جلسه خودشناسی
2322

پنجشنبه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۵ - بخش دوم

تنها نسخه‌ی امر به معروف که عمومیت دارد خودشناسی است؛ هرکسی را دعوت به خودش کنی به جاست

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
50:54 / 00:00
انتشار: 1405/3/18 به‌روزرسانی: 1405/5/11
وضعیت متن این جلسه:
متن اولیه
1
بازبینی شده
2
ویراستاری و چک نهایی
3
مرحله 1 از 3: این متن نسخه‌ی اولیه‌ی پیاده‌سازی صوت جلسه است و به‌تدریج بازبینی و تکمیل می‌شود.

گفتمان خودشناسی
فایل 2322
استاد حسین نوروزی
(پنجشنبه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۵ – بخش دوم)

##خودشناسی: تنها دغدغه‌ای که خداوند انسان را برای آن خلق کرده است

یکی از نکاتی که باید به آن توجه کنیم این است که تعداد آدم‌حسابی‌ها را در ایران با آدم‌حسابی‌های دنیا مقایسه کنیم و ببینیم تعداد آدم‌حسابی‌های ایران بیشتر است یا آدم‌حسابی‌های دنیا. آدم‌حسابی هم یعنی کسی که ولی خدا باشد، الهی باشد، سرش به تنش بیارزد، اهل دنیا نباشد، یعنی هدفش آخرت باشد. کسی که هدفش آخرت باشد، خود را پیدا کرده باشد، از چیزی نترسد و فقط برای خدا حساب باز کند. به این می‌گوییم یک آدم با شخصیت و حسابی.

تعداد آدم‌حسابی‌هایی که در ایران هستند، بیشتر است یا در دنیا؟ هر کشوری را که بررسی کنیم، می‌بینیم که قابل مقایسه نیست. یعنی آدم‌های حسابی، حالا یک وقت مطلق می‌گوییم، یک وقت به‌طور نسبی می‌گوییم. آدم‌حسابی هم به‌طور نسبی آن‌هایی که آدم‌حساب‌ی‌ترند. آدم‌حسابی داریم، آدم‌حساب‌ی‌تر داریم. اگر این‌گونه طبقه‌بندی کنیم، آدم‌هایی که می‌فهمند، خیلی‌خیلی‌خیلی در ایران بیشتر از کل دنیا هستند. وقتی به این نکته توجه کنیم، آن وقت می‌فهمیم که چقدر باید قدر مردم خودمان را بدانیم.

در عین حال، آدم‌هایی که آدم‌حسابی نیستند، خیلی زیاد هستند. زیاد بودن آن‌ها نقشی در این مقایسه ندارد. این مانند باغی است که در آن درخت‌های اصیل، درجه یک، سنددار و عالی کاشته شده‌اند و همه هم بار می‌دهند. در عین حال، زیر این درخت‌ها پر از علف هرز است. شما وقتی وارد باغی می‌شوید، اگر علف هرز را نگاه کنید، می‌گویید این باغ به‌درد نمی‌خورد، چقدر علف هرز دارد. بله، در ایران علف هرز بسیار زیاد است، اما به درخت‌هایش نگاه کنید؛ درخت‌های کهنسال، سنددار، اصیل. یک دانه از این درخت‌ها گاهی اوقات به کل درخت‌های باغ‌های دیگر می‌ارزد؛ یک دانه درخت.

## شناخت درونی یا ذهنی

آن شناختی که فرمودید در بحث قبلی، حالا من نمی‌خواهم بحث لغوی کنم، ولی وقتی می‌گوییم شناخت، نمی‌دانم شاید این‌گونه تصور می‌کردیم، نمی‌دانم این‌گونه یعنی فکر می‌کردند که حالا نهایتاً ما صفات ائمه یا اسامی خدا را می‌خواهیم بررسی کنیم. اگر دنبال این باشیم که حقیقت را پیدا کنیم و متوجه شویم که حقیقت یک جور، یک حقیقت بیشتر وجود ندارد، آن موقع دیگر نمی‌گوییم که خدا را نمی‌توان شناخت یا ائمه را نمی‌توان شناخت؛ زیرا یک حقیقت وجود دارد و اگر آن را بیابیم، آن حقیقت در خودمان هم هست و همین‌طور مراکز به خارج می‌رود. بله، من می‌گویم آن اختلاف سر کلمه شناخت است، یعنی آن در وجودش نیست. یعنی شناخت را نمی‌شناسیم. داریم، نمی‌دانیم که داریم. «آن کس که بداند و نداند که بداند»؛ می‌داند، خدا را می‌شناسد، اما نمی‌داند که خدا را می‌شناسد. اینی که می‌شناسد، خداست دیگر، اسمش خداست. دنبال خدا جای دیگری می‌گردد.

مانند برادران یوسف. اخیراً شما بحثی فرمودید که «شما قدر فهمی که دارید را نمی‌دانید.» برادران یوسف، یوسف را می‌شناختند دیگر؛ وقتی رسیدند به او، خب او را دیدند، با او شام و ناهار خوردند، هم‌صحبت شدند، ولی نمی‌شناختند که این یوسف است، اسمش را نمی‌دانستند، تطبیق نمی‌دادند. به خود یوسف می‌گفتند: «بله، ما برادری داشتیم اسمش یوسف بود، گرگ این را خورد.» به خود یوسف می‌گفتند. امام صادق(ع) مثال برادران یوسف را در مورد خدا این‌گونه می‌زند و می‌فرماید که برادران یوسف، یوسف را می‌شناختند ولی نمی‌دانستند (که او یوسف است). همه ما هم خدا را می‌شناسیم. حالا می‌گویند خداشناسی ممکن نیست، ولی ممکن هست، اتفاق افتاده است، همه می‌شناسند. ما اونی هستیم که هر لحظه در حال زندگی کردن هستیم، زندگی می‌کنیم. خودمان نه آنی که در ذهنمان از خودمان فکر می‌کنیم. دقیقاً هیچ کس نیست که خودش را نشناسد، ولی نمی‌داند آنی که می‌شناسد، خودش است. دنبال خودش در ذهنش و شناخت‌های ذهنی و مفاهیم ذهنی‌اش می‌گردد. می‌خواهد ببیند که «من» را می‌گوید: «من در ذهنم بگردم ببینم من چه هستم.» در حالی که مفاهیمی که از بیرون آمده، در ذهنش با آن‌ها می‌خواهد مقایسه کند و یکی‌یکی بگوید: «این هم اینم اینم.» در حالی که خودش، خودش را می‌یابد. می‌یابد یعنی می‌شناسد.

در بحث اختلالات جنسی یا مثلاً آن‌هایی که همش تو زمانش کار می‌کنند، خب همش جنسی است. یعنی اگر کسی از ذهن خود بیرون بیاید، اصلاً امکان ندارد اختلال، انحراف، گرایش‌های مختلف جنسی. اصلاً این‌ها همش ذهنی است، تمامش ذهنی است، تمامش ذهنی است. مشکل امر به معروف و نهی از منکرهای بیجا به‌خاطر ذهنیت‌های غلط است، تمامش ذهن است. گیر کردن در چیزهایی که در ذهن است. به قول سهراب سپهری می‌گوید: «درست می‌گویند بشوی او را، نه! چشم‌ها را باید… چشم‌ها را می‌آزارمودی.» یک شعر هم دارد سهراب خیلی قشنگ اگر بگوید: «واژه را باید شست، جور دیگر باید دید. واژه باید خود باد، خود باران باشد.» یعنی باد همان ادامه است، در ارتباط با باد، نه آنی که فکر می‌کنیم باشد. می‌گوییم ذهن‌ها، منظورش همین است. ذهن‌ها را باید شست. جور دیگر باید دید. یعنی در ذهنت جور دیگر ببین.

اونی که با نگاه جنسیتی نگاه می‌کند، با نگاه شهوی نگاه می‌کند، همه چیز را شهوت می‌بیند، شهوت جنسی می‌بیند، بعد شروع می‌کند نهی از منکر. از خودش شروع می‌شود، خودش مشکل دارد. با خودش مقایسه می‌کند، با همه، همش از ذهن خودش دارد تراوش می‌کند. چون همه چیز را جنسی می‌بیند و نمی‌دانم شهوتی می‌بیند و بعد فکر می‌کند همه هم این‌جوری‌اند، فکر می‌کند همه هم عین خودشانند، بعد شروع می‌کند نهی از منکر کردن. «کافر همه را به کیش خود پندارد.» آن موقع معلوم می‌شود که وقتی برای طرف می‌گوید آقا مثلاً یک حرفی را می‌زند، می‌گوید خب باشه، چه اشکالی دارد؟ اصلاً از برخوردش و مواجهه‌اش اینکه تو می‌گویی چه اشکالی دارد، قشنگ معلوم می‌شود آن فضای دیدش چیست. این‌قدر موضوع را بزرگ کرده، این‌قدر برایش مفهوم فوق‌العاده‌ای دارد، باید حتماً آن چیزی باشد که در ذهنش باشد. با همان تصویر دارد همه چیز را تحلیل می‌کند. با همین خیلی عجیب به نظرش می‌رسد. ذهن که می‌گوییم یعنی در ذهنش هدف‌گذاری می‌کند. یک چیزی را هدف می‌گیرد. هر کسی یک چیزی را هدف قرار می‌دهد. بسته به آن ذائقه خودش دارد. بعضی شکمو هستند.

بعضی‌ها خواب‌آلو هستند. بعضی‌ها، نمی‌دانم، هر کسی یک کسی علاقه زیادی به پول دارد. بعضی‌ها همه را بعد قضاوت هم که راجع به دیگران می‌کنند، متناسب با همان هدفی است که خودشان دارند. چه لعنتی! این خانم اونی که شکموئه سفره را که فن می‌کند مثلاً ته‌دیگ را خیلی دوست دارد. به‌محض اینکه ته‌دیگ می‌آورند، فکر می‌کند همه هم ته‌دیگ دوست دارند. اول حمله می‌کند به ته‌دیگ. خودش برمی‌دارد، زیاد هم برمی‌دارد. می‌گوید تا دیگران حمله نکردند استرس می‌گیرد که بهش نرسد. بعد می‌ماند می‌بیند آره، غذا خوردن همه تمام شده، ته‌دیگ‌ها هنوز موجودند چون خب سوخته بود آخر.

این‌قدر ته‌دیگ برای خودش ارزش دارد که خودش هم نخورده، نتوانسته بخورد. همش مال ذهن است. از ذهن دارد. بچه‌ها همین‌طورند، بزرگ‌ها همین‌طورند. یعنی بزرگان بچه هستند. حرص می‌زند، می‌کشد، می‌کشد، می‌کشد. می‌گوید الان عروس، عروسی و این‌ها ممکن است یک وقت کم بیاید، بدون من هرچی اسمش هم نمی‌دانم چیست این‌هایی که می‌کشد، ولی می‌کشد همین‌طور می‌کشد. بعد کود می‌کند روی همدیگر. نمی‌تواند بخورد. یک ذره می‌خورد. همش ذهن است. یک چیزهایی را می‌کشد، فکر می‌کند همه آن‌ها این را دوست دارند، آن‌ها هم چیزهای دیگر می‌خورند. این ظرف‌ها را مثلاً می‌برند خانه. نه، حالا آن‌جوری که ببرند باز خوب است، ولی آخه می‌گفتی که آدم در آن بار دو تا احساس با هم تجربه می‌کند. از یک طرف دلش می‌خواهد بخورد، از یک طرف سیر شده، نمی‌تواند بخورد. جهنم یک مقداری از این جهنم را با این ظرف‌های یک بار مصرف جبران می‌کند، می‌ریزد در این، می‌گوید می‌برم بعداً می‌برم. آن چیزی که در ذهن ما بزرگ جلوه می‌کند، در امر به معروف و نهی از منکر هم نسبت به آن چیز امر به معروف و نهی از منکر بی‌جا می‌کند.

## دامنه و هدف امر به معروف و نهی از منکر

خیلی چون بزرگ جلوه کرده، بیش از حدش، بیش از اندازه‌اش. هر چیزی اندازه‌ای دارد دیگر. اندازه‌اش را وقتی که شما در ذهنت از دست بدهی، بیرون در عملکردت از دست می‌رود. آدم‌های شکمو بخواهند نهی از منکر کنند، واقعی هم نهی از منکر کنند‌ها، از خودشان شروع می‌کنند. اول خودشان را نهی از خوردن می‌کنند، خوردن زیادی. بعد تمام نهی از منکرهایشان همه بوی شکم می‌دهد. به همه می‌گویند پرخوری نکنید، نمی‌دانم رعایت کنید، مواظب باشید، رژیم بگیرید، این را نخور، آن را نخور. هم و غم شده نهی از خوردن و شکم و پرخوری و اسراف و نمی‌دانم چی و چی و چی. خوب است ها، اما هم و غم دیگر نباید این بشود، همه‌شان. چرا این شده؟ برای اینکه خودش شکمو است.

اونی که هم و غمش شده نهی از منکر جنسیتی، شهوی، نمی‌دانم، هم و غمش این شده. نه اینکه فقط نهی از منکر این‌جوری دارد، نه، هم و غمش شده این. این به‌خاطر مشکل خودش است. کشف می‌کند خودش خیلی مشکل داشته در این زمینه و خودش مشکل از خودش است. خیال می‌کند همه هم در این زمینه عین خودشانند و همان اندازه و همان مقدار مشکل دارند. دیگر حساب نمی‌کند دیگران ممکن است مشکلات دیگری داشته باشند. اصلاً آن‌جوری که این نگاه می‌کند، نگاه نمی‌کنند.

اونی که خیلی به پول علاقه دارد، روی خودش کار می‌کند که مثلاً مبارزه با نفسش می‌شود این که دلبستگی‌اش را به پول مثلاً کم کند و سعی می‌کند خیلی پول خرج کند و یک مقدار هم ولخرجی کند، اصلاً تا بتواند کنترل کند آن علاقه زیادش را به پول. بعد همین را برای دیگران هم تجویز می‌کند، نسخه خودش را به همه می‌دهد. در حالی که این نسخه مال خودش است. دیگران ممکن است مثل این، این‌جور علاقه به پول نداشته باشند. یکی مبارزه با نفسش این است که ولخرجی‌اش را کنترل کند. حالا ولخرجی کسی هست درست برعکس این است. همین‌طور است. مبارزه با نفس خیلی‌ها ممکن است این باشد که جلو ولخرجی‌هایشان را بگیرند.

آن‌هایی که دروغ‌گو هستند، مبارزه با دروغ‌گویی کرده‌اند، یک عمری همش، همش نسخه خودش این است، این نسخه را برای همه می‌پیچد. مبارزه با غیبت، نسخه خودش است، برای همه می‌پیچد. بعضی منبری‌ها می‌روند منبر، مثلاً فقط از غیبت می‌گوید. یک دهه می‌آید راجع به غیبت، همش غیبت. بابا ول کن دیگر، بس است دیگر. یک چیز دیگر هم بگو، دروغ هم بگو، تهمت هم بگو. از بس خودش غیبت کرده و می‌کند و دارد در درون خودش با غیبت مبارزه بکند، بعد بیاید به بقیه هم همان سر بدهد، می‌آیند توصیه می‌کنند. بعد هم می‌نشینند خودشان غیبت. بعد خود آن که حالا دیگر آن که خیلی وضعش خراب است. نهی از منکر باید از خودمان شروع بشود، ولی در عین حال نسخه خودتان نباید برای همه بپیچید.

ما هم نسخه خودمان را برای همه می‌پیچیم. هرچه نگاه می‌کنیم می‌بینیم خودمان را نمی‌شناسیم، نشناختیم. به همه هم همین را می‌گوییم. تنها چیزی که عمومیت دارد، آدم می‌تواند به همه بگوید همین است دیگر. خودتان را، بله ما هم همین کار را می‌کنیم. یک نسخه، نسخه خودمان را برای همه می‌پیچیم، می‌گوییم شما هم خودتان را نمی‌شناسید، بشناسید. شاید حاج آقا به این هم بشود بگوییم مثلاً رسیده‌اید، نذرش را برده‌اید، حالا برگشته‌اید می‌خواهید دست ما را بگیرید. حالا یا اونی که دارد مثلاً در مورد غیبت می‌گوید، شاید این مشکلی داشته، حل کرده، لذتش را کشیده، می‌خواهد بیاید به ما هم بگوید مثلاً ما را هم بکشد بالا، این ما هم برسد. تنها نسخه عمومی همین نسخه خودشناسی است. باقی نسخه‌ها عمومیت ندارد.

تنها نسخه‌ای که انبیای الهی آمدند و آن نسخه را برای همه پیچیدند، نسخه توجه دادن، تذکر دادن به خود و پیدا کردن خدای خود در درون خود. «یا ایها الذین آمَنوا عَلیکم أَنفسَکم»؛ این نسخه، نسخه عمومی و یک مشکلی است که همه دارند بلا استثنا. تا جایی که در مورد خود انبیا گفته شده که در قیامت – قیامت یعنی آن جایی که حقیقت خود ما را می‌آید – آن‌ها ناله «وا نفسا» می‌زنند. این‌قدر این نسخه عمومی شامل حال خود انبیا هم می‌شد. یعنی اگر انبیا الهی الان اینجا بودند، ما می‌خواستیم یک موعظه‌ای کنیم، آن‌ها را باید دعوت به خودشناسی می‌کردیم. این‌قدر عمومیت دارد و این‌قدر جدی و تنها دغدغه‌ای است که خدای متعال انسان را برای این دغدغه خلق کرده است.

## مراتب پیامبران و انبیا

نه امام، نه انبیا. ۱۲۴ هزار پیغمبر داشتیم دیگر. غیر از پیغمبر ما و حالا مثلاً حضرت ابراهیم(ع) و این‌ها و غیر از ائمه(ع) داریم که «علمای امتی افضل من انبیاء بنی اسرائیل.» خیلی پیغمبر آمده برای بنی، در بنی اسرائیل بوده است این پیامبران. این‌ها همه مقام پیغمبر خاتم را نداشتند. خود حضرت اسرائیل، خود حضرت یعقوب مگر مقامش در حد پیغمبر ما بود؟ خود حضرت یعقوب در مقابل پسرش سجده می‌کند. یعنی پسرش حضرت یوسف مقامش بالاتر از پدر بوده و ولایت بر حضرت یعقوب پیدا می‌کند. درجات دارد دیگر. و همه این‌ها در مقابل پیغمبر خدا، همه این‌ها در قیامت «وا نفسا» دارند. همه‌شان محتاج به پیامبر ما هستند.

حضار: من یک چیزی بگویم که وقتی که فکر کردم حالا به این اندیشه به ذهنم رسید، اینکه مثلاً هرکدام برای قوم خودشان در هر سطحی که بودند، مثلاً اگر قومشان حالا خیلی سطحشان پایین بوده، حالا آن نبی که خدا برای آن‌ها مثلاً می‌فرستد و چه می‌گوید، آن شاید مثلاً سه درجه، چهار درجه، مثال‌ها چهار درجه ایمان را داشته، ولی برای آن‌ها نصف نصف یک مربی شده که آن‌ها را از آن پایین، حالا یک نبی دیگر دسته‌ به قوم خودش درجه ایمانش بالاتر بوده، مبعوث شده. بله مثلاً، ولی این مقام نبی و رسول و این‌ها را اگر صلاح می‌دانید یک اختلافشان یا مثلاً چه‌جوری است که مثلاً مقام‌هایشان با هم متفاوت می‌شود.

اجمالاً معلوم است دیگر بالاخره یک مقاماتی هست، درجاتی هست، بالا دارد، پایین دارد دیگر. مثال واضح و روشنش هم که خدا در قرآن در مورد حضرت خضر و حضرت موسی و این‌ها مطالبی فرموده بود که حضرت خضر می‌شود معلم و مربی حضرت موسی. دو تا پیغمبرند. دو تا پیغمبر را کنار هم مقایسه می‌کند، به هم نشان می‌دهد. به ما می‌گوید این را ببین، این را هم ببین. این مربی به این است. این به این گفتیم برو پیش این چیز یاد بگیر. بعد این‌ها با همدیگر به اصطکاکی می‌خورند. بعد این به این می‌گوید که «انک لن تستطیع معی صبرا» تو نمی‌توانی طاقت نداری. بعد کار می‌رسد به یک جایی که می‌گوید «هذا فراق بینی و بینک» برو به کارت، عبو، من و تو با همدیگر دو تا پیغمبرند. بعد یکیش اولوالعزم است.

خیلی خلاصه، ما کلیشه‌ای نباید این را. در الفاظ زندگی نکنیم با کلمات و مفاهیم ذهنی. اجمالاً می‌دانیم که مراتب وجود دارد، درجات وجود دارد. اسم ببریم بگوییم این بالاتر است، این پایین‌تر است، این نمی‌دانم فلان، این بالا پایین دارد. اجمالاً می‌دانیم اونی که قطعی است که یک نسخه عمومی برای همه بشریت وجود دارد، آن هم خودشناسی است. شما هر کسی را دعوت به خودش کنی، دعوت به خدا کنی، به‌جاست. هرکس هرکجا که بود در هر پست و مقام و دنیایی، آخرتی، نسخه عمومی است. اول برای خودت این نسخه را بپیچ، بعد هم برای دیگران.

باقی نسخه‌ها دیگر حالا تا بعد ببینیم کیست، مدلش چیست، شرایطش چیست. به یکی می‌گوییم دروغ نگو، به یکی می‌گوییم غیبت نکن، به یکی می‌گوییم فرض کنید که نگاهت را رعایت کن، به یکی می‌گوییم حجابت را رعایت کن، به یکی می‌گوییم نمی‌دانم نمازت را به پا، آن را می‌گوییم روزه‌ات را، آن را می‌گوییم حج‌ات را. هر کسی دیگر متناسب با شرایط. ما این‌ها دیگر نسخه‌های عمومی نیست. کسی که چشم حقیقت‌بینش کاملاً بله، چشم این ظاهرش دیگر بسته شد. مربی می‌خواهیم که تشخیص بدهد الان چه نسخه‌ای باید بپیچد.

حضار: امر به معروف و نهی از منکر این‌ها نسخه می‌خواهند، نسخه است. کارشناس باید باشد. سقف زمانی هم دارد. بله. مثلاً یکی که از برای ما عزیز است، ولی سنی ازش گذشته. من نمی‌توانم مثلاً بگویم این مسائل را بگویم خیلی به‌هم می‌ریزد. نگوییم دلمان می‌سوزد. نمی‌دانم می‌توانم سؤال‌هایم را درست بگویم خدمت شما. مثلاً من دغدغه این عزیزم را دارم، ولی خب نمی‌توانم مثلاً این مباحث را برایش بگویم یا بخواهم بگویم خودش شروع کند دیگر، یا حالا حوصله‌اش را ندارد یا آن چیزهایی که از قبل یاد گرفته همش به‌هم می‌ریزد. سن و سالش این‌جوری می‌خواهم ببینم این مقطع زمانی دارد. ما خودمان مثلاً وقتی آشنایی شدیم چقدر دیر، چقدر مثلاً دیر فهمیدیم، دیر متوجه شدیم. هی یک چیزی پس در ذهنمان هی انگار این مقطع هی می‌آید می‌گوید دیر شد، شد، زمان از دست رفت، فلان، ولی خب باعث نمی‌شود که باز بمانیم، توقف کنیم. این مال حالا از این سن شروع می‌کنیم. ولی کسانی که دیگر یک سنی ازشان گذشته، اگر به هم مثلاً یک همیشه مطلبی را بگویند به‌هم بریزند، چی؟

امر به معروف و نهی از منکر نسخه پیچیدن است. این را اول ما بیاید در ذهنمان، این نسخه‌ای که شما می‌خواهی بپیچی برای یک کسی در روایت داریم: «إنّما هو على القوی المطاع» کسی باید نسخه بپیچد برای دیگران که از جایگاه بالا، قوی و مطاع، مورد پذیرش و قبول باشد. یعنی ازش می‌خرند این حرف را، می‌پذیرند، مورد اعتماد و مورد اطاعت. یعنی وقتی می‌گوید قبول می‌کنم، می‌پذیرم. این است که باید این نسخه را بپیچیم. دقیقاً وقتی ما فهمیدیم نسخه پیچیدن، اگر که یک کسی بیاید برای مردم همین‌طور تندتند نسخه‌هایی بگوید، من می‌دانم واقعاً هم بداند ها، ولی قوی مطاع نیست.

پذیرش ندارند ازش. اگر پذیرش هست به هم می‌ریزد، خب بریزد. دکتر آمپول می‌زند، جراحی می‌کند، به هم می‌ریزد. قلب و این‌هایی که عمل می‌کنند، سینه را می‌شکافند. با فرز می‌آورند این جناق سینه را، فرز می‌گذارند دیگر. جناق سینه را می‌برند که این سینه را بازش کنند، بعد دوباره این را به همدیگر می‌چسبانند که این جوش بخورد. چقدر طول می‌کشد بعدش؟ چقدر زجر می‌کشد؟ چقدر اذیت می‌شود؟ چقدر نمی‌دانم چی؟ چقدر انواع و اقسام جراحی‌های مختلف که این تمام باید بشکافند این چی کنند، چی می‌گویند چی بگذارند، نمی‌دانم. چقدر اذیت می‌شود طرف. ولی ازش می‌خواهند، قبول می‌کنند. می‌گویند عیب ندارد. شما صلاحیت داری که این کار را بکنی.

قوی و مطاع هستی، بگو. هرچه شد، شد. ولش کن دیگر، دیگر نگران نتیجه‌اش نباش. درست است، دردش می‌آید، درد می‌گیرد، اذیت می‌شود، سنش هم بالاست، ولی خب بالاخره بفهمد و این را باید حساب کرد، اصلاح بشود و نقایصش برطرف بشود و بمیرد، بهتر است یا نفهمد، نفهم و با وجود آن همه عیب و نقص به ملاقات خدا برود، بهتر است؟ اول و آخرش که ما داریم می‌رویم، همه‌مان داریم می‌رویم دیگر. بفهمیم و برویم بهتر است یا نفهمیم و برویم؟

از خودمان هم شروع کنیم. ما خودمان بفهمیم برویم بهتر است یا نفهمیم برویم بهتر است؟ پس به استقبال فهم برویم، گرچه وقتی می‌رویم و یک چیزهایی به ما می‌گویند و می‌فهمیم، به‌هم می‌ریزیم. باشد، یاد نداریم. یک مدت به‌هم می‌ریزیم، بعد بالاخره درست می‌شود. حالا یک‌خرده خوابت مثلاً به‌هم می‌ریزد، یک مقدار نمی‌دانم خوراکت به‌هم می‌ریزد. معده‌ات به‌هم می‌ریزد. یک‌خرده سردرد می‌گیری. یک‌خرده فشارت می‌رود بالا. یک‌خرده فشارت می‌آید پایین. همین چیزهاست. به‌هم‌ریختن‌ها همین است دیگر نتیجه‌اش. ولی فهمیدی ها. قدر فهم را بدان. این‌ها مهم نیست. خب بعداً قرص فشار می‌خوری. قرص سردرد می‌خوری. قرص دل‌درد می‌خوری. قرص نمی‌دانم چی می‌خوری. این‌ها را همه یکی‌یکی این‌ها را درستش می‌کند، می‌رود به کارش.

چقدر این مراحل را طی کردی تا الان؟ کوه آن سردردها، کوه آن دل‌دردها، کوه آن نمی‌دانم بی‌خوابی‌ها، کوه همش تمام شد دیگر. خوابیدی، تمام شد. یک موقعی یک جاهایی مجبور شدی یک کارهایی کنی که نخوابی، نتوانستی بخوابی، نرسیدی بخوابی. خب الان خودشناسی حاج آقا آدم یک درد بله. «چو ایزد حکمت ببندد دری، به رحمت بگشاید در دیگری.» خیلی از دردهای دیگر هم برطرف می‌شود. شما فقط نگاه نکن که این الان بفهمد مثلاً حالش بد می‌شود، مریض می‌شود، بهش فشار می‌آید. یک فشارهای دیگر هم جای دیگر از روش برداشته می‌شود. این را هم ببین.

##جایگاه اخلاص در عصمت
اونی که نمی‌فهمد، همین الان در جهنم است. وقتی فهمید، بدنش یک مقدار فشار می‌آید بهش، به اعصابش فشار می‌آید. ولی خودش می‌رود در بهشت، خودش که رفت در بهشت، اعصابش هم خوب می‌شود بعداً، بدنش هم درمان می‌شود، بیماری‌هایش هم حل می‌شود. منتها «انما هو على القوی المطاع» باید ازت پذیرش داشته باشد. یک جمله‌ای گفته بود، گفته بود که آنی که تو من در مرحله وحی اشتباه نمی‌کنم، ولی در مرحله عمل مبرا از اشتباه نیستم. بعد این را با این جمله که می‌گوییم در دنیا دنبال چهار تا چیز نباش که عالمی که حالا به علمش صد درصد عمل کند یا مثلاً عملی که بی‌ریا باشد و بله، غذایی که حلال باشد و حالا دوستی که بی‌ریا. حالا می‌خواهیم بگوییم دنیا ظرفیت این را ندارد، در رفتار درست هم حالا از سر بزند. من یک توضیح بهش دادم و از نیت مهم است. من گفتم خود از زبان شما ببینید وقتی می‌گوییم که ۱۴ معصوم این‌ها عصمت دارند، در حقیقت ما باید بگوییم که این‌ها اخلاص دارند. مخلصند. مخلصند، نه، مخلصند. انسانی که مخلص است، اخلاص دارد، هر کاری کند درست است. می‌شود عصمت.

عصمت دارد یعنی هر کاری کند درست است، ولو ما به نظرمان بیاید خطا، اشتباه، اصلاً خطا کرده دیگر. بالاتر از این که نیست. خودش هم بگوید اشتباه، خودش هم بگوید من اشتباه کردم. درست اشتباه کرده. باید آن اشتباه، باید آن اشتباه می‌کرد. درست اشتباه کرده. حضرت علی(ع) فرمود: «من گول بابایت را خوردم. من فکر کردم تو هم مثل بابایت آدم خوبی هستی. برای فلان منصب نصب کردم، حالا گزارش آمده که تو خرابکاری کردی. گول بابایت را خوردم.» خود حضرت می‌گوید گول خوردم، اشتباه کردم، ولی معصوم است. منافاتی با عصمتش ندارد. بفهمیم از کجا دارد عصمت می‌آید، مسئله حل می‌شود. از اخلاص. شیطانی نیست. یک خطاهای ما می‌کنیم، شیطانی. یک خطاهای می‌کنیم، الهی. تو دو تا را بفهمیم فرق دارد. با حال دنیا ظرفیت این را ندارد. دنیا ظرفیت این را ندارد که همه چیزش با مقیاس دنیایی خوب در بیاید از خدا. این یک بحث مسلم است دیگر. مقیاس ذهنی، مقیاس ذهنی ما یعنی از نظر ما همه چی شروع حساب باشد، نه. خود کارهای خدا بی‌حساب است. به غیر حساب است. پاداش هم که می‌دهد به غیر حساب می‌دهد. خودش می‌گوید، خودش می‌گوید من کارهایم حساب خدا ندارد.

معنایش این نیست که خدا اخلاص ندارد. می‌گوید روزی می‌دهم به غیر حساب. خب چه کاری است؟ به آن بیشتر می‌دهد، به این کمتر می‌دهد. می‌گوید به تو هم ربطی ندارد، به غیر حساب داده‌ام. دلم می‌خواهد بدهم. ببخشید خدا کافر می‌شود. آره، ما معنای عصمت را اگر نفهمیم، خرابکاری درست می‌کنیم. خیلی خرابکاری می‌شود.

بله، به غیر حساب ماست. به غیر حساب ما یعنی آن محاسبه ذهنی در مقایسه دنیا نه نگاه آخرت‌بین الهی. آن آن نیست. این را می‌گوید.

حضار: یک نفر گفته بود یک وقت است که می‌فهمیم یعنی تو بهشتی، یعنی حالا آن روح انگار در بهشت است، ولی این روان در واقع حالا در جهنم است. این این فاصله یعنی می‌فهمیم که یک وقت‌ها خودمان در بهشتیم، ولی روان در جهنم است. این‌ها گاهی جا می‌مانند انگار به هم نمی‌رسند. این فاصله با زمان درست می‌شود؟ روان منظورت اعصاب است؟

مانند کسی که روزه است. خودش در بهشت است. برای خدا روزه گرفته. اما به شکمش دارد فشار می‌آید. ضعف و بی‌حالی به بدنش مستولی شده و جنازه شده، افتاده. بی‌حال، بی‌رمق.

حضار: یعنی اگر کسی در ذهن باشد، خب در واقعیت نیست دیگر.

بله دیگر. جسم می‌بینی‌اش، اعصاب هم مربوط به جسم است. حالا مهم نیست دنیا چه‌جوری می‌گردد. مهم این است که خودت در رضایت و آرامشی. بخواهیم تشبیه کنیم مثل این می‌مانیم که شما می‌روی در یک باغ خیلی باصفا، خیلی عالی، درجه یک، بهترین جا. شما وقتی در این جاهای باصفا و عالی هستی، هرچی باشد، هر مدلی باشد، هرجور باشد، دیگر شما در جای خوبی هستی دیگر. هرچی می‌خواهد بشود، بشود. بخوابی، راه بروی، بخوری، نخوری، بهترین جاهاست. یک جایی هستی که دلت می‌خواست باشی. راه اونی را که می‌خواستی بهش رسیدی. یک چیزهای دیگر هم باب میلت بود، بود، نبود نمی‌خواستی. یک ورزشکار که مثلاً بدن‌سازی می‌کند، خیلی سخت است. این‌قدر باید غذاهایشان را کنترل کنند. یکی می‌گفتش: «من ۱۰ سال است که تولدهای خودم مثلاً برایم تولد گرفتند، یک ذره از یک کیک تولد خودم مثلاً نخوردم.» چون می‌خواست چربی بدنش الان مثلاً به صفر خیلی کم به خودش بدهد.

خب، او دارد از این ساخته شدن بدنش لذتش را می‌برد. حالا آن سختی‌های ورزش و درد عضلانی و نخوردن و این‌ها در کنارش هست دیگر. در همان دردها یک لذتی است. آن لذت اینکه دارد می‌فهمد که این دردها دارد باعث می‌شود این عضلات ساخته شود، قوی‌تر شود. این‌ها خیلی مثال‌های مثلاً موسیقی برنامه که دردهای جسمی را یا حتی عصبی را بتوانیم در کنار آن هدفی که داریم حذفش بکنیم. ببینیم مثلاً این خیلی وقت‌ها همراه تو داری یک هدف مهم‌تری داری، داری به آن می‌رسی. دردش را هم تحمل می‌کنی. بعد کم‌کم آن دردها تبدیل به لذت می‌شود. مسئله مسئله آرامش و رضایت ما در رسیدن به خواسته‌مان است. به همین راحتی چه می‌خواهی؟ اگر آنی را که می‌خواهی بهش رسیدی، تمام شد دیگر. خیلی اتفاقات ناگواری دارد در زندگیت می‌افتد، بیاید.

به من چه؟ من اونی را که می‌خواستم بهش رسیدم. آرامش دارم. رضایت دارم. آرامش دارم. رضایت دارم. یعنی به اونی که می‌خواستم رسیدم. اگر آرامش و رضایت ندارم یعنی به اونی که می‌خواستم نرسیدم. این دو تا را مساوی هم قرار بدهید. اونی را که می‌خواستی چی بوده؟ که نرسیدی. می‌شود کسی خدا را بخواهد بهش نرسد؟ نمی‌شود. می‌شود غیر خدا را بخواهد بهش نرسد؟ می‌شود. شده. می‌شود. خواهد شد. اصلاً قرار بر همین است که غیر خدا را بخواهی نشود، نرسی. و آرامش پیدا نکنی اگر هم بشود و برسی موقتی باشد، مسکن باشد، مقطعی گذراست، تمام می‌شود، فانی است. این خلاصه کل زندگی انسان است. چه می‌خواهی؟ آرامش ما و رضایت ما و بهشت ما در رسیدن به خواسته‌مان است.

خب حالا بگو چه می‌خواهی؟ این خیلی سؤال مهمی است. هر کسی باید از خودش بپرسد که من چه می‌خواهم؟ هر خواسته‌ای را بگی می‌گویم خب بعدش چه می‌خواهی؟ بعدش چه می‌خواهی؟ تا می‌رسد به اینکه می‌گویم آخرش چه می‌خواهی؟ آخرش را بگو. می‌شود آخرت. از آخرتت خبر بده. آخرین خواسته‌ای که بهش می‌رسی که دیدی می‌گویی من اگر به آن برسم دیگر هیچی نمی‌خواهم. من فقط آن را می‌خواهم. که اگر به آن برسم دیگر آرامش مطلق است. رضایت کامل است. آن را بگو.

حضار: ممکن است یک موقع هم آدم فکر کند رسیده، ولی نرسیده باشد. مثلاً نشانه فکری تو جهنم است.

بله. علامتش این است که نشانه فکری نداریم. دیگر آزادی. فکر نمی‌کنید. تعطیل. آره. می‌ماند که آدم می‌گوید هرکه از پل بگذرد، خنده‌ام می‌آید. وقتی که از پل هم گذشتید، دیگر تمام شد. یک خنده دیگر. به خواسته‌ای که داشتی رسیدی. خیلی از خواسته‌های دیگری وجود دارد که که من بهش نرسیدم. ولی خواسته من نبوده ها. من به خواسته خودم رسیدم. آن خواسته‌های دیگر که بهش نرسیدم خیلی در زندگی فشار آورده به خیلی قسمت‌های دیگر من که ربطی به من ندارد.

خب باشد به من چه؟ من یک خواسته‌ای داشتم، به خواسته‌ای که داشتم رسیدم. چه می‌خواهید؟ این مهم است. چه ات؟ این مهم است. چه یعنی چه خواسته‌ای داری؟ این مهم است. سؤال مهم است. چه‌جوری مطرح شود؟ با چه لفظی؟ حتی بله، با چه لحنی؟ آره. خیلی مهم است. تمام انبیای الهی آمدند به ما بگویند: «چه مرگتان است؟ چه می‌خواهید؟» همین. از خدا آمدی، به سوی خدا برمی‌گردی. دیگر چه مرگت است؟ دیگر بیشتر از این، بهتر از این، قشنگ‌تر از این. خدایی هستی. دیگر بیشتر از خدا چه می‌خواهید؟ همین. توهم زدی، واقع‌بین باش.

این سؤالات خیلی قشنگ است که آن آخرین چیزی که می‌خواهی حاضر همه چیزهای دیگر که می‌خواستی را هزینه می‌کنی برای آن. بله. این خیلی جامع است. این یک دانه را پیدا کن. یک خواسته بیشتر نداری. آن را هم داری. پیشت است. همراهت است. پیشت بوده. بعد هم پیشش هستی، می‌رسی. یک توهمی این وسط پیدا می‌شود برایت، توهم جدایی. این توهم را ازش بیایی بیرون، تمام می‌شود. و آن این است که از این توهم جدایی بیایی بیرون. «و صلی الله علی محمد و آل محمد»

0
9
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده