودم را دارم و باید بهاندازۀ خودم ایفای نقش کنم و برای جامعه مفید باشم!». ما دنبال ایفای نقش خود و مفیدبودن نیستیم. دنبال این هستیم که آنگونه که خیال میکنیم، چیزها را در دنیا سرجایشان قرار بدهیم؛ میگوییم: «دنیا سرِ جایش نیست! بروم همهچیز را سر جایش قرار بدهم!».
منتها انسانی که به دنبال کمال خود است، میگوید: «همهچیز سرِ جای خودش است! اما من هم سرِ جای خودم هستم»؛ یعنی خدا وظیفهای برای من تعیین کرده و من باید طبق آن وظیفه، عمل کنم! وظیفۀ من چیست؟ وظیفۀ من این است که برای جامعه و دیگران مفید باشم. وظیفه من این است که تا فرصت دارم و در دنیا هستم، خودم را خرج کنم.
توجه کنید که وظیفۀ جمعی و تصمیم جمعی، معنایی ندارد. وظیفه و تصمیم جمعی و جامعه بیمعنیاند! تصمیم جمعی، همان تصمیم فردی است. جامعه یعنی تکتکِ افراد. ما در عالمِ بیرون، چیزی به نام «جمع» نداریم. آیا شما جمع هستی؟! نه! آیا اسم شما جمع است؟ نه! همۀ شما، یکی هستید؛ یکی، یکی، یکی، یکی …. «جمع»، مفهومی مندرآوردی است. یک چیزی است که ما از خودمان درآوردهایم و در ذهنمان ساختهایم. مثلاً وقتی میخواهیم تکتک این افراد را دعوت کنیم، میگوییم: «همۀ این جمع، امشب شام مهمان من هستند!». فقط یک کلمه است که به تکتک افراد اشاره میکند وگرنه ما چیزی باعنوان جمع نداریم. جمع یعنی تکتک شما.
«وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًاً[8]»
جمیعاً یعنی تکتکِ شما، همه! اینگونه نیست که بگوییم چون جمیعاً را گفته، پس من را نگفته است! جمیعاً کیست؟ ما در خارج جمیعاً نداریم. جمیعاً یعنی من، تو، او. ما غیر از تکتک افراد، هیچچیز دیگری نداریم.
کمال انسانی؛ «فداکاری» برای دیگران
کمال ما در گرو این است که خودمان را خرج دیگران کنیم! اگر پول داریم، خرج کنیم! اگر جان داریم، خرج کنیم! اگر علم داریم، خرج کنیم! چشم، گوش، دست، پا و هرچه داریم، همه را خرج کنیم! همه را برای چه چیزی خرج کنیم؟ برای خودمان!
دنیا سر جایش است؛ همهچیز سر جایش است! بیخود غصۀ دنیا، دیگران و هیچچیز دیگر را نخورید! غصۀ خودتان را بخورید! شما اگر میخواهید به آخرت، سعادت و کمال خود برسید، باید هرچه دارید، خرج کنید؛ باید همۀ وجود شما مفید باشد، باید فداکاری کنید!
حال ببینید ما چند نفر داریم که اینگونه زندگی کنند و وقفِ عام باشند؟! البته بعضیها وقف هستند، اما وقفِ خاص هستند! وقفِ زن و بچهشان هستند.
کسانی که وقفِ عام هستند؛ هر کجا که لازم است خرج میکنند؛ از چشم، گوش، دست، پا، آبرو، اعتبار، عمر، علم، ایمان و خلاصه از همهچیزِ خود خرج میکنند؛ فداکاری میکنند.
اگر کسی اینگونه باشد، آیا برای دنیا بد است؟ نه! برای دنیا هم خوب است؛ دنیا هم قشنگ و آباد میشود.
خدا را بشناسیم
کسانی که سراغ آبادکردن دنیا میروند؛ میگویند: «دنیا خراب است! من باید بروم و آن را آباد کنم! دنیا سر جایش نیست! درست نیست! خدا نتوانسته است این دنیا را آنگونه که من دلم میخواهد، از کار در بیاورد!».
برخی دنبال خرجکردن خودشان بر اساس آنچه خدا میخواهد هستند و برخی هم بهدنبال آبادکردن دنیا بر اساس آنچه دلِ خودشان میخواهد. این دو رویکرد ممکن است در ظاهر تنها کمی با هم فرق داشته باشند! اما یک ذره که پسوپیش میشود، یک چیز دیگر از کار در میآید! کسی که دلش میخواهد انتقام بگیرد؛ میگوید: «بروم از این ظالم انتقام بگیرم!». در این شخص اصلاً «قصد قربت» وجود ندارد. چنین شخصی اصلاً در مسیر انسانیّت حرکتی ندارد، بلکه در حال دور شدن از خداست.
خدا را بشناسیم. خدا یعنی همینی که «هست». اگر خدا غیر از این بود، دنیا هم غیر از این میشد. حالا که نشده، همین است؛ خدا به همین راضی است و همین را پسندیده است. آیا ما چیزی غیر از این میپسندیم؟ ما هم باید به همین که خدا مقدّر کرده است، راضی باشیم. اما اینکه چکار کنیم و چکار نکنیم، به مرحلۀ «وظیفه» مربوط میشود و با مرحلۀ «عقیده» تفاوت دارد؛ عقیده این است که ما چگونه نگاه کنیم.
این بحث را در اینجا ختم میکنیم تا این دوره در همینجا به پایان برسد. مطالب فراوانی هست که قبلا گفته شده؛ بعداً هم انشاءالله کسانی خواهند آمد که بگویند. این دوره، یک دورۀ فشرده برای کسانی بود که میخواهند به خلاصهای از مباحث خودشناسی دسترسی داشته باشند. برای توضیح و تفصیل این مطالب به دورههای خودشناسی قبلی مراجعه کنید که در آنجا همۀ مطالب را به تفصیل بیان کردیم.
خدا در قرآن میفرماید که ما آیاتمان را مفصلاً بیان کردیم! تفصیل این مطالب هم در قرآن است. قرآن چقدر آیه دارد؟ تدبّرکردن در قرآن چقدر طول میکشد؟ تازه اگر تدبّر واقعی باشد و ما معانی قرآن را بفهمیم.
انشاءالله در ادامه، جلسات تدبّر در قرآن را خواهیم داشت و تفصیل این مطالب را بیان خواهیم کرد. ببینیم خدا چه فرموده است و در فرمودههای قرآن و خدا تدبّر کنیم و خودمان را در قرآن پیدا کنیم.
وَ صَلَّیاللهُ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ نَبِیِّهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ تَسْلِیماً
دورهی بیست و ششم خودشناسی – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
[1]. «چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست / سخنشناس نهای، جان من خطا اینجاست؛ در اندرون من خستهدل ندانم کیست / که من خموشم و او در فغان و در غوغاست.» حافظ.
[2]. مولوی.
[3]. مولوی.
[4]. «وَقُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطَانًا نَصِيرًا. و بگو: پروردگارا! مرا با صداقت وارد کن و با صداقت بیرون آور و برایم از نزد خود نیرویی یاریدهنده قرار ده.» سورۀ اسراء، آیۀ 80.
[5]. «هر دم بشارتهای دل از هاتف جان میرسد / هر كس كه از جان بگذرد آخر به جانان میرسد؛ يكدم مياسا روز و شب، مردی بجو دردی طلب / چون جان ز درد آمد بهلب، ناگاه درمان میرسد؛ ره گر دراز آيد تو را شيب و فراز آيد تو را / چون تُرك تاز آيد تو را آخر به پايان میرسد؛ اين خانه چون ويران شود، معمور و آبادان شود / اين سر چو بیسامان شود، ناگه به سامان میرسد؛ ای مبتلا ای مبتلا بركش صلا بركش صلا / در دل اگر رنج و بلا روزي به مهمان میرسد؛ انديشه و اندوه و غم، رنج و تعب، درد و الم / هر يك نهد در دل قدم با حكم و فرمان میرسد؛ بر دل اگر باری بود بار غم ياری بود / در پا اگر خاری بود خار از گلستان میرسد.» میرزا حبیب خراسانی.
[6]. سورۀ اخلاص، آیۀ 2.
[7]. «اگر دستم رسـد بر چرخ گردون / از او پرسم که این چون است و آن چون؛ یکی را دادهای صد ناز و نعمت / یکی را نـــانِ جـو آلـــوده در خــــون.» باباطاهر.
[8]. «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا وَلَا تَفَرَّقُوا وَاذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانًا وَكُنْتُمْ عَلَىٰ شَفَا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْهَا كَذَٰلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ. و همگی به رشتۀ (دین) خدا چنگ زده و متفرّق نشوید، و بهیاد آرید نعمت خدا را که شما با هم دشمن بودید و او در دلهای شما الفت و مهربانی انداخت و به لطف و نعمت خدا همه برادر دینی یکدیگر شدید، و در پرتگاه آتش بودید که شما را نجات داد. بدینگونه خدا آیاتش را برای شما بیان میکند، باشد که هدایت شوید.» سورۀ آلعمران، آیۀ 103.
0 نظر ثبت شده