جلسه خودشناسی
10

جلسه 10 - دوره 26 خودشناسی

فطرت الهی، غریزه، عادت یا اختیار؟ حقیقت انسان را چه چیزی می‌سازد؟ نقش اختیار در انتخاب آگاهانه هدف، تفاوت فطرت و انتخاب، و راز بهشت و جهنم از نگاه خودشناسی.

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
خلاصه:

. اگر فطرت همه انسان‌ها الهی است، پس چه چیزی باعث تفاوت انسان‌های خوب و بد می‌شود؟
. اختیار انسان دقیقاً در چیست و آیا می‌توان هدف زندگی را آگاهانه انتخاب کرد؟
. غریزه، عادت، مزاج و فطرت چه نقشی در شخصیت انسان دارند و کدام‌یک منشأ ارزش‌های واقعی هستند؟
. چرا یک حقیقت برای عده‌ای بهشت و برای عده‌ای دیگر جهنم می‌شود؟

72:59 / 00:00
انتشار: 1403/5/21 به‌روزرسانی: 1405/4/9

خودشناسی

دوره بیست و ششم – جلسه ۱۰

استاد حسین نوروزی

(سال ۱۳۹۳)

اختیار و انتخاب هدف

«فطرت الهی»، مهم‌ترین مشترک وجودی انسان‌ها

پیرامون چیستی مشترکات انسان، سخن این بود ‌که انسان، داشته‌هایی دارد که بین همۀ انسان‌ها مشترک است. از جملۀ این مشترکات، «خواستِ فطری و خداخواهیِ فطریِ الهیِ» انسان‌ها است. همۀ انسان‌ها براساس چنین خواسته‌ای آفریده شده‌اند و دارای چنین خواسته‌ای هستند. هدف همۀ انسان‌ها خداست و برای رسیدن به این هدف، مفطور و خلق شده‌اند. فطرت همۀ انسان‌ها الهی است، استثنائی هم وجود ندارد؛ هیچ‌کس هم قادر به تغییر و تبدیل این هدف نیست، یعنی هیچ انسانی نمی‌تواند کاری کند که انسان نباشد یا هدفش خدا نباشد و یا فطرتش الهی نباشد. چنین کاری در اختیار ما نیست.

این امر که ما نهایتاً به‌سوی خدا می‌رویم و با خدا ملاقات می‌کنیم، در فطرت همۀ ما نهاده شده و از مشترکات ما است. همۀ انسان‌ها، چه خوب و چه بد، واجد چنین مشترکاتی هستند. در همۀ انسان‌ها، چه خوب و چه بد، فطرت الهی وجود دارد و قابل‌تبدیل هم نیست.

«لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ[1]»

اما آیا همۀ حقیقت ما همین است؟ اگر این‌طور باشد، بجز فضائل خدادادی، تفاوتی بین انسان‌ها  نیست و فضیلتی برای تقدم یکی بر دیگری باقی نمی‌ماند. اما این فضائل خدادادی که مربوط به شخص ما نیست. فضائل خدادادی، «خدادادی» است؛ اگر هم خدا به شخص ما عنایتِ خاصی کرده، خودِ خدا عنایت کرده است و به شخص ما، ارتباطی پیدا نمی‌کند.

آیا حقیقتِ انسان، به فطرت الهی او محدود است؟

ممکن است بحث را همینجا تمام کنیم و بگوییم: «انسان همین بود که گفتیم! والسلام! تمام شد! هر چه که خدا به هر کس داده که داده، و هر چه هم که به هر کس نداده، که نداده! همین است که هست؛ ما هم کاره‌ای نیستیم! دخالتی هم نداریم! هر چه هست، همین است.

اینکه ما تلاش کنیم، زحمت بکشیم و اکتساب کنیم، هم اهمیتی ندارد! اصلاً  بابِ اکتساب، بسته است! تلاش هم هیچ نتیجه‌ای نمی‌دهد، چون جایی برای تلاش ما باقی نمانده است».

ممکن است بحث را به همین‌جا ختم کنیم و بگوییم: «ما انسان‌ها فقط مشترکاتی داریم؛ خودشناسی همین‌هاست! همه فطرت الهی دارند و همه هم با خدا ملاقات می‌کنند، تمام شد!».

اگر بحث را به همین‌جا ختم کنیم و  چنین بگوییم، در این‌صورت دیگر  وجود «بهشت و جهنم»، و مفاهیم «عدل و ظلم» و «حق و باطل» بی‌معنا خواهد شد؛ چون می‌گوییم: هر چه هست، همین است.

اما عالم حیوانات چگونه است؟ آیا در عالم آنها حق و باطل مطرح است؟ آیا بهشت و جهنم برای آنها معنا می‌شود؟ با این برداشتی که ما از عالم حیوانات داریم، نه! البته واقعاً که نمی‌دانیم. اما به‌حسب ظاهر، عالم حیوانات این‌گونه است.  

نقش «غریزه» در شخصیت، روحیات و اعمال انسان

انسان با گیاهان مشترکاتی دارد. عالم گیاهان را در نظر بگیرید. وقتی یک گیاه مراحل رشد و تکامل خود را طی می‌کند، آیا می‌فهمد که چکار دارد می‌کند؟ آیا آن گیاه انتخاب می‌کند؟ نه! مسیر تکامل او، مسیری غریزی است که دارد به‌صورت طبیعی طی می‌شود.

انسان هم بُعد نباتی و گیاهی دارد، یعنی فرایند رشد، نمو و تولیدمثل دارد. آیا این مرحلۀ رشد‌و‌نمو و تولید‌مثل ما که با گیاهان مشترک است، «اختیاری» است؟ نه! آیا شما بودید که رشد کردید؟ نه! این شما نبودید که رشد کردید، بلکه خدا بود که تو را رشد داد. خداوند انسان را به‌گونه‌ای آفریده است که بدن رشد کند؛ استخوان‌ها درشت، بلند و کشیده شوند و قلب کار کند.

انسان با حیوانات هم مشترکاتی دارد. رفتارهای مشترک ما با حیوانات مثل خوردن، خوابیدن و … اگر صرفاً برخاسته از غرایز حیوانی ما باشد، مربوط به خودِ ما نیست و مربوط به بُعدِ حیوانی ما است. اگر هر وقت میل به خوردن داشتید، غذا خوردید؛ میل به خوابیدن داشتید، خوابیدید؛ هر کاری را که به آن تمایل داشتید و هر چه غریزه‌‌تان اقتضا کرد، انجام دادید؛ هر کاری که را که به آن تمایل نداشتید و با غریزه‌‌تان سازگار نبود، کنار گذاشتید و ترک کردید؛ از هر چیزی خوشتان آمد، آن را خوردید؛ از هر چیزی که بدتان آمد، آن را نخوردید، باید بدانید که این، شما نبودید که این کارها را کردید؛ غریزه و بدن شما بود؛ میل و رغبت جسم و مزاج و طبیعت شما بود که منجر به آن کارها شد. بنابر این یکی از عوامل مؤثر در اعمال ما، «غریزه» است.

نقش «مزاج» در شخصیت، روحیات و اعمال انسان

گذشته از غریزه، یکی دیگر از عوامل مؤثر در اعمال انسان، نوعِ «مزاج[2]» اوست. مزاج انسان‌ها با یکدیگر متفاوت است. اگر مزاج شخصی تغییر کند، عملکرد بدن او هم تغییر می‌کند. مثلاً  کسی که خوابش زیاد است، مزاجش بلغمی است. اگر بلغم خونش را کم کنند و او از خوردن غذاهایی که بلغم دارد، پرهیز کند، خوابش هم کم می‌شود. این کار  در گذشته، با داروهای گیاهی انجام می‌شد، حالا با داروهای شیمیایی انجام می‌شود.

انسان یک قرص می‌خورد و این قرص، خواب او را کم می‌کند. می‌خواهد شب امتحان خوابش نبرد که بتواند درس بخواند. شب‌های دیگر که باید درس می‌خواند، نخوانده و حالا شب امتحان می‌خواهد جبران کند؛ می‌خواهد از خوابش بزند، یک کپسول می‌خورد و تا بیست‌و‌چهار ساعت خوابش نمی‌برد؛ کاملاً سرحال است. آیا این که نخوابید، فضیلتی برای اوست یا فضیلتی برای آن قرص و کپسول است؟! این اثرِ کپسول است. معنی مزاج و طبیعت، این است.

آیا آدمی که طبیعتش اقتضا کرده که پُرخواب باشد، آدم بدی است؟ بدی یعنی چه؟ آیا هر کسی بیشتر بخوابد، بد است؟ نه! او زیاد می‌خوابد چون بلغمش بالاست، اگر بلغمش کم شود، خوابش هم کم می‌شود. یا مثلاً دیگری سودایش بیشتر است، یا صفرایش زیاد است، یا خونش زیاد است. انواع و اقسام مزاج‌ها وجود دارد که هر کدام آثار خودش را در عملکرد انسان دارد. باید دید شخصی که خیلی خوش‌اخلاق است، آیا این خوش‌اخلاقی او، مربوط به خودش است؟ نه! ممکن است به خودش ربطی نداشته باشد. به خون و ترکیبات خونی موجود در بدنش مربوط باشد. این ترکیبات از کجا آمده؟ چه چیزی باعث شده که مثلاً  شخصی خونگرم باشد؟ چرا دربارۀ شخصی می‌گویند «خیلی خونگرم است! بجوش است!» و دربارۀ شخصی دیگر می‌گویند: «خونسرد است! نجوش است! سرد مزاج است!»؟

سردی چیست؟ گرمی چیست؟ به کسی که سردمزاج است، می‌گویند: «گرمی بخور!» آیا با خوردن گرمی، فضائل انسانی در او پدید می‌آید؟ آیا کمالاتی در او پیدا می‌شود؟ آیا انسانِ ارزشمندی می‌شود؟ شما اگر بداخلاق باشید، روزی یک عدد قرص ویتامین ب1 سیصد میلی‌گرم بخورید، خوش‌اخلاق می‌شوید. آیا این خوش‌اخلاقی، بهشت است؟ آیا این خوش‌اخلاقی، ارزش و کمال است؟

گاهی اشخاصی خیلی غیرتی‌ هستند، اما چون مزاجشان این‌طور اقتضا می‌کند. مزاجشان آنها را غیرتی بار آورده است؛ غیرت چنین کسی، نتیجۀ مزاج اوست. اگر مزاجش را تغییر بدهید، خیلی هم بی‌غیرت می‌شود؛ دیگر ککش هم نمی‌گزد؛ صدرحمت به چغندر! می‌بینیم که با قرص، دارو یا غذا هم می‌شود غیرت را در کسی به‌وجود آورد یا از بین برد. آیا غیرتی که با غذا یا با دارو حاصل می‌شود، ارزشِ انسانی دارد و فضیلت است؟ آیا بی‌غیرتی‌ای که در اثر  نوع تغذیه ایجاد شده است، رذیله و ضدارزش است؟ نه! هیچ‌کدام از این ویژگی‌های وابسته به مزاج، ارزش یا ضدارزش نیستند.

 باید دید چقدر  از این حالت‌های ما، کارها و زندگی‌هایمان، تابع همین عوامل است؟ همین عواملی که هیچ ربطی به خودِ ما ندارند و ربطی به شخصِ ما و شخصیتِ ما ندارند. اینها جزء شخصیت ما نیستند. اگر تا حالا اینها را به حساب شخصیت خودتان می‌گذاشتید، اشتباه می‌کردید. شما اینها نیستید. ما باید همۀ کارهای دیگری که انجام می‌دهیم و رفتارهایی که از ما سر می‌زند، چه خوب و چه بد، را هم به اینها ضمیمه کنیم.

کسی که با خوردن دارو، کار بدی را کنار می‌گذارد، آن کار بدش، از اول هم به خاطر نخوردن دارو بوده، نه به‌خاطر اینکه آدم بدی بوده است. چنین کسی آدم بدی نبوده، بلکه بیمار بوده، مشکل و ناراحتی داشته است. همچنین کسی که کارهای خوبش را مرهون و مدیون تغذیۀ مناسبش است، اگر غذایش کم شود یا تغذیه‌اش به‌هم بخورد، مزاجش تغییر می‌کند و کارهای خوبش ترک می‌شود.

آیا همۀ آنچه که ما داریم، همین‌ چیزهاست؟ همۀ عواملی که در اعمال، اخلاق، حالات و کیفیات روحی و شخصیت ما مؤثر هستند، آیا همین خوردن، خوابیدن، دارو، مزاج و طبیعت و … است؟

نقش «عادت» در شخصیت، روحیات و اعمال انسان

یکی دیگر از عوامل مؤثر در اعمال ما، «عادت» است. بسیاری از کارهایی که از ما سر می‌زند، چه خوب و چه بد، به‌خاطر این است که به آنها «عادت» کرده‌ایم و اگر عادت نکرده بودیم، آنها را انجام نمی‌دادیم. چون به کار خوب «عادت کرده‌ایم»، کار خوب از ما سر می‌زند. عادت هم که دست ما نبوده است، این‌گونه بار آمده‌ایم؛ این‌گونه عادتمان داده‌اند. بار آمده‌ایم، یعنی محیط و خانواده در شکل‌گیری عادت‌های ما مؤثر بوده‌اند؛ از کودکی در محیطی رشد کرده‌ایم و عادت‌هایی را به‌دست آورده‌ایم. اگر کار بد می‌کنیم، به این دلیل است که به آن، عادت کرده‌ایم و اگر کار خوب می‌کنیم هم، به این دلیل است که به آن، عادت کرده‌ایم.

نقش «فطرت» در شخصیت، روحیات و اعمال انسان

از عوامل «عادت»، «غریزه» و «طبیعت» به‌عنوان عواملی که در شخصیت، روحیات و اعمال ما دخالت دارند و مؤثرند، یاد کردیم. همچنین گفتیم که آن دسته از اعمال انسان که از عوامل ذکرشده سرچشمه می‌گیرند، برای انسان فضیلتی محسوب نمی‌شوند.

عامل مؤثر دیگر «فطرت» است. همۀ فطرت‌های انسانی، الهی است. بنابر این اگر کسی کار خوب کند و عملی خدایی انجام دهد، و صرفاً به‌این دلیل باشد که فطرتی الهی دارد، فضیلتی برای او نیست چون فطرت الهی را که از خودش ندارد، فطرت الهی را خدا به او داده است؛ جزء داشته‌های اولیۀ او بوده است؛ نمی‌تواند آن را نداشته باشد؛ نمی‌تواند هم آن‌ را تغییر بدهد. «لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ» اساساً نه قابل‌تغییر است و نه می‌توان آن ‌را نابود کرد.

نقش «منِ» انسان در کسبِ فضایل انسانی

تا اینجا نتیجه شد که از یک‌سو فطرت انسان‌ها، الهی و غیرقابل تغییر است و از طرف دیگر، غریزه، مزاج، عادت و خودِ فطرت عواملی هستند که بر اعمال انسان‌ها تأثیرگذارند.

اما آیا می‌توان گفت انجام هر کار خوبی، صرفاً به‌دلیل فطرت الهی انسان است و هر کار بدی هم به‌خاطر مزاج خراب یا عادت بد یا غریزه و اعصاب و روان اوست؟ درست است که هیچ کدام از این‌ عوامل  قابل‌انکار نیستند، اما آیا فقط همین‌ها تأثیرگذار هستند؟ تمام شد؟ پس خودِ «من» چه‌کاره‌ام؟! این «من» چه شد؟!

با عواملی که  تاکنون ذکر شد، «منِ» انسان، ملغمه‌ای می‌شود از همین چیزهایی که به من ربطی ندارد و مال من نیست! اینها را خدا داده است؛ همگی کار خدا است؛ در این میان «من» در کار نیست. همۀ اینها کار خدا بوده است. اگر من گناهی کردم، من نکردم بلکه غریزه‌ام سبب بود! غریزه را چه کسی داد؟ خدا داد! خدا داد، یعنی دستِ من نبود. وقتی گناه کردم، من نکردم بلکه وراثت و ژنتیک سبب بود! تأثیرات ژنتیکی اثر گذاشت و کار خودش را کرد! به من ربطی نداشت! گفت: «من نبودم، دستم بود! من که نکردم! این دستم بود که به سر یا گوش تو خورد!» راست هم گفت. آخر دستِ ما که همیشه دستِ ما نیست. اگر دستِ ما، دستِ خودمان بود، هیچ‌وقت به پارکینسون مبتلایش نمی‌کردیم که لرزش بگیرد.

کسی که پارکینسون و دستِ لرزان دارد، دستش بی‌اختیار شروع به حرکت می‌کند. این حرکت، دستِ خودش نیست. می‌گوییم: «دست خود را تکان نده!» وقتی می‌خواهد چایی بردارد و بخورد، دستش تکان می‌خورد؛ می‌گوید: «دستِ من نیست!» می‌گوییم:‌ «این دست خودت است دیگر!» می‌گوید: «نه! تو یک چیزی می‌بینی. درست است که این دست به بدن من چسبیده، اما دستِ من نیست! مگر نمی‌بینی دارد می‌لرزد؟! دستِ من نیست!»

اختیار  انسان در انتخابِ خودآگاه هدف

سخن اینجاست که آیا اصلاً غیر از  غریزه و مزاج و عادت و فطرت، «منی» هم در کار هست؟ اینهایی که گفتیم که من نبودم!  آیا اصلاً منی هم وجود دارد؟ با توجه به اینکه فطرت همۀ ما الهی است و هدف همۀ انسان‌ها «خدا، ملاقات با خدا، معرفت خدا و شناخت خدا» است و همه برای رسیدن به این هدف خلق شده‌ایم، آیا این هدف، اختیاراً  قابل‌انتخاب هست یا نیست؟ آیا انسان اختیار هم دارد که هدفش را انتخاب کند؟ یا مثل سایر موجودات مسیر تکامل خود را بدون اینکه خودش انتخاب و اختیار کند و برگزیند، به‌صورت جبری و تا هر کجا که باید، طی می‌کند؟

سایر موجودات، مسیری جبری برای رشدشان دارند. گیاهان مسیر نباتی دارند و حیوانات مسیر حیوانی و غریزه دارند. اما حساب انسان با سایر موجودات فرق دارد. انسان در مسیر رشد خود، «قدرت انتخاب هدف خود» را هم داراست.

یک هدف در نهاد فطرت انسان هست که فطری و جبری است؛ خداوند او را خلق کرده است تا به آن هدف برسد؛ او چه بخواهد و چه نخواهد، با خدا ملاقات می‌کند. «إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ[3]» این طی مسیر و رسیدن به هدف فطری در انسان، ناخودآگاه است؛ این درست است. ولی انسان یک مرحلۀ خودآگاه هم دارد. خداوند در خودآگاه انسان به او قدرتی داده است که می‌تواند «این هدف را انتخاب کند» یا « این هدف را انتخاب نکند» و اهداف دیگری را جایگزین آن کند. این معنای «اختیار» است.

تقابل «اختیار  انسان در انتخاب هدف» با «جبر گرایی عرفانی»

حتماً از بعضی عرفا شنیده‌اید که می‌گویند: «درنهایت همۀ انسان‌ها از بهشت سر در می‌آورند! جهنمی در کار نیست! جهنم برای عبور است. از جهنم عبور می‌کنند و بعد  به بهشت می‌روند! تمام می‌شود. دیگر در آخر کار جهنم نداریم! آخر کار فقط بهشت است!».

معنای این چنین سخنانی چیست؟ معنای این سخن این است که گویا «خداوند مسیری را برای ما تعیین کرده که ما چه بخواهیم و چه نخواهیم، داریم در آن مسیر پیش می‌رویم و نهایت این مسیر هم لقاء خدا است. لقاء خدا هم یعنی بهشت! مگر می‌شود کسی با خدا ملاقات کند و برایش بهشت نباشد؟! ملاقات خدا همان بهشت است دیگر!».

ظاهر این سخن خیلی هم قشنگ است. می‌گویند: «همۀ انسان‌ها که به خدا می‌رسند؛ وقتی هم به خدا رسیدند، به بهشت رسیده‌اند، چون خدا همان بهشت است!» این شعر را هم شنیده‌اید که: «گفتی که تو را عذاب خواهم فرمود / من در عجبم که این کجا خواهد بود؟» خدا کجا این را گفته است؟ خدا در قرآن این‌همه گفته است که عذاب خواهم فرمود. اما این شعری که می‌گویند، یعنی، خدایا بیخود گفتی و ما را سر کار گذاشتی: «آنجا که تویی، عذاب نبوَد آنجا / آنجا که تو نیستی، کجا خواهد بود؟»

دو ضرب‌در دو می‌شود چهار! ببینید چقدر قشنگ حق و باطل را روشن می‌کند! اصلاً دیگر نباید شک کنید! مگر می‌توانید شک کنید؟! دو ضرب‌در دو می‌شود چهار! خدایا! مگر نگفتی «مَنْ یَمُتْ یَرَنِي[4]» هرکس بمیرد، من را ملاقات می‌کند؟ چرا! پس اگر شمر هم بمیرد، باید خدا را ملاقات کند. تمام شد! خدا هم که هر کجا باشد، بهشت است؛ جهنم نیست. پس این‌همه وعده به جهنم و وعید عذاب چه شد؟ می‌گویند: بیخود بود! اینها مربوط به مصائب بین راه بود که شما وقتی می‌خواهید مسیر را طی کنید، باید سختی‌هایی بکشید. سختی‌های بین راه هم، عذاب و جهنم است؛ باید از  آن جهنم عبور کنی: «إِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وَارِدُهَا[5]» همه باید از این جهنم عبور کنند. در این جهنمِ دنیا وارد می‌شوند؛ باید از این جهنمِ مشکلات و سختی‌ها عبور کنند تا به بهشت برسند. «إِنَّ اَلْجَنَّةَ حُفَّتْ بِالْمَكَارِهِ» بهشت در جهنم مکاره، ناخوشایندی‌ها، دشواری‌ها و سختی‌ها پیچیده شده است. اما از جهنم که عبور کردی، در نهایت بهشت است. دیگر آن طرف روایت را نمی‌خوانند که «إِنَّ اَلنَّارَ حُفَّتْ بِالشَّهَوَاتِ[6]» فقط جنت که نیست؛ نار و جهنم هم هست. ولی با محاسبۀ دو‌ دو‌تا چهارتایی این گویندگان که حساب کنید، می‌بینید که اصلاً جهنم وجود ندارد! بنابر این نتیجه‌گیری هم عرفا می‌گویند: «اصلاً  منی در کار نیست؛ هر چه هست، خداست!» راست هم می‌گویند. هر چه هست خداست؛ غیر خدا که چیزی نیست. یعنی اختیار هم ندارید. آخرش هم نتیجه این می‌شود که «جهنمی در کار نیست».

این‌چنین عارفانی راست می‌گویند؛ برای آنها جهنمی در کار نیست. آنها به خودشان نگاه کرده‌اند و دیده‌اند که ملاقات با خدا که بد نیست، خیلی هم خوب است. چیزی بهتر از آن نیست.می‌گویند: «من در عجبم که این کجا خواهد بود!» چون: «آنجا که تویی عذاب نبود آنجا».

 راست می‌گویند؛ وقتی خدا را می‌بینند، ذوق‌زده می‌شوند، کیف می‌کنند و لذت می‌برند. آنها  اصلاً در وجودشان بدی ندارند؛ از بدی‌ها بدشان می‌آید؛ خوبی‌ها را دوست دارند. حقیقت را انتخاب کرده‌اند. نقطۀ مقابل  حقیقت هم که باطل است. از باطل خوششان نمی‌آید؛ از حقیقت خوششان می‌آید. باطل هم که یعنی پوچ. هیچ‌کس با باطل ملاقات نمی‌کند؛ باطلی در کار نیست. هر چه هست، حقیقت است. شما  در عالم نمی‌توانید یک باطل را نشان دهید. همه‌چیز سر جای خودش است. هر چه هست، «هست»؛ هر چه هم «هست»، «حقیقت و خوب» است. «باطل وجود ندارد». پس چقدر خوب است آن وقتی که با خدا و حقیقت ملاقات می‌کنند! این ملاقات، بهشت است! آنها از خدا راضی هستند؛ خدا هم از آنها راضی است: «رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ[7]» این‌چنین وضعی، برای کسانی است که خدا را دوست دارند.

وجودِ اختیار در «انتخاب آگاهانۀ هدفِ انسان»

ما گمان می‌کنیم که همۀ انسان‌ها مثل ما هستند که خدا را دوست داشته باشند. ما خیال می‌کنیم انسان اختیار ندارد که «خدا را دوست نداشته باشد». فکر می‌کنیم همه بی‌اختیار ،خدا را دوست دارند. بله! فطرت همۀ انسان‌ها الهی است، همه فطرتاً و بی‌اختیار و ناخودآگاه خدا را دوست دارند، اما «اختیار هم وجود دارد».

انسان دارای قدرت انتخابِ هدفی است که خودش آن را انتخاب می‌کند؛ می‌تواند بگوید: «من هدفی را که خدا من را برای رسیدن به آن خلق کرده است، می‌خواهم یا نمی‌خواهم؛ برمی‌گزینم یا برنمی‌گزینم!»

هر دو نوع انتخاب هم در قرآن ذکر شده است: «مَنْ كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ[8]» و «الَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَاءَنَا[9]» کسانی که لقاء پروردگار را «انتخاب کرده‌اند» یا «انتخاب نکرده‌اند». این یعنی وجودِ اختیار در انتخاب هدف در انسان.

همۀ خواسته‌های ما که غریزی، طبیعی، عادتی و فطری نیست که غیراختیاری و ناخودآگاه و جبری باشد. ما یک خواستۀ اختیاری هم داریم. وقتی از  ما می‌پرسند: «تو چه می‌خواهی؟» و می‌گویند: «کاری به دیگری و دیگران و اینکه فطرت همه چیست، نداریم. کاری به خواستۀ فطری مشترک همه نداریم. کاری به همه نداریم. تو خودت چه کاره هستی؟ شخص تو، خودِ خودت چه کاره هستی؟ تو از ملاقات با خدا خشنود می‌شوی یا از ملاقات با خدا، خوبی‌ها، حقیقت و زیبایی‌ها، خشنود نمی‌شوی؟» چه پاسخی می‌شنوند؟

عده‌ای وقتی آیات قرآن برایشان خوانده می‌شود، خوشحال می‌شوند، لذت می‌برند[10]. اما عده‌ای هم هستند که وقتی آیات قرآن برایشان خوانده می‌شود، متنفر می‌شوند[11]. آیا می‌توانید چنین آدم‌هایی را تصور کنید؟ ان‌شاء‌الله که نتوانید تصورشان کنید. چون آدم‌هایی که خوب هستند، نمی‌توانند آدم‌های بد را تصور کنند.

می‌گوییم: «آخر چگونه می‌شود ما از خوبی بدمان بیاید و از دشمنانِ خوبی خوشمان بیاید؟! یعنی چه؟!» نمی‌توانیم تصور کنیم. چرا؟ چون خودمان این‌گونه نیستیم؛ خودمان این‌کاره نیستیم؛ نمی‌توانیم بدخواستن را وجدان کنیم؛ فقط از باب تقریب به ذهن، چیزهایی می‌گوییم.

اما حقیقتاً عده‌ای هستند که از ملاقات با خدا خشنود نمی‌شوند؛ از حقیقت بدشان می‌آید؛ گوش خود را می‌گیرند که حرف حق را نشنوند؛ چون به تعبیر قرآن، مشمئز می‌شوند.

اگر بخواهیم بیشتر به انتخاب این‌گونه افراد بپردازیم، صرفاً می‌توانیم مثال‌هایی برای تقریب به ذهن بیان کنیم، چون درک حقیقت آن مشکل است. مثلاً ما در جاهایی تعصب داریم، دلمان نمی‌خواهد غیر از چیزی که باور کرده‌ایم، به ما بگویند. بنابراین تحمل قول مخالف را نداریم. اگر کسی بر خلاف نظر ما نظری دهد، تحمل نمی‌کنیم؛ به‌هم می‌ریزیم و ناراحت می‌شویم. این ناراحتی هم مراتب دارد. گاهی ممکن است علیه آن شخص اقدامی کنیم یا با او درگیر شویم. به درجۀ تعصب ما بستگی دارد.

با وجود اینکه خودمان دیده‌ایم که قبلاً عقاید و باورهایی داشته‌ایم که بعداً بیخود از آب درآمده است و خودمان هم بعداً به نقطۀ مقابل آن عقاید اولیه معتقد شده‌ایم، اما الآن نمی‌توانیم عقاید مخالف را تحمل کنیم. مثلاً  قبلاً می‌گفتیم: «ماست سیاه است!» حالا می‌گوییم: «نه! ماست سفید است!» آن زمان که می‌گفتیم: «ماست سیاه است!»، با هر کسی که می‌گفت: «ماست سفید است!» می‌جنگیدیم. حالا که می‌گوییم: «ماست سفید است!»، با هر کسی که می‌گوید: «ماست سیاه است!» دعوا می‌کنیم. به حقیقت کاری نداریم؛ فقط به خودمان کار داریم؛ به اینکه چه می‌گوییم و برداشتمان چیست. به اینکه حقیقت چیست، کاری نداریم!

چرا اینقدر زود قضاوت می‌کنیم؟ اصلاً چرا قضاوت می‌کنیم؟ صحبتِ زود و دیر  در میان نیست. اصلاً چرا قضاوت می‌کنیم؟ سریع راجع به همه‌چیز نظر می‌دهیم. کمی دربارۀ حق و باطل  فکر کنید؛ سریع می‌گویید: «این حق است و مقابل آن باطل است!» مگر امام زمان(ع) ظهور کرده است؟ مگر با امام زمان رابطه دارید؟ شاید هم دارید! من راجع به کسانی می‌گویم که با امام زمان رابطه ندارند. کسانی که ارتباط دارند، خودشان می‌دانند. امام زمان خودِ حق و حقیقت است. اما وقتی ارتباط ندارید، اینقدر قرص و محکم قضاوت نکنید. یادتان هست چندسال پیش هم قرص و محکم قضاوت‌های دیگر‌ی می‌کردید و بعداً فهمیدید که اشتباه می‌کردید؟ گذشته‌مان را مرور کنیم؛ به آینده‌مان هم توجه کنیم.

در آینده ممکن است قضاوت‌هایمان عوض شود. درست است که الآن چشمتان باز است، اما ممکن است در آینده بیشتر باز شود و چیزهای دیگر‌ی را هم ببینید؛ حقایق دیگر‌ی هم بر شما معلوم شود. ببینید حقیقت را دوست دارید؟ یا دوست ندارید و می‌گویید: «نه! من به حقیقت کاری ندارم! فقط همین چیزی که الآن می‌گویم! جانم را هم برای آن می‌دهم!»؟

در اینجا معلوم می‌شود کسانی که به لقاء خدا امید دارند، با کسانی که به لقاء خدا امید ندارند، چه تفاوتی دارند. کسی که دنبال حقیقت نیست، می‌گوید: «من الآن می‌گویم که این درست است! کاری هم ندارم که واقعاً چه چیزی درست است! هر چه من می‌گویم، درست است! دیگران هر چه می‌گویند، بیخود می‌گویند! بقیه نمی‌فهمند! همه در جهل مرکب هستند و فقط من می‌فهمم!» دیگری هم همان را می‌گوید. در چنین وضعی، همه با هم دعوا می‌کنند؛ همه با یکدیگر اختلاف دارند.

قصد اختیاری انسان؛ قصد براساس شناخت هدف

انسانی که هدفش را -همان هدفی که خدا او را برای رسیدن به آن، آفریده –  انتخاب کرده است؛ به دنبال آن هدف است. این هدف که در جلسات گذشته دربارۀ آن بحث کردیم؛ «خدا و حقیقت» است؛ «حقیقت محض» و «واقعیت محض» است.

اگر از کسی که برای رسیدن به این هدف آفریده‌شده، و آن‌را هم «انتخاب اختیاری» کرده است، بپرسند: «تو می‌خواهی به کجا برسی؟ این‌همه تلاش می‌کنی و زحمت می‌کشی که چه شود؟»، می‌گوید: «من خدا، عدل، نظم و حقیقت را دوست دارم! دوست دارم همه‌چیز سر‌جای خودش باشد!».

آیا ما چنین هدفی را انتخاب کرده‌ایم؟ اولاً  که همه نمی‌توانند این را درست تصور کنند تا چه رسد به اینکه بخواهند انتخابش کنند؛ اگر هم تصور کنند، اصلاً نمی‌دانند «خدا» یعنی چه.

ممکن است کسی بگوید: «دارم برای خدا کار می‌کنم!». می‌پرسیم: «برای خدا؟» خدا چیست که داری برای او کار می‌کنی؟ تمام کسانی که با امام حسین(ع) جنگیدند، برای خدا جنگیدند. این خدا که خدا نیست. وقتی می‌توانید بگویید دارید برای خدا کار می‌کنید که خدا را بشناسید. اگر خدا را نشناسید، نمی‌توانید برای او کار کنید. اگر هم نمی‌شود خدا را شناخت، پس چرا این‌همه گفته‌اند: «برای خدا کار کنید»؟ ناتوانی در شناخت خدا، خلاف وجدان خودتان است. وجدانتان می‌گوید: «می‌شود برای خدا کار کرد! منتها خدا را باید شناخت!»

همۀ کسانی که با ائمه علیهم‌‌السلام درگیر شدند، با «قصد قربت خدا» نماز می‌خواندند؛ نماز که هیچ، سر امام حسین را به قصد قربت بریدند. «کُلٌّ یَتَقَرَّبُ إِلَی اللَّهِ بِدَمِهِ[12]» همه قصد قربت کردند. اما قصد قربت به چه کسی کردند؟ به خدا؟ آیا خدا «خ و دال و الف» است؟ خدا چیست؟ اصلاً خدا را می‌شناسیم که بخواهیم به او قصد تقرب کنیم؟ آیا می‌دانیم تقرب یعنی چه؟ نه خدا را می‌شناسیم، نه می‌دانیم تقرب یعنی چه و نه می‌فهمیم قصد یعنی چه!

«قصد انسانی قربت به خدا» چیست؟

قصد چیست؟ خیلی از کارهایی که ما گمان می‌کنیم در آنها، قصدی کرده‌ایم، اصلاً  با قصد نبوده است. قصد انسانی یعنی قصد اختیاری؛ یعنی قصدی که براساس شناخت هدف باشد و نه قصد حیوانی.

شخصی می‌گوید: «قصد کردم غذا بخورم و غذا خوردم؛ قصد کردم بخوابم؛ قصد کردم بروم؛ قصد کردم بیایم!» قصد که این چیزها نیست. اینها قصد و انتخابِ حیوانی است. حتی یک گربه هم، انتخاب دارد. اگر دنبالش کنید، بر سر دوراهی که قرار می‌گیرد، یکی از دو راه را انتخاب می‌کند؛ یا آن‌طرف یا این‌طرف می‌رود. سر دوراهی گیر نمی‌کند که بماند؛ بعد شما بروید و آن‌را بگیرید! نه! انتخاب می‌کند و می‌رود؛ گیر نمی‌کند. تا حالا نشده است که یک گربه انتخاب نکند و سر دوراهی گیر کند؛ همانجا بایستد؛ بگوید: «نمی‌دانم از کدام طرف بروم!» به این کار، «انتخاب» می‌گویند. آیا شما این انتخاب را به حساب قصد می‌گذارید؟

انتخاب‌های ما انتخاب‌های گربه‌ای است، نه انتخاب انسانی. مگر قصد قربت به این راحتی پیدا می‌شود که فقها می‌فرمایند: «در همۀ عبادات باید قصد قربت داشته باشید»؟! ما را خیلی دست بالا گرفته‌اند؛ با خودشان مقایسه کرده‌اند. ولی من بعید می‌دانم خودشان هم قصد قربت داشته باشند. البته حمل بر صحتش این است که ما را با خودشان مقایسه کرده‌اند. از آنها پرسیدیم: «قصد قربت که شما می‌گویید، آیا این همان قصد قربتی است که قاتلین امام حسین(ع) هم داشتند یا نه؟ اگر همان است، پس آدم می‌تواند با قصد قربت، سر امام حسین(ع) را هم ببرد! اما اگر منظور قصد قربت واقعی است، خیلی مشکل می‌شود، چون دیگر اصلاً نمی‌شود نماز خواند.» تا حالا هم برای این سؤال، جوابی نیامده است!

قصد قربت کردن مشابه با «قصد قربتِ قاتلین امام حسین(ع) » که کاری ندارد. اصلاً همۀ ما‌ از این قصد قربت‌ها داریم. اگر از ما بپرسند: «برای چه نماز می‌خوانید؟»، می‌گوییم: «برای خدا!» می‌گویند: «خدا چیست؟» می‌گوییم: «نه دیگر! هیچ‌چیز نگو! ولش کن! همین! تمام شد! فقط برای خدا بخوان! دیگر از این لفظ جلوتر نیا. به معنایش کاری نداشته باش!».

اگر بخواهیم در نماز ، قصد قربت واقعی را شرط صحت کنیم، مانند این است که خیلی صریح و روشن بگوییم: «دیگر نماز نخوانید!» پس معلوم می‌شود که قصد قربت واقعی، شرط صحت نماز نیست. قصد قربت واقعی که حالا حالاها پیدا نمی‌شود. ما باید آنقدر نماز بخوانیم تا کم‌کم قصد قربت پیدا بشود. این قصد قربت، نمی‌تواند شرط صحت نماز و عبادات باشد. اصلاً ممکن نیست. پس این قصد قربتی که فقها در رساله‌ها گفته‌اند، معنای دیگر‌ی دارد. حقیقتاً  قصد قربت به خدا نیست. قصد قربت هست، اما قصد قربت به خدا نیست، بلکه «حسن نیت» است؛ یعنی اینکه دلتان بخواهد که قصد قربت پیدا کنید. آدم خوبی هستید و دوست دارید قصد قربت پیدا کنید. قصد قربت مورد نظر مراجع یعنی همین. «دوست دارید که قصد قربت پیدا کنید»، نه اینکه «قصد قربت دارید».

اختیار انسان و قدرت بالقوۀ انتخاب آگاهانۀ او

اگر گفتیم که انسان دارای اختیار است، یعنی می‌تواند. معنی «می‌تواند» چیست؟ قدرت است. یعنی قدرت دارد که هدف نهایی خودش را اختیاری و آگاهانه انتخاب نماید. این معنای اختیار است.

کسی که نسبت به هدف شناخت ندارد، انتخاب اختیاری و آگاهانۀ بالفعل هم ندارد. اما معنایش این نیست که نمی‌تواند انتخاب اختیاری آگاهانۀ بالفعل پیدا کند؛ می‌تواند. انسان دارای قدرت اختیار است، یعنی به‌گونه‌ای آفریده شده است که این استعداد، نه به‌صورت بالفعل، در درون او هست که بتواند وقتی هدف را شناخت، آن را آگاهانه انتخاب نماید.

آیا انسان قدرتی به نام «اختیار » دارد یا ندارد؟ بحث ما این نیست که آیا انسان الآن و به‌صورت بالفعل چنین انتخابی کرده یا نکرده است؛ الآن نکرده است و  کو تا برسد به جایی که انتخاب کند. الآن بحث این است که آیا استعداد این انتخاب را دارد؟ یعنی آیا با بچه گربه، فرق دارد یا ندارد؟ وقتی بچه گربه متولد می‌شود، این استعداد در آن نیست؛ آیا وقتی بچۀ انسان متولد می‌شود، این استعداد در او هست که وقتی هدف را شناخت و بر سر دوراهی انتخاب قرار گرفت،  آن‌ هدف را «انتخاب» کند؟

 

اختیار انسان و «حسن» و «سوء» انتخابِ آگاهانه‌اش

کسی که دارای «حُسن انتخاب» است، «هدف اختیاری» او همان هدفی است که خدا او را بر اساس آن آفریده است، خدا ما را برای چه آفریده است؟ برای اینکه نهایتاً خدا را ملاقات کنیم. خدا دانۀ سیب را برای چه آفریده است؟ برای اینکه نهایتاً به درخت سیب تبدیل شود و بعد هم سیب بدهد. انسان را برای چه خلق کرده است؟ برای اینکه نهایتاً مسیر تکامل خود را طی کند؛ دنیا و برزخ را پشت سر بگذارد و به قیامتش برسد، یعنی با خدای خودش ملاقات کند. وقتی که با خدای خود ملاقات کرد، اگر جزء کسانی باشد که با  استفاده از قدرتِ «اختیارش»، ملاقات با خدا را انتخاب کرده باشد، از ملاقات با خدا راضی و خشنود می‌شود.

چنین کسی، ناراحتی‌هایش در دنیا برای چه بود؟ برای این بود که چرا همه‌چیز سر جایش نیست؟ چرا بی‌عدالتی است؟ چرا ظلم است؟ اگر این‌طور بوده، چنین کسی وقتی خدا را ملاقات می‌کند، موجودی را ملاقات می‌کند که همه‌چیزش سر جایش است؛ همۀ کارهایش درست است. چشمش باز می‌شود و می‌بیند که همه‌چیز سر جایش است؛ هیچ‌چیز جابجا نیست؛ خیلی لذت می‌برد از اینکه همه‌چیز سر جایش است. فطرت انسان «عدل» را می‌خواهد؛ قرار گرفتن هر چیزی در جای خودش را می‌خواهد. وقتی ببیند همه‌چیز سر جای خودش است، چقدر لذت می‌برد! این بهشت می‌شود.

اما کسی که دارای «حُسن انتخاب» نیست، کسی که از عدل گریزان است؛ حق را انتخاب نکرده و از عدل متنفر است، وقتی با خدا، عدل و حقیقت مواجه می‌شود و می‌بیند غیر از حق و عدل چیز دیگری نیست، همه‌چیز برای او جهنم می‌شود.

«جانا بهشت صحبت یاران همدم است / دیدار یار نامتناسب جهنم است[13]»

 خدا برای چنین کسی نامتناسب است. به او می‌گویند: «با خدا ملاقات می‌کنی!» می‌گوید: «وای! همانی که از او فرار می‌کردم؟! یک عمر چشم‌هایم را می‌بستم که او را نبینم! تا می‌شنیدم یک جایی هست که از خدا می‌گویند، فرار می‌کردم! می‌خواستم به جایی بروم که عیاشی کنم! سرم گرم باشد! بیهوش باشم که نفهمم! حالا می‌خواهم جایی بروم که دیگر نمی‌توانم مست باشم؛ جایی که همۀ حواسم جمع است؛ دیگر شرابی در کار نیست!  سرگرمی وجود ندارد؛ نمی‌شود عیاشی کرد! هر طرف نگاه کنی، خدا و حقیقت می‌بینی!» چنین شخصی در قعر جهنم است.

بنابر این، همان خدایی که برای کسانی که خدا را انتخاب کرده‌اند، «بهشت است»، برای کسانی که او را انتخاب نکرده‌اند، «جهنم است». همان خدا، جهنم است.

«گفتی که تو را عذاب خواهم فرمود / من در عجبم که این کجا خواهد بود»

حالا می‌خواهیم بگوییم که آن عذاب کجاست. چرا آنجا که تویی، عذاب نبوَد؟ اتفاقاً خودِ تو -خدا- برای کسی که از تو -خدا- بدش می‌آید، عذاب هستی! همین‌طور خودِ تو برای کسی که از تو خوشش می‌آید هم، بهشت هستی.

می‌پرسند مگر چنین چیزی می‌شود که کسی، هم‌زمان بتواند بهشت و جهنم شود؟ مگر می‌شود؟ بله! خیلی‌ها هستند که وقتی شما را می‌بینند، گل از گلشان می‌شکفد. ممکن است بعضی‌ها هم وقتی شما را می‌بینند، بدشان بیاید. البته ان‌شاءالله که برای شما این‌گونه نیست و اصلاً کسی از شما بدش نیاید و همه از شما خوششان بیاید. اما بعضی هستند که وقتی من را می‌بینند، حالشان به هم می‌خورد.

هر «شخصِ بهشتی»، بهشت را خودش با خودش آورده است؛ و هر «شخصِ جهنمی» هم جهنم را خودش با خودش آورده است. خدا که خداست؛حقیقت که حقیقت است؛ انسان هم بهشت و جهنم را خودش با خودش می‌آورد. یک خبری اعلام می‌شود؛ یک عده ذوق می‌کنند و بالا می‌پرند، یک عده هم سکته می‌کنند و راهی بیمارستان یا بهشت زهرا می‌شوند. یک خبر آمد: «قطعنامۀ ۵۹۸ امضا شد[14]» یک عده بالا پریدند و ذوق کردند؛ یک‌عده هم سکته کردند، چون مثلاً  قیمت سکه‌هایی که خریده بودند، پایین آمده بود.

ببینیم الآن چه خبری به ما بدهند، ما سکته می‌کنیم؟ اگر خبری وجود داشته باشد که به شما بدهند و شما ناراحت بشوید، بدانید که هنوز تشنۀ حقیقت نشده‌اید. هنوز کار دارید. یک خبر اعلام می‌شود: «فلان شخص رئیس جمهور شد.» یکی بالا می‌پرد و ذوق می‌کند؛ یکی دیگر شب تا صبح از ناراحتی در اتاق راه می‌رود و سیگار می‌کشد. مثلاً از اولیاء خدا هم هست؛ معلم اخلاق هم هست. اما این حقیقت برایش تلخ است! هنوز به جایی نرسیده است که حضرت زینب سلام‌الله علیها رسیده بود که فرمود: «مَا رَأَيْتُ إِلاَّ جَمِيلاً». ای یزید! تو چه خیال کردی؟! ما هر چه می‌بینیم، خوب و قشنگ می‌بینیم. هر چه خدا می‌خواهد، خوب است. ما خدا را پسندیده‌ایم و انتخاب کرده‌ایم؛ ما خدا را می‌شناسیم.

خداشناسی به‌همین خاطر سخت است.  چون اگر کسی خدا را بشناسد نباید از هیچ خبری ناراحت شود و به‌هم بریزد. البته حساب ناراحتی‌های روحی و ناراحتی‌های روانی جدا است؛ ناراحتی‌های روانی  مسائل دیگری دارد. مثلاً وقتی انسان گریه می‌کند یا آثاری در جسمش ظاهر می‌شود، اینها یک مسائل دیگر‌ی است. بحث‌هایی دارد که باید بعداً در جای خودش بگوییم ؛ در گذشته هم مفصل بیان کرده‌ایم. الآن منظورمان ناراحتی روحی است که در شخص خداشناس، وجود ندارد.

هر اتفاقی که بیفتد، انسان خداشناس نباید به هم بریزد. اگر خدا نمی‌خواست که اتفاق نمی‌افتاد. کار خدا بوده، اگر خدا کرده، پس می‌خواسته؛ خوب و در جای خود بوده که کرده است. البته خوب‌بودن به این معنا نیست که ما باید آن‌ را انجام بدهیم. نه! به این معناست که سر جایش بوده است. به این معنا، جهنم هم خوب است. یعنی چه خوب است؟ یعنی آن هم برای جهنمی‌ها سر جایش است. بله! اگر جهنمی‌ها را به بهشت ببرند، خیلی بد است. جهنمی‌ها را باید هم که به جهنم ببرند.

کسی که از دیدار  با خدا و ملاقات خدا مشمئز و ناراحت می‌شود، حقش است که عذاب بکشد. هر چه هست، حق است. غیر حق هیچ‌چیز نیست؛ باطل اصلاً وجود ندارد. باطل، نیستیِ مطلق است. بنابراین جهنم‌رفتن جهنمی‌‌ها، برای بهشتی‌ها بهشت است، چون حق است. وقتی بهشتی‌ها، جهنمی‌ها را می‌بینند که به جهنم رفته‌اند و حقشان این بوده است که در جهنم باشند و عذاب بکشند، برایشان بهشت می‌شود و لذت می‌برند؛ اما برای جهنمی‌ها برعکس است. وقتی حق به حق‌دار می‌رسد، جهنمی‌ها ناراحت می‌شوند، چون تمام تلاش آنها در دنیا این بود که حق را از حق‌دار بگیرند؛ ظلم، جور، جنایت، خیانت و غصب کنند.

 

وَ صَلَّی‌اللهُ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ نَبِیِّهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ تَسْلِیماً

دوره‌ی بیست و ششم خودشناسی – استاد حسین نوروزی                        https://khodshenasi.me


[1]. «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ. پس حق‌گرایانه و بدون انحراف با همۀ وجودت به‌سوی این دین روی آور، به سوی سرشت خدا که مردم را بر آن سرشته است. برای آفرینش خدا هیچ‌گونه تغییر و تبدیلی نیست؛ این است دین درست و استوار؛ ولی بیشتر مردم نمى‌دانند.» سورۀ روم، آیۀ 30.

[2]. چهار مایع روان و سیّال  در بدن انسان عبارتند از : «خون، صفرا، بلغم و سودا» که هرگاه از نسبت متعادل خارج شوند، مزاج انسان را تحت‌تأثیر قرار می‌دهند. مزاج‌های چهارگانۀ حاصل از غلبۀ این اخلاط، عبارتند از: «دموی، صفراوی، بلغمی و سودایی».

[3]. «يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ. اى انسان، حقا كه تو به سوى پروردگار خود به‌سختى در تلاشى، پس او را ملاقات خواهى كرد.» سورۀ انشقاق، آیۀ 6.

[4]. «مَنْ يَمُتْ يَرَنِي، مِنْ مُؤْمِنٍ أَوْ مُنَافِقٍ قُبُلًا. هر كس بميرد مرا رو در رو مى بيند، مؤمن باشد يا منافق.» حضرت امام علی(ع)، بحارالانوار (ط – بیروت)، ج 6، ص 180 .

[5]. «وَإِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وَارِدُهَا كَانَ عَلَى رَبِّكَ حَتْمًا مَقْضِيًّا. و هيچ كس از شما نيست مگر [اينكه] در آن [جهنم]  وارد می‌گردد. اين [امر] همواره بر پروردگارت حكمى قطعى است.» سورۀ مریم، آیۀ 71.

[6]. «إِنَّ الْجَنَّةَ حُفَّتْ بِالْمَكَارِهِ وَإِنَّ النَّارَ حُفَّتْ بِالشَّهَوَاتِ. بهشت در میان سختی‌ها پیچیده شده و آتش در میان خواهش‌هاى نفسانى.» حضرت امام علی(ع)، نهج‌البلاغه، خطبۀ 176.

[7]. قَالَ اللَّهُ هَذَا يَوْمُ يَنْفَعُ الصَّادِقِينَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ،خدا فرمود اين روزى است كه راستگويان را راستی‏شان سود بخشد، براى آنان باغ‌هايى است كه از زير [درختان] آن نهرها روان است، هميشه در آن جاودانند، خدا از آنان خشنود است و آنان [نيز] از او خشنودند، اين است رستگارى بزرگ. سورۀ مائده، آیۀ 119.

[8]. «قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَمَنْ كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا. بگو من هم مثل شما بشرى هستم و[لى] به من وحى مى ‏شود كه خداى شما خدايى يگانه است. پس هر كس به لقاى پروردگار خود اميد دارد، بايد به كار شايسته بپردازد و هيچ كس را در پرستش پروردگارش شريك نسازد.» سورۀ کهف، آیۀ 110.

[9]. «إِنَّ الَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَاءَنَا وَرَضُوا بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَاطْمَأَنُّوا بِهَا وَالَّذِينَ هُمْ عَنْ آيَاتِنَا غَافِلُونَ. مسلماً کسانی که ملاقات  ما را امید ندارند و به زندگی دنیا خشنود شده اند و به آن آرام یافته اند و آنانکه از آیات ما بی خبرند.» سورۀ یونس، آیۀ 7.

[10]. «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَانًا وَعَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ. مؤمنان همان كسانى‌اند كه چون خدا ياد شود، دل‌هايشان بترسد و چون آيات او بر آنان خوانده شود، بر ايمانشان بيفزايد و بر پروردگار خود توكل مى‌كنند.» سورۀ انفال، آیۀ 2.

[11]. «وَإِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَإِذَا ذُكِرَ الَّذِينَ مِنْ دُونِهِ إِذَا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ. و چون خداى یکتا ياد شود، دل‌هاى كسانى كه به آخرت ايمان ندارند منزجر مى‌گردد و چون كسانى غير از او ياد شوند، آنگاه آنان شادمانى مى‌كنند.» سورۀ زمر، آیۀ 45.  

[12]. «وَلَا يَوْمَ كَيَوْمِ الْحُسَيْنِ ازْدَلَفَ إِلَيْهِ ثَلَاثُونَ أَلْفَ رَجُلٍ يَزْعَمُونَ أَنَّهُمْ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ كُلٌّ يَتَقَرَّبُ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ بِدَمِهِ وَهُوَ بِاللَّهِ يُذَكِّرُهُمْ فَلَا يَتَّعِظُونَ حَتَّى قَتَلُوهُ بَغْيًا وَظُلْمًا وَعُدْوَانًا.  هیچ روزی مـانند روز [عاشوراى] حسین نیست که [در آن] سى هزار نفر او را محاصره کردند و همـه خـود را از این امت مى‌پنداشتند و با کشتن فرزند پیامبر تقرب به خدا مى‌جستند و حسین هر چند خدا را به آنان تذکر می‌داد، متنبه نشدند تا آنکه به ظلم و ستم شهیدش کردند.» امام سجاد(ع)، بحارالأنوار، ج 44، ص 298.

[13]. «یارا بهشت صحبت یاران همدم است /  دیدار یار نامتناسب جهنم است ؛ هر دم که در حضور عزیزی برآوری / دریاب کز حیات جهان حاصل آن دم است.» سعدی.

[14]. مصوبۀ نهایی شورای امنیت سازمان ملل متحد برای پایان‌دادن به جنگ ایران و عراق، سال ۱۳۶۶.

0
14
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده