جلسه خودشناسی

سختی وجود نداره؛ ذهنت داره سختش می‌کنه!

2359

پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۵

سختی، بدی و راحتی بیرون از ما نیست؛ ذهن ما به اتفاقات اضافه‌شان می‌کند. اگر از ذهن بیرون بیایی، دنیا همان چیزی می‌شود که هست.

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
87:44 / 00:00
انتشار: 1405/4/21 به‌روزرسانی: 1405/4/26
وضعیت متن این جلسه:
متن اولیه
1
بازبینی شده
2
ویراستاری و چک نهایی
3
مرحله 1 از 3: این متن نسخه‌ی اولیه‌ی پیاده‌سازی صوت جلسه است و به‌تدریج بازبینی و تکمیل می‌شود.

گفتمان خودشناسی
فایل 2359
استاد حسین نوروزی
(۱۴۰۵)

##رهایی از توهم سختی: نگاهی نو به چالش‌های زندگی

واقعیت این است که سختی وجود ندارد. هیچ چیزی سخت نیست; سختی را ذهن ما می‌سازد.

برای مثال، “هوا گرم است.” گرم است، نه سخت. ما چیز دیگری کنارش می‌گذاریم، آن‌وقت سخت می‌شود. می‌گویی “هوا گرم است”، اما دیگری می‌گوید “نه، گفتی سخت است.” من نگفتم سخت است، گفتم گرم است، همین. گرم یعنی گرم، نه سخت. هوا سرد است؛ سرد یعنی سرد. تمام! دیگر چیزی به آن اضافه نکنید. آن اضافه‌کردن‌ها از ذهن ماست.

هر چیزی که ما سختی را به آن اضافه کنیم، سخت می‌شود و اگر اضافه نکنیم، همان چیزی است که هست. سختی، واقعیتی بیرونی و مستقل از ذهن ما نیست. ذهن ما آن را می‌سازد و به حوادث، اتفاقات، فقر و بیماری ضمیمه می‌کند. وقتی می‌گوییم “خیلی بد است”، این “بدی” در ذات آن حادثه نبوده است، بلکه ما آن را اضافه کرده‌ایم و گفته‌ایم “خیلی سخت است.” این نوع نگاه است که شما به آن اضافه کرده‌اید. بیماری، خودِ بیماری است. فقر، خودِ فقر است. همین! “سخت است”، “راحت است”، “خوب است”، “بد است” — این‌ها از کجا آمده‌اند؟

### برداشت‌های متفاوت از سختی

**حضار:** من در ذهنم همیشه این‌گونه بود که این بدی و خوبی را ما خودمان نمی‌بینیم، اما اینکه “سخت است” خب بسته به مزاج و طبع ما سختی و راحتی دارد. ولی اینکه آن سختی بد است یا خیر باید سر جای خودش باشد. خب سخت است دیگر؛ می‌گذرد و می‌رود. این هم سختی است و یک شرایطی است که حالا آن لفظی است دیگر. بحث لفظی شد دیگر. بله، لفظی‌اش کردی. منظور از “سخت” این نیست که بله، بد است.

**متکلم:** بد، آن چیزی است که شما می‌گویی و بین سختی و بدی جدایی انداخته‌ای. چون الفاظی که ما به‌کار می‌بریم، در جاهای مختلف به معانی مختلفی استعمال می‌شود. می‌گوییم: “اوضاع سختی است”، “اوضاع و شرایط دشواری است.” می‌گویند “سخت می‌گذرد.” می‌گوییم: “نه، به من سخت نمی‌گذرد، اما اوضاع و احوال سختی است.” این پیچ تاریخی طاقت‌فرساست. پس چرا شما می‌گویید طاقت‌فرسا؟ من گفتم آن طاقت‌فرساست، نگفتم من طاقت‌فرسوده شده‌ام. این همان برداشت‌های مختلفی است که ما از الفاظ داریم و باید گاهی توضیح دهیم، تفکیک کنیم و منظورمان را روشن کنیم.

این همان است که یک‌بار گفتم: حاج‌آقا مرتضی تهرانی رحمت‌الله علیه می‌فرمودند: «سختی‌ها سازنده‌اند، سختی‌ها سازنده‌اند.» این یعنی چیزهای بیرونی، یعنی مسائلی منهای ذهن ما، بیرونی و سازنده‌اند. ایشان گفتند: «هر کس به هر کجا رسیده، از همین سختی‌ها رسیده است.» بعد برگشتند و به من گفتند: «مثلاً شما آقای نوروزی، بگو الان چقدر سختی کشیده‌ای؟» من هم یک فکر کردم و گفتم: «هیچی!» یک‌دفعه “آمپرش رفت بالا!” گفت: «یعنی تو هیچی هم سختی نکشیده‌ای؟» باز فکر کردم. گفتم: «نه.» بله، می‌خواست موعظه کند. این چوب را داد و گفت: «اینو بشکن.» شکست. «دومی را بشکن.» شکست. «سومی را…» (همه را شکست.) گفت: «هی، تو هیچ سختی نکشیده‌ای!»

واقعاً آن‌ موقع هر چه فکر کردم، دیدم جز لذت هیچ چیز دیگری نداشتم! کیف کردم، زندگی کردم، حال کردم، صفا کردم، عشق کردم. بعد نشستم فکر کردم که منظور ایشان از “سختی کشیده” چی بود؟ بعد فکر کردم ببینم چی بود؟ واقعاً چیزی کشیده‌ام؟ نکشیده‌ام؟

### تأثیر ذهن بر ادراک واقعیت

حالا بعضی‌ها در ذهنشان سختی‌هایی که کشیده‌اند، حاضر است. وقتی به آن‌ها می‌گویی، شروع می‌کنند، یعنی انگار تلویزیون را روشن کنی، رادیو را روشن کنی، شروع می‌کند و نوار پخش می‌شود. البته معمولاً نباید جنس مذکر و مؤنث داشته باشد، ولی علی‌القاعده خانم‌ها آماده‌ترند و بلافاصله شروع می‌کنند. با جزئیات، و نه فقط جزئیات؛ یعنی خوبی‌ها را هم خراب می‌کنند. یعنی هر چه هم خوبی شده باشد، می‌گوید: «اصلاً من خوبی ندیدم! در زندگی من جز بدی، جز…» بله، هیچی. می‌گوید: «من ندیدم. بله، هیچ خیری ندیدم.»

ارجاعی داشتم که این‌گونه بود (که هر چه به او گفتم): «حالا یک خورده دیگر فکر کن، شاید یک خوبی در زندگی پیدا کنی!» اما تا مدت‌ها نمی‌توانست این کار را بکند. می‌گفت: «نه، نیست.» واقعاً هم می‌گفت: «نیست. در زندگی من هیچ خوبی نبوده.» چندین ماه گذشت و او همین‌جور هی می‌گفت: «نیست.» و ما می‌گفتیم: «بابا! فکر کن، یا خودت دقت کن، شاید حالا بود.» تا بعد از مدت‌ها گفت: «دارم کم‌کم یک چیزهایی پیدا می‌کنم.» ببینید ذهن چه می‌کند! خدا در قرآن می‌فرماید: «وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لَا تُحْصُوهَا.» [النحل، ۱۸] (نعمتهای خدا را اگر بخواهید شمارش کنید، نمی‌توانید بشمارید.) احصا کنید. بعد ما می‌گوییم: «ما جز بدی ندیدیم! ما اصلاً خوبی ندیدیم!» بدی‌ها را ما می‌سازیم و می‌پرورانیم. سلام خداوند می‌فرماید که همه خوبی‌ها از من است.

ببینید، یک وقت از ما می‌پرسند: «در زندگی بدی هم دیدی؟» حضرت زینب سلام الله علیها فرمودند: «مَا رَأَیْتُ إِلَّا جَمِیلًا.» (من جز خوبی ندیدم.) یک وقت می‌پرسند: «خوبی هم دیدی؟» حالا یا می‌گویی: «دیدم.» یا می‌گویی: «ندیدم.» یک وقت از تو می‌پرسند: «بدی دیدی؟ خوبی دیدی؟» تازه به خود می‌آیی. «چی؟ چی؟ منظورت چی بود؟» ها! «خوبی؟ بدی؟ اصلاً فکرش را نمی‌کردم!» نقطه عطف بحثمان اینجاست. اصلاً در وادی “خوب دیدن”، “بد دیدن” نیستم، نبودم. اصلاً توجه نمی‌کردم. خوب است؟ بد است؟ خودِ “خوب دیدن” و “بد دیدن”، یعنی آمدن در ذهن و مقایسه کردن و اینکه بگویم “این خوب بود، این بد بود”. اصلاً در ذهنم نبودم. من در واقعیت داشتم زندگی‌ام را می‌کردم. یک‌دفعه شما آمدی می‌گویی: «خوب دیدی؟ بد دیدی؟» خوب چیست؟ بد چیست؟ دارم زندگی‌ام را می‌کنم.

کمی ملموس‌تر و مشهودتر و وجدانی‌ترش کنیم، برای اینکه بتوانیم از ذهنمان بیرون بیاییم و در ذهن نباشیم: شما تشنه‌اید، هوا هم گرم است، خیلی هم تشنه‌اید. یک آب خنک و گوارایی به شما می‌دهند، می‌نوشید. پشت‌بندش مثلاً می‌گویید: «آخیش! چقدر این آب به من مزه کرد! چقدر عالی بود! چقدر خوب بود!» این‌ها دیگر در آن نبود. اینها تشنه بودید، آب آوردند، خوردید، سیر شدید، سیراب شدید. تمام شد. همین است دیگر. بیشتر از این نبود. این بعدش “آخیش! جگرم حال آمد! داشتم می‌مردم! داشتم هلاک می‌شدم! عجب آبی بود!” این‌ها دیگر چیزهایی است که هی پشت‌بندش از ذهن ما دارد تراوش می‌کند. هی می‌آید، می‌آید، می‌آید. این‌ها از کجا آمد؟ این‌ها چه بود؟ تشنه‌اید، آب بنوشید. خب آب خوردید، تمام. سیراب شدید. دیگر تشنه نیستید. آب نمی‌نوشید. می‌گذارید کنار.

آدمی که در ذهنش نباشد، بند و بساط ندارد. این بند و بساط: “عجب آبی بود!” حالا داریم خوب‌هایش را می‌گوییم. این‌ها خوب است دیگر. آدم بالاخره باید خوبی‌ها را ببیند. این داریم خوب‌هایش را می‌گوییم. خوبش را داری می‌بینی. می‌گوییم همینم در ذهنت است. رفتی در ذهنت، مقایسه می‌کنی. می‌گویی: «من داشتم از تشنگی هلاک می‌شدم. این آب من را از هلاکت نجات داد. حال آمدم، زنده شدم. به‌به!» آمدی در ذهن. شکر همین دیگر. این‌ها شکر است. این شکرگزاری مال مرحله ذهن است. حالا که در ذهن هستی، لااقل شکرگزار باش، زندگی را به خودت سخت نکن.

مرحله بالاترش این است که اصلاً از ذهنت بیا بیرون؛ اصلاً مقایسه نکن که بعد بخواهی بگویی خوب است یا بد. بعد اگر گفتی بد، جهنمی شوی؛ اگر گفتی خوب است، شکرگزاری کنی و بهشتی شوی. این بهشت و جهنم، یک بهشت و جهنمی است که وقتی نعمتی بهت می‌رسد، می‌گویی: «رَبِّی أَكْرَمَنِی.» (خدایم مرا گرامی داشت.) وقتی یک بلا بهت می‌رسد، می‌گویی: «رَبِّی أَهَانَنِی.» (خدای من به من اهانت کرد.)

این بهشت و جهنم، تابع نعمت و محرومیت دنیاست. بالاخره همه ما در ذهنمان هستیم. حالا که هستیم، حالا که نمی‌توانی از ذهنت بیرون نیامده‌ای، فعلاً شکرگزار باش و بهشتی زندگی کن. این هم یک روانشناسی‌اش. بیاییم در مرحله بالاتر، عرفانش، قیامتی‌اش. از ذهن بیا بیرون. چگونه بیرون بیایم؟ خوب و بد نکن. نگو این نعمتی که به من رسید، چقدر خوب بود. «لِکَیْلَا تَأْسَوْا عَلَىٰ مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ.» [الحدید، ۲۳] فرمود که دنباله این‌که اصلاً چقدر در دنیا هی کش پیدا می‌کند. این است که قبل از آن، این دیدن خیلی بوده دیگر. هر چه از آن بعد می‌بینیم، از این‌ور هم گیر می‌رسیم، می‌خواهیم این شکوه ادامه پیدا کند. چقدر خوب، چقدر خوب شد که آن بَدی‌هایی که می‌دیدم، تمام شد!

یعنی انگار به همدیگر مرتبط‌اند. هر چه از آن‌ور یک محرومیت و سختی زیادتری، مثلاً، می‌بینیم، یا در چیزهایی که به ما می‌رسد، خیلی زیادی مثلاً حال می‌کنیم، در محرومیت هم به همان نسبت، همان‌جوری حالمون گرفته می‌شود. یعنی با همدیگر در ارتباط‌اند. بله. اگر ما دیدمان و نگاهمان را از بیرون بگیریم، نه از خودمان و درونمان، این اتفاق می‌افتد. از بیرون اگر نعمتی به عنوان نعمت به ما می‌رسد، ما نعمت می‌بینیم. اگر بلا، محرومیت، مصیبتی به عنوان مصیبت به ما می‌رسد، ما مصیبت می‌بینیم.

این مال کسی است که دارد بر اساس داده‌های بیرونی نظر می‌دهد، نگاه می‌کند، قضاوت می‌کند، بله، “دهان‌بین و بیرون‌بین”. اما کسی که اختیار ذهنش را به حوادث بیرونی، اقوال و آرای دیگران نسپرده؛ “کی، چی میگه؟” غرق در نعمت بوده، اما “اینترنشنال” آمده گفته: “غرق در محرومیتی.” این هم نگاهش را از آن می‌گیرد، برایش جهنم شده، بی‌طاقت شده، متنفر شده، کینه‌ای شده، حالش بد شده، افسرده شده. اما اگر نگاهش را از بیرون نگیرد، نگاهش را از بیرون نگیرد (هنوز داریم می‌گوییم ذهن‌ها، هنوز از ذهن بیرون نیامده‌ایم)، در ذهنیم، داریم هنوز با نگاه روانشناسی نگاه می‌کنیم.

نگاه ذهنی‌اش را از بیرون نمی‌گیرد. همه می‌گویند: «بد است.» می‌گوید: «خب شماها می‌گویید بد است. من نمی‌خواهم بد ببینم، من می‌خواهم خوب ببینم.» بد ببینم، بعد بد می‌بینم، حالم بد می‌شود، افسرده می‌شوم. نمی‌خواهم بد ببینم، می‌خواهم خوب ببینم که خوب ببینم، حالم جا بیاید. و هر اتفاق و حادثه‌ای جنبه بد دارد، جنبه خوب دارد. بلاشک! بلاشک! یعنی بلااستثنا! یعنی هر حادثه و اتفاقی، همه می‌گویند بد (بدتر از آن نباشد)، شما می‌توانی از تویش یک جنبه مثبت پیدا کنی. اگر گفتی: «نه، نمی‌شود. بعضی بدی‌ها هست که امکان ندارد دیگر جنبه مثبت داشته باشد،» خیلی ذهنت خراب است، به فکر برزخ خودت باش. هیچ حادثه‌ای، هیچ حادثه‌ای، هیچ اتفاقی… الهم، الهم، الهم… (خدا جوادی را هم طول عمر با عزت بده.) سه دفعه می‌گوید: «اللهم…» هیچ حادثه‌ای نیست که جنبه مثبت و منفی هر دو را با هم نداشته باشد. بسته به من و شماست که می‌خواهیم جهنمی بشویم یا بهشتی بشویم، جنبه مثبتش را ببینیم یا جنبه منفی‌اش را ببینیم. جنگ چقدر بد است! خیلی هم خوب است. جنبه مثبت هم دارد. ﴿وَأَنزَلْنَا الْحَدِیدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ﴾ [سوره حدید، آیه ۲۵].

