گفتمان خودشناسی
فایل 2358
استاد حسین نوروزی
(۱۴۰۵)
## حقیقت دنیا و رهایی از بند آن
دنیا همچون خوابی است؛ هنگامی که بیداریم، در ظاهر خوابنما هستیم و هنگامی که به خواب میرویم، به حقیقت نزدیکتریم.
در خواب است که چیزهایی میبینیم که به حقیقت نزدیکتر است. پذیرش این موضوع دشوار است که آدمی درک کند دنیا خواب است. اما درک اینکه دنیا خواب است، آرامشبخش خواهد بود. وقتی میفهمیم که در حال دیدن خوابی هستیم، طمع برای رسیدن به چیزی، دستیابی به نعمتی یا جایگاهی، در خواب بودن معنا میشود: چه به دست آوریم، چه به دست نیاوریم؛ مهم نیست. وقتی از دستدادن نعمتی، بیماری، مرگ یا فقر میترسیم، اگر بفهمیم که اینها همگی خواب هستند: خواب دیدم مریض شدم، خواب دیدم مردم، خواب دیدم فقیر شدم؛ دیگر ترسی باقی نمیماند.
وقتی میفهمید که در خواب هستید و باور میکنید که این دنیا یک رؤیاست، در حقیقت از خواب بیدار شدهاید و اثرات آن رؤیا دیگر شما را آزار نمیدهد. در عالم خواب، زمانی که کابوس میبینید، مثلاً از جایی سقوط میکنید، در ابتدا میترسید؛ اما همان لحظه اگر به شما بگویند که این یک خواب است، ترس شما از بین میرود. اینها چیزی نیست که اهمیت داشته باشد. به همین راحتی جهنم تبدیل به بهشت میشود. به همین راحتی جهنمیان به بهشت میروند و جهنم پایان مییابد. خداوند جهنمی ندارد؛ ما خودمان جهنم را میسازیم. «فمن نفسک»؛ خودمان چیزهایی را درست میکنیم، تصورات و خیالاتی را ایجاد میکنیم، سپس میترسیم و نگران میشویم. اگر از جهنم رها شویم، همه چیز بهشت خواهد شد؛ چون همه جا خدا هست. خداوند همان چیزی است که فطرت ما میخواهد، دلمان میخواهد و خواسته نهایی ماست. هنگامی که بیدار شویم، جهنم پایان مییابد.
جهنم در ذهن ما و در خیال ماست. اگر از خیال عبور کنیم و در ذهن خود زندگی نکنیم، از جهنم عبور کردهایم.
### پرهیز از محاسبات ذهنی و خشکی تفکر
چقدر مینشینیم و حسابوکتاب میکنیم، به عنوان تدبیر، محاسبه میکنیم تا مشکلات حل شوند. ما وظیفهای داریم که آن را انجام میدهیم؛ اما این زندگی ما نیست که غرق در محاسبات و برنامهریزیها شویم. اگر بخواهیم وابسته به اینها باشیم و در این محاسبات و ذهنیتها زندگی کنیم، در ذهن خودمان زندگی میکنیم. فردی که در ذهنش زندگی میکند، میخواهد واقعیت را تغییر دهد و با ذهنش هماهنگ کند. اگر این اتفاق نیفتد، به او فشار میآید.
میگوید: «من برنامهریزی کرده بودم که اینگونه شود، اما نشد.»
«هرچه دلم خواست، نه آن شد؛ هرچه خدا خواست، همان شد».
به او فشار میآید؛ یعنی برای اینکه اتفاقی مطابق میلش بیفتد، فشار میآورد و منعطف نیست. زندگی سیالی ندارد و مانند آب جاری نیست؛ خشک و جامد است.
### سیالیت و انعطافپذیری در زندگی
آب وقتی جریان پیدا میکند، به هر جا که میرسد، متناسب با آن محیط و مکان تغییر شکل، حالت و موقعیت میدهد. نفوذ میکند و میرود، رد میشود. گاهی میبینید آب نشت میکند و تعجب میکنید و میگویید: «من این را خیلی سفت کردم، این پیچ را محکم بستم.» این آب از کجا آمد؟ از بس که سیال و منعطف است، از درزها عبور میکند و جاری میشود.
اما اگر جامد باشد، نمیتواند؛ در یک جا متوقف میشود و گیر میکند. آدمهایی که جامد هستند، همیشه گیرند؛ سختگیرند؛ چون گیر کردهاند و رد نمیشوند. گذشت کن، به کارت برس؛ چیزی نشده که، مهم نیست، اهمیت ندارد؛ بگذر. حالا نشد که نشد، طوری نمیشود. اگر هم شد، اینقدر ذوق ندارد.
### مواجهه با برد و باخت در زندگی
بچهها اینگونهاند؛ وقتی میبرند خیلی ذوق میکنند، وقتی میبازند خیلی ناراحت میشوند و اشکشان درمیآید. بچهها در برخی موقعیتها اینگونهاند. بزرگترها در بقیه موقعیتها و مسائل اینگونهاند. همه بچهاند. بزرگ واقعی کسی است که خود را پیدا کرده باشد. دیگر «شد که شد، نشد که نشد»؛ با زندگی و واقعیت همراه است. برنامهای نمیریزد که «حتماً باید بشود؛ اگر نشود، آسمان و زمین به هم میریزند». «نه زمین آسمان میشود و نه قرآن خدا عوض میشود». چقدر سخت است که انسان با کسی مواجه شود که مانند بچههاست و وقتی چیزی میخواهد، نمیدانید چه کارش کنید. میخواهید به او بگویید: «نه، نشد.» ما آدمبزرگها گاهی اوقات اینگونه هستیم. باید طوری باشیم که همه با ما راحت باشند. جایی قرار گذاشتهایم و ناگهان میگوییم: «آقا نشد، کنسل شد.» یعنی یک لحظه هم ناراحت نشوی یا حالت بد نشود که «اِ! کنسل شد!»
بسیار مهم است که انسان سیال باشد، مایع باشد، با حقیقت و واقعیت در جریان باشد. با حوادث، اتفاقات، سختیها و راحتیها؛ با هر نعمتی که به او میرسد، خیلی ذوق نمیکند و وقتی نعمتی از او گرفته میشود، خیلی ناراحت نمیشود. بلا و رنج برایش یکی است، فرقی نمیکند. برای من خیلی مهم است که آدم طوری باشد که در اوج… گاهی اوقات برخی آدمها طوری هستند که اصلاً نمیتوان به آنها چیزی گفت.
### پذیرش تغییر و آمادگی برای آن
شما در حال رفتن به یک راهی هستید، ناگهان به شما میگویند: «برگرد، برعکس برو.» میگویید: «ای بابا! ما این همه راه آمدیم، چقدر از مسیر را طی کردهایم؟» تا حالا شده که مثلاً یکی از راهها را میخواستند بروند گرمابدر، تا گرمابدر رسیدند دم باغ، کلید را نداشتند. با موتور، دو نفری بودیم. الحمدلله، غروب بود، زمستان بود، سرما با موتور، با کلی خریدی که جوجه و فلان و اینها. تشکیلات دو نفره، بگویید شما تکخوری میخواهید بکنید، پاشدید. خب معلوم است دیگر، حقتان است. حکمتش معلوم شد. رسیدند دم در باغ، نگاه کرد دید کلید را نیاورده. از دیوار رفته بالا، نتوانستند هر کاری که در باغ انجام دهند، در اصلاً باز نمیشد. سرد بود و نمیتوانستند. برگشتند. چقدر حالش گرفته میشود! نباید گرفته شود. میشود؟ خیلی سخت است. میشود آدم حالش گرفته نشود؟ یک ساعت، دو ساعت با موتور گاز دادی، رفتی سرما خوردی. اما آنجا، حالا نگاه میکنی، خیلی سخت است. «کلید…کلید من نیاوردم.» حالا این یک ساعت، یک جایی میروی، پنج ساعت راه میروی، کلید باید ببری، نبردی! خیلی حال آدم گرفته میشود. آن وقت میشنویم که میگوییم: «مثلاً آره، حاج اسماعیل داشت میرفت، یک نفر آمد، تنش خورد به تن این، مسیرش از اینور شد، از همانور رفت.»
یعنی مثلاً آدم اینقدر سیال باشد. معنایش این نیست که تلاش نمیکند؛ تلاشش را میکند، تدبیرش را میکند؛ اما این تلاش کردن و تدبیر کردن، مانع سیالیتش نمیشود. خشکش نمیکند، جامدش نمیکند، سختگیرش نمیکند. هم برنامه دارد، هم نقشه دارد، هم تلاش میکند و هم جدی است؛ اما خشک نیست. حالش را بههم نمیزند. هیچ اتفاقی، هیچ حادثهای حالش را بههم نمیزند. میشود آدم کمکم سیالتر بشود.
خوردهخورده، هی سیالتر شود. ما به یک چیزی که عادت میکنیم، دیگر ترک عادت سخت میشود؛ یعنی جامد میشویم. آن جامد شدنی که باعث میشود که یک عادتی پیدا کنیم که دیگر ترک عادت موجب مرض است؛ یعنی سیالیت خودمان را از دست میدهیم. تا حالا اینگونه زندگی کردهایم؛ حالا یکجور دیگر داریم زندگی میکنیم. طوری نمیشود. بعدش دوباره یکجور دیگر میشود زندگیمان.
یکی از رفقا پدرش فوت کرد. دیدم خیلی ناراحت بود، خیلی. او را میشناختم. رفتیم منزلشان. دیدم اصلاً داغون است. گفتم: «چرا؟ چیزی نشده که. تا حالا آنجوری زندگی میکردی. حالا مدل زندگی اگر عوض میشود، یک مدل دیگر زندگی میکنی. تا حالا پدرت بود، داشتی زندگی میکردی؛ حالا پدرت نیست. شاید یک مدل زندگیات قشنگتر هم بشود، خیلی هم بهتر بشود.» روی پای خودت وایسی، قشنگ. این مطلبی که به او گفتم را گرفت؛ حالی شد که چه میگویم. خیلی حساس و احساسی و عاطفی بود، خیلی. اما این حرف را فهمید. آنجا، در آن وضعیت بحرانی، دریافت کرد. ورق برگشت؛ شروع کرد به رشد کردن، ترقی کرد. زندگیاش از این رو به آن رو شد و گفت از آن لحظه که این حرف را شنیدم، تمام شد. فهمیدم مدل زندگی… خب حالا اینجوری بود، حالا از این به بعد قرار است یک مدل دیگر باشد. برویم ببینیم اینجوری چهجوری میشود. یک ماجرای جدید. زندگی همهاش خوب است، همه مدلش خوب است. ما نباید که جامد بشویم و عادت کنیم به یک مدل خاص که اگر این نشود، دیگر… نه، نشدن ندارد، نمیشود ندارد. مدل عوض شد، جور دیگر باید زندگی کنیم. شغلش عوض شده؟ خب عوض شد. تا حالا یک شغلی دیگر داشتیم، حالا یک شغلی دیگر داریم. همیشه آماده است که هر شرایطی پیش آمد، با آن شرایط خودش را هماهنگ کند. دنیا محل تغییر و تحول است و اگر اینگونه نباشی و بخواهی خشک باشی و جامد باشی، داغون میشوی؛ دنیا برایت جهنم میشود. اما اگر سیال باشی، دنیا میرود بالا… خب من برو بالا. میآید پایین… بیا پایین. با او هماهنگ باش. در موقعیتها و شرایط مختلف، خودت را گم نکن. به تعبیر دیگر، بالا و پایین نشو؛ یعنی دنیا میرود بالا، تو نرو بالا، تو در مسیر مستقیم خودت برو و صلوات الله علی محمد و آل طاهرین.
0 نظر ثبت شده