گفتمان خودشناسی
فایل 2324
استاد حسین نوروزی
( ۱۴۰۵)
*ریشه ذلت: چرا برخی با امام حسین (ع) همراه نشدند؟**
جاهایی با رفتارها، اعمال، قضاوتها، موضعگیریها، اتفاقات و حوادثی مواجه میشویم که در توضیح و تحلیل آن درمیمانیم که چه شد و چرا چنین شد. یکی از آن ماجراها، ماجرای پس از غدیر است؛ جایی که با وجود حادثه غدیر و نصب امیرالمؤمنین علیه السلام، نه با یک یا دو لفظ، بلکه با یک خطبه مفصل در شرایط خاص و وضعیت ویژه پس از حج، به این خطبه و فرمایشات پیامبر خدا توجه نشد. مردم کجا بودند؟ چه میکردند؟ چه اتفاقی افتاده بود؟ یک توضیح واضح این است که میگوییم سوء انتخاب داشتند.
با گفتن «سوء انتخاب داشتند» درواقع از توضیح دادن شانه خالی میکنیم و خیال خودمان را راحت میکنیم که «ولش کن، نمیخواستند دیگر». با اینکه همیشه عدهای هستند که سوء انتخاب دارند، اما معنایش این نیست که همه آنهایی که پس از پیامبر خدا به امیرالمؤمنین علیه السلام بیوفایی کردند، همه آنها سوء انتخاب داشتند. خیلی از حسن انتخابیها نیز دچار مسائلی میشوند که آن مسائل میتواند چنین نتیجهای را به بار آورد. نتیجه، نتیجه سوء انتخابیهاست؛ اما همیشه و لزوماً ریشه در سوء انتخاب ندارد. ریشه آن ذلت و نبود عزت است که باید تبیین، توضیح و باز شود تا به نتیجه برسیم.
خود این ریشه در کجا دارد؟ اینکه امام حسین علیه السلام فرمود: «هیهات من الذله منا» (ذلت از ما خاندان دور است). هرکس هم که با ماست، چنین است. هیهات از ما خاندان و همه آنهایی که اهل این خانداناند، یعنی شیعیان آنها، ذلت دور است. این شعار فقط امام حسین نیست، بلکه شعار همه انبیا، اولیا، امامان و شیعیان است که «هیهات من الذله»؛ یعنی ذلت از ما دور است و سنخیتی با ذلیل بودن نداریم. این یک تعبیر عام و فراگیر است؛ یعنی در هیچ بعدی از ابعاد وجودی ما، در هیچ زمینهای و در هیچ بخشی، ذلت نداریم و سنخیتی با ذلت در ما نیست. جان ما با عزت گره خورده و عجین شده است. نمیشود کسی ایمان به خدا داشته باشد و ذلیل باشد. امکان ندارد. «إن العزّةَ لِلّهِ جَميعاً»؛ عزت همهاش مال خداست.
**عزت و ذلت انسان**
اگر کسی عزیز شد، در نزد خودش خود را قبول داشت، باور داشت، برای خودش ارزش و حرمت قائل بود، پس تن به انجام هر کاری نمیدهد. شخصیت دارد. آدمهای باشخصیت، استقلال در هویت و در شخصیت خود دارند. بنده هیچچیزی نیستند. روی پای خودشان هستند، قائم به ذات خودشان هستند، اعتمادبهنفس دارند. این را میگوییم عزت. به پول میرسد، ذلیل نمیشود. ماجرای شریح قاضی را شنیدهاید. پیشگویی حضرت در مورد او این بود که “تو در قتل پسر من شریک میشوی و حکم قتلش را امضا میکنی در وضعیتی که لباس زن بر تن داری.” تعجب میکرد که امیرالمؤمنین چه میگوید؟
وقتی آمدند که از شریح حکم قتل امام حسین را بگیرند (حالا یزید بوده یا کس دیگری)، گفته بودند این که امضا نمیکند. طلا و درهم و دینار و اینها را ببرید تو کیسه، مبلغ هم بالا باشد، نشانش دهید، سر و صدا کند، جرینگجرینگ کند، آن وقت امضا میکند. میدانستند با کی طرفند، در مقابل چه چیزی ذلیل میشود، به چه چیزی برسد خودش را میبازد، میفروشد، دینش را میفروشد، آخرتش را میفروشد، ذلیل میشود، یعنی این ذلت را میپذیرد. رفتند در خانهاش. گفتند مثلاً پشت بام کجاست؟ چیست؟ نیمهشب بود، خوابیده بود. لباس بر تن نداشت، لباس بیرونی که بیاید. به او گفتند که از دربار فلانی و اینها کارت دارند. گفت من حالا خوابم، میآیم. اینها از بیرون کیسههای طلا را تکان تکان دادند. صدای جرینگجرینگ این طلاها به گوشش رسید. هول شد و آمد.
ذلت یعنی این. دست و پایش را گم کرد که چگونه بیاید که مبادا اینها پشیمان نشوند و برنگردند. دنبال لباسی میگشت که بر تن کند و بیاید. یک لباس آنجا بود، برداشت و بر تن کرد. لباس همسرش بود. حواسش نبود که دارد چه چیزی بر تن میکند. اینقدر ذلیل بود. هول شد و آمد. صدای آن جرینگجرینگ طلاها. بعد که آمد و امضا کرد، به خودش آمد و دید پیشگویی امیرالمؤمنین علیه السلام درست از آب درآمد. او با لباس زنانه آمد. هر کسی ذلت نفسانی خودش را در جایی نشان میدهد و بروز میدهد. یکی به پول میرسد و ذلت خود را نشان میدهد، خودباختگی خود را نشان میدهد. یکی به پولدار میرسد (پول نیستها، این آدم پولدار است و هیچچیزی هم از آن پولهایی که او دارد به تو نمیرسد)، این دیگر خیلی ذلیل است.
قدیمها میگفتند هرکس سوار موتور شود خیلی دیوانه است، ولی اونی که پشتش مینشیند، آن دیگر خیلی دیوانهتر است. (موتور آن موقع نبود، موتور دو چرخ بود و راه رفتن با آن خودش خطرناک بود). قدیمها اینجوری بوده، الان را نگاه نکنید. ما پنج شش سالمان بود، میرفتیم امامزاده ابراهیم (تجریش، دربند، سربند) و بعد میرفتیم سمت کوهها و آن امامزاده ابراهیم. خانوادگی میرفتیم و دستهجمعی. یک سال رفتیم دیدیم که تلهسیژ آمده. تلهسیژ نبود، الان تلهسیژ را میدانیم همه چیست؛ مثلاً یک چیزی آنجا سیم بکسلهای کلفتی هست و به آن صندلیهایی وصل است و آویزان است و سوار میشوند و میرود و میآید. ما خب میرفتیم همیشه از کوه، از تو کوه میرفتیم. آن موقع نبود، تازه آمده بود، اولین سالی بود که آمده بود. حالا ما نمیدانستیم اصلاً تلهسیژ چیست. وقتی داشتیم میرفتیم، وسطهای راه این تلهسیژ را هم ما روی دره تماشا میکردیم. صندلی آویزان روی هوا. به این یک سیم نازک (از دور نگاه میکنی یک سیم نازک است دیگر).
بعد یک عده را نگاه میکردیم که سوار اینها دارند میروند. ما هم بچه بودیم و دوست داشتیم. گفتیم بابا چقدر خوب است، برویم سوار اینها بشویم. من یک خاله دارم، الان پیر شده، آن موقع جوانتر بود. یک نگاه به اینها کرد، گفت هرکی سوار اینها بشه خیلی خر است. دفعه اول بود داشت میدید، مثلاً خیلی ترسناک بود دیگر، وحشتناک. نشان به آن نشان که اولین نفری که سوار آنها شد خودش بود! وقتی رفتیم امامزاده و اینها، آنجا ما مستقر میشدیم. شب میماندیم، یک شب، پنج شب، ده شب. بعد آنجا حوصله او سر میرفت، میآمدیم تماشا، تماشای تلهسیژ که اینهایی که میآیند و میروند، بعد نمیتوانستند پیاده شوند، میافتادند. برنامه تماشایی بود دیگر. این یک مدت که من این را نگاه کرد، هوس کرد، خودش رفت و اولین نفر سوار شد.
اونی که به پول میرسد خودش را میبازد، خر میشود، دست و پایش را گم میکند. اونی که به پولدار میرسد (دست و پایش را گم میکند) این دیگر خیلی خر است. اونی که سوار موتور میشود (این را حاج آقای مجتهدی میگفت، خدا رحمتش کند) میگفت: اونی که پشتش مینشیند، دیگر خیلی دیوانهتر است. میترسیدند دیگر.
انسان را اگر تربیت نکنند، همین مقدار ذلیل میماند، ذلیل میشود. یک گل قشنگ میبینیم، میرویم کنارش میایستیم، میگوییم: «یک عکس از من بگیر، از این گل.» میخواهیم از گل شخصیت بگیریم، اعتبار بگیریم. با گل عکس میگیریم، با یک منظره، با یک نمیدانم چه تاریخی، اماکن تاریخی چه، که یک عکس بگیریم که یک اسب… با اسب میخواهیم عکس بگیریم که از عکس اعتبار بگیریم. این یک فرمایش عمومی است که در تمام ابعاد زندگی ما جاری و ساری باید باشد. در مقابل هیچچیز و هیچکس، ما خودمان را نباید ببازیم، کمبود شخصیت نداشته باشیم و پیدا نکنیم. سخت شد. سخت که میشود، بعد میفهمیم امام حسین چه فرمود: «هیهات من الذله.»
بعد میفهمیم که چرا آنهایی که با امام حسین همراه شدند، اینقدر کم بودند. ما میگوییم نه، ما اگر بودیم، ما اگر بودیم دیگر… خب ببینیم الان ما چقدر شخصیتمان قائم به خودمان است، چقدر استغنای نفس داریم، خودباوری داریم و چقدر خودگمگشتگی داریم، چقدر خودباختگی داریم؟ ببینیم در زندگیمان از چه چیزهایی اعتبار میگیریم و شخصیت میگیریم که اگر آن چیزها نباشد، خودمان را میبازیم، دست و پایمان را گم میکنیم. آدمهای کوچک، یعنی آنهایی که در مقابل چیزهای کوچک و کم، خودشان را میبازند. آدمهای بزرگ، یعنی آنهایی که در مقابل هر چیزی، خودشان را نمیبازند. ولی ممکن است باز هم یک چیزهایی پیدا شود، که بله بزرگاند دیگر، یعنی به این راحتیها خودشان را نمیبازند.
شخصیتشان وابسته به هر چیز کمی نیست. بعضیها خودشان را به مبلغ کمی میبازند. خیلی از اینهایی که وطنفروشی کردند، مبلغ کمی به آنها پیشنهاد دادند. آن هم پیشنهاد دادند، ندادند. به پیشنهادش خود را باخت، یعنی اینقدر ذلیل، اینقدر کوچک و حقیر. بعضیها نه، بزرگترند. در مقابل چیزهای کوچک خودشان را نمیبازند ولی پیشنهادهای بزرگ به آنها داده شود، میبازند. بزرگ هستند اما هنوز بزرگوار نشدهاند. انسانهای بزرگ و بزرگوار آنهایی هستند که در مقابل هیچ چیز خودشان را نمیبازند و ذلیل نمیشوند.
**عزت تنها از خداست**
عزت از خدا میآید. «إِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا.» اگر از خدا عزت نگیری و از هر چیز دیگری که عزت بگیری، بیعزتی و عزت نداری، خودباختهای. فقط خداست که اگر عزتت را از او بگیری، عزیزی. از هرکس دیگری غیر از خدا بخواهی عزت بگیری، عزیز نیستی؛ چون خودش هم عزت ندارد. خودت را در مقابلش باختی. فقط خداست که اگر خودت را در مقابلش ببازی، نباختهای و خودت را پیدا کردهای، همین. چون خدا کسی نیست که… خدا را هم اگر یک کسی بدانی مثل باقی کسها، خودت را در مقابلش ببازی، خودت را باختهای. چرا؟ چون آن خدا نیست. خدا یک کسی نیست مثل کسهای دیگر. خدا یعنی هیچکس.
عزتت را از خدا بگیر، یعنی از هیچچیز نگیر. خدا تو را عزیز خلق کرده است. تو با عزت آفریده شدهای. عزتت را حفظ کن، تمام. این میشود خدا. خدا که کسی نیست که بروی شما از او عزت بگیری. عزت داری. فطرتت الهی و عزیز است. به خدا که رسیدی، با هیچچیز مقایسهاش نکن که بگویی خدا هم یک چیزی مثل باقی چیزهاست. آدم خودش را در برابر باقی چیزها وقتی میبازد، خب میبازد دیگر. باخته، ذلیل شده. پس خدا هم، ما اگر خودمان را در مقابل خدا ببازیم، پس باز ما خودمان را باختهایم. نشد. خدا را خیال کردی یک چیزی مثل باقی چیزهاست. «لیس کمثله شیء.» یادمان نرود. خدا یعنی اونی که مثل هیچچیز نیست. پس چیست؟ هیچچیز نیست. هرچه میخواهی بگویی چیست… یعنی یک چیزی بگو که در ذهن من بیاید مثل آن باشد. نه نیست، آن هم نیست، آن هم نیست. هیچچیز نیست. هر موقع فهمیدی که هیچچیز نیست، آن وقت بعد میشود خدا. از ذهن آمدی بیرون. در ذهنت دنبال خدا نگرد. خدا مخلوق ذهن من و شما نیست. خدا خالق ذهن من و شماست.
**ریشه ذلت در دنیاطلبی**
ما تعجب میکنیم از عدهای، میگوییم نمیتوانیم اینها را درک کنیم؛ چگونه شد که امام حسین را یاری نکردند؟ به خاطر اینکه ذلیل بودند، ذلیل دنیا بودند. امام حسین علیه السلام دو فرمایش ریشهای دارند: یکی فرمودند: «النّاسُ عَبیدُ الدُّنْیا»؛ مردم بنده دنیا هستند، یعنی ذلیل دنیا هستند. «عبید» یعنی ذلیل، اسیر، بیچاره، برده، خودباخته. خودباخته دنیا هستند. «مَن هانَت عَلَیهِ نَفسُهُ فَلا تَأمَن شَرَّهُ»؛ هر کسی که نفسش حقیر و کوچک و خوار است، یعنی در مقابل هر چیزی خودش را میبازد، خودش را گم میکند، از شر او ایمن مباش. امام حسین را هم میکشد، به عهدی که با پیامبر خدا بسته هم پشت پا میزند، امیرالمؤمنین را هم تنها میگذارد. از شرش ایمن مباش. ذلیل، کوچک، حقیر.
شما اگر بهت بگویند که اینجایی که الان نشستهای، یک عقربی در و برت هست، آرامشت را از دست میدهی. دیگر نمینشینی. کوچکترین قلقلکی بیاید گوشه پایت، میپری. وارسی میکنی، مراقب میشوی، نکند یک وقت آسیبی به من برسد، نکند نیشم بزند. دستت را گذاشتی روی زمین، یکی هم با تصویر دارد ذکر میگوید، تصویرش این تن چیز تصویرش بخورد به دستت، میپری، میکشی. چه بود؟ عقرب بود. از شرش ایمن نیستی. «لا تأمن شره» یعنی الان شری به تو نرساندهها، نه. خیالت ازش راحت نیست. «لا تأمن» یعنی خیالت راحت نیست از او. اینجا حضرت میفرماید: نسبت به اینهایی که آدمهای حقیری هستند، آدمهای خوار و کوچکی هستند و ذلیلاند، خودشان را در برابر هر چیزی گم میکنند، میبازند و شخصیت مستقلی ندارند، از شر آنها ایمن مباش. خطرناکاند. یعنی همیشه مواظب باش. میفروشدت به کمترین چیزی، میفروشدت. ذلیل است دیگر.
شریح قاضی به پول دینش را فروخت، خدا را فروخت، آخرت را فروخت، امام حسین را فروخت، امیرالمؤمنین را فروخت، پیامبر خدا را فروخت. حالا او آدم بزرگی بود، به پول زیادی فروخت، ولی فروخت. بزرگوار نبود. قرآن جاهایی تعبیر میکند و میفرماید: به «دراهم ناچیز» میفروشند، به «ثمن بخس». وقتی خدا داشته این جمله، این آیه را میفرموده، قیافه خدا تماشایی بوده، «به ثمن بخس»، اینجوری. یعنی خاک بر سرشان کنند با آن حقارت نفسشان و کوچکی شخصیتشان و بیهمهچیز بودنشان. اینجوری. این آیههای قرآن را اگر مصور کنند، خیلی اصلاً در معنایش تأثیر زیادی دارد، در درک معانیش، «به ثمن البخس»، این هم آیه زیارت اربعین. از شر اینها ایمن مباش.
**راه رهایی از ذلت**
خب، حالا ما بالاخره میخواهیم رفیق داشته باشیم، میخواهیم در زندگی با آدمهایی نشست و برخاست کنیم، با اینها. ملاک و معیارمان برای انتخاب همراه، رفیق، دوست، همنشین، مجالس، ببین عزت دارد یا ذلت دارد؟ اول از خودمان شروع کن. خودت میخواهی با خودت زندگی کنی دیگر، خودت هستی دیگر. عزت داری یا ذلت داری؟ به چه چیزی میرسی خودت را میبازی و گم میکنی؟ برده چه چیزی هستی؟ حریت داری یا نداری؟ عزت داری یا نداری؟
بعد ببین اطرافیانت، اینهایی که با آنها نشست و برخاست میکنی، عزیزند یا ذلیلند؟ اگر ذلیلند، کوچکاند یا بزرگاند؟ خب، بزرگ باشد باز به این راحتیها بهت ضربه نمیزند. به این راحتیها رفاقتش را باهات قطع نمیکند به خاطر هر چیز. دیدید بعضیها به خاطر پول، به خاطر مال دنیا، به خاطر اختلافات مالی، روابط خواهر و برادری، پدر و مادری، نمیدانم فامیلی، دوستی و رفاقت را به هم میزنند؟ هیچ برایشان مهم نیست که دیگر تو کی هستی، میگوید من پول را میبینم، غیر پول هیچچیز دیگر نمیبینم.
یک نفر داشتیم ما اینجوری بود، خدا رحمتش کند. تا بهش میگفتیم این پول را بگیر، گل از گلش میشکفت. بغلت میکرد، ماچت میکرد، تو بهترین دوست منی. تا بهش میگفتی یک پولی بده، دشمنترین دشمنانش میشدی. این هم که آدم نیست، این هم که نمیدانم… نمیگفت که مثلاً چرا میگویم، ها، اینها را که میگویم، آدم دشمنی میکنم. نه این را نمیگفت. ولی تهش را درمیآمد، میفهمیدیم ها، یک جایی یک نفر بهش گفته مثلاً یک پول دستی داری اینقدر به من بدهی؟ هیچی. این شد دشمنترین دشمن، اصلاً آدم نیست. بعد از یکی تعریف میکرد. شاخصش این بود که پول، پول شاخصش بود برای اینکه کی دوست است و کی دشمن است.
نکند شاخصهای ما هم در زندگیمان یک همچین چیزهایی باشد. نکند شاخصهای شخصیتهای سیاسی ما هم در مملکت عدهای باشند که شاخصهایشان همین چیزهای دنیایی باشد. چرا ما با آمریکا دشمنیم؟ تهش را درآوریم دیگر، ببینیم دشمنی ما با آمریکا به خاطر چیست؟ دشمنی ما با اسرائیل به خاطر چیست؟ نکند به خاطر همین چیزهای کوچک دنیایی باشد. از بس ذلیل دنیا هستیم، میبینیم اینها دنیای ما را به خطر انداختهاند، با آنها دشمنیم. حالا اگر کسی یک روزی اینها را کنار بگذارند و به ما بگویند: «آقا شما چه میخواهید؟ چقدر پول میخواهید؟» من میروم دزدی میکنم، هر چه… چون اینها کارشان غیر از دزدی، کار دیگری ندارند که، هر چه پول دارند، پولهای دزدی است دیگر. من میروم آدمکشی میکنم، پولهای آنها را همه را برمیدارم، میروم ونزوئلا، نفتهای آنها را برمیدارم، میفروشم، پولشان را برمیدارم، میآورم، میدهم به شما، چقدر میخواهید؟
میخواهم ببینم تمام میشود ماجرای ما؟ تمام میشود؟ ممکن است بعضیها اینجوری باشند، تمام بشود، حل میشود مسئله. میگوید آقا ما دیگر کاری نداریم، ما با هم، ما اختلافمان سر پول بود دیگر. ما اختلافمان با همدیگر سر تحریمها بود. خب ما را تحریم کردی، خب ما هم با تو مخالفت میکنیم دیگر. ما دیگر اختلاف دیگری نداریم اصلاً. خدا چیست؟ حق چیست؟ پول؟ دلار؟ آن را ولش کن، به ما چه؟ فکر خودمان کنیم، فکر این ذلیل بودن خودمان کنیم که در مقابل هر چیزی، کاش فقط بعضی چیزها بود، به هر چه میرسیم خودمان را میبازیم. به پول میرسیم، میبازیم، به نمیدانم شهوت میرسیم، خودمان را میبازیم. شأن خودت را در نظر نمیگیری که به خاطر شخصیتی که داری در مقابل غریزه جنسی خودت را نبازی.
چقدر آدم باید کوچک باشد، حقیر باشد. در مقابل شکم، ماه رمضان روزه نمیگیرد. چرا نمیگیری؟ جلوی شکمش را نمیتواند بگیرد. روزها هم کوتاه است. جلوی شهوتش را نمیتواند بگیرد. یک خورده دندان روی جگر بگذار، افطار بشود دیگر، خب بخور دیگر، میل کن، نمیتواند، نمیتواند، خودش را میبازد. بچه باشد، خب بچه علیالقاعده باید هم خودش را ببازد. اما بزرگ شدن ما به چیست؟ به درشت شدن ماست؟ یا به عزتمند شدن ماست؟ حریت ماست. چقدر در مقابل غیر خودمان حریت داریم، عزت داریم. «أَكْرِمْ نَفْسَكَ عَنْ کُلِّ دَنِيَّةٍ»؛ هر چیزی غیر از خودت دنی است. بحث این است. خودت را به هیچچیز نفروش. بنده غیر خودت نشو. همهچیز غیر خودت دنی است، پست است، کوچک است، حقیر است، موهن است. بزرگ بشویم، یعنی این. نه اینکه یعنی درشت بشویم. ممکن است کوچولو باشد، درشت هم نشده، ضعیف و نحیف و لاغر و مردنی است، اما خیلی بزرگ است.
شما اواخر عمر امام را ببینید، مریض هم بود، عمل هم کرده بود، بیمارستان، ضعیف، نحیف، لاغر، مردنی بود که مرد دیگر، فوتش میکردیم میافتاد، اما خیلی بزرگ بود. چرا؟ چون عزت داشت. برای هیچچیز و هیچکس غیر خدا حساب باز نمیکرد. تره خرد نمیکرد. آن رئیسجمهور آمریکا، رئیسجمهور شوروی بود، اسمش چه بود؟ گورباچف آمده بود، ادوارد بود؟ نه، خودش بود، خود گورباچف بود، خودش بود. دیدم من خودش بود، یادم هست. خودش نبود، اینجا کلهاش یک دانه چیز داشت، علامت خون مردگی داشت، نبود خودش، وزیر خارجهاش بود. پیام او را آورد. ولی حالا خلاصه یکی از همانها یک خورده با امام، با او صحبت کرد. دید نه نمیفهمد، این امام چه میگوید؟ پیام هم داده بود، قبلش پیغام توسط آقای جوادی و اینها رفته بود، خوانده بودند هم. همهاش دید از دنیا دارد میگوید.
گفت من میخواستم یک دریچهای از آخرت به روی شما باز کنم. من هرچه میگویم، شما متوجه نمیشوی. رفت، در افق محو شد امام. پا شد، دستش را گذاشت پشتش، رویش را کرد همانور. ببینید در کدام رفت و در افق محو شد. نمیفهمد، آدم نفهم. حالا این رئیسجمهور شوروی باشد، باشد. نفهم است، نفهم است دیگر. آدم خودش را نمیبازد در مقابل عناوین. میگوید میگویند آمریکا. میگوید غلط کرده آمریکا. تازه غلط هم نمیتواند بکند. هیچ غلطی نمیتواند بکند. آمریکا کیلو چند است؟ آمریکا کی تا خدا را ما داریم و خدا هست دیگر، هرکس شما بگویید ما. آمریکا کیلو چند است؟
غیر از این است که ما تدبیر باید بکنیم، برنامهریزی باید داشته باشیم. در مرحله تشخیص وظیفه باید یک ملاحظاتی، مطالعاتی، محاسباتی، آن حسابش جداست. در باطن نفست و جان خودت برای غیر خدا حساب باز کردی، کوچک، حقیری، ذلیلی، عبدی. بعد خاری. حیف انسان نیست که کوچک بشود در مقابل غیر خدا؟ تمام انبیا و اولیای خدا آمدهاند بگویند عزت خودت را حفظ کن. تو را خدا عزیز خلق کرده. «إنَّ العِزَّةَ لِلّهِ جَميعاً»؛ همه عزت مال توست. نگو گفته «لله» به من چه. بعد اینجاهاست، جاهایی است که آدم میرود در افق محو میشود. خدا عزت دارد، یعنی تو عزت داری. مگر خدا نداری؟
چرا یک خدا برای خودت درست میکنی بیرون ذهنت، بعد یک خودی برای خودت درست میکنی. پس فطرتت الهی است، یعنی چه؟ چرا نمیخواهیم بفهمیم؟ چرا حساب خودمان را از خدا جدا میکنیم؟ جدا کردهایم که این روزگارمان شده دیگر، بیخدا شدهایم که این روزگارمان شده. «إنَّ العِزَّةَ لِلّهِ جَميعاً.» عزیز، خدا عزیز است ز انتقام. یعنی تو این تو هم هستی، یعنی تویی، خودتی. خودت را پیدا کن، خدا را در خودت پیدا میکنی، تمام میشود، میشوی عزیز. خب، خودت را در مقابل هیچچیز و هیچکس گم نکن، تو هم عزیزی. اسم اعظم خدا را بشناس. تا به رضایت برسی. بهشتی بالاتر از رضایت و هدایت نیست. یعنی هیچچیزی نخواستن.
همه میخواهند خودشان را به یک کسی یا یک چیزی بچسبانند؛ یا به پول، یا به همسر، یا به فرزند، یا به پست و مقام، به خانه، به باغ، به ویلا. میخواهند به یک چیزی تکیه کنند، میخواهند به یک چیزی توکل داشته باشند. توکلت بر خدا باشد، یعنی به هیچچیز توکل نداشته باش. خودت تکیهگاه همه هستی، آن وقت تو میخواهی به آنها توکل کنی و تکیه دهی. فطرتت الهی است، یعنی فطرت الهی تو محل توکل و اتکاء همه عالم است. چقدر انسان جاهل است، جهول است. در نتیجه ظلوم است، خیلی ظالم است، چون خیلی جاهل است، خودش را نمیشناسد.
تکیهگاه همه عالم است، ولی به همه چیز تکیه میکند غیر از خودش. اینقدر خودش را نمیشناسد که وقتی این صحبتها را میکنیم، میگوید: «چه میگوید؟ خودش کیست؟ خودش کجاست؟ خودم چیست؟» پول، دلار. خودم کیست؟ میگوید یعنی اگر تکیهگاهم خودم باشم، دیگر احتیاج به پول ندارم. باز دوباره باید برویم در افق محو بشویم. ما به جای اینکه امام زمان علیه السلام را از افق بیاوریمش بیرون و ظاهر بشود، خودمان هم باید برویم پیشش غایب بشویم. یعنی میگوییم مثلاً ما خانه داشته باشیم، مال داشته باشیم، ویلا داشته باشیم، همهچیز داشته باشیم. یعنی بد است؟ اصلاً ما اینها را گفتیم؟ اصلاً اینهایی که گفتیم ربطی داشت به اینها؟ چه ربطی دارد؟ چه شد در ذهنت اینها آمد؟ اصلاً چنین سؤالی از کجا آمد؟ همان برویم در افق محو بشویم، بهتر است. اینها نیازهای مرکب تو است، ربطی به خودت ندارد که.
چقدر انسان خودش را گم کرده که باید اینجور سؤالها در ذهنش بیاید. چقدر ما باید عقلمان در چشممان باشد که خودمان را یک چیزهایی ببینیم که از این قبیل سؤالات در ذهنمان بیاید. چقدر باید نگاهمان کوچک، بسته، حقیر، پست و مادی باشد که از این قبیل سؤالات برایمان پیش بیاید. از بس جهولیم، یعنی خودمان را نمیشناسیم. «إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا.» وقتی جهول باشی، خب ظلم هم میکنی به خودت دیگر. ظلوم هم میشوی. کسی که به خودش ظلم میکند، این دیگر خیلی ظالم است. آقا اگر به یکی دیگر ظلم کند، خب این ظالم است. به خودش دارد ظلم میکند، این دیگر ظلوم است، ظلوم. کلمه ظالم در مورد این نباید به کار برد، این ظلوم است.
کسی که چیزی را نمیشناسد و نسبت به آنها جاهل است، خب این جاهل است. کسی که نسبت به خودش جاهل است، این جهول است. این دیگر خیلی یعنی چیز داریم، یک چیزتر داریم، این خیلی دیگر چیزتر است، خودش را نمیشناسد. آن وقت میخواهد چیزهای دیگر را برود بشناسد. کسی که خودش را نمیشناسد، چگونه میخواهد چیزهای دیگر را بشناسد؟ ائمه علیهم السلام همینجوری، به همین روشنی، به همین صراحت فرمودند: کسی که خودش را نمیشناسد، «کیف یعرف و غیره؟» چگونه میخواهد چیزهای دیگر را بشناسد؟ آقا بگو دیگر، من بفهمم. چگونه میخواهی تو بشناسی؟ خودت را نمیشناسی، بعد میخواهی چیزهای دیگر را بفهمی و بشناسی. این را میگوییم جهول.
چگونه به خودش ظلم میکند؟ خودش را در غیر خودش جستجو میکند. شدت نفهمی و نادانی و جهالت کار را به اینجا میرساند. دنبال خودش در غیر خودش میگردد. میگوید: «بروم پولدار بشوم، شاید به سعادت رسیدم، خودم را پیدا کردم.» خیال میکند پولدار بشود، خودش را پیدا کرده. خودش را در پول دارد جستجو میکند. «بروم به پست و مقام برسم، شاید خودم را پیدا کنم.» «بروم درس بخوانم، باسواد بشوم، مدرک بگیرم.» مدرکش را نگرفته، سرطان میگیرد، بیمارستان. «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ.» پوله را هنوز پیدا نکرده. به عزت و شرف لا اله الا الله.
یک فامیل داشتیم ساختمان میساخت که پولدار شود. هی ساخت، فروخت، ساخت، فروخت، ساخت، فروخت. آخری را ساخت، گفت: «این را دیگر ساختم، بنشینم تویش. بهرهاش را ببرم.» شروع شد سرطان، یک بار عمل کند، دو بار عمل کند، سه بار عمل کند. اینقدر عمل کرد تا مرد، تمام شد. گفت این خانه دیگر خانه است، دیگر نمیفروشمش که دیگر، این تو مینشیند. چقدر باید آدم خام باشد اینجوری خیال کند که این دنیا وفا میکند. فکر آخرتت باش. فکر آخرتت باش، یعنی جای دیگری نیست آخرت. تا خودتی، فکر خودت باش. منتظر خوشبختی در آینده نباش. همین الان خوش باش. از همین حال و حالا لذت ببر. آرام باش. در آینده خبری نیست.
یعنی از خوشیهای دنیا فقط خوش نباش، از ناخوشیها هم لذت ببر. آرامش خودت را از آسایش دنیایت نگیر. که بگویی الان که من آسایش ندارم. بروم که آسایش پیدا کنم در آینده تا بعد به آرامش برسم. برو که برسی. برو قبرستان نگاه کن، اینها همه رفتند که برسند، هنوز دارند میروند. سنگقبرها را مکروه است بخوانی، ولی حالا یک دفعه هم خلاف کراهت، برخلاف این دستور عمل کن. یک مکروه مرتکب شو. این سنگقبرها را بخوان، تاریخهای این زندگی، عمر اینها را ببین. الان دیگر سن و سالشان شده، پنجاه شصت سال. کجای کاری؟ برو تو به آرام. آرامش همین الان هست. آرامش را از دست نده. خدا تو را آرام خلق کرده. «إِنَّا لِلَّهِ» یعنی آرام آفریده شدهایم. از مرکز آرامش عالم به دنیا آمدیم.
تمام ناآرامیهایمان به خاطر این چشمانتظاری ماست که میخواهیم به آرامش برسیم، وقتی به آسایش رسیدیم. دنیا محل آسایش نیست. آرامش خودت را از آسایش دنیایت نگیر. از همین الان آرامی، تمام میشود مسئله. راحت باش. از همین حالا میروی تو بهشت. اما اگر این ذهن ما بگذارد. این ذهن میآید، شیطان میآید در ذهنمان، شروع میکند. خودش وضعش خوب است، صدایش از جای گرم درمیآید. اینها را برای ما میگوید که ما را خر کند. شماها اینها را نمیگویید، چون شما اینها را قبلاً گفتهاید، بعد دیدید نه، اینجوری نیست. ولی آنهایی که تازه میآیند، میگویند با این انگشترش را ببین، معلوم است وضعش خوب است. اینها را برای ما میگوید.
رفته بود دکتر. پدربزرگ خودم. دکتر گفته بود که این را نخور، آن را نخور، آن را نخور، آن را نخور، آن را نخور. گفته بود من نخورم که تو بخوری؟ خب بخور. اینقدر خورد تا مرد. فکر خودت باش. چهکار داری به گوینده این چیست؟ راست میگوید؟ راست، اصلاً دروغ دارد میگوید؟ یعنی دروغ میگوید با واقعیت خودش، ولی درست است یا درست نیست؟ حرف درست را از هرکه زد، بپذیر، نه بپذیر، بپذیر چیست؟ کم است. رو هوا بزن. بشنو، بشنو کم است. بخور. حرف حساب را بچش، بخور، زندگی کن.
**حکمت و یقین، راه رسیدن به بهشت**
عدل، حکمت و علم، جمع را در فرد که یقین و رضاست؛ یعنی شادی و آرامش در آسایش نیست، خیلیها آسایش دارند، آرامش ندارند. در یقین و رضاست. عن الله به خودت باش. قدر خودت را بدون. شاکر خدای خودت باش. میشود بهشت، میشود آرامش. یک آرامشی که با هیچچیز نمیرود. دیگر برایش فرق نمیکند دنیا چگونه میگذرد، بالا و پایین دنیا رویش اثر نمیگذارد و «هو لا یبالی علی ما أصبح من الدنیا، علی عسر أم علی یسر»؛ که دنیا چهجوری میگذرد، سخت میگذرد، آسان میگذرد. این برایش فرقی دیگر نمیکند. یک آرامشی دارد که با این چیزها بالا و پایین نمیشود.
جَنّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ؛ تجری یعنی اونی که جریان دارد و ثبات ندارد. این زیر اینهاست. کل دنیا نهرهای است که زیر اولیای خدا در جریان است. اینها رویش ثابتاند. در باغها و جنات دارند بهره میبرند و زندگی میکنند. هیچ جریان حرکتی و بیثباتی هم ندارند. ثابتاند، حقاند. حق یعنی ثابت، جریان ندارد که بالا و پایین نمیشود که زیر و رو نمیشود. شما بیفتی در رودخانه، در نهر. سرت به هیچ جا هم نخورد، به سنگ هم نخورد، به چیزی هم در سرت نخورد. اینقدر زیر و رو میشوی و بالا و پایین میشوی و قِل میخوری. چیزی باقی نمیماند از این. دنیا همان نهر، همان نهری است که زیر جنات است که اولیای خدا در آن جنات هستند، در آن نهر نیستند که هی قِل بخورند و بالا و پایین بشوند، دل و رودهشان بیاید بیرون. نه، دل و روده همه میآید بیرون، چرا؟ چون در نهر هستند. چرا رفتی در نهر؟ بیا بالا، در باغ. میگوید آخه این باغ کجاست که من؟ باغ همینجاست. ما الان یک باغی داریم، رفتهایم همهمان در آن باغ، جنات. نهر کجاست؟ نهر همانجاست که شما هستید، دارید زیر و رو میشوید. چرا این نظام پس عوض نمیشود؟
دارد زیر و رو میشود، در آن نهر، همش میگوید منتظر یک اتفاقی بیفتد که… هر اتفاقی بیفتد، تو در این نهری هستی که تا وقتی نیایی بیرون، حل نمیشود مشکلت، به آرامش نمیرسی. آخه کی افتاده در نهر؟ نهری که در جریان است. «تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ.» همه در آن نهر دارند دست و پا میزنند. اینها در این باغ نشستهاند، عشق میکنند. شما نهر را تماشا میکنی، لذت نمیبری از جریان نهر؟ لذت نمیبری؟ در بهشت بنشینی، تماشا کنی جریان نهر را؟ مخصوصاً بعضیها تویش کلهملق بزنند که همینجوری اینها، ای وطنفروشها و اینها بزن، کلههایشان بخورد به اینور، بخورد آنور. شما هم تماشا کنید، لذت ببرید. کیف نمیکنی؟ خب نرو آن تو. دستت را هم میگیری، میگویی بیا بالا. نمان آنجا. خب نمیدهند دستشان، چهکارشان کنیم؟ هرچه دست انبیا و اولیای خدا آمدهاند، دستشان را از این باغ نشستهاند، دستشان را دراز میکنند، میگویند: «دست من را بگیر، بیا در باغ. بیا اینجا. اینجایی که ثابت است، اینجایی که حق است. چرا رفتی در قسمت در جریان و متلاطم و سیلاب که اینجور زیر و رو بشوی و دل و رودهات بیاید در حلقت؟» دیگر اولیای خدا چهکار کنند؟ چهجوری؟ دیگر امام حسین چهکار کند؟ خودش را، فرزندانشان را، اهل و عیالشان را برای اینکه ما از جهالت دربیاییم، یعنی دست ماها را بگیرد، بیاورد در باغ. بگوید دستت را بده، بیا بالا. در این نهر اینجور کلهپا نشوی. وصلی الله علی محمد و آل محمد.
0 نظر ثبت شده