خودشناسی
دوره نوزدهم – جلسه ۲۲
استاد حسین نوروزی
(۱۸ مهر ۱۳۸۴)
تفاوت انسان مخلِص و مخلَص | دائم الحضور شدن در محضر خدا
راه درمان عُجب چیست؟ چگونه انسان به نفس مطمئنه» برسد؟! یک مخلِص داریم، یک مخلَص داریم تفاوت این دو در چیست؟ چرا برنامهریزیِ درستِ ضمیر ناخودآگاه ضرورت دارد؟ توکل صحیح به خدا چگونه است؟
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
ضرورت اصلاح ضمیر ناخودآگاه
«یا أایها الذّین آمنو اُدخلوا فی السِّلمِ کافَه»
«ای کسانی که ایمان آوردهاید، در سِلم داخل شوید.» با تحقق ایمان و معنای آن در وجود انسان، آرامش نهایی که از آن به عنوان بهشت تعبیر کردیم و با همۀ وجود و فطرت به دنبال آن هستیم، محقق میشود. ایمان، وارد شدن حقایق خودشناسی و به تعبیر دیگر، خداشناسی چون خودشناسی همان خداشناسی است در مرکز فرماندهی ضمیر ناخودآگاه روان ما میباشد.
اگر این مرکز فرماندهی مخفی و پنهان که به طور ناخودآگاه حالات، خلقیات، اعمال و رفتار ما را مدیریت و فرماندهی میکند، اصلاح شود و برنامههایی که در این مرکز هست، برنامههای صحیح، سالم و درستی شود و با حقیقت عالم مطابقت پیدا کند ـ حقیقت عالم چیست؟ عدل مطلق است. همۀ عالم پر از عدل و حق است، مملو از هستی است؛ هیچ جایی از خدا، حق و عدل خالی نیست. فطرت ما طالب و تشنۀ همین حق است. اگر این حقیقت در مرکز فرماندهی روان شما به گونهای وارد شود که شما منهای آن مرکز فرماندهی از جای دیگری دستور و فرمان نگیری، یعنی خُلق شما الهی، اسلامی و حسنه شود و رذیله در وجود شما نباشد رذیله کجاست؟ در همان مرکز است اگر شما آن مرکز را از رذائل خالی کردی، به تعبیر علمای اخلاق «تخلیه» کردی و به جای آن، صفات حسنه و خلقیات نیکو قرار دادی، به تعبیر علمای اخلاق، «تحلیه» کردی و باطن خود را به خلقیات نیکو مُحلّی کردی. تمام صفات اخلاقی گفته شده در علم اخلاق برای همین است که اگر شما آن مرکز را درست فرماندهی و برنامهریزی کنی، آن مرکز خودش اتوماتیکوار و بهطور ناخودآگاه تمام اعمال و رفتار شما را فرماندهی میکند. جایی که باید عصبانی باشی، فرمان از آنجا صادر میشود که: «برافروخته و عصبانی باش!» تمام فعل و انفعالاتی که باید در بدن، مغز و قلب انجام شود، مثلاً ضربان قلب باید بالا رود، رنگ چهره باید عوض شود، چشمها حالت خاصی پیدا کند، فرمان تمام اینها از آنجا صادر میشود و به دنبالش همه اینها انجام میشود. زمانی که همه عصبانی می شوند اما شما نباید عصبانی شوی، از آن مرکز دستور آرامش میرسد. شما آرام آرام هستی درحالی که همه عصبانی هستند، شما اصلاً عصبانی نمیشوی.
پس بیاییم از این ظاهربینی دست برداریم؛ به اعمال، رفتار و کردار ظاهری خودمان نگاه نکنیم. بالاتر برویم و به نرم افزار و آن برنامه نگاه کنیم که دارد دستور میدهد و رفتار و اعمال بیرونی و ظاهری ما را فرماندهی میکند؛ کار را از آنجا اصلاح کنیم. اگر برنامهای که باید در ضمیر ناخودآگاه باشد، نباشد؛ هر اندازه که از طریق عمل فشار بیاوری، دستور از آنجا (مرکز ناخودآگاه) برای قوهٔ غضبیهٔ شما صادر شده که عصبانی و ناراحت شود، اما شما مرتب از بیرون خودت را کنترل میکنی و تلاش میکنی که عصبانی نشوی. از آن طرف مرتب فشار وارد میشود.
مثل یک ماشین حساب یا کامپیوتر که برنامهریزی شده نتیجۀ ۲×۲ را برابر با ۴ نشان بدهد، اما تا میخواهد جواب بدهد، شما روی صفحه نمایش آن فشار میدهی که برای جواب عدد ۴ را نشان ندهد؛ مثلاً جواب بدهد ۵ تا یا چیز دیگری را نشان بدهد. درحالیکه آن برنامهریزی شده است که اینگونه عمل کند؛ اما شما میخواهی از بیرون آن را کنترل کنی. نهایت کاری که میتوانی انجام بدهی این است که دست خود را روی صفحۀ نمایش آن بگذاری که نبینی جواب ۴ شده است؛ یعنی صورت مسأله را پاک کنی. غالب راهحلهایی که ما برای اصلاح خودمان و درمان مشکلاتمان طی میکنیم، راهحل پاک کردن صورت مسأله است، دست گذاشتن روی صفحه نمایش کامپیوتر است که جواب بهدست آمده را نبینیم.
پرهیز از پاک کردن صورت مسأله
یکی از بحثهای مهم، ریا و راه درمان آن است. انسانی که ریاکار است و اخلاص در نیت ندارد باید چه کار کند و چگونه عمل کند؟ مثلاً در نماز ریاکاری میکند و برای غیر خدا نماز میخواند. راه درمان آن چیست؟ آیا بگوییم که در ملأ عام نماز نخواند؟! چون کسی که ریاکاری میکند، در نماز خود نظر مردم را لحاظ میکند. اگر به او نگاه میکنند نمازش را جور دیگر میخواند و اگر نگاه نمیکنند نمازش جور دیگر میشود. بین آن زمانی که کسی به او نگاه میکند با زمانی که کسی او را نگاه نمیکند فرق میگذارد. راهحل چیست؟ چهکار کند که نجات پیدا کند؟ آنچه ما به عنوان راهحل در پیش میگیریم این است که میگوییم: «دیگر در جمع نماز نمیخوانیم.»
از یکی از بزرگان نقل کردهاند که: نماز جماعت میخواند. به رکوع رفت. در حال رکوع دید صدای «یا الله یا الله» گفتن مأمومین که میخواستند به رکوع برسند از راه خیلی دور میآید، مثلاً از پشت در مسجد میآید. متوجه میشود که صف خیلی طولانی شده و نماز جماعتش خیلی علاقهمند پیدا کرده است. در دلش لذتی میبرد که: «عجب! ما چقدر آدم خوبی شدهایم! چقدر کارمان درست است که اینقدر طرفدار پیدا کردهایم!» بنابراین از فردا دیگر نیامد و نماز جماعت با آن عظمت و با آن شکوه و ابهت را تعطیل کرد و دیگر برای نماز جماعت نیامد. آیا راه درمان عُجب این است که ما رها کنیم و برویم؟! یا نه، این دست گذاشتن روی صورت مسأله است که ما نبینیم چه اتفاقی دارد میافتد؟!
گاهی ما برای اینکه مسألهای را حل کنیم، باید آن مسأله دائم مقابل چشممان باشد. غالباً هم همین است. اگر مسألهای برای شما مشکل شده است، نباید آن را کمتر نگاه کنی و آن را کنار بگذاری، دستت را روی آن بگذاری، سرت را زیر برف کنی و بگویی: «چون من کسی را نمیبینم، کسی هم مرا نمیبیند.» باید مشکل را حل کنی، مسأله باید حل شود. برای این کار باید مسأله را مرتب مرور کنی و باید دائم این مسأله مقابل چشم تو باشد. اگر در نماز جماعت مشکل پیدا کردی، آنقدر نماز جماعت بخوان که این مسأله دائم مقابل چشم تو باشد. به آن فکر کن که چه کار کنم؟! چرا اینطوری شد؟! از کجا و چهجوری شد؟!
مَشربها و مسلکهای سیر و سلوک از همینجا از همدیگر جدا میشوند. مثلاً یک عده مشرب عملگرا و عدهای مشرب علمگرا میشوند. عدهای جزء آن دسته از کسانی میشوند که برای حل مسائل، دستورالعمل صادر میکنند و عدهای از آن دسته کسانی میشوند که برای حل مسائل دستورالعلم صادر میکنند نه عمل. راهحل عملی پیشنهاد نمیکنند راه حل علمی پیشنهاد میکنند. میگویند: «فکر کن! به باطن جان و ضمیر ناخودآگاه خود مراجعه کن و ببین در آنجا چه گیری وجود دارد؟! آیا برای مردم حساب باز کردهای؟»
اینکه میبینی در رکوع عُجب تو را گرفته است، یک علامت و نشانه است؛ علامت را پاک نکن، خیلی عالی و خوب است؛ زیرا مانند درد در بیماریهاست. نباید درد را با مسکن قوی برطرف کرد. چرا که درد یک علامت، آیه و نشانه است برای اینکه شما رسیدگی کامل و عمیق و دقیق کنی، آزمایشهای مختلف بدهی تا ببینی که از درون تو چه اتفاقی افتاده است که در بیرون این درد ظاهر شده است؛ به درون مراجعه کن. گرچه دستورالعمل هم جای خودش را دارد. البته باید در راستای درمان علمی باشد، که خودش بحثهای خاصی پیدا میکند که این درمان علمی در کجا باید و در کجا نباید انجام شود.
ما غالباً علامتها را از بین میبریم. مثلاً اگر شما آدم خجالتی هستی، میگویی: «برای اینکه خجالت نکشم، در جمعها ظاهر نمیشوم» یا اگر هنگام صحبت در جمع خیلی خجالت میکشی، میگویی: «خب، کاری ندارد. درمانش به این است که دیگر من در جمع صحبت نکنم.» اما با این راهحل در حقیقت درمان نکردهای، بلکه از حل مسأله فرار کردهای. درمان واقعی این است که شما از هر چیزی که میترسی، خود را داخل آن قرار بدهی و خود را به آن مبتلا کنی. روایت است از حضرت علی (ع) که: «از هر چه میترسی خود را درون آن بینداز.» اگر خجالتی هستی، مرتب در مجامع عمومی ظاهر شو و حرف بزن، صحبت کن و گرم بگیر. عقبنشینی نکن، چرا که با عقبنشینی مشکل حل نمیشود.
نقطۀ ضعف خود را پنهان نکن، بلکه آن را درمان کن. اگر چیزی را نمیدانی آن را مخفی نکن که کسی نفهمد، بلکه بپرس. «اِسئَل تَعلَم» بپرس تا عیب تو برطرف شود. فرمودهاند: «پرسیدن عیب نیست، ندانستن و نپرسیدن عیب است» ندانستن و پرسیدن که رشد و کمال است. ما چقدر اشتباه میکنیم و اشتباه میگیریم! چه بسیار جاهایی که باید عملیات و اقدامات دیگری انجام دهیم! اگر شما با این مرکز فرماندهی آشنا شدی، دیگر حواست در همۀ کارها جمع آنجا خواهد بود و کار از آنجا انجام میشود.
انسان مُخلِص و انسان مُخلَص کیست؟
یک مخلِص داریم، یک مخلَص داریم. خوب دقت کنید که خداوند متعال این دو لفظ را در قرآن نام برده است. «مخلِصین، مخلَصین»
مخلِصین کسانی هستند که فرماندۀ وجود آنها، فرماندهٔ حالات، رفتار و اعمال آنها، مرکز خودآگاه است؛ نه ناخودآگاه؛ یعنی هنوز کار به دست مرکز ناخودآگاهشان نیفتاده است بلکه با مرکز خودآگاه کار میکنند. وقتی به عملی می رسند که میخواهند آن عمل را انجام بدهند یا انجام ندهند، مثلاً: در مورد اینکه آیا صحنهای را نگاه کنند یا نگاه نکنند، باید فکر کنند که آیا این کار و این نگاه کردن درست است یا درست نیست، بعد باید تصمیم بگیرند و با اختیار خودشان انتخاب کنند حالا که مثلاً نگاه کردن به نامحرم درست نیست، من نگاه نکردن را انتخاب میکنم و خودم را حفظ میکنم.
ببینید چه مراحلی را طی کرد؛ اول فکر کرد که این کار درست است یا درست نیست، بعد به این نتیجه رسید که این کار درست نیست، بعد آمد انتخاب کرد. از یک طرف در درون او هم غرایزی وجود دارد که او را برای نگاه کردن تحریک و تهییج میکند و به او فشار میآورد و میگوید: «نگاه کن»؛ از طرف دیگر نشسته و حساب کرده است که این کار، درست، معقول، مشروع و صحیح نیست. بنابراین در درون او هم ستیزی بین عقل و شیطان به وجود آمده است؛ یکی میگوید: «نگاه کن!» یکی میگوید: «نگاه نکن!» حالا او باید از بین اینها انتخاب کند. چقدر باید کار و تلاش کند که قوای عقلانی خود را آنقدر تقویت کند که جنود شیطانی درون خودش را از بین ببرد، کنار بزند، شکست دهد، محکوم کند، منکوب کند. حالا هر صحنهای که برای او پیش میآید عین همین ماجرا مجدد از اول تکرار میشود. یکی میگوید: نگاه کن، یکی میگوید: نگاه نکن.
یک جنگی در درون او به وجود میآید. بعد باید بجنگد تا بتواند بر نیروهای شیطانی غلبه کند. به کسی که در این جنگ و این ستیز بر نیروهای شیطانی غلبه میکند، «انسان مخلِص» میگویند؛ نه مخلَص. مخلِص کسی است که با اختیار و انتخاب خود و با فرماندهی عقل خود، فکر و محاسبه کرده است، جنود عقلانی مملکت وجود خود را تقویت کرده تا بتواند بر شهوت و لشگریان شیطان غلبه پیدا کند؛ با اینکه جنگ کرده، اما تازه میشود مُخلِص.
انسان مُخلَص کیست؟ کسی است که وقتی با گناه مواجه میشود، دیگر احتیاج به فکر کردن ندارد که فکر کند ببیند این کار گناه است یا نیست! درست است یا درست نیست! احتیاج به تصمیم گرفتن، جنگیدن، ستیز درونی و هیچ کدام از اینها ندارد، بلکه فرماندهی تمام قوا در مملکت وجود خود را به آن مرکز فرماندهی ناخودآگاه سپرده است، نه خودآگاه. آنجاست که دارد کار را انجام میدهد. دیگر زحمت نمیکشد به او فشار نمیآید. از صبح تا شب چهقدر با صحنههای اینچنینی مواجه میشود! حالا این فقط مربوط به چشم است. گوش، زبان، دست و پا هم همینطور است. شکم، شهوت، غضب و… همینجور تمام قوا را از صبح تا شب حساب کن که چهقدر صحنه به وجود میآید که آنها اقدام به گناه کنند!!! شما برای ترک هر گناهی چهقدر باید نیرو مصرف کنی تا خودت را حفظ کنی؟!
اگر شما یک مدت این نیروها را مصرف کنی، البته نه در مسیر عمل خالی، بلکه برای رسیدگی به مرکز ناخودآگاه، تا آن مرکز را فرماندهی کنی. بالاخره نیرو که باید مصرف کنی؛ شما دو گونه میتوانی نیرو مصرف کنی، اینکه مرتب نیرو صرف کنی که جلوی حملهٔ شیطان را بگیری، شیطانی که در وجود تو هست و مرتب هم دارد حمله میکند. دائم او حمله میکند و شما دفاع میکنی. فرض میکنیم شما پیروز هم بشوی، اما هر حملهای هر دفاعی و هر جنگی تلفات دارد، خسارت وارد میکند، مقدار زیادی از نیروهای روانی درونیتان را از بین میبرد و چهقدر آثار تخریبی سوء بهجا میگذارد. بعد از مدتی میبینی که خیلی خسته، رنجور و افسرده میشوی! حال نداری! خیلی لذت نمیبری، شوق و شادی و نداری، سرحال نیستی. به این خاطر که بهطور مرتب در درون تو جنگ و درگیری بوده است و نسبت به هر مسألهای در درون خود فکر و برنامهریزی کردی و تصمیم گرفتی که چه کار کنم، چه کار نکنم. یک طرف را انتخاب کردی چون به عمل توجه کردی، به مرکز فرماندهی عمل توجه نکردی. نیامدی مرکز را اصلاح کنی تا عمل تو به دنبال آن مرکز، اصلاح شود.
اگر شما آن مرکز را درست برنامهریزی کنی کار به جایی میرسد که چشم میافتد اما آن مرکز به چشم اجازه نمیدهد چیزی را که نباید ببیند، ببیند. چشمت باز است؛ نگاهت افتاد اما ندید، یا چشمت افتاد و دید اما آن مرکز اجازۀ تحریک شدن نمیدهد. دیگر این طور نیست که: «هر آنچه دیده بیند دل کند یاد.» یک مرکزی در درون شما فعال و برنامهریزی شده است که چشم میبیند، اما دل یاد نمیکند. آنجا را باید درست کنی.
میپرسند: «چگونه آن مرکز را درست کنیم؟» کسانی که خودشان را بینیاز از موعظه میدانند و میگویند: «ما خودمان این حرفها را بلد هستیم!» فکر میکنند همین که بدانند کافی است، غافل از اینکه آنچه را که دانستهاند حالا باید در مرکز فرماندهی ناخودآگاه وارد شود. تا وقتی به آنجا نرسد و آنجا برنامهریزی نشود فایدهای ندارد. در مقام عمل تا مدتی میتوانی خودت را حفظ کنی و در مقابل گناه دوام بیاوری اما بعد از مدتی کم میآوری و میبری. یک سال، دو سال، سه سال، دائم در درون خود در حال جنگ هستی، بعد کم کم خسته میشوی. آدم نمیتواند تا آخر عمرش بجنگد. آن هم یک جنگ فرسایشی درونی! باید این جنگ خاتمه پیدا کند. بالاخره باید تکلیف یکسره شود. معلوم است که دائم جنگیدن، خستگی، خسارت و از بین رفتن اعصاب را به دنبال دارد و نیروهای شما را بهگونهای مصرف میکند که دیگر برای کارهای مفید نیرو نداری و از پا در میآیی. این جنگ باید خاتمه پیدا کند.
کسانی که مُخلَص هستند مرکز فرماندهی را درست برنامهریزی کرده و کار تمام قوای بدنشان را به آن مرکز واگذار کردهاند تا از آنجا برنامهریزی شود، دیگر احتیاج به اینکه فکر کنند، زور بزنند، تلاش کنند و بجنگند ندارند. زیرا همۀ این مراحل را طی کردهاند. ائمه (ع) اینگونه نبودند که در جواب سؤالی که از ایشان پرسیده میشد، فکر کنند و جواب دهند. از حضرت پرسیدند: «چرا وقتی از شما سؤالی میپرسیم که سخت و پیچیده است، تا سؤال میکنیم جواب میدهید و فکر نمیکنید؟» حضرت فرمود: «سؤالاتی که برای شما ساده است و جوابش روشن است و در آن حاضر جواب هستید، وقتی از شما میپرسند برای شما چگونه است؟ ما هم نسبت به همه مسائل همینطور هستیم؛ همه چیز برای ما روشن و واضح است و فکر کردن نمیخواهد.» (بنابراین اگر ضمیر ناخودآگاه درست برنامهریزی شود) ابتدا کار درست را انجام میدهی، بعد فکر میکنی که چه شد این کار را انجام دادم.
تفاوت حافظه مغز و ضمیر ناخودآگاه روان
وقتی ضمیر ناخودآگاه روان برنامهریزی میشود، گاهی این برنامه در حافظۀ مغز ما ضبط و ضبط شده است و گاهی در حاقظهٔ مغز نمیرود. حافظۀ مغز با ضمیر ناخودآگاه روان تفاوت دارد؛ اینها دو جا و دو مرکز هستند. گاهی شما چیزی را حفظ کردی، اما تبدیل به برنامه نشده و در مرکز فرماندهی ناخودآگاه وارد نشده، ولی حافظۀ شما آن را ثبت و ضبط کرده است و با یک تصادف یا یک ضربه به مغز، حافظه از دست میرود. کسانی که حافظهشان را از دست میدهند بینید کجاها و چه حافظهای است که از دست رفته است. یک جاها و قسمتهایی از آن از دست نمیرود و محفوظ میماند. قسمتهایی که در مرکز فرماندهی ناخودآگاه وارد شده است از دست نمیرود چون آن در مغز نیست که با یک ضربه به مغز از دست برود. اگر مغز کامل از کار بیفتد، آن مرکز فعال است و کار خود را انجام میدهد. بنابراین از آن به «عالم برزخ» تعبیر میکنیم که بعد از مرگ هم همراه انسان است. تمام علومی که شما فرا گرفتهاید، حتی اگر علم خودشناسی باشد، هنگام مرگ از دست میرود، همانطور که در یک تصادف و ضربۀ مغزی هم این علوم از بین میرود و، حافظه فرد از کار میافتد. اما وقتی حافظه از کار افتاد میبینیم که این فرد همه چیز را یادش نرفته است. یک چیزهایی را دارد و عمل می کند. مثلاُ اگر به زبان فارسی صحبت میکند، فارسی صحبت کردن را یادش نرفته است و با اینکه به مغزش ضربه خورده، اما باز هم دارد به زبان فارسی حرف میزند. غذا خوردن و اینکه چهطوری غذا بخورد، مثلاً با قاشق غذا بخورد یادش نرفته است. دستشویی رفتن یادش نرفته است. چیزهایی در آن مرکز وارد شده است.
«حاج آقا مرتضی تهرانی» حفظه الله تعالی میفرمودند: «پدر من در اواخر عمرشان در حالت بیهوشی در بیمارستان بستری بودند. دکترها وقتی میخواستند غذا یا دارو به او بدهند، آن را باید از طریق دهان میخورد. چون حالش حال بیهوشی بود، دهانش بسته بود، جوری که خشک شده بود و دیگر نمیشد به زور باز کنند و چیزی در حلق ایشان بریزند. از نظر پزشکی هم پزشکان چشمش را نگاه کردند و گفتند: ایشان در حال اغما و بیهوشی است.» مانده بودند چهکار کنند! حاج آقا مرتضی فرمود: «رفتم کنار ایشان نشستم و صدایش زدم که: «آقاجان! دهانت را باز کن» ایشان دهانش را باز کرد. ایشان میگفت: پزشکها تعجب کردند که ما به او نگاه میکنیم بیهوش است و هر چه به او میگویی دهانت را باز کن به حرف ما گوش نمی کند، چگونه شما گفتی دهانت را باز کن، دهانش را باز کرد؟! چون این برنامه در ضمیر ناخودآگاه او هست و این صدا برای او آشناست و با آن مأنوس است. لفظ انس مربوط به کجاست؟ به همان مرکز مربوط است. میگویند: « انس گرفته است.»
حالا اگر انسان با یاد خدا انس بگیرد، یعنی این یاد خدا وارد آن مرکز شود. راه عملی چیست؟ راه عملی این است که تذکر و تکرار میخواهد. باید با انسانهای الهی نشست و برخاست کرد. حضرت عیسی در جواب حواریون که پرسیده بودند: «من نجالس یا روح الله؟ با چه کسانی مجالست کنیم؟» فرمودند: «مَن یُذَکرُکُمُ ألله رویَتُه». کسی که نگاه کردن به او، شما را به یاد خدا بیندازد. خیلی مهم است که در طول زندگی با چه کسانی مأنوس، محشور و همنشین باشید. «مجالسهُ الأشرار توجِبُ سوء الظَّن بالأخیار» یعنی نشست و برخاست کردن با آدمهای ناباب، نامناسب، مشاهده کردن آنها و دائم از صبح تا شب با آنها سروکار داشتن. ما خبر نداریم که از صبح تا شب در ضمیر ناخودآگاه ما برنامهریزی میشود.
تقوا و رسیدن به نفس مطمئنه
باید از کانالهای ورودی آن مرکز مراقبت کنیم. تقوا، یعنی حفظ اینها، اینها را مراقبت کنیم. باید روزه بگیری! روزۀ واقعی خواص این است که از چشم، گوش و کانالهای ورودی مراقبت میکنند و نمیگذارند از طریق این گوش و چشم اطلاعات نادرستی وارد شود. کانالهای ورودی باید کنترل شود و فیلتر بخورد که وقتی با صحنههایی مواجه میشوی، این صحنهها اصلاح شود و وارد شود.
هرگاه که انسان به جایی برسد که به آن «نفس مطمئنه» میگویند، نفس مطمئنه یعنی دیگر در درون او هیچ جنگ و ستیزی نیست، خلاص شده، راحت شده، نفس راحت کشیده، وارد در بهشت شده، مُخلَص شده؛ یعنی دیگر او نیست که کاری را درست انجام میدهد، بلکه کار درست خودش از او صادر میشود. چرا که او معدن حق شده است؛ کارهای خوب و درست از معدن جان او صادر میشود. الان ما اینگونه نیستیم که معدن حق باشیم. گاهی هم باطل از ما سرمیزند؛ بعد هم پشیمان میشویم و میگوییم: «عجب! این کاری که کردیم چه کار غلط و زشتی بود!»
خوب دقت کنید. شما نماز که میخوانی، تا وقتی که کار دست ضمیر ناخودآگاه و مرکز فرماندهی ناخودآگاه شماست، اگر درست برنامهریزی شده باشد، خودش درست پیش میرود و دیگر نیاز نیست که شما فکر کنی و زحمت بکشی و اگر کار را به آنجا سپردی، دیگر نباید زحمت بکشی و نباید فکر کنی، چرا که اگر فکر کنی خراب میشود. یعنی نباید در کار آن ضمیر ناخودآگاه دخالت کنی. بگذار کار خودش را انجام دهد.
گاهی شده که شما نمازت را خواندهای، مثلاً نماز ظهر یا عصر است. اما حواست نیست. تا آخرش را میخوانی و همه را هم درست میروی، حمد و سوره را خواندی، سجده و رکوع را انجام دادی، تشهد و تسبیحات اربعه را خواندی، سلام دادی، اما بعد از سلام حواست جمع میشود که من چه کار کردم!!. از هر کسی هم که دیده است بپرسی، میگوید: «خوب است. درست بود. هیچ اشکال و ایرادی هم نداشت» چه کسی فرماندهی کرد؟ ضمیر ناخودآگاه شما فرماندهی کرد. کار را هم تا آخر خوب پیش برد. حالا اگر دو رکعتش را آن مرکز فرماندهی کرد، شما نشستی داری تشهد میخوانی، یکمرتبه حواست جمع میشود که من الان کجای نماز هستم؟! شک میکنی که من رکعت دوم هستم یا رکعت چهارم هستم؟! سلام بدهم یا بلند شوم؟! قاطی شد. تا وقتی آن مرکز داشت فرماندهی میکرد، کار خودش داشت خوب و درست پیش میرفت.
یکی از منبریهای معروف تهران میگفت: «وقتی روی منبر داشتم بحث میکردم، خیلی خسته بودم. آخرها که داشتم روضه میخواندم، وسط روضه خوابم برد، اما همینطور داشتم روضه را میخواندم. هم خوابم برد هم داشتم روضه میخواندم. یکدفعه بیدار شدم و ماندم که چه میخواندم و حالا چه باید بگویم! یک چیزی سر هم کردم و گفتم و آمدم پایین. بعداً به هر کس رسیدم دیدم که خیلی همه تحویل میگیرند و میگویند: شما عجب روضهای خواندی! چقدر عالی بود!» اگر همه منبر را بیدار بود اینقدر این روضه خوب از کار در نمیآمد. چرا این روضه خوب از کار در آمد؟ چون به ضمیر ناخودآگاه واگذار شد.
وقتی شما رانندگی میکنی تا وقتی ضمیر ناخودآگاهت دارد رانندگی میکند کارش را درست انجام میدهد، خوب، میزان، همه چیز درست است. اما به محض اینکهبخواهی حواس خود را جمع کنی و توجه کنی که: «من الان دارم چهکار میکنم! در چاله نیفتم، به او نزنم»، تا میآید حواست جمع اینها شود اتفاقاً یک اتفاق و حادثهای رخ میدهد. دست و پای خود را گم میکنی؛ اصلاً یادت میرود که دنده کجاست! تا وقتی حواست جمع نبود دنده خودش عوض میشد. یک دو سه چهار. کم میشد زیاد میشد، گاز می دادی، ترمز میکردی، کلاج میگرفتی، حواست که جمع شد دست و پایت را گم میکنی که چه شد!
این یکی از اسرار وجود انسان است. کار را به ضمیر ناخودآگاه بسپارید. آنجا را درست کنید، بعد کار را به آنجا بسپارید. آنجا مرکز خدایی است. اگر شما خدا را در آنجا فرماندۀ وجود خود قرار دهی، اصلاً لازم نیست فکر کنی، تمام وجود تو میشود فکر، صحیح عمل کردن و درست عمل کردن. هیچ احتیاج به فکر نداری.
عملکرد بدون فکر در مهارتها
بهترین فوتبالیستها کسانی هستند که بیفکر عمل میکنند اصلا مثل اینکه توپ جزو بدن آنهاست. فکر نمیکنند که الان چه کنند. چرا؟ چون در صحنههای حساس ورزش و مسابقههای مهم ملی جهانی، اصلاً در یک جاهایی فرصت فکر کردن پیدا نمیکنند؛ باید عمل کنند. باید شوت را بزند، باید پاس را بدهد، باید سانت کند. اصلاً دیگر فرصت ندارد که فکر کند. پا باید خودش کار کند. یک کشتیگیر درجۀ یک و خوب کسی نیست که فکر میکند و کشتی میگیرد. اصطلاحاً میگویند: «این فنون، شگرد این کشتیگیر شده است» شگرد شده یعنی در مرکز فرماندهی او وارد شده و دیگر دستور از آنجا صادر میشود. دیگر همین که دست طرف در دستش آمد؛ دست او، خودش میداند که با دست حریف چهجوری عمل کند، این دست را کجا ببرد، چه کار کند و کدام فن را بزند. این دست اگر کجا به دستش رسید، او نسبت به حریف در چه موقعیت و وضعیتی بود؟! مثلاً کولانداز کند! سر زیربغل بزند! فنی که مربوط به آن لحظه است را باید انجام دهد. مهلت فکر کردن ندارد، تا بیاید فکر کند ضربه فنی شده است. بنابراین مثل کسانی که مرتب کار و تمرین کردهاند و به جایی رساندند که بیفکر کار میکنند؛ خودتان را به اینجا برسانید.
باز سؤال میکنید: «چگونه خودمان را به اینجا برسانیم؟» وقتی که میدانی که باید خودت را به اینجا برسانی، خودت را میرسانی. این را دقت کنید. وقتی نمیدانی فکر میکنی که هر چه حواست در نماز و انجام کارها جمعتر باشد بهتر است، خب شما اصلاً به این مرحله و این مقام نمیرسی. وارونه و بالعکس است. کسی که خیال میکند که همۀ کارها را باید با حواس جمع انجام دهد، به اینجاها نمیرسد. شب هم که به خانه میرود، خسته و داغان است. فوتبال را هم با حواس جمع بازی میکند، دائم فکرش کار میکند که توپ را کجا بیندازم! چه کار کنم! آخ آخ اینجوری نشود، آنجوری نشود! اواصلاً بازی نکرده است. فکر شما از صبح تا شب دائم در حال فعالیت و فکر و زور زدن و تلاش است، در نتیجه خسته میشوی. دیگر رمقی برایت باقی نمیماند. گرچه در مراحلی باید اینطور باشد. ولی باید بدانی که این مرحله باید طی شود و این کمال نیست. باید این مراحل طی شود. باید اتوماتیکوار خوب باشی و درست عمل کنی. صبح که از خانه بیرون میآیی ، باید آن مرکز برنامهریزی شده باشد و فکر نکنی که چهکار کنم. اگر هر روز صبح که میروی بیرون یک برنامۀ جدید به شما بدهند، مثلاً یک صورت بدهند و بگویند این خریدها را انجام بده و دائم این برنامه عوض شود، هر روز یک برنامه و کار و خرید جدیدی باشد. بگویند: امروز این کار، فردا آن کار، پسفردا کار دیگری انجام بده، شما باید دائم زور بزنی و زحمت بکشی، اما اگر برنامۀ شما مشخص است. صبح که میآیی باید چیزهایی را بخری که روند مشخص و معینی دارد؛ شما دیگر زور نمیزنی، حتی اگر حواست جای دیگری باشد، خودت به طور ناخودآگاه آن کار را انجام میدهی و جلو می روی.
مخلِص شدن مقدمهٔ مخلَص شدن است
میپرسید: «از کجا باید شروع کرد؟ از کارهای پر زحمت یا کارهای کم زحمت؟»
در کارهای کم زحمت، گاهی اوقات برنامهریزیهایی در ذهنمان شده است و ما همان کارهایی که برنامه ریزی شده را دوباره انجام میدهیم و این نباید باشد، چون کم زحمتی آن به این خاطر است که یک کارهایی شده و میبینید خیلی راحت است. مثلاً میبینی برایت خیلی راحت است که روزه بگیری، مرتب روزه میگیری. این فایده ندارد. خیلی کار مهمی انجام نمیدهی. باید از کاری که برای تو سخت است شروع کنی، یعنی آن کاری که نشده. کاری که شده را میبینی راحت است بعد مرتب روزه میگیری و میگویی بفرما! من در حال خودسازی هستم دیگر. غافل از اینکه اصلاً الان مشکل تو این نیست. مشکلات دیگر داری و باید آن مشکلات را حل کنی. یا بالاعکس، باید شناسایی کنی که گیر کار و مشکلت کجاست.
اینکه میگویندباید در نماز حواست جمع باشد که چه میخوانی، بسم الله الرحمن الرحیم، توجه کن. الحمدلله رب العالمین، توجه کن. مالک یومالدین، توجه کن. تا آخر نماز به همه اینها توجه کن. به عارفی گفتند: «ما اینجوری نماز میخوانیم» گفت: «پس شما کی نماز میخوانی؟! همۀ حواست به این است که، بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین، الرحمن الرحیم، مالک یومالدین. کی نماز میخوانی؟! این که نماز نشد!»
اینها مقدمات است. توجه داشته باشید که از همین جاها باید شروع کرد ولی اینجاها مقصد نیست. باید به جایی برسی که وقتی وارد نماز میشوی، واقعاً نماز بخوانی. کدام نماز؟ نمازی که: «خوشا آنان که دائم در نمازند» که وقتی بیرون نماز هم هستی در نماز باشی، یعنی نماز جزء برنامۀ ذهن و ضمیر ناخودآگاه روان شما شده باشد. شکل نماز شده باشی اصلاً. خواندن حمد، سوره، رکعت اول و دوم را رها کن بعد میبینی که تا آخرش خودش درست میرود. اگر حواست جمع باشد مرتب اشتباه میکنی، شک میکنی و گیر میدهی، اما اگر آن را رها کردی، بگذار خدا خودش بلد است آن را درست کند. هر چند رکعتی که باید بخوانی را قشنگ تا آخرش میخوانی. البته این (رها کردن) برای اول کار نیست. همهٔ توجه بحث در اینجاست که شما باید مواظب باشی. باید به اینجا برسی.
والا اگر به کسی که اصلاً نماز خواندن بلد نیست از همان اول بگویی: « ولش کن!» او باید اول وارد نماز شود، حواسش جمع حمد، سوره و ذکرش باشد که درست بگوید. از اول رسیدگی نکرده، ولش کرده. حالا آمده مرجع تقلید هم شده در سجده به جای اینکه بگوید: «سبحان ربی الاعلی و بحمده» میگوید: «سبحان ربی العلی و بحمده». مرجع تقلید هم شده است. چون از اول آن را ول کرده است. باید از اول حواسش را جمع میکرد، قرائتش را اصلاح میکرد، نمازش را درست میکرد؛ بعد حالا که درست شد و وارد در ضمیر ناخودآگاه شد، دیگر آن را ول کند. سعی کنید اول روی کارهایی که میخواهید انجام بدهید کار کنید، زحمتتان را بکشید، زورتان را بزنید، فکر کنید، انتخاب کنید، تلاش کنید، ستیزهای درونیتان را انجام دهید. کسی که ستیزهای درونی خود را انجام نداده باشد، از همان اول بگوید: «ولش کن! مگر نگفتهاند: نفس مطمئنه؟! ما آزادیم و راحت. راحت باش! بزن بر طبل بیعاری که آن هم عالمی دارد!» در حالیکه هر کدام از اینها جایی دارد، حساب و کتابی دارد.
بعضی از اولیاء خدا بدون مطالعه روی منبر مینشینند و میگویند: «ما مطالعه نمیکنیم، میگوییم: ولش کن. هرچه حواله شد. یک توسل به امام زمان (ع)، توسل به حضرت زهرا (س)، توسل به امام حسین (ع) پیدا میکنیم، بعد دیگر میگوییم: ولش کن! هر چه حواله شد. مینشینیم روی منبر ببینیم چه میآید؛ هر چه آمد میگوییم.» شاگردان آنها هم میگویند: «استاد ما میگوید ولش کن. مطالعه هم نمیکند. بدون مطالعه میآید روی منبر و میگوید: هر چه حواله شد.! ما هم برای چه مطالعه کنیم؟!» اینهایی که میگویم اتفاق افتاده است. اینها هم رفتند روی منبر و گفتند: ما همینجوری بدون مطالعه بالای منبر میرویم!! حواله میکنیم به امام زمان (ع) و میگوییم: «یا امام زمان هر چه به درد این مردم میخورد حواله کن که بر قلب و زبان ما جاری شود. غافل از اینکه قلب شما با قلب او فرق دارد. آن استاد قلبش امام زمانی شده است. زحمت کشیده، زور زده، کار کرده، تلاش کرده و قلب خود را امام زمانی کرده است. در قلب او، امام زمان هست؛ با همهٔ آن ظرف وجودی که خودش داشته، قلب خود را از امام زمان پر کرده است. البته اگر این کار را کرده باشد و حالا وقتی به امام زمان واگذار کند مطالب حواله میشود و مرتب از قلبش میجوشد. اینکه قلب تو خالی است و به امام زمان قلبت که کم و کوچک است حواله میکنی، یا چیزی نمیآید یا پرت و پلا و چرت و پرت و غلط میآید، بعد هم کسانی که پای منبر نشستهاند میگویند: «یعنی این حرفهای غلط را امام زمان حواله کرده است؟!! این چه حوالهای است؟! این چه امام زمانی است که وقتی ما حواله میکنیم پرت و پلا و چرت و پرت میگوید؟!!» غافل از اینکه او هنوز امام زمان ندارد. به مقداری که از امام زمان داری برای تو حواله میشود. چیزی که نداری که حواله نمیشود.
چنین اشتباهها و خبطهای بزرگی نکنید؛ الان وقت مُخلَص بودن نیست. اینها هدف است. داریم اینها را میگوییم برای اینکه ما باید به اینجاها برسیم. خلاصه اینکه کسی که شنا بلد نیست، نمیتواند بگوید: «من به ضمیر ناخودآگاهم خیلی اعتماد دارم و با توکل بر آن مرکز فرماندهی ناخودآگاهم در عمق چهار متری یا دریا میپرم و از امام زمان (ع) میخواهم که خودش شنا کردن را به من حواله کند!!» «اللهمَّ الهَمنی التقوی»، «الهمنی الشنا!» به محض اینکه در آب میپرد، همانجا میرود پایین و غرق میشود و نه تنها دست کسی را نمیگیرد، بلکه خودش هم از بین میرود. توکل و معنای آن، برای افراد فرق میکند. کسی که در قلب خودش، خدا دارد میگوید: «بر خدا توکل میکنم» این خوب و درست است. دارد، توکل میکند. اما کسی که در قلب خود خدا را ندارد اگر ما به او بگوییم: «توکل بر خدا کن!» بر کدام خدا؟! ما دو خدا داریم: «خدای درون و خدای بیرون». تا وقتی خدای بیرون، درون نیامده قابل توکل نیست. توکل یعنی دل بستن. باید خدای بیرون در درون ما آمده باشد؛ درون ما باید از خدا خبری باشد.
بنابراین وقتی میگوییم: «توکل کن!» یک عده میتوانند توکل کنند و یک عده نمیتوانند. آدمها با هم فرق میکنند. یک عده دارند، یک عده ندارند. هر کدام از شما در شدائد و گرفتاریها از یک مکانیزم استفاده میکنید، برخی در فشار و مصیبت و سختیها توسل به امام زمان (ع)، برخی توسل به امام حسین (ع) و برخی به حضرت علی (ع) توسل پیدا میکنند. در قلب او معلوم میشود. یکی میگوید: «یا صاحب الزمان!» آنجا که یکمرتبه حادثهای پیش می آید و دیگر وقت فکر کردن نیست که به کدام امام توسل پیدا کند یک مرتبه سر زبانش میآید و میگوید: «یا امام زمان». معلوم میشود که این ذکر در قلب او وارد شده است. یک کسی میگوید: «یا امام حسین!» یعنی این ذکر وارد قلب او شده است. به کسی که میگوید یا امام حسین بگوییم در شدائد و سختیها بگو: «یا امام زمان!!!»
میگویند: «شخصی از هواپیما سقوط کرد. وسط راه گفت: «یا امام حسن!» یک نفر بین راه او را گرفت. از او پرسید: «شما که هستی که من را گرفتی؟» گفت: «امام حسن عسگری (ع) هستم. تو امام حسن مجتبی را صدا زدی! به من چه؟!» بعد او را رها میکند.» واقعیت این است که همینطور است. خدایی که در درون شما نیست، اول از تو میپرسد: «کدام خدا را صدا کردی؟ خدای بیرونی را صدا زدی یا خدای درونی را؟!» میگویی: خدای بیرونی. میگوید: خدای بیرونی که به درد درون نمیخورد، ولش کن. تو را ول میکند، چون اصلاً آنجا نیست، نمیآید . بحث این است که ما برای مواقعی که ناخودآگاه، لازم داریم؛ اتفاق و حادثه پیش میآید، شدائد و گرفتاریهایی که بغتتاً میآید، برای آن مواقع ما احتیاج به توکل، توسل و ذکر داریم؛ باید ذکر را قبلاً در قلبت وارد کنی و داشته باشی. پس تلاش، فعالیت و جهاد با نفس لازم است اما این، آخر کار نیست. خیال نکنی شما با انجام این کارها خیلی انسان کاملی هستی! نهایتاً مُخلِص هستی، تا رسیدن به مقام مُخلَص که او را خالص کردهاند. یعنی دیگر او نیست که خودش را خالص میکند. بلکه چون مراحل مخلِص بودن را طی کرده و خودش را خالص کرده، حالا دیگر او را خالص کردهاند. باید بدانی که حتیالمقدور باید به اینجا برسانی.
عادت به دائم الحضور بودن
اگر موقع شنا کردن همۀ حواس تو به این باشد که باید با حواس جمع شنا کنی، شنا کردن را یاد نمیگیری، اما اگر بدانی که باید کار را به جایی برسانی که بدون فکر دست و پای تو درست عمل کند، شما شنا یاد میگیری. باید کار را به اینجا برسانی. چون میدانی که باید به اینجا برسی، وقتی میدانی، با تمرین زودتر میرسی، اما اگر ندانی که باید به اینجا برسی، اصلاً این شیوۀ تمرین را انجام نمیدهی یا اصلاً این مسأله را بد میدانی. همانطور که الان خیلیها بد میدانند. خیلی از افراد اگر کسی هنگام نماز حواسش جمع حمد و سوره و رکعات و سجدات نباشد میگویند: «این عیب است. اصلاً نماز نخوانده است» در حالیکه آن نماز است. اگر کسی به جایی برسد که هنگام نماز خواندن حواسش به اذکار و رکعات و سجدات نباشد بلکه حواسش متوجه جایی باشد که باید باشد؛ آن نماز است. ما گاهی اینها را منفی میدانیم و میگوییم این غلط است. اصلاً نباید به اینجا برسیم. بنابراین مرتب فاصله میگیریم. تا دیدی که اینجوری شده میگویی: «نماز برایم عادت شده است! باید ترک عادت کنم. خیلی بد شده. در نماز حواسم به رکوع، سجده و رکعات نیست، درست انجام میدهم اما حواسم نیست. نمازم که تمام میشود حواسم جمع میشود که من چند رکعت خواندم و چهکار کردم. پس معلوم میشود من نماز نخواندهام!» نه، اتفاقاً آن نماز، نماز است.
این که میگوییم عادت کرده همان ایمان است. منتهی ما باید عادت کنیم که جز خدا، جز حق، جز عدل، جز واقعیت و جز حقیقت، هیچ چیز دیگری نبینیم. باید به این عادت کنیم.
عادت کنیم که به هیچ چیز عادت نکنیم. یعنی دائم الحضور باشیم. اما باید نسبت به همین دائم الحضور بودن عادت کنیم.
در نماز خودت را در محضر خدا ببین؛ در خارج از نماز، موقع خوردن و خوابیدن خودت را در محضر خدا ببین. این غیر از این است که عادت به نماز خواندن پیدا نکنی. نمازت را بخوان. اصلاً توجه تو به نماز، حمد و سوره نباشد بلکه باید توجه تو به خدا باشد. ارزش عمل هر کسی به مقداری از خداست که در مرکز فرماندهی ناخودآگاه اوست. ارزش عمل او به آن برمیگردد که چهقدر خدا را وارد کرده و چهقدر خدا را شناخته و از این شناخت چهقدر در مرکز آن مرکز وارد کرده است.
دورهی نوزدهم خودشناسی – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
0 نظر ثبت شده