خیلی سخت است، خیلی مصیبت‌بار است. «و منافع للناس.» آن‌ورش را هم ببین، خیلی هم منفعت دارد، خیلی هم عالی است. همانی که «فی بأس للناس.» بیماری، فقر. چقدر روایت داریم در بیان خوبی شدت ابتلاء مؤمن، که این مؤمن را خدا با این ابتلاءات رشد می‌دهد، امتحان می‌کند، نیتش را خالص می‌کند. تعریف می‌کند. پیغمبر خدا می‌فرماید: «الفقر فخری.» (فقر مایه افتخار من است.) حالا بیا و درستش کن. به فقیر بودنم افتخار می‌کنم! حالا معانی دیگر هم می‌تواند داشته باشد، آن‌ها هم فعلاً کاری نداریم. چقدر شده که کسانی که فقیر بودند و این‌ها فهمیدند که این فقیر بودنشان چقدر به نفعشان تمام شده!

### رویکرد قرآنی به چالش‌ها: داستان موسی و خضر

الان این بحثی که داریم می‌کنیم، بحثی است که ما فکر می‌کنیم فقط ماییم که مبتلا به این مسائل و گرفتاری‌ها هستیم. خدای متعال در قرآن در مورد حضرت موسی و خضر هم همین مثال‌ها را می‌زند. حالا آن موسی، همین حضرت موسی بوده یا یک موسی دیگر؟ که ظاهراً حضرت موسی بوده. حالا حضرت موسی قبل از اینکه به پیامبری برسد بوده یا بعدش بوده، یا اوایل کار بوده، بعد پخته‌تر شده. هر چه بوده، خدا در قرآن می‌گوید: «ما فرستادیمش برود سراغ خضر که خضر معلمش شود.» یعنی یک پله پایین‌تر بوده. بعد خضر کارهایی می‌کند. اولش هم می‌گوید به موسی: «آقا، من هر کاری کردم، صدایت در نیاید. چیزی نگو. صبوری کن.»

یعنی حمل بر صحت کن. یعنی هر حادثه‌ای، جای حمل بر صحت دارد. اگر تو حمل بر صحت نمی‌کنی، تو یک مشکلی داری. حمل بر صحتت نمی‌آید. می‌گویی: «نه، نمی‌شود.» نه، شما مشکل داری. احتمالات را نمی‌توانی ببینی. متحمل نیستی. صبوری، تحمل… چرا به او صبور می‌گوییم؟ متحمل! برای اینکه احتمالات مختلف را می‌بیند. می‌گوید: «خب، اگر این را ببینم، به من فشار می‌آید. نمی‌بینم. یک چیز دیگرش را می‌بینم. احتمال دیگر هم می‌دهم، آن احتمال بعدی‌اش را می‌بینم. حالم جا می‌آید، دیگر به من فشار نمی‌آید. صبور می‌شوم، متحمل می‌شوم.» برای همین می‌گویند که “متحمل است”، یعنی احتمالات مختلفش را می‌بیند. می‌تواند احتمال‌های مختلف بدهد. بعضی‌ها نمی‌توانند اصلاً احتمال‌های مختلف بدهند.

کجا مشکل دارند؟ در معرفت، در شناخت، در فهم، در احتمال دادن. احتمال نمی‌آید. احتمال نمی‌آید که این احتمال بدهد. یا هر چه احتمال می‌آید در ذهنش، همه‌اش احتمال‌های منفی و بد است. خیلی هم ذهنش احتمال می‌دهد، ولی هر چه احتمال می‌دهد، احتمال‌های منفی.

حضرت خضر کارهایی می‌کند. از موسی هم کمک می‌گیرد. می‌گوید: «تو هم بیا با همدیگر آدم بکشیم، با همدیگر دیوار را، یک جایی که اصلاً این دیوار را درستش کن. آخه این دیوار برای چی؟ در بیابان یک دیواری! حالا دیوار خراب شده، درستش کن که چی آخه؟ چه کار لغوی!»
احتمالات را نمی‌تواند بدهد. شاید هم لغو نبود! یعنی مگر می‌شود؟ نمی‌شود! خدا فرستادش. خدا فرستادش پیش ما خضر. دیگر از این اعتماد بالاتر… احتمال را نمی‌تواند بدهد. هر چه فکر می‌کند: «آقا، این فکر نمی‌آید دیگر، نمی‌آید.» چرا نمی‌آید؟ اینجا را باید درستش کرد. ما نباید به کسی بگوییم: «به زور تحمل کن!» تحمل متوقف بر وجود احتمال است. این باید بتواند احتمال بدهد تا تحملش بیاید.

شما کاری کن بتواند احتمال بدهد. احتمال‌های مختلف را ببیند. خضر پیغمبر خداست، معلم موسی است. دیگر اعتماد بالاتر از این، دیگر این هر کاری کرد، باید من بتوانم حمل بر صحت کنم. من باید احتمال صحت عملش را بدهم که بتوانم حمل کنم بر آن صحت، بر آن احتمال، تا صدایم درنیاید، تا گله نکنم، شکایت نکنم، سؤال نکنم. آن یک مرحله بالا است، هنوز به آنجا نرسیده‌ایم.

### تفاوت روانشناسی و خودشناسی

داریم هنوز بحث روانشناسی را می‌گوییم. به خودشناسی نرسیده‌ایم. خودشناسی‌اش این است که اصلاً از ذهن بیا بیرون. اصلاً نمی‌خواهد مقایسه کنی، بعد خوب درست کنی، بعد بد درست کنی، بعد خوب ببینی، بعد بد نبینی. بیا بیرون. اصلاً فکرش را نکن. شاید هم حضرت خضر منظورش از اینکه به موسی گفت: «صدایت درنیاید»، شاید این جنبه بوده است: «اصلاً فکرش را نکن.» ما حالا می‌گوییم: «خب ما اگر فکرش را نکنیم، آدم باید فکر کند.» یعنی چه «فکرش را نکن»؟ فکر خوب است. آدم باید دائم فکر کند راجع به هر حادثه‌ای، هر موضوعی. شما می‌گویی: «فکرش را نکن.» همه دارند دعوت به تفکر می‌کنند. «أَفَلَا تَتَفَكَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ؟» [یونس، ۱۰۱] شما می‌گویی فکر نکن! قبل از اینکه برویم در افق محو بشویم، یک توضیحی بدهم که بله، بعد می‌رویم در افق محو می‌شویم.

اعتماد سر، اصلاً در این حس نداشتی که می‌گفتی چرا این کار را می‌کنی؟ می‌گویم موسی است، پیغمبر خداست. او هم خضر است، معلمش. خدا فرستاده پیشش. عمه من نبوده که، اعتماد نداشته باشد. اوج اعتماد بوده است. می‌گوید: «فکرش را نکن.» فکر! ما همه‌اش باید فکر کنیم. شما می‌گویی: «فکرش را نکن.» یادم رفت… آها، توضیحش یادم رفت.

یادم رفت. یک مثال می‌خواستم بزنم که خیلی واضح بود که مطلب را روشن کند. همان بروم در افق محو بشوم، بهتر است. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجه.

وقتی می‌گوییم: «فکرش را نکن»، یعنی از ذهن بیا بیرون. آدم‌هایی که غیر از ذهن هیچ بُعد دیگری برای انسان قائل نیستند، معمولاً نوعاً این روشن‌فکران و مدعیان علم و دانشمندی و طرفداران آگاهی و فکر و شعور، این‌جوری خودشان را نشان می‌دهند. از حقیقت فهم و شعور و عقل بهره‌ای ندارند. تمام دارایی آن‌ها علمشان، اطلاعاتشان، ذهنیاتشان، فکرشان است. نه وجدانشان، نه فطرتشان، نه عقلشان، و چیزی به نام عقل و فطرت را نمی‌توانند تصور کنند اصلاً.

این‌ها تک‌بعدی‌اند. در دعا می‌خوانیم که: «لَا تَجْعَلِ الدُّنْیَا کُبْرَى هَمِّنَا وَلَا مَبْلَغَ عِلْمِنَا.» (خدایا، دنیا را بزرگترین همّ ما و نهایت علم ما قرار مده.) اینها از بس درس خوانده‌اند، دنیایی را فرار گرفته‌اند، دیگر اعتماد و اتکایشان شده همان علوم ذهنی. این نهایت علمشان. آن علم حقیقی که «نور یَقْذِفُهُ اللَّهُ فِی قَلْبِ مَنْ یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ» (نوری است که خداوند در دل هر کس از بندگانش که بخواهد می‌افکند)، آن را ندارند. نه اینکه نداشتند، خدا نداد. استفاده نکرده‌اند. بلااستفاده، آکبند مانده و منکر می‌شوند. «نه! این چیست؟ این‌ها یعنی چی اصلاً؟!»

فهم دیگر چیست؟ هر چه هست، علم است دیگر. علم است. تا جایی که می‌رسند به جایی که علل و عوامل غیرمادی را هم منکر می‌شوند. می‌گویند که هر چه هست همین علل و عوامل مادی و فیزیکی است. به عوامل غیرمادی هیچ اعتقادی ندارم. «دعا؟ دعا اثر دارد؟ دعا اثر دارد چیست دیگر؟ نماز استغاثه بخوانیم که باران بیاید؟ خرافاتی شدی!»

علل و عوامل غیرمادی را مطلقاً، مطلقاً یعنی تأثير علل و عوامل غیرمادی را هم در چشمشان هم بکنی، باز هم می‌گویند: «نه، چشم من دارد اشتباه می‌بیند.» یکی از علت‌هایی که خدا توسط پیامبرانش معجزه نشان می‌داد، همین بود که اینها را در چشمشان کند، این معجزه را. دیگر “شیرفهم” کند. بگوید “دیدی دیگر؟ دیدی!”

علل و عوامل دیگری در این عالم وجود دارد که تأثیرگذار است. داری می‌بینی. دیدی که چه آتشی برپا کردید! حضرت ابراهیم را انداختید در آن، نسوخت! شما از فاصله دور به آن نمی‌توانستید نزدیک شوید، به این آتش. حضرت ابراهیم را انداختید در این آتش با منجنیق. اگر آتش هم نبود، خودِ همان انداختن، خب این می‌ترکد دیگر. وقتی پرتش می‌کنی، آتش دیگر لازم ندارد. از فاصله دور، با منجنیق. خب یک آدم است. اینکه آن پوست و گوشت و استخوان را پرتش می‌کنی از آن بالا بخورد زمین، یک چیزیش نمی‌ماند. قشنگ آرام آمده نشسته زمین، وسط آتشی که برای این هیچ اثری بهش ندارد و دارد تخمه می‌شکند!

می‌بینید؟ یعنی دیگر خدا چه‌جوری در چشمشان کند؟ باز می‌گوید… خودِ خدا در قرآن می‌فرماید که معجزه هم بیاوری، به پیغمبرش می‌گوید: «معجزه هم بیاوری، اینها ایمان نمی‌آورند.» الان هم می‌گویند: «چرا از وقتی دوربین و فیلم و رسانه و اینها مطرح شده، چرا دیگر معجزه نمی‌شود؟» خدا می‌داند چقدر معجزه شده و با دوربین هم گرفته‌اند، فیلمش هم پخش شده. یعنی پیامبرانی که معجزه می‌کردند، باید بیایند لنگ بیندازند الان. همه پیامبران، در طول ۱۴۰۰۰ پیغمبر، این‌قدر معجزه زیاد شده که الان باید بیایند لنگ بیندازند.

فیلمش آمده، همین دوربین‌ها گرفته‌اند. باز هم قبول نمی‌کنند، زیر بار نمی‌روند. طرف آمده، شما اینجا نشسته‌اید، با قدرت چشمتان شما را بلند می‌کند، می‌برد بالا. فیلمش را هم می‌گیرند. خودش همین‌جوری بلند می‌شود، همه دارند نگاه می‌کنند، فیلم می‌گیرند. اینها می‌رود روی هوا، می‌چرخد، می‌آید پایین. یک چیزی هست دیگر. سحر هم قبول ندارند. علل و عواملش متفاوت است.

کسی که خودش را به خواب زده، نمی‌شود بیدارش کرد. نمی‌خواهد قبول کند، نمی‌خواهد بپذیرد. از بس درس خوانده، “خنگ” شده. می‌گویند: «یعنی چه؟ چه‌جوری می‌شود که آدم… خب آدم هر چه درس بخواند…» نه! فهم یک چیز دیگر است. درس خواندن و علم، می‌شود حجاب. آدم را خنگ می‌کند. زیادی آدم اعتمادش می‌رود سراغ همان اطلاعات و ذهنش.

### شکرگزاری، بهشت و خودشناسی

در فهمش بسته. در آن مرحله که می‌گوییم که “شکر هم می‌کنی، تعریف هم می‌کنی.” بعد آخرش هم می‌گوییم: «اگر بخواهیم حتی ذهنمان هم یک تعادل داشته باشد، قطعاً تو جهنم هم می‌رویم.» دیگر قانونش این است. سپاسگزاری خیلی‌ها فکر می‌کنند چیز خوبی است، فضیلت است، و اینها هم به خدا نزدیک می‌شوند، ولی خودش یک طَلَب است. آن باعث می‌شود که تو همان هی گیر کنی، هی بهشت و جهنم هی مدام ادامه پیدا کنی. کسی که هر چه پیش بیاید، می‌گوید خوب است. گفتیم حوادث دو جنبه دارد، می‌تواند خوب باشد، می‌تواند بد باشد. شما خوبش را ببین. آن جنبه خوبش را ببین، مثبتش را ببین، صحت‌اش را ببین، حمل بر خوبی کن، حمل بر صحت کن. هر اتفاقی در زندگی‌اش بیفتد، این حمل بر صحت می‌کند. خب این بهشتی است، منتها این بهشت بهشت برزخی. هنوز وارد بهشت قیامتی نشده که بهشتی که مقابلش جهنم نم ندارد.

یعنی اصلاً مقایسه نمی‌کند که بگوید خوب است یا بد. دو تا جنبه دارد: جنبه مثبت، جنبه منفی. اصلاً این‌ها را نمی‌بیند. این یک مرحله‌ای است که گاهی اوقات خود ماها می‌رویم تویش. به ما باید توجه بدهند. که خب جنبه مثبتش را دیدی، منفیش را دیدی؟ می‌گویی: «من اصلاً هیچ‌کدامش را ندیدم، حواسم جای دیگر بود.»

شما با عجله داری می‌آیی جلسه، همه فکرت، ذکرت، همت، غمت و نگاهت به مقصدی است که می‌خواهی بیایی. در راه کلی اتفاقات برایت می‌افتد. همه آن اتفاقات را هم ظاهراً می‌بینی، اما وقتی می‌آیی، می‌گویند: «اتفاقی افتاد برایت در راه؟» باید فکر کنی. تازه به توجه می‌خواهی کنی بهش که اتفاقاتی که در راه برای من افتاد. اتفاقی افتاد؟ چه شد؟ چه نشد؟ آها، در راه داشتیم می‌آمدیم، ماشینمان پنچر شد. من یک پنچری هم گرفتم مثلاً. آره، آره، یک اتفاقی افتاد. آها، داشتیم می‌آمدیم، یک مثلاً تصادفی هم شده بود، آمدیم. آنجا هم این‌جوری شده بود. آن از… آره آره. می‌گویند: «هوا گرم بود؟ سرد بود؟» تازه باید فکر کنی، گرم بود یا سرد بود؟ از بس متمرکزی در هدفت، حوادث و اتفاقات را نمی‌بینی تا بخواهی بگویی خوب بود یا بد بود. حالا خیلی اتفاقات خوبی هم افتاده‌ها، خوب را هم نمی‌بینی، بد را هم نمی‌بینی.

می‌گویی: «من غیر از هدف و جایی که می‌خواستم بروم، هیچی دیدم.» همه هدف انبیا این است که ما را به اینجا برسانند. خودشان هم این‌جوری شدند. خودش را که پیدا بکند آدم، غیر خودش را دیگر نمی‌بیند. خودش را که پیدا کند، یعنی خدا را پیدا کرده. دیگر غیر خدا هیچی نمی‌بیند. می‌گویند: «چه شد؟ چه نشد؟» می‌گوید: «چیزی نشد اصلاً.»

می‌گویند: «این همه اتفاقات افتاده.» ۵۰ سال، ۶۰ سال، ۷۰ سال، ۸۰ سال عمر کرده‌ای، می‌دانی چه اتفاقاتی در طول زندگی‌ات افتاده؟ می‌گوید: «نه، نمی‌دانم. من غیر از این‌که الان دارم، آنی را که نگاه می‌کنم که هدفم است، مقصدم است، لقاء خداست. غیر خودم هیچی دیگر یادم نمانده. نمی‌خواهم ببینم.» اصرار کنی بگوید: «یادت بیاور.»

یکی از رفقا که می‌خواهد برای حاج آقا مرتضوی تهرانی یک کتابی بنویسد که شرح حالش و … آمد پیش من، گفتش: «می‌خواهم از شما بپرسم که مثلاً چه شد، چه نشد؟» چون بالاخره ۳۰ سال ما با ایشان مأنوس بودیم، خیلی نزدیک. گفتم: «راستش، من چیزی یادم نمی‌آید.» گفت: «می‌دانم. ولی من شروع کنم صحبت کردن، هی خرده‌خرده بالاخره می‌آید دیگر. می‌آید. هر چه آمد، بگو.» گفتم: «به مناسبت تو سخنرانی و آن صحبت‌هایی که داریم، هر چه آمده گفتم.» گفت: «خب ما تا بیاییم برویم آنها را جمع کنیم، پیدا کنیم و ببینیم کجا بوده، کی بوده، چی بوده…» البته الان با هوش مصنوعی دیگر راحت می‌شود روی حاج آقا مرتضی نوشته. هر چه حاج آقا مرتضاست، می‌آید. به نظر می‌آید که سخت رفتن دوباره ورود کرده، انگار که بروی مثلاً خانه‌ات، می‌گویند که: «برو یک چیزی از تو اموالی پیدا کن.» چقدر سخت است که ما بخواهیم برویم تو اموالی بگردیم. در زمان حیات خود حاج آقا مرتضی هم همین ماجرای ما داشتیم. یعنی حاج آقا مرتضی یک صحبتی کرده بود، ما هم مثلاً چند تا طلبه بودیم که نشسته بودیم گوش می‌کردیم. می‌آمدیم بیرون، از من می‌پرسیدند، من یک چیزی می‌گفتم که: «حاج آقا این را گفت.» از او می‌پرسیدند، او یک چیز دیگر می‌گفت. می‌گفت: «نه، حاج آقا آن را نگفت، این را گفت.»

ولی حاج آقا همانی را گفته بود که آنها می‌گفتند، نه آنی را که من می‌گفتم. یعنی همان موقع هم من آنی را که حاج‌آقا مرتضی می‌گفت، نمی‌شنیدم. آنی را که باید بشنوم، می‌شنیدم. و آنی را که حاج‌آقا مرتضی می‌خواست بگوید، می‌شنیدم، نه آنی را که می‌گفت. دو تا چیز است. وقتی می‌آمدیم بیرون، گفتم: «نه، حاج‌آقا مرتضی این را گفت که من می‌گویم.» می‌گفتند: «نه، این را نگفت.» و آنها درست می‌گفتند. اگر نوارش را می‌گذاشتیم، آنی را گفته بود که آنها می‌گفتند. ولی آنی را می‌خواست بگوید که من می‌گفتم. نه دیگر، بحث می‌کردم. بحث بعد می‌گفتیم: «خب برویم از خود حاج‌آقا بپرسیم. من که مطمئنم، شک ندارم، نمی‌آیم اصلاً نمی‌پرسم. بروید شما بپرسید.» می‌پرسیدند. می‌رفتند می‌پرسیدند، می‌گفت: «آنی که نوروزی گفته درست است. شما که آن را نگفتی، این را گفتی که ما می‌گوییم.» «باشد، ولی من آن را می‌گفتم. من آن را گفتم. منظورم آن بوده.» تمرکز بر هدف. من به دلش نگاه می‌کردم، نه به زبانش. دلش و فطرتش را نگاه می‌کردم. با این الفاظ دارد چه می‌گوید، از کجا صادر می‌شود و چه می‌گوید. آن را می‌گرفتم.

یک‌دفعه گفت به من که: «شنیدم گفتی که فقط من می‌فهمم حاج‌آقا مرتضی چه می‌گوید؟» گفتم: «آره.» گفت: «درست.» چون می‌رفتند گوش می‌کردند، اشکال‌هایی به ذهنشان می‌رسید. «این چه بود؟» گفت: «این‌جایش ایراد…» بعد می‌آمدند پیش من، می‌گفتند: «من درستشان می‌کردم. می‌گفتم: «او این را گفت.»» گفت: «نه، او این را نگفت. آن‌چه گفت، اشکال داشت. مثلاً اینی که شما داری می‌گویی، اشکال ندارد.» گفتم: «چرا آخه؟» اشکال‌دار گوش می‌کنیم، بی‌اشکال گوش کنیم؟ اینجاست نیت اثر دارد. به نیتش نگاه کن. بعد حرفش را ببین چه می‌گوید. به نیتش نگاه نکنی، خراب می‌شود کار.

یک‌وقت بحث علمی طلبگی، آنجا نه. آنجا شما باید ببینی لفظش چیست؟ لفظ ایراد دارد، به لفظش اشکال می‌گیرد. “این لفظ این‌جایش ایراد دارد، آن‌جایش ایراد دارد.” به نیت کاری نداریم. آنجا بحث نیت نیست. بحث علمی طلبگی، یک علم است: علم اصول است، علم فقه است. می‌گویی: «اینجا اشکال دارد، آنجا اشکال دارد، اینجا ایراد می‌گیریم.» گرچه آنجا هم تا یک حدی می‌تواند آدم منظورش را نتواند بیان کند، ولی ما به منظورش کاری نداریم. منظورش درست، ولی حرفش غلط است. دیگر این حرف می‌خواهد ازش استنتاج شود، نتیجه‌گیری شود و طبق این می‌خواهد فتوا صادر شود، آنجا ایراد می‌گیری. گاهی اوقات الفاظ، کار دست ما می‌دهد. یعنی لفظت غلط باشد، خودت هم برداشت غلط می‌کنی. یک‌دفعه از لفظی که غلط به‌کار بردی (منظورت درست بوده‌ها، لفظ غلط به‌کار بردی)، بعد همان لفظ غلط، اثر می‌گذارد، منظورت را هم عوض می‌کند. یعنی منظورت هم غلط می‌شود، چه برسد روی نظر دیگران.

آن‌ها را هم اثر می‌گذارد، غلط می‌شود. بعد آن که نگاه منظوربین شما را داشته، با نگاه منظوربینت به لفظت نگاه کرده، می‌آید هم لفظت را درست می‌کند، هم جلوی اشتباه منظور خودت را می‌گیرد. می‌گوید: «حواست باشد، این لفظت منظورت این نبودها! یادت نرود منظورت چه بود از اول!»

خودت را یک‌دفعه گم نکنی در لفظت. الان مثلاً فرض کنید، می‌گویند: «ما باید کاری کنیم که سایه جنگ از کشور ما برطرف شود.» یکی از علما رفقا در گروهی که بودیم، این را نوشت: «باید این‌قدر موشک بزنیم که سایه جنگ برطرف شود.» گفتم که: «سایه جنگ باطل با حق، هیچ‌وقت برطرف نمی‌شود.»

چه شد؟ همه دارند می‌گویند یک کاری کنیم سایه جنگ برطرف شود. یک‌دفعه عوض شد، اصلاً یک ماجرای دیگرش را گفتیم. بابا! تا وقتی شما با حق باشی، آنها هم باطل باشند، باطل هیچ‌وقت دست از جنگ با شما برنمی‌دارد. هیچ‌وقت این سایه جنگی که می‌خواهی برطرف کنی، برطرف نمی‌شود. فکر این را نکن که من الان چه کار کنم که سایه جنگ برطرف شود. ببین وظیفه چیست؟ الان همان کار را انجام بده.

چقدر همین یک کلمه حرف در اینکه ما الان چه کار باید بکنیم، منشأ اثر است. یک کلمه حرفی که اصلاً یعنی چی «سایه جنگ برطرف بشود»؟ اولش خیال می‌کنیم می‌دانیم داریم چه می‌گوییم. یک خورده به ما توجه بدهند، دقت بدهند که می‌دانی داری چه می‌گویی؟ خوب فکر می‌کنیم، نمی‌شود. یعنی چه؟ سایه جنگ همیشه این سایه جنگ بر سر ما هست. ۴۷ سال است که جنگ بر سر ماست. چون ما حق شدیم، حق بودیم. باطل آمریکا ۴۷ سال است می‌خواهد ما را بزند زمین. یک لحظه هم منصرف نشده از اینکه ما را بزند زمین. و تا وقتی شما با حق باشی، باطل سایه جنگش همیشه بالا سر شما هست.

بی‌خودی یک آمال و آرزویی برای خودمان درست نکنیم و بر اساس آن برویم اقدامات کنیم. چون وقتی آن را هدف قرار دادی، می‌گویی: «خب من باید یک کاری کنم.» و آن کار را هم بخواهی بکنی، باید باطل را از بین ببری. بعد می‌خواهی با تعداد بیشتر موشک زدن، باطل را از بین ببری. این نیست آخه. راهش این نیست. چه‌جوری شما می‌خواهی با تعداد بیشتر موشک زدن، باطل را از بین ببری؟

یک کلمه حرف، خودِ این این‌ور و آن‌ور شود، منظورت یک چیز دیگر است و یک لفظی به‌کار می‌بری که یک معنای دیگری را می‌اندازد در ذهنت. بعد خودت هم یادت می‌رود چه می‌خواستی، دنبال چه بودی. بعد که این را گفتم، بعد یک توجهی. گفت: «البته همین‌طور که شما می‌گویی، این، آن از آن جهت درست، باطل که هیچ‌وقت دست از سر حق برنمی‌دارد!» که «خب حالا برویم ببینیم راه از بین بردن باطل چیست؟» رفتیم در ماجرای ظهور امام زمان و قیام حضرت و برپایی عدل در جهان و رفتیم در آن وادی. خب برویم آنجا. پس عوض شد. ماجرا عوض شد. چه کار کنیم که حضرت ظهور کند؟ تعداد بیشتری موشک بزنیم، حضرت ظهور می‌کند؟ این ربطی ندارد. سر جای خودش موشک به موقعی که باید بزنی بزنی، نباید بزنی نزنی. آن حساب جداگانه خود را دارد. این نیست دیگر. اینکه امام زمان کی می‌آید، یک پرونده دیگری شد. آن را باید جداگانه برویم رویش بحث بکنیم که بحث کردیم.

تا خودمان را نشناسیم و اعتماد به نفس واقعی پیدا نکنیم، تا عزت نفس پیدا نکنیم و تا با همه وجودمان در همه ابعاد زندگی‌مان «هیهات منا الذلة» نگوییم، از عمق جانمان نگوییم، کار درست نمی‌شود. و این هم معرفت می‌خواهد، خودشناسی می‌خواهد، خداشناسی می‌خواهد.

**حضار:** اینکه فرمودید وقتی که داری یک مسیری را می‌روی که به آن هدف و مقصدت برسی — حالا مثالی مثل سیر تکامل انسان — در راه هر اتفاقی که بیفتد را اصلاً نمی‌بینی، از بس که تمرکز داری روی «هرمنه می‌خوام ببینم که اینکه حضرت زینب فرمودند: «مَا رَأَيْتُ إِلَّا جَمِيلًا» یعنی این؟ یعنی هیچی را نمی‌دیدم؟ یا اینکه نه، یعنی هر چه را می‌دیدم در جهت هدف می‌دیدم؟ در راستای حق می‌دیدم؟ اینها کدام یک از این دو تا بالاتر است؟ هیچی نبینی؟ یا همه‌چیز را در راستای حق می‌دیدی؟»

**متکلم:** می‌تواند هر دوتاش باشد، ولی با توجه به آن موقعیت و جایگاهی که حضرت درش قرار گرفته بود که در مقابل یزید و یزید شروع کرده بود سرزنش کردن که: «دیدید خدا با شما چه کار کرد و چه بلایی سرتان آورد و چه مصیبت‌هایی برتان نازل کرد!» و آن و اینها را همه را به حساب اینکه خدا با شما این کارها را کرد و شما مثلاً عذاب شدید و دارید عذاب می‌شوید و چون در جواب آن دارد می‌گوید، خب باید بیاید در ذهن. او دارد ذهنی سرزنش می‌کند، ملامت می‌کند. این هم باید ذهنی جوابش را بدهد که: «تو بد می‌بینی، من دارم خوب می‌بینم. من دارم زیبا می‌بینم، تو زشت می‌بینی، من دارم زیبا می‌بینم.» و این منافاتی هم ندارد با اینکه منهای ذهن اصلاً من غیر خدا نمی‌بینم. «مَا رَأَيْتُ شَيْئًا إِلَّا ورَأَيْتُ اللَّهَ قَبْلَهُ و بَعْدَهُ و مَعَهُ.» (هیچ چیزی را ندیدم، مگر آنکه خدا را پیش از آن و پس از آن و همراه آن دیدم.) غیر خدا نمی‌بینم اصلاً. می‌تواند یک معنایش هم این باشد که من در ذهنم هم نیستم. اصلاً غیر خدا نمی‌بینم و خدا چون زیباست، دارم خدا را می‌بینم. اصلاً «ما رایت شیئا» آها، آن بقیه‌اش مال این است که اگر تو در شرایط ذهن، در شرایط ذهن که می‌آیی، آن‌جوری می‌شود. آره، آنی که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود، آن اوج خودشناسی است.

از ذهنتان بیرون آمدیم دیگر. اصلاً هیچ قضاوتی ندارم. در ذهن که هستم، قضاوت می‌کنم. حالا می‌گوییم درست قضاوت کن، خوب قضاوت کن؛ اما نه، اصلاً من قضاوت ندارم. نه خوب می‌گویم، نه بد می‌گویم. می‌گویم: «هر چه هست، الهی است، خدایی است. خدایی می‌بینم.» حالا خوب می‌بینم. خوب‌هاش هم خوب هم دارد، بد هم دارد، ولی هم خوبش را هم بدش را من الهی می‌بینم. این هم یک نگاه است. این نگاه، نگاه خودشناسانه است.

هم‌زمان می‌تواند همه این دیدن‌ها باشدها! یعنی این‌جوری نیست که ذهن بَدی‌ها را نبیند، خوبی‌ها را نبیند. ذهن دارد در مرحله و مرتبه ذهن، بَدی‌ها را می‌بیند، خوبی‌ها را می‌بیند، اما خودِ من در ذهنم گیر نکرده‌ام. هم خوبی‌ها را می‌بینم، هم بَدی‌ها را می‌بینم در ذهنم، ولی در عین حال جز الهی نمی‌بینم.

من یاد این می‌افتم که وقتی می‌فهمی که بنده بنده خدا باش، یعنی بنده هیچ‌کس نباش. از خدا بترس، یعنی از هیچی نترس. این هم همین‌طور است. وقتی می‌فهمی قبلش و بعدش و باهاش خدا را دیدم، یعنی هیچی ندیدم. یعنی هیچی ندیدم. آب که می‌خوری، دیگر ادامه نداری، دیگر چیزی نداری. احسن. «مَا رَأَیْتُ شَیْئًا.» [ما رایت شیئا] هیچی ندیدم. فقط خدا را دیدم. قبلش، بعدش، همراهش خدا را دیدم. یعنی دیگر ندیدم. دیگر می‌گویم ندیدم، چه‌جوری بگویم ندیدم؟ آها! اتفاقاً در ذهن بتوانی بد و خوب را تشخیص بدهی، ولی در عین حال خودِ با دستت جدا ببینی.

جدا ببینی، هم بدش را خوب می‌بینی، یعنی به‌جا می‌بینی، هم خوبش را خوب می‌بینی. این یک نگاه الهی است، غیر از آن نگاه ذهنی است. از کجا آمده؟ از طرف کی آمده؟ از جانب کی آمده؟ این دیگر می‌رود بالا پایین.

**حضار:** ولی حاج‌آقا، این‌که شما فرمایش راجع به احتمال… حالا بیا پایینش را هم همان در همان بادی که گیر کردی. مثلاً ما این را همان به‌نظرم تجربه‌اش را داشتیم که هر اتفاقی می‌افتاد، یک چیزی بهمان گفته بود: «حالا خدا را شکر از این بدتر نشد.» یعنی بدتر را می‌بینیم ها! بله، ولی حالا قبل از خودشناختی دیگر. «خدا را شکر که بالاخره از این بدتر هم می‌توانست بشود دیگر.» هر چه بشود، از این بدترش هم بالاخره هست. بعد یک جایی مثلاً چیزی می‌گذاشتیم که: «خدا را شکر از این بدتر نشد.» حالا این احتمالی که شما فرمودید، شاید ما اصلاً نتوانیم احتمال بدهیم که خب چه بشود، چه بهتر از این است یا بدتر؟ ولی آن اعتماد به خدا باعث می‌شد که بگویی: «خب یک جای شُکرِش را در همین گذاشته برایمان.» تو می‌گویی هر چه می‌شود، خدا جان، شُکرش را می‌گذارد. یک مثال بزن. از بچگی ما شنیدیم که هر اتفاقی که می‌افتد، خدا جای شُکرش را می‌گذارد. اینکه مثلاً احتمال کسی نمی‌آید، فرمودید: «هر کاری می‌کند، احتمال نمی‌آید.» و ما باید یک کاری بکنیم که آن احتمالش بیاید. این را اگر لطف کنی یک توضیح بدهی: چه‌جوری باید یک کاری بکنی که آن احتمالش بیاید؟ مثلاً احتمالش را بیان کنی.

**متکلم:** ذهن را باید تربیت کنی. ذهنی که تربیت شده که همه احتمالات را ببیند، با ذهنی که تربیت نشده یا ذهنی که تربیت شده که فقط احتمال‌های منفی را ببیند، اینها فرق دارد دیگر با هم. تربیت شده، یعنی عادت کرده. اگر واقعیت را بفهمیم، نمی‌دانی. خودِ اینکه شما می‌توانی بگویی نمی‌دانم، داری یک احتمالاتی را می‌دهی. شما را می‌رساند به این حرف، به این نتیجه که نمی‌دانم. چرا؟ چون یک احتمالاتی می‌دهم، نمی‌گذارد که قضاوت کنی. خلاصه باید این احتمالات را داد. باید ذهن ما قوی بشود، تربیت بشود، بتواند احتمالات را بدهد. ذهن‌ها تربیت نشده است که می‌تواند قوت را ببیند، به نحوی ببیند. هیچی نگو.

هیچی نگو. که ما می‌گوییم که باید خوب و بد را از یک جایی احتمال بدهیم. متحمل بشویم. فقط کسی که هیچی نبیند. از ذهن بیاییم بیرون، دیگر می‌شود نگاه خودشناس.

**حضار:** مرسی. ولی تا وقتی با ذهنمان یکی هستیم، هنوز بیرون نیامده‌ایم.

**متکلم:** … که بیرون نیامدیم که از ذهنش بیرون نیامده، قطعاً باید تحت تعلیم کسی باشد که از ذهنش بیرون نیامده. بله دیگر، که بیاورش بیرون دیگر. و در هر صورت این ملاک قدرت و دیدن در دنیا که لزوم زندگی از هیچی ندیدنش می‌برد، حالا یا از طریق آن مربی که در درونش چیره می‌گردد بعد این ملاک بهش می‌دهند، یا مربی که بیرون وجودش هست و توانایی و تمام خودش به دست نیاورد، آن دارد بهش هیچ از هیچی دیدن ملاک و بدبختی می‌گردد. اگر کسی فقط بَدی‌ها را می‌بیند، می‌شود یک کاری کنیم که خوبی‌ها را ببیند؟ تربیتش باید بکنیم دیگر. ذهنش را باید دریچه خوبی دیدن ذهنش را باز کنیم. نشانش بدهیم، یک چند مورد مثال بزنیم برایش: این را هم ببین، این را هم ببین، آن را هم ببین. تربیت مربوط می‌شود به اینجا.

آنها دیگر فرض مسئله است. آن مسئله خواستن و اینها دیگر آن یک بحثی است که بیس اصلی همه بحث‌هاست. فارغ از آن بحث، حالا داریم تو مرحله بعد که خب حالا اینهایی که می‌خواهند، مگر همه‌شان خوب می‌بینند؟ نه، مهارت داشته باش. ۱۲۴ هزار پیغمبر آمدند، جواب نداده. خوراک فکری پاک. آها، آن منفی دیدن‌ها به‌خاطر آن پر شدن شکم‌ها از حرام. غلط دیدن‌ها باید درست ببینی. این خودش یک بحث و مرحله‌ای است برای خودش. بهشت برزخی درست می‌شود. بله دیگر، تربیت همین، همه اینها دخالت دارد.

در تربیت اثر دارد دیگر. منتها دیگر آخرش می‌رسد به اینجا که دیگر اصلاً نبین. غیر از مقصد و مقصود و لقاء خدا و خودت، حقیقت فطرتت، چیز دیگر نبین. اسلام. دمش بهشت برزخی ببیند تا بشود رساندش. که حضرت فرمودند: «اگر چیزی که می‌خواستی نشد، آن را به خاک که شده، آن را به خاک که می‌شد، هیچی نخواه.» تمام کن که هیچی نخواهی. هیچی نخواهی. هیچی نخواهی، یعنی بیا بیرون از ذهن.

مثالش همین که شما وقتی یک هدفی داری، دیگر نمی‌بینی، چیزهای دیگر را نمی‌بینی. همه توجهت متمرکز به همان‌جاست. با تمام تلاش و جهد و هم و غمش دارد به سمت هدفش می‌رود. در مسیر دستش می‌خورد به یک‌جا، پایش می‌خورد به یک‌جا. اینها اصلاً خون می‌آید، متوجه نمی‌شود. نه اینکه متوجه می‌شود، بعد می‌گوید: «طوری نیست.» اصلاً متوجه نمی‌شود. می‌رود به مقصد که رسید، بعد نگاه بهش می‌گوید: «آن هم می‌گویند می‌گویند: خون همین‌جا دارد خون می‌آید. تمام مسیر خونی شده، لباست خونی شده.» می‌گوید: «چی شده؟ کی؟ من نفهمیدم چه شد؟ به کجا خورد؟» این‌جوری می‌خواهیم از ذهن بیاییم بیرون.

### هدف بزرگ و رهایی از ذهن

چرا نمی‌توانیم این‌جوری بیاییم بیرون؟ برای اینکه هنوز هدف در جان ما بزرگ جلوه نکرده. ننشسته. جدی نشده. یعنی ما جدی دنبال نمی‌کنیم. داریم بازی می‌کنیم. “ضمناً می‌خواهیم، ضمناً خدا را هم می‌خواهیم.” بد نیست خدا هم باشد بالاخره. حالا دنیا، چیزهای اینها هست و نه، خدا هم خوب است، خدا هم بد نیست که. خدا که هم خدا و هم خرما. اینها را همه را با هم می‌خواهیم، ولی بالاخره افراط هم می‌گویند خوب نیست، زیاده‌روی نباید کند آدم. همه‌اش خدا. آره، او کوچک می‌شود. منتها خدا رحمت کند آقای هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه می‌گفت: «دنیا هم بالاخره هیچی نیست. یک چیزی هم هست.» این دنیا هی می‌گویند آخرت ارزش دارد، ولی خب بالاخره دنیا هم یک چیزی هست ها! نه از آن جهت. نه خودش. یعنی آنی که دنیا را دارد و بعد آخرت هم دارد، خب این مقامش بالاتر از آنی است که دنیا را ندارد و آخرت دارد. این را می‌گفت. دیگر بنده خدا می‌گفت: «خدا چرا به سلیمان هم دنیا را داد، ملک دنیا را هم آخرت دارد؟ حالا چرا مثلاً ما نمی‌توانیم گفت بشود با هم داشته باشیم؟» آره، هم خدا، هم خرما.

هنوز ته‌ذهنمان، ته‌دلمان یک‌دله نشده‌ایم. ما خیال می‌کنیم که دنیا داشتن و به دنیا خواستن یکی است. در حالی‌که هیچ ربطی ندارد. دنیا داشتن یا نداشتن هیچ ربطی ندارد به دنیا خواستن یا نخواستن. خواستن. دنیا خواستن یا دنیا نخواستن ربط پیدا می‌کند به بهشت و جهنم. دنیاخواه باشی، می‌شوی جهنمی. دنیاخواه نباشی، می‌شوی بهشتی. هیچ ربطی به روزی دنیایت ندارد. هیچ ربطی به اینکه دنیایت را داشته باشی یا نداشته باشی، ندارد. اینکه دنیایت را داشته باشی یا دنیا نداشته باشی، این تابع تقدیر الهی است. خدا تقدیر کرده باشد، دنیا برایت… آن هم حکمت دارد. بی‌حکمت نیست. برایت تقدیر نکرده باشد. بخواهی، نخواهی، دخالت ندارد در آن تقدیر الهی. این‌جوری نیست که اگر دنیاخواه شدی، دنیادار هم بشوی. این‌جوری نیست که عمر سعد که گفت: «من بروم امام حسین را بکشم که به حکومت ری برسم.» و به حکومت ری هم رسید! نه، نرسید. این یک رابطه مستقیمی اینها با همدیگر ندارد.

این‌جوری نیست که آنها که دنیاخواه نبودند، دنیا به آنها رو نکرد. نه، بیشتر هم رو کرده. دنیادارتر هم شده‌اند. تا خدا چه قسمت کرده باشد. این دو تا را از هم تفکیک کنیم، حسابش را به هم وصل نکنید. عقل دارید وصل کنید، بی‌عقلی. همه انبیا و اولیا خدا آمده‌اند این دو تا را حسابش را از هم جدا کنند، بگویند: «دنیاداری ربطی به دنیاخواهی ندارد. دنیاخواهی، جهنم می‌شود برایت. خودت به داد جهنم برسی که جهنمی نشوی. به داد خودت برس. حواست جمع باشد.» مردم نمی‌توانند این دو تا را از هم تفکیک کنند. می‌گویند: «آمده جلوی دنیاداری ما را بگیرد.» نه آقا، نیامده جلوی دنیا. دنیاداری ربطی ندارد به دنیاخواهی. و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

در مورد کلمه «باور» و نمی‌دانم ذهن شما چه می‌گوید که داشتیم صحبت می‌کردیم در جمع، فکر کنم کلاب بود فکر کنم و گفتیم که خود کلمه باور خطرناک است. چرا؟ هم می‌خواهم در مورد همین کلمه باور، در مورد داعشیان هم همین باور را می‌گویند. به زبان می‌آورند، می‌گویند: «باور به خدا.» ما باور به خدا در فرقه‌های ما. ولی باید بحثمان با آن مشترک نباشد. باید الفاظ را شفاف توضیح بدهیم. منظورمان را بیان کنیم. یک کلمه همین‌جوری نیندازیم و برویم. همه تلاش ما در مباحث این است که این کار را کنیم. نگذاریم یک لفظی مبهم. همین‌جوری می‌گوییم: «آزادی!» نه، نه، خطرناک است.

واضح توضیح بده. قشنگ روشن کن. منظورت از آزادی، آزادی کیست؟ آزادی چیست؟ از چیست؟ اینها را روشن توضیح بدهیم، بعد بگوییم: «آزادی.» می‌گوییم: «بندگی!» صبر کن. بندگی کیست، چیست؟ بندگی خدا؟ صبر کن. کدام خدا؟ خدا کیست؟ همین کاری که کسی نمی‌کند دیگر. کار زمین مانده. همه شعار می‌دهند: «این کار را کنی می‌روی بهشت، آن کار را کنی می‌روی جهنم.»

صبر کن. بهشت چیست؟ جهنم چیست؟ خدا را بشناسی. صبر کن. دیگر ادامه نده. شناخت یعنی چی؟ من بدانم خدا هست. در ذهنم هم هی بگویم: «هست، هست، خدا هست، خدا هست، خدا هست.» ذکر. این ذکر است. یعنی جهاد اسدی که امام حسین کشته شد، اتفاق نیفتاد! نمی‌افتد ها. ذهن و الفاظ برداشتش و ایراد داشت. برداشت غلط. قصد قربت، سر آن بود. قصد قربت. قصد یعنی چی؟ قربت یعنی چی؟

قربت به کیست؟ خدا. خدا یعنی چی؟ سه تا کلمه داریم به‌کار می‌بریم. هر سه تا کلمه‌اش ما همه. قصد قربت الی الله. قصد یعنی چی؟ قربت یعنی چی؟ تقربش چه مدلی است؟ چه شکلی است؟ درونی است، بیرونی است؟ مکانی است، زمانی؟ مکانتی؟ خود خدا کیست؟ کجاست؟ چیست؟

اینها تا معلوم نشود، یعنی معنی هر کلمه که باید اصل خودش باشد. اینجا منظورتان اینجا فقط کلمه باوری که بهش صحبت می‌کردیم، کلمه‌های مختلف به وجود آمده. تنبه می‌دادیم به همین که الان داریم تنبه می‌دهیم که این کلمات مبهم‌اند و معلوم نیست شما داری چه می‌گویی و منظورت چیست. با گفتن این کلمات نمی‌توانی منظورت را به ما منتقل کنی. اینها دوپهلواند. کلمات دوپهلوداست به‌کار نبر. یا اگر به‌کار می‌بری، که چاره هم نداریم، باید به‌کار ببریم، اول بیاییم معنا کنیم، توضیح بدهیم، منظورمان را، مقصودمان را ازش شفاف کنیم، بعد استعمال کنیم.

وگرنه می‌شود شعار، منهای شعور. شعار بی‌شعور. موقعی آدم متوجه می‌شود که «اَزْ مَنْ اَوْجَعْنِی» [«کاش من یک ثانیه در دنیا بودم.»] آنجا که می‌گوید: «خدایا، کاش که من یک ثانیه در دنیا بودم. این کارها را انجام می‌دادم. این کارهایی که خدا گفته انجام می‌دادم. این امر که خدا گفته انجام می‌دادم.» آن‌ موقع آدم می‌فهمد که از دنیا دیگر چاره هم ندارد. بله، دیگر چاره نیست. خدا ظالم است. آدم آن‌ موقع دیگر دیر شده و بعد هم که راه دیگر هم ندارد و خب این‌جوری که خدا ظالم می‌شود که! پس چاره دارد. قبل از اینکه آدم بمیرد، قبل از اینکه به آنجا برسد، راه دارد. نه دیگر، قبل از اینکه بمیرد، بمیرد دیگر می‌شود بمیرد. «موتوا قبل أن تموتوا.» (بمیرید قبل از آنکه بمیرید.)

این حرف خوبی بود ها. که ما وقتی بمیریم، می‌فهمیم. خب پس اگر بعد از مرگ قرار است بفهمیم، خب این خدایی که ما را برای چی آورده در دنیا، ما بمیریم بفهمیم، خب این خدا ظالم می‌شود که! و برای چی آمدیم در دنیا؟ آمدیم در دنیا قبل از اینکه بمیریم بفهمیم. چرا نمی‌فهمیم؟ این همه فهمیدند، انبیا الهی فهمیدند. بله، «من تفهمه یفهمه.» (هر کس بخواهد بفهمد، می‌فهمد.) هر کس بخواهد می‌فهمد. خدا می‌فهماند بهش. اصلاً آمدیم در دنیا امتحانمان همین است، که بفهمیم. خدا می‌خواهد ببیند ما می‌فهمیم یا نمی‌فهمیم. بر اساس فهم عمل می‌کنیم یا نه.

و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین.

0
7
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده