گفتمان خودشناسی
فایل 2323
استاد حسین نوروزی
( ۱۴۰۵)
##تفاوت عقل و عشق
ما باید گاهی اوقات از بیرون به خودمان نگاه کنیم و ببینیم که دیگران چه برداشتی از ما دارند. ممکن است عقلی که ما از آن صحبت میکنیم، از نظر دیگران بیعقلی به نظر برسد. این نگاه بسیار مهم است؛ به همین دلیل است که گاهی اوقات عقل و عشق را در تقابل با هم میدانند. میگویند: «عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید.»
در نگاه ما، عقل و عشق لزوماً در تقابل نیستند. اگر از بیرون به عقایدی که ما داریم نگاه کنید، میبینید که همگی معقول هستند. معقول یعنی چه؟ یعنی وجدانی. کسی که انسان را میشناسد، هر آنچه در مورد فضائل و کمالات انسانی گفته میشود که میتواند به آن دست یابد، میپذیرد و حتی آن را کم میشمارد و خواهان کمالات بیشتری است. ائمه فرمودهاند: «نزلونا عن الربوبیه و قولوا فینا فی فضلنا ما شئتم.» (ما را از مقام ربوبیت پایین بیاورید و در مورد فضیلت ما هرچه میخواهید بگویید.) از نگاه ما که نام عقل فطری، عقل وجدانی و خودشناسی را بر آن میگذاریم، همه اینها درست است.
اما کسانی که عقل را به گونهای دیگر معنا میکنند و عقل وجدانی ندارند، بلکه عقل ذهنی و علم حصولی دارند، از نگاه آنها این فضائلی که برای انسان بیان میشود، نشاندهنده عدم تعقل است. آنها میگویند: «شما که زیارت جامعه کبیره را میخوانید، فرازهای خطاب به معصومین آنقدر بالاست که اگر به کسانی که با مباحث خودشناسی، وجدانی و عقل فطری آشنایی ندارند بگویید، میگویند: «ساقیات که بوده؟» این نکتهای بسیار مهم است. چقدر خوب است که در نزد اهل عقل ذهنی حصولی، تنبیهی ایجاد شود که گروهی هستند که مستاند و سخنانی از سر مستی میگویند؛ شرابی نوشیدهاند که غیر از این شراب ظاهری، مادی و جسمانی است و ساقیای دارند که غیر از این ساقیهای ظاهری شراب مادی است. همانگونه که وقتی کسی از نظر مادی مست میشود، حرفهایی میزند که دیگران درک نمیکنند و میگویند: «چه میگوید؟ پرتوپلا میگوید.» کسی هم که مستی معنوی دارد و ساقی الهی و شراب طهور بهشتی نوشیده، حرفهایی میزند که عموم مردم و عقلا نمیتوانند درک کنند.
آنها او را متهم میکنند که «چه میگوید اینها؟» و از نگاه خودشان درست میگویند. میگویند: «او از آن معنایی که در ذهن ما از عقل است، عقل ندارد.» و راست میگویند. او از آن سطح عقل عبور کرده و به فطرت و وجدان خود متصل شده است. او حرفهایی میزند که با عقل آنها جور در نمیآید. اگر به این دو قسم عقل توجه کنیم و حواسمان باشد که عقل ما با عقل دیگران فرق دارد، باید ابتدا عقل آنها را با عقل خودمان یکی کنیم و بگوییم: «اول به این عقلی که ما میگوییم توجه کن، بعد نتایجش را به تو میگوییم.»
### برداشتهای متفاوت از معارف دینی
بسیاری از دانشمندان، علما و بزرگان، زیارت جامعه کبیره را غلو میدانند. میگویند: «اینها غلو، افراط و زیادهروی است.» این تفکر هم در میان روشنفکران و هم در میان حوزویها و علما وجود دارد. حتی ممکن است کسی مانند شیخ صدوق رحمهالله علیه نتواند این مطالب را قبول کند و آنها را متهم به غلو کند و بگوید: «اینهایی که درباره ائمه این حرفها را میزنند، غالی هستند.» در جایی از همین تعابیر استفاده میشود.
این مسئله تا آنجا پیش میرود که میگویند: «اصلاً چیزی به نام عشق در فرهنگ دینی شیعی وجود ندارد.» و کار به جایی میرسد که تعابیر عرفایی مانند حافظ و مولوی راجع به می، ساقی، مستی، جام و شراب را نمیتوانند درک کنند. آنها نمیتوانند بفهمند که همانطور که اینها جنبه مادی دارند، جنبه معنوی هم دارند. همه چیز همینطور است: مادی دارد، معنوی هم دارد. چرا مثلاً حافظ را بدگویی میکنند؟ حرفهایی که میزند: «ساقی آب بده، جامی زآن شراب، ساقی جام شراب»، اینها بد است؟ اینها زشت است؟
تفاوت در درک فضائل ائمه
واقعاً همینطور است؛ یعنی اگر شما فضائل امیرالمؤمنین را برای کسانی که با این عقل آشنایی ندارند بیان کنید، میگویند: «آقا، ساقیات را عوض کن! از کی جنس میگیری؟ به کدام پارک رفتی؟» ما به خودمان نگاه نمیکنیم. اینها را میفهمیم، میپذیریم، قبول میکنیم، صفا میکنیم، عشق میکنیم، لذت میبریم. الان من کلمه «عشق میکنیم» را به کار بردم. بله، عشق میکنیم. اما عدهای دشمن این کلمه هستند.
خداوند آقای ضیابادی را رحمت کند. ایشان یک یا دو جلسه سرما خورده بود و حالش خوب نبود. جمعهها که جلسه داشت و جلساتش سیار بود، نتوانست بیاید. حالش خراب بود و از من خواستند که جای ایشان منبر بروم و مجلس را اداره کنم. حرفهای ما هم معلوم است که چه میگوییم. حدیثی را شروع به خواندن کردیم و فراز اولش را کمی توضیح دادیم و باز کردیم و به فرازهای دیگرش نرسیدیم. همان اول به فطرت و توحید و عشق رفتیم. بعد از منبر، یکی از همان پیرمردهایی که میآمد، آمد و گفت: «این عشق چیست که شما میگویید عشق؟» در حالی که توضیح داده بودیم. گفت: «هیچ جا در روایات کلمه عشق نیامده است.» ما گفتیم: «اولاً لازم نیست آمده باشد، ثانیاً آمده است.» گفت: «این فطرت چیست که هی شما میگویی فطرت؟» به فطرت گیر داد. تفکراتی اینگونه داریم. او ملا بود، از تیپهای تفکیکی. گفتم: «فطرت با فطرت توحیدی و اینها چیست؟» گفتم: «آقا، روایت اصول کافی است.» چون اینها را باید با نقلیات مخاطب قرار داد؛ عقل عقلی که سرشان نمیشود.
ما حالا توقع داریم مردمی که عقلشان در چشمشان و در ذهنشان است، خدا را بشناسند، امیرالمؤمنین را بشناسند. چگونه میخواهد امیرالمؤمنین را بشناسد؟ او را با همان عقلی میشناسد که از محدوده ذهن بالاتر نمیرود؛ یعنی علم حصولی. خدا را میخواهد با چه بشناسد؟ با ذهنش. آنچه هم که در ذهن میآید، مخلوق ذهن ماست. خدا نیست، امیرالمؤمنین نیست.
### ذهن، ابزار شناخت حقیقت نیست
ذهن ابزار شناخت نیست. شما با ذهنت هیچ چیزی را نمیتوانی بشناسی. ذات هیچ چیزی را نمیتوانی درک کنی. غیر از خود ذهن، هیچ چیز دیگری را نمیتوانی ذاتاً درک کنی. ذهن محل تصورات و مفاهیم است. حقایق که مفهوم نیستند، عنوان نیستند. شما حقیقت یک پشه را هم نمیتوانی با ذهنت درک کنی. آنچه شما با ذهنت از یک پشه تصور میکنی، یک تصور، یک تصویر، یک عکس، یک فیلم است؛ پشه نیست. وگرنه مرتب باید ذهنت را نیش بزند و مرتب باید ذهنت را بخارانی. تا بشر را تصور میکنی، ذهنت خارش بگیرد. حالا کجاست ذهنش که بخاراند؟ اینها به این حرفها فکر نمیکنند. ذات بشر را نمیتوانی درک کنی. بعد میخواهی ذات خدا را با ذهنت درک کنی؟ «ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست؛ عرض خود میبری و زحمت ما میداری.»
بسیاری میآمدند و درباره خدا سؤال میکردند، میخواستند خداشناسی کنند و ما خدا را ذهنی برایشان اثبات کنیم. چقدر از ما انرژی گرفتند و چقدر نفس زدیم، اما فایدهای نداشت. راهش این نیست. اصلاً ذهن ابزار شناخت نیست. راه شناخت ذهن نیست. این یکی از اشتباهاتی است که بسیاری از علما مرتکب شدهاند که میگویند راه شناخت دو تاست. دو تا نیست؛ اصلاً راه ذهنی راه نیست و شناختی در کار نیست. تصور یک شیء، همان شیء نیست. این از باب مسامحه است. وقتی در آینه نگاه میکنی، میگویند: «چه را نگاه میکنی؟» میگویی: «خودم را.» واقعاً خودت را در آینه نگاه میکنی؟ اینی که در آینه افتاده، خودت هستی؟ خب اگر خودت هستی، مثلاً حالا خودت هم که میگوییم تازه، نه آن خود واقعیها، همان خود مرکبت؛ شما برو جلو آینه بایست، شام را بگذارند دهن آینه، میگویند: «بخور.» میگویند: «دادیم به تو خوردیم.» که بابا من نخوردم. من شام نخوردم امشب. میگویند: «مگر نگفتی خودم در آینه؟ اونی که در آینه است خودم هستم؟» خب ما هم شام را دادیم به او. میگوید: «نه، من حالا این را چیزی گفتم.» خودم را که گفتم که بیخواهم، اینجوری یک چیزی پروندم، مسامحه کردم. وگرنه خودم نیستم که. خداشناسیهای ما هم همینطور است. خدا نیست. حالا گفتیم یک چیزی، خدا خدا را اثبات کردم، که خدا نبود که. امامشناسیهای ما هم همینطور است. بعد خیال میکنیم ما امیرالمؤمنین را شناختیم.
