خودشناسی
دوره بیست و ششم – جلسه ۸
استاد حسین نوروزی
(سال ۱۳۹۳)
از خواستههای موقت
تا خواستۀ حقیقی
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
تفاوت «خواستۀ موقتیِ مرکبِ» ما با «خواستۀ دائمی خودِ» ما
در خودشناسی به دنبال این هستیم که بفهمیم چه «خواستهای» داریم؛ آیا آنچه را که بالفعل میخواهیم، حقیقتاً همان چیزی است که واقعاً میخواهیم و در نهایت هم بهعنوان خواستۀ واقعی ما باقی میماند؟ یا اینگونه نیست و آنها چیزهایی هستند که الآن آنها را بالفعل میخواهیم، اما بعداً از آن خواستهها منصرف میشویم؟ در حقیقت، الآن «خیال» میکنیم که این خواستهها را داریم، اما بعد از گذشت مدتی و طی مراحلی، به این نتیجه میرسیم که اینها اصلاً مورد خواست حقیقی ما نبودند، بلکه خواستههایی بودند «موقتی»، «تمامشدنی» و «پایانپذیر».
برای خودشناسی، ما باید تفکیکی بین «خواستههای مَرکَب» و «خواستههای خودمان» قائل باشیم. بدانیم و بفهمیم، در عینحال که مَرکَب ما خواستههایی دارد که حقیقی و واقعی هم هست، اما آن خواستهها حقیقتاً و واقعاً فقط «خواستۀ مَرکَب» ماست، نه خواستۀ خودمان! منتها ما این خواستهها را به حساب خواستههای خودمان مینویسیم، نه به حساب مَرکَبمان، چون ما «خودمان» را نمیشناسیم. با خودشناسی، درمییابیم که حقیقتاً این خواستههای «متعلقاتِ ما»ست، نه خواستههای «خود واقعیِ» ما.
آن خواستهای خواستۀ خودِ واقعی ما بهشمار میآید که «بقا» داشته باشد و باقی بماند؛ «زوال» نداشته باشد و ما بعد از مدتی، از آن خواسته منصرف و به خواستۀ دیگری منتقل نشویم. چرا؟ چون «خودِ ما»، همیشه خودِ ما است. خودِ ما، غیر از متعلقاتِ ما، وسایل و ابزارِ در اختیار ما و هر آن چیزی است که مربوط به ما است. خودِ ما، «جایگاه، مقصد، مقصود و هدف و غایت» دارد. متعلقات ما، فقط متعلق به ما هستند، وسیلهها و ابزارهایی در اختیار ما هستند که باید برای ما هزینه و خرج شوند. آنها برای ما، «مقصودِ بالذات» نیستند، بلکه «مقصودِ بالغیرند».
در یک مثال، اگر ما خانهای داریم، این خانه را برای خودمان میخواهیم، نه خودمان را برای خانه. ما عمری داریم که در حال سپریشدن است، ما در حال زندگیکردن هستیم. این عمر نباید صَرفِ ساختن خانه و رسیدگی به متعلقاتِ ما شود، بلکه متعلقاتِ ما باید صرفِ زندگی خودِ ما بشود. هیچ انسان عاقلی خودش را فدای متعلقاتش نمیکند؛ خودش را فدای ماشین و خانهاش نمیکند؛ همۀ آنچه را که از متعلقات دارد، برای خود و برای سعادت، راحتی و لذت خود میخواهد.
یک محک اصلی و اساسی برای تشخیص بین خواستۀ حقیقی خودِ من و خواستۀ مربوط به متعلقات من، این است که دریابیم آن چیزی را که میخواهیم، «چقدر میخواهیم»؟ خواستۀ واقعی خودِ ما، حدّبردار نیست؛ حدودی از قبیل اینکه آن خواسته تا کجا، تا کی، چقدر و با چه کیفیت باشد، ندارد. خواستۀ خودِ ما «مطلق» است؛ قید نمیخورد. ما در مورد خواستۀ خود نمیگوییم: «اینقدر میخواهم» یا «به شرطی آن را میخواهم که فلان خواستههای دیگر من لطمه نبیند.» خواستۀ خودِ ما شرط ندارد. مثلاً نمیگوییم: «به شرطی خودم را میخواهم و دوست دارم که شکم من آسیب نبیند.»
در مقابل، همۀ خواستههای متعلقاتِ ما مقیّد و مشروط است؛ خواستههای متعلقاتِ ما مطلق نیستند؛ چنانکه دربارۀ آنها میگوییم: «من این خانه را به این شرط میخواهم که برای من باشد؛ خودم از آن استفاده کنم و بهره ببرم؛ به ضرر من نباشد؛ روی سرم خراب نشود!» یا میگوییم: «این ماشین را میخواهم، اما این خواستۀ من یک خواستۀ مطلق و نامحدود نیست که هیچ حدّ، شرط و قیدی به آن نخورد؛ بلکه ماشین را به شرطی میخواهم که برای من مفید باشد. اگر قرار است این ماشین برای من مضر باشد، آنرا نمیخواهم.»
حال باید ببینیم همۀ خواستههایی که الآن داریم و به ذهنمان میرسد و رفتن به دنبال آنها، همّوغم شبانهروز ما شده و همۀ فکر ما را پر کرده، از کدام قسم از این خواستهها هستند؟ باید ببینیم یک خواسته، خواستۀ خود ما است که هیچ قید و شرطی ندارد؟ آیا خواستهای در جایگاه هدف و غایت است؛ آنچنانکه باید همۀ خواستههای دیگر فدای این خواسته شود؟ یا جزء خواستههایی است که به ابزار، وسایل و متعلقاتِ در اختیارِ ما مربوط است و به خودِ واقعیِ ما مربوط نیست؟ ما اگر بهخوبی در خواستههای فعلیمان دقت کنیم، میبینیم که آنها را موقتی میخواهیم؛ همیشگی نمیخواهیم. همۀ ما فقط خودِ واقعیِ خودمان را همیشگی میخواهیم.
«حُبِّ ذات» و غایتِ فداکاری انسان
هیچکس حاضر نیست خودِ واقعیاش را فدای چیزی کند. همه میگویند: «همهچیز باید فدای خودِ من شود!» اصلاً معقول نیست که کسی بخواهد خودش را فدای چیزی کند. اگر دیدیم که چیزی را فدا کردیم، باید بدانیم که آن، «خودمان» نبوده است. نمیشود انسان، خودش، یعنی خودِ حقیقی و واقعیِ خودش را فدا کند. اگر چیزی را فدا کردی، غیر خود را فدا کردهای. اگر دیگران فداکاری کردند، همۀ آن فداکاریها، از غیر خودشان بوده است. همۀ چیزهایی که میشود آنها را فدا کرد، از متعلقاتِ انسان است که باید آنها را فدا کرد چون اصلاً برای فداشدن آفریده شدهاند؛ اما «حقیقتِ جانِ انسان» برای این آفریده شده که همهچیز فدای آن بشود. همۀ عالم باید فدای «حقیقتِ جانِ انسان» شود.
چرا همۀ انسانها خودشان را دوست دارند و هیچیک از انسانها هیچگاه از حبِّ ذات خالی نمیشوند؟ اصلاً معنا ندارد که انسانی خودِ واقعیاش را فدا کند. انسان هر چیزی را که قابل فداشدن است، همه را فدا میکند؛ جسم و روان خود را فدا میکند؛ جسم پسرش، جسم پدرش، جسم مادرش و جسم همۀ خاندانش را فدا میکند:
«بِأَبِي أَنْتُمْ وَأُمِّي وَنَفْسِي وَأَهْلِي وَمَالِي[1]»
انسانِ فداکار، هر چه دارد و ندارد را فدا میکند، اما خودِ واقعیاش را فدا نمیکند. پس معلوم میشود که همۀ آنچه فدا میکند، متعلقات او هستند. همه، چیزهایی هستند که دستوپای خودِ انسان را بستهاند. چرا انسان میخواهد که این چیزها را فدا کند؟ برای اینکه میخواهد «خودش آزاد شود.» دارد همۀ اینها را فدا میکند، چون میخواهد خودش، آباد و بهشتی شود؛ میخواهد آخرتِ خودش را احیاء کند.[2]
آخرتِ انسان، خودِ واقعیِ انسان
آخرت انسان کجاست؟ آخرتِ انسان، همان خودش است. آخرت، همان خودِ واقعیِ ما است. بُعدِ آخرتی و قیامتیِ ما، همان خودِ واقعیمان است که باید همهچیز را برای آن فدا کرد. این مفاهیم، تعبیرات دینی، روایی و قرآنی است.
چرا باید همهچیز را برای آخرت فدا کرد؟ اگر کسی بگوید: «میخواهم آخرتم را برای یک چیز دیگر فدا کنم!»، دیگر چیزی باقی نمیماند. آخرت را دیگر برای چه میخواهی فدا کنی؟ یک دنیاست و یک آخرت. یا باید دنیا را فدای آخرت کنیم یا باید آخرت را فدای دنیا کنیم. دیگر غیر از دنیا و آخرت چیزی نداریم.
باید داشتههایمان را یکییکی بررسی کنیم تا ببینم «خودِ واقعیِ ما کدام است» که اصلاً حاضر نیستیم آن را فدا کنیم. آن چیزی که اصلاً حاضر نیستیم آن را فدا کنیم، بلکه حاضریم همهچیز را برای او فدا کنیم، آن چیست؟ برای فهم این موضوع، مثلاً از نظر عقلی محال است کسی بگوید: «میخواهم آخرتِ خود، بهشتِ سعادتِ خود و خدای خودم را فدا کنم!». از نظر شرعی و دینی هم غلط است که انسانی بگوید: «میخواهم به جهنم بروم!» چرا میخواهی به جهنم بروی؟ هر دلیلی هم که داشته باشد، غلط و بیمعنی است.
اگر کسی بگوید: «من بهخاطر خدا است که نمیخواهم به بهشت بروم و بهخاطر خدا میخواهم به جهنم بروم!»، معلوم میشود که اصلاً خدا را نشناخته است. چنین کسی «لفظ خدا» را بهجای «خدا» بکار گرفته است. او خیال میکند «خدا یعنی خ، دال و الف!» میگوید: «همینکه گفتم! بهخاطر خدا!» این شد خدا؟ نه! اینکه میخواهی به جهنم بروی که بهخاطر خدا نیست! بهخاطر خدا یعنی بهخاطر بهشت. اگر کسی بگوید: «بهخاطر بهشت، میخواهم به جهنم بروم!»، تناقض در گفتهاش است؛ مثل اینکه اگر بپرسیم: «چرا نمیخواهی به بهشت بروی؟»، بگوید: «بهخاطر اینکه میخواهم به بهشت بروم!» مسلماً چنین کسی دیوانه شده است و تناقض میگوید. بهشت، همان خدا است. میگوید: «آخرتم را میخواهم فدای بهشت کنم!» اما آخرت که همان بهشت است! بهشت و آخرت یکی است.
گاهی بعضیها که خیال میکنند خیلی فداکار هستند، ممکن است بگویند: «میخواهم آخرت خودم را فدا کنم!» اگر بپرسند: «فدای چه؟ فدای دنیا؟!»، میگویند: «نه! اینکه غلط است! آخرت را فدای دنیاکردن که جهنم است! من نمیخواهم به جهنم بروم. من میخواهم دنیایم را هم فدا کنم! من نهفقط دنیا را فدا میکنم، بلکه آخرتم را هم فدا میکنم!» این شد فداکردنِ دو چیز. خیال هم میکنند که این، نهایت فداکاری است! اگر از آنها بپرسیم: «آخرتِ خود را میخواهی برای چه چیزی فدا کنی؟»، ممکن است بگویند: «فدای دین، اسلام، خدا!» اما مگر دین آمده است که ما آخرتِ خود را فدای آن کنیم؟!
دین آمده است که به ما بگوید: «آخرتِ خود را فدا نکن!» باز هم بعضی ممکن است بگویند: «من میخواهم آخرتم را فدای همین دین کنم!» همین دینی که میگوید: «آخرت خود را فدا نکن»! این باز همان تناقض است. مانند همان است که بگوید: «میخواهم برای خدا به جهنم بروم!» آخر خدا کِی گفته است که جهنم بروی؟! اصلاً خدا یعنی بهشت، نه جهنم. ما چکار میکنیم؟ کجا میرویم؟ نمیدانیم! چون واقعاً خودمان را نمیشناسیم؛ توجه نداریم که خودِ واقعیِ ما «خدایی» است. وقتی میگوییم برای خدا، یعنی برای همان خودِ واقعی ما. آخرت تو یعنی خودت. همهچیز باید فدای خودت و بهشت بشود.
فداکاری برایِ خدا، فداکاری برای خودِ حقیقیِ انسان
فرض کنید از کسی پرسیده شود: «آیا میخواهی خودِ واقعی و آخرتِ خود را فدای دین کنی؟ بسیار خوب، بعد از اینکه خودِ واقعی و آخرتِ خود را فدای دین کردی، آنوقت چه میشود؟ چه چیزی نصیب تو میشود؟» اگر بگوید: «هیچچیز نصیبم نمیشود!»، این بدان معنی است که نصیب او، جهنم است. چون جهنم جایی است که هیچچیز نصیب انسان نمیشود؛ انسان در جهنم، تباه و هلاک میشود.
اما اگر بگوید: «میخواهم خودم را فدای دین کنم تا به همهچیز برسم! میخواهم به بهشت بروم!»، میگوییم: «میخواهی به همهچیز برسی؟ همهچیز یعنی بهشت، به کدام بهشت میخواهی بروی؟ این بهشت را که خودت گفتی میخواهی فدا کنی!»
باید پرسید: هر چه را که انسان میخواهد فدا کند، برای «چه چیز» میخواهد فدا کند؟ آخر و نهایت همۀ «برای چه چیز»ها و «چرا»ها، خودِ انسان است. ممکن نیست انسان از «خودش» مایه بگذارد و خودش را خرج و هزینه کند. انسان باید همۀ آنچه را که خدا به او داده است، برای سعادت، کمال، بهشت و خدای خودش هزینه کند. در اینصورت، معنای «برای خدا کار کردن» چیست؟
برای خدا کار کردن، یعنی «برای خود کار کردن». اصلاً اگر کار کردن برای خدا را غیر از این معنا کنیم، به کفر میانجامد، چون خدا که احتیاجی به کار ما ندارد؛ خدایی که احتیاج دارد ما برای او کار کنیم، اصلاً خدا نیست. برای خدا کار کن، یعنی برای بُعدِ خدایی خودت کار کن. ای انسان! تو یک بُعد خدایی داری؛ حقیقت و جانی داری که خدایی است؛ تو خدا داری!. در قرآن «رَبُّكُمْ» یعنی پروردگار شما، «رَبُّكَ» یعنی پروردگار تو داریم، یعنی «پروردگار خودت». این معنا که تو خدا داری، یعنی یک بُعد خدایی داری که خدا آن را فقط به انسان داده و به هیچ موجود دیگری نداده است؛ مراقب این خدای خود باش! برای خدا کار کن!
بنابر این هر چه را که دیدی قابل فداکردن است و میشود آن را فدا کرد، بدان که آن، هنوز خودت نیست. اصلاً خود واقعی تو، قابل فداکردن نیست و فداکردن آن، اصلاً معنا ندارد. معقول نیست که کسی خود واقعیاش را بخواهد فدا کند. انسان خود واقعیاش را فدای چه چیزی کند؟ به چه انگیزهای فدا کند؟ به انگیزۀ انسانی دیگر؟! این سؤال چه جوابی میتواند داشته باشد؟
اگر کسی بگوید:«میخواهم خودم را فدای اسلام کنم!»، یعنی بدنم، مالم و دنیای خودم را میخواهم فدای اسلام کنم؛ «بِأَبِي أَنْتُمْ وَأُمِّي وَنَفْسِي وَأَهْلِي وَمَالِي» به آن معنی است که اینها را میخواهم فدا کنم، نه خودِ واقعیام را، چون خودِ واقعی که قابل فداشدن نیست و فداکردن آن هم معقول نیست. همۀ این کارها را میخواهم بهخاطر خودِ واقعیام انجام بدهم؛ آن خودِ واقعی، دلیلی است که باعث این فداکاریهای من میشود. اگر آن خودِ واقعی نباشد، من نمیتوانم اینچنین فداکاری کنم. این فداکاریها بهخاطر این است که من، حبِّ به ذات و حبِّ به خودِ واقعیام دارم.
نسبت بُعد خدایی انسان با خواستههای او
خودِ واقعی ما همان است که از آن در زبانِ دین، شریعت، اسلام و ادیان الهی، به «خدا» تعبیر میشود. وقتی گفته میشود: «برای خدا کار کن!» یعنی برای خودِ الهی و بُعدِ خدایی خودت کار کن. اما یک پرسش در اینجا مطرح میشود که آیا اصلاً ما بُعد خدایی داریم؟ بنابر این باید اثبات کنیم که انسان بُعدی خدایی دارد که حقیقت جانِ او هم همان است. حقیقت جانِ انسان، هیچچیزی غیر از خدا را نمیخواهد. خواستۀ واقعی خودِ انسان، این چیزهایی نیست که او الآن میخواهد؛ آنها خواستههای خودِ او و خواستههای حقیقت جانِ او نیست. خواستههایی مربوط به جسم و بدنش و شکم، شهوت و دنیای او است. همۀ این خواستهها فانی هستند، تمام میشوند و از بین میروند؛ باقی نمیمانند. به همین دلیل اینها خواستههای خودِ واقعی انسان نیستند.
خواستههای مشروط و محدودِ مَرکَب و خواستههای نامحدودِ حقیقتِ جان
اما چرا اینها خواستههای خودِ واقعی انسان نیستند؟ چون اینها را بهطور محدود میخواهد. انسان چقدر غذا میخواهد؟ بهاندازهای که شکمش پر و سیر شود. انسان وقتی کاملاً سیر باشد، هر غذای دیگری هم که بیاورند، از آن بدش میآید و میگوید: «دیگر نمیخواهم!» بهوقت سیری، اگر لذیذترین غذا را هم برایش بیاورند، حال او را به هم میزند؛ به آن غذا نگاه هم نمیکند. پس «غذاخوردن» خواستۀ خودش نیست، بلکه خواستۀ جسمش است چون غذا را محدود میخواهد. اگر مشغول خوردن غذایی باشد و یک غذای لذیذتر بیاورند، غذای قبلی را کنار میگذارد و میگوید: «دیگر این را نمیخواهم! آن را ببرید! من آن غذای لذیذتر را میخواهم!» اینجا انسان در خواستۀ شکم مداخله و آن را محدود کرده است. اما خواستۀ خودِ واقعیِ انسان، تابع شرایط نیست که یک موقع بخواهد و یک موقع نخواهد؛ آن خواسته را همیشه میخواهد و نامحدود هم میخواهد.
غذا را تا وقتی گرسنه هستی، میخواهی و میخوری. اما وقتی سیر شدی، دیگر آن غذا را نمیخواهی، چون این غذایِ خودت نیست. یا اگر غذایی بهتر بیاورند، دیگر آن غذای قبلی را نمیخواهی؛ میگویی: «این را کنار بگذار! آن غذای بهتر را بیاور!» اگر به تو بگویند: «از این غذا بهتر هم هست!»، میگویی: «پس آن یکی را بیاور!»
اگر پست و سِمَت کوچکی به تو بدهند، خیلی ذوق میکنی. اما اگر بگویند: «از این سِمَت مهمتر و بالاتر هم هست، آیا آن را میخواهی؟»، میگویی: «بله! آن را میخواهم! پست قبلی را دیگر نمیخواهم!» بنابر این، چنین خواستهای، خواستۀ واقعی تو نیست، چون آن را فدای یک خواستۀ دیگر میکنی. یا در مثالی دیگر، وقتی خیلی گرسنه هستی، اما بهشدت کمخوابی داری، وقتی برایت غذا میآورند، میگویی: «غذا را ببر، بگذار بخوابم!!» اما خواستۀ خودِ انسان اینگونه نیست، الآن نمیخواهم در کارش نیست؛ انسان همیشه آن را میخواهد و میگوید: «میخواهم و میخواهم و میخواهم!» او همهچیز را برای خودش میخواهد. بهشرط اینکه، به قید اینکه و مگر اینکه در کار خواستهاش نیست.
آن خواسته چیست که نامشروط و نامحدود است؟ انسان باید به کجا برسد و باید چه بشود که خواستۀ حقیقی خود را پیدا کند؟ اگر میپرسیم: «انسان باید به کجا برسد که خواستۀ حقیقی خود را پیدا کند؟»، دوباره به ذهن نیاید که ما باید به «مکانی» برسیم، اینگونه نیست. مقصود آن است که انسان چگونه بشود و به چه «جایگاهی» برسد؟
انسان دارد در مسیر رشد و کمال درونی خود رو به جلو و بالا میرود؛ مدام بزرگ میشود. باید به کجا و به چه جایگاهی برسد که به خواستۀ واقعی خودش برسد؟ خواستهای که از آن سیر نشود؛ هرگز نگوید: «سیر شدم! سفره را جمع کنید! دیگر این غذا جلوی چشم من نباشد! آن را نبینم!» او به چه جایگاهی باید برسد که لذتش همیشگی، دائمی، همهجایی و بیحد و حصر باشد؛ دیگر لذتی بالاتر از آن نباشد و فرض هم نشود؛ نتوانند به او بگویند: «از این لذت، بیشتر هم هست! آیا میخواهی؟!» تا او بگوید: «بله! آنرا میخواهم! این قبلی را دیگر نمیخواهم!» خواستۀ حقیقی نباید اینگونه شود؛ نباید حد داشته باشد و لذتی بالاتر از آن، نباید پیدا شود.
کشف لذّت مطلق در گرو شناختِ حقیقتِ جان
آن لذت، چیست که خواستۀ حقیقی انسان است؟ آیا درک چنین لذتی ممکن میشود؟ آیا محققشدنی است؟ باید به خودمان مراجعه کنیم تا ببینیم آیا ما اصلاً چنین لذتی را میخواهیم؟
اگر خوب فکر کنیم، میبینیم درک چنین لذتی از آرزوهای ماست. اساساً همۀ تلاش ما در زندگی برای این است که به چنین لذتی برسیم. اصلاً غیر از این لذت، لذت دیگری نمیخواهیم. همۀ فعالیت و تلاشمان این است که به چنین لذتی برسیم، منتها نمیدانیم این لذت چیست و در کجاست؟
برای رسیدن به این لذت دنبال همهچیز رفتهایم و میرویم. گاهی گمان میکنیم این لذت در جمعکردن ثروت، در خانهداشتن، در ازدواجکردن، در بچهدارشدن، در ماشینخریدن، در ورزشکردن، در مسابقهدادن و رسیدن به مقام اول، در مدرک تحصیلی بالا داشتن، در پستومقام عالی داشتن، در رئیس جمهور و رهبر و مرجع شدن یا در امثال اینهاست. مثلاً فکر میکنیم در این است که کلّ عالم دنیا را به نام ما بزنند! غافل از اینکه لذتی در این عالم هستی وجود دارد که وقتی یک ذرهاش را هم درک کنیم، حتی اگر همۀ دنیا را هم به ما بدهند و خورشید را در یک دست، و ماه را در دست دیگر ما بگذارند، حاضر نخواهیم بود از آن لذت صرفنظر کنیم.
اگر الآن به ما بگویند: «چنین لذتی هست، آن را میخواهی؟»، همۀ ما بهاتفاق میگوییم: «بله! میخواهیم؛ اصلاً ما همین را میخواهیم.» باید گفت که چنین لذتی واقعاً هست، اما ما آن را باور نمیکنیم. حداقل تا حالا باور نمیکردهایم؛ فکر میکردیم اوج لذتها در خوردن همین پلوقیمهها، چلوخورشها و چلوکبابها است. الآن ما میگوییم: «بالاتر از اینها هم مگر لذتی هست؟!» میگویند: «تا چقدر بالاتر از این لذت را میخواهی؟» میگوییم: «هرچه بیشتر بهتر! هر چه بالاتر بهتر!» میگویند: «بله. هست! هیچوقت هم تمام نمیشود. محدود هم نیست.» محدود نیست یعنی نه کمیت و نه کیفیتش کم یا تمام نمیشود؛ به هر طرف نگاه میکنی، لذت میبری. لذتی وجود دارد که با همۀ سلولهای بدنت آن را احساس میکنی. شما وقتی غذا میخوری، فقط زبان شما مزۀ غذا را میچشد. اما لذتی دیگر وجود دارد که با همۀ سلولهای بدنت آن را احساس میکنی. یعنی پایت هم لذت میبرد، دستت هم لذت میبرد، گوشَت هم لذت میبرد، چشمت هم لذت میبرد. با این تجربه اصلاً از همۀ وجودت لذت میبارد. همۀ قوای وجودی تو مست میشود و این مستی، مستیِ خودت است، نه مستیِ بدنت!
میپرسیم: «آیا میخواهی به چنین لذتی برسی؟» الآن شما این را تصور کردید؛ به خودتان مراجعه کردید و دیدید که آن را میخواهید. میگویید: «اگر ما به چنین لذتی برسیم، خیلی عالی میشود!» باید گفت همینکه میفهمی که این لذت را میخواهی، پس آن را در خودت داری. این لذت در وجود شما هست، اما رو نیامده است، بالا نیامده است.
چنین نیست که شما لذتی را درون خود نداشته باشی، اما در عینحال آن را طلب کنی. آن لذت را میخواهی چون آن را داری، اما به آن توجه نداری و آن را نمیبینی. وقتی به تو توجه میدهند، یکدل نه، صددل عاشق آن میشوی، مانند الآن که ما به شما توجه دادیم. میپرسی: «این مطلوب من کجاست؟ این معشوق من کجاست؟» در خودت مراجعه کردی، دیدی آن را داری؛ آن را خیلی دوست داری؛ اصلاً خودت هستی. آیا خودت را دوست نداری؟ خودت، خودت هستی. آیا خودت را نداری؟ خودت را داری که آن را دوست داری. مگر میشود کسی خودش را نداشته باشد، اما خودش را دوست داشته باشد؟ خودش، همان خودش است که آن را دارد. حتی صحبت این نیست که چیزی را داری، بلکه تو، خودِ خودت هستی. خودت، معشوقِ خودت هستی. خودت، هم معشوق و هم عاشق هستی. اما خودت را پیدا نکردهای چون در بیرون دنبال خودت میگردی. قدر خودت را نمیدانی.
«آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد[3]»
هدف تکوینی و کمال انسانی
خوشا به حال کسی که قدر خودش را میداند. بهشت تو در خودت است. حتی نه! بهشت تو در خودت نیست، بلکه بهشت تو، خودت هستی. آن را پیدا کن.
«رَحِمَ اللَّهُ امْرَءً عَرَفَ قَدْرَهُ[4]»
انسان میخواهد که به خودش برسد، اما مگر خودش، خودش نیست؟ «به خود رسیدنِ انسان» به چه معنا است؟ اینکه انسان به خودش برسد، یعنی استعدادی که در وجود انسان هست، به فعلیت برسد و شکوفا شود. مثلاً در وجود دانۀ سیب، استعدادِ درختسیبشدن هست؛ در نتیجه وقتی در خاک و محیط و شرایط مناسب و مساعد قرار میگیرد، به سمت درختشدن، حرکت میکند. اما چه درختی میشود؟ اینکه قرار است چه درختی بشود، در خودِ دانه هست. با گفتن من و شما هم عوض نمیشود. بنابر این اگر من بگویم: «من دلم میخواهد این دانۀ سیب به درخت انگور تبدیل شود!»، چنین چیزی نمیشود. چکار کنم که این دانۀ سیب به درخت انگور تبدیل شود؟ هیچکاری نمیشود کرد. حتی اگر بهجای آب، آب انگور پای بذر سیب بریزید، فایدهای ندارد. چرا؟ چون در این دانه، بهطور تکوینی «درختسیبشدن» نوشته شده است؛ یعنی در این بذر، این حقیقت وجود دارد که باید درخت سیب شود و سیب بدهد. یعنی هدف آن، در «خودِ خودش» وجود دارد.
انسان نیز همینگونه است. هر کاری هم با او کنی، قابلتغییر نیست. اصلاً عوض نمیشود. «لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ[5]» مسیر حرکت، رشد و کمالش و اینکه تا کجا باید برود، در خودش نوشته شده است. میخواهی آنرا تغییر بدهی؟ نمیشود! «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا»، برای انسان نوشته شده است که با خدا ملاقات کند. مسیر حرکتش در نهایت بهسمت خداست و با خدا ملاقات میکند. «لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ». اگر شما بتوانید از کاشت دانۀ سیب به گوجه فرنگی برسید، میتوانید انسان را هم به خیار تبدیل کنید! در نطفۀ انسان، نوشته شده است که چه مسیری را باید طی کند؛ تا کجا و به کجا برود.
به این ترتیب، انسان موجودی است که در وجودش خواستهای دارد که آن خواسته، جز لذت نامحدود و جز خدا نیست. پس چرا ما الآن چیزهای دیگری را میخواهیم؟ به دلیل اینکه هنوز خودمان «نشدهایم». همانگونه که دانۀ سیب از اول شکل سیب نیست، چون هنوز رشد نکرده و درخت نشده است. ممکن است تازه آن را در خاک قرار داده باشیم و فعلاً به ساقه تبدیل شده باشد. این ساقه خیلی نازک است؛ اصلاً هم شکل سیب هم نیست؛ سیب گرد است، اما این ساقه دراز است. سیب زرد و قرمز است، اما این سبز است. به همین ترتیب حقیقتِ جان ما هم اصلاً شبیه شکلی که الآن هستیم، نیست و به خواستههایی هم که الآن داریم، اصلاً هیچ ارتباطی ندارد. باید گفت خواستهای که انسان دارد و نهایت کمالی که برای او حاصل میشود، چیزی است که «اصلاً شکل ندارد.» ما بهسمت بیشکلی حرکت میکنیم؛ بهسمت خدا. آیا خدا شکل دارد؟ آیا خدا رنگ دارد؟ اگر خدا شکل و رنگ داشته باشد که میشود همان خدای دوران بچگی؛ همان خدایی که مربوط به شناختِ الآن ما از خدا است.
محدودیت درک فعلی ما از حقیقت لذتِ بهشت
در حال حاضر، از آخرت و بهشت سعادت ما هر چه سخن بگویند، آن را با الآن خودمان مقایسه میکنیم؛ به این فکر میکنیم که ما الآن کجا هستیم و از چه چیزهایی لذت میبریم؟ مثلاً از سیب، گلابی، پلو، چلو و … لذت میبریم. بعد خیال میکنیم که در آخرت هم همینگونه لذت میبریم. نمیدانند چطور باید از آخرت و بهشت سعادت ما به ما بگویند چون ما هنوز بچه هستیم. با بچه چطور باید صحبت کرد؟ نمیشود به بچهای که کوچک است و خواستههای بزرگترها را ندارد، گفت که بهشت، حورالعین دارد! میگوید: «حورالعین چیست؟! من حورالعین میخواهم چکار کنم؟!» اگر به بچۀ سه یا چهارساله بگویند: «بهشت چه باغهایی دارد!»، میگوید: «باغ؟! اصلاً من میترسم! درخت زیاد دارد. من اصلاً جنگل را دوست ندارم! من بهشت را نمیخواهم! من باید چکار کنم که به جهنم بروم؟!» اصلاً قبول نمیکند؛ میگوید: «میخواهم گناه کنم که به جهنم بروم! حورالعین به چه درد من میخورد؟!» پس باید از او بپرسند: «تو الآن چه دوست داری؟» مثلاً میگوید: «آدامس خیلی دوست دارم!» بعد بگویند: «هرچه آدامس میخواهی، در بهشت هست!» میگوید: «همین را میخواهم!» به چنین بچهای دیگر هر چه بگویی، او گوش میکند. میگوید: «چکار کنم که بتوانم به این بهشت بروم که هرچه آدامس با مزههای مختلف بخواهم، وجود داشته باشد؟!» بنابر این چگونگی سخن گفتن از از آخرت و بهشت سعادتِ ما، بستگی به سن و سال مخاطب دارد.
بر همین اساس قرآن هم نگاه میکند تا ببیند با چه کسانی مواجه است؟؛ ولیِ خدا نگاه میکند تا ببیند با چه کسانی طرف است؟ و این افراد الآن چه چیزهایی را دوست دارند؟! او میپرسد: «شما الآن چه میخواهید؟» آنها مثلاً میگویند: «ما در کویر زندگی میکنیم؛ اینقدر دوست داشتیم در جایی بودیم که دارودرخت داشته باشد و سبز و خرم باشد؛ اینجا کمبود آب داریم!»، «جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ[6]» میگوید: «بهشت همین باغها و نهرهاست! هرچه میخواهید، هست!» «فِيهَا مَا تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ[7]» در بهشت هر چه بخواهی هست. چه میخواهی؟
ما الآن عقلمان نمیرسد که چه میخواهیم. ما به الآن خودمان نگاه میکنیم و خیال میکنیم خودمان هستیم، اما این کسی که میبینی، خودت نیستی؛ هنوز خودت نشدهای. خودِ واقعیِ تو که در باطن جان توست و رو نیست، لذتی را میخواهد که همۀ لذتهای دنیا در مقابل آن هیچ است؛ اصلاً این لذتهای دنیا، لذت نیست؛ اینها درد، رنج و اَلَم است. ما هنوز به آنجا نرسیدهایم. اما به ما چه بگویند؟ چگونه بگویند؟ باید بگویند: «لذتها هست! هر لذتی که بخواهی هست!» میپرسیم آیا آنجا خسته هم میشویم؟ میگویند: «نه! آنجا خستگی ندارد.» آیا لذات، تمام هم میشود؟ «نه! تمام هم نمیشود.»
خدا، لذتِ تمامنشدنی
آن لذتی که تمام نمیشود، غیر خدا نیست. اما خدا چیست؟ بعضی خیال میکنند خدا، در انجام عمل نماز است. میپرسیم ما اینهمه نماز خواندیم و خم شدیم و سجده کردیم و برخاستیم، پس چرا اصلاً لذت نبردیم؟ بعضی خیال میکنند خدا، در انجام اعمال حج است، چون کعبه، خانۀ خداست. میگویند: «ای کاش توفیق و سعادت پیدا کنیم و یک روزی که در خانۀ خدا را باز میکنند، داخل خانۀ خدا برویم!» آیا تا حالا نشده است که چنین آرزویی داشته باشید که میتوانستید بروید و داخل خانۀ خدا را ببینید؟ چه خبر است؟ مگر آنجا چیست؟ البته برای ما که الآن هنوز در این مرحله هستیم، عیبی ندارد؛ خوب است. اینها را باید داشته باشیم. ما باید با همین چیزها دلمان خوش باشد، چون دستمان به آنجا که باید برسد، نمیرسد؛ تا حالا نرسیده است.
کسی از مکه برگشته بود؛ به او گفتند: «چه خبر بود؟» گفت: «هیچ! ما رفتیم خدا را ببینیم، اما در خانهاش نبود! گویا یکی از بستگانش هم فوت شده بود و خانهاش را سیاهپوش کرده بودند!» گفتند: «پس چکار کردی؟» گفت: «هیچ! کلی بار آوردیم! رفتیم بازار و این چیزها را خریدیم. چکار میکردیم دیگر؟!»
هر کدام از این کارها در جای خود خوب است. ما فعلاً چیزی غیر از این نیستیم. بحث ما در این نیست که الآن غیر از این باشیم، بلکه بحث در این است که آینده را ببینیم که چه میشود. قرار است کجا برویم و به کجا برسیم؟ «برویم نه»، قرار است چه بشویم؟ این دانۀ سیب، قرار است سیب شود. این نطفۀ انسان در آخر قرار است چه شود؟ اگر انسان به حج رفت و خانۀ خدا را زیارت کرد، آیا آن کسی که باید بشود، شده است؟ آیا تمام شد؟ آیا خدا این بود؟! اینکه گفتیم انسان خدا میخواهد، همین است؟!
درست است که انسان باید به حج برود؛ آن سر جای خودش است. نماز هم باید بخواند؛ آنهم سر جای خودش است. اینها فروعات دین است، به این معنی که اگر شما خواستید برای خدا کاری کنید، باید این کارها را انجام بدهید. اما اصل دین چیست؟ خدا چیست؟ میگویی: «خدا که معلوم است چیست! خدا پروردگار و خالق همۀ هستی است!» بله! خدا پروردگار همۀ عالم است. اما همین که دانستی که خدا پروردگار همۀ عالم است، آیا شما آن کسی شدی که میخواستی بشوی؟
خدای حقیقی و خدای ذهنی
همۀ ما تا حالا میدانستیم که خدا پروردگار همۀ عالم است. اما آیا این همان خدایی است که ما میخواهیم؟ الآن همۀ ما در ذهن خودمان یک مفهوم ذهنی به نام «پروردگار همۀ عالم» و «خالق کل هستی» تصور کردیم؛ آیا الآن لذتی را تحربه کردیم که دیگر هیچ لذتی بالاتر از آن نیست؟! نه! الآن اگر چلو کباب بیاورند، بیشتر از این مزه میدهد! اصلاً تصور کردن آن مفهوم، لذت که نداشت هیچ، کلی هم مشقت و زحمت داشت. تمام هستی را خواستیم در ذهنمان طی کنیم، ذهنمان کلی خسته شد. بعد فکر کردیم، ببینیم خالق یعنی چه؟ پروردگار کل هستی یعنی چه؟ اصلاً کل هستی تا کجاست؟ اینکه لذت نداشت! آیا این همان خدایی شد که قرار است ما به آن برسیم و با او ملاقات کنیم؟ آیا با او ملاقات کردیم؟ این خدا، خدای ذهنی ما بود. آیا خدای ذهنی، خداست؟ میدانی الآن شیطان چه میگوید؟! میگوید: «همینجا بحث را قطع کنیم؛ باقیش را برای جلسۀ بعد بگذاریم!» اما نباید به حرف شیطان گوش داد.
یک «رَبُّ الْعَالَمِينَ» داریم و یک «رَبِّي» و «رَبُّكُمْ» داریم. آیا این مفاهیم، دالّ بر وجود دو خدا است؟ نه! خدا یکی بیشتر نیست. اما خدا یعنی چه؟ خدا یعنی «حقیقت، هستی، خوبی، عدل، علم، معرفت، شعور، قدرت، حیات» و هر چه صفت راجع به خدا گفتهاند، همگی همان خداست.
اینگونه نیست که یک خدا داریم که نعوذ بالله، یک گوشۀ آن علم است، یک قسمت آن قدرت است، یک تکهاش حیات است و یک بُعدش اراده است. نه! اینگونه نیست. همهاش قدرت است؛ همان قدرت، علم و همان علم، حیات است. آیا خدا این است؟ آیا اینهایی که داریم در ذهنمان تصور میکنیم، خداست؟ نه! اینها که هنوز خدا نیست. اینها فقط به ذات خدا اشاره میکند. با این الفاظ و مفاهیمی که در ذهنمان تصور میکنیم، داریم به ذات خدا اشاره میکنیم. پس خدایی که ما باید به او برسیم و خدایی بشویم، آن «لذت خدایی» که باید به آن برسیم و بشویم، چیست؟
مگر نگفتیم: «خدا یعنی هستی»؟ معنی هستی چیست؟ هستی یعنی همینی که «هست». نشنیدی میگویند: «همینی هست که هست! میخواهی بخواه، نمیخواهی نخواه!»؟ عجب! ما تا حالا خیال میکردیم خدا یک چیزی در جایی مانند یک نوری، برجستگیای، کوهی، یا دودی است. در حالیکه «خدا یعنی حقیقت.» حقیقت یعنی چه؟ حقیقت یعنی همینی که هست. این حقیقت که تلخ است. «الْحَقُّ مُرٌّ[8]» حق تلخ است. وقتی این را میفهمیم، حالمان بد میشود. ما هنوز تحمل دیدن حق را نداریم. خدا یعنی عدل، یعنی هر چیزی در جای خودش. آیا تحملش را داری؟ چطور میشود که این لذتبخش باشد؟ یعنی واقعاً حقیقتِ جان ما و فطرتِ ما که الهی است، این را میخواهد؟ بله، همین را میخواهد و هیچچیز دیگر غیر از حق و عدل و هستی را نمیخواهد. همین را میخواهد. اما آیا الآن این را میخواهیم؟ نه!
خدا، خواستۀ ذاتی و بالقوۀ انسان
اگر بگویند که شما الآن بالفعل این را میخواهید، ادعای درستی نیست. چون ما الآن در مرحلهای هستیم که اگر بگویند: «امشب شام نمیدهیم!»، حالمان بد میشود! میگوییم: «ما اینهمه راه آمدیم. تازه شام هم نمیدهند! مجلسش عاقبت بهخیری ندارد!»
ما الآن این هستیم. ما که میگویم، خودم را میگویم. اما آیا همین باقی میمانم؟ قرار است چه بشوم؟ قرار است چیزی بشوم و به جایی برسم که غیر از حق، عدل، نظم، هماهنگی، کاردُرُستی و قرارگرفتن هر چیزی جای خودش، چیز دیگری نخواهم.
این را از کجا بفهمیم؟ از اینجا که ما در ذات خود اینگونه هستیم. همین الآن هم اینگونه هستیم. درست است که میگوییم «الآن این نیستیم!» اما فقط «بالفعل» این نیستیم، در «ذاتِ خود» که هستیم. ذات همۀ ما خداخواه است. آیا الآن بالفعل خداخواه هستیم؟ نه! الآن ما سیب، گلابی، حورالعین، جنات و انهار میخواهیم. اما ذات ما ذاتی است که در آن نوشته شده است: «ای انسان! تو قرار است به جایی برسی که جز خدا نخواهی و جز خدا نمیخواهی.» فطرت ما الهی است: «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا» یعنی همین. آیا الآن میتوانیم این را بفهمیم؟ بله! الآن میتوانیم این را بفهمیم، اما آیا وقتی فهمیدیم، میتوانیم این باشیم؟ نه! تا «این شدن»، حالا حالاها راه داریم. الآن و بالفعل این نیستیم، اما میتوانیم بفهمیم که ذاتمان این است. این را میتوانیم بفهمیم که یک روزی به اینجا میرسیم. این مسیری که ما داریم در آن حرکت میکنیم و زندگی ما در آن جریان دارد، در نهایت به اینجا میرسد.
خداخواهی درونی
از کجا میتوانیم بفهمیم که روزی جز خدا، چیزی نخواهیم خواست؟ از همینجا که الآن هم رشحاتی از آن در زندگیمان وجود دارد؛ برای یکی بیشتر، برای یکی کمتر. آیا شما از نظم و زیبایی لذت نمیبرید؟ آیا از اینکه هر چیزی در جای خودش باشد، کیف نمیکنید؟ یکی کمتر لذت میبرد، یکی بیشتر! چون رشد آدمها با هم متفاوت است. چون هنوز به آن رشد نهایی نرسیدهایم.
آیا از اینکه هر چیزی در جای خودش نباشد، رنج نمیبرید؟ آیا از اینکه بینظمی، شلختگی و پریشانی ببینید، بدتان نمیآید؟ آیا از اینکه در عالم ظلم میبینید، ناراحت نیستید؟ آیا اگر کسی از گرد راه برسد و بیخود و بیجهت در گوش شما بزند، بدتان نمیآید؟ نگویید: «بدم میآید، چون گوشم درد میگیرد!» نه! بحث ما این نیست؛ بحث ما به خواستۀ فطری شما مربوط است. اگر کسی همینجا بیخود و بیجهت در گوش یکی دیگر بزند، آیا نمیگویید: «آخر چرا؟» آیا حرص نمیخورید؟ آیا خونتان به جوش نمیآید؟ آیا بلند نمیشوید یقهاش را بگیرید؟ البته اگر زورتان برسد! میگویید: «چرا زدی؟!» میگوید: «زدم که زدم! به تو چه؟!» میگویید: «نشد! به من چه ندارد!» میگوید: «واقعاً به تو چه؟! من که در گوش تو نزدم!» چه میخواهید جواب بدهید؟ میگوید: «من که در گوش تو نزدم! در گوش این بدبخت بیچارۀ مظلوم زدم! دیدم دیوارش کوتاه است، از آن بالا رفتم! دلم میخواست در گوشش بزنم!» میگویید: «بیخود کردی که دلت میخواست بزنی! زدی؟! پدرت را در میآورم!» میگوید: «آخر به تو چه مربوط است؟!» میگویید: «نه! نمیشود. آخر من چیزی در وجودم هست که میگوید که به من مربوط است!»
آن چیست که در وجود ما هست و میگوید: «به تو مربوط است»؟ آن همان عدالتخواهی است. ربطی هم به گوش، شکم و شهوت من ندارد؛ اصلاً به من ارتباط ندارد. تا آخر عمرم هم هیچ ارتباطی به من پیدا نمیکند. اما من نمیتوانم آرام بنشینم.
لازم نیست که حتماً اینجا کسی بیاید و در گوش یکی بزند. حتی اگر شما در تلویزیون هم ببینید که یکی آنطرف دنیا، بیجهت در گوش یکی دیگر زده است، آتش میگیرید. حتی اگر در یک فیلم که تلویزیون پخش میکند و واقعیت هم ندارد، یکی به دیگری ظلم کند، شما گریهات میگیرد. میگویید: «اگر دستم میرسید، کارگردانش را میزدم! چرا این فیلم را درست کرده است که چنین ظالمی دارد چنین مظلومی را اذیت میکند!» وقتی فیلم را میبینید که دارند ظلم میکنند، حالتان بد میشود! این چیست در وجود ما؟ که اگر در فیلم هم کسی از مظلوم دفاع کند، مثلاً یکمرتبه قهرمان، سوار بر اسب و با شمشیر از گرد راه برسد و ظالم را بزند، میگوییم: «ببین چه کرد! در مقابل ظلم ایستادگی کرد!» وقتی هم فیلم تمام میشود، کیف میکنیم! سرحال و شاداب میشویم؛ هر کاری بگویند، انجام میدهیم. از شما میپرسند: «چه شد؟ چه خوردی؟» میگویید: «هیچ چیزی نخوردم!» میگویند: «باید یک چیزی خورده باشی. این همه انرژی، شادابی و نشاط را از کجا آوردهای؟ تو تا قبل از این افسرده بودی، از جایت بیرون نمیآمدی. چرا الآن اینقدر شاداب هستی؟!» میگویید: «فیلمی را دیدم که آخرش خوب تمام شد!» این «خوب» یعنی چه؟ «فیلمی را دیدم که آخرش روی حساب تمام شد!» آنطور که من دلم خنک میشود. مگر دلت چیست؟ مگر در دلت چه خبر است؟ مگر غیر از پلو، آب، شربت، نوشابه و… چیز دیگری در آن است؟! میگویید: «آن شکم من است! اما در دلم…!» معلوم میشود:
«در اندرون من خسته دل ندانم کیست / که من خموشم و او در فغان و در غوغاست[9]»
قبل از این هم بود، منتها تا این فیلم را ندیده بودید؛ به جوش و به حرکت در نیامده بود؛ فعلیت پیدا نکرده بود. قبل از این هم بود، منتها چون حرکت نکرده بود، خموش و بیحال بودید، وقتی فیلم را دیدید، جان گرفتید و حرکت کردید.
خداخواهی، از بالقوهگی تا فعلیت
بعضیها بعد از تماشای یک فیلم،چنان به حرکت درمیآیند که میخواهند از پشتبام به پایین بپرند! این همان فطرت الهی ماست که دوست داریم هر چیزی در جای خودش قرار بگیرد؛ ظلمی اتفاق نیفتد؛ عدل باشد. این خداست. خدا یعنی عدل، یعنی قرارگرفتن هر چیزی در جای خودش. ما حقیقت را دوست داریم، هر چند به ضررمان باشد. البته نمیگویم که الآن دوست داریم! الآن ممکن است برویم و کار خلاف هم بکنیم. آن حقیقت درونی، الآن بالفعل نیست، اما در ذات ما هست. ما حقیقت را دوست داریم. کسی را که دنبال حقیقت میرود، دوست داریم. برای چه امام حسین(ع ( را دوست داریم؟ آیا امام حسین هستیم؟ نه! ما الآن امام حسین نیستیم. ما خاک پای امام حسین هم نیستیم. ما الآن «حیوانِ بالفعل» هستیم، اما قرار است امام حسین بشویم. یعنی در ذات و فطرت شما «حسینیبودن» و «حسینیشدن» هست. این آیندۀ خودت است.
شما با هر کس که دوست داشته باشید، محشور میشوید. آیا خدا و امام حسین را دوست دارید؟ بله! چون خدایی و حسینی هستید. آیا امام زمان را دوست دارید؟ بله! چون امام زمانی هستید و با او محشور میشوید. «محشور میشوید»، یعنی «میشوید». این دانۀ سیب، سیب «میشود». این نطفۀ انسان به امام حسین، امام زمان و امیرالمؤمنین تبدیل «میشود».
بله! هرچه دوست داشته باشید، همان میشوید. فطرت همۀ ما الهی است. همۀ ما امام حسینی میشویم. میپرسید: «آیا همۀ انسانها حسینی میشوند؟ حتی شمر؟» بله! میشوند، حتی شمر!. فطرت شمر هم حسینی است. میگویید: «این دیگر نشد!» اما باید بدانیم که هم خوبها امام حسین دارند، هم بدها! فطرت همۀ انسانها الهی است. هم خوبها خدا دارند، هم بدها. بدها هم خدا دارند. پس تکلیف جهنم و بهشت چه میشود؟ پاسخ این سؤال در بحث جلسۀ آینده بیان خواهد شد.
وَ صَلَّیاللهُ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ نَبِیِّهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ تَسْلِیماً
دورهی بیست و ششم خودشناسی – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
[1]. «پدرم و مادرم و خودم و خانوادهام و دارايىام فدايتان باد.» زیارت جامعه کبیره.
[2]. «الْآخِرَةُ دَارُ مُسْتَقَرِّكُمْ، فَجَهِّزُوا إِلَيْهَا مَا يَبْقَى لَكُمْ. آخرت جايگاه هميشگى شماست؛ پس آنچه را براى شما باقى مىماند، براى آن فراهم آوريد.» امام على عليهالسلام، غرر الحكم، ص 115.
[3]. «سالها دل طلبِ جامِجم از ما میکرد / وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا میکرد؛ گوهری کز صدفِ کون و مکان بیرون است/ طلب از گمشدگانِ لبِ دریا میکرد؛ مشکلِ خویش بَرِ پیرِ مُغان بُردم دوش / کاو به تأییدِ نظر حلِّ معمّا میکرد؛ دیدمش خُرَّم و خندان قدحِ باده بهدست / واندر آن آینه صدگونه تماشا میکرد؛ گفتم این جامِجهانبین به تو کِی داد حکیم؟ / گفت آن روز که این گنبدِ مینا میکرد؛ بیدلی در همه احوال خدا با او بود / او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد.» حافظ.
[4]. «رَحِمَ اللَّهُ امْرَءً عَرَفَ قَدْرَهُ وَ لَمْ يَتَعَدَّ طَوْرَهُ، خداوند رحمت كند کسى را كه قدر خويش بشناسد و از حدّ خود درنگذرد.» امير المؤمنين علي عليه السلام، غرر الحكم، ص 373.
[5]. «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ. پس حقگرایانه و بدون انحراف با همۀ وجودت بهسوی این دین روی آور، به سوی سرشت خدا که مردم را بر آن سرشته است. برای آفرینش خدا هیچگونه تغییر و تبدیلی نیست؛ این است دین درست و استوار؛ ولی بیشتر مردم نمىدانند.» سورۀ روم، آیۀ 30.
[6]. «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ ذَلِكَ الْفَوْزُ الْكَبِيرُ، كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند، براى آنان باغهايى است كه از زير آنها جویها روان است. اين است [همان] رستگارى بزرگ.» سورۀ بروج، آیۀ 11.
[7]. «يُطَافُ عَلَيْهِمْ بِصِحَافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَأَكْوَابٍ وَفِيهَا مَا تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ وَتَلَذُّ الْأَعْيُنُ وَأَنْتُمْ فِيهَا خَالِدُونَ، سینیها (ی غذا) از طلا و جامها (ی شراب طهور) گرداگرد آنها ميگردانند، و در آن (بهشت) آنچه جانها میخواهند و چشمان از آن لذت میبرند، وجود دارد و شما در آن هميشه خواهيد ماند.» سورۀ زخرف، آیۀ 71.
[8]. «الْحَقُّ ثَقِيلٌ مُرٌّ وَالْبَاطِلُ خَفِيفٌ حُلْوٌ وَرُبَّ شَهْوَةِ سَاعَةٍ تُورِثُ حُزْنًا طَوِيلًا، حقّ، سنگين و تلخ است و باطل، سبك و شيرين. و بسا لذّت شهوتى كه ساعتى بيش نپايد، اما اندوهى دراز در پى آرد.» پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم. الأمالي (للطوسي)، النص، ص: 533
[9]. «چو بشنوی سخنِ اهلِ دل، مگو که خطاست / سخنشناس نهای، جان من! خطا این جاست؛ سرم به دنیی و عقبی فرو نمیآید / تبارکالله ازین فتنهها که در سرِ ماست؛ در اندرونِ منِ خستهدل ندانم کیست! / که من خموشم و او در فغان و در غوغاست.» حافظ.
0 نظر ثبت شده