جلسه خودشناسی
2330

پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۵

خدا همه موجودات عالم را درک کرده؛ انسان باید به جایگاهی برسد که همه موجودات را در جایگاه خودشون درک کند و به همه حق بدهد

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
104:47 / 00:00
انتشار: 1405/3/27 به‌روزرسانی: 1405/5/18
وضعیت متن این جلسه:
متن اولیه
1
بازبینی شده
2
ویراستاری و چک نهایی
3
مرحله 1 از 3: این متن نسخه‌ی اولیه‌ی پیاده‌سازی صوت جلسه است و به‌تدریج بازبینی و تکمیل می‌شود.

گفتمان خودشناسی
فایل 2330
استاد حسین نوروزی
(پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۵)

اهمیت خودشناسی و نقش آن در اصلاح جامعه

چقدر خدای مدیر و مُدبّری داریم. چقدر مسئولین مملکت در دوران جنگ، مدیر و مُدبّر شدند. هرچقدر انسان الهی‌تر شود، مدیر و مُدبّرتر می‌شود. هرچقدر بتواند بر خواسته‌های دلش مسلط شود و دنبال پیروی از خواسته‌های دلش نباشد، زیرک می‌شود، دانا می‌شود و مدیر و مُدبّر می‌شود. خداوند نشانش می‌دهد که حق چیست و چه کاری باید انجام دهد. آن کاری که به جاست را می‌فهمد، پیدا می‌کند و عمل می‌کند. هر کاری که انجام دهد، به جاست. کلیشه‌ای درست نیست، اما حق سر جای خود است. برخی برخورد کلیشه‌ای می‌کنند.

آدم‌های کلیشه‌ای بچه‌های خوبی هستند، اما کار را نباید به بچه‌ها سپرد. مملکت را نباید به بچه‌ها سپرد. در روایت داریم که در آخرالزمان، کار به دست بچه‌ها می‌افتد، اداره امور دنیا به دست بچه‌ها می‌افتد. بچه‌ها هرچقدر هم که خوب باشند، کلیشه‌ای عمل می‌کنند. قدرت تشخیص حق و باطل را ندارند، نمی‌توانند به جا عمل کنند. عقل همیشه به جاست. «عدل» یعنی به جا. عدل کلیشه‌بردار نیست. در لحظه و به روز باید تشخیص داده شود که الان چه کاری انجام دهیم.

کسی که هدفش خدا نیست و حق را معیار و شاخص اعمال و رفتارش قرار نداده است، به روز هم که باشد و خارج از کلیشه‌ها هم که عمل کند، بسیار خطرناک می‌شود؛ زیرا هدف، وسیله را توجیه می‌کند و انسان را از حالت کلیشه‌ای درمی‌آورد و به روزش می‌کند. در لحظه، تصمیم متناسب با هدفش می‌گیرد و در چارچوب کلیشه‌ها جامد نمی‌شود، متحجر نمی‌شود و متوقف نمی‌شود. اگر هدفش الهی نباشد و حق نباشد، باطل می‌شود و کسی که در مسیر باطل به روز شود، بسیار خطرناک است و در هیچ چارچوب و کلیشه‌ای نمی‌گنجد.

آدم‌هایی که هدفی ندارند، در چارچوب‌ها قرار می‌گیرند، در کلیشه‌ها قرار می‌گیرند. تعداد این افراد چقدر است، خدا می‌داند و به سن و سال هم نیست.

«أکثرهم لا یعقلون» این “اکثر” می‌تواند اکثریت حسن انتخابی‌ها باشد که لا یعقلون، یعنی ته انتخابش خوب است ولی الان در مسیر هدفش نیست، هدف را نشناخته، هنوز خود را پیدا نکرده است. بچه است، لا یعقلون یعنی بچه است. تعداد بچه‌ها زیاد است.

بچه یعنی بالفعل حیوان است. «إنَّ النَّاسَ کُلُّهُمْ بَهائِمُ» یعنی وقتی بچه هستند، این‌ها همه بچه‌اند. بچه‌ها بالفعل حیوان هستند. بالقوه می‌توانند انسان باشند و اگر شوند، می‌توانند شوند که بروند که شوند. اما الان نه، حیوان هستند. «إِلَّا الْقَلِیلَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ» مگر آن تعداد کمی که هدف خودشان را پیدا کرده‌اند و ایمان به آن هدف دارند و در راستای آن هدفشان حرکت می‌کنند. آن‌ها از بهیمه بودن و حیوان بودن درآمده‌اند. نه اینکه آن‌ها حیوان نبودند، آن‌ها هم اولش حیوان بودند. بچه است، یعنی حیوان است.

تفاوت زن و مرد از نظر احساسی

اگر ما این نگاه را نداشته باشیم، این مطالب را نفهمیم و از بچه‌ها انتظار آدم‌بزرگ‌ها را داشته باشیم، آسیب روانی می‌بینیم؛ زیرا توقعمان برآورده نمی‌شود. انتظاری که داریم از یک بچه، انتظار داری که مثل بزرگ عمل کند و حرف بزند، نمی‌تواند. سرخوردگی می‌یابی، انرژی گرفته می‌شود و ناامیدت می‌کند، خسته می‌کند. دائم فکر می‌کنیم که آخه چرا این نمی‌فهمد؟ چرا این کار را انجام داد؟ سطح توقع و انتظار ما اگر متناسب با واقعیت نباشد، انرژی روانی ما را تخلیه می‌کند. اما اگر متناسب باشد، هرچه می‌بینیم می‌گوییم خب درست است، همین‌طور است، حق است، به جاست. توقعش را داشتم. نفهمید، خب باید نفهمد. انتظاری نیست که این بفهمد. شما از بچه چه توقعی داری؟ نباید هم بفهمد. خدا کند عمرش تمام شود، تمام هم نمی‌شود. وظیفه ما توجه دادن و تذکر دادن است. اینکه چه کسی می‌فهمد، ممکن است زمانی بفهمد که سرش به سنگ لحد بخورد، دیگر ما ضامن آن‌ها نیستیم. ما شدیم. چه کسی می‌خواهد بفهمد؟ ما انتظارات خودمان را با واقعیت – واقعیت یعنی خدا – کاری را که خدا کرده بفهمیم. خدا چه چیزی خلق کرده و چگونه خلق کرده است. در روایت داریم: «لو علم الناس کیفیة خلقهم لما لام احد احداً» اگر مردم از کیفیت خلقشان آگاهی داشتند، هیچ‌کس، هیچ‌کس را ملامت نمی‌کرد. همه می‌گفتند نه، درست است، همین‌طور است. این باید همین کار را کند. این باید بفهمد، آن نباید بفهمد. حقش همین است. همه‌چیز سر جایش است. یعنی خدا را بشناسیم، بفهمیم. از نگاهی که خدا دارد نگاه می‌کند، نگاه کنیم. بفهمیم چه چیزی درست کرده، چه چیزی خلق کرده، چگونه آفریده، چگونه دارد اداره می‌کند. بعد می‌بینیم همه‌چیز درست است، همه‌چیز سر جایش است. زن‌ها مردها را بشناسند، مردها زن‌ها را بشناسند. انتظاراتشان را از همدیگر با واقعیت وجودی همدیگر تنظیم کنند.

منطق زن‌ها با منطق مردها متفاوت است. این را اگر توجه نکنید. مدل مردها، مدلی که می‌گوییم نه همه مردها و این‌ها، مثلاً نوعاً بنا بر این است که این جنس یک مدلی است که به حساب علمی می‌گوییم منطقی است. خشک است. وقتی می‌خواهد فرض کنید که بحث کند، گفتگو کند، می‌خواهد تمام کلماتی را که به کار می‌برد، همه سر جایش درست باشد. کلمه به کلمه، یک کلمه بی‌جا تویش نیاید. به لوازم حرف‌ها و اعمالش توجه می‌کند که من الان این حرف را زدم، چه برداشتی می‌شود از این حرف من؟ مدل مردها این‌گونه است. به این‌ها توجه می‌کند. بعد این حرف را می‌زند. آن مردهایی که به این‌ها توجه نمی‌کنند، هنوز مرد نشده‌اند.

زن‌ها نوعاً این‌گونه نیستند. یک حرفی را که می‌زنند، یک حسی درشان به وجود آمده. آن حسشان را بیان می‌کنند. یعنی زبان خانم‌ها مبین احساساتشان است. حسی که درشان به وجود آمده با زبانشان زود منتقل می‌کنند. یک رفلکس. حرفشان، حرف‌های رفلکسی است، نه منطقی. مثلاً فکر کرده یک چیزی را به آن رسیده. حالا این مطلبی را که به آن رسیده و فکر کرده، حالا الان می‌خواهد بیان کند، نه، یک احساسی درش به وجود آمده. آن احساسش را الان با زبانش می‌گوید. این یک واکنش طبیعی و غریزی است که می‌گوید. بعد می‌تواند آن وقت فکر کند. بعداً می‌تواند هم فکر نکند. بعدش هم بعد فکر می‌کند خب اینی که الان من گفتم درست بود یا غلط بود؟ به جا بود یا نابجا بود؟ چه عوارضی به دنبال دارد؟ چه برداشتی می‌شود بیرون؟ این‌ها دیگر چه برداشتی می‌کنند؟ این‌ها چیزهایی است که بعداً آن وقت همسرش به او می‌گوید. می‌گوید تو این را که گفتی. بعد او که می‌گوید، می‌گوید بابا، این‌قدر من فکر نکردم، تو چرا این‌قدر فکر می‌کنی راجع به این حرف من؟ من که همین‌جوری یک حسی برایم به وجود آمد، یک چیزی گفتم. تو نشستی چند روزه داری راجع به این حرف من فکر می‌کنی که این حرفی که تو زدی منظورت این از کجا آمده؟ ریشه در چه چیزی دارد؟ فلان دارد. بحث می‌شود، درگیر می‌شود. می‌گوید تو منظور داشتی، تو غرض داشتی. در حالی که کلاً زن‌ها هیچ‌وقت هیچ غرضی ندارند، هیچ منظوری ندارند. زبانشان بیان حالشان است. همیشه این‌گونه نیست، تا وقتی تو با زن‌ها زندگی می‌کنی، این‌ها طبیعت زن و مرد این مدلی است که آن‌ها این‌گونه هستند. وقتی دیگر با عقل آدم، با هدف آنلاین زندگی می‌کند. بله، بله ما داریم. نوع این جنس را داریم می‌گوییم، وگرنه حساب اینکه این رشد کرده و دیگر دوره‌های خودشناسی را گذرانده است، ولی در عین حال یک‌باره برمی‌گردد به اصلش. در عین حال که در اوج خودشناسی است، یک‌باره می‌بینی برگشت به اصلش. «بازجوید روزگار وصل خویش».

مرد اگر این را بداند، اصلاً در زندگی مشکلی ایجاد نمی‌شود. دیگر همه‌چیز را اجازه می‌دهد به همسرش که احساسات خودش را به هر زبانی که می‌خواهد. بعضی‌ها زبانشان مدل‌های مختلف دارد، دیگر هر کسی بسته به تربیت، بسته به محیط زندگی، بسته به اینکه چه چیزی، این‌ها احساساتش را بیان می‌کند و اغراق می‌کند. یک‌باره می‌بینی خیلی برمی‌گردد به مرد. می‌گوید تو اصلاً، اصلاً هر چه را می‌خواهد بگوید، دیگر می‌گوید اصلاً هیچ‌وقت، هرگز. این‌ها را هم می‌گذارد اول کلامش و بعد دیگر ردیف می‌کند هر چه می‌خواهد بگوید. آن نباید بگوید خب این کلمه اصلاً، هرگز، هیچ‌وقت این‌ها معنا دارد. این‌گونه نیست که همین‌جوری بی‌خود باشد. این یک غرضی دارد. نه، هیچ غرضی ندارد. همین، تمام شد. گفت، سبک شد، خالی شد، تمام شد. بعد دیگر دوباره باز نه، تو چقدر خوبی، تو چقدر فلانی. مخصوصاً وقتی که کار او را به او بدهد و مثلاً پول بریزد به حسابش، یا تقدیر کند، دیگر نه، اصلاً حل شده، چون تو اصلاً خیلی خوب هم هستی. اصلاً حرف نداری. و اگر ما سطح توقع و انتظاراتمان را با واقعیت تنظیم نکنیم و هماهنگ نکنیم، یعنی حقیقت را نشناسیم، دائماً به ما فشار روانی وارد می‌شود. دائماً در حال ملامت کردن دیگران نیستیم. همه را ملامت می‌کنیم. از دم، هیچ‌کس را نمی‌توانیم درک کنیم.

به عده‌ای می‌گوییم تندرو، به عده‌ای می‌گوییم کندرو، به عده‌ای می‌گوییم نمی‌دانم میانه‌رو، مثلاً از این چیزهایی که در سیاست این‌ها را به کار می‌برند. نمی‌توانیم درکش کنیم که این چه شده که این‌ها را این‌گونه می‌گوید. ریشه کجاست؟ مشکل کجاست؟ خدا چرا خدا شده؟ چون همه موجودات عالم را درک می‌کند. چرا توانسته همه موجودات را خلق کند؟ همه‌جور آدم خلق کند؟ همه‌جور حسن انتخابی، سوء انتخابی، عاقل، نادان، بی‌شعور، حیوان، گیاه، جماد، انواع و اقسام حیوانات، بری، بحری، مدل‌های مختلف. خدا می‌داند چقدر ما مخلوق داریم. برای اینکه همه این‌ها را درک می‌کند، برای همین خدا شده. برای همین خالق کل شیء است.

حالا اگر انسان بتواند به یک چنین جایگاهی برسد که همه موجودات را در جایگاه خودشان درک کند و به آن‌ها حق بدهد. «لا علم الناس کیفیة خلقهم لما لام احد احداً». ملامت کردن مربوط به انسان‌هاست دیگر که چرا؟ اعتراض‌آمیز راجع به حیوانات و موجودات دیگر که نیست. برای همین راجع به انسان فرمودند که اگر از کیفیت خلقت انسان شما اطلاع داشتی، انسان‌شناس بودی، هیچ‌کسی را ملامت نمی‌کردی. یعنی به او حق زندگی کردن می‌دهی، حق خلق شدن می‌دهی که خدا خلقش کند، ولو سوء انتخابی باشد. ولو شمر باشد، یزید باشد، نمی‌دانم ابن ملجم باشد. خدا شیطان را خلق کرده یا سوء انتخابی را خلق کرده. حق انتخاب سوء یا پست هم داده است، بله. خب این که خیلی چیز دارد. این آیه وظیفه حق توست. خودت خواستی. خودت خواستی. بله. ولی این چرا را به او نمی‌گوید که خود تو می‌توانستی سوء انتخابی نباشی. چرا سوء انتخابی شدی؟ این چرا می‌آید، یعنی اینکه به او حق می‌دهی که سوء انتخاب باشد. یعنی چون حق انتخاب داری، پس تو هم انتخاب کردی. حق داری. یعنی هیچ جای چرایی نمی‌ماند. نه، درک می‌کنی که یک سوء انتخابی علی القاعده این کارها را باید انجام دهد. غیر از این نمی‌تواند این کار دیگر را انجام دهد. سوء انتخابی وقتی انتخاب چون انتخابش که دست من و شما نیست. ما هم با چرا گفتن که نمی‌توانیم انتخابش را عوض کنیم که. خودش خود اوست. اینکه ما وظیفه‌مان در مقابل سوء انتخابی این است که در مقابلش بایستیم با اینکه به او حق بدهیم که این خب سر جایش است. همیشه خط می‌شود. این دو تا قاطی می‌شود. این که حق است که ما هم بایستیم در مقابلش. این که آن حق است سر جایش است. ما حق است که در مقابلش بایستیم. سوء انتخابی اصلاً آن هم همین. دقیقاً. دقیقاً.

این‌ها ربطی به وظیفه ما ندارد ها. این‌ها بحث نگاه اعتقادی ما است. ببینید، منطقش را فهمیدیم دیگر. مقابله با منطق سوء انتخابی، مقابله می‌کند با منطق. سوء انتخابی مقابله می‌کند با منطق و حقیقت. خانم‌ها بی‌منطق کار می‌کنند و حرف می‌زنند. حسن انتخابی هستند ها، ولی مدلشان این مدلی است. سوء انتخابی بنای بر مقابله دارد با منطق و حقیقت و حق. اما یعنی وقتی حرف می‌زند، بنا دارد بر اینکه حق را از بین ببرد. ولی نوعاً خانم‌ها مدلشان این‌جوری است که منطقشان با منطق آقایان می‌گوییم نمی‌خواند. یعنی این‌ها بنای بر مقابله ندارند. ولی بنای بر هماهنگی هم ندارند. هرجور یک چیزی بگوید، دیگر حالا غرضی، نمی‌دانم نظری، چیزی، تقابلی، هیچی ندارد. دارد صحبت می‌کند. مثل رانندگیشان می‌ماند. یک‌باره می‌پیچد جلوی مثلاً تو آینه نگاه نمی‌کند. آینه به عقب که ببیند عقب چه چیزی، از بغل نگاه نمی‌کند، همین که یک‌باره می‌پیچد. حالا شما حساب بکنید که در حال رانندگی به موبایلش هم نگاه کند. منظورم از این که نفهمیدن، اینکه ما انتخاب را نمی‌کردیم به خاطر این است که گفتیم اگر ما یک چیزی را که در درون ما نباشد، نمی‌توانیم به من که هر چه فکر می‌کنی دارد به ضررش کار می‌کند. یعنی ما جای او باشیم، به هیچ عنوان نمی‌توانیم این را بفهمیم. برای اینکه او سر جایش است و باید این نقش حاج آقا ما این خود را اول خود خودمان تعریف می‌کنیم، بعد می‌گوییم که خب نمی‌شود. ولی خود آن همین است. مقابله با حق، بله، خودش مقابله، بله. و وقتی خودش است، آن وقت این‌جور نیست که بر خلاف خودش باشد. خودش مقابله با اول ببینیم با چه کسی طرف هستیم. ببینیم اول با چه کسی طرف هستیم. بله، بله. چون فطرت دارد، چون فطرت الهی دارد، باید یک جوری آن را ساکتش کند. صدای فطرتش را باید ساکت کند، وگرنه اذیتش می‌کند دیگر. جهنمش از حالا برپا می‌شود. خودش را نشان می‌دهد. این باید برپایی جهنمش را عقب بیندازد. ندای فطرتش را ساکت کند، نشنود. هی بهشت فرضاً این‌ها خیلی‌هایشان پناه می‌برند به مواد مخدر و نمی‌دانم مشروبات الکلی و این‌ها که صدای فطرتشان را خاموش کنند. ذهن وسیله خیلی خوبی است برای اینکه بتوانند، بله، می‌آیند توجیه می‌کنند.

حالا این توجیه کردن‌ها یک وقت درونی است، یک وقت نه بیرون هم اظهار می‌کنند. مثل ترامپ که دیگر همین‌جور هی می‌گوید، می‌گوید همه‌جا و حق را هی سعی می‌کند به خودش بدهد که من حق دارم، من فلان.

امروز گوش می‌کردم صحبت رئیس‌جمهور را. می‌گفت که ما مشکلات اقتصادی سنگینی داریم و باید خلاصه آزمایش سختی در پیش داریم و با توجه به آسیب‌هایی که دیدیم، با توجه به کسری بودجه‌ای که داریم، با توجه به تحریم‌هایی که داشتیم و داریم و با توجه به ناترازی‌هایی که داشتیم، ما باید در عین حال بتوانیم کشور را اداره کنیم. این ابعادی را که مربوط به اقتصاد بود و این‌ها را خب می‌دید که این مشکلات را داریم، مشکلات را داشتیم و این‌ها. حالا ما باید یک ابعاد دیگری را که به رئیس‌جمهور و این‌ها مربوط نمی‌شود، آن‌ها را هم ما باید ببینیم، حواسمان باشد که یک کشوری داریم که یک مشکلات فرهنگی بسیار زیادی دارد. بحران هویت دارد. این بحران هویت خطرناک‌تر از بحران‌ها و ناترازی‌های اقتصادی است. خیلی خطرناک‌تر است. بحران هویت فساد می‌آورد. فسادها در زمینه‌های مختلف، در بعد اخلاقی، در بعد اقتصادی، در بعد سیاسی، خیانت‌هایی که می‌شود، وطن‌فروشی‌هایی که می‌کنند، این‌ها. ما این ناترازی‌ها همه از تمامش ریشه در این بحران هویت دارد.

در دعا می‌خوانیم که: «اللهم اصلح کل فاسدٍ من امور المسلمین». فسادها فقط فسادهای اقتصادی نیست، ریشه در فساد هویتی دارد. آن ریشه اگر که اصلاح نشود، فساد در همه مراحل و شئونات زندگی انسان خود را نشان می‌دهد.

آدم‌هایی که هدف ندارند و بچه هستند، هر کاری که دلشان می‌خواهد می‌کنند. دیگر در چارچوب و کلیشه‌های اخلاقی و فقهی، بایدها و نبایدهای قانونی قرار نمی‌گیرند. هر کاری دلشان می‌خواهد می‌کنند. آن‌هایی هم که هدف دارند، چون هدفشان الهی نیست، کسی نبوده که هدف الهی را به آن‌ها معرفی کند تا هدف این‌ها الهی شود. الهی هم که نبود، با هدف غیر الهی. هدف وسیله را توجیه می‌کند. هر جنایتی را مرتکب می‌شود. خطرناک، خطرناک می‌شود.

دیگر شما نمی‌توانی این‌ها را درک کنی که این چرا آخه این کار را می‌کند؟ چرا این می‌رود و وطن‌فروشی می‌کند؟ چون توجه به هدفش نداریم ما که این هدفش غیر الهی است. برای رسیدن به هدف هم هر کاری مجاز می‌شود. هیچ کاریش نمی‌توانی کنی شما. که بگویی نکن، بکن. چارچوب دارد. منتها چارچوبش در راستای هدف خودش است.

اکثریت مردم هدف ندارند. حالت بچه را دارند. دلشان هر چه می‌خواهد، دنبال همان می‌روند. خواسته‌های دلشان را برآورده کنند. قانون می‌آید چه کار می‌کند؟ باید، نباید. حرام است، واجب است. این واجب و حرام می‌آید این‌ها را در چارچوب قرار می‌دهد که از چارچوب تو بیرون نروند. ادامه زندگی اجتماعی غیرممکن نشود. سنگ روی سنگ بند شود. این را به آن می‌گوییم فقه. اخلاق می‌آید خوب و بد را کلیشه می‌کند. می‌گوید راستگویی خوب است، دروغگویی بد است.

این خوب و بدها را می‌گویند فرهنگ‌سازی می‌کنیم. فرهنگ‌سازی می‌کند در جامعه برای چه کسی؟ برای بچه‌ها، برای عموم مردم که هنوز بچه‌اند. که این‌ها اگر که این چارچوب‌های اخلاقی را نداشته باشند، این چارچوب‌های فقهی را نداشته باشند، هر کاری دلشان می‌خواهد می‌خواهند انجام دهند. بعد دیگر سنگ روی سنگ بند نمی‌شود. خواسته‌های دل آدم‌ها که یکی نیست. منضبط هم نیست. هر کسی یک چیزی می‌خواهد. حد و اندازه‌هایش هم با هم یکی نیست. یک شلم‌شوربایی می‌شود، هرج‌ومرجی ایجاد می‌کند که دیگر نمی‌شود جمعش کرد.

پس این‌ها نیاز دارند به قوانین فقهی، قوانین حکومتی، قوانین اخلاقی که بیاید این‌ها را در چارچوب قرار دهد و با قدرت تبلیغات باید این قوانین نهادینه شود و فرهنگ‌سازی شود در جامعه برای این اقشار که ناخودآگاه این‌ها نتوانند، ناخودآگاه نتوانند. یعنی اجبار تبلیغات، اجبار فرهنگ‌سازی، اجبار نهادینه کردن. با اجبار تبلیغ و جو و فضا، این‌ها نتوانند تخلف کنند از چارچوب اخلاقی و فقهی و قانونی و حکومتی و مملکت و جامعه بشری را تبدیل کنند به یک جامعه بی‌جامعه، هرج‌ومرج و سنگ روی سنگ بند نشود.

پس کلیشه‌ها در جای خودش، برای آدم‌های خودش لازم است. این‌ها باید در این، اما آن‌هایی که هدف دارند، هدفشان اگر اصلاح شود، دنیا را اصلاح می‌کنند. هدفشان اگر اصلاح نشود، دنیا را به فساد می‌کشند. سوء انتخابی‌ها را که کاریشان نمی‌شود کرد. باید جلویشان را گرفت، به زور، با موشک، با نمی‌دانم کتک، با زور، با قدرت. حسن انتخابی‌هاشان که هدفشان را گم کرده‌اند و یک هدف اشتباهی را به جای هدف حقیقی خودشان انتخاب کرده‌اند و دارند ظلم می‌کنند، می‌شود حسن انتخابی ظلم کند؟ بله. خودش را گم کرده است. این‌ها باید یک کسی باشد در جامعه، یک کسانی باشند در جامعه که هدف الهی از خلقت بشر را به این‌ها معرفی کنند. تو خودت را گم کرده‌ای، خودت را پیدا کن. کار انبیا این بود. یک، مهم‌ترین کار انبیا این بود. تمام این مراحل را که گفتیم، انبیا در همه مراحل نقش دارند، وارد شدند، دخالت کردند. هم در مرحله اصلاح هدف حسن انتخابی‌هایی که هدفشان را گم کرده‌اند و هدف اشتباهی انتخاب کرده‌اند، هدف آن‌ها را اصلاح کنند. این یک.

اکثریت انسان‌های لایعقلون بی‌هدف. به این‌ها توجه دهند، تذکر دهند و هدف این‌ها را یادآوری کنند و به این‌ها هدف دهند. دو. به آن اکثریتی که هدف پیدا نمی‌کنند، هنوز وقتش نرسیده، هنوز بچه‌اند، هنوز لایعقلون اند. با تذکر دادن هم هدفشان را پیدا نمی‌کنند. هنوز زود است. آن‌ها را برایشان چارچوب‌های اخلاقی و قانونی و فقهی قرار دهند که هرج‌ومرج نشود. که فعلاً این‌ها درب‌وداغون نشوند تا وقتش برسد و هدفشان را پیدا کنند.

این سه. می‌ماند یک دسته. آن هم سوء انتخابی‌ها هستند که هدف غیر الهی را انتخابی اختیاری کرده‌اند و برای رسیدن به آن هر وسیله‌ای را توجیه می‌کنند. با تذکر و نصیحت هم امکان اصلاح نیست؛ زیرا انتخاب اختیاری‌اش را آمده سوء انتخاب. با این‌ها مقابله کنید، بجنگند، در مقابل این‌ها بایستند و اجازه مقابله با حق را به این‌ها ندهند. این‌ها می‌شود چهار تا. این چهار تا چیز می‌شود وظایفی که انبیا الهی پیدا می‌کنند. یعنی خدا دنیا را رها نکرده که آدم‌های غافل، غافل بمانند. سوء انتخابی‌ها هر کاری دلشان می‌خواهد بکنند. نه، رها نکرده.

در زمین خلیفه قرار داده است. خلیفه یعنی جانشین. اولیای خدا جانشینان خدا هستند در زمین. از طرف خدا به روز، اقداماتی را که لازم است انجام دهند، انجام می‌دهند. چهار تا وظیفه بود. در هیچ‌کدام از این چهار تا وظیفه کوتاهی نمی‌کنند. و هر یک از این چهار تا وظیفه را در جای خودش، به موقع خودش عمل می‌کنند و به اجرا درمی‌آورند. هم حسن انتخابی‌های غافل را به خود می‌آورند و هم در مقابل سوء انتخابی‌ها می‌ایستند و قدرت آن‌ها را محدود می‌کنند که هر کاری نتوانند انجام دهند. امام زمان (عجل‌الله فرجه) الان دارد این کارها را همه را انجام می‌دهد. یا بلاواسطه یا مع‌الواسطه دارد این کارها را انجام می‌دهد. وگرنه دشمنان ما الان ما را خورده بودند. چرا نمی‌توانند هر کاری کنند؟

این حسن انتخابی که هدفش را پیدا می‌کند، اینکه درجه آن انتخاب و خواستش بالاست و در عالم اخلاق سیر کرده است، این کاریش نمی‌شود کرد. انتخابش همان حد است. آن چه بازدهی مثلاً دارد در این دنیا؟ مثلاً آن فایده و چیزش چیست؟ بر عالم آخرت، سوء انتخابی بکند؟ من نمی‌توانم جایش را مشخص کنم. یعنی حسن انتخابی‌ها. یعنی ته خاص و هدفش و برایش مشخص می‌شود. حالا ازش می‌خواهیم همین است. همین که عالم خاص خارج نمی‌شود.

اولاً شما از کجا می‌دانی که حسن انتخابی است؟ می‌گوید حسن انتخابی است ها! مثلاً از کجایش؟ مثلاً روی پیشانی‌اش نوشته به من که این حسن انتخابی است؟ یا مثلاً فرض بکنید مثلاً نگاه می‌کنیم می‌بینیم محجوب است، مثلاً ظاهر. خب ما همه را حسن انتخابی فرض می‌کنیم دیگر. تا وقتی ظاهر، من ظاهر خودت می‌گویی ظاهر. دیگر همان که اصلاً می‌شود که حسن انتخابی هم اینجا گیر کند دیگر. می‌خواهم ببینم می‌شود دیگر. درجات حسن انتخابی‌ها متفاوت‌اند. متفاوت است این درجات که متفاوت است. ربطی به نهایت کارشان ندارد ها! یعنی سرعتشان در رسیدن به آن نهایت کار با هم تفاوت دارد. یکی سرعتش کم است، یکی سرعتش زیاد است. یکی زودتر، یکی دیرتر. این بالا پایین شدن‌ها، کم و زیاد شدن‌ها. ولی اصل هدف یکی است. هدف نهایی خداست. خدا هم خداست. یا به خدا می‌رسد یا به خدا نمی‌رسد. آن تویش درجه‌بندی ندارد. چقدر از حق انتخاب این است؟ برای چقدر از حق را انتخاب کرده باشد؟ برای رسیدن به بهشت، این برایم سوال است. می‌خواهی قضاوت کنی راجع به دیگران؟ کسی الان یک کسی مرد. در ذهنت الان یک کسی هست؟ الان نیست. می‌گویی این که حسن انتخابی است. که بابا چرا این پس نمی‌خواهد بفهمد؟ نمی‌فهمد. بستگی به آن آپشن‌هایی هم که دارد. کسی که فرمودید که آدم درک می‌کند و حق می‌دهد. اصلاً نه، واقعاً بالا. چون خیلی‌ها این‌جوری هستند. یعنی اصلاً یکی یک نفر آدم بخواهد قضاوت کند معنا ندارد. نگاه می‌کنی می‌بینی خب خیلی‌ها مثلاً هدف را به قول شما مثلاً به آن‌ها می‌گویی، روشن می‌کنی. می‌گویی خب بعدش که چی؟ تهش که چی گیر است؟ فکر بیشتر از این نمی‌رود. دسته سوم هم که هنوز بچه هستند. هنوز دنبال هدف نبودند و باید یک چارچوب به آن‌ها چارچوب داده شود. بهتر است که در همان چارچوب اخلاق باشد. همان دیگر می‌گویم من چارچوب زمین شما. من نمی‌دانم چه چیزی. دسته اول و دوم من متوجه شدم فرقشان چیست. انگار فرمودید که هدفشان هدف‌دار هستند، منتها باید هدفشان اصلاح شود.

چهار وظیفه برای انبیا و اولیای الهی

کدام چهار تا؟ من یا دوباره بخوانم؟ یعنی هدف دارد ولی هدف را اشتباه گرفته است. دومین: اکثریت انسان‌های بی‌هدف. هدف ندارد که می‌گوید از بچگی در بیا، هدف داشته باش در زندگیت. این یک‌باره خودش را پیدا می‌کند. سومی هم اکثریت آن‌هایی که بچه هستند، آن‌ها را در یک چارچوب می‌گذارد. چارچوب‌های فقهی و حکومتی اقلیت که هنوز به هدف درستی نرسیده‌اند. وقتش نشده. وقتش نشده است. چهارم اینکه سوء انتخابی که در خودشان این‌جوری دین مشخص شده به جاست. دیگر اینکه انحراف در دین اتفاق افتاده و همه روی آن فقه دارند اصرار می‌کنند و بیشتر در همان فضا گیر کرده‌اند. دلیلش مشخص نیست. مثل اینکه سه جامعه هنوز در سن الان نوجوانی. همان بهتر که چارچوب می‌داشتند. آفرین. نه بچه نه بزرگ. آره، درست است. در جامعه ما آن قسمت چارچوب‌ها پروپیمان است. انگار آن قسمت آن تذکرهایی که. آره، این چهار تا عمل، چهار تا وظیفه اگر با هم اجرا نشود، آره دیگر کار خراب می‌شود. چارچوب هم که یک جایی کار می‌کرده، دیگر کار نمی‌کند. دیگر کار و کارایی ندارد. چون آن چارچوب‌هایی که شما می‌گذاری و کلیشه‌هایی که می‌دهی، این تا یک حدی، تا یک سنی، تا یک اندازه‌ای. یک مقدار زیادتر بشود، یعنی شما جای کارهای دیگر، وظایف دیگر را هم بخواهی پر پر کنی با این، این چارچوب‌ها. یعنی محدودیت‌ها، باید و نبایدها، دست و پا بستن‌ها. این محدودیت‌ها انرژی انسان‌ها را کاهش می‌دهد. خسته می‌کند. بی‌رمقشان می‌کند. ناتوان و ناامیدشان می‌کند. فشارها وقتی زیاد می‌شود، مثل این می‌ماند که شما بچه را می‌فرستی مدرسه. یک مدرسه که خیلی قانونمند است، خیلی سخت‌گیر است، خیلی پر قانون و پرفشار است و مو را از ماست می‌کشد. در کار اداره مدرسه هیچ کوتاه نمی‌آید، هیچ مدارا نمی‌کند، هیچ ملاحظه نمی‌کند. خب بچه را خسته می‌کند، زده می‌کند. مدارس ما تبدیل می‌شود به جهنم. بچه‌ها وقتی می‌خواهند بروند مدرسه، انگار دارند می‌روند در جهنم. این به خاطر چیست؟ به خاطر همان فشار قانون و محدودیت‌هاست. از بس قانونمندش کرده‌اند. حالا شما اگر جامعه را این کار را کنید با با قوانین حکومتی فقط بخواهی با فقه اداره کنی. مدیریت فقاهتی که متاسفانه تفکر بسیاری از فقهای ما الان همین است. یک بحثی شما داشتید. بحث اداره جامعه بر اساس رفق و مدارا برخلاف اینکه فقه مرتب سفت و سخت دارد. اینجا باید خیلی وارد این همینه. انرژی مردم را می‌گیرد. خسته می‌کند.

یک مرتبه یکهو می‌گوید ولم کن دیگر، می‌خواهم به آزاد باشم، راحت باشم. یک وقت نگاه می‌کنی می‌بینی مملکت پر از سگ است. همین‌جور این یک سگ برمی‌دارد دنبال خودش راه می‌اندازد. می‌گوید من می‌خواهم الان چه باشم؟ بعد تو دلم می‌خواهد. هرجوری دلم می‌خواهد. می‌گوییم حالا خب خسته شدی، ولی چرا خود این سگ کلی مراقبت می‌خواهد؟ این‌قدر که از این سگ می‌خواهی مراقبت کنی، به جایش از خودت مراقبت کن. از بچه‌هایت مراقبت کن. این پولی که می‌خواهی هزینه کنی برای این سگ که ببری دکتر، دکتر نمی‌دانم چی، دندان‌پزشک. نه دامپزشک. هر شب باید بگردانیش. خودت برو بگرد یک‌خرده.

ببینید وظایف دیگری که هست و زمین گذاشته‌اند، فقط این یکیش را گرفته‌اند. خب این خرابکاری می‌کند دیگر. ما که نمی‌گوییم این را بگذار زمین، آن‌ها را بگیر. ما می‌گوییم در کنار این وظیفه، به آن وظایف دیگر هم عمل کن. آن سه تا وظیفه دیگر را هم بهش توجه کن. ما خیلی زمانی جواب می‌دادیم برای آدم‌ها. از وقتی که این دنیای مجازی آمد توی بازار و اطلاعات و دیتا خیلی زیاد شد، ولی آگاهی زیاد نشد. نتوانستند جمع پیش‌بینی این را نمی‌کردند که این اتفاق می‌افتد و به جای اینکه تو هدف بدهی، تبلیغات بیاید یک هدف نادرست بدهد. کلاً به بیراهه. الان بیشتر است، ولی قبلش هم جواب نمی‌داده. مثلاً زمان مثلاً ۲۰۰ سال پیش، آقا آدم‌ها خیلی مذهبی‌تر بودند، مقیدتر بودند. با اینکه خدا را هم نمی‌شناختند آن شکلی که مثلاً همان خدایی در ذهنشان تصور می‌کردند. ولی مثلاً جزئی نمی‌کردند. کلاً نمی‌گذاشتند سر کشور حداقل یک حداقل لایه‌ای رعایت می‌کردند. نه.

ببینید، نه گذشته شاید از یک جهاتی هم خیلی بهتر بوده. ما به گذشته که برمی‌گردیم می‌بینیم یک شخصیت‌هایی داشتیم مثل حافظ، مثل مولوی، مثل سعدی، مثل صائب، مثل این شخصیت‌هایی که این‌ها در اوج بودند که دیگر الان ما نداریم از آن‌ها. یا خیلی دیگر حالا کم داریم. نشان می‌دهد که پس نه آن موقع هم به یک جهت توجه نمی‌شد وگرنه نمی‌توانستند جامعه را مذهبی و دینی نگه دارند. بعد معنوی توجه می‌شد به آن. و این‌قدر آن‌ها بودند که الان هم ما از آن‌ها داریم بهره می‌بریم و استفاده می‌کنیم و بعد معنوی جامعه را می‌توانیم تقویت کنیم. فقه به تنهایی پاسخگو نیست. این فقه، این چارچوب‌ها ضامن اجرا می‌خواهد. ضامن اجرایش اگر بخواهد زور و جبر بیرونی باشد، کم می‌آورد. ریشه ندارد دیگر. کاری که ریشه نداشته باشد، مقطعی دیگر. یک تایمی آدم به خودش فشار می‌آورد. می‌گوید حالا جامعه سرزنش هم نکند مثلاً چیز نشود. ولی یک جایی که کم می‌آورد دیگر، بعد یکهو می‌گوید بزن بر طبل بی عاری که آن هم عالمی دارد. از چارچوب می‌زند بیرون.

می‌شود جامعه‌ای که الان ما داریم. چارچوب‌گریز می‌شود. رشدها آن‌طور که الان مثال فرمودید، در آن موقع بیشتر بوده تا الان. تا هر کسی با انتخاب خودش به آن رشد می‌رود. حالا فضای جامعه. بله، بله. بخواهد می‌تواند، بخواهد می‌تواند. الان هم هست. شاید به آن شکل خب دیده نمی‌شوند آدم‌ها. شاید مردم کلاً آن موقع یکی شاخص می‌شود اثر روی جامعه می‌گذاشت. الان مردم به طور متوسط کلاً بالاتر بودند. پشت جامعه. بله، شاید یک شاخص یک نفر درنیاید. اما خب به طور کلی مردم فهمشان بیشتر شده. ببینید، حالا ما این را به عنوان از این جهت گفتیم که یعنی این‌جور نیست که آن موقع نبوده. مثلاً مثال زدیم به آن که یک کسانی، شخصیت‌های این‌چنینی که ماندگار شدند در تاریخ. حالا ما نمی‌خواهیم که خیلی دیگر وارد جزئیات بشویم و عرض نکردم برای اینکه مثلاً جامعه از کودکی می‌خواهد به بلوغ برسد. یعنی خودش را به روزرسانی نکند. وگرنه اگر قرار باشد امام زمان ظاهر شود، چیزش این است که آن تعدادی که به بلوغ می‌رسند بیشتر باشند. یعنی درستش این است که این تعداد در طول زمان بیشتر می‌شود.

حجاب‌های ذهن به خاطر درخشش و زرق و برق و پیشرفت بیشتر جنبه دنیایی، حجاب‌های ذهن خیلی بیشتر شده. آن موقع کمتر بوده. یعنی راه قلب بازتر بوده. در قلبشان بازتر می‌توانست. ساده بود. موجودات پیچیده. دنیا ساده بود، ولی الان پیچیده‌تر هم وقتی از دل این پیچیدگی حق و باطل، خیلی فرق دارد. بله. حالا من نظرم همین این است که معدل شخص است. یک دانه امام که می‌خواهد بیاید. به نام امام را عرض می‌کنم. می‌خواهد بیاید، باید یک زمان یک بستری ایجاد بکند که شاید مثلاً دویست سال، صد سال، چند صد سال لازم است که انسان‌ها از لحاظ جایگاه انسانی این درست شود. از دل این امام، یک امام کفایت می‌کند برای مثلاً کل این عصر. عصر آخر. به نظر می‌آید آن موقع اگر بوده، مثلاً ما می‌گوییم حافظ بوده، سعدی بوده. دوره‌های نزدیک به هم بودند، ولی آن‌ها همه رده بودند. اما الان عصر می‌دانیم که یکهو یک شخصیت جامع مثل از امام آمده. بحث فقط مثلاً ارکان ایشان نیست. بحث مثلاً حکمت ایشان نیست که یک انسان الهی همه‌بعدی باشد. بعد ساعت حکومت این جریانات که ایشان پیش آوردند تا ثبات که داد. می‌گوید اگر بر سر دنیا عالم توانسته یک شخصیت مثل امام را اعلان کند. حالا بحث به یک مسیری رفت که آره بحث اصلاً سر این‌ها نبود که. بحث این بود که این‌جوری نیست که در گذشته هم نبوده. سر مقایسه نیست که حالا الان بیشتر است یا آن موقع بیشتر بوده. به هر حال آن موقع هم خیلی بوده. این‌قدر بوده که یک شخصیت‌هایی مثل آن‌ها بودند. اما اگر بخواهیم مقایسه کنیم، بله، می‌توانیم بگوییم که الان خیلی بیشتر است. و یک خطایی که معمولاً ما مرتکب می‌شویم این است که فکر می‌کنیم که مثلاً حافظ و مولوی و سعدی و صائب و این‌ها کسی بودند، چیزی بودند که دیگر تکرارنشدنی‌اند. این‌ها از نظر هنری کسی بودند که شاید تکرارنشدنی باشند. از نظر هنری یعنی شاعر بوده مثلاً. خب در بعد شعری خیلی عالی. اما اینکه شخصیت واقعی خودش چه چیزی بوده و خود واقعیش را مقایسه کنیم با شخصیت‌هایی که بعد آمدند و الان هستند یا قبل این‌ها بودند، چه‌بسا از این‌ها بالاتر باشند. ولی آن مثلاً فرض بکنید قدرت شاعری این‌ها را ندارند که مطالبی را که دارند را به شعر بگویند. این‌جور نیست که هر کسی که هنر شعر گفتن دارد و محتواهای عالی را در شعرش بیان می‌کند، شخصیت ذاتی و واقعیش هم همان‌قدر بالا باشد. نه، این خطا را مرتکب نشویم اول و گاهی می‌توانیم برعکسش را بگوییم. مثل حافظ مثلاً، خیلی درگیر الفاظ. درست است. یک حقایق و معانی بلند عرفانی را دارد در این قالب بیان می‌کند، اما خیلی درگیر الفاظ. حالا ببین چقدر درگیر بوده در الفاظ.

خب، ما نمی‌توانیم چشم‌هایمان را ببندیم و بگوییم نه، خوب بوده، فلان، عالی، فلان. نه، خب واقعیت است. می‌دانیم یک انسان بخواهد شعر بگوید، قطعاً این‌جوری بوده. قطعاً. که وقتی می‌خواسته شعر بنویسد، این اشعار را بنویسد، هی خط زده، هی پاک کرده، هی تبدیل کرده. کلمه را عوض کرده، جایگزین کرده. هیچی، فلان این‌ها بالا و پایین کرده. ساخته، شعر ساخته. گذشته از اینکه قریحه داشته‌ها. اگر نداشته باشد که هیچی هست. بعد، بعد از آن استعداد، بعد از آن هوش، خیلی از شعرش برمی‌آید. بعضی شعر انگار که مثلاً نازل شده به او، آمده. آره. بعضی‌ها معلوم است که مثلاً محتوا آمده، اما اینکه این را حالا در قالب شعر در بیاورد و این شعر را تبدیل کند به یک شعری که شعر حافظ باشد. مولوی خیلی مقید به الفاظ نبوده. محتوا آمد می‌گفت. ولی حافظ نشسته رویش این را کار کرده. هی بالا و پایین کرده، عقب و جلو کرده، خط زده، چکنویس کرده، پاک‌نویس کرده. آن موقع پیرو زیاد بوده. یعنی آدم‌ها انگار “من” قوی نداشتند که حالا هر کسی هر چه می‌گفته پیرویش می‌شدند. الان این‌طور نیست. هر کسی یک “من” پیدا کرده واسه خودش. به همین راحتی پیرو هر کسی نمی‌شود که آن طرف برده شود.

با تمام این حرف‌ها و حتی این استعداد هنری که می‌توانیم واقعاً، مخصوصاً که من خودم واقعاً یک چیزهایی توی معلوم است که از عمر درآمده و ارزش بالایی دارد. ما این ارزش را داریم بررسی می‌کنیم. مثلاً ارزش شاعر بودن تو. به نظرم الان اگر این بعد شعریش نبود، این‌ها نمی‌ماند. نمی‌توانیم بگوییم که فقط مولوی بوده. خیلی‌ها بودند، اما خب این بعد شعریش باعث شده این ماندگار بشود. آن‌ها ماندگار نشدند. همین الانش هم خیلی‌ها از مولوی بالاتر می‌توانند باشند که چون آن بعد شعری را ندارند، نشان نمی‌دهد خودشان را. همین را فقط می‌خواهیم توجه بدهیم. همین. نمی‌خواهیم در سر آن‌ها بزنیم که آن‌ها خودشان خاک تو سر شدند. به اندازه کافی الان زیر خاکند دیگر. همه‌شان زیر خاک. ما هم الان نمی‌خواهیم بیشتر از این بزنیم در سرشان. ولی می‌خواهیم بگوییم که این‌جور هم نیست که این‌ها خیال کنیم دیگر قابل تکرار نیست. خدا همیشه در همه زمان‌ها حجت در زمین دارد. حالا بحث کمی را بگذاریم کنار. بحث کیفی. به یک معنا آن‌هایی که این زمان رشد کنند و به درجاتی که مثلاً مولوی رسیده بوده برسند، نه از نظر شعری، از نظر باطنی، این‌ها مقامشان بالاتر از آن‌هاست. چون شرایط سخت‌تر شده. یک کسی این حرف را راجع به حضرت یوسف می‌زد. می‌گفت یوسف یک دانه زلیخا دید. اگر راست می‌گوید، بیا بعد بیاییم ببینیم که می‌توانست بازم خودش را حفظ کند. و کسانی که در آخرالزمان می‌آیند، افضل اهل کل زمان.

در بحران هویت، معنویت، کلمه معنویت چی می‌شود؟ معنویت. معنویت خودشناسی است. اصل معنویت معرفت‌النفس است. هویت همین است دیگر. هویت‌شناسی، خودیابی، خود را پیدا کردن، ضلالت نداشتن. این تمام اول است. این جامعه اصلاً اخلاق و این‌ها را. جامعه باید این‌ها را برای یک بخش‌هایی از جامعه همین مقدار کافی است. اما همه جامعه به این مقدار خوراکشان مقدار کم است. این نیست. باید بیاید بالاتر. ما انکار آن بخش را نمی‌کنیم. بله. ولی این‌ها باید بیایند بالاتر. باید رشد کنند. کسی که خودشناسی و خداشناسی بگوید در کنار اخلاق، در کنار فقه. او را منکر نمی‌شویم. او را کنار نمی‌گذاریم. می‌گوییم او را دارند می‌گویند. به اندازه کافی هست. این کاری که زمین مانده معرفت نفس، خداشناسی. الان باید این را بیشتر گفت. آمریکا یکی از کشورهای مذهبی دیگر. مثلاً یک ادا و اطوارهای درمی‌آورند واسه مذهبی که دارند و این‌ها. دارید می‌بینید. ما جامعه ما هیچ‌جوره نمی‌تواند آن‌جوری کلیشه‌ای باشد. آن‌ها فرقه‌های مختلفی دارند. فرقه‌هایشان به تو هی دارند می‌گویند که تو شیطانی، شیطان‌صفتی، تو نمی‌دانم الی. تو می‌خواهم بگویم که آن‌ها خیلی توی چارچوب خودشان بیشتر از می‌خواهید جامعه بحث کنیم. انگار آن کودک‌ترند تا جامعه ایران.

 ایران و خودشناسی

حالا با همه سختی‌هایی که داشتیم، می‌گوییم که ایران خیلی به خودشناسی خوب است. به نظرم کارش را خیلی خوب انجام داده و یک جایی به این می‌رسد که باید برسیم. بله. در مجموع باید بگوییم که مخصوصاً شیعه، شیعه خیلی در مقایسه با سایر مذاهب و فرق و ادیان خیلی پیشرفته‌تر است. خیلی پیشرفته‌تر است. درکش بالاست که فقط شیعیان دنیا، هر نقطه که هستند، نسبت به قضیه فلسطین واکنش عمل‌گرایانه، یعنی اصلاً این نیست که مثلاً صرفاً حالا یک پیام محکوم بکنند، پرستاری نه، اصلاً نمی‌توانند تحمل بکنند وضعیت. ولی بقیه دنیا نشسته، سکوت کرده. نهایت این است که خب به خاطر وجود امامانشان است. به خاطر اینکه یک امامانی دارند که ما الان چه شده که الان به خودشناسی رسیدیم؟ ما الان داریم این بحث‌ها را می‌کنیم به خاطر امام‌هایمان. برای اینکه آن‌ها ما را سوق دادند، هل دادند به این سمت و به ما توجه دادند، تذکر دادند که خودت را بشناس. ما دریافت کردیم، گرفتیم و این نگاه‌ها. «الناس علی دین ملوکهم» یعنی یعنی آن‌هایی که مالک ما هستند، امامان ما. یعنی کسانی که مالک ما هستند، ما از آن‌ها داریم می‌گیریم دینمان را. وقتی امامان ما قابل مقایسه با سران هیچ یک از ادیان و نمی‌دانم مذاهب نیستند، قابل مقایسه نیستند اصلاً. نه اینکه بالاترند، اصلاً قابل مقایسه نیستند. علی‌القاعده باید پیروانشان، شیعیانشان هم بالاتر باشند و ما یک دوران فطرتی را پشت سر گذاشتیم. می‌خواهیم آن را جبران کنیم.

البته دوران فطرت هم که می‌گوییم، ما مباحث خودشناسی را کی شروع کردیم؟ حدود ۳۵ سال پیش. یعنی سعی کردیم که این خلأ را پر کنیم. منتها این صدای ما به جایی نرسیده. به جایی نرسید. نمی‌رسید. انتشار عمومی و فلان و این‌ها که نداشتیم. فطرت که می‌گوییم یعنی آن‌هایی که صدایشان می‌رسید باید می‌گفتند و نگفتند و نکردند. همین این فطرت یعنی فاصله افتاد. و همین باعث بحران هویت شد در مردم ما. جوان‌های ما و پیرها. یعنی آن‌هایی هم که قبلش خودشان را پیدا کرده بودند، گم کردند. کسانی را من مواجه می‌شدم با آن‌ها و می‌دیدم که این‌ها جبهه رفته بودند، جنگیده بودند، اعتقاد به امام داشتند، خیلی امام را قبول داشتند. بعد دیدم این‌ها از امام هم برگشتند. یعنی می‌گفت نه امام هم. بعد که من یک‌خرده صحبت می‌کردم برایشان، بعد می‌گفتند البته آره امام، حالا امام را یک‌خرده کوتاه می‌آمدند. یک ذره کوتاه می‌آمدند که خب حالا امام. ولی نه، از اولش امامش را هم زیر سوال می‌برد. قبول نمی‌کرد. یعنی اصلاً هدفشان عوض شد. هدفشان شد دنیا. بحث این است. انسان را شما هدفش را بهش ندهی، معرفی نکنی، خودش را گم می‌کند. ولو قبلاً پیدا کرده بوده ها. هدف را پیدا کرده، شناخته. ولی شما دیگر این را نگویی، تکرار نکنی، یادآوری‌اش نکنی، دوباره گم می‌کند. مذکّر می‌خواهد. کسانی که تریبون عمومی دارند، این‌ها باید تذکر بدهند.

هدف انسان را به انسان معرفی کنند. نه فقط معرفی کنند و یعنی بگویند و بروند. نه. یعنی جا بیندازند. توجیه کنند. با بیان فطری، با بیان وجدانی، معرفی کنند انسان‌ها را به خودشان که بیابد، خودش را در خودش پیدا کند. تک‌وتوک کسانی بودند، داشتیم. یک کسانی که به بیان فطری هدف از خلقت انسان را بیان کنند، معرفی کنند. مثل مثلاً فرض بکنید مرحوم آقای حائری شیرازی رضوان‌الله‌تعالی‌علیه، آقای عین صاد. عین. قاف. حاج آقا ببخشید شما فرمودید که انتخاب کنند، هدفشان را پیدا کنند. یک تعبیر شما دارید که می‌فرمایید بعضی‌ها خوب، عالی، درجه‌یک. این‌ها را می‌خواهم ببینم که اینکه در این مرحله گیر می‌شود که مثلاً بگویی این هدفش را هنوز پیدا نکرده یا می‌شود آن هدفش همین مرحله باشد؟ سوال من این بود که مثلاً بعضی از سوء انتخابی‌ها اصلاً هدف هم بهشان که مثلاً یادآوری می‌شود، تذکر داده می‌شود، اصلاً بالاتر از این هدفشان نیست. تا همین مرحله مثلاً خوب، عالی، درجه‌یک، مثلاً خر. می‌خواهم ببینم این مدل این، این را می‌خواستم ببینم که لزوماً باید بی‌هدف یعنی هدفش را پیدا نکرده باشد هنوز یا می‌تواند اصلاً همین انتخابش باشد کلاً؟ یک حسن انتخابی تا همین مرحله انتخابش اصلاً بالاپر نرود؟ بستگی به موانع دارد. چقدر روی فطرتش حجاب و مانع وجود دارد.

 موانع شناخت حقیقت

ما اگر نتوانیم موانع را شناسایی کنیم و بفهمیم چه چیزهایی مانع روی آوردن فطرت طرف مقابلمان است. و گاهی موانع موانع عمومی است، یعنی مثلاً در یک جامعه یک مانع برای همه هست. شما آن یک مانع را اگر کنار بزنی، خیلی‌ها فطرتشان را می‌آیند. خودشان را پیدا می‌کنند. گاهی موانع، موانع شخصی است. حالا یک شخصی به خصوص یک مانع خاصی دارد روی فطرتش. بعد آن دیگر طبابت خاص می‌شود و درمان خصوصی انجام شود برایش. ولی یک سری موانع الان هست که موانع عمومی است. همه می‌خواهند الان کار دنیا را راه بیندازند. کسی به فکر آخرت نیست. مشکل اینجاست. و کسی هم این اعتقاد و باور را ندارد که اگر ما بخواهیم دنیا را هم اصلاح کنیم، باید اول آخرت را اصلاح کنیم و با اصلاح آخرت است که دنیا اصلاح می‌شود. مشکل اینجاست.

یکی از موانع عمومی همین است که آخرت اصلاً همین خود آخرت را نمی‌فهمیم. نفهم. من از آن چی؟ همین خود این آخرت هست. بله. حالا مردم نفهمند چیزی نیست ولی علما و حوزوی‌ها و حالا یک جای امیدواری که هست این است که نسل حوزوی دارد تغییر می‌کند و جوان‌هایی دارند می‌آیند روی کار که این‌ها کم‌وبیش می‌بینم دارند توجه می‌کنند به مباحث خودشناسی و توجه به آخرت و مفاهیم و معانی که در خودشناسی هست. ان‌شاءالله این‌ها بیایند روی کار. حوزه باید تغییر کند.

خیلی تغییر کرده. بله. حوزه تقریباً می‌شود گفت تبدیل شده بود به یک جایگاه و مرکزی برای فقه و قوانین و این‌ها بر تبیین این‌ها و استنباط احکام شرعی. یعنی قوانین و این، این مرحله. خب ما سه بخش دیگر هم گفتیم دیگر. این یک بخشش بود. آن سه بخش وظایف انبیا را چه کار می‌کنی؟ و این‌ها چیزهایی است که نه به حوزه‌های قدیم که در همه علوم وارد می‌شدند. پزشکی هم بود در حوزه. علم نجوم، ریاضی این‌ها همه در حوزه بود. یعنی دانشگاهی در کار نبود. هر چه علم بود، همه‌اش در حوزه، مرکزش حوزه‌های علمیه بود. نه به الان. که الان که یعنی نه، الان خیلی دارد بهتر می‌شود. روز به روز دارد تغییر می‌کند و حالا جدیداً امروز پیامش برای من آمد که یک عده جدید به عنوان مسئولین حوزه نصب شدند. از طرف رهبری. پنج سال دورهٔشان است دیگر. بعد که نصب شده. حالا این‌ها را نگاه نکردم این‌ها چه کسانی هستند، چه چیزهایی هستند. ان‌شاءالله که این‌ها کسانی باشند که توجه کنند به وظایف انبیا و این وظایف را برای حوزه تعریف کنند که حوزه باید این وظایف را عمل کند. ولی گوشه‌وکنار شنیده می‌شود که توجه دارند پیدا می‌کنند به عقل و فطرت و خودشناسی و خداشناسی و درست می‌شود. درست می‌شود. خدا راه خودش را باز می‌کند. خدا است. شوخی که نیست. خدا. خدا این‌قدر تغییر و تحول ایجاد کند. کسی زورش به خدا نمی‌رسد که. خدا رحمت کند مرحوم میرزا عبدالعلی تهرانی را. فرموده بود یکی از دلایلی که اثبات می‌کند که خدا هست این است که حوزه‌های علمیه با تمام قدرت دارند علیه خدا کار می‌کنند. باز هم زورشان نمی‌رسد که خدا را از مردم بگیرند. مردم هنوز خدا را قبول دارند.

چون خدا را نمی‌شناسند، یک کارهایی می‌کنند، یک رفتاری می‌کنند که خرابکاری می‌کنند. خرابکاری. مردم متنفر از دین و خدا و قرآن و اسلام. یعنی همین است که الان شده دیگر. همین کاری که کرد. دیگر الان شده دیگر. چیزی است که داریم می‌بینیم دیگر. ببینید همین احساس نیازی که که به وجود آمده، این خیلی مهم است. تا قبلش می‌گفتند ما که همه ما درستیم، همه چیزمان درست است. ضرورت خودشناسی حس شده. الان به این نتیجه رسیدند که آقا این راهی را که ما تا الان حوزه‌های علمیه رفتند، این جوابگو نبوده. باید یک فکر دیگری کرد. باید یک طرح جدیدی. این را فهمیدند. اما اینکه حالا این طرح جدید چیست، کلی سمینار تشکیل می‌دهند، جلسه می‌گذارند که باز یک چیزهای دری‌وری‌های دیگر می‌گویند ها. بازم. ولی ولی به این تا این جاش را آمده‌اند که احساس نیاز کردند و البته خب توجهاتی هم شده. یعنی یک کسی زورش به خدا نمی‌رسد. تعداد صداها که زیاد شود، آن‌ها آن هم که می‌خواهند مخالفت کنند، یک‌خرده آره، خودشان را جمع می‌کنند. می‌گویند بابا خیلی تعداد امام که پا شد و انقلاب را رهبری کرد، حوزه‌های علمیه خیلی‌ها صدایشان درآمده از علما. ولی یک وقت نگاه کردند، دیدند که اصلاً فضا، جو یک جوری است که نمی‌شود دیگر. یعنی همه پشت امام خیلی آدم ایستاده‌اند.

قدرت بالاست و در خود حوزوی‌ها، در خود علما خیلی‌ها پشت امام درآمدند. خیلی‌ها و در دهن آن‌ها زدند. می‌رفتند. تعداد علمای بزرگی که طرفدار جریان انقلاب بودند، خیلی کم بود. بعدها آرام آرام هی اضافه شدند و آمدند و پشت امام ایستادند. نه، تعداد کم بود ولی این تعداد کم انقلابی بودند. بله، خیلی انقلابی بودند. بعد مردم هم پشت این قضیه بودند. قدرت داشتند. می‌رفتند در دل، شجاع بودند. بعضی مراجع را می‌رفتند در دل آن مراجع و درمی‌افتادند با آن‌ها. آن‌ها هم ترسو هستند دیگر. نوعاً ترسو هستند. آدم شجاع پیدا شود، یک عده شجاع هم پشتوانه و حمایت بروند در دل اکثریت ترسو.

مثل همین تجمعات شبانه الان هست. ممکن است خیلی‌ها مخالف باشند ولی این موافق‌ها این‌ها جگردارند. نترس هستند، می‌آیند در میدان. آن‌ها جرئت نمی‌کنند. کار را به دست می‌گیرند. حوزه الان دارد تقریباً ورقش برمی‌گردد و ان‌شاءالله برسد به یک جایی که صدا و سیما پر شود از مباحث خودشناسی. آن وقت مردم زنده می‌شوند. روحیه مردم بالا می‌آید.

یک عده می‌خواهند به داد اسلام برسند با زور موشک. موشک به اندازه‌اش خوب است، سر جایش لازم است. اما به داد اسلام شما حالا زدی موشک را زدی و دفاع هم کردی و از کشور و از نمی‌دانم جناح جبهه مقاومت و همه این‌ها هم حمایت کردیم و همه این‌ها خوب، خب حالا بعدش می‌خواهی چه کار کنی؟ حالا همه دنیا را هم گرفتی. اصلاً دنیا را گرفتی. جبهه مقاومت کم است. الان ما رفتیم در کاخ سفید، آنجا الان حسینیه است. حالا الان ما در حسینیه چه کار کنیم؟ الان فقط روضه بخوانیم و سینه بزنیم؟ خب بعدش چی؟ بعدش هم قیمه را می‌خوریم و می‌رویم خانه‌مان. محتوایی که می‌خواهی بگویی چیست؟ چه محتوایی می‌خواهی ارائه کنی به دنیا؟ از حالا باید فکر آن را داشته باشی دیگر. باید محتوا داشته باشی.

 حبّ علی (ع)

داره توجه می‌شود به این روایتی که خداوند امر فرج را یک شب محقق می‌کند و مثلاً این تغییرات که قرار باشد. قبلاً که مثلاً این روایت را من شنیده بودم اصلاً نمی‌فهمیدم امر فرج یعنی چه؟ که قرار است حالا چه به صورتی که حالا آن اتفاقاتی که گفتند و مثلاً خدا یکهو پشت هم می‌خواهد همه این‌ها را انجام دهد. بعد که حالا با خودشناسی یک ذره از هم جا فهم من بالا رفت. توی جنگ که دیدم توی صداوسیما هی هر کی می‌آید حرف می‌زند، خیلی‌ها این‌جوری پیش من نیستند. می‌گویم یکی کارشناس نظامی بود توی توضیحاتش قشنگ اشاره به آیه قرآن را باز کرد و مسائل خود حساس. گفتم که چقدر برایم جالب بود. من این‌ها یک اتفاق چه جوری یکهو فرج مردم را نزدیک می‌کند. دیگر مردم به یک جایی یکهو می‌رسند. یک‌دفعه رشد می‌کنند. یک سطحی یکهو تکان می‌خورند. من این خیلی جالب بود. هم یک سری روایت‌ها را که می‌بیند که تو پا افتاد. پس چیز خیلی برایش قشنگ است. این همان روایت است الان برای من چیز شده.

در جمعی از علما این تا همان ایام اواسط جنگ همین سوم بود. جلسه داشتیم و من گفتم که مردم الان در وضعیت خیلی مناسب و خوبی هستند که خیلی رشد کرده‌اند و این‌ها. یکی از این آقایان گفتش که خب چه فایده؟ این‌ها دوباره یک‌خرده مدت بگذرد، دوباره برمی‌گردند به حالت قبلی. این الان فضا و شرایط و موقعیت و این شرایط این‌جوری اقتضا کرده است. این‌ها الان این‌جوری شده‌اند. خب دوباره برمی‌گردند. گفتم نه دیگر. نشد. اگر دوباره برگشتند، نشان‌دهنده کم‌کاری من و شماست. ما باید الان کار کنیم و این را حفظشان کنیم در این موقعیت، در این شرایط که حالا که رشد کرده‌اند، به این فهم رسیده‌اند، به این درک و شعور رسیده‌اند، این را حفظش کنیم.

اگر ما الان هیچ کاری، او می‌گفت هیچ کاری نکنیم، بنشینیم کنار، به ما چه؟ مردم هی می‌روند بالا می‌آیند پایین، عقب جلو. بالاخره خب این‌ها جو می‌گیردشان، یکهو یک کارهایی می‌کنند، بعد جو تمام می‌شود، بعد ول می‌کنند. گفتم نه این مال کم‌کاری من و شماست اگر این را برگردیم. دیگر هیچی نگفت. جواب نداشت که بدهد. متاسفانه یک عده از روحانیت ما مدلشان این‌جوری است. این‌ها حالا جو گرفته، فعلاً. جو گرفته. استفاده کن. بهره ببر، حفظش کن. به جای اینکه حفظ کند، بعد یک بی‌تفاوت کنار می‌نشیند یا مقابله می‌کند. می‌گوید اینکه ثابت نمی‌ماند ولش کن و مقابله هم می‌کند.

اگر هم کسی بیاید از این جو و فضا بهره مثبت ببرد، می‌گوید تو هم بنشین کنار، تو هم نکن. دم از امام زمان هم می‌زنیم. چند نفر که قبلاً قبل جمع مثلاً صحبت می‌شد. خب خدا، ما غیر خود شخصی صحبت دیگری نداریم در جمع. در تو های هم حرف می‌زنیم دیگر. صحبتمان خودشناسی دیگر. چون چیز دیگری اصلاً نمی‌شود گفت. تا مثلاً حرف حالا چه خوب این‌جوری شده، نمی‌دانم این رفته بالا آمده پایین. به محض اینکه جواب خودشناسی می‌دادی. آگه بابا ما هم که هر چه می‌گوییم تو می‌روی می‌زنی به آن کانال. تو همین جنگ یک مدلی شد که وقتی که هر چه می‌شود مثلاً حرف می‌زد، می‌گفتی با یک توجه و یک می‌خوردن قشنگ این مدلی. بعد حالا هی من این از این به قول شما این فرصت آدم باید استفاده کند، استفاده کند. هی حالا بگویی خب دیدی چقدر می‌چسبد این که دنبالش می‌خواهی این است. حالا بیا گوش کن. حالا ولی متاسفانه این هم که درگیر دوباره روزمرگی دنیا می‌شوند آدم‌ها. هی باید یک جورهایی هی حولشان داد. می‌خواهد ها. ولی با دنیای گیرشان می‌افتد و دوک و نمی‌دانم بالا و پایین. هی آدم با یک پرچم که رفت یک قولی رساند که دل‌ها همه با خداست. فقط شمشیرها خودشناسی بگویند برای مردم. موشک دیگر لازم ندارد. نمی‌گویند. بعد مجبور می‌شویم موشک را بگوییم. دعا کنیم موشک بزنند. چه سختی‌های شخصی، چه سختی‌های عمومی. خیلی‌ها خودشناسی فقط آرامش. این هم این است دیگر.

حالا همان هم غنیمت است. خودشناسی امیدوار باشد. بله. چه هزینه که با هر چیز دیگر امیدوار باشم. بله. یک کسی گفته بود که من شراب می‌خورم که مست می‌شوم. بعد این بحث‌ها را که گوش کردم، دیگر شراب را گذاشت. گفته بود دقیقاً همان احساسی که بعد از شراب گفته بود مست می‌شوم. حداقلش این است که به گوششان برسد. آره. دنبال تو نرسیده، مهم رسیدن به گوش است. بله. برسانیم به گوششان. دیگر بعد چقدر می‌خواهد، چقدر نمی‌خواهد، آن دیگر به ما ربطی ندارد. به قول فرمایش شما بعضی مواقع آن طرف شما خودش زیاد نخواهد، ولی بلندگو می‌شود واسه دیگران. بله. بله. ما وظیفه ما انجام دادیم. برسانیم چقدر در چه جهت استفاده کند.

معمولاً ما مثل الان با یک ذوقی خیلی. بعد یک وقت می‌بینیم طرف اگر آدم خوب بداند. صحبت اول حاج آقا سطح توقع متناسب با واقعیت. آره. این بنده خدا برگشت به من گفتش که یکی از رفقای ماست که این‌جوری گفته که مست که شراب می‌خورد، بعد دیگر نمی‌خورد. حالا دیگر. فقط این‌ها را گوش می‌کند. آره. او برگشت به من گفت مثل اینکه شما همیشه مستی‌ها. چون گفت من شما را می‌بینم احساس می‌کنم همه‌اش مستی. آن‌ها بهتر می‌فهمند یعنی چه. ما که نمی‌فهمیم چه می‌گویند.

در بحث تبلیغ باید به یک نکته‌ای توجه کرد و آن اینکه هر کی هر چه دارد از پر قنداق دارد. این را باید حالا رویش بحث بکنیم و یک جلسه می‌خواهد که قشنگ سر فرصت بازش کنیم. شما فقط بگو. بگیرد، نگیرد، بیاید، نیاید، دنبال کند، دنبال نکند. خودت چرا دنبال کردی؟ از پر قنداق داری. این‌جوری نیست که کسی شما را هل بدهد و بگیرد و بکشد و بیاورد و ببرد. این‌جوری نیست. نمی‌تواند جلویت را بگیرد که نیایی، ادامه ندهی. دیگر تمام شد. آنی که پر قنداق را داشتی، آن را آمد. آن اسمش انتخاب اختیاری عالم زر وجود توست. آنجا هم هیچ‌کس غیر از خودت راه ندارد که بخواهد دستکاری کند، کم کند، زیاد کند.

هر کی باشه، هر چی باشه، هر کجا باشه، آنجا حب علی باشه، تمام کار. بیدار بشود آن حب علی، دیگر کسی نمی‌تواند جلویش بایستد، مقابله کند و هل دادن هم ندارد دیگر، هیچی نمی‌خواهد. یکی از این بلاگرها را به من نشان دادند، گفتند فارسی‌زبان، خیلی عوضی. من که نمی‌شناختم ولی نشان دادند. تمام تنش خالکوبی و نمی‌دانم چی و یک قیافه را هم دیدم ترسیدم یک‌خرده. چه وضعی و این‌ها. خیلی از آن دریده‌ها. یک پیام برایش آمده بود از طرف یکی از مثلاً عوضی‌های دیگر که گفته بود که من تازه فهمیدم تو همین زمان جنگ و بعد از جنگ و این‌ها، من تازه فهمیدم که حب علی تو دلم است. همین کلمه. این کلمه را هم به کار برد. اصلاً آدمی که اصلاً گروه خونش به این حرف‌ها نمی‌خورد. «السعیدُ سعیدٌ فی بطنِ اُمّه و الشقیُ شقیٌ فی بطنِ اُمّه». گفته بود من هیچی به این مذهبی‌ها نمی‌خورد ولی نمی‌دانم چیست. خودش هم گفته بود نمی‌دانم این چیست در من. یک فهمیدم حب علی تو دلم است. بعد این عوضی که می‌گویم نوشته بود به گروه ما خوش آمدی. یعنی من هم همین‌جوریم.

تعداد ماها دارد زیاد می‌شود که تازه داریم می‌فهمیم، می‌فهمیم یک چیزی در ته دل ماست. اسمش حب علی. اگر کسی ته دلش حب علی داشته باشد، ولو نمی‌شناسد، نمی‌داند، خودش هم می‌گوید نمی‌دانم این چیست در من. می‌گوید نمی‌دانم این چیست. همان نجاتش می‌دهد. دست ما هم نیست. آن حب را ما ایجاد نمی‌کنیم. خودش هم ایجاد نکرد. نمی‌داند خودش هم چیست. این تو تو می‌گوید این چیست در من؟ نمی‌دانم این چیست؟ این همان است که بهش می‌گوییم عالم ذر. در واقع با تذکر فقط همین که دارد روی آن، آفرین. ما به این تذکر این کار را انجام می‌دهیم. این را رو می‌آورد. بله. ایجاد نمی‌کند.

اونی که داره داره. اونی هم که نداره، هر کاری کنی نداره. ممکنه یک عمری هم دم از علی بزنه ها. اما حب علی را ته دلش ندارد. همین در دوراهی بین دنیا و آخرت مشخص می‌شود یک وقت دیگر. آن که هی دم زده الان چه کار؟ اسم مرد عمل از این اینجا حدیث معنا می‌شود که خیلی‌ها نتوانستند معنا کنند. گفتند ولش کن. این را ردش کردند حدیث را. و آن این است که خب «حب علی حسنةٌ لا تضر معها سیئة». حب علی یک حسنه است که اگر در دل کسی باشد، هیچ گناهی و سیئه‌ای و زشتی و بدی بهش ضرر نمی‌زند. هر کاری هم که کرده باشد، آن حب علی باشد، هست و نجاتش می‌دهد. عین حدیث اتفاق افتاده راجع به همین بلاگر که خودش دارد می‌گوید. می‌گوید من نمی‌دانم این چیست. بحران هویت، هویت نمی‌خواهیم بدهیم. هویت را می‌خواهیم رو بیاوریم. می‌خواهیم خودش را به خودش معرفی کنیم. می‌خواهیم بگوییم ببین تو کی هستی، چی هستی، چی داری تو؟ حب علی داری. چرا داری می‌روی در مسیر مقابل علی؟ آقای سلطان شیرازی که فرمودید آقای شیرازی جمله‌ای دارد که ما پاکن شما را از شما از ما می‌گیرید. روحش شاد، روحش شاد.

من شیطان‌پرست بودم. در ایران هم زندگی نمی‌کردم. مثلاً من شیطان‌پرستم تو پشتم کار خوبی مثلاً شیطان‌پرستی و این‌ها در این جنگ یک دفعه نگاه کردم دیدم واقعاً این واسم حق و باطل روشن شد. دیدم بعد. بعد می‌گفت اصلاً از آخوندها به شدت متنفر و خیلی تو پیجش هم مثلاً خب آن را که حق داشته می‌گفت اصلاً یک لحظه. جمله جالب این آدم این بود که به رفیق‌هایش می‌گفت: می‌گفت الان شاید من دارم این حرف را می‌زنم، همه‌تان من را آنفالو کنید، دیگر دنبال نکنید ولی راه دلتان را بروید. ته دلتان یک چیزی دارید. این همین که ته دلتان یک چیزی دارید، بروید به آن توجه کنید. این ته دلتان، این ته دلتان همان عالم ذر است. یک زمانی شده که این رسانه‌ها و این‌ها این‌ها را رو می‌کند، نشان می‌دهد و مصادیق مباحث پیدا می‌شود. ما وقتی می‌خواهیم بگوییم که حسن انتخاب در عالم ذر وجود اتفاق افتاده، این را یک وقت همین‌جوری تئوری یک چیزهایی می‌گوییم و توضیح می‌دهیم و این‌ها ولی یک موقع نشانه نمونه بیرونیش یک وقت حدیث را می‌خوانیم که «حب علی حسنةٌ لا تضر معها سیئة».

خدا می‌داند چقدر این حدیث را رد کردند از آقایان علما. خب نمی‌فهمند، نمی‌فهمند دیگر. چه کارشان کنند؟ نمی‌خواهد بفهمد، نمی‌فهمد. ولی مصداق بیرونیش را دیگر عقلش در چشمش است دیگر. بهش نشان بدهیم که ببین این را. این را ببین. غرق در معصیت و گناه و سیئه است. اما الان آمده دارد اقرار می‌کند به حق. «یا علی یأتی علی الناس زمان المقر بالحق فی ناج». کسی که اقرار به حق کند در آن زمان نجات یافته است. بعد سوال می‌کنند آ کیف العمل؟ عمل چه می‌شود؟ حضرت فرمود: «لا عمل». یا معذل عمل ملاک نیست. کیست؟ چیست؟ چه کار کرده؟ کجا بوده؟ هیچ ملاک نیست. ته قلبش حب علی دارد و الان دارد اقرار می‌کند به اینکه من ته دلم علی را دوست دارم. تمام. این نجات یافته. همان حب علی نجاتش می‌دهد. «لا تضر معها سیئة». نه اینکه واجباتش را عمل نکرده، نماز نخوانده، روزه. نه نه. سیئه مرتکب شده، اما حب علی داشته باشد ته دلش. شروع می‌آید وقتش نجاتش.

وصل الله علی محمد و آله الطاهرین.

0
7
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده