جلسه خودشناسی

اثبات منیت ریشه‌ی تمام مقایسه‌ها

2325

هرچه ضربه می‌خوریم از مقایسه‌هایی است که در ذهنمان انجام می‌دهیم؛ وقتی خودت را در ذهنت نبینی مقایسه‌ای ایجاد نمی‌شود

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
22:55 / 00:00
انتشار: 1405/3/20 به‌روزرسانی: 1405/5/11
وضعیت متن این جلسه:
متن اولیه
1
بازبینی شده
2
ویراستاری و چک نهایی
3
مرحله 1 از 3: این متن نسخه‌ی اولیه‌ی پیاده‌سازی صوت جلسه است و به‌تدریج بازبینی و تکمیل می‌شود.

گفتمان خودشناسی
فایل 2325
استاد حسین نوروزی
(۱۴۰۵)

رد مقایسه و رسیدن به توحید**
یکی از بحث‌های مهم و کاربردی این است که هر ضربه‌ای که به ما وارد می‌شود، ناشی از مقایسه‌هایی است که در ذهنمان انجام می‌دهیم و نفس عمل مقایسه مشکل‌ساز است.

**ریشه مقایسه‌ها: اثبات «منیت»**
چه خوب و چه بد، ما در ذهن خودمان را با دیگران مقایسه می‌کنیم و بر اساس آن، مسائل بالا و پایین، خوب و بد درست می‌کنیم. تمام این مقایسه‌ها ریشه در اثبات «منیت» و «خود دیدن» در ذهن ما دارد. تا زمانی که خود را در ذهن نبینیم، مقایسه‌ای مطرح نمی‌شود و ایجاد نمی‌گردد. تمام رذایلی که شمرده می‌شوند، ریشه در همین مقایسه دارند.

**حسادت و خروج از ذهنیت مقایسه**
برای مثال، حسادت. اگر مقایسه نکنید، کار تمام می‌شود و همه چیز درست می‌گردد. اگر خود را با هیچ‌کس مقایسه نکنی که بگویی من مثل این شوم یا من از این کمتر یا بیشتر هستم، کبر از بین می‌رود و حسادت نیز کارایی خود را از دست می‌دهد. هیچ‌کس را نمی‌بینی، مگر اینکه وقتی مقایسه می‌کنی، این کار را برای نجات از شر این مقایسه انجام می‌دهی. می‌گویی: «او بهتر و باتقواتر از من است.»

**ابلیس؛ اولین مقایسه‌کننده**
اولین کسی که قیاس کرد و مقایسه کرد، ابلیس بود. گفت: «من با آدم مقایسه کردم خود را، گفتم من بهتر از اویم.» و انتظار پیدا کرد و گفت: «چرا من به آدم سجده کنم؟ آدم باید به من سجده کند.» تمام بدی‌ها از همین قیاس سرچشمه می‌گیرد. تمام بدی‌هایی که در ذهن ما به زندگی‌اش ادامه می‌دهد، ناشی از مقایسه است.

**پرهیز از «خود دیدن» در ذهن**
با خودش و خدای خودش نیست. فاصله گرفته. به ذهن آمده. به دنیا آمده. دنیا یعنی ذهن. خود را در ذهنش می‌بیند. در نتیجه، این «منی» که در ذهنش برای خود می‌بافد و می‌سازد، مقیاسی برای مقایسه با دیگران قرار می‌گیرد. خروج از «من» یعنی بیرون آمدن از ذهن. «منیت نداشتن» یعنی در ذهنت خود را با هیچ چیز و هیچ‌کس مقایسه نکنی. خودت، خودت هستی. وقتی می‌گوییم خودت، خودت هستی باز هم خودی را در مقایسه با دیگران برای خودت در ذهنت نساز که من خودم، خودم هستم، تو هم خودت، خودت هستی. این شد دو تا. باز هم یک مقایسه. ببین من غیر از تو هستم، تو غیر از منی. اینها کثرت ایجاد می‌کند. به مرحله توحید برو، به وحدت. غیر خدا هیچ‌کس نیست. آن «منی» که شما برای خودت در ذهنت می‌آوری، آن «من» را نمی‌گوییم. آن «من» باز هم خودی است و «منی» است که با هیچ چیز و هیچ‌کس مقایسه نمی‌شود؛ یعنی به ذهن نمی‌آید.

**خداوند و رهایی از قیاس**
آن می‌شود خدا. خداست که «لیس کمثله شیء»، قابل قیاس با هیچ چیزی نیست. این بحث، یک بحث چالش‌زا است؛ چون خارج شدن از ذهن می‌خواهد که دشوار است. خیلی دشوار است. درست گفتم؟ یاد گرفتم. خیلی دشوار است که از ذهن بیرون بیایی و خودت را در ذهنت نبینی. دیگر کسی به‌جز خدا نمی‌ماند. اینکه ما می‌آییم خالق درست می‌کنیم، مخلوق درست می‌کنیم. یک «من» داریم، یک خدا داریم، خدا من را خلق کرده، در من دمیده، یک «من» داریم، یک خدا داریم، یک دمنده داریم، مثلاً یک فوت‌کننده داریم که دمیده، یک روح داریم. اینها همه مال عالم کثرت است. هیچ‌کدام اینها نه. اینها را از آن بیرون بیا. همه اینها سر جای خودش و در عالم کثرت درست است.

**ذهن و جدایی از حقیقت وحدانی**
ولی همه اینها جایشان کجاست؟ در ذهن است که جداسازی می‌کنیم. این جداسازی‌ها مال ذهن است. یک حقیقت در عالم بیشتر نیست. ریشه همه بیماری‌های روانی، ریشه‌اش در ذهن است. آدم وقتی در ذهن است، خب بالاخره این چیزها پیش می‌آید. وقتی از ذهن بیرون آمدی، تمام شد. غیر خدا کسی نمی‌ماند. آنجا دیگر نمی‌گوییم «من»، نمی‌گوییم من خدایم یا خدا در من است. خدا در چیزی نیست که. حتی نمی‌گوید خدا با من است، خدا که با چیزی نیست که. نه خدا در چیزی است، نه خدا با چیزی است، نه اصلاً خدا چیزی است. غیر خدا اصلاً چیزی نیست. سخت است فهمیدنش.

**فهمِ توحید و خداشناسی**
«خب، این یعنی چه؟» ولی این را نفهمی، هیچ نفهمیده‌ای. مسئله اینجاست. این را نفهمی، هیچ نفهمیده‌ای. بویی از خداشناسی به مشامت نرسیده. ولی فهمیدن این هم سخت است. «آخه یعنی چه؟» تا وقتی ما در ذهنیم، نمی‌توانیم از مرحله کثرت دربیاییم. دائماً یک «منی» در ذهنمان برای خودمان می‌سازیم که این را می‌گوییم «من فطرت الهی». «من فطرت الهی، من با فطرت الهی، تو با فطرت الهی، او با این.» این دو تا نیست، سه تا نیست. پس «من»ش اینجا چیکاره است؟ هیچ. بی‌خود. یک فطرت الهی داریم که «فطر الناس علیها». علیها یعنی این «من»ت را بگذار کنار و هرچه هست، یک خداست در عالم خلقت. در عالم خلقت یعنی فطرت. فطرت یعنی خلقت. در عالم فطرت یک خدا بیشتر نیست که انسان‌ها بر آن فطرت الهی آفریده شده‌اند. حالا آن خدا در من است، در انسان‌هاست؟ بیرون انسان‌هاست؟ کنار انسان‌هاست؟ انسان‌ها داخل آنند؟ چی می‌گوید؟ برون فطرت خلق شدیم، نه درون فطرت، نه نمی‌دانم کنار آن فطرت. نه، «برون فطرت» آفریده شدیم؛ یعنی «انا لله». اینها را می‌خواهیم ذهنی کنیم، نمی‌شود. «انا الیه راجعون».

**بی‌همتایی خداوند و عدم امکان ذهنی کردن او**
با ذهن نمی‌شود اینها را درآورد. چرا؟ چون خدا موجودی است که «لیس کمثله شیء». شما می‌گویی «من»، خب «من» را می‌توانی ذهنی کنی. خدا را نمی‌توانی. حالا خود را هم نمی‌توانی، ولی حالا درستش می‌کنیم، کاری‌اش می‌کنیم بالاخره. بالاخره یک «من» برای خودمان می‌سازیم. خدا را هم می‌خواهی بسازی در ذهنت؟ بعد بگویی من خدایی‌ام. خب یعنی چه؟ یعنی من یک جایی بودم که غیر خدا کسی نبود. بعدش هم به یک جایی می‌رسم که غیر خدا کسی نمی‌ماند. همین الانش هم غیر خدا کسی نیست. منتها من توهم اینکه من هم هستم، یک چیزی هست. این توهم هست. توهم می‌رود کنار. می‌بینم غیر خدا نه کسی بود، نه هست و نه خواهد بود. و «علی‌الکثرت السلام». هرچه کثرت، فاتحه‌اش خوانده می‌شود. توحید می‌شود. به توحید می‌رسند همه. می‌رسند یعنی می‌یابند. می‌یابند. نه یعنی یک یابنده داریم یا یک یافت شده داریم، یک وسیله یافتن داریم. نه، اینها هم. یافتن یعنی یکی، یکی؛ یک غیر از آن کسی نیست، چیزی نیست. خودت که خودت را می‌یابی، چطور می‌یابی؟ یابنده داریم، یابنده غیر از یافت شده است. خودت، خودت هستی دیگر. خودت خودت را می‌یابی. یافتن هم یک چیزی نیست که در ذهنت باشد، یک جای دیگر. یک چیزی داریم که شما یک چیزی داریم، یافت شده است. یک چیزی داریم مثلاً محل یافتن. اصلاً این حرف‌ها را ندارد. یک حقیقت: «شهد الله انه لا اله الا هو». غیر او هیچ‌چیزی نیست.

**شهادت خداوند بر توحید**
کی این را می‌گوید؟ خودش می‌گوید. چون غیر خودش کسی نیست که بخواهد بگوید. «شهد الله» خودش، خدا شهادت می‌دهد. غیر خدا کسی نیست بخواهد شهادت دهد که «انه لا اله الا هو». این‌جوری می‌شود که آن‌وقت به یک جایی می‌رسیم که دیگر مثل خدا. خدا که غصه می‌خورد؟ نه می‌ترسد، نه برای خدا فرقی می‌کند دنیا چطور اداره شود، چه می‌گذرد در دنیا. «ما فها و لا یوالی ما اصبح من الدنیا ام علی حصر ام علی یسر» سخت بگذرد، راحت بگذرد، دشوار باشد، نور باشد. تفرق، خودش را فارغ می‌کند. تمام شد. از غیر خدا فارغ شدی یعنی از ذهن آمدی بیرون. ذهنت مشغول دیگر چیزی نیست. یک وسیله‌ای است، یک ابزاری است. از آن استفاده می‌کنی برای امور ذهنی. خدا که یک امر ذهنی نیست که ذهنت را می‌خواهی مشغول کنی. هی فلسفه بخوان، فلسفه یک کار ذهنی است. می‌خواهی با ذهنت را به خدا مشغول کنی. خدا امر ذهنی نیست. دل مشغول خداوند باشد.

**طمانینه قلب و لذت در پرستش**

اخلاص حاصل می‌شود. به یقین می‌رسیم. یک وقت با ذهنت می‌خواهی بروی خدا را بیابی. یک وقت خدا را می‌یابی. برمی‌گردی. در ذهنت هم می‌خواهی با خدا یک ارتباطی، یک نسبتی برقرار کنی. ما دومی را خوب است. شما خدا را وقتی یافتی، حالا می‌آیی در ذهنت. بالاخره ذهنت را می‌خواهی بهش آره، باهاش بهش یک حالی هم بدهی. به ذهنت خوب است، عیب ندارد. یک حالی هم به ذهنت بده. حضرت ابراهیم (علیه السلام) بعد از اینکه «رآ برهان ربه» که خدا را دید، روی همه امتحان‌ها را طی کرده و دیگر پیغمبر شده و امام شده و به خدا گفتش که: «خدایا، من می‌خواهم ببینم چطور مرده‌ها را زنده می‌کنی؟ کیف تهی الموتی؟» خدا هم بهش گفتش که: «اولاً تو، مگر تو ایمان نداری؟» گفت: «بلا». «ولکن لیطمئن قلبی». ایمان دارم، ولی می‌خواهم یک حالی هم به ذهنم بدهم. «لیطمئن قلبی». می‌خواهم بالاخره حالا خدا چرا ما را خلق کرده؟ این عالم را، این دنیا را خلق کرده. اصلاً یک حالی هم بده دیگر. خب، خدا که خودش بود دیگر. و برای چه این همه مخلوقات را آفریده؟ این همان جواب حضرت ابراهیم است که «لیطمئن قلبی». ما یک حالی هم بکنیم دیگر.

شما یک باغی داری. در باغت نشستی. همه باغ، میوه‌هاش، درخت‌هاش همه مال خودت است. بلند می‌شوی، می‌روی، یک دانه میوه برمی‌داری، می‌خوری. می‌گوید مال مال خودت است. می‌گوید خب مال خودم است که خب باید بخورم دیگر. می‌خواهم یک حالی کنم باهاش. یک بهره‌ای ببرم، یک استفاده و لذتی ازش ببرم. حتماً نباید مال خودم نباشد که بخورم. مگر من خسیسم؟ کنسم که ما مال مفت باشد، می‌خورم. مال خودم باشد، نمی‌خورم. مال خودم است، می‌خورم دیگر. استفاده کنم از آنی که دارم. «اولاً تو مگر ایمان نداری؟» چرا ایمان. می‌خواهم از این ایمانی که دارم، باهاش می‌خواهم. مگر خدا را قبول نداری؟ چرا خدا را قبول دارم. می‌خواهم باهاش مناجات کنم. می‌خواهم باهاش حال کنم. چرا این‌طور؟ امیرالمؤمنین (علیه السلام) با خدا مناجات می‌کرد. مگر کمبود داشت، کسری داشت، می‌خواست به جایی برسد؟ نه. چون دارد. خب، دارد استفاده می‌کند دیگر. خب، با خدا دارد حال می‌کند دیگر. لذت می‌برد. به ذهنش، به زبانش، به بدنش. به سجده می‌رود. چرا سجده می‌روی؟ خب، تو که با خدا که این حرف‌ها را نداری. دارم. بدن من می‌خواهد با خدا حال کند. دستم می‌خواهد با خدا حال کند. پاهایم می‌خواهد با خدا حال کند. هیکلم را می‌اندازم روی خاک در مقابل خود. می‌خواهد این مدل رفتار، این حالت سجده، یک حال کردن بدن من با خداست. بدن من می‌خواهد با خدا حال کند.

بچه‌ها می‌روند فوتبال‌بازی می‌کنند که فوتبال یاد بگیرند. بعد که یاد می‌گیرند، مثلاً می‌شود رونالدو. بعد می‌بینی، اِ، رونالدو هم رفت دارد فوتبال‌بازی می‌کند. تو دیگر چرا فوتبال‌بازی می‌کنی؟ می‌گوید: «خب، من فوتبال‌بازی می‌کنم چون فوتبالیستم. من هم باید بازی کنم. می‌خواهم بهره ببرم از چیزی که دارم. استفاده ببرم از آنی که دارم.» فقط آنی که ندارد که نباید بازی کند که یاد بگیرد. آنی هم که یاد گرفته و حرفه‌ای شده، حالا بازی می‌کند چون دارد. چون بهره‌اش را ببرد. کشتی‌گیر دیگر فول‌فول قهرمان جهان همش هر روز می‌رود باشگاه کشتی می‌گیرد. تو دیگر چرا می‌آیی کشتی می‌گیری؟ می‌گوید: «خب، من کشتی‌گیرم. می‌گوید: «خب صفا کنم.» «من از کشتی گرفتن لذت می‌برم.» این‌جوری نیست که آنی که خدا را شناخت، ول کند برود دیگر. مثلاً بگوید ما دیگر با خدا کاری نداریم. ما که خدا را شناختیم دیگر. نه. ما که به حقیقت قرآن رسیدیم دیگر، برای چه قرآن بخوانیم؟ ما که به حقیقت نماز رسیدیم دیگر، برای چه نماز بخوانیم؟ ما که به حقیقت نمی‌دانم چی رسیدیم، پس برای چه دیگر؟ خب، بمیر. بله، اگر بمیری یعنی بروی زیر خاک، دیگر هیچی نباشد. «ما که به حقیقت زیارت رسیدیم، پس برای چه دیگر زیارت بریم؟» آها. خب، رسیدی. حالا باهاش حال کن دیگر. صفا کن. بهره ببر. استفاده‌ات را کن. کیفش را بکن. کیفی که تو می‌کنی با آنی که به اینجا نرسیده و آن اصلاً نمی‌فهمد تو چه می‌کنی. اصل نماز مال این است. روزه مال این است. حج مال این است. زیارت مال این است. مناجات مال این است. آنهای دیگر فیلمش را بازی می‌کنند. نماز اینها حقیقت دارد.

0
7
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده