جلسه خودشناسی

طی کردن مراحل ایمان و رسیدن به مقام یقین | حقیقت معاد

24

جلسه ۲۴ دوره نوزدهم خودشناسی

چرا عشق و شناخت فطری به خدا کافی نیست؟ طی کردن مراحل ایمان و رسیدن به یقین چگونه است؟ تفاوت ایمان و یقین در چیست؟ مخلَصین چه کسانی هستند؟

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
64:24 / 00:00
انتشار: ۱۴۰۵/۰۲/۳۱ به‌روزرسانی: ۱۴۰۱/۰۸/۰۶

خودشناسی

دورۀ نوزدهم – جلسۀ ۲۴

استاد حسین نوروزی

(۹ آبان ۱۳۸۴)

طی کردن مراحل ایمان و رسیدن به مقام یقین | حقیقت معاد

چرا عشق و شناخت فطری به خدا کافی نیست؟ طی کردن مراحل ایمان و رسیدن به یقین چگونه است؟ تفاوت ایمان و یقین در چیست؟ مخلَصین چه کسانی هستند؟

انسان مؤمن کیست؟

بحث دربارۀ ایمان، بحثی بسیار مهم و دشوار است. عرض شد که ایمان عبارت از وارد شدن اطلاعات، علوم و معارف، اعم از حق یا باطل، در مرکز فرماندهی ضمیر ناخودآگاه روان انسان است که در آن‌جا به طور ناخودآگاه، اعمال، رفتار، صفات و خلقیات انسان فرماندهی و مدیریت می‌شود. ایمان به خدا یعنی وارد شدن معارف الهی و حقایق خودشناسی.

«من عرف نفسه فقد عرف ربه» 

این عرفان و معرفت به خود، آن خودی که با خدا مساوی است، باید از ضمیر ناخودآگاه روح و فطرت ما بیرون کشیده شده و به مرکز فرماندهی ضمیر ناخودآگاه روان ما منتقل شود. این انتقال از روح به روان، یا از فطرت به قلب است که هر دو مرکز فرماندهی ناخودآگاه و هر دو در باطن هستند. یکی در روح و فطرت ما و دیگری در روان ماست. در فطرت ما خدا هست، اما این کافی نیست که کسی را مؤمن بنامیم. چون همۀ انسان‌ها فطرت الهی دارند، یعنی هم فطرت خدایی دارند و هم خدا را می‌شناسند. خداشناسی و خداگرایی فطری است، نمی‌شود که خداگرایی فطری باشد اما خداشناسی فطری نباشد، امکان ندارد.

اگر فطرت ما خدا را دوست دارد و عاشق خداست پس خدا را می‌شناسد که عاشق خداست؛ عاشقِ پوچ و هیچ چیز و عدم نیست. هست که عاشق اوست. پس اگر عشق فطری (به خدا) داریم، شناخت فطری هم داریم؛ اما این کافی نیست؛ همۀ انسان‌ها این‌‌گونه هستند. کمال انسان به این نیست که فطرت الهی داشته باشد. «فأقم وجهک»؛ رو کردن به فطرت مهم است. اگر فطرت ما الهی است، اما ما به آن (فطرتمان) رو نمی‌کنیم بلکه به فطرتمان پشت می‌کنیم؛ به کسانی که به فطرتشان پشت می‌کنند نمی‌شود گفت ایمان دارند و مؤمن هستند. مؤمن کسی است که به فطرت خود رو می‌کند و در صدد تأمین نیاز فطری‌اش است. بحث این‌جاست که ما باید چکار کنیم که به فطرت رو کرده باشیم؟

تفاوت دل‌خوش‌بودن با خوشحال بودن

تحصیل ایمان به معنای بیرون کشیدن این حقایق از وجدان و جان خودمان است؛ همین کاری که الان در خودشناسی انجام می‌دهیم. ما خودمان را روح‌کاوی می‌کنیم که از روان‌کاوی عمیق‌تر، ریشه‌ای‌تر و اصلی‌تر است. روح‌کاوی می‌کنیم تا ببینیم که در روح و فطرت ما چه چیزی وجود دارد. این حقایق را که به دست آوردیم، هدف ما معلوم می‌شود که ما چه کسی هستیم؟ از کجا آمده‌ایم؟ به کجا خواهیم رفت؟ وقتی مقصد ما معلوم شد، بعد برنامه‌ریزی می‌کنیم. حالا در مرحلهٔ برنامه‌ریزی ما می‌توانیم با تحصیل ایمان، حقایقی را که از ضمیر ناخودآگاه فطرت و روحمان بیرون کشیدیم، به مرکز مدیریت و فرماندهی روانمان که اسم آن قلب است وارد می‌کنیم. نباید این حقایق را صرفاً به ذهن بسپاریم و در ذهنمان نگه داریم، بلکه باید آن‌ها را از ذهن به قلب منتقل کنیم و فقط یک مفهوم نباشد. به مفاهیمی که در ذهنمان آمده است، دل‌خوش نکنیم چرا ‌که دل‌خوش کردن مساوی با متوقف شدن است.

کسی که به مرحله‌ای از مراحل سیر و سلوک دل‌خوش کند، در همان‌ مرحله متوقف می‌شود. خوشحال بودن غیر از دل‌خوش کردن است. این‌که شما از به دست آوردن این معارف خوشحال هستی، خیلی خوب است و باعث می‌شود شما حرکت کنی و این حرکت را ادامه بدهی و بیشتر تحصیل، جهد و تلاش کنی. اما اگر دل ‌‌خوش کردی و به تو خیلی خوش گذشت؛ که دیگر فکر کردی این‌جا آخر خط است، این خطرناک است. اسم این کار عُجب است. عُجب این نیست که شما از این‌که چیزی را بدست آوردی خوشحال شوی، بلکه عُجب این است که متوقف شوی. این ملاک را در نظر داشته باشید که اگر خوشحالی شما موجب توقف شما شود، این کار عُجب، بد، ناپسند و شیطانی است. اما اگر این خوشحالی موجب حرکت شما شود، این خوشحالی، الهی، خوب و از لوازم راه است. اصلاً خداوند به سالکان راه خودش، لذت‌هایی می‌چشاند تا در سایۀ این لذت‌ها، حال‌ها و کیف‌هایی که برای آن‎‌ها ایجاد می‌شود، انرژی بگیرند، انگیزه پیدا کنند، تقویت شوند و به تعبیر دیگر دوپینگ شوند تا بتوانند این راه را در مسیر خداوند طی کنند، ادامه دهند و دنبال کنند تا به مقصد برسند.

اگر یک ذره اشتباه کنیم این دو خوشحالی را با هم خلط می‌کنیم؛ گفته‌اند: «مبادا خوشحال باشید از این که خدا نعمتی به شما داده است؛ مبادا عُجب شما را بگیرد. که اگر این خوشحالی را از شما بگیرند به بی‌انگیزگی، خمودی، کسالت و افسردگی تبدیل می‌شود و از ادامۀ راه باز می‌مانید و نمی‌توانید مسیر را ادامه دهید.» و این خطرناک است. چه بسیار کسانی که بدون مربی حرکت کردند و این حرف‌ها را شنیدند که: «نباید عجب داشته باشی! نباید خوشحال باشی!» در حالی‌که اگر خداوند به تو نعمتی داده و عنایتی کرده خوشحال باش؛ حتی در آیه آمده است که: «فحدّث»؛ دربارۀ آن نعمت آنقدر خوشحال باش که حدیث کن و بگو؛ منتهی آنچه مانع و موجب توقف است، خوشحالی از این‌ است که خیال کنی به هدف رسیده‌ای. اما اگر معتقد هستی که به وسیلۀ خوبی رسیدی، خیلی عالی است و این خوشحالی خیلی به‌جاست. ذوق کن. خوشحال باش. کیف کن. این خوشحالی موجب می‌شود از خدای خودت تشکر کنی. کسی که شکر خدا را به جا بیاورد خدای متعال می‌فرماید: «وَ لَاِن شَکَرتُم لَأزیدنکّم»؛ نعمت شما را اضافه می‌کنم. یعنی در این مسیر حرکت می‌کنی، ادامه می‌دهی، جلو می‌روی، پیش‌‌می‌روی.

نمی‌توان برخلاف مسیر حق حرکت کرد

پس ایمان به خدا عبارت است از منتقل شدن حقایق فطری ما به قلب ما؛ قلبی که از آن به عنوان مرکز فرماندهی ناخودآگاه تعبیر کردیم؛ اگر این حقایق از فطرت به قلب منتقل شود، شما به ایمان رسیده‌اید. طی کردن مسیر ایمان و تحصیل ایمان وظیفه‌ای است که همۀ ما بر عهده داریم. هر انسانی با حسن انتخاب خود باید به فطرت و دین فطری خود رو کند.

«فأقم وجهک للدیّن حنیفاً، فطرت الله الّتی فطر الناس علیها»  

«وجَّهتُ وَجهی للّذی» «وجَّهتُ» یعنی من متوجه و متذکر شدم؛ این کار ماست. تا وقتی که ما مشغول هستیم و کاری را انجام می‌دهیم، موانع زیاد است و شیطان در کمین است که نگذارد ما به نتیجه برسیم. شیطان نمی‌تواند حسن انتخاب افراد را به سوء انتخاب تبدیل کند. اصلاً کار شیطان این نیست. کار شیطان این است که، کسانی که حسن انتخاب دارند را از طی مسیر مُنتَخَب درونی خودشان باز بدارد، راه را بر آن‌ها ببندد و بر سر حرکت آن‌ها مانع ایجاد کند؛ حتی یک روز، یک ساعت یا یک دقیقه دیرتر برای شیطان، غنیمت است.

شیطان فرصت طلب است، از تمام فرصت‌ها استفاده می‌کند که کاری کند شما که می‌خواهی به مقصد سعادت خود برسی، کندتر برسی؛ از آن طرف شیطان تلاشش را می‌کند هر‌‌چه سریع‌تر، دست کسانی را که می‌خواهند به جهنم برسند، یعنی سو‌‌‌ء‌ انتخاب دارند را می‌گیرد و آن‌ها را بر سر راه شما قرار می‌دهد؛ آن‌ها را هر چه زودتر وارد جهنم می‌کند،؛ شما را هر چه دیرتر وارد بهشت می‌کند و بیشتر برای شما مانع ایجاد می‌کند. اگرچه در نهایت، «اِنَّ کید الشیطان کان ضعیفاً»؛ کید شیطان ضعیف است و کاری از پیش نمی‌برد؛ تعیین سرنوشت نهایی هر انسان به دست خودش است و عاقبت با متقین است؛ «وَالعاقبهُ لِلمتّقین» بحثی در این نیست؛ زور هیچ کس به خدا نمی‌رسد. تا روز قیامت به شیطان مهلت داده شده است. اما روز قیامت خود شیطان هم باید وارد جایگاه ابدی خودش شود؛ خود شیطان هم مقهور و محکوم قوانین و سنن الهی است.

«لا یمکن الفرار من حکومتک»؛ نمی‌توان از حکومت خدا و از قوانین و سنن الهی خارج شد و فرار کرد. می‌توان تا یک جایی برخلاف جریان آب شنا کرد، اما نمی‌شود بر این شنا کردن باقی ماند. مقداری شنا می‌کنی و خسته می‌شوی و دوباره جریان آب شما را به همان مسیری که دارد می‌رود می‌برد. حرکت برخلاف خواست خدا و مسیر حق، یک حرکت جَوَلانی و قصری است؛ حرکت دَوَلانی و طبیعی نیست. مثل هواپیما که می‌خواهد از زمین بلند شود، این بلند شدن از زمین یک حرکت قصری است، حرکت طبیعی نیست. اگر چیزی می‌خواهد از آسمان به زمین بیاید، این یک حرکت طبیعی و هماهنگ با جاذبهٔ زمین است، زود و فشار نمی‌خواهد. همین که آن را ول کنی از بالا می‌افتد. اما اگر چیزی بخواهد از پایین به بالا برود، چقدر باید نیرو مصرف شود که این را از زمین جدا کند و فاصله ایجاد کند و جاذبه زمین را خنثی کند و بشکند تا بیشتر بالا برود و وزن آن را بالا بکشد؛ این حرکت، قصری است؛ طبیعی نیست. حالا که بالا رفت به محض این‌که نیرویی که پشت آن است تمام شود، این پایین می‌افتد و دوباره سرجای اول خود برمی‌گردد.

«کُلٌ یَرجعُ الی اَصلِه» 

هرکسی و هرچیزی به اصل خود، به حقیقت اولیه و طبیعی خود برمی‌گردد. آب سیال است و «باردٌ بالطبع» طبیعت آن سرد است؛ اگر آب با حرارت و انرژی گرم شود، به محض این‌که از روی اجاق برداشته شود، این آب کم کم سرد می‌شود تا به حالت اولیۀ خود برمی‌گردد. چرا در کولر آب می‌ریزند؟ چون آب «باردٌ بالطبع» است، یعنی طبیعت آن سرد است. هر چه هم آن را گرم کنی باز به حال اول خودش برمی‌گردد و سرد می‌شود، چون سرما طبیعت و ذاتش است اما گرما عَرَضی و موقتی است.

انتقال از مرحلهٔ ایمان به مرحلهٔ یقین

«اِنَّ للحق دوله»؛ حق، بقاء دارد، دولت، پایداری و دوام دارد، اما «و للباطل جوله»؛ باطل جَوَلان دارد، بقاء ندارد. این‌که چگونه باید ایمان را به دست آورد، بحثی است که داریم و کاری است که ما باید آن‌ را انجام دهیم. اما یک کاری هم هست که خدا باید انجام دهد. اول مرحلۀ خدایی‌ را بیان کنیم بعد برویم سراغ خودمان که حالا ما چه وظیفه‌ای داریم. مرحلهٔ خدایی که آخر کار حاصل می‌شود، این است که، بعد از این‌که شما این قدم‌ها را برداشتید، کار به جایی می‌رسد که شما دیگر قدمی برنمی‌دارید؛ بلکه قدم‌های شما در اراده و اختیار خدا قرار می‌گیرد؛ یعنی شما اراده‌ای نمی‌کنی مگر آنچه را که خدا اراده می‌کند؛ شما تلاشی نمی‌کنی و زحمتی نمی‌کشی مگر آنچه را که خدا می‌خواهد. شما قدمی برنمی‌داری مگر آنکه خداوند گام‌های‌ شما را حرکت می‌دهد. اینجا بحث ظریف و دقیق می‌شود. آخرین درجات ایمان به مرحله‌ای به نام یقین منتهی می‌شود، که روی اسم آن خیلی بحث نداریم و مهم نیست اسم آن را چه بگذاریم؛ چون فرموده‌اند: «یقین» و اسم این مرحله را یقین گذاشتند، ما هم می‌گوییم «یقین» آخرین درجات ایمان، به یقین انتقال پیدا می‌کنید.