### معرفت نفس و شناخت حقایق
کسی که منهای ذهنش با حقیقت امیرالمؤمنین وحدت پیدا میکند، حال بگو یعنی چه؟ نمیفهمد، همین را هم میخواهد ذهنی تصور کند. با حقیقت امیرالمؤمنین یکی میشود. به همان مقدار شناخت نسبت به امیرالمؤمنین پیدا کرده است. اگر از درون خودت و فطرت خودت و وجدان و یافتههای وجودی خودت توانستی با حقیقت امیرالمؤمنین و ذات حضرت ارتباط برقرار کنی، حضرت را شناختی. اما اگر تمام ارتباط و شناختت محدود به ذهن و اطلاعاتی است که در ذهنت ریخته شده، شناختی از امیرالمؤمنین پیدا نکردهای. اینجاست که این جمله معنا میشود: «کسی که خودش را نمیشناسد، یعنی وجدان یافته؛ چون شناخت خود وجدانی است.»
«کسی که خودش را نمیشناسد، چگونه دیگری را میشناسد؟ چگونه پروردگارش را میشناسد؟» روایاتش را ببینید: «من لم یعرف نفسه لم یعرف ربه.» (هر که خود را نشناخت، پروردگارش را نشناخت.) اصلاً دیگر چه چیزی را میتواند بشناسد؟ کسی که خودش را نمیشناسد، هیچ چیزی را نمیشناسد. بابا دانشمند است، درسخوانده است، عالم است، ملا است، آیتالله است، مرجع تقلید است، چقدر کارشناس، متخصص، فوق تخصص، دکترا، پروفسور است، اما از حقیقت خالی است. پُر که هیچ، نصفه هم نیست، خالیِ خالی است. هیچ از حقیقت بهره ندارد. اگر خودش را نشناسد. «فإن الجاهل بمعرفه نفسه جاهل بکل شیء.» (کسی که به معرفت نفس جاهل است، به همه چیز جاهل است.)
تنها راه شناخت، یک راه بیشتر نیست؛ آن هم معرفتالنفس است. حالا شما این را بگو. اولاً اگر کسی فهمید چه میگوید، اصلاً چه میگوید؟ یک روایت دو روایت نداریم که حالا بحث روایت هم اصلاً نیست، بحث نقلی نیست، بحث فهمیدنی وجدانی است. کسی که خودش را نمیشناسد، چشمش بسته است، کور است. کسی که کور است، راجع به هر چیزی هر چیزی را باید دید تا بتوانی بگویی. وقتی چشمت بسته است، خب نمیبینی. چه میخواهی بگویی؟ هر چه بگویی، دریوری گفتی، بیخود گفتی، رجم بالغیب است. غیب که گفتن ندارد. مشاهده است که گفتنی است. غیب تا وقتی غیب است که شما نمیتوانی چیزی بگویی. رجم بالغیب، همینجوری یک چیزی پراندن است. دیدی، میبینی، بگو.
اینکه میگویند غیبگویی کن، معنایش این نیست که برای تو هم غیب است. حالا بگو. چیزی که برایت غیب است، بگو. نه. یعنی برای ما غیب است. برای تو غیب نیست، مشهود است، میبینی. آنی را که برای ما غیب است، غیبگویی کن. پیغمبر، پیامبر خدا وقتی میخواست دعوتش را علنی کند، رفت روی تپهای و مردم هم پایین تپه تجمع کرده بودند. روی تپه ایستاد و به مردم گفت: «اگر من به شما بگویم پشت این تپه چه خبر است، چه اتفاقی دارد میافتد، چی هست، چی نیست، از من قبول میکنید؟» گفتند: «بله، ما تو را صادق میدانیم، امین میدانیم. تو اگر خبر بدهی، چرا؟» چون در جایی ایستادهای که پشت تپه را هم داری میبینی. ما در جایی ایستادهایم که پشت تپه را نمیبینیم. پایین هستیم، در دامنه تپهایم. تو بالای تپه ایستادهای، پشت آن را میبینی. برای اینها غیب است، ولی برای کسی که آن بالا ایستاده و دارد میبیند، دیگر غیب نیست.
میگویند: «کسی رفته آن طرف دنیا برگردد خبر بدهد.» شما این را به هر کسی بگویی، میگوید: «نه، لازم نیست برود. نه، نرفته، کسی نرفته.» بعد میخواهند مثال هم بزنند که بگویند نهاد عقیدتاً، میگویند: «بله، بعضیها رفتهاند.» میگویند: «اینهایی که مرگ پس از مرگ، زندگی پس از زندگی، همین در اینها در حالت چی و فلان و اینها کما رفته، بعد آنجا رفته یک چیزهایی دیده برگشته.» اصلاً این نیست، این مدلی نیست. تا تهش رفته. این همین اول کار است. میرود توی دالون و میرود توی نمیدانم چیچی و فلان و اینها. این خواب است، این در حد اول مراحل برزخ است. تا تهش و پیغمبر خدا رفته، یک جایی ایستاده، همه را دارد میبیند. به معراج رفته. چرا میگویی نرفته؟ بله که رفته. اگر نرفته باشد و بگوید، بیخود میگوید. گوش نده به حرف کسی که نرفته، ندیده و دارد میگوید. توجه نکن.
### عالِم و جاهل از دیدگاه حقیقت علم
الان عالم به کسی میگویند که کارشناس کار ذهنی کرده. فعالیتهای فکری انجام داده. به اینها میگویند عالم، علما. در حالی که حقیقت علم که اینها نیست. حقیقت علم آن نیست که از خودشناسی نشئت گرفته. کسی که خودش را نشناخت، هیچ چیزی را نشناخت. ساخته، ولو پرفسور باشد، هیچ چیزی ندارد. خالیِ خالی است. اگر خودش را شناخته باشد، بیسواد باشد، پُرِ پُر است، همه چیز دارد. پیغمبر خدا سواد نداشت. نه مهندس بود، نه دکتر بود، نه نمیدانم پروفسور بود. پیغمبر بود؛ یعنی چشمش باز بود، میدید و میگفت. پیامبران الهی، اولیای خدا، ائمه طاهرین صلواتالله علیهم اجمعین، اینها منتخب الهی هستند که چه کار کنند؟ که خبر بدهند. تمام. یک خبری را به ما بدهند و بگویند: «ما داریم میبینیم. دیگر لازم نیست شما ببینید.» سرتان در آخور خودتان باشد. من به شما میگویم چطور در این آخور بخورید. مدل خوردن، مدل خوابیدن، مدل زندگی کردن را من به شما میگویم. سبک زندگی را به شما یاد میدهم. من دارم میبینم. خوب دقت کنید ببینید چه میگویم. لازم نیست شما ببینید که خب من که دارم میبینم. من بالای تپهام. آنور تپه را میبینم. آخرت را میبینم. برزخ را میبینم. قیامت را میبینم. به معراج رفتهام. نمیخواهد دیگر شماها ببینید. من میبینم و به شما میگویم. میگویم که هست، همین. یک خبرهایی هست. در دنیا اینجوری زندگی کنید که من میگویم. همین. اسمش هم فقه است. یک قوانینی را میآورم. بر اساس آن قوانین، شما امور دنیای خودتان را اداره کنید. میخواهی بخوری، خب من به تو میگویم چی بخور، چی نخور. چی حلال است، چی حرام است. سبک زندگی را به تو میگویم، چگونه زندگی کردن را. دیگر چه میخواهی دیگر؟
همین را میخواهی شما؟ شما انتظارت از پیغمبر خدا همین است؟ پس بخور آب خودت را بخور، زنده بمان و راحت باش. میخواستی در دنیا درست زندگی کنی دیگر. خوب است دیگر. این دیگر. بر اساس قانون صحیح و سبک زندگی دینی، اسلامی، صحیح، زندگی کردی دیگر. بعد هم میمیری دیگر. دنیا که نمیماند که نتیجه و پاداش درست زندگی کردن تو را ببینی. یک مدت محدودی حالا درست زندگی میکنی. نهایتاً یک آثاری دارد دیگر. آدم یک مدل زندگی که میکند، یک نتایجی دارد، یک آثاری دارد، محدود به همان زندگی دنیایش است. به پول میرسد، به خانه میرسد، به همسر میرسد، به فرزند میرسد، به پست میرسد، به مقام میرسد، یک لذتهایی میبرد، نمیبرد، هرچه هست همین است دیگر. تمام میشود. بعد هم میمیرد دیگر. این است. زندگی انسان این است. تعریف شما از انسان و زندگی انسان و هدف از خلقت انسان این است. با کی صحبت میکنیم؟ با متدینان، با علمای دینی که این تفکر و این عقیده را دارند. با کفار آنها فعلاً کاری نداریم.
### انحراف در امامشناسی و خداشناسی
میگویند: «ما را چه به پیغمبر خدا؟ ما را چه به امیرالمؤمنین؟» ما کجا، امیرالمؤمنین کجا؟ امیرالمؤمنین کجا، ما کجا؟ ربطی به هم نداریم. او میبیند، ما به ما میگوید، ما هم عمل میکنیم. تمام. قرار نیست ما ببینیم. قرار نیست آنجایی که او میرود، ما هم برویم. خیلی حرف سخیفی است، خیلی حرف چرتی است. از آنجایی که او آمده، ما از آنجا نیامدهایم. آنجایی هم که او میخواهد برود، ما آنجا نمیرویم اصلاً. یا باید قبول کنی که او از آنجایی که آمده، ما هم از همانجا آمدهایم. یعنی «إنا لله». و همان جایی که او میرود، ما هم همانجا میرویم. «و إنا إلیه راجعون.» «إنا» یعنی «إنا»، یعنی همان یک کاسه، یک پارچه، همه، همه انسانها. «فطره الله التی فطر الناس علیها.» (فطرت خدا که مردم را بر آن آفریده است.) مربوط فقط به آنها نیست، همه انسانها فطرتشان الهی است. ما و آنها ندارد. هیچ فرقی ما و هیچ کس، هیچ یکی از انسانها با هیچ یکی از انبیا و اولیای خدا در این چیزها ندارد. مبدأشان، منتهاشان، دنیا کجاست؟ اینجا آمدهاند، نازل شدهاند، پایین آمدهاند، هبوط کردهاند. همانطور که آنها انساناند، ما هم انسانایم. ماهیت ما تفاوت ندارد که اینطور نیست که آنها انساناند، ما مثلاً یک موجود دیگر هستیم. آنها از مریخ آمدهاند، ما مثلاً از … «من أنفسکم» (از خودتان). حضرت میفرمایند، خدا میفرمایند در قرآن.
ببینید چقدر انحراف به وجود آمده است در امامشناسی ما، پیغمبرشناسی ما، خداشناسی ما. که ما باید بیاییم بگوییم که اینها هم خب مثل ما هستند. آدماند. آدم بودهاند. ما هم مثل آنها هستیم. ما هم آدمیم. ما گربه نیستیم ها، مثلاً سمور نیستیم، ما نمیدانم موش نیستیم، نمیدانم چی نیستیم، ما آدمیم. آنها هم آدم بودهاند. «مثل خودتان من هم بشر هستم.» از آن طرفش هم میافتند. یک ادعا آنورش هم حالا باید بگوید. میرسد اینها عین ما هیچ فرقی ندارند. نمیدانم آخه آدمی که نمیفهمد، همه هر طرفش را میگیری: «لا تری الجاهل اما مفرضا او مفرطا.» (جاهل را جز در حال افراط یا تفریط نمیبینی.) جاهل اینجوری است. یا افراط میکند یا تفریط میکند. میگوید: «از اینور پشتبام مواظب باش نیفتی.» میرود عقب عقب عقب از آنور پشتبام میافتد. ولی آخرش میخواهد بیفتد ها. خلاصه نمیتواند آقا این معتدل باشد. نمیتواند رعایت اعتدال کند. نمیتواند حد وسط را نگه دارد. نمیتواند، یعنی بفهمد. فهم و عقل و عدل یعنی اعتدال ندارد. چرا؟ چون جاهل است. چون بیعقل است. آن عقل که انسان را در حد اعتدال نگه میدارد. یا میافتد این طرف که میگوید: «اصلاً اینها به ما ربطی نداشتند.» ما فقط باید ببینیم اینها به ما دستور میدهند چه کار کن، چه کار نکن. همان کارها را در زندگی انجام بدهیم. دنیا عمل در دنیا که عمل، عمل خدا که ما را خلق کرده، خلق نکرده که عمل که خلق نکرده که انسان خلق کرده. تمام میشود. دنیا عمل هم تمام میشود.
### بقا و فناء در اعمال و نیتها
پاداشش را بعداً میگیرم. پاداشش را میگیرم. چی؟ مدرسه است؟ مسخرهبازی درآوردی؟ مردی، رفت، تمام شد دیگر. عملت هم تمام شد. میگوید: «نه، نمردم.» ها، تمام، عوض شد. نمردی؟ عملت که مرد. پس این نبود. پس این نبود. تو این نبودی. چطور عمل کردی؟ چه کار کردی؟ اینها تمام شد. مال دنیا بود. آنی که میماند کدام است؟ چیست؟ یک خورده فکر کن. ببین کدام قسمت عملت است که میماند برایت بعد از مرگ؟ کدام بعد وجودی خودت است که میماند بعد از مرگ و نمیمیرد با مرگ جسمت؟ کجایش است؟ بعد خوردهخورده میتوانی بفهمی که امیرالمؤمنین برای چه آمده است؟ انبیای الهی برای کجا آمدهاند؟ آمدهاند اعمال ما را در دنیا درست کنند که میمیرد، تمام میشود، میرود، فانی است. آن قسمت فانیاش را آمدهاند درست کنند یا نه، یک بعد دیگری دارد این اعمال ما. خود ما یک بعد دیگری داریم که آن نمیمیرد، میماند. آن را باید پیدایش کنی. آن چیست؟ همینجوری بگویی بله یک چیزی هست، قبول نیست. بیخودی. ولی ته ذهنت این است که این اعمالی که مردنی است، فانی است، نماندنی است، اینهاست. نه اینها نیست. اینها نیست. بیخودی هم برای خودت در ذهنت نه. بله بله یک چیزهایی هستش. یک چیزهایی نداری. بیا بگو چیست، کیست؟ روشن حرف بزن. چیست؟ آنی که میماند کدام است؟ چیست؟ دقیق. نفهمی یعنی نفهمی. انبیای الهی آمدهاند ما را به فهم برسانند. خب خودت را پیدا کن. یعنی همان. همان که میماند، همان که نمیمیرد، همان که تمام نمیشود. هرچه نماز خواندی تمام شد. هرچه روزه ماههای رمضان گذشته، همه تمام شده رفته. هیچش نمانده. دیگر وقتی ماه شوال میآید، یعنی صد حیف که آن رفت و صد شکر که این آمد. اینجوری شعر را خراب میکند.
«عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت، صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت.» خودت میگویی رفت. چیزی که رفت، رفت. ماه رمضان، روزههایی که گرفتی، سختیهایی که کشیدی، امساک که کردی، همهاش رفت. که نه آخه نمیشود که بالاخره یک چیزش مانده. همان چیست؟ آن چیست که مانده؟ ما همین را بحث داریم. آقا چیش مانده؟ آنی که رفته که رفته. چه به آن ذهنت گیر کرده. خیال میکنی آنها هست. نه، آنها نیست. تمام شد. آنی که نتوانسته روزه بگیرد ولی دلش میخواسته بگیرد. مانده یا نمانده؟ ماه رمضان رفت. آنی که روزه گرفت. آنی که روزه نگرفت. آنی که میتوانست بگیرد، نگرفت. آنی که نمیتوانست بگیرد، نگرفت. این که ماند، کدامش که مانده؟ چی مانده؟ میگویند: «نیتش را داشت دیگر که بگیرد.» ها، نیتش مانده. این نیت چیست که میماند؟ نباید ما بفهمیم. انبیای الهی آمدهاند آن را درستش کنند. نیتت را خالص کنند. او رفتیم توی یک وادی دیگر. خالص خالص چیست دیگر؟ خالص کیلو چند؟ اصلاً خالص چطور خالص میشود؟ نیت چیست؟ وای!
نیت چیست؟ اخلاص چیست؟ چطور اخلاص حاصل میشود؟ شما ببینید که این همه علما در حوزههای علمیه چقدر روی اینها بحث میکنند. چقدر راجع به اعمال بحث میکنند که چطور اعمال را انجام بده، اما اینکه با چه نیتی انجام بده، کسی اصلاً راه انبیا را طی میکند. ما آمدهایم از سوی خدا، داریم به سوی خدا میرویم. باید آماده بشویم برای ملاقات با خدا. آمادگی ملاقات با خدا به این است که دل راست بشویم، نماز بخوانیم. امساک کنیم. یک چیزی این را نخوریم، نیاشامیم. مثلاً روزه بگیریم. حج برویم. دور خانه خدا بچرخیم. به هر نیتی یا نه، با نیت که باید تقرب به حق تعالی پیدا کنیم. به خدا نزدیک بشویم. خب نیت چیست؟ چی هست که بخواهد خدایی بشود؟ باید خدایی باشد. نیت باید خدایی باشد. احسن. این را بهش میگوییم چی؟ شعار. باید برخاست. باید فهمید.
### وظیفه انبیا و ائمه: فراتر از شعار
خیلی هم خوب است، خیلی هم عالی است، خیلی هم به جاست، اما خب همه تعالیم ما و دریافتهای ما از انبیای الهی محدود شده به همین شعار دادن: «باید برخاست.» خب من وظیفه پیغمبری پیامبران آن را انجام دادم. پیامبران آمدهاند بگویند: «باید برخاست.» دیگر من هم گفتم: «باید برخاست.» دیگر کاری نداریم. خداحافظ. من بروم به کار زندگیام برسم. «باید فهمید.» دیگر کار دیگر اینها خوبان ها. به شعارهای عالی درجه یک: «باید خدا را بشناسی، باید خودت را بشناسی.» تمام. دیگر کاری نداری. ما رفتیم. خداحافظ. شعار را دادیم. دیگر برویم دیگر. گفتیم دیگر. گفتند بگو، ما هم گفتیم. حالا چه کار کنیم؟
یک وقت هست یک کسی پیدا میشود، میآید فقط نمیگوید «باید برخاست.» یک کاری میکند، نمیتوانی بنشینی. بلندت میکند از جا. تکانت میدهد. نمیآید بگوید «باید فهمید.» یک چیزی بگوید، نمیتوانی دیگر نفهمی. چنان نفوذ میکند و چنان میفهماند بهت، حالیات میکند، عین روز روشن میشود برایت. از ظلمت جهل درت میآورد: «یخرجونهم من الظلمات إلی النور.» (آنها را از تاریکیها به سوی نور خارج میکند.) خارجش میکند به سمت نور. نورانی یا میگوید: «باید نورانی شوی.» یک وقت نورانیات میکند؛ یعنی جوری این کار انبیاست. کار انبیا شعار دادن و رفتن نیست. «باید بری.» میبردت. آنهایی را که بخواهند ها. آنهایی که صداقت در طلب داشته باشند. آنی که نخواهد که هیچ. آنی را که میخواهد، دستش را میگیرد، میبرد. نمیگوید من گفتم. من که باید میگفتم. گفتم دیگر. امامت این است.
کار امام هم شعار دادن نیست. شعار هم میدهد. به شعور رساندن است. فقط نمیگوید «باید فهمید.» میفهماند بهت. حالیات میکند. چشمت را باز میکند. ضمناً سبک زندگی درست را هم بهت یاد میدهد، آموزش میدهد.
### بایدها و نبایدها: تفاوت در ماهیت
یک «بایدها و نبایدها» داریم مربوط به قوانین و سبک زندگی. یک «بایدها و نبایدها» داریم مربوط به تکوین و حقیقت جانت. یک وقت میگوید «باید و نباید» دارد قانون وضع میکند. قانون اعتباری، جعلی. یک وقت میگوید «باید و نباید» دارد هدایتت میکند. قانون وضع نمیکند. قانون تکوینی دارد، دارد خبر میدهد از قانون تکوینی که چنین است، واقعیت چنین است، حقیقت چنین است. چشمت را دارد باز میکند. میگوییم بهش «باید و نباید ارشادی»، اوامر و نواهی ارشادی. ارشاد میکند به حقیقت. چشمت باز بشود، فهمت رویت. یک وقت کاری با فهمت ندارد، با عملت کار دارد. این کار را باید انجام بدهی. تعبد، مولوی، محض نمیخواهم چیزی بهت بفهمانم.
یک وقت یک کسی شما را هل میدهد. این را بهش میگویند بحث حَثّ. بحث که میگفتم ملت مبعوث. آره. یک وقت یک کسی شما را به صورت قانونی، جعلی، اعتباری. شما هم اینجوری حساب بکن که متوجه هم نمیشوی اصلاً. شما میخواهی بروی مشهد مثلاً با ماشین. در جاده که داری میروی، این تابلوها چه کار میکند؟ جهت. از اینور برو، از آنور برو. تابلوها شما را به یک سمت خاصی جهت میدهد و هدایت میکند. چراغ قرمز چه کار میکند؟ چراغ قرمز میگوید وایسا. سبز میگوید میخواهی بروی، برو. دکتر چه کار میکند؟ وقتی میگوید این غذا را نخور، این دارو را بخور. انبعاثش متفاوت است. یک وقت انبعاث، انبعاث قانون تشریعی، با یک ضمانت اجرایی خاص خودش هم دارد. مثلاً رعایت نکنی، جریمت میکند. مثلاً کفاره دارد، نمیدانم حد دارد، تعزیر دارد. امثال اینها. قانون اعتباری، حَثّ میکند شما را. هلت میدهد سمت انجام یک کاری و یک جهتی. شما هم به واسطه آن قانون منبعث میشوی، مبعوث میشوی، میروی آن کار را انجام میدهی و در آن مسیری که قانون برایت تعیین کرده، حرکت میکنی. حَثّ. یک وقت هست که هل دادن بیرونی. یک وقت این حَثّ، یعنی هل دادن. یک وقت با قانون هولت میدهند.
شما یک وقت دست بچه را میگیری، میکشی میبریش. اصلاً نه بهش چیزی میگویی، نه حرفی میزنی. اصلاً از بچه شروع میکند گریه کردن، زاری. هیچ کاری. دستش را میگیری، میکشی میبریش همانجایی که باید ببری. میخواهی ببری، باید بیاید. این هم حَثّ است. هولش میدهی، میکشی میبریش. یک وقت میآیی بهش میگویی: «باید بیایی با من. هر جا من میروم، تو باید بیایی.» رفتی خانه، مثلاً فرض بکنید که بابا آنجا بچه میگوید من میخواهم بمانم. میگویی: «نه، باید بیایی با من. الان تو جای این نیست. اینجا به ما باید بیایی.» یک وقت دستش را میگیری میبریش اصلاً. یک وقت بهش میگویی، میگویی: «باید بیایی.» شما با این گفتن «باید»، به جای گرفتن دستش و کشیدن و بردنش، داری این لفظ را استفاده میکنی. لفظ «باید» را با «باید» همان کار را میکنی. از نفوذ پدر بودن، مادر بودن خودت استفاده میکنی. ولایت داری بر او. «باید بیایی.» دیگر لازم نیست دستش را بگیری، بکشی ببری، ولی همان کار در درونش اتفاق میافتد. او مبعوث میشود و دنبال تو راه میافتد، میآید. میگوید: «من رفتم، گفتم بهت باید بیایی.» میروی. این هم دنبالت میرود. دستش را نگرفتی بکشی ها، ولی آمد. مبعوث شد. یک کلمه «باید»، «باید» گفتی. با «باید» قانون اینجوری است. ایجاد حَثّ میکند. اگر بکند، یعنی اگر کلاه پشم داشته باشد، نداشته باشد هم که دستش را باید بگیری، بکشی و اگر باز زورت برسد. اگر بزرگ شده باشد، زور او بیشتر باشد، دست تو را میگیرد میکشد. از آن فرش بچههای امروز دیگر الان یکجوری دیگر شدهاند. این ایجاد حَثّ یک وقت به واسطه اخبار. دکتر میآید میگوید: «باید این دارو را بخوری.» نه، دهنت را باز میکند که این دارو را بریزد تو حلقت. بشود وادار کردن و انجام از نوعی که دستت را بگیرد، بکشد ببرد و نه اینکه امر میکند از موضع مولوی و ولایتی که بر اوست. نه، کسی نیست که بخواهد به من ولایت داشته باشد. نه بابامه، نه ننهمه، نه نمیدانم حاکم هم میآید. هیچی نه، اصلاً این یک پزشکی است. اطلاعاتی دارد. میگوید: «باید این را بخوری.» یعنی این دارو برای درمان بیماری شما مفید است. دارد خبر میدهد. با این خبری که به شما میدهد، شما منبع میشوی. میگوید: «خب من دلم میخواهد خوب بشوم. چون دلم میخواهد خوب بشوم، پس دارو را میخورم.» گوش میکنی به حرفش. میگویند: «چرا به حرف دکتر گوش کردی؟ مگر اجبار کرده بود؟» نه، اجباری نکرده. مگر بابات بود؟ مگر ننهات بود؟ مگر حاکمت بود؟ مگر قاضی بود؟ مگر نمیدانم مجری بود؟ هیچی نبود، ولی مطلع بود. مطلع بود. کارشناس بود. من را آگاه کرد. این را میگوییم ارشاد. همه حَثّها گرفتن دستش و کشیدنش نیست. دهنش را باز کردن و تو حلقومش ریختن دارو نیست.
همه «بایدها و نبایدها» از موضع ولایت و نمیدانم بالا و قانون اعتباری و اینجوری نیست. یک حَثّهایی هم از ناحیه آگاه ساختن است. بهت آگاهی میدهد. میگوید: «میخواهی مریض بمانی یا میخواهی خوب بشوی؟ اگر میخواهی خوب بشوی، این دارو را باید بخوری.» «باید بخوری.» بایدش با آن باید فرق میکند. اینها دو جور «باید» است. چطور باید بگوییم؟ آقا این «باید» با هم فرق دارد. این «باید» غیر از آن «باید» است. خدا میداند که چقدر از این «بایدها» در آیات و روایات ما وارد شده و فقهای ما همه اینها را با یک دید نگاه کردهاند یا اکثر اینها را. همه را به صورت «باید» قانونی تلقی کردهاند. هی قانون وضع کردهاند، هی شریعت درست کردهاند، احکام شرعی درست کردهاند. در حالی که اینها حَثّ میکند، اما نه حَثّ قانونی شرعی. حَثّ عقلی. میگوید: «خودت فهم داری. شعور من، فهم تو را باز کردهام، بهت اطلاع دادهام، آگاهی دادهام. خودت میدانی حالا چه کار میخواهی کنی؟ میخواهی خوب بشوی، این دارو را بخور.»
##پیامبران: ارشادی برای انتخاب آگاهانه
آمدهاند که حَثّ عقلانی بدهند، نه فقط یک حَثّهای قانونی جعلی، مولوی، تعبدی که این کار را بکن، این کار را نکن و ما را در حقیقت یکجور هول قانونی بدهند که این کار را بکن وادار به انجام یک کارهایی. نه، آمدهاند که ما با اختیار خودمان انتخاب کنیم. آگاهی را چه کار میکند؟ دکتر به شما آگاهی میدهد. طبیب دوّار به طبیب پیغمبر خدا این است. اینجوری است. به شما آگاهی میدهد. میگوید: «میخواهی که چنین شود، چنان شود؟» میخواهی این انتخاب با شماست. میخواهی یا نمیخواهی؟ «باید چنین کنی. چنان نکنی.» اینها میشود ارشاد. حَثّ عقلانی میدهد به شما. آگاهی شما را بالا میبرد. شما مبعوث میشوی. خودت هستی که انتخاب میکنی که چه کار کنم و چه کار نکنم.
عمده حَثّها از این قبیل است. میآید که بگویی که ببینی که بفهمی که مطلع بشوی، به باور برسی، به یقین برسی. «هو الذی بعث فی الامیین رسولا منهم.» (اوست که در میان بیسوادان پیامبری از خودشان برانگیخت.) «منهم» یعنی «منهم» از خودش. یعنی آنها هم آدم بودهاند، شما هم آدمی. یک وقت نگویی که نه، خب او پیغمبر بود، یک چیز دیگر تافته جدابافتهای بود، غیر از من. من نباید. من که نمیتوانم قد او بفهمم. «لقد جاءکم رسول من أنفسکم.» (به راستی پیامبری از خود شما به سوی شما آمد.) از خودتان. یعنی ببین این هم از خودتان بود. دارد میفهمد. خب تو هم میتوانی بفهمی. میگوید: «بفهم.» نمیگویم الان میفهمی. میگویم میتوانی بفهمی. ببین او میفهمید. حجت خداست. یعنی اینکه خدا به واسطه او علیه شما احتجاج میکند. میگوید: «ببین چطور او توانست بفهمد. تو نمیتوانی بفهمی. تو نمیتوانستی بفهمی. تو هم میتوانستی بفهمی.» اگر نفهمیدی مقصری. احتجاج میکند، یعنی حجت خداست. یعنی این میگوید: «ببین او فهمید.» این حجت شد. پس تو هم میتوانستی. یعنی میگویی ما بشویم پیغمبر؟ دنبال عنوان پیغمبری هستی؟ برو به کارت عمو. دنبال عنوان میگردی؟ من دارم راجع به حقیقت جانت و انسانیتت و خدا و آخرتت و فهم و شعور میگویم. تو دنبال عنوان پیغمبری و امامت و اینها هستی. که بگویی من امام شدم، پیغمبر شدم. این عناوین که ربطی به حقیقت جان شما ندارد که. پیغمبر خدا که پیغمبر بودنش هویتش نبود که. هویت پیغمبر الهی بودنش بود. عنوان پیغمبری یک منصبی است که خدا بهش میدهد برای اینکه یک کارهایی را انجام بدهد. رسالتی دارد، مأموریتی دارد انجام بدهد. و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.
0 نظر ثبت شده