خودشناسی
دوره بیست و ششم – جلسه ۱۱
استاد حسین نوروزی
(سال ۱۳۹۳)
انسانِ خودشناس؛
انسانِ مختار و قادر به «انتخابِ هدف»
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
«هدف»، داشتۀ انسان و «انتخاب»، خواستۀ او
مباحث گذشته، دربارۀ «داشتهها» و «خواستهها»ی انسان بود که در ضمن آن بیان شد که «داشتۀ انسان»، «هدف» اوست که در وجودش قرار دارد. برای انسان، مقصدی از قبل تعریف شده که انسان بهسمت آن حرکت میکند و نهایتاً به آن مقصد هم میرسد و این مقصد، بههیچوجه قابل تغییر، تبدیل و دخلوتصرف نیست.
اما هدفی هم برای انسان وجود دارد که انسان باید آن را انتخاب کند و این «انتخاب»، «خواستۀ» انسان است. همۀ سخن بر سر این انتخاب است که آیا انتخاب این هدف، در اختیارِ ما هست یا نیست؟ آیا انسان دارای «قدرتِ انتخابِ اختیاری» هست یا نیست؟ در اینکه انسان دارای قدرتِ انتخاب است، بحثی نیست؛ انسان انتخاب میکند اما هر قدرت انتخابی، بهمعنای «داشتنِ اختیار» نیست؛ «قدرت» و «انتخاب» هست اما لزوماً «اختیار » نیست.
«اختیار در انسان»، و رابطۀ آن با «عقل»
«اختیار»، چیست؟ گفته میشود: «انسان موجودی مختار است!» اما تعریف دقیق اختیار در انسان چیست؟
حیوانات، «قدرت انتخاب» دارند و انتخاب میکنند؛ مثلاً آنها بین دو یا چند راه، یکی را انتخاب میکنند؛ پس قدرت انتخاب دارند که انتخاب میکنند اما این قدرت انتخاب، «قدرت انتخاب انسانی» نیست؛ بلکه «قدرت انتخاب حیوانی» است. این انتخاب برخاسته از «عقل» نیست بلکه برخاسته از «شعور غریزی» است.
فرق عقل با شعور غریزی چیست؟ چرا در مورد حیوان میگوییم انتخابِ برخاسته از عقل ندارد؟ کار عقل چیست که معتقد هستیم در انسان هست اما در حیوان نیست؟
«عقل»، «قوۀ شناخت هدف» است. انسان بهواسطۀ داشتن عقل، میتواند هدفی را که برای رسیدن به آن خلق شده، ببیند، بشناسد، درک و در آن «تعقّل» کند. اما حیوان قدرت شناخت آگاهانۀ هدف خود را ندارد. توجه کنید که بحث ما راجع به حیوان نیست؛ بحث ما در مورد انسان است.
وقتی گفته میشود که انسان دارای قدرت اختیار است؛ یعنی انسان اولاً میتواند هدف خود را «بشناسد» و ثانیاً میتواند آن را «انتخاب» کند. انسان قدرت دارد این هدف را که برای رسیدن به آن خلق شده است و باید به آن برسد، بشناسد؛ هدفی را که در بدو آفرینش، در فطرت، جان و وجودش نوشته شده است، بخواند؛ میتواند «خودش را بشناسد».
«عقل»، «قدرت خودشناسی» است؛ قوۀ «هدفشناسی» است که وجه تمایز بینش انسان با سایر موجودات است.
«قدرت انتخابِ هدف» در انسان
انسان علاوه بر اینکه میتواند با عقل، هدف خود را که خدا او را برای رسیدن به آن آفریده، بشناسد، «قدرت انتخابِ هدف» را نیز دارد؛ اما «قدرت انتخاب» چیست؟
قدرت انتخاب عبارت از این است که آیا من «میخواهم به هدفم برسم» یا «نمیخواهم به هدفم برسم». بهعنوان مثال بدن ما براساس نیاز به آب آفریده شده و در ما خواسته و نیازی به نام تشنگی وجود دارد. بدن همۀ ما تشنۀ آب میشود. حال، آیا قدرت انتخاب بین نوشیدن یا ننوشیدن آب را هم داریم یا نداریم؟
در اینکه بدن ما محتاج به آب است، بحثی نیست؛ بدن ما به آب نیاز دارد و این مسئله در اختیار ما نیست؛ این را خدا قرار داده و بدن ما را بهگونهای آفریده است که به آب نیاز پیدا میکند. این مسئله اختیاری نیست بلکه یک امر جبری است. اما ما میتوانیم که «بخواهیم» نیاز بدنمان را تأمین کنیم و دنبال آب برویم یا «نخواهیم» دنبال آب برویم و بگوییم: «ما نمیخواهیم آب بخوریم! نیاز داریم، اما تا جاییکه بتوانیم، میخواهیم روی این نیازمان سرپوش بگذاریم. نمیخواهیم نیاز واقعی خودمان را ببینیم؛ میخواهیم خودمان را سرگرم کنیم که به آب، لب هم نزنیم.» چرا میتوانیم اینگونه عمل کنیم؟ چون «نمیخواهیم». چرا نمیخواهیم؟ چون «اختیار داریم که نخواهیم»! میتوانیم که نخواهیم! قدرت داریم که انتخاب کنیم آب بخوریم یا نخوریم.
بدن انسان نیاز دارد؛ تشنه هم هست، اما ماه رمضان است؛ شخص تصمیم گرفته روزه باشد! نمیخواهد آب بخورد. کسی که به آب نیاز دارد، اینطور نیست که بهمحض دیدن آب، بیاختیار بهسمت آب برود و آب را بخورد. انسان میتواند محاسبه کند؛ میتواند نخوردن را «انتخاب» کند. انسان مجبور به خوردن نیست. ممکن است کسی بگوید: «من اعتصاب غذا کردهام! تصمیم گرفتهام آب یا غذا نخورم!».
در حیوانات چنین انتخابهایی پیدا نمیشود؛ دیده نمیشود که حیوانی اعتصاب کند یا روزه بگیرد. اگر میلش به چیزی بود، آن کار را انجام میدهد. اگر گرسنهاش باشد، غذا میخورد. حیوان نمیگوید: «گرسنه هستم اما برخلاف خواستۀ غریزی خودم غذا نمیخورم!». حیوان چنین قابلیتی ندارد. البته بحث ما راجع به حیوان نیست بلکه در مورد انسان است و میگوییم که ما چنین قدرتی را داریم.
انسان چنین قدرتی دارد که علیرغم وجود میل و حتی نیاز شدید، با میل و نیازش مقابله کند و در برابر آنها بایستد. اگر از انسانی بپرسند: «چرا غذا نمیخوری؟» ممکن است بگوید: «مصلحت مهمتری را در نظر گرفتهام و آن رژیم غذایی است که میخواهم لاغر شوم! غذا نمیخورم نه بهخاطر اینکه غذاخوردن را دوست ندارم؛ اتفاقاً خیلی هم دوست دارم، اما نمیخواهم بخورم! بین دو مصلحت، یکی را بر دیگری انتخاب میکنم. امر من دائر است بین اینکه بخورم، لذت ببرم و چاق شوم، یا نخورم و لاغر شوم. من لاغرشدن را انتخاب کردهام!» دیگری ممکن است بگوید: «لاغرشدن برای من مهم نیست! لاغرشدن را نمیخواهم. خوردن برایم مهمتر است! من کسبِ لذتی که در خوردن هست را انتخاب میکنم!».
افراد با هم فرق دارند. چرا؟ چون انتخابهایشان متفاوت است. چرا انتخابهایشان متفاوت است؟ چون انسانها دارای قدرتی به نام «اختیار» هستند؛ آنها میتوانند برگزینند و ترجیح بدهند، هرچند هیچگونه مُرَجِّحی هم در میان نباشد. این نکته مهم است که انسانها بهواسطۀ قدرت انتخابی که دارند، میتوانند چیزی را ترجیح دهند که «مرجوح» باشد و «راجح» نباشد. اختیارِ انسان، «قدرت ترجیحدهنده» است؛ لازم نیست غیر از خودِ اختیار، ترجیحی وجود داشته باشد. گاهی از شما میپرسند: «چرا آب میخورید؟» و شما میگویید: «بهخاطر اینکه نیاز دارم!». اینجا یک ترجیح و دلیلی وجود دارد. اما گاهی میپرسند: «چرا آب میخورید؟» و شما میگویید: «بهخاطر اینکه میخواهم آب بخورم! آبخوردن را اختیار کردم!».
ممکن است برخی بگویند: «اختیار آبخوردن، به دلیل این است که آبخوردن نسبت به آبنخوردن، رجحان دارد! کسی که آبخوردن را انتخاب میکند، بهدلیل این رجحان است». اما میبینیم گاهی شخصی که دکتر به او گفته: «اگر آب بخوری، میمیری!» نیز آبخوردن را انتخاب میکند! اینجا که دیگر آبخوردن رجحان ندارد. بعضی از کسانی که زخمی در بدنشان هست و با خوردن آب، خونشان رقیق میشود و خونریزیشان ادامه پیدا میکند و میمیرند، میگویند: «باشد! بگذارید بمیرم! فقط به من آب بدهید!» آنها آبخوردن را انتخاب میکنند. همیشه اینگونه نیست که وقتی انسان نیازی دارد، مجبور باشد که نیازش را تأمین کند، بلکه میتواند انتخاب کند که آن نیاز را تأمین نکند.
شخص میداند استفاده از سمّ، مهلک است؛ ضرر و خطر دارد، اما میگوید: «من آن را انتخاب میکنم! من میخواهم لذتش را ببرم!». میگویند: «عاقلانه نیست! لذتی که تو الآن از این میبری، در مقایسه با ضرری که میکنی و خسارتی که میبینی و لذتهایی که از دست میدهی، صفر است!»، میگوید: «اشکالی ندارد صفر باشد! من این را انتخاب میکنم! من قدرتی به نام اختیار دارم؛ من باید بگویم چه میخواهم و چه نمیخواهم. شما هر چقدر هم بگویید که این کار عاقلانه نیست، من میخواهم آن را انجام دهم. میخواهد عاقلانه باشد یا نباشد!». اختیار یعنی قدرت اینکه «انسان بتواند حتی برخلاف حکم عقلش هم، انتخاب کند». به این، «اختیار» میگویند.
دقت داشته باشیم که از عبارت «بر خلاف حکم عقل، عمل کند» استفاده نکردیم و گفتیم: «برخلاف حکم عقل، «انتخاب» کند».
تفکیک مفهوم «اختیار» در انتخابِ هدف، از مفاهیم «توانستن» و «شدن» در تحقّق هدف
مرحلۀ «انتخاب» یعنی مرحلۀ «خواستن» که با مرحلۀ «عملکردن و توانستن» تفاوت دارد. ممکن است انسان چیزی را انتخاب کند و بخواهد، اما قدرت و توان انجام آنرا نداشته باشد.
مثلاً ما خیلی دلمان میخواهد که همیشه سالم باشیم، اما آیا میتوانیم؟ نمیتوانیم! توانایی همیشه سالمماندن را نداریم. یا مثلاً خیلی دلمان میخواهد کارهای بزرگی انجام بدهیم اما انجام کارهای بزرگ، در حد توانمان نیست. یا خیلی دلمان میخواهد که با امام حسین علیهالسلام بودیم و حضرت را یاری میکردیم؛ «يَا لَيْتَنِي كُنتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزًا عَظِيمًا[1]» ای کاش! یعنی میخواهیم، اما فرصت تمامشده و گذشته است. چگونه باید به گذشته برگردیم؟ نمیتوانیم برگردیم. میخواهیم، اما نمیتوانیم.
«اختیار»، «قدرتِ خواستن» است، «نه قدرتِ توانستن». مراقب باشیم که مرحلۀ خواستن با مرحلۀ توانستن، خَلط نشود. مرحلۀ توانستن هم مربوط به قوای شخصی ما است که با مرحلۀ شدن، تفاوت دارد. ممکن است که من چیزی را بخواهم و حتی بتوانم، اما امکانِ شدن آن چیز، وجود نداشته باشد؛ ممکن است شرایط بیرونیِ «شدنِ» آن، فراهم نباشد؛ جاییکه میگوییم: «خدا مقّدر نکرده است!». مثلاً شخصی تصمیم گرفته ازدواج کند؛ توانایی ازدواجکردن را هم دارد، اما کسی را که انتخاب کرده، جواب مثبت نداده است. جواب شخص مقابل که در اختیار او نیست؛ پس او اختیاراً «خواسته و توانسته» است، اما «نشده» است. خیلی از اتفاقاتی که در بیرون از ما میافتند، خارج از خواست و توان ما هستند.
باید «محدودۀ اختیار» دقیقاً معلوم شود. اختیار، به مرحلۀ خواستن منحصر است، نه به مرحلۀ توانستن و مرحلۀ شدن. بنابراین باید بین «اختیار» و «اراده» فرق بگذاریم، چون «اراده مربوط به مرحلۀ توانستن است». در اراده، انسان باید توان انجام کار را داشته باشد اما در خواستن هیچچیزی شرط نیست؛ فقط خواستِ خودِ انسان مطرح است.
مشروط بودنِ «خواستن» به «اختیارِ » انسان
«توانستن» مشروط به مسائل بسیاری است. آدمی که استراحت و خواب لازم و کافی نداشته، تواناییش کم میشود، تمرکز ذهنیش کم میشود، قدرت انجام کار در او پایین میآید و ارادهاش ضعیف میشود. همۀ این مسائل در توانستن او، دخالت دارند. اگر انسان خوب بخوابد، خوب استراحت کند، خوب تغذیه کند یا خوب ورزش کند، در باارادهبودن و مصمّم و جدیبودن او اثر دارد.
اما در «خواستن»، چهچیزی دخالت دارد؟ در اینکه کسی یک چیز را میخواهد و دیگری آن را نمیخواهد، چهچیزی دخالت دارد؟ «فقط اختیار دخالت دارد». چه شد که این شخص میگوید من این را میخواهم؟ و دیگری می گوید من آنرا نمیخواهم؟ فقط خودش مؤثر است؛ اینجاست که درک معنای اختیار، مشکل میشود.
ذهن همۀ ما عادت کرده که برای هر کاری، علتی بیرونی پیدا کند. مثلاً وقتی میبینیم ماشین کار نمیکند، بررسی میکنیم که ببینیم چه اشکالی پیدا کرده است. ببینیم آیا مشکل از برقش است؟ از کاربراتورش است؟ نگاه میکنیم و بررسی میکنیم یا از مکانیک میخواهیم بررسی کند. ما در این شرایط، هیچوقت نمیگوییم: «شاید هیچ علتی نداشته باشد!». یعنیچه؟ آخر مگر میشود ماشین بدون علت کار نکند؟ هیچوقت نمیگوییم: «ماشین نمیخواهد درست کار کند!». نمیخواهد درست کار کند، یعنی چه؟! مگر ماشین، میخواهد یا نمیخواهد دارد؟! ماشین یا سالم است یا سالم نیست. اگر سالم باشد، درست کار می کند. اگر هم سالم نیست که درست کار نمیکند. نمیتوان گفت: «ماشین سالم است، اما دلش نمیخواهد درست کار کند؛ میخواهد کار نکند!»؛ چنین چیزی نمیشود!
ما وقتی سراغ انسان میآییم، همانگونه و با همان دیدی که راجع به سایر موجودات قضاوت میکنیم، راجع به انسان هم قضاوت میکنیم. وقتی میبینیم که کسی راه سعادتش را طی نمیکند و درست در مسیر مقابل راه سعادتش حرکت میکند، میگوییم: «بررسی کنیم ببینیم چه مشکلی دارد». بررسی میکنیم و میگوییم: «شاید نمیداند راه سعادتش چیست»؛ همیشه هم اول این را میگوییم. میگوییم: «او نمیداند، تقصیر ندارد، اگر خلاف کرد، منحرف شد و امام حسین(ع) را کشت، چون نمیدانست با چه کسی طرف است! نمیدانست دارد سر چه کسی را میبرد!». میگویند: «نه! اتفاقاً میدانست». میگوییم: «نه! شاید خوب نمیدانست! کامل متوجه نبود! کمی شک داشت!». میگویند: «نه! اصلاً شک نداشت. یقین داشت که دارد با چه کسی میجنگد». میگوییم: «شاید نمیتوانست! میدانست اما نمیتوانست این کار را نکند. مجبورش کرده بودند این کار را بکند». میگویند: «نه! اتفاقاً خودش پیشقدم شد. اجبار و اکراهی هم در کار نبود». میگوییم: «پس دلیلش چه بود؟ چرا این کار را کرد؟ پس چرا امام حسین را کشت؟» و در نهایت به این میرسیم که نمیدانیم و نمیفهمیم که او چرا امام حسین را کشت. دائم سعی میکنیم این مسئله را به علتی وصل کنیم. هیچوقت نمیگوییم: «بهدلیل اینکه امام حسین را نمیخواست؛ امام حسین را دوست نداشت؛ بغض امام حسین در دلش بود». اگر هم بگوییم، باز هم این جواب آخر نیست و به دنبالش این سؤال مطرح میشود که: «چرا بغض امام حسین در دلش بود؟». میگوییم: «تقصیر نداشت. شاید مثلاً تبلیغاتی کرده بودند و کارهایی روی ذهنش انجام داده بودند که نسبت به امام حسین(ع) بدبین شده بود». میگویند: «نه! خود این شخص، رئیس تبلیغاتکنندهها بود! خودش همۀ این تبلیغات را انجام میداد و همۀ ذهنها را خراب میکرد. خودش میدانست دارد با چه کسی میجنگد و با اینکه او را میشناخت، او را دوست نداشت». چرا دوست نداشت؟ چه میشود که یکی امام حسین(ع) را دوست دارد و دیگری دوستش ندارد؟ این محبت و بغض از کجا می آید؟
منظور بسیاری از مواردی که از آنها به حبوبغض تعبیر شده، همین «اختیار» است. اختیار یعنی یکی میخواهد؛ یکی نمیخواهد. یکی تصمیم گرفته خوب باشد و دیگری تصمیم گرفته بد باشد.
بهشت و جهنم هم تابع همین خواست است. کسی که تصمیم گرفته خوب باشد، هرچه خوبی میبیند را دوست دارد. قیامت که برپا میشود، جز خوبی هیچچیزی باقی نمیماند و قیامت برای او بهشت میشود.
البته باید توجه داشت که «بدی»، اصلاً در کار نیست. در عالم «بدی» وجود ندارد؛ همهاش خوبی است. ما چشممان باز نیست و بد میبینیم. در قیامت چشمها باز میشود. وقتی چشم قیامتی انسان باز شود، انسان جز خوبی نمیبیند. بنابراین برای کسی که عاشق خوبی بود و خوبیها را دوست داشت، قیامت، بهشت میشود. برای کسی هم که از خوبی بدش میآمد و تلاش می کرد که از حکومت خدا فرار کند، قیامت، جهنم میشود.
امیرالمؤمنین(ع) میفرماید: «لَا يُمْكِنُ الْفِرَارُ مِنْ حُكُومَتِكَ[2]» خدایا از حکومت تو نمیشود فرار کرد. نمیشود فرار کرد، اما میشود برای فرارکردن، «تلاش کرد»، یعنی میشود که «نخواست».
میشود کسی از خدا خوشش نیاید، میشود از حکومت و خلقت خداوند خوشش نیاید. دربارۀ چنین شخصی میگویند که او «خُبثِ سریره» دارد. انسان خبیث از خدا خوشش نمیآید؛ خدا را دوست ندارد. همانطور که شما هر چیزی را حمل بر صحت میکنید، او حمل بر فساد میکند. حتماً دیدهاید کسانی را که منفیباف و منفیبین هستند؛ یک لیوان نیمهپر بیاورید، آنها فقط نیمۀ خالی آن را میبینند؛ میگویند: «نیمی از لیوان خالی است!» اما کسانی که مثبتبین هستند، نیمۀ پر را میبینند.
کسی که نیمۀ پر را میبیند، همیشه راضی است و تشکر میکند. میگوید: «الحمدللّه! دست شما درد نکند که برایم آب آوردید!» اما کسی که نیمۀ خالی را میبیند، ناشکری میکند؛ ناراضی است. میگوید: «این هم آب بود که آوردید؟! نصفه آوردید!». او دائم گله دارد؛ ناراضی است؛ نق میزند. نقزدن یعنی تکرار نارضایتی! هرچه در اختیارش میگذارند، باز هم ناراضی است؛ گلهوشکایت دارد. البته معنایش این نیست که «سوءِانتخاب» دارد بلکه علت نارضایتیش میتواند این باشد که نمیفهمد یا روحیهاش خراب است؛ نارضایتیش مربوط به روانش است؛ مربوط به خودش نیست.
الآن بحث ما در مورد «خود انسان» است نه «روان انسان». کسانی که به بیماری افسردگی مبتلا هستند، منفیبین، منفیباف و بدبین هستند! اگر دارو مصرف کنند، خوب میشوند. منفیبینیای که با دارو برطرف شود، به اختیارِ انسان ربطی ندارد، مربوط به اعصاب و روان انسان است.
بعضی از منفیبینیها به ابعاد دیگر انسان مربوط است؛ به «جسم انسان» یا «برزخ انسان» مربوط است. محل بحث ما، منفیبینیای است که به «خود انسان» مربوط است. شخص منفیبین است، چون خودش و ذاتش بد است.
منظورمان از «ذات» چیست؟ منظورمان آن «ذاتِ ناخودآگاهِ فطری انسان» نیست که الهی است. ذاتِ فطری همۀ انسانها، خوب است. بلکه منظورمان «ذاتِ خودآگاه و اختیاری انسان» است؛ منظورمان «انتخابِ اختیاریِ عاقلانۀ آگاهانۀ» انسان است.
تفاوت «انتخابِ هدف»با «انتخابهای هدفدار»
ما چقدر در زندگی خودمان انتخاب داریم؟ این انتخابها را دنبال کنیم و ببینیم در نهایت به کجا میرسند. مثلاً شما انتخاب کردید که درس بخوانید. اگر بپرسیم: «چرا درس میخوانید»، میگویید: «درس میخوانم تا مدرک بگیرم». چرا میخواهید مدرک بگیرید؟ میگویید: «میخواهم مدرک بگیرم تا شغل مناسبی داشته باشم». چرا شغل مناسب داشته باشید؟ برای اینکه درآمد خوبی پیدا کنم. چرا درآمد خوبی داشته باشید؟ برای اینکه ازدواج کنم یا زندگی کنم. ببینید پاسخ سؤال در نهایت به کجا میرسد. چرا میخواهید زندگی کنید؟ یک پاسخ این