در مرحله ایمان شما هر چه را که کِشت کرده‌ای درو می‌کنی؛ هر چه که تلاش کردی و زحمتی کشیدی، محصول و نتیجۀ زحمت خود را می‌گیری. یعنی به آن مرکز عادت در وجود خودت، حقایقی را منتقل کرده‌ای که آن هم به طور طبیعی کار خودش را انجام می‌دهد و از آن مرکز خلقیات و رفتار شما را فرماندهی ناخودآگاه می‌کند. مثلاً اگر عصبانی بودی، چون شما نرمی را به آن مرکز وارد کردی، آن مرکز طبق برنامه درست عمل می‌کند. مرحلۀ بعد، مرحلۀ یقین است که در روایات از آن به «موت» تعبیر شده است، که از مرحلۀ ضمیر ناخودآگاه عبور می‌‌کند. از این کارهایی که انجام دادی و از این مرحله‌ که محصول دست‌رنج خود را می‌خوری و نتیجه‌ای می‌گیری، کشت کردی و حالا داری درو می‌کنی و زحمت هایی که کشیدی را بهره‌برداری می‌کنی رد می‌شود و کار به جایی می‌رسد که می‌گوییم خدا وحی و الهام می‌کند. آن مرحله‌ای را که خودت کار کردی که خودت کار کردی. تلاش کردی، زحمت کشیدی و حقایقی را به مرکز و قلب خود رساندی. حالا آن حقایق در قلب تو هست. «تؤتی اکلها کل حین باذن ربها» همین‌طور به مرور آن را مصرف می‌کنی، کیف می‌کنی، لذّت می‌بری؛ در شداید، گرفتاری‌ها و سختی‌ها به تو کمک می‌کند؛ این‌ها کارهایی است که خودت کردی. شاید بتوانیم بگوییم این مرحله، مرحلۀ مخلِصین است.

مقام مخلَصین

اما مرحلۀ بعد مرحلۀ مخلَصین است، که فاتحۀ تمام همهٔ این‌‌ها خوانده می‌شود و به حد موت می‌رسد؛ کار به جایی می‌رسد که پرده از روی فطرت و حقایق موجود در ضمیر ناخودآگاه فطری شما کنار می‌رود. البته این کنار رفتن، محصول ایمان است. یعنی تا آن مراحل طی نشود، کار به این‌جا نمی‌رسد. این‌جا دیگر بحث خیلی ظریف و دقیق می‌شود و معنای هفتم بهشت این‌جاست، که ظاهراً مندک در معنای ششم تعریف شده است. ولی واقعاً جداست و یک مرحله‌ٔ دیگر است. کار به جایی می‌رسد که چیزهایی می‌بینی که اصلاً کار شما نبوده است؛ حقایقی را می‌فهمی که نتیجۀ زحمات نیست و شما برای رسیدن به آن‌جا کاری نکردی و برنامه‌ای نداشتی. از مرحلۀ برنامه و برنامه‌ریزی در مرکز فرماندهی ضمیر ناخودآگاه خارج می شود و اصلاً از این حرف‌ها رد می‌کند. یک حقایقی را می‌بینی و می‌فهمی که هیچ‌کس نگفته و نفهمیده، کسی به شما منتقل نکرده و اصلاً چیزی از آن نمی‌دانی و ذهنت مشغول آن نبوده است. یعنی کار به جایی می‌رسد که پرده‌ها برداشته می‌شود: «فبصرک الیوم حدید»؛ چشمان انسان بعد از مرگ باز و تیز می‌شود؛ نه اینکه دارای چشم می‌شود، چشم دارد. بلکه چشمان او باز می‌شود و حجاب‌ها کنار می‌رود.

                                                       «فبصرک الیوم حدید»  

«موتوا قبل أَن تموتوا»

«اَخرِجوا من الدنیا قلوبَکم قبل أَن تَخرُجَ منها أبدانکم»

 

معنای ایمان و مراحل آن

 تمام کارهایی را که ما برای خارج کردن محبت غیر خدا انجام می‌دهیم، نام آن، ایمان است.

ایمان دو مرحله‌ای است؛ یک مرحله‌ از آن، خارج کردن محبت غیر خداست؛ مرحلۀ دوم، وارد کردن محبت و عشق به خداست. محبت، علاقه و عشق هم تابع معرفت است. پس یک مرحله آشنا شدن با دنیا و بی‌ارزشی آن است و به دنبال آن زهد می‌آید؛ که این زهد محصول آن معرفت است. وقتی دنیا را شناختی به آن بی‌علاقه می‌شوی؛ دیگر به آن دل نمی‌بندی، خوشت نمی‌آید و آن را دوست نداری. وقتی یک چیزی پست، پایین و بی‌ارزش باشد دیگر چشمت را نمی‌گیرد. البته اگر عقل تو از چشمانت بیرون آمده باشد و در جای خودش باشد و این چشمت را ببندی، آن چشمت را باز کنی. «فَصَغُرَ ما دونَهُ فی أعیُنهم» غیر خدا از چشمت می افتد؛ وقتی از چشمت افتاد به دنبالش این علاقه از بین می رود؛ دیگر دنیا را دوست نداری؛ این «زهد»، یعنی بی‌رغبتی به دنیاست. عشق به خدا هم محصول معرفت خداست. بعد هر چه برای تو از خدا، مقصد، کمال و از بهشت و سعادت می‌گویند، مشتاق‌تر و علاقه‌مند‌تر می‌شوی و بیشتر تمایل پیدا می‌کنی. به این، عشق به خدا می‌گوییم.

معنای ایمان کدام است؟ معرفت به دنیاست یا عشق است یا زهد و بی‌رغبتی نسبت به دنیاست؟ ایمان، آن معرفت است. ایمان قسمت اول و علت آن است. اول معرفت پیدا می‌کنی، سپس زهد و بی رغبتی به دنیا به وجود می‌آید. اول معرفت ایمانی پیدا می‌کنی، به دنبال آن عشق به خدا می‌آید. پس عشق و ایمان از یک مقوله نیست، بلکه از دو مقوله است. یکی از مقولۀ معرفت و وجدان و دیگری از مقولهٔ عشق، علاقه، میل، شوق و گرایش است. یکی بینش و دیگری گرایش است؛ اما این بینش باید کجا وارد شود که اسم آن، ایمان شود؟ این بینش هر وقت وارد قلب شد، ایمان می‌شود اما اگر وارد مغز شد، علم می‌شود؛ هنوز ایمان نیست. اگر این مراحل طی شد، تازه شما موانع را برطرف کرده‌اید. این‌که فرموده‌اند: «کار سخت و دشوار است؛ یعنی به این زودی و راحتی انسان به آخر کار نمی‌رسد» «و أعبد ربک حتی یأتیک الیقین» خداوند در قرآن به پیامبر می‌فرماید: «ولقد نعلم انک یضیق صدرک بما یقولون» ما می‌دانیم وقتی کفار پشت سر تو حرف می‌زنند، قبول نمی‌کنند؛ زیر بار نمی‌روند و حرف‌های بی‌ربط می‌زنند، سینۀ تو تنگ می‌شود و به تو فشار می‌آید و دلت می‌گیرد.» «فَسَبِّح بحمد ربک و کُن من الشاکرین» بعد می‌فرماید: «و أعبد ربک حتی یأتیک الیقین» پروردگارت را عبادت کن تا به یقین برسی.

معنای یقین و تفاوت آن با ایمان

در روایت آمده است که یقین به معنی موت و تا زمان مرگ است. بسیاری از جهله که از صوفیه و دراویش هستند، این اشتباه را دارند که: «و أعبد ربک حتی یأتیک الیقین یعنی ما عبادت می‌کنیم تا به یقین برسیم؛ هر وقت به یقین رسیدیم دیگر عبادت نمی‌کنیم» از همین اول کار، پالانشان را کج می‌کنند و اصلاً به یقین نمی‌رسند. چرا ‌که از اول کار دنبال این هستند که: «چه کار کنیم از عبادت کردن خلاص شویم.» باید با خدا و عبادت خدا انس بگیرد، یعنی نتواند از او جدا شود؛ دلش نیاید از او جدا شود؛ وقتی یک مدت جدا می‌شود، گمشده دارد، نمی‌تواند خدا را عبادت نکند. کار باید به این‌جا برسد. «ترک عادت موجب مرض است»

لاک‌پشتی در آب شنا می‌کرد. یک عقرب کنار آب ایستاده بود. گفت: من را سوار کن و آن طرف آب ببر. لاک‌پشت قبول کرد. همین‌که به وسط آب رسیدند عقرب شروع به نیش زدن کرد. لاک‌پشت گفت: این چه کاری است انجام می‌دهی؟ آیا دستمزد من این‌ است؟ به‌‌ جای تشکر من را نیش می‌زنی؟ عقرب گفت: «نیش عقرب نه از ره کین است، اقتضای طبیعتش این است.» نمی‌خواهم تو را اذیت کنم. اصلاً کار من نیش زدن است. لاک‌پشت هم بلافاصله رفت زیر آب. عقرب در حال دست و پا زدن و غرق شدن گفت: چرا این کار را انجام دادی؟ لاک‌پشت گفت: « زیر آب رفتنم نه از غرض است، ترک عادت موجب مرض است»

«ترک عادت موجب مرض است» باید انسان به جایی برسد که عادتش ارتباط با خدا، عبادت خدا، فرمانبرداری از خدا و اطاعت از او باشد. «و أعبد ربک حتی یأتیک الیقین» یقین به معنای موت است. تا نمرده‌ای باید عبادت کنی. نکته ای در این آیه وجود دارد «و أعبد ربک حتی یأتیک الیقین» پروردگارت را عبادت کن تا یقین سراغ تو بیاید.

در حالی ‌که مراحل قبلی را که گفتیم مراحلی بود که ما باید دنبال آن برویم و آن‌ها را تحصیل کنیم. مخلِصین کسانی هستند که سالک هستند، یعنی سلوک می‌کنند. با تلاش خودشان راه افتادند؛ زحمت می‌کشند و مسیری را طی می‌کنند؛ به یک محصولات و نتایجی هم دسترسی پیدا می‌کنند که اسم آن ایمان است. خدا فرموده است: «آنقدر عبادت کن تا یقین سراغ تو بیاید» این یقین با ایمان فرق دارد؛ این همان موت است. تا مرگ سراغت بیاید، تا نمرده‌ای و زنده‌ هستی این وظایف و تکالیف وجود دارد. بعداً با ادلهٔ مفصل و کامل‌تر این‌ها را بررسی می‌کنیم که عبادت خدا، بندگی، فرمانبرداری، اطاعت و عمل به وظایف و تکالیف فقهی جایگاهشان کجاست؟ بر فرض یقین هم حاصل شد و موت هم رسید، اما موت اختیاری، نه موت غیر اختیاری. چون بعد از مرگ تکالیف عالم دنیا نیست؛ تکالیف خاص خود را دارد که تکالیف فقهی نیست بلکه فطری و عقلی است. اگر در همین عالم کسی به موت اختیاری رسید، یعنی اگر در همین عالم یقین برایش حاصل شد، مثل اولیاء خدا و ائمه (ع) که در همین عالم حاصل شد و «موتوا قبل أن تموتوا و حاسبوا قبل أن تُحاسبوا» برایشان محقق شد. این‌ افراد بیشتر خدا را عبادت و اطاعت می‌کنند.

تعبیری که در آیه آمده می‌فرماید: «واعبد ربک» عبادت کن، عبد خدا باش، بندهٔ خدا باش. در مقابل عبودیت چیست؟ استکبار. در مقابل خدا یا باید عبد باشد یا مستکبر. یا باید مطیع و سلم باشد یا باید معاند باشد، جهود داشته باشد و بایستد. از این دو حال خارج نیست. چگونه تا وقتی به یقین نرسیده است عبد خداست، اما به محض این‌که به یقین می‌رسد در مقابل خدا می‌ایستد؟! کسانی که چنین برداشت‌های نادرست را از این ادلهٔ لفظیه می‌کنند از جهله هستند؛ یعنی اصلاً فکرشان کار نمی‌کند‌؛ درک و علم درستی ندارند؛ مربی درستی ندیده‌اند وگرنه امکان ندارد چنین حرف‌های بی‌ربطی بزنند. چگونه می‌شود تا وقتی که به یقین نرسیدیم عبد خدا هستیم، اما وقتی به یقین رسیدیم دیگر عبد خدا نیستیم؟! مقابل عبد خدا چیست؟ دشمن خدا.

بعد از ایمان و تلاشی که انسان کرد و محصولش را برداشت کرد، کار به جایی می‌رسد که چنان علاقه به دنیا از دلش بیرون می‌رود، در کمّ و کیفش، یعنی در تمام ابعاد شئونات دنیا رشد خودش را می‌کند. علاقه ها که بیرون رفت، دیگر ایجاد علاقه‌ای به نام عشق به خدا لازم نیست. عشق به خدا در فطرت ما هست و فطرت ما مرکز عشق است. دیگر ایجاد فهم و درک و معرفت لازم نیست؛ که شما بخواهی فکر کنی، زحمت بکشی، زور بزنی. چون فطرت، روح و ذات ما منبع معارف و سرچشمهٔ همهٔ حقایق است، قرآن است. هریک از انسانها را خدا طوری خلق کرده که یک قرآن است. علت اینکه می‌بینید قرآن برای ماست، به خاطر این‌ است که این قرآن برگرفته از وجدان و فطرت ماست؛ این‌که می‌تواند راهنمای ما باشد به این خاطر است که آینۀ وجود ماست. وقتی به قرآن مراجعه می‌کنی، خودت را پیدا می کنی، خودت را می‌بینی.

ظهور حقایق باطنی و معاد جسمانی

پس یک مرحله این است که ما چیزهایی را در روانمان ایجاد می‌کنیم و تلاش‌هایی می‌کنیم و کارهایی را انجام می‌دهیم؛ مرحلۀ دیگر آن است که کار از دست ما خارج می‌شود؛ تمام قوای ما در اختیار خدا قرار می‌گیرد و پرده از روی همۀ حقایق فطری ما برداشته می‌شود و مخفی‌ترین مخفیات فطریات ما برملا می‌شود؛ این را قیامت می‌گویند. قیامت کجاست؟ قیامت جایی است که تمام حقایق فطرت برملا می‌شود. «یومَ تُبلی السرائر» همۀ حقایق رو می‌آید، بیرون می‌آید و عیان می‌شود. ممکن است که هم در دنیا باشد و هم حقایق قیامت برملا شود. ائمه معصومین (ع) این‌طوری بودند. حضرت علی علیه السلام می‌فرمایند: «لوکُشِفَ الغطاء ما ازدَدتُ یقینا» اگر پرده‌ها کنار برود، کدام پرده‌ها؟ پرده‌هایی که در مقابل چشمان ماست،یعنی اگر مرگ فرا برسد؛ «فبصرک الیوم حدید» می‌شود. به یقین من افزوده نمی‌شود چرا ‌که به اعلا درجۀ یقین رسیده‌ام.

بنابراین مسألهٔ معاد جسمانی با این بیان حل شد. چگونه می‌شود هم قیامت برپا باشد  هم دنیا برپا باشد؟ هم این جسم خاکی و عالم مادی باشد و هم برزخ باشد؟ گرچه برزخ یک وجود ربطی است که یک طرف آن به دنیا و طرف دیگر آن به قیامت وصل است، مثل وجود حرفی می ماند، اهل فن در تعریف حرف می‌گویند: «حروف به خودی خود معنای مستقل و «فی نفسه» ندارند، بلکه معنای «فی غیره» دارند. یک حقیقت و واقعیت است، اما وجودش یک وجود ربطی است، وجود مستقل نیست.»، عالم برزخ هم همین‌‌گونه است؛ وجودِ حائل است. یک طرف آن به دنیا و طرف دیگر آن به قیامت وصل است. همۀ این عوالم می‌تواند هم زمان رو باشد. قیامت کجاست؟ قیامت کبری که می‌گوییم، جایی است که همه عوالم رو می‌آید. الان کجا رو است؟ دنیا رو است و تک و توک کسانی هستند که برزخشان رو آمده است؛ کسانی که مسیری را طی کرده‌اند و درجاتی از ایمان را بدست آورده‌اند؛ این‌هایی که به مرحله ایمان رسیده‌اند یعنی مخلِصین، برزخشان رو آمده است. زمانی که امام زمان علیه السلام ظهور بفرمایند، برزخ‌ها رو می‌آید. آخرالزمان است؛ آخر دنیاست. آخر دنیا می‌شود برزخ، که برزخ انسان‌ها رو می‌آید. در عین این‌که عالم دنیا برپاست، اما قوانین عالم برزخ هم رو می‌آید و از آن قوانین هم استفاده می‌شود. یعنی انسان‌ها می‌توانند طی الارض کنند و منهای وسایل پیشرفتۀ علمی، از هم خبردار شوند؛ صدای هم را بشنوند، همدیگر را ببینند و از دیوار رد شوند. فلذا در روایت داریم که مرده ها زنده می‌شوند و از قبرها برای یاری امام زمان (ع) بیرون می آیند. قوانین، قوانین عالم برزخ است.

همین الان کسانی هستند مانند آقا امام زمان (ع) که هم برزخش و هم قیامتش را طی کرده‌ است. برای قیامت دو نفخ صور داریم: وقتی در صور اول دمیده می‌شود همه می‌میرند. در قرآن آمده است که استثنا دارد و مخلَصین استثنا هستند و نمی‌میرند چون قبلاً مرده‌اند، این مراحل را طی کرده‌اند، گذرانده‌اند و قیامتشان بر پا شده است، قیامت ما هنوز مانده است. البته بنا نیست قیامت همه در همین‌ دنیا برپا شود؛ بنا باشد یا بنا نباشد؛ این مسأله به خدا مربوط می‌شود؛ تا خدا برای چه کسی مقدر کرده باشد که قیامتش چه موقع و در کجا برپا شود و برای چه کسی برپا نشود. این‌ها براساس حکمتی است که خدای متعال دارد، که عین حکمت و عین علم و عین عدل است؛ سرجای خودش است. این جمله یادتان نرود: «عجله و شتاب نکنید که شتاب جهنم است و عجله کار شیطان است» یعنی می‌سوزی. اگر عجله و شتاب کردی هنوز خدا را نشناخته‌ای. در راه خدا، عجله و شتاب معنا ندارد، کجا می‌خواهی بروی؟ همین جاست. عجله و شتاب برای انسان‌‌های  مادی و دنیایی است که یک چیزی در یک  جایی هست، او باید برود و با عجله به آن برسد. مثلاً سر کار می‌خواهد برود باید عجله و شتاب کند. اما مسیر آخرت عجله ندارد. به عبارت دیگر شتاب دارد، اما شتاب‌زدگی ندارد. اگر بخواهیم دقیق‌تر بگوییم باید بجنبیم، اما نباید شتاب‌زدگی داشته باشیم. آرام باشیم؛؛ هول نباشیم، چرا ‌که خطر دارد و دیرتر می‌رسیم. هر چه بیشتر عجله کنید، دیرتر می‌رسید. بگذار خدای متعال خودش بلد است.

انسان، موجودی فوق زمان و مکان

«تو پای به راه در نه و هیچ مپرس

خود راه بگویدت که چون باید رفت»

خود را در مسیر قرار بده، بعد می‌بینی که خدا دارد خودش اداره می‌کند. ادارۀ عالم دنیا دست خداست، آیا ادارۀ عالم درون انسان دست خدا نیست؟ آن هم دست خداست؛ ادارۀ دنیا، برزخ و قیامت دست خداست. همه‌ دست خداست؛ خدا خودش بلد است.

«یا من یُعطی الکثیر بالقلیل» 

شما باید یک قلیلی بیاوری، اگر قلیل را آوردی خدا خودش کثیر را می‌دهد. «تو پای به  راه درنه و هیچ مپرس» البته قبلش این است که: «گر مرد رهی میان خون باید رفت» این که چقدر حاضر هستی برای رسیدن به مقصد هزینه کنی مهم است. چقدر تشنه‌ هستی؟ چقدر تشنه هستی با عجله داشتن فرق دارد؛ عجله مهم نیست. آب کم جو. با عجله مرتب آب را جستجو نکن و به دست نیاور. اگر سیر هستی اما مرتب آب می‌خوری بدتر مریض می‌شوی. «آب کم جو تشنگی آور بدست» یعنی ابتدا سوراخ‌ها و کمبودهایی را که در وجودت هست یکی یکی پیدا کن، آن‌وقت آن‌ چاله‌ها را پر کن. اما اگر کمبودها را پیدا نکردی، هر چقدر هم آب بریزی، آب را کجا می‌ریزی‌؟ آیا این آب را در جایی که چاله، کمبود و نقص بود می‌ریزی یا در جاهایی که پر است؟ این‌طوری آب از سر آن می ریزد و فایده و خاصیتی هم ندارد.

«آب کم جو تشنگی آور بدست

 تا بجوشد آبت از بالا و پست»

معاد جسمانی همین الان هم وجود دارد؛ افرادی هستند که هم دنیای آن‌ها آشکار و رو است، هم برزخشان برملاست و هم قیامتشان هویداست مانند ائمه (ع). امام زمان (ع) الان همین‌طور است. معاد آن‌ها هم جسمانی، هم برزخی و هم قیامتی است. هر سه تا هست. این‌گونه نیست که اگر قیامت برپا شود، دیگر دنیا نیست. ما الان داریم در زمان فکر می‌کنیم و می‌گوییم اگر دنیا تمام شود وارد برزخ می‌شویم؛ زمان برزخ که تمام شود، وارد قیامت می‌شویم، در حالی‌که اینطور نیست. وقتی زمان دنیای شما تمام شد یعنی زمان مرگ دنیای شما رسید، از زمان خارج شده و بر دنیا غالب و مسلط می‌شوی؛ این‌گونه نیست که بگوییم دنیا تمام شد، بلکه دنیا را از منظر دیگری نگاه می‌کنی؛ همۀ دنیا برای تو یکسان می‌شود؛ اول و آخر دنیا را با هم می‌بینی. الان که در دنیا هستی، الان را می‌بینی اما فردا را نمی‌بینی. دیروز هم که گذشته و الان باز آن را نمی‌بینی، مگر خاطره‌اش در ذهنت باشد. خودش را نمی‌بینی چون در آن زمان حضور نداری. الان این‌جا حضور داری، اما در یک لحظهٔ قبل حضور نداری، در هر لحظه‌ای که هستی در همان لحظه حضور داری. وقتی این‌جا هستی، پشت دیوار حضور نداری، در خانه و جاهای دیگر نیستی. اما وقتی از دنیا بیرون می‌آیی؛ در حقیقت از دنیا بیرون نمی‌آیی، بلکه قفس دنیا شکسته می‌شود، شما به یک معنا آزاد می‌شوی و بر دنیا مسلط می‌شوی. کسی که از برزخ وارد قیامت می‌شود، بر برزخ و دنیا مسلط می‌شود؛ پس همه اش هست و همه را با هم می‌بینی؛ دیگر قبل و بعد برایت معنا ندارد. انسان موجودی فوق زمان و خارج از زمان و مکان است، منتهی «چند روزی قفسی ساخته‌اند از بدنت» این بدن و دنیا قفس است؛ «الدُّنیا سِجن المُؤمن»

«ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش پر و بالی بزنم»

همه به لقاء خدا می‌رسند؛ منتهی یک نفر می‌گوید: «ای خوش آن روز» یک نفر هم می‌گوید: «ای بد آن روز» که این دنیا برای ما بهشت بود. «و جَنَهُ الکافر» برای کفار بهشت است. ای بد آن روز که این دنیا از بین برود وپشت سر گذاشته شود و ما وارد برزخ شویم. کسانی که به این دنیا دل بسته‌اند می‌گویند: ای بد! کسانی که دل نبسته‌اند و هدف خود را خدا قرار داده‌اند می‌گویند: «ای خوش آن روز که پرواز کنیم و با خدا ملاقات کنیم.»

دوره‌ی نوزدهم خودشناسی – استاد حسین نوروزی                        https://khodshenasi.me

0
30
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده