خودشناسی
دوره بیست و ششم – جلسه ۹
استاد حسین نوروزی
(سال ۱۳۹۳)
خدا؛ حقیقتِ جانِ انسان
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
فطرت انسان و هدف ناخودآگاه
پیشتر دربارۀ فطرت انسان صحبت شد و اینکه انسان حقیقتاً دارای هدف است اما این هدف، ظاهر و آشکار نیست و انسان خودآگاهانه، به هدف نهایی خود توجه ندارد. در اینباره باید به انسان، از بیرون توجه دهند و خودش را به او معرفی کنند؛ باید به او بگویند: «ای انسان تو دارای هدفی هستی غیر از آنچه که میپنداری و گمان میکنی».
همۀ ما اهدافی در ذهنمان داشته و برای رسیدن به آن اهداف برنامهریزیهایی داریم اما این اهداف در مرحلۀ خودآگاه، به «بالفعل» مربوط ماست؛ به چیزی که الآن هستیم مربوط است اما پرسش این است که: «بعداً چه خواهیم شد؟!»
هدف یا اهدافی که فعلاً در ذهنمان داریم، هدف یا اهداف اکنون ما هستند. اگر از یک کودک بپرسند: «تو چه میخواهی؟ هدفت چیست؟!» چیزهایی را نام میبرد: وسایلی را برای بازی و تفریح خود میخواهد و بهدستآوردن آن وسایل را هدف خود قرار میدهد و یا مثلاً داشتن غذاها، خوردنیها، نوشیدنیها و … را برای لذتبردن خود، نام میبرد. همین کودک بزرگتر که میشود، اگر از او بپرسند: «تو الآن چه میخواهی؟»، خواستهاش عوض میشود و بهعبارتی «هدفش» تغییر میکند.
بنابر این، اهدافی که ما الآن داریم، «اهداف حقیقی» خود ما نیستند. هدف حقیقی خود ما نهایت امرِ ما است و کار ما به آنجا میانجامد؛ اینکه انسان قرار است چه «کسی» بشود؟ به «کجا» برسد؟ به چه «جایگاه و مقامی» برسد؟ هدف «خود»ِ انسان، در درون «جان»، در «فطرت» و «نهاد» اوست؛ در باطن اوست؛ پیدا و هویدا نیست. همۀ دغدغۀ خودشناسی این است که این «هدفِ پنهان» را آشکار کند؛ به رو بیاورد و ظاهر کند و به ما توجه بدهد که: «ی انسان! هدف حقیقی تو، این اهداف اکنون تو نیستند!»
معرفت ناخودآگاه به خدا و نقش تذکر برای شناخت خودآگاه خدا
پیش از این بیان شد که هدف ما خداست. فطرت همۀ ما «خداجو» است. اگر فطرت ما خداجو باشد که هست، و از آنجا که «خداجویی»، متوقفِ بر خداشناسی است، بنابراین فطرت همۀ ما «خداشناس» هم هست. بهعبارتی ما در درون خودمان و در فطرتِ جانمان، خدا را «داریم» و او را «میشناسیم». نسبت به خدا معرفت فطری داریم؛ منتها معرفتِ فطری، معرفتی ناخودآگاه است یعنی خودمان به آن توجه نداریم. بنابراین همۀ اولیاء خدا آمدهاند که ما را توجه و تذکر بدهند: «إِنَّمَا أنْتَ مُذَکِّرٌ[1]» ای پیامبر! اصلاً کار تو «تذکردادن» است. چرا؟ چون خداشناسی در «خودِ انسانها» هست. مردم آنچه را که باید برای رشد، سعادت و کمالشان داشته باشند، و آنچه را که لازم دارند، در «خودشان» دارند. آنها فطرتاً خدا را میشناسند. فقط توجه و تذکر بده! یادآوری و اشاره کن. اینکه گفته میشود: «ما خدا داریم!» یعنی یک «رب العالمین» و یک خدایی هست که اگر ما هم نباشیم، آن خدا هست. «خدا»، خداست. اینگونه نیست که تا وقتی «ما» هستیم خدا هست و اگر «ما» نباشیم، دیگر خدا هم وجود ندارد. بلکه ما باشیم یا نباشیم، خدا و رب العالمین، باقی است.
عقل و فهم فطری انسان، خدای خودِ انسان
باید توجه داشت اینکه میگوییم «ما هم خدا داریم»، این فقط یک «معنای دیگر» است. یک «خدای دیگر» نداریم! پس اگر خدا من را خلق نکرده بود، «خدا بود»، اما «من نبودم تا خدا داشته باشم» و او را بشناسم.
این امر که انسان میتواند خدا را بشناسد، امری برخلاف توانایی سایر موجودات است؛ گرچه شاید گفته شود که ما از درون آن موجودات خبر نداریم اما آنچه که در مورد خودمان میدانیم این است که ما میتوانیم خدا را بشناسیم.
اگر بگوییم که میتوانیم خدا را بشناسیم، بدان معنی است که: «خدا داریم.» هر کس، هر چه را که میفهمد و میشناسد، آن را در خودش دارد که آن را میفهمد؛ میشناسد و مییابد. اگر در خودش نداشته باشد، نمیتواند بگوید: «من فهمیدم! شناختم! عالم شدم! دانستم!» اگر هم بگوید، نادرست و بیجا گفته است. دانستن، فهمیدن و شناختن یعنی «تصدیقکردن»، «شهادتدادن» و «گواهیدادن» که بله! چنین است! درست است! حق این است.
پیش از آنکه هر مطلبی را بفهمید، میگفتید: «این مطلب را نمیفهمم!» اما بعد از اینکه آن را برای شما توضیح میدهند، میگویید: «فهمیدم!» فهمیدم یعنی چه؟ یعنی آن را در خودم یافتم؛ درست و صحیح بود! آنچه را که تو گفتی در خودم پیدا کردم! فهمیدم!
آیا انسان میفهمد یا نمیفهمد؟ آیا انسان عقل و فهم دارد؟ یا باید بگوییم دارد، یا بگوییم ندارد. اگر گفته شد انسان عقل و فهم دارد، به این دلیل است که انسان آن عقل و فهم را در خودش مییابد، فهم دارد، وجدانی است؛ در خودش است. در اینجا انسان نمیخواهد راجع به دیگری قضاوت کند بلکه میخواهد در مورد خودش حرف بزند و نظر بدهد.
اگر انسان عقل و فهم دارد، پس خدا دارد. فطرت همۀ انسانها الهی است یعنی ما انسانها خدا داریم؛ در فطرت ما، خدا هست.
وجدانِ خدا و صفات او با رجوع به فطرت
علما، فلاسفه و عرفا وجود خدا را «اثبات» کردهاند؛ اثبات کردهاند که خدایی هست. آیا آنها این را «فهمیدند» یا «نفهمیدند»؟ اثبات یعنی چه؟ اثبات یعنی من فهمیدم و شناختم. «فهمیدم و شناختم که خدا هست» یعنی در وجود خود یافتم که خدا «هست». بعضی از افراد ممکن است بگویند: «ما این مقدار از عقل را در انسان قبول داریم که با آن انسان فقط میتواند بفهمد که خدا هست؛ اما اینکه خدا چیست و چه اوصافی دارد، مسئلهای است که انسان آن را نمیفهمد.»
اول میخواهیم ببینیم آیا انسان «میفهمد» یا «نمیفهمد». از خودتان سؤال کنید که آیا خدا «فهم» دارد یا ندارد؟ میگویید: «مگر میشود خدا فهم نداشته باشد!» آیا خدا «علم» دارد یا ندارد و خدا جاهل است؟ پاسخ میدهید: «مسلم است که خدا علم دارد و عالِم است.» آیا خدا قدرت دارد یا عاجز است؟ میگویید: «قطعاً خدا قدرت دارد و عاجز نیست.» اینها را از کجا میگویید؟ به همین محکمی پاسخ میدهید و شک هم نمیکنید. میگویید خدا اگر بخواهد خدا باشد، باید علم داشته باشد، قدرت داشته باشد. اگر پرسیده شود که آیا خدا حیات دارد یا حیات ندارد؟ هست یا نیست؟ پاسخ آن است که: معلوم است که حیات دارد و هست.
هست یعنی چه؟ هستی یعنی چه؟ هستی یعنی حیات، علم، قدرت، «هستی یعنی تمام صفات کمال». صفات کمال چیست؟ مثلاً عجز؟ نه! عجز که کمال نیست. از کجا میگویید عجز کمال نیست و قدرت کمال است؟ آیا کمال یعنی جهل؟ نه! جهل که کمال نیست. اینها «صفات سلبیه» خداست یعنی خدا این صفات را ندارد.
علم، کمال است و کمال از هستی و وجود برخوردار است. اگر کسی بیاید و ادعای پیغمبری کند و یک قرآنی هم بیاورد؛ الزاماً نه این قرآنهایی که داریم! اینها قرآن مجید و قرآن کریم هستند! مثلاً قرآن حلیم بیاورد! اگر در قرآنی که آورده، گفته شده باشد که «خدا عاجز است» و «خدا جاهل است» و خلاصه آن قرآن همۀ صفات سلبیه را به خدا نسبت داده باشد، شما چه میگویید؟ آیا میپذیرید؟ آیا میگویید: «این فرد پیغمبر خدا است که دارد این صفات را به خدا نسبت میدهد!»؟ یا میگویید: «نه! او دروغ میگوید!»؟ قطعاً میگویید که دروغ میگوید.
اگر بپرسند: «از کجا میفهمی که این فرد دروغ میگوید؟»، میگویید: «آخر آن خدایی که من دارم، اینطور نیست! خدای من اصلاً نمیتواند اینطور باشد! نمیتواند عاجز و جاهل باشد! نمیتواند خسیس و بخیل باشد! نمیتواند ظالم باشد! «لَیْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِیدِ[2]» اگر در قرآن این را نوشته، درمییابم که این، از طرف خدا است، اما اگر نوشته خدا به هر که دلش بخواهد ظلم میکند، درمییابم که این، قرآنِ خدا نیست و شخص مدعی هم پیغمبر خدا نیست.» پس ما قدرت شناخت «پیغمبر خدا» را هم داریم! چیز عجیبی است! معلوم میشود در وجود ما پیامبر هم هست. ما حتی قدرت تشخیص قرآن حقیقی از قرآن غیر حقیقی را نیز داریم. ما میفهمیم که این قرآن، کتاب خدا است، آن یکی قرآن، کتاب حلیم است و کتاب خدا نیست و ربطی هم به قرآن کریم و قرآن مجید ندارد.
خدا، حقیقت جانِ انسان
ما قرآن را در خودمان داریم؛ در وجودمان، در جانمان، در فطرتمان، «قرآن» را داریم. ما قرآنشناس هستیم. خدا ما را قرآنشناس آفریده است. ما در مورد خدا میگوییم خدا باید عالم و قادر باشد، باید حی و زنده باشد. صفاتی برای خدا تعیین میکنیم، پس خدا را داریم. اگر از بیرون از ما، غیر از این را بگویند، قبول نمیکنیم. میگوییم با درون ما جور در نمیآید. با فطرت، عقل، فهم و شعور ما که خدا به ما داده، جور در نمیآید.
در مورد خدا میگوییم که خدا میتواند چنین کند یا نمیتواند چنان کند. خدا میتواند ظلم کند؟ نه، نمیتواند. برای خدا تکلیف هم تعیین میکنیم! اما [در واقع] خدا داریم و این ما نیستیم که تعیین تکلیف میکنیم، بلکه خود خدا دارد تعیین تکلیف میکند. «مایی» در کار نیست. خودش است. وقتی انسانی میگوید «من عقل دارم»، یعنی خدا دارم. «شعور دارم» یعنی حق هست؛ خدا، قرآن و پیامبر وجود دارد. اگر شما قرآن را تشخیص میدهی، میفهمی که این قرآن حقیقی و آن قرآن دیگر، دروغی است، یعنی قرآن داری؛ یعنی «قرآنِ خودت» دارد به تو میگوید حق و باطل چیست؟ تو برای خدا تعیین تکلیف نمیکنی، بلکه خود خدا دارد برای خودش تعیین تکلیف میکند. چرا؟ چون تو خدا داری؛ خدایی که خدای تو است.
در تمام آیاتی که خداوند به انسان وعده میدهد که: «ای انسان! تو در نهایت بهسوی خدا باز میگردی و به ملاقات خدا نائل میشوی[3]»، به ملاقات با «کدام خدا» اشاره دارد؟ همان خدایی که در فطرت خود داری؛ خدا آن را به تو داده است؛ آن را داری؛ همان معرفتی که از خدا در وجودت هست، آن معرفت در نهایت رو میآید و شکوفا میشود.
بنابر این است که فرمودهاند:
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ[4]»
کسی که خودش را بشناسد، خدا را شناخته است. چرا؟ چون «حقیقتِ جانِ انسان»، همان «خدا» است. اگر شما این حقیقت را نادیده بگیرید و آن را کنار بگذارید، آیا چیز دیگری باقی میماند؟ یک لحظه فکر کنید؛ این حقیقت را کنار بگذارید. حقیقتی که آن را دارید و میفهمید؛ حقیقتی که ملاک، محک، میزان و عقل است، و با آن همهچیز را میسنجید را کنار بگذارید، آیا اصلاً خدا باقی میماند؟ آیا پیغمبر، اولیاء خدا یا کتاب قرآن باقی میماند؟ آیا اصلاً دیگر چیزی معنا پیدا میکند؟ در چنین وضعیتی، فقط یک حیوان از انسان باقی میماند.
کمال انسان: خداشناسیِ «آگاهانه»
همۀ ارزش انسان به این است که خدا دارد. اما کمال انسان در چیست؟ کمال انسان در این است که این خدایی را که دارد و در ناخودآگاهِ فطرتِ خود، او را میشناسد، در مرحلۀ بیرون و بالفعل شناسایی کند و به خودآگاه برساند. آن خدا را از معدنِ جانِ خود استخراج کند، حقایق را بیرون بکشد، این استعدادی را که در جانش هست، بالفعل کند یا این پتانسیل را جنبشی کند؛ به خود بیاید و یا هر تعبیری که شما میپسندید.
خدا یعنی «خود آ» یعنی به خود بیا.
آیا میخواهی به خدا برسی؟ یعنی میخواهی به «خدای خودت» برسی! آیا میخواهی با خدا ملاقات کنی؟ میپرسی: خدای بیرونی را چگونه ببینم؟ چشمم را باز کنم تا خدای بیرونی را ببینم؟ اینکه محال است. آیا با چشم سر میشود خدا را دید و او را ملاقات کرد؟
آیات فراوان در قرآن داریم که در آنها فرموده است: «ملاقات خدا»، معلوم است که منظور، ملاقات با این چشمِ سر نیست. ملاقات خدا، یعنی حقیقتِ جانت که در آن معرفت به خدا هست، شکوفا شود. خدا را آشکارا میبینی. اما با کدام چشم میبینی؟ با «چشمِ دل»، «چشمِ فطرت» و «چشمِ حقیقتبین». آیا چشم سر ما، چشمِ حقیقتبین است؟ نه! این چشم سر ما، چشم سراببین است. این چشم، بین «آب» و «سراب» فرق نمیگذارد. تو از کجا میفهمی که چشمِ سرت دارد اشتباه میکند که این آب نیست و سراب است؟ میگویی: «فکر کردم! دقت و توجه کردم! حواسم را جمع کردم و دیدم چشمم دارد اشتباه میکند که سراب را آب میبیند.» اما از «کجا» فهمیدی؟ از آنجا که با چشم دیگری نگاه کردی. با چشمی نگاه کردی که در وجود خودت داری و آن چشم، حقیقتبین است.
میگویی: «این چشمِ سرِ من میگوید آب است، اما بیخود میگوید! این حقیقت ندارد!» با کدام چشمِ خود میبینی و میگویی که آنچه با چشمِ سر دیدهای حقیقت ندارد؟! با چشمِ حقیقتبین که به آن میگویند «عقل»، میبینی. آن عقل و چشمِ حقیقتبین، یعنی خدای خودت.
اگر روایت «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» را کنار بگذارید، هیچیک از آیات قرآن را دیگر نمیفهمید و نمیتوانید معنا کنید. همهچیز زیر سؤال میرود. هیچچیز باقی نمیماند. اگر چشمِ حقیقتبین را از انسان بگیرند، هیچچیز باقی نمیماند. نه دین، نه اسلام، نه خدا، نه پیامبر، نه قیامت، نه دنیا و نه آخرت … باقی نمیماند؛ هیچچیز باقی نمیماند.
«چشمِ حقیقتبین را از انسان بگیرند» یعنی چه؟ یعنی آن را از انسان، تکویناً بگیرند؟ نه! یعنی زیر بار پذیرش وجود آن چشم در انسان نروند؛ قبول نکنند؛ بگویند: «نه! این حرفها چیست؟!» چون گروهی هم گفته و هم میگویند که این حرفها که شما میزنید چیست؟ چرا میگویید: «انسان، خدا دارد»؟
ما اگر بگوییم انسان، شیطان دارد؛ این حرف را سریع قبول میکنند و میگویند: «بله! همینطور است!» اما وقتی میگوییم: «انسان خدا دارد!» نمیپذیرند.
البته آنها تقصیری ندارند. وقتی ما میگوییم انسان خدا دارد، معنای آن را متوجه نمیشوند؛ البته آن موقعی هم که میگوییم: «انسان شیطان دارد!» باز هم معنایش را متوجه نمیشوند. اگر معنای «شیطانِ انسان» را متوجه شده بودند، معنای «خدایِ انسان» را هم متوجه میشدند.
عقل، معیار شناختِ خدا
برخی به خیال و حساب خود، میخواهند خدا را اثبات کنند؛ همان کسانی که میگویند: «انسان خدا ندارد»، میخواهند وجود خدا را «اثبات» کنند. آنها میآیند برهان اقامه میکنند، به این دلیل و آن دلیل، استدلال میکنند که خدایی هست؛ مثلاً بر اساس برهان نظم، ثابت میکنند که خدا، هست. باید از آنها سؤال کنیم که شما با چه ملاک، معیار و میزانی راجع به خدا قضاوت میکنید که میگویید خدا هست؟
خیلی جالب است که برخی میگویند: «چون در قرآن گفته شده است؛ نقل شده است و چون روایت داریم که خدا هست، ما هم میگوییم خدا هست!» عجیب است! یعنی انسان آنقدر بیعقل میشود؟ نمیدانیم چنین انسانی را چگونه تصور کنیم. آیا انسان میتواند اینقدر از حقیقت و خدا و معارف دور باشد؟ البته اگر کسی اینقدر بیعقل باشد، اصلاً سربهسرش نگذارید. به او بگویید: «درست میگویید! همین است که شما میگویید! هرچه شما میگویید، درست است!» چون انسان فقط باید با انسان عاقل حرف بزند.
آیا شما دربارۀ یک حیوان -مثلاً الاغ- میگویید: «من باید این الاغ را هدایت کنم!»؟ یا مثلاً آیا میگویید: «این گاو خیلی شیر میدهد؛ برای بشر مفید است؛ حیف است هدایت نشود؛ من باید آن را هدایت کنم!»؟ خیر، اصلاً سراغ آنها نمیروید؛ کاری با آنها ندارید. میگویید: «این حیوان، فقط باید شیر بدهد! شیرش را بدوشیم و بخوریم! نهایتاً گوشتش را هم استفاده کنیم!» البته میگویند شیر آن بهتر از گوشتش است. از پوستش هم میشود استفاده کرد. همهچیز گاو خوب است، اما عقل ندارد! و بهدرد هدایتشدن نمیخورد. آیا شما وقت خود را صرفِ هدایت گاو میکنید؟ من که حاضر نیستم وقتم را صرف گاو کنم. تازه گاو، شاخ هم دارد و اگر کمی سربهسرش بگذارید، به شما شاخ میزند؛ شکمت را پاره میکند. مگر بیکارید که سربهسر گاو بگذارید؟
در امر هدایت، اول ببیند طرفتان عقل دارد یا ندارد. کسی که خودش میگوید: «من عقل ندارم!» شما دیگر میخواهید با او چکار کنید؟ خودش میگوید: «من عقل ندارم! من غیر از نقل هیچچیز دیگری ندارم!» ممکن است که این حرفها را باور نکنیم؛ آیا میشود کسانی پیدا شوند که اینگونه باشند؟ بله! میشود! شده است. اتفاقاً آنها جزء کسانی هم هستند که اگر اسم آنها را بشنوید، به احترامشان بلند میشوید و میایستید؛ آنها دارای ادعاها و اسم و رسمهایی هم هستند.
«شناخت خدا» بهواسطۀ «خودِ خدا»
فطرت ما همانگونه که خداخواه است؛ خداشناس هم هست. شما تا حالا چقدر از همۀ حقایقی را که میتوانید تا روز قیامت بفهمید، فهمیدهاید؟ هر حقیقتی را که فهمیدهاید و هر حقیقتی را که از این بهبعد، تا روز قیامت، میتوانید بفهمید، در خودتان داشته و دارید وگرنه نمیتوانستید آنرا بفهمید.
امام سجاد علیه الصلاة و السلام میفرماید:
«بِكَ عَرَفْتُكَ وَأَنْتَ دَلَلْتَنِي عَلَيْكَ[5]».
خدایا من «بهواسطۀ خودت»، «خودت» را شناختم. باید پرسید همۀ کسانی که برای اثبات وجود خدا استدلال میکنند، با «چه چیزی» استدلال میکنند؟ این استدلال را از «کجا» میآورند؟ اساساً «اثبات» یعنی چه؟ میگوید: «من اثبات میکنم که خدا هست!» اثبات میکنم یعنی چه؟ یعنی آن را در خودم دارم. یعنی خدایی که در خودم دارم، دارد به من میگوید: «من هستم!» «بِكَ عَرَفْتُكَ، وَ أَنْتَ دَلَلْتَنِي عَلَيْكَ»، یعنی خدایا من تو را بهواسطۀ خودت شناختم و تو مرا بهسوی خودت دلالت و راهنمایی کردی و دلیل من بر خودت، «خودت» بودی. اگر ما در خودمان خدا نداشته باشیم، امکان ندارد بتوانیم خدا را بشناسیم. شناخت خدا زمانی حاصل میشود که شما خدا را «داشته باشید»؛ خدا را «بیابید».
«وَلَوْلَا أنْتَ»، خدایا اگر تو نبودی «لَمْ أَدْرِ مَا أَنْتَ»، من نمیفهمیدم که تو، اصلاً هستی یا نیستی؟. چهچیزی هستی؟ چهکسی هستی؟ من با خودت، «خودت» را شناختم. ممکن است بگوییم: یک عدهای هم هستند که با برهان نظم خدا را میشناسند! پاسخ آن است که نه! نمیشود خدا را با غیر خدا شناخت. فقط با خودش میشود، خودش را شناخت. اصلاً ما در عالم یک «برهان» بیشتر نداریم و آن هم برهان «يَا مَنْ دَلَّ عَلَى ذَاتِهِ بِذَاتِهِ[6]» ای خدایی که «خودت»، به «خودت» دلالت میکنی. معنی این برهان آن است که: «خدا را فقط با خودش میشود شناخت».
شناخت خدا، هیچ راه دیگری ندارد. فلاسفه برای اثبات خدا براهین مختلفی اقامه کردند. آنها گفتند: «بعضی از براهین وجود دارد که از غیر خدا، بهسوی خداست!» مثلاً برهان نظم از غیر خداست. سراغ یک گل زیبا و سایر موجودات میروی؛ از نظم در عالم پی به وجود خدا میبری. در پاسخ باید گفت: آیا این غیر خداست؟ همان نظمی که میگویی، همان «خداست». مگر با غیر خدا میشود به چیزی پی برد؟ معنای پیبردن، این است که من خدا دارم. دارم با خدای خودم، خدا را میشناسم. پیبردن یعنی خدا داشتن. اصلاً مگر غیر خدا میتواند بهسوی خدا راهنمایی کند؟
امام حسین علیهالسلام چه فرمود؟
«کَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِمَا هُوَ فِي وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إِلَيْكَ[7]»
خدایا! اصلاً مگر میشود که بر وجود تو بهواسطۀ چیزی دلیل بیاوریم که خودش به تو احتیاج دارد؟ خودش محتاج است! تو غنی هستی؛ مگر میشود با محتاج، غنی را اثبات کرد؟ کسانی که میگویند: «براهین مختلف داریم!» بیخود میگویند! فقط یک برهان برای اثبات خدا هست. به استنادِ «يَا مَنْ دَلَّ عَلَى ذَاتِهِ بِذَاتِهِ»، خود خداوند است که دارد خدا را اثبات میکند.
اگر بپرسیم: «آیا این برهانهایی که شما اقامه میکنید، عقلی است؟» میگویند: «بله! عقلی است.» پاسخ آنها یعنی چه؟ یعنی من با عقلم دارم اثبات میکنم که خدایی هست. یعنی من با عقلم یعنی با خدای خودم دارم خدا را اثبات میکنم. پس همهاش شد «خدا» و دیگر غیرخدایی نیست که بخواهد خدا را اثبات کند.
همچنین میپرسیم که آیا «از خدا حقیقتی ظاهرتر داریم؟» چون چیزی که میخواهد «چیز دیگری» را اثبات کند، باید ظاهرتر از آن باشد. باید ظاهرتر باشد تا آن چیز دیگر را ظاهر کند. بر اساس این براهین ظاهری، گویا نعوذ بالله، خدا تاریک است و ما یک برهان ظاهری پیدا کردیم که او را روشن و ظاهر کند! در حالیکه قطعاً اینگونه نیست؛ از خدا ظاهرتر نداریم.
فطرت الهی انسان، آینۀ خدانما
هدف انسان، خداست؛ یعنی مقصود و مطلوب انسان هم خداست. این کدام خداست؟ باید گفت: «خدای خودش است.» انسان میخواهد به شناخت و معرفت کامل برسد. این مقصد اوست؛ او میخواهد همان چیزی را که در وجودش دارد، به فعلیت برساند؛ ناخودآگاهش را «خداآگاه» کند؛ استعداد و بالقوهاش را بالفعل نماید. این هدف و مقصد انسان است که لقاء خدا ست. «إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ».
ای انسان تو خدا را ملاقات میکنی؛ به جایی میرسی که غیر خدا هیچچیز دیگر نیست. این یعنی که در مقام کمال، یک وجه از وجود انسان ظاهر میشود که در آن وجه، هیچ خواستهای غیر از خداخواهی وجود ندارد. آن وجه، همان «فطرت» شماست. تمام وجوه دیگر انسان در آن مرتبه، به کنار میرود. این ظاهری که دارید از انسان میبینید، وجه حیوانی، جسمانی و دنیایی اوست؛ همۀ اینها کنار میرود؛ این لایهها برداشته میشود و در نهایت آن چیزی که باقی میماند، همان فطرت الهی است که خودِ واقعی انسان است و آن، غیر از خدا هیچچیز نیست. در آن مرتبه، غیر از خداخواهی هیچ چیزی در وجود انسان نمیماند. همانی باقی میماند که آن، «فطرت الهی» است؛ غیر حق، هیچچیز باقی نمیماند.
همۀ انسانها در فطرتهای الهی خود، مشترک هستند. ممکن است ظرف فطرت در یکی کمتر و در دیگری بیشتر باشد اما فطرت همه، الهی است. یعنی ظرف فطرت همۀ ما از خدا پر شده است. این ظرفها میتوانند کوچک و بزرگ باشند و ظرف یکی کوچکتر و ظرف دیگری بزرگتر باشد. کسی که ظرف فطرتش کوچکتر است، وجودش از خدا پر شده است، کسی هم که ظرف فطرتش بزرگتر است وجودش از خدا پر شده است. آنها در اینکه هر دو فطرت و ظرفِ الهی دارند، هیچ تفاوتی با هم ندارند، اما یکی ظرفش کوچکتر و یکی ظرفش بزرگتر است.
«النَّاسُ مَعَادِنُ كَمَعَادِنِ الذَّهَبِ وَالفِضَّةِ[8]»
ظرف انسانها متفاوت است. فهمهایشان کم و زیاد دارد. درک و شعورها بالا و پایین دارد اما هر کسی هر چه دارد، «خدا» است. هر کسی هر چقدر که واقعاً میفهمد، از غیر خدا نمیفهمد، بلکه از خدا میفهمد. همهاش از خدا و الهی است. هیچ داشتهای را از غیر خدا نبینید.
فطرت همۀ ما آینه است. آینۀ چه چیزی؟ «آینۀ خدانما». اگر از ما بپرسند: «خودت چه کسی هستی؟ خودِ واقعی و حقیقت جانت کیست؟» میگوییم: او «خدانما است!». این آینهها میتوانند کوچک یا بزرگ باشند و خدا را کمتر یا بیشتر نشان دهند. فطرت ما خدانماست.
حدود فطرت انسان
آیا فطرت ما بینهایت و نامحدود است؟ نه! فطرت ما محدود است. فطرتها کوچک و بزرگ و کم و زیاد دارند. یکی کمتر و دیگری بیشتر میفهمد. یکی دیرتر و دیگری زودتر میفهمد. اما همۀ فطرتها خدانما و صیقلی هستند. این به معنی آن است که وقتی شما به خود واقعیات برسی، هیچچیز دیگر غیر خدا را نمیبینی. آینهای که چیزی غیر خدا را نشان نمیدهد، آینهای است که خدا آن را پر کرده است. وقتی به خودِ واقعیات رسیدی و خودت را شناختی، آنگاه خدای خودت را شناختهای. خدای خودت، همان خدایی است که به اندازۀ ظرف وجودت، ظرف فطرتت و آینۀ جانِ خودت است.
این امر در همۀ انسانها مشترک است. چه انسانهای خوب و چه انسانهای بد، همه همینگونه هستند. امام حسین علیه الصلاة و السلام اینگونه است؛ دشمنان و قاتلان امام حسین هم همینگونه هستند. در ظرف جان و فطرت دشمنان و قاتلان امام حسین هم غیر از آینۀ خدانما هیچچیز دیگر نیست. فطرتشان از خدا پر شده است یعنی آنها هم اگر به قیامتشان برسند، جز خدا نمیبینند. هدف همۀ انسانها بلا استثناء، لقاء خدا است. میفرماید: «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ[9]»، همه دارند بهسوی خدا میروند. هیچکس راه دیگر و جای دیگر نمیرود؛ جای دیگری در کار نیست که برود. همه دارند به سمت قیامت و ملاقات با خدا میروند. «فَمَنْ یَمُتْ یَرَنِي[10]».
جهنم و بهشت و ملاقات با خداوند
به یک سؤال میرسیم. اگر همه پیش خدا میروند و پیش خدا هم جای بدی نیست و جای خوبی است، پس آیا همه به بهشت میروند و جهنمی در کار نیست؟
این سؤال از آنجاست که بعضی خیال میکنند که جهنم جایی است که خدا در آن نیست. اما مگر میشود خدا در جایی نباشد؟ در جهنم هم خدا هست. اصلاً جهنم، خود خداست. حالا این یعنی چه؟ اینها در بحثهای بعدی روشن میشود.
بهشت، خودِ خداست. این بحث را خیلیها، بسیار خوب فهمیدند، زیادی خوب فهمیدند؛ آنقدر خوب فهمیدند که مُعجَب شدند، ذوقشان گرفت و خودشان را در این بحث گم کردند. وقتی انسان مطلبی را خوب میفهمد، کیف میکند و خودپسندی پیدا میکند. خیال میکند که دیگر چیزی غیر از این نیست! دیگر خبری نیست؛ فقط همین بود که من فهمیدم! درست و خوب فهمیده است، شیرفهم هم شده است اما فقط همین که نبود! باز هم حقیقتی هست؛ فهمهای دیگری هم وجود دارد. حوصله کن! بگذار به فهمهای دیگر هم برسیم، بعد قضاوت کن. زود قضاوت میکند. گویا در مسیر مشهد، سریع از قطار پیاده میشود و میگوید: «رسیدم مشهد! تمام شد!» توجه ندارد که اینجا هنوز نیشابور است؛ تا مشهد هنوز راه مانده است. یککم دیگر دندان روی جگر بگذاری، انشاءالله به مشهد میرسی. اما او ذوقزده میشود. خیلی از عرفا که اخیراً هم سروصدای زیادی کردهاند، از این قبیل هستند. تا به اینجا میرسند آنقدر ذوقزده میشوند که در این معرفت متوقف میشوند و میگویند: «جهنمی در کار نیست!»
«گفتی که تو را عذاب خواهم فرمود / من در عجبم که این کجا خواهد بود
آنجا که تویی عذاب نبود آنجا / آنجا که تو نیستی کجا خواهد بود[11]»
هر کجا که خدا باشد، بهشت است. کجاست که خدا نباشد؟ هیچجا. پس دیگر جهنمی نمیماند. همهجا شد بهشت. همهاش شد خدا. خیلی فهم و زحمت میخواهد که آدم تا همینجا هم برسد. آدم باید خیلی بفهمد تا به اینجا برسد که غیر خدا نبیند. بگوید: خدایا من را میخواهی کجا بیندازی؟ در جهنم؟ آیا در جهنم تو هستی یا نیستی؟ اگر هستی که اصلاً لذت من، مشاهدۀ تو است!» یعنی حقیقت در جهنم هم هست. پس جهنم وجود ندارد! جهنم، بهشت میشود. اگر هم تو در جهنم نیستی، … اما مگر میشود که جایی باشد که تو آنجا نباشی؟ نمیشود. اینجاست که بحث بعدی شروع میشود. گفتیم که انسان هدف دارد و هدف او هم لقاء خداست. بحث این است که آیا انسان قدرت انتخاب هدف خود را دارد یا ندارد؟ آیا مجبور است یا مختار؟ در این بحث، مفهوم بهشت و جهنم پیدا میشود.
تعریف بهشت و جهنم و اقسام جهنم
در آیاتی که راجع به جهنم وجود دارد، معنی جهنم چیست؟
جهنم بر دو قسم است: «جهنم عبوری» و «جهنم ماندگار».
جهنم عبوری همین مصیبتها، بدبختیها و سختیهایی است که انسان باید در راه رسیدن به بهشت طی کند. هر کسی میخواهد به بهشت برسد، باید مشقاتی را پشت سر بگذارد. فشار، زحمت، مصیبت و رنج، اینها معنی جهنم عبوری هستند. برای اینکه انسان پاک شود، رشد کند و بالاتر برود، سالمتر، صافتر و خالصتر شود، باید دائماً او را در بوتۀ آتش بگردانند.
یک جهنم هم قیامتی و ماندگار هم داریم که در آخر کار است. بعد از اینکه همۀ این مراحل دنیا و برزخ طی شد؛ در آخرین مرحله که قیامت میرسد، یک عده در آن مرحله، به صورت خالد در جهنم میمانند: «خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا [12]».
برخی عرفایی که همهجا را پر از خدا و بهعبارتی بهشت دیدهاند، میگویند: «ما دیگر این جهنم را قبول نداریم!» آنها میگویند ما جهنم عبوری را قبول داریم، اما آن جهنم آخر کار که ماندنی است را قبول نداریم! آن جهنمی که کسانی در آن خالد هستند را قبول نداریم! مثل همان کسانی که میشناسید و میدانید که نمیشود اسمشان را آورد! کسانی که نالۀ جهنمیها از آتش عذاب آنها به فغان و آسمان میرسد و میگویند: «ما را از کنار آنها فاصله بدهید! ما تحمل آتش عذاب آنها را نداریم!» بحث به اینجا که میرسد، این عرفا میمانند که چه کنند و میگویند: «حالا دیگر یک چیزهایی گفتهاند که انشاءالله دروغ باشد!» بالاخره باید یک کاری بکنند و یک چیزی سرهم کنند.
رابطۀ مفهوم اختیار و قدرت انتخاب هدف، با جهنم و بهشت
بحث بعدی به این سؤال پاسخ میدهد که آیا انسان قدرت انتخاب هدف خود را دارد یا ندارد؟ و این انتخاب با جهنم و بهشت چگونه مربوط است؟
گفتیم هدفی در جان و فطرت همۀ ما هست؛ همۀ ما انسانها بلا استثناء بهسمت آن هدف درحال حرکت هستیم. این یک هدفِ «جبری» است. هدفی است که خدا برای رسیدن به آن هدف، ما را خلق کرده و آفریده است. مثل دانۀ سیب که هدفی دارد و آنهم درختِسیبشدن و میوهدادن است. میوهاش هم فقط سیب است؛ نه پرتقال یا گیلاس یا انگور یا… خدا با این هدف، دانۀ سیب را آفریده است.
خدا انسان را با این هدف آفریده است که این انسان رشد کند و در نهایت به خدا برسد و با او ملاقات کند. این یک هدف است. آیا دانۀ سیب میتواند هدف خود را انتخاب کند؟ نه نمیتواند. اگر دانۀ سیب درون خاک قرار بگیرد؛ آب بخورد و شرایط مساعد فراهم شود، این دانه شروع به حرکت و رشد میکند؛ هر چه باید بشود، همان میشود. حیوانات چطور؟ چگونه زندگی و رشد میکنند و چه مراحلی را طی میکنند؟ هر حیوانی مراحل زندگیش را طی میکند و در نهایت به همان چیزی تبدیل میشود که باید تبدیل شود. اما آیا خود حیوان هم میتواند نهایت رشدش را انتخاب کند؟ البته ما به حیوانات کاری نداریم چون حیوانشناسی که نداریم. انسانشناسی داریم؛ ما به خودمان کار داریم.
آیا انسان هم مثل دانۀ سیب یا مثل حیوان است؟ آیا انسان «قدرتِ انتخابِ هدفِ خود» را دارد یا ندارد؟ در ادامۀ این بحث، نهایتاً بهشت و جهنم معنا پیدا میکند؛ معلوم میشود کسانی که میگویند: «جهنمی در کار نیست!» چگونه فکر میکنند و چهچیزی را قبول نکردهاند یا اساساً به چهچیزی فکر نکردهاند و حواسشان از کجا پرت شده است؟
ریشۀ بحث بهشت و جهنم در «اختیار» و «قدرتِ انتخابِ هدفِ خود» است. اگر اختیار را قبول کردی، هم بهشت و هم جهنم داری. اگر اختیار را قبول نکردی، فقط بهشت در نظرت وجود خواهد داشت؛ همان چیزی که بعضی عرفا به آن معتقد هستند. البته بقیه هم که چیزی نمیگویند، اختیار را قبول ندارند. فقط صدایش را در نمیآورند. بحث اختیار یکی از بحثهای بسیار بسیار مهم، پایهای و اساسی در تربیت انسان است که انشاءالله جلسۀ آینده این بحث را دنبال خواهیم کرد.
وَ صَلَّیاللهُ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ نَبِیِّهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ تَسْلِیماً
دورهی بیست و ششم خودشناسی – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
[1]. «فَذَكِّرْ إِنَّمَا أَنْتَ مُذَكِّرٌ. پس تذكر ده كه تو، فقط تذكر دهندهاى.» سورۀ غاشیه، آیۀ 21.
[2]. «ذَلِكَ بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ وَأَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ. اين [عقوبت] به خاطر كار و كردار پيشين شماست [و گر نه] خداوند هرگز نسبت به بندگان [خود] بيدادگر نيست.» سورۀ آلعمران، آیۀ 182 و سورۀ انفال، آیۀ 51. «ذَلِكَ بِمَا قَدَّمَتْ يَدَاكَ وَأَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ. اين [كيفر] به سزاى چيزهايى است كه دستهاى تو پيش فرستاده است و [گرنه] خدا به بندگان خود بيدادگر نيست.» سورۀ حج، آیۀ 10.
[3]. «يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ. اى انسان حقا كه تو بهسوى پروردگار خود بهسختى در تلاشى و او را ملاقات خواهى كرد.» سورۀ انشقاق، آیۀ 6.
[4]. غرر الحکم و دررالکلم، ص 588
[5]. «بِكَ عَرَفْتُكَ وَأَنْتَ دَلَلْتَنِي عَلَيْكَ وَدَعَوْتَنِي إِلَيْكَ وَلَوْ لاَ أَنْتَ لَمْ أَدْرِ مَا أَنْتَ. من تو را به تو شناختم و تو مرا بر وجود خود دلالت فرمودى و بهسوى خود خواندى و اگر تو نبودى، من نمىدانستم تو چيستى.» دعای ابوحمزۀ ثمالی، امام سجاد علیهالسلام.
[6]. «ای کسی که با ذات خود، بر ذاتش گواه است.» دعای صباح، حضرت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام.
[7]. «کَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِمَا هُوَ فِي وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إِلَيْكَ أَيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَيْسَ لَكَ حَتّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ مَتى غِبْتَ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى دَلِيلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ وَمَتَى بَعُدْتَ حَتَّى تَكُونَ الْآثَارُ هِىَ الَّتِي تُوصِلُ إِلَيْكَ، چـگـونـه استدلال شود بر وجود تو به چيزى كه خود آن موجود، در هستیاش نيازمند بـه تـو اسـت؟ و آيـا اسـاساً براى ماسواى تو ظهورى هست كه در تو نباشد تا آن، وسيلۀ ظهور تو گـردد؟ تـو کى پـنـهان شدهاى تا محتاج به دليلى باشی كه به تو راهنمایى كند و چهوقت دور ماندهاى تا آثار تو، ما را به تو واصل گرداند؟» دعای عرفه، حضرت امام حسین علیهالسلام.
[8]. «مردم، معدنهايى همچون معدنهاى طلا و نقرهاند.» امام صادق(ع). اصول کافی، ج 8، ص 177.
[9]. «وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ. و قطعا شما را به چيزى از [قبيل] ترس و گرسنگى و كاهشى در اموال و جانها و محصولات مىآزماييم و مژده ده شكيبايان را، [همان] كسانى كه چون مصيبتى به آنان برسد، مىگويند ما از آن خدا هستيم و بهسوى او باز مىگرديم.» سورۀ بقره، آیات 155 و 156.
[10]. هرکس که بمیرد، مرا خواهد شناخت. منسوب به امیرالمؤمنین علی علیه السلام.
[11]. منسوب به ابوسعید ابوالخیر.
[12]. «إِلَّا طَرِيقَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا وَكَانَ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرًا. مگر راه جهنم كه هميشه در آن جاودانند و اين [كار] براى خدا آسان است.» سورۀ نساء، آیۀ 169.
0 نظر ثبت شده