خودشناسی در قرآن
سوره کهف، آیه ۲۸
استاد حسین نوروزی
جلسه ۴۷ (۱۸ بهمن ۱۴۰۴)
تفاوت ایمان و امنیت، آرامش و آسایش؛ دنیا چشمت را پر نکند!
ایمان و آرامش مربوط به خواستهی خودت است؛ امنیت و آسایش مربوط به خواستهی دلت و دنیا
«وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَ لَا تَعْدُ عَيْنَاكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ لَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِكْرِنَا وَ اتَّبَعَ هَوَاهُ وَ کَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا.»
«با کسانی که پروردگارشان را صبح و شام میخوانند و خشنودی او را میجویند، شکیبایی کن و برای تجمل زندگی دنیا چشم از ایشان بر مگیر و از آنکس که قلبش را از یاد خویش غافل ساختهایم و از پی هوای نفس خود رود و اساس کارش بر تجاوز است، اطاعت مکن.»
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
شکیبایی با همراهان حق
«وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَ الْعَشِيِّ.» صبوری کن، شکیبا باش، همراهی کن با کسانی که اینها شب و روز خدایخودشان را میخوانند. «وَ یُرِيدُونَ وَجْهَهُ.» اراده ی خواست خدا و جهت خدا را دارند، میخواهند ببینند خدا از اینها چه میخواهد، همان کار را بکنند. دغدغه آنها پروردگارشان است. «يَدْعُونَ رَبَّهُم» خواسته آنها خدایشان است، رَبّشان است، خواسته دیگری ندارند. «یُرِيدُونَ وَجْهَهُ.» با اینها باش.
«وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِينَ» نفست را با اینها همراه کن، دلت را با اینها هماهنگ کن. «وَ لَا تَعْدُ عَيْنَاكَ عَنْهُمْ.» چشم از اینها بر ندار، رویت را از اینها برنگردان. «تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا.» به خاطر اینکه زینت و زیور حیات دنیا چشمت را بگیرد و دیگر به اینهایی که اهل آخرت هستند، اهل خدا هستند، اعتنا نکنی؛ اینجور نباش. «وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَ الْعَشِيِّ.» صبح و شام خدا را میخوانند.
تفاوت دغدغههای الهی و هوای نفس
میشود که آدم شبانهروز خدا را بخواند؟ منظور از اینکه شبانهروز خدا را میخوانند، این است که هدفی و مقصدی در زندگیاش (زندگی مجموعهای است از شب و روز) این میشود عمر ما، در زندگی هدفی و دغدغهای غیر از خدا ندارد، غیر از حق نداردرَبّش مقصدش است، هم اش است غم اش است دعایش، طلبش، خواسته اش است . فلذا «یُرِيدُون وَجْهَهُ.» شبانهروز دنبال این است تا ببیند رضای خدا در چیست، همان کار را انجام دهد.
اینجا خدای متعال دو دسته را مطرح میکند. یکی اینها هستند. دسته دوم آنهایی هستند که: «ولاتطع مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِكْرِنَا.» تبعیت نکن از آن کسانی که ما قلبشان را از یاد خودمان غافل کردهایم. دل اینها از یاد ما خالی است. حواسشان به حقیقت نیست، دلشان متوجه رَبّشان نیست، غافل از رَبّشان هستند. اینها تعابیر قرآن است. ما باید با تعابیر قرآن آشنا شویم، انس بگیریم. وقتی میخوانیم بفهمیم خدا چه چیزی دارد میگوید، «یَدْعُونَ رَبَّهُم یُرِيدُونَ وَجْهَهُ.» اینها یعنی چه؟
«أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِكْرِنَا.» غافل کردیم قلب آنها را از یاد خودمان. «وَ اتَّبَعَ هَوَاهُ.» اینها تبعیت از خواستههای دلشان میکنند. هرچه دلشان میخواهد میخواهند انجام دهند. قدم به قدم که میآییم جلو، مفاهیم بالاتر مرتب روشن میشود. آن کلماتی که بالاتر میگفتیم که: «یَدْعُونَ رَبَّهُم یُرِيدُونَ وَجْهَهُ.» یعنی اینجوری نیستند که هرچه دلشان میخواهد انجام دهند، دنبال این باشند که خواستههای دلشان را برآورده کنند.
روز و شب «بِالْغَدَاةِ وَ الْعَشِيِّ.» یعنی صبح و شب. صبح که بیدار میشود همه فکر و ذکرش این است که چه کار کنم که به خواستههایم برسم؟ شب هم که میخوابد همه فکر و ذکرش این است که چه کار کنم که خواستههایم برآورده شود؟ برنامهریزی کنم صبح که بیدار شدم، بروم دنبال اینکه خواستههای دلم را، آرزوهایم را جامه اجابت بپوشانم. اینجوری باشد همه ما فکر و ذکرمان دنیاست. همه ما که میگویم یعنی اکثر مردم فکر و ذکری غیر از دنیا ندارند، دنیایی که جز سراب نیست، یک گردی است. به نظر چیزی میآید، ولی یک فوتش که میکنی میبینی تمام شد و رفت، هیچی نبود. همه دنیایمان به یک فوت بند است.
دغدغه اصلی ما در زندگیمان اگر رسیدن به خواستههای دلمان باشد که همه اش دنیاست، و «کَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا.» نشانه اینها هم این است که کارهایشان حد و مرزها را رد میکند، می شکند، حریمها را رعایت نمیکند، افراط میکند، اعتدال را رعایت نمیکند. چون دلش آن را میخواهد. دلش که حق نیست. حق که همهچیز را سر جای خودش قرار میدهد، عدل را پیاده میکند. دل ما و هواهای نفس ما، خواهش دل ما، دلم میخواهد. اما آیا حق هم همین است که من دلم میخواهد؟ یا حق یک چیز دیگر است؟
ماهیت فرامین الهی و هدایت قرآنی
خدا اینها را فرموده که ما یک وقت دنبال خواستههای دلمان نرویم، به ما خوش بگذرد. خدا میخواهد به ما خوش نگذرد؟ بله؟ خدا با ما دشمنی دارد؟ میگوید هرچه من میخواهم، آن را دنبال کن. «يُرِيدُونَ وَجْهَهُ.» نگاه میکنند ببینند خدا چه میخواهد، آن کار را میکنند، نه اینکه دلشان چه میخواهد. همه مشکل اینجا سر این است که ما خیال میکنیم این اوامر و نواهی مولوی و تعبدی است. در حالی که دارد ما را هدایت میکند، ارشاد میکند، راهنمایی میکند. میفرماید نکن که نمیشود، نرو که نمیرسی، راهش این نیست، اشتباه داری میروی، ضرر میکنی.
شما میروید دکتر، دکتر به شما میگوید که مثلاً فرض کنید که کباب نباید بخوری، اُورهات بالاست. کباب نباید بخوری؟ می گویی کی گفته من باید حرف دکتر را گوش کنم؟ مگر هرچه میگوید من باید بگویم چشم؟ منم به او میگویم که تو هم قرمهسبزی نباید بخوری. چرا او به من بگوید؟ منم به او میگویم تو هم نباید این کار را بکنی. به او میخندند میگویند که چه میگویی تو آخه؟ او که دارد به شما میگوید کباب نباید بخوری، اختیار با خودت است، میخواهی بخور، میخواهی نخور. نهیت نمیکند که بگویی چرا به من دستور دادی؟ دستور نیست که.
تو هم بگویی چرا تو به من دستور میدهی، من به تو دستور میدهم. منم میگویم تو کلهپاچه نخور، منم میگویم خودت کباب نخور. به من میگویی کباب نخور، آنقدر میخورم تا مثلاً فرض کنید که دق کنی. میگوید آنقدر بخور تا خودت … . دستور نیست! میگوید نخور، چون برایت بد است، ضرر دارد برایت، به نفعت نیست. ما نتوانستیم امر و نهیهای خدا را در قرآن و روایات درست معنا کنیم. یکجوری بیان کردیم که یک عده توهم برشان داشت، خیال کردند که خدا یک منافعی دارد، به خاطر رسیدن به خواستههای خودش و منافع خودش دارد به ما این دستورها را میدهد. این کار را نکن، این کار را بکن، برای اینکه من یاری بشوم، مرا کمک کنی مثلاً. ما هم میگوییم چرا ما تو را کمک کنیم؟ تو باید ما را کمک کنی. چرا تو به ما دستور بدهی؟ ما به تو دستور میدهیم.
قرآن کتاب قانون نیست. قرآن کتاب دستور نیست. قرآن کتاب هدایت است. قرآن کتاب تعقل، تدبر، ذکر، فهم، شعور و عقل است. کتاب نور است. فرمایشات قرآن برای این نیست که به ما دستوری بدهد. برای این است که ما را هدایت کند. فهم ما را باز کند، چشم عقل ما را بینا کند. ببینیم داریم چه کار میکنیم؟ ببینیم داریم کجا میرویم؟ تبعیت از هوای نفست نکن. چرا نکنم؟ چون خواسته دلت، خواسته خودت نیست. نه اینکه چون من میگویم نکن، تو بگو چشم. برای اینکه این خواسته ی تو نیست. خواسته ی دلت است. دلت غیر از خودت است.
ریشهیابی تبعیت از هوای نفس و جهل
تو آرامش میخواهی، دلت آسایش میخواهد. أفلا تعقلون؟ نمیخواهی تعقل کنی؟ نمیخواهی بفهمی این حقیقت را که این دو تا با هم فرق میکند؟ دلت ایمان میخواهد، آرامش میخواهد. دل خداییت نه این دل، یعنی خودت. دل خودت، ایمان میخواهد، آرامش میخواهد. دل نفست امنیت میخواهد. ایمان با امنیت فرق دارد. آرامش با آسایش فرق میکند. گول نخور، گولت نزنند. امنیت را به جای ایمان به خوردت ندهند. آسایش را به جای آرامش به شما نیندازند.
تا میگوییم شیطان گولت نزند، خیال میکنند حتماً یک کسی باید بیاد و اسمش شیطان باشد، روی پیشانیاش هم نوشته باشد شیطان، بیاید تا بگوید هان! این شیطان است. یعنی بفهم، جهل تو است، جهلت میشود شیطان. هرکسی که تو را به سوی جهلت بکشاند و در جهلت نگه دارد، میشود شیطان. میخواهد انسان باشد، میخواهد غیرانسان. هرکس، شیاطین الجن والانس، چه از بیرون بگوید، چه از درون بگوید، چه در فضای حقیقی چه در فضای مجازی بگوید، فرق نمیکند. او هم تبعیت از هوای نفسش کرد که دارد به تو هم میگوید تو هم تبعیت از هوای نفست کنی.
چه میشود که یک انسان تبعیت از هوای نفسش میکند و خواستههای دلش را دنبال میکند؟ کاری هم به خدا ندارد، کاری هم به حق ندارد، کاری هم ندارد چه چیز درست است چه چیز غلط. کاری ندارد چه چیز عدل است. و «کَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا.» ظلم می کند، افراط میکند، زیادهروی میکند، تجاوز میکند، تعدی میکند، حقوق همه را پایمال میکند، برای اینکه به خواستههای دلش برسد. چه اتفاقی می افتد اینجوری میشود؟ ریشهاش این است که خیال میکند خواستههای دلش، خواستههای خودش است. همه انسانها حب به ذات دارند، خودشان را دوست دارند.
وقتی نگاه میکند میبیند که خواستههای دلش را برآورده کند، خواستههای خودش برآورده شده. باورش این باشد، چون خودش را دوست دارد، دنبال برآورده کردن خواستههای خودش است. خب، میرود دنبال خواستههای دلش، خیال میکند او است دیگر. خدای متعال میخواهد بفرماید که این دو تا با هم فرق میکند. خواسته شما، حق و عدل است. رب شماست ،خواستههای دلت متعدد است، هر روز هم ممکن است عوض شود. یک روز میگوید این را میخواهم، یک روز میگوید آن را میخواهم، یک روز میگوید آن را میخواهم. اما خودت یک خواسته بیشتر نداری. آن هم حقیقت است.عدل است. این حقیقت را در وجود خودت پیدا کن، راحت میشوی، خلاص میشوی. انگیزهات برای اینکه تبعیت از حق کنی قوی میشود، زورت به نفست و دلت میرسد، کمک میشوی.
نشانههای افراط در هوای نفس
دل آدم یک چیزهایی میخواهد، خیلی چیزها میخواهد. نشانهاش این است که: «وَ کَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا.» خدا میفرماید نشانهاش این است: زیادهروی میکنی، حد و حدود را نگه نمیداری، قانون را رعایت نمیکنی. بچه را دیدی؟ میبری در مغازه، آبنبات میبیند، دلش میخواهد. دستش را دراز میکند، برمیدارد، میگذارد دهانش. نمیگوید این حق بود، نبود، بهجا بود، بهجا نبود، من باید این کار را میکردم، نباید این کار را میکردم. کاری به این کارها ندارد. شما میبینی میروی پولش را میدهی به مغازهدار، میگویی بچه یک آبنبات برداشت.
حد را نگه نمیدارد، افراط میکند. و «کَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا.» برای رسیدن به خواسته دلش هر کاری میکند، هر جنایتی مرتکب میشود. این نشانهاش است که هوای نفسه یا هوای خداست؟ «لِوَجْهِ اللَّهِ یُرِيدُونَ وَجْهَهُ.» ببین اگر یک خواستهای داشتی این خواستهات خواسته خداست یا خواسته دلت؟ ببین افراط داری برای رسیدن به آن یا افراط نداری؟ آدمی که افراط دارد عجله هم میکند، زمان را هم رعایت نمیکند، تدریج را رعایت نمیکند، او میخواهد قبل از اینکه وقتش برسد آن کار را انجام دهد. هوای نفسه.
اعتدال در مسیر حق و پرهیز از شتابزدگی
اگر کسی فقط خدا را میخواهد، «يُرِيدُونَ وَجْهَهُ.» افراط نمیکند. چرا؟ چون خدا یعنی عدل، یعنی اعتدال، یعنی سر جای خودش، هر چیزی سر وقتش، به موقعش، وقتش برسد خودش میشود، زور نمیزند. «وَ کَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا.» یعنی هی زور میزند، هی فشار میآورند. میگوید این چیزی که من میخواهم به هر قیمتی شده من باید به این برسم. وقتش نشده، نشده، نرسیده. فقط مسائل دنیا نیست، ظاهر دنیا و کارهای فلان، نه، امور معنویاش هم همین است. فشار میآورد میگوید من باید از اولیای خدا بشوم.
من میخواهم از اولیای خدا بشوم. خب، چه کار میخواهی بکنی؟ هرکسی هم یک راهنمایی به او میکند دیگر. یکی میگوید این کار را بکن، یکی میگوید آن کار را بکن. که اینها را نمیگوییم دیگر هرکسی هم یک راهنمایی میکند. میگوید من همه را میخواهم با هم انجام بدهم. مفاتیح الجنان را برمیدارد از اول شروع میکند تا آخر. المراقبات را برمیدارد شروع میکند. نمیگوید به این این حرفها نیست. نیتت را باید خالص کنی. میگوید: «چه جوری نیتم را خالص کنم؟ همینجوری باید نیتم را خالص کنم دیگر.» نه دیگر.
نیتت را باید خالص کنی یعنی باید بفهمی که همهچیز دست خداست. این را که فهمیدی، شما میشوی از اولیای خدا دیگر، اولیای خدا که شاخ و دم ندارند که. وقتی فهمیدی قرآن چه چیز دارد به تو میگوید، همین را دارد به تو میگوید. میگوید تو هیچکارهای در این عالم، آرام بشین، آنقدر جوش و جلاَ نزن. خیال نکن تو با تلاش اضافه، زور زیادی، فشار بیشتر، آسیب رساندن به اعصابت، به جسمت، به مغزت، به همه اطرافیان میتوانی کاری را جلو بیندازی. نمیشود. جلو نمیافتد. عقب هم میافتد. خیلی عجله کنی که غذا زودتر پخته شود، شعلهاش را میکشی بالا، غذا میسوزد. خیلی عجله کنی که زودتر برسی، تختهگاز میروی، موتور میسوزانی.
حقیقت ایمان و مقام رضا
آمدیم در دنیا تا بفهمیم که نباید جوش و جلاَ بزنیم. باید دلمان آرام باشد. به خدا اعتماد کنیم. خدا همهکاره است. خدای خوبی هم هست، قابل اعتماد است. آمدیم که ایمان بیاوریم. ایمان بیاوریم یعنی آرام باشیم. دلمان شور نزند. دلت شور بزند کار جلوتر نمیافتد. دلت که شور زد یعنی یک خواستهای داری که با خواسته خدا یکی نیست. برای همین دلت دارد شور میزند. اگر خواسته تو با خواسته خدا یکی بشود، مگر خدا دلشور میزند؟ خدا که دلش شور نمیزند. شما همان را بخواهی که خدا میخواهد.
راضی به رضای خدا باش. یک کلمه میگوییم راضی باشی، مقام رضا. خیال میکنیم که میگوییم مثلاً مقام رضا، رضا یعنی چه؟ مقام رضا یعنی همین. یعنی این را بفهم. مقام رضا یک جایی نیست، یک سمتی نیست، یک عنوانی نیست، یک پستی نیست، یک مقامی نیست. یعنی فهم، یعنی شعور، یعنی معرفت. بفهم که کار دست کاردان است. هیچی دستمان نیست.
در ذهن تو الان میآید که پس ما اینجا چهکارهایم؟ میدانم چه میآید در ذهن تو. فکر نکنی نمیدانم چه میآید. میدانم چه میآید در ذهن تو که روت هم نمیشود اینجا الان بگویی. خودم میگویم. آن خدایی که به این یکذره بچه روزیاش را میدهد، اینجوری، نمیتواند به من و شما روزی بدهد؟ بیخودی، بیحساب، بیقاعده، بیضابطه، بیهمهچیز. میدانم قبول نمیکنی. سخت است، قبولش سخت است. قبولش برای شما سخت است.
تامل در رزق و قدرت پروردگار
شما خیال میکنی حتماً ما باید بریم مثلاً فرض کنید که چه کار کنیم؟ بریم کاسبی کنیم تا روزیمان برسد. کاسبی کنیم که روزیمان برسد. هرکسی هم یک مدل خیال میکند دیگر. یک عده خیال میکنند باید بروند حتماً مثلاً کشاورزی کنند که کاسبیشان خوب شود، که رزقشان زیاد شود. یک عده خیال میکنند باید بروند فرض کنید که کارگری کنند، بنایی کنند، نمیدانم یک کار دستی، یک کار بدنی انجام دهند. اینجوری که بیل بزنند، نمیدانم کلنگ بزنند تا روزیشان برسد. خب، شما یکخرده فکر کن، یکخرده نگاه کن، تماشا کن.
اینهایی که خدا دارد به اینها روزی میدهد، چگونه دارد به همه روزی میدهد؟ همه دارند میروند کاسبی میکنند روزی در میآورند؟ چرا یک حرفی میزنی؟ چرا یک فکری میکنی که خودت هم یکخرده فکر کنی، بعد باید بزنی زیرش . اینهایی که فوتبال بازی میکنند پول در میآورند. اینها کاسبی دارند؟ کاسبی کرده رفته مغازه زده، جنسی دارد میفروشد؟ خیر. دارد بازی میکند. بازی میکند پول در میآورد. از من و شما هم بیشتر پول در میآورد. ما که پول در نمیآوریم در مقابل اینها، هیچی. میگوید و میخندد و پول در میآورد.
هنرپیشهها را دیدی؟ بعضیهایشان را. مدل کارش این است. خدا هم او را برای این کار ساخته؟ نه، حالا اینگونه شده، از اول مدلش اینگونه بوده. بعد دیدند این به درد این کارمیخورد آوردندش هنرپیشه کردند. حالا میآید در تلویزیون، میگوید میخندد، پول به او میدهند. نه بیل میزند، نه نمیدانم کلنگ میزند، نه کاسبی میکند، نه مغازهای باز میکند. نه، فقط بلد است بگوید، بخندد. خودش هم غش میکند از خنده. واقعاً هم خودش میخندد، کیف میکند، اصلاً لذت میبرد از این کار.
ما خیال میکنیم همهاش باید زور بزنیم تا یک روزی به ما برسد. یک عده لذت میبرند و روزی به آنها میرسد. کیف میکند. همه اینها هم که کاسبی میکنند اینها اینگونه نیست که زور بزنند. عشق دارد میکند، کیف دارد میکند. کارش را دوست دارد. کارش را دوست دارد، روزیاش هم دارد میرسد. حالا یکی در خرید و فروش و نمیدانم تجارت و کاسبی و اینها، آنجا لذت میبرد. اگر دیدی داری زور زیادی میزنی، داری خودت را به فنا میدهی، بدان که خیال کردی روزی دست تو است. روزی دست من و شما نیست. دنیا را خدا دارد اداره میکند. برو دنبال آن کاری که دوست داری، لذت میبری از انجامش. نگو نه آخه این کار که نمیشود، نه آن که آنگونه.
خدا میداند چقدر موجودات در این عالم دارند روزی مادی، روزی دنیایی میگیرند. حیوانات. شما میروی در بیابان برهوت، هیچی نیست. نگاه میکنی میبینی یک موجوداتی دارند روی زمین راه میروند. خدایا اینها چه چیزی میخورند؟ اینها چگونه زندگی میکنند؟ غذای اینها از کجا میآید؟ هیچ کدامشان هم بیل نمیزنند، مغازه هم باز نکردهاند. کرم خاکی در خاک میلولد، زنده است، غذا می خورد، روزی میخورد. خدایی که به کرم خاکی روزی میدهد آن وقت به من و شما نمیتواند روزی بدهد؟
روزیات باشد، به تو میدهد. حضرت فرمود که روزی مثل مرگ است. از مرگ میتوانی فرار کنی؟ نمیشود. مرگت برسد، برسد، کار تمام است. روزی هم مثل مرگ است. هر کجا باشی میآید، میرود درون حلقومت. نمیتوانی نخوریاش، به خوردت میدهند.
یعنی ما پس هیچ وظیفهای نداریم؟ شما باید آدم باشی. شما باید انسان باشی. شما باید الهی باشید. درست زندگی کنی. دلت شور روزیات را نزند. کاری را که درست است انجام بده. مفید باش برای مردم، برای جامعه. هرچه روزیات باشد همان است، تقسیم شده. میرسد.
شناخت خود و رهایی از بند دنیا
علت اینکه ما افراط میکنیم، زیادهروی میکنیم و «کَانَ امره فُرُطًا.» این است که تبعیت از هوای نفسمان میکنیم. دلمان میخواهد روزیمان زیاد باشد. به روزی که خدا برایمان مقدر کرده راضی نیستیم. میگوییم نه، من… . میفرماید روزیات زیاد نمیشود اصلاً. ربطی ندارد تو بیشتر تلاش کنی، روزی اضافهتر نمیشود. خودت را خسته میکنی. روزی را خدا تقسیم کرده، تضمین کرده. هر کجا باشی مثل مرگ میآید تو را میگیرد. «ارزق رضقان رزق یطلبک و رزق تطلبه.» دو تا روزی داریم. یک روزی او است که میآید شما را میگیرد، دنبال شما میدود. هرچه فرار کنی باز هم میآید. یک روزی هم داریم که شما باید دنبالش بروی. و آن روزی آخرتی است. وظیفهای است که باید شما انجام بدهی. ببینی خدا چه میخواهد.
«يُرِيدُونَ وَجْهَهُ.» اینها نگاه میکنند ببینند خدا از اینها چه میخواهد. دیگر تمام. اینکه من چه میخواهم؟ همیشه ما حواسمان به این است که من چه میخواهم؟ خود واقعیات غیر از خواست خدا هیچی نمیخواهد. خودت، خود واقعیات. او است. خودم را چگونه بشناسم؟ بسیار درباره خودشناسی بحث کردیم. در سایت خودشناسی هست. مفصل دورههای خودشناسی را آنجا ارائه کردیم که انسان تشنه حق است نه گشنه نان. این شکمت است. شکمت خودت نیستی. نه اینکه ما گفتیم شما هم قبول کنید. اگر فهمیدی قبول میکنی. گفتیم که بفهمیم، نگفتیم که اطاعت کنید. خودشناسی است دیگر، شناخت خودت است.
خودت را پیدا کن. خدا اینها را نمیفرماید تا ما اطاعت کنیم. اینها را میفرماید که بفهمیم بعد اطاعت کنیم. حواسمان که از پروردگارمان پرت میشود یعنی غافل میشویم. یادمان میرود که ما چه میخواستیم؟ یادمان میرود که برای چه آمدیم در دنیا؟ همه حیوانات زنده هستند، همه دارند زندگی میکنند. فرق من انسان با باقی حیوانات چیست؟ منم اگر فقط زنده باشم و دنبال این باشم که زنده بمانم، زندگی کنم، یعنی همین بخورم و بخوابم، قوانین عالم حیوانات هم بر من هم حاکم میشود دیگر. و همان هم حاکم است. بالاخره خوردن، خوابیدن، شهوت، تولیدمثل اینها که دست ما نیست اصلاً، هیچیش دست ما نیست. بیخودی خودمان را داریم برای هیچی صدمه میزنیم. هیچی از دنیا دست ما نیست. بعد حیوانی ما، بدن ما، جسم ما. «أَانْتُمْ تَخْلُقُونَهُ.» خودت خلق کردی این را؟ «أمْ نَحْنُ الْخَالِقُونَ» یا ما خلقتان کردیم؟
حاکمیت اراده الهی بر هستی
قلبت که دارد میتپد در اختیار تو است؟ یا خودش دارد کار میکند؟ کبد خودش دارد کار میکند. کلیه، معده، نمیدانم لوزالمعده، عروقی که در بدن تو است، اینها همه خودش دارد کار میکند. یک دفعه نشده بیاید از شما اجازه بگیرد من این کار را کنم یا نکنم؟ خودش دارد میچرخد، میگردد، میرود. به ما کاری ندارد که. اینها که دست ما نیست اصلاً، که ما بخواهیم فکرش را کنیم. مگر حیاتت دست خودت است؟ مگر عمرت دست خودت است؟ چرا نمیخواهیم قبول کنیم که هیچی دست ما نیست؟
این چیزها هیچیش دست ما نیست. اصلش دست ما نیست، فرعش دست ما نیست. دستمان هم دست ما نیست. مغز ما یک تکانی بخورد، دستمان از کار میافتد، کج میشود. یک پارکینسون بگیریم، رعشه میگیرد. به یه جا گیر کند دستت قطع میشود. دستت هم دست خودت نیست. حالا چه توهمی در ما به وجود آمده که خیال میکنیم که همهچیز در این عالم دست ماست، ما بودیم که انقلاب کردیم، ما بودیم؟ ما بودیم انقلاب کردیم؟ وقتش رسیده بود انقلاب شد. انقلاب شدنی است، روزی رسیدنی است، بدست اوردنی نیست، انقلاب شدنی است، نه کردنی. وقتش رسیده بود، شد.
رزمندهها که خرمشهر را فتح کردند، آمدند پیش امام. امام فرمود خرمشهر را خدا آزاد کرد. خودتان را… . خیال نکنید شما کارهای هستید. خدا شما را حرکت داد که بروید و تلاش کنید و بجنگید. صریح آیه قرآن: «فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ.» آیه قرآن نازل شده به رزمندگان اسلام میگوید در صدر اسلام که در کنار پیامبر جنگیدند: «فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ» شما نبودید که جنگیدید و پیروز شدید. خدا بود «وَلَكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ.» شما را پیروز کرد.
آرامش در پرتو تدبیر آسمانی
اگر ما نفهمیم که دنیا دست کیست، بیچاره میشویم. جهنمی میشویم. یعنی چه؟ یعنی آرامشمان را از دست میدهیم. شب و روز دغدغه داریم. این را چه کارش کنم؟ آن را چه کار کنم؟ وای! اگر این طور بشود چه میشود؟ اگر آن طور بشود چه میشود؟ وای! اگر…. همهاش دغدغه، همهاش نگرانی، همهاش دلشوره. به این میگوییم جهنم. تمام انبیا و اولیای خدا آمدند که به ما بگویند آرام باش. ایمان داشته باش. «الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ.» این عالم دارد از یک جای دیگر اداره میشود. «يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ.» از آسمان دارد اداره میکند این دنیا را. از زمین و این محاسباتی که شما در دنیا دارید، اداره نمیشود. اینها همهاش، همهاش…. به درد، به درد….
بندگان خدا عمهها چه گناهی کردند که بگوییم به درد عمت میخورد. به درد عمّهات هم نمیخورد. خدا یک چشمه هایی به ما نشان داده است. حضرت ابراهیم را میاندازند تو آتش. یک آتشی درست کردند که نمیتوانند بروند نزدیک، مجبورند یک جرثقیل هم درست کنند که با آن…. ببین دیگر چه کار میکنند. چه جوری خاطرشان جمع باشد که دیگر تمام شد؟ از شر ابراهیم خلاص شدند. منجنیق. با منجنیق پرتابش کردند. نمی شده بروند جلو، آنقدر آتش درست کردند، آن آتش گلستان شده. این چه حسابی است؟ شما که خیلی دیگر مهندسی و نمیدانم درسخواندهای، بگو ببینم این چه محاسبهای است؟
آن به آن که در حال نفس کشیدن هستی دارد معجزه اتفاق میافتد. آن به آن یعنی از لحظه هم کمتر، دارد معجزه اتفاق میافتد. خدا میداند چقدر علل و عوامل در عالم دارد دست به دست میدهد تا شما یک نفس اضافه بکشی. هیچکس نمیپرسد چرا من زندهام؟ چرا من نمردم؟ چرا من هنوز دارم نفس میکشم؟ همه وقتی یک نفر میمیرد میگویند چرا مرد؟ هیچ سالی این موقعها نمیمرد، چه شد یکهو این موقعها؟ یک نفر نمیپرسد چرا این همه آدم نمیمیرند، همه زندهاند و نفس میکشند؟
دیروز زنده بودم، امروز هم زندهام. ۱۰ ساله، ۲۰ ساله، ۳۰ ساله، ۴۰ ساله، ۵۰ ساله، ۶۰ ساله، ۷۰ ساله، ۸۰ ساله، ۸۰ ساله زندهام. بابا، من خودم را نمیگویم، من که جوانم، ولی آنهایی که سنشان بالاتر است. من زندهام. همینجوری بیخودی، بیخودی ، من خودم چه کار کردم؟ محاسبه ی من بوده؟ من اصلاً نمیدانم چه عواملی دخالت دارد در اینکه من زنده بمانم. نمیدانم، خبر ندارم اصلاً، چقدر علل و عوامل در عالم باید دست به دست هم بدهد تا یک نفر ، یک نفس اضافه بکشد. حالا هر آن این نفس، شما حساب کن، یک ماه، بشود یک سال، بشود ۱۰ سال، بشود ۵۰ سال ،بشود ۷۰ سال، همهاش معجزه است. معجزه است یعنی من و شما نسبت به آن عجز داریم.
وظیفهشناسی و پرهیز از خودمحوری
ولش کن. دنیا راه خودش را میرود. دلت شور هیچی را نزند. فقط شور یک چیز را بزند و آن اینکه چرا دل من بیخودی شور میزند؟ این یک دانه را دلت شور بزند. چرا من باید دلم شور بزند؟ وقتی کار دست خداست، همه گرفتاری ما این است که خیال میکنیم ما بودیم. ما بودیم که اینکارها را کردیم ما بودیم که خرج زن و بچه را دادیم. ما بودیم که روزی را رساندیم. ما بودیم که انقلاب کردیم، ما هستیم که انقلاب را حفظ کردیم. ما هستیم که داریم… . میخواهیم دوباره انقلاب کنیم. ما هستیم که، همهاش خیال میکنیم ما هستیم. به این میگوییم هوای نفس. تبعیت از هوای نفس میکنی.
مربی الهی بود که به مردم گفت. یک عده بودند چریک مسلح. زمان انقلاب دیدند مردم دارند کشته میشوند، همینجور مردم را به رگبار می بندند. خب، این چه وضعی است؟ بریم ما بزنیم اینها را بکشیم. رفتند پیش امام، از امام اجازه بگیرند. امام اجازه نداد. گفت نه. ما که نمیخواهیم انقلاب کنیم که. به ما چه؟ خدا بخواهد بشود، میشود. نه خودمان. ما نمیخواهیم، ما نمیخواهیم انقلاب کنیم. ما که دنبال خواسته دلمان نیستیم. ما راضی هستیم به رضای خدا. ما یک وظیفهای داریم باید انجام دهیم. باید بگوییم، چقدر در طول تاریخ انقلاب ما که در قبل از انقلاب علما آمدند وظایفی که داشتند گفتند.
اینها را گرفتند، بردند، شکنجه کردند، کشتند. اینها به وظیفهشان عمل کردند. آنها هم گرفتند اینها را کشتند. وظیفهاش بود کشته بشود. وظیفهاش بود زندان برود. این انقلاب ما با صبر یعنی همراهی کردن با خدا بود. تا وقتش برسد. خدایا خودت میدانی ما که نمیخواهیم! و الا امام سال ۴۲ امام حرکت کرده بود. گفت به من چه؟ خدا نمیخواهد. من زور بیاورم، فشار بیاورم. به من چه؟ وظیفه الهیاش را عمل کرد. تبلیغ، هدایت، ارشاد. وقت هر چیزی برسد خودش انجام میشود. و شهید دادن. خوب، وقتی شما میآیی به وظیفه الهی تبلیغ و هدایت مردم عمل کنی، بالاخره یک عده دشمن پیدا میکنی. تمام انبیا را کشتند دیگر. با کم و زیادش. تمام ائمه علیهم السلام را به شهادت رساندند. غیر امام زمان علیه السلام که او هم غایب شد. و الا او را هم شهید میکردند اگر میخواست که به زور جهان را پر از عدل و داد کند. مگر زور امام زمان علیه السلام نمیرسید؟ زورش میرسید. کسی زورش به خدا میرسد؟ نمیرسد که. هزار و خردهای ساله غایب است. میگوید وقتش نشده.
همراهی با اولیای خدا و دوری از غافلان
«وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ.» واصبر. صبر کن با خدا باش. با حقیقت باش. با اولیای خدا باش. یک وقت اولیای خدا را رها نکنی بروی سراغ آنهایی که «وَ اتَّبَعَ هَوَاهُ.» از هوای نفسشان تبعیت میکنند. یک وقت زینت حیات دنیا گولت نزند. بگویی بابا اینها که چیزی نیستند. اینها که کسی نیستند. اینها که ارزش ندارند. اینها چهار تا آدم… نمیدانم… خدا رحمت کند حضرت امام را، عموی بزرگ من ما را نصیحت میکرد. انقلاب که بود می گفت که شما چه می گویید طرفداری از امام میکنید؟ میخواست کمی ما را آرام کند. مرتب میگویی فلان و اینها.
من رفتم خودم نجف امام را دیدم. یک پیرمرد لاجون، یلا قبا، یک عبا انداخته و واسه خودش میآید نماز میخواند، میرود. پیرمرد است، اصلاً جان ندارد که مثلاً بگویی یک مشت بزند، انقلاب بکند؟ ما هم خوب بچه بودیم و خیلی دیگر شور و هیجان و اینها. میخواست ما را یکخرده آرام کند. بعداً فهمیدیم که خودش جزو کسانی بوده که رفته نجف، آنجا با امام یک اسراری رد و بدل کرده از ایران. یعنی دلش برای ما میسوخت که میخواست ما آرام باشیم. خودش از ما انقلابیتر بوده. میگفت پیرمرد لاجون. یک وقت یکهو شما این را نگویی.
خدا به پیغمبر میفرماید، البته به همه ما دارد میگوید: «وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَ الْعَشِيِّ.» نگاه نکنی اینها زیور و زینت ندارند و هیبت و فلان و اینها ندارند. دستکم بگیری اینها را. «تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا.» به خاطر زینت حیات دنیا که آنوریها تجهیزات دارند، امکانات دارند، نمیدانم چی دارند و چی دارند، ناو دارند و فلان دارند. یک وقت یکهو چشمت را پُر کند، این طرف اینها که چیزی نیستند دیگر. مشتی پشم و پیله و نمیدانم یک پیرمرد لاغر و مُردنی. میگوید ما میخواهیم برویم. عجله داریم، چه کار کنیم؟ راست هم میگوید. شماها هم میخواهید بروید. من ول نمیکنم. خدا اینجا میفرماید ظاهر را نگاه نکن. قلب اینها را نگاه کن. «يَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَ الْعَشِيِّ.» هم و غم اینها حق و عدل و خداست. اینها را رها نکنی بروی دنبال پست و مقام و سمت و بگویی هان او پستش بالاتر است، معلوم میشود کارش درستتر است. «تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا.» اینجوری نیست.
اولیای خدا را رها نکنی «وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِكْرِنَا.» نروی یک وقت تبعیت کنی از آنهایی که ما دلهای اینها را از یاد خودمان خالی کردیم، غافل کردیم. «وَ اتَّبَعَ هَوَاهُ.» از هوای دلشان، خواستههای دلشان تبعیت میکنند. دلش میخواهد یک کار کند، دلش میخواهد یک کار دیگر کند. ولو کارهای خوب. ولی دلش میخواهد. چشمتان را دنیا و زینت دنیا پر نکند. به دلها نگاه کنید، ما «درون را بنگریم و حال را
نی برون را بنگریم و قال را».
خودشناسی و تدبر در قرآن – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
0 نظر ثبت شده