جلسه خودشناسی

امام زمانِ وجودِ انسان | قلب سلیم و تفویض امور به خدا

23

جلسه ۲۳ دوره نوزدهم خودشناسی

معنای تسلیم بودن قلب در برابر حق، مرکز فرماندهی ناخودآگاه و خودآگاه، معنای تفویض کار به خدا، راه وصول به ایمان، پیغمبر اسوۀ حسنه است. اسوه یعنی چه؟ راه رسیدن به فرقان و…

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
72:41 / 00:00
انتشار: ۱۴۰۵/۰۲/۲۹ به‌روزرسانی: ۱۴۰۱/۰۸/۰۶

خودشناسی

دوره نوزدهم – جلسه ۲۳

استاد حسین نوروزی

(۲۵ مهر ۱۳۸۴)

امام زمان وجود خود انسان | قلب سلیم و تفویض امور به خدا

معنای تسلیم بودن قلب در برابر حق، مرکز فرماندهی ناخودآگاه و خودآگاه، معنای تفویض کار به خدا، راه وصول به ایمان، پیغمبر اسوۀ حسنه است. اسوه  یعنی چه؟ راه رسیدن به فرقان و…

اهمیت قلب سلیم

قال الله تبارک و تعالی: «یوم لا ینفع مالٌ و لا بنون الاّ من أتی الله بقلبٍ سلیم»

روزی که ثروت، مال، فرزندان و پسران، سودی نمی‌‌بخشند، آنچه که سود می‌بخشد این است که شما با قلب سلیم نزد خدا بیایید. این مسأله از مسائل بسیار مهم ما در این مباحث خودشناسی است، که آنچه نهایتاً نافع است چیست؟ چه چیزی سود دارد، چه چیزی سود ندارد؟ می‌فرماید: دنیا، ثروت، مال و فرزندان سود ندارد،  «الاّ من أتی الله بقلبٍ سلیم» مگر آن‌ کسی که نزد خدا بیاید و قلب سلیم آورده باشد. بعد از مرگ، قلب سلیم به‌درد می‌‌خورد؛ مال و ثروت به درد نمی‌‌خورد. قلب سلیم چیست؟ این آیه، کلیدی و خیلی مهم‌ است. تکلیف را روشن کرده است که بعد از مرگ چه چیزی به درد می‌‌خورد و چه چیزی به‌درد نمی‌‌خورد. قلب سلیم به درد می‌خورد. قلب کجاست؟ سلیم بودن قلب به معنای تسلیم بودن در برابر حق تعالی است، در برابر خدا تسلیم باشد. این تسلیم بودن قلب به چه معناست؟ آیا صرف این‌که ما کارهای خوب انجام دهیم، برای اینکه قلب ما سلیم باشد کافی است؟ یا نه، قلب مرکز دیگری است.

در قرآن بیش از صد مرتبه لغت قلب به کار رفته است، حالا باید بررسی جامع و کاملی انجام دهیم که آیا در همۀ مواردی که قلب به کار رفته، به همین معنایی است که در این‌جا به کار رفته است یا نه، این لفظ در جاهای مختلف معانی مختلف پیدا می‌کند.

تفاوت مرکز فرماندهی ناخودآگاه و خودآگاه

آنچه برای ما مسلّم است این است که قلب به معنای مرکز است. «الاّ من أتی الله بقلبٍ سلیم»، قلب یعنی مرکز. قلب مرکز فرماندهی ضمیر ناخودآگاه است. مرکز فرماندهی ناخودآگاهی که حافظه نیست؛ با حافظه تفاوت دارد؛ با حوادث، شدائد، تصادف و ضربهٔ مغزی از کار نمی‌‌افتد؛ این مرکز با از بین رفتن مغز از بین نمی‌‌رود و فعالیت خودش را دارد. این مرکز بعد از مرگ باقی می‌‌ماند.

کمااین‌که ما می‌بینیم در دنیا هم همین‌طور است. اگر اطلاعات و برنامه را به حافظه سپردی، این حافظه از بین می‌‌رود. به محض مواجه شدن با مشکل و شرایط بحرانی، حافظه کار نمی‌کند. کسانی که درس‌ها را خوب حفظ می‌کنند و بلد هستند، در حال عادی خوب جواب می‌دهند، اما سر جلسۀ امتحان و در شرایط استرس‌، اضطراب و بحرانی مطالب را فراموش می‌‌کنند؛ خودشان هم تعجب می‌‌کنند و می‌گویند که ما تا قبل از این‌که سر جلسه بنشینیم همۀ مطالب را بلد بودیم، اما الان که نشستیم سر جلسه، دیگر چیزی یادمان نمی‌‌آید.

 «الاّ من أتی الله بقلبٍ سلیم» از این‌جا تا ملاقات با خدا و نزد خدا رفتن، شدائد، گرفتاری ‌ها، سختی‌ها، هول‌ها، تکان‌ها و فشارها زیاد است. باید از هفت خان رستم بگذری تا نزد خدا بروی. وقتی نزد خدا رفتی، باید دست تو پر باشد و همراه خود توشه برده باشی. توشۀ این راه چیست؟ تقواست. تقوا چیست؟ تقوا یعنی در باطن جانت و در قلبت، خدا داشته باشی، انس، علاقه و عشق به خدا داشته باشی. این را در قلبت داشته باشی؛ آن جایی که در دسترس نیست.

در آیه دیگر آمده است: «فی صُدُورِکم» در باطن است. در سینه‌هاست. ظاهر نیست. رو نیست. این قلب یعنی مرکز. البته لفظ قلب به معنایی که می‌گوییم هم همین‌طور است و یعنی مرکز،مرکز پمپاژ خون در بدن. مغز هم یک نوع قلب و مرکز است و مرکزیت دارد. اما یک مرکزی داریم که با همۀ این‌ها فرق دارد و در باطن جان ما قرار دارد و ما آثار آن‌ را در ظاهر می‌‌بینیم که نسبت به خیلی چیزها عادت کرده‌ایم و براساس آن عادات داریم عمل می‌‌کنیم.

معنای عادت چیست؟ «کلٌ یَعمَلُ علی شاکلته.» هر کسی بر اساس شاکلۀ خود عمل می‌‌کند. اگر شاکله را در این‌ آیه به همین معنا تفسیر کنیم، یعنی بر اساس آن مرکز فرماندهی ناخودآگاهشان دستور می‌‌گیرند عمل می‌‌کنند. اگر این مرکز در ما نبود و ما عادت نمی‌کردیم و می‌‌خواستیم همۀ کارها را با توجه کامل انجام دهیم، توان و قدرت ادامۀ حیات در همین عالم دنیا برای ما ممکن نبود.

ما دو مرکز فرماندهی داریم؛ یک مرکز فرماندهی خودآگاه که با توجه، انتخاب و حواس جمع است و دیگری مرکز فرماندهی ناخودآگاه که شما کار را به آن واگذار می‌کنی و خودش کار را ادامه می‌دهد. ما برای ادامۀ حیات و زندگی به هر دو مرکز احتیاج داریم.

اگر بخواهیم فقط از مرکز خودآگاه استفاده کنیم، خیلی مؤونه و هزینه دارد و خیلی نیرو و انر‌ژی می‌‌برد؛ شما را خسته می‌‌کند. اگر وقتی می‌‌خواهی رانندگی کنی، دائم حواست باشد که، دنده یک کجا می‌رود، دندهٔ دو کجا می‌آید، دندهٔ سه کجا می‌رود و مرتب هرچه در کتاب خواندی را اول در ذهنت مرور کنی بعد عمل کنی؛ این را حواس جمع و توجه می‌گویند. اگر بخواهی همۀ کارهای خود را در زندگی این‌گونه انجام بدهی، حتی یک کلمه حرف نمی‌‌توانی بزنی.

تمام حرف‌هایی که الان می‌گوییم، براساس همان فرماندهی ضمیر ناخودآگاه است؛ در آن‌جا برنامه‌ریزی شده و دارد خودش عمل می‌‌کند. یک کلمه حرف نمی‌توانی بزنی. وقتی غذا می‌‌خوری، دست خودش می‌داند که چطور قاشق را بگیرد. بچه نمی‌داند چگونه قاشق را در دست بگیرد؛ باید به او یاد بدهند که قاشق گرفتن چگونه است.

اگر بخواهی تمام مراحلی که از دوران بچگی طی کردی و همهٔ فنونی که برای انجام امور زندگی یاد گرفته‌ای را با هوشیاری و توجه کامل انجام بدهی، نمی‌‌توانی قدم از قدم برداری. هر کجا که هم که به ضمیر ناخودآگاه خود اعتماد نکنی، خرابکاری می‌‌شود. بنابراین باید بدانیم که مسألۀ توکل بر خدا به چه معناست.

«تفویض الأمر الیه»؛ امورتان را به خدا تفویض کنید، خدا خودش اداره می‌‌کند. شما وظیفه‌تان را انجام دهید، مقدمات لازم برای هر کار را انجام دهید، بعد به خدا واگذار کنید.

برنامه‌ریزی قلب در جوانی

«تو پای به راه در نه و هیچ مپرس

خود راه بگویدت که چون باید رفت»

چه‌طور می‌شود که راه، خودش می‌گوید که چگونه باید راه را ادامه داد؟! این به‌خاطر وجود این مرکز، در درون انسان است.

شما زمانی که هوشیار هستی و توجه داری، آن زمانی که نیرو داری و جوانی، به این مرکز رسیدگی کن. نیرو، انرژی و توان عصبی و روانی جوانی خیلی مهم است. چون سن که بالا رفت، توان روانی هم ضعیف و کم می‌‌شود؛ البته اگر کارهای لازم را در جوانی انجام داده باشی، والا کم نمی‌شود و به یک معنا تقویت هم می‌‌شود. به یک معنا هم «و من نُعَمِرهُ نُنَکِسهُ فی الخلق» یعنی اعصاب ضعیف‌ می‌شوداما روان قوی‌ می‌‌شود.

بین اعصاب و روان فرق وجود دارد. سیستم عصبی بدن مرتب تضعیف می‌‌شود، اما روان و روح قوی می‌‌شود. همچنین بین روان و روح فرق است.

باید در سن جوانی تلاش و کارهای لازم را برای برنامه‌ریزی صحیح آن مرکز انجام دهید. چه‌کار کنیم که قلب خود را درست برنامه‌ریزی کنیم؛ محبت خدا را در قلبمان قرار دهیم و محبت غیر خدا را از قلبمان بیرون کنیم؟راه آن چیست؟

چگونه محبت غیر خدا در قلب ما وارد شده است؟ از کجا، چگونه و توسط چه کسی وارد شده است؟ حالا ما می‌‌خواهیم محبت غیر خدا را از قلبمان خارج کنیم و به جای همهٔ آن‌ها یک محبت، آن هم محبت خدا را قرار دهیم.

توکل حقیقی، بر خدای درونی است

«أ اربابٌ متفرقون خیرٌ أمِ الله الواحدُ القهار»

آیا اگر برنامۀ ذهن و ناخودآگاه روان شما متفرق باشد به‌گونه‌ای که هر برنامه، برنامۀ دیگر را خنثی کند و با هم تعارض و تضاد داشته باشد و در جنگ و ستیز باشد خوب است یا وحدت داشته باشد؟ یک برنامۀ متحد و هماهنگی که همه جای آن با هم می‌‌خواند و جور در می‌آید، وحدت دارد و باعث آرامش شما می‌‌شود.

اگر برنامه با هم نخواند، سیستم به‌هم می‌‌ریزد؛ تمام قوای شما را به جان هم می‌‌اندازد؛ هر گوشه‌ای از آن برای خودسازی می‌‌زند و خواسته‌ای دارد. اما اگر همۀ خواسته‌های وجود شما در یک چیز متمرکز شود. این‌که گفتیم: توکل بر خدا، یعنی چه؟ «تفویض الأمر الیه» تفویض کار به خدا یعنی چه؟ آیا یعنی توکل به خدای بیرونی، به خدای فلسفی؟! آن خدایی که می‌نشینیم بحث می‌کنیم که این عالم اگر خدا نداشته باشد پس نظمش از کجا آمده! این حرکت متحرک می‌خواهد و… همان بحث های فلسفی که برای اثبات وجود خدا می‌کنند! آیا آن خدا به درد ما می‌‌خورد؟! آیا ما در کارهایمان توکل بر آن خدا کنیم و امورمان را به آن خدا واگذار کنیم؟! آن خدا به درد ما نمی‌‌خورد.

اگر خدا در قلب شما وارد شد و قلبت مملو از محبت خدا شد، یعنی در درون خدا داشتی؛ تقوا به معنای حساب باز کردن برای خداست. در درونت، خدا به اندازه‌ای بزرگ جلوه کرده است که برایش حساب باز می‌‌کنی.

هر قدمی‌ می‌‌خواهی برداری، اول حساب می‌‌کنی که آیا خدا راضی است یا نه؛ اگر راضی بود، آن قدم را برمی‌‌داری. به این کار «تقوا» می‌‌گویند. عمل بدون در نظر گرفتن خدا، هر چقدر هم که خوب باشد، فایده‌ای ندارد. هر چقدر هم خوب باشد خدا را در نظر نگرفتی، بلکه غیر خدا را در نظر گرفتی. چرا فایده ندارد؟ چون عملی را که انجام دادی، برخاسته از قلب شما نبوده است. شما کار خوبی را انجام دادی اما خوبی این کار ریشه در قلب شما ندارد یعنی ریشه در مرکز فرماندهی وجود شما ندارد و از آنجا ناشی نشده است.

بر خدا توکل کن یعنی امور خود را به خدا واگذار کن. اما باید خدا داشته باشی تا بتوانی به او واگذار کنی. برای اینکه خدا داشته باشی باید زحمت بکشی، باید کار و تلاش کنی؛ باید خدا را در قلبت وارد کنی.

کسی که خدا را در قلبش وارد نکرده باشد، نمی‌تواند بر خدا توکل کند، هر چه هم زور بزند نمی‌تواند، چون نیست. اگر بگوید: «من علم خداشناسی دارم و به خدای بیرونی توکل می‌‌کنم»، آن خدا دیگر خدای او نیست، آن علم به خداست؛ توکل بر خود خدا کن، نه بر «علمِ به خدا»

خدای بیرونی برای ما علم است؛ خدا نیست. خدایی را که فلسفه اثبات می‌‌کند، وقتی اثبات شد برای ما، ما علم به خدا پیدا می‌‌کنیم. وقتی شما بر آن خدا توکل می‌کنی، بر علم خدا توکل کردی، نه بر معلوم که خود خدا باشد. چه موقع توکل شما بر خود خداست؟ وقتی خدا در مرکز فرماندهی وجود شما، در قلب شما، جای گرفته و به ایمان تبدیل شده باشد؛ از مرحلۀ علم عبور کرده باشد و خود خدا در قلب شما وارد شده باشد.

وقتی می‌‌گویی: «خدا»، براهین خداشناسی را در ذهنت نیاوری. به خودتان مراجعه کنید؛ خدای ما در ذهن، حافظه و محدودۀ علم ماست. وقتی می‌‌گوییم: «خدا» باید آدرس بدهیم تا به او برسیم؛ باید برای او در ذهنمان کروکی بدهیم. می‌‌گوییم: «خدا بزرگ است؛ بر خدا توکل کن»

در سختی‌ها و شدائد است که نیاز به توکل و تفویض امر و تسلیم داریم. در این شرایط که می‌خواهی به خدا واگذار کنی، ببین چه چیزی را در ذهنت می‌‌آوری؟ آیا براهین اثبات وجود خدا را می‌آوری و می‌‌گویی: «خدا هست دیگر. پس ولش کن، مهم نیست»؟! این هنوز خدا نیست. شما داری با آدرس سراغ خانهٔ خدا می‌روی. خودت هنوز خدا نداری. گرچه انسان باید از این مراحل بگذرد، اما هنوز نرسیده به جایی که باید برسد؛ هنوز ایمان نشده است.

راه وصول به ایمان چیست؟ خروج از غفلت است. اگر خدا را شناختی و به او علم پیدا کردی، حالا باید آنقدر به این خدایی که علم پیدا کردی متوجه و متذکر باشی، تا آن مرکز و قلب برنامه‌ریزی شود که دیگر به طور اتوماتیک در شرایط حساس خودش آ‌ن‌جا حاضر باشد و خودت را دائم در محضر خدا ببینی.

یاد خدا و قصد قربت

«أَلا بذکر الله تطمئن القلوب»

سکینه قلب، اطمینان قلب و آرامش، محصول یاد خداست. «تطمئن القلوب»، کلمهٔ قلب هم به‌کار رفته است. یاد خدا یعنی چه؟ چگونه خدا را یاد کنیم؟ آیا خدا یک لفظ است که تشکیل شده از سه حرف « خ، دال  و الف» است؟ یا یک حقیقت و واقعیت است که جز این واقعیت، هیچ واقعیت دیگری نیست؛ همه ی واقعیت است.

اگر خواستی یاد خدا در شما زنده شود و این حیات یاد خدا، بقاء و دوام داشته باشد، به قصد قربت احتیاج دارد. باید در همه کارها قصد قربت داشته باشی. هر اندازه قصد قربت بیشتر باشد، ذکر و یاد خدا هم بیشتر است. هر کاری که می‌ خواهی انجام دهی، خدا را در نظر بگیر، اگر خدا به انجام آن کار راضی است، آن‌ را انجام بده و اگر راضی نیست، آن‌ کار را ترک کن. اگر کسی این‌گونه عمل کند و هر کاری را با قصد قربت انجام دهد، آیا یاد خدا در او زنده می‌‌شود یا نه؟

خدا راضی است یا راضی نیست یعنی چه؟ یعنی این کار، کاری درست است و شما هم به درستی آن توجه داری؛ که اگر از شما بپرسند: «چرا این‌ کار را انجام می‌‌دهی؟» می‌گویی: «این کار را انجام می‌دهم، چون کار درستی است»، این «قصد قربت» می‌‌شود. پس خدا یک لفظ و کلمهٔ سه حرفی نیست. بلکه خدا یعنی حق، درست، خوب، صحیح.

اگر کاری را انجام دادی؛ و درستی و صحیحی و عاقبت اندیشی کردی، درستی آن را در نظر گرفتی و گفتی: چون درست است من آن را انجام می‌دهم، این «قصد قربت» می‌‌شود. اما اگر گفتی: «من این‌ کار را انجام می‌‌دهم، چون دوست دارم؛ دلم می‌خواهد، خوشم می‌آید، باب میل من است، کیف می‌کنم.» این جملات از غفلت از یاد خدا حکایت می‌‌کند؛ خدا در کار نبود، بلکه منیّت در کار بود.

«من خوشم می‌آید، دوست دارم، به‌خاطر میل شخصی من است که این‌ کار را انجام می‌دهم.» حالا میل شخصی من مطابق با حق هست یا نیست؟ کسی که می‌‌گوید: «چون دوست دارم این کار را انجام می‌دهم»، دیگر برای او فرقی ندارد که این کار مطابق حق باشد یا نباشد. علت، انگیزه و نیت او برای انجام این کار، خدا نیست بلکه هواهای نفسانی‌اش است.

پس خدا یک لفظ نیست بلکه یک واقعیت و حقیقت است. ببین آیا در همهٔ کارهایت اول بررسی و حساب می‌‌کنی؛ فکر می‌‌کنی که ببینی این کار، درستی است که داری انجام می‌دهی؛ این راه، راه درستی است که داری می‌روی؟! عاقبتش را که می‌خواهی نگاه کنی با کجا می‌‌سنجی؟ می‌گویی: اگر من بروم دانشگاه درس بخوانم، مدرک بگیرم، بعد شاغل شوم، بعد پول در بیاورم، بعد زن بگیرم، بعد بچه‌دار شوم، بعد خانه بخرم و… همین‌جور یکی یکی جلو می‌روی؛ آخرش از کجا سر در می‌‌آورد؟ خب بعد آن چه؟

اگر به همین‌ چیزها ختم کنی و تمام شود، همه‌ این‌ها هوای نفس است. «دوست دارم در همین عالم دنیا خوش باشم، کیف کنم و لذت ببرم!» این همه‌اش شد هوای نفس، یعنی غیر خداست؛ در آن قصد قربت ندارد. برنامۀ ذهن شما یک برنامۀ تک بعدی مادی و دنیایی است، که به محض ملاقات با خدا همهٔ آن بی‌ارزش می‌‌شود. البته بی‌ارزش هست و (در ملاقات با خدا) بی‌ارزشی آن معلوم می‌‌شود. چون هیچ چیز از آن نمی‌ماند.

 تفاوت ابرار و مقربین

«یوم لاینفعُ مالٌ و لا بَنُون الاّ من أتی الله بقلب سلیم»

مگر این‌که قلب تسلیم در برابر حق تعالی آورده باشی. هر اندازه که قلب شما در مقابل خدا تسلیم باشد و از سلامت برخوردار باشد، دست شما پر است. هر اندازه که در مقابل خدا و حق قرار گرفته باشی، دست شما خالی است. ببین چقدر دنبال هوای نفس هستی و چقدر دنبال خدا هستی.

خوب دقت کنید! هوای نفس با تأمین نیازهای دنیایی و مادی تفاوت دارد. بسیاری از افراد این دو را با هم خلط می‌‌کنند. زیاد خلط کرده‌اند بنابراین دستورالعمل‌های نا‌صحیح و نادرست و نابه‌جا صادر می‌‌کنند. بسیاری از تفریحات سالم مؤمنین و مؤمنات را، لهویات و هجویات اسم می‌‌گذارند و حکم به تحریم آن‌ می‌کنند و می‌گویند حرام است، درحالی‌که تمام این تفریحات می‌تواند در راستای رشد و سعادت و تکامل انسان قرار بگیرد.

شاید خود شما هم جزء همان‌ افراد باشید. هر برنامۀ کمدی خنده‌داری را که تلویزیون پخش کند، لغو می‌‌دانند. یعنی توقع آن‌ها این است که نباید خنده روی لب مؤمنین و مؤمنات بیاید؛ اگر خندیدی می‌‌گویند: «از راه و مسیر خارج شده‌ای و بیرون رفتی! چرا؟ چون پیغمبر اکرم (ص) نمی‌‌خندید! اگر هم می‌خندید دندان ایشان پیدا نمی‌شد! اما این‌ برنامه‌ها طوری شما را می‌‌خندانند که تا زبان کوچک و ته حلق شما هم معلوم می‌شود!! پس اشکال دارد! در حالی‌که اشکال ندارد.

یک مشکل بزرگ وجود دارد که آسیب دینی است و آن، عبارت از این است که، کسانی که متکفل امور دینی ما هستند، انتظار دارند همۀ مردم در یک سطح عالی از ایمان باشند و بدون طی کردن مراحل ابتدایی به مراحل نهایی عمل کنند. چه کسی باید مردم را در مراحل ابتدایی طی بدهد؟ همین متصدیان امور معنوی مردم باید آ‌ن‌ها را حرکت بدهند! اما از این جهت کوتاهی می‌‌کنند، یعنی دست مردم را نمی‌‌گیرند تا حرکت بدهند و بالا ببرند.

وقتی این‌ها  کوتاهی می‌کنند، مردم پایین می‌مانند و رشد نمی‌‌کنند. وقتی مردم رشد نکنند، اعمال و رفتاری از آن‌ها صادر می‌ شود که متناسب با درجات عالی ایمان نیست؛ «حسنات الأبرار سیئات المقربین» ابرار، نیکان و خوبان، کارهای حسنه‌ای انجام می‌‌دهند که برای مقربین که مقام بالاتری دارند، سیئه و گناه است. ولی برای این‌ افراد، حسنه است؛ این‌ها الان باید این‌جا باشند و همین کارها را انجام بدهند.

درک این مسائل کمی‌ مشکل است. شما یک کاری را انجام می‌دهی که من باید کار دیگری انجام بدهم، چون دو تا مرتبه داریم. من که پایین تر هستم کاری انجام می دهم که برای شما حرام است؛ اما برای من واجب است. چون مقام شما از من بالاتر است. «حسنات الابرار سیئات المقربین»

پیغمبر اکرم (ص) کاری انجام می‌‌دهد که انجام کار او برای من جایز نیست و من هم کاری انجام می‌‌دهم که انجام کار من برای ایشان جایز نیست. خیلی عجیب است! به نظر می‌آید این حرف ‌ها درست نیست. این چه حرف‌هایی است داریم می‌زنیم؟! می‌گوییم پیغمبر یک کارهایی می‌کند که برای خودش انجام می‌دهد، به ما چه؟! ما یک کارهایی می‌کنیم که باید آن کارها را انجام دهیم، به پیغمبر چه مربوط که آن کارها را انجام دهد؟! ظاهرش تند است اما واقعیت دارد.

معنای اسوه حسنه

این‌که معنای «و لکم فی رسول الله أسوهٌ حسنه» نمی‌شود؟! مگر پیغمبر خدا نباید اسوۀ حسنه ما باشد؟ پس هر کاری که انجام می‌دهد ما هم باید همان کار‌ها را انجام دهیم؟! همه جای کار اشکال دارد. یک‌جا و دوجا نیست. دست روی هر جایی می‌‌گذاریم می‌بینیم ایراد هست. اگر چیزی نگوییم، که شب اول قبر باید جواب بدهیم؛ اگر هم بگوییم، که باید این‌جا جواب آن‌ را بدهیم.

پیغمبر اسوۀ حسنه است. اسوه  یعنی چه؟ چقدر روی این کار شده است که اسوه و الگو را معنا کنند یعنی چه؟ آیا هر کاری پیغمبر انجام داد، ما هم باید آن‌ را انجام دهیم؟ کارهایی  را پیغمبر انجام می‌داد که انجام آن برای ما حرام است؛ کارهایی هم بر ما واجب است که برای پیغمبر حرام است و جایز نیست. هر کس باید خودش باشد؛ هیچ‌کس نباید دیگری باشد.

این‌که پیامبر اسوه ماست، به این معناست که ببینیم چگونه ایشان به وظایف خودش در شرایط خودش عمل کرده‌ است، ما هم به وظایف خودمان در شرایط خودمان عمل کنیم. پیغمبر اسوه است یعنی آینۀ ماست «المؤمن مرآه المؤمن» یعنی در آینه‌ٔ وجود پیامبر نگاه کن، نه در شیشهٔ وجود پیامبر. وقتی در شیشه نگاه می‌کنی آن طرف شیشه را می‌بینی. نه، شیشه نیست، آینه است.

«مرآه المؤمن»، مرآه یعنی آینه. در آینهٔ  پیامبر نگاه کنی، خودت را می‌‌بینی، نه این‌که پیامبر را می‌بینی. به پیامبر نگاه می‌کنی اما خودت را می بینی.  وظایف خودت را تشخیص می‌‌دهی. سراغ ایشان می‌‌روی و می‌‌گویی: «من چه کار کنم؟» نمی‌‌گویی شما چه کار می‌‌کنی. اگر این را بپرسی می‌گوید: به تو چه! چه کار داری که من چه کار می‌کنم؟! من خودم می‌‌دانم و خدای خودم، که من چه کار می‌‌کنم. تو وظایف خودت را از من بپرس. سراغ الگو، مربّی و اسوه که می‌‌روی، از او می‌پرسی، اما به او چه کار داری که چه کار می‌‌کند؟! از خودت بپرس، بپرس من باید چه کار کنم؟

قصد قربت و تقرب، یاد خدا را در ما زنده می‌‌کند. هر کاری خواستی انجام بدهی، خدا را در نظر بگیر. در معنا کردن تقوا، قصد قربت را لحاظ نکرده‌اند. انجام کار خوب و ترک کار بد که تقوا نیست.

بسیاری از افراد کار خوب را انجام می دهند و کار بد را ترک می کنند؛ اما منافقند، ریاکارند، بی‌تقوا هستند، قصد قربت ندارند، شیطان هستند. کار شیطان همین است. اگر شیطان تمام کارهای بد را انجام بدهد، تمام کارهای خوب را ترک کند، یک نفر فریب او را نمی‌‌خورد، مگر کسانی که خودشان شیطان صفت هستند که آن‌ها فریب نمی‌خورند، بلکه دنباله‌روی می‌کنند؛ خودشان می‌‌خواهند که دنبال شیطان بروند.

فریب‌کاری شیطان به خاطر این است که کارهای خوب انجام می‌‌دهد و کارهای بد را ترک می‌‌کند. شما می‌‌گویی: «ایمان و تقوا دارد چون کارهای خوب انجام می‌‌دهد؟!» اما این تقوا نیست. تقوای الهی یعنی خدا را در نظر گرفتن و از خدا حساب بردن است.

هر کاری که می‌‌خواهی انجام بدهی، خدا را در نظر بگیر و آن‌ را انجام بده. در نظر بگیر یعنی خوب و بد بودن آن را لحاظ کن که آیا این کار خوب است یا خوب نیست؟ صلاح آخرتی من در انجام این کار هست یا نیست؟ قیامت من  که خودتی، قیامتت یعنی خودت  بهشت سعادت من، با انجام این کار تحصیل می‌‌شود یا با انجام این کار جهنمی‌ می‌‌شوم؟ همهٔ این‌ها را در نظر بگیر. حق و باطل را در نظر بگیر.

اگر همهٔ این‌‌ها را در نظر گرفتی کم کم شکل شاکلۀ شما به شاکلۀ خوب و شاکلهٔ حق تبدیل می‌‌شود. «از کوزه همان برون تراود که در اوست» دیگر از این به بعد هر چه از شما صادر شود، اعمال خوب و خیر است.

برای رسیدن به فرقان، نیاز به دلیل و برهان نیست

شما ببین کجاها رفتی؟ کدام جلسات و چه کلاس‌هایی رفته‌ای؟ چه حرف‌هایی را شنیده‌ای؟ چه کتاب‌هایی را خوانده‌ای؟ اگر در کتاب‌هایی که خواندی کتاب های عوضی هم بوده، باید حواست جمع باشد، چرا ‌که گاهی حرف‌هایی می‌زنی که ریشه در آن‌ حرف‌ها دارد.

اگر در جلساتی که شرکت کردی، جلسات ناجور هم بوده که حرف‌های ناجور هم زده‌اند، به مرکز فرماندهی ضمیر ناخودآگاه خود خیلی اعتماد نکن! خاطرت خیلی جمع نباشد چرا ‌که آن‌جا شیطان هم هست؛ گاهی شیطان دستور می‌‌دهد و فرمان صادر می‌‌کند.

گاهی بعضی از رفقا می‌گویند: «ما معلم هستیم وقتی سرکلاس می‌رویم برای هدایت و تبلیغ دین به بچه‌های مدرسه راهنمایی یا دبیرستان چه بگوییم؟» می‌گویم: گاهی شما از من می‌‌پرسی که من چه می‌‌گویم، اینکه به درد شما نمی‌‌خورد. گاهی می‌گویید: شما سر کلاس می‌روی چه می‌گویی. خب من کار خودم را خودم باید انجام دهم.

گاهی می‌گویی: «شما چه باید بگویی؟» شما هم هر چه داری باید بگویی. به داشته‌های خود نگاه کن، ببین چه داری و آن‌ را از کجا گرفتی، از کجا آوردی، موجود در مرکز ذهن و نرم افزار وجود تو چیست؟ حق است یا باطل است؟

اگر هر چه شنیدی خوب است و اصلاً عوضی نشنیدی، خیالت راحت، هیچ نگران نباش. بگو، هر چه بگویی خوب در می‌آید؛ اما اگر چیزهای عوضی هم شنیدی، جاهای عوضی هم رفتی، مطالعات ناجور هم داشتی، حواست جمع باشد، چیزی نگو و به آن مرکز و قلب خود اعتماد نکن، چرا ‌که این قلب یک قلب سلیم نیست. اول قلب خود را سالم کن، بعد با خاطر جمع به آن بسپار چرا ‌که در شرایط و موقعیت‌های مختلف خودش تشخیص می‌‌دهد.

«إن تتقوا الله یجعل لکم فرقانا»

اگر تقوا پیشه کنی یعنی خدا را در مرکز قلب خود وارد کنی، خدا قدرت تشخیص خوب و بد را به تو عطا می‌کند. نیاز به برهان، استدلال و فلسفه ندارد؛ علم اصطلاحی و به معنای سواد هم نمی‌‌خواهد.

شما تقوا را رعایت کن یعنی در کارها و زندگی جز خدا را در نظر نگیر، آن‌وقت ببین همهٔ حقایق را می‌فهمی؛ تشخیص می‌‌دهی؛ چیزی می‌‌گویی که همان موقع نمی‌‌توانی با دلایل، آن‌ را اثبات کنی، اما بعدها همۀ آنچه که می‌‌گفتی درست است ثابت می‌شود و به اثبات هم می‌‌رسد.

این حرف خیلی حرف مهمی است. این برخلاف همۀ آن افکاری است که غالب فلاسفه دارند که می‌‌گویند: «اگر می‌‌خواهیم به حقی برسیم، باید بنشینیم دو‌ دو‌‌تا چهار‌تا کنیم، اقامهٔ برهان، دلیل و استدلال کنیم؛ هر چه که برهان اقتضا کرد و نتیجهٔ برهان هر چه شد، ما همان را قبول می‌‌کنیم.» این حرف خیلی سطح پایینی است که هر چه نتیجۀ برهان و استدلال شود همان را قبول کنیم.

اگر انسان بخواهد این‌گونه زندگی کند و دائم در همهٔ کارها برهانی و استدلالی کار کند؛ الهامی کار نکند؛ چنین شخصی خنگ، کم‌فهم و سطح پایین می‌‌شود که تشخیص‌هایش هم همیشه از جامعه عقب‌ است؛ چون نوع مردم این‌گونه کار نمی‌کنند بلکه نوع مردم با الهامات کار می‌‌کنند.

الهامات دو نوع است؛ الهامات شیطانی و الهامات رحمانی. انسان‌هایی که همیشه خدا را در نظر دارند، الهامات رحمانی دارند و مرتب به آنها الهام می‌‌شود و مرتب واقعیات و حقایق را می‌بینند؛ «إن تتقوا الله یجعل لکم فرقانا»؛ فرقان پیدا می‌‌کنند. اما کسانی که خدا را در نظر ندارند و خواسته‌های شکم و شهوتشان را در نظر دارند و براساس آن‌ها حرکت می‌‌کنند و عمل می‌کنند، به آن‌ها الهامات شیطانی می‌‌شود و نمی‌‌توانند به این الهامات اعتماد و اتکا کنند.

بنابراین فرد و شخص خیلی مهم است. خیلی دنبال قانون نباشید بلکه دنبال آدم باشید، دنبال انسان بگردید. نگویید: «باید یک قانونی باشد که همه طبق آن عمل کنند! اگر ما در چارچوب عمل کنیم و تابع برهان، دلیل، منطق و استدلال باشیم همه چیز درست می‌‌شود» اگر تابع حق باشیم همه چیز درست می‌‌شود.

«إلّا من أتی الله بقلب سلیم»

تسلیم حق باشیم. چه کار داری که این حق از کجا آمده است؛ با استدلال، با برهان، با دلیل و اقامهٔ دلیل آمده یا از ناحیه حق تعالی این حق به شما الهام شده است! «لیس العلم بکثره التعلیم و التعلّم بل العلم نوٌر یَقذفِهُ الله فی قلب من یشاء» علم به زیاد خواندن و زیاد درس دادن نیست بلکه علم نوری است که خدا به قلب آن کسانی که بخواهد می‌تاباند.

راه عالم شدن و اسلام شناس شدن

حالا ملاک و معیار این‌که چه کسی علم دارد و چه کسی علم ندارد چیست؟ باید برویم آدمی را پیدا کنیم که قلبش نورانی است و مرتب الهامات نورانی به قلب او تابانده می‌‌شود؛ خداوند مرتب به او الهام می‌‌کند و حقایق را به او می‌‌فهماند و نشان می‌‌دهد. می‌خواهی به حقیقت برسی و اسلام شناس بشوی؟

اگر الان کسی بخواهد اسلام‌شناس شود باید اول چهار سال عربی بخواند، بعد دو سال منطق، بعد پانزده سال اصول و بیست سال فقه بخواند، بعد باید بیست سال فلسفه بخواند که فیلسوف شود. آیا با این‌ سخن حضرت که می‌‌فرماید: «لیس العلم بکثره التعلیم و التعلُّم» سازگاری دارد؟ این فرد در این مدت تا زمانی که اسلام‌شناس شود، باید چه کار کند؟

از شخصی پرسیدند: «شما مقلّد هستی یا مجتهد؟» گفت: «نه مقلد هستم نه مجتهد! من طلبه هستم!!» در رساله‌ها نوشته‌اند هر انسانی (هر شخص مکلفی) یا باید مقلد باشد یا مجتهد یا به احتیاط عمل کند. گفتند: قِسم چهارم هم دارد که: «یا طلبه باشد» یعنی نه تقلید می‌کند، نه مجتهد است، نه به احتیاط عمل می‌کند، بلکه همین‌جوری هر روز یک‌جور عمل می‌کند. امروز لمعه می‌خواند! طبق نظر صاحب لمعه عمل می‌کند. فردا مکاسب می‌خواند، طبق نظر صاحب مکاسب عمل می کند. هر روز هر کتابی می‌‌خواند طبق نظر آن عمل کند، تا این‌که مجتهد شود.

این مجتهد همین اسلام‌شناسی می‌‌شود که الان هستند، که گاهی می‌‌بینیم بعضی‌ها از آن‌ها از درک جزئی‌ترین مسائل عاجز هستند. اگر تعدادی از آن‌ها می‌‌فهمند به خاطر زیاد خواندن‌ نیست بلکه به خاطر تقوایشان است. باید به اندازه بخوانند.

در کدام یک از بحث‌های حوزه علمیه این بحث مطرح می‌‌شود که باید اول خودمان را پیدا کنیم و بفهمیم راه عالم شدن و اسلام شناس شدن چیست؟ شما یک حوزه علمیه معرفی کنید که ابتدا این بحث را مطرح کنند که: «راه اسلام شناس شدن چیست؟ آیا راه آن، درس خواندن است یا نه، علم نوری است که خدا آن‌ را می‌‌تاباند؟ پس آیا درس بخوانیم یا نخوانیم؟ چقدر بخوانیم؟»

شما یک حوزهٔ علمیه به ما نشان بدهید که روی این‌ مسائل کار، بحث و بررسی کنند که چقدر باید اصول، عربی، فقه، فلسفه و… خوانده شود و چقدر باید خودشناسی پیدا کنیم؟ شما در کل ایران یک کلاس خودشناسی در کل حوزه‌های علمیه معرفی کنید که از خودشناسی بحث کنند، که ما اصلاً که هستیم. شاید خارج از حوزه‌های علمیه باشد. اما در حوزه‌های علمیه که می‌روی از خودشناسی، خدا، تقوا وپرهیزکاری خبری نیست، اما دائم می‌‌گویند: «نظر این آقا این است، نظر آن آقا این است»، این‌قدر که به نظرات غیر از خدا، پیغمبر خداو اولیاء خدا توجه می‌‌شود؛ اصلاً روایت، حدیث و آیهٔ قرآن خوانده نمی‌‌شود. اصلاً طلبه‌های فاضل و حسابی به کسانی می‌‌گویند که قرآن نمی‌‌خوانند، والا فاضل  شناخته نمی‌‌شوند!! طلبۀ فاضل کسی است که اصلاً نه قرآن بلد است، نه حدیث بلد است! نه کتب حدیث را می‌شناسد.

«لیس العلم بکثره التعلیم و التعلُّم»

ما هم اصول می‌‌خوانیم و هم درس می‌‌دهیم، کل مباحث اصول، با سبک خارج اصول که عالی‌ترین درجۀ علم اصول است، یک تا دو سال طول می‌‌کشد، که کسی آن مبانی را یاد بگیرد و متد صحیح عقلائی در فهم آیات و روایات پیدا کند، آن‌ وقت دیگر باید سراغ آیات و روایات برود.

باید بیست سال در حوزه درس بخوانی تا متد یاد بگیری که به احادیث و آیات مراجعه کنی؟! این‌که بیست سال از عمر ما در دنیا شد! در دنیا درس بخوانیم، در عالم برزخ هم مجتهد شویم و در عالم قیامت هم به چیزهایی که خواندیم عمل کنیم!!!

نتیجه‌اش همین که الان می‌بینید می‌شود. جامعهٔ ما در ارتباط با خودشناسی در چه وضعیت بحرانی قرار دارد! مرتب می‌‌گویند: «بحران هویت» چه کسانی می‌گویند بحران هویت؟ یک مرجع تقلید پیدا نمی‌کنی که بگوید بحران هویت. اصلاً از نظر این‌ها هویت چیست! آنچه که خوانده است، ربطی به هویت و مباحث خودشناسی نداشته است! یک کلاس اخلاق حسابی!

وادی تحصیل علوم حوزوی با وادی این مسائل که منشأ علم است متفاوت است؛ «العلمُ نورٌ یَقذِفُهُ الله فی قلب من یشاء»، ببینید در حوزۀ علمیه برای تعلیم و تعلّم چقدر حساب باز می‌‌کنند؛ مرتب امتحان می‌گیرند. باید دقیق بخوانی. دائم این کتاب و آن کتاب را بخوان. نظر این را بخوان، نظر آن را نقد کن. اگر این درس‌ها و کتاب‌ها را نخوانده باشی اصلاً به درد نمی‌‌خوری، حالا هر کسی هستی، حتی اگر از اولیاء خدا هستی، باش، به درد نمی‌خوری چون کتاب فلانی و فلانی را نخواندی، حتی اگر از فلانی هم بیشتر بفهمی‌. این‌ها حرف‌هایی است که گفته اند. این حوزۀ علمیۀ ماست! محصول این حوزه چه می‌‌خواهد باشد؟!

با تک تک این آقایان هم که صحبت می‌‌شود؛ می‌‌گویند: «همهٔ این‌هایی که می‌گویی درست است اما چه کنیم؟ فعلاً باید همین‌ها را بخوانیم تا ببینیم چه می‌‌شود!» هیچ کس حاضر نیست قدم پیش بگذارد و تحوّلی ایجاد کند و تغییر دهد.

شما هم که دنبال کار و زندگی‌ خود هستید و کاری به اسلام، خدا و امام زمان و سربازی امام زمان ندارید؛ یک زن گرفتید، بعضی از شما هم می‌خواهید بگیرید، بچه‌ای هم درست کردید، برای خودتان سرتان گرم است. یک کسب و کاری دارید و دنبال این هستید که یک پولی بیاید، درسی هم بخوانید، مدرکی هم بگیرید، یک پز هم بدهید و در دنیا عشق کنید. به این کاری ندارید که چه به سر اسلام می‌‌آید، چه باید بشود، چه کسی باید امام زمان را یاری کند و مقدمات ظهور حضرت را فراهم کند، چه کسی باید به داد اسلام برسد. یک سر دارید و هزار سودا. آنقدر مشکلات زیاد شده که دیگر فرصت نمی‌کنید راجع به این چیزها فکر کنید.

تازه کشور ما، در یاری امام زمان و نصرت دین، گل سرسبد کشورهای دنیاست و این وضعیت حوزه‌هایش است! آیا شما می‌‌دانید که هر مشکلی در کشور وجود دارد ریشه در حوزه‌های علمیه دارد؟ شما می‌گویی بروم درس بخوانم تا کسی باشم که به این جامعه خدمت کنم؛ اما اگرتا حوزه‌های علمیه اصلاح نشود هیچ کس در هیچ جا نمی‌‌تواند به جامعه خدمت کند.

اگر خیلی بتوانی برای این مملکت خدمت کنی، بمب اتم می‌‌‌سازی. اگر حوزۀ علمیه، آدم درست نکند و انسان تحویل جامعه ندهد، این بمب اتم به دست چه کسی می‌‌افتد و نتیجه‌اش چه می‌‌شود؟!

امام زمان را در وجود خودت پیدا کن

بگردید آدم پیدا کنید؛ تلاش کنید آدم شوید و سعی کنید آدم درست کنید. از این وادی پا فراتر نگذارید. اینقدر آدم کم داریم انسانی که قلب او فقط مملو از محبت خدا باشد. شما چنین فردی را پیدا کن، آن‌وقت همۀ زندگی‌ خود را در اختیار او بگذار؛ مسأله حل است.

امام معصوم این‌‌گونه است؛ «و الحق معکم و فیکم و منکم و إلیکم و انتم اهله و معدنه و…»، امام معصوم، واجب الطاعه است؛ دیگر قانون نمی‌‌خواهد. این انسان خودش قانون است و هر چه می‌‌گوید عین قانون است، عین حق است، عین  عدل است؛ هر جور عمل کند تمام اعمال، رفتار و حالات او حجت است.

پس دنبال امام زمان ( عج) بگردید و ایشان را پیدا کنید. ما امام زمان (عج) را گم کرده‌ایم، نه اینکه ایشان گم شده اند.

پس بگردید امام زمان را در وجود خودتان پیدا کنید؛ بعد می‌‌بینید همه چیز را خوب می‌ فهمید، همۀ کارها و حرف‌هایتان درست و میزان می‌‌شود و دیگر کار شما عوضی نیست.

نور علم با کمترین معونه و زحمت، به قلبتان می‌‌تابد.

«لیس العلم بکثره التعلیم و التعلُّم، بل العلم نورٌ یقذفه الله فی قلب من یشاء من عباده»

دوره‌ی نوزدهم خودشناسی – استاد حسین نوروزی                        https://khodshenasi.me

0
39
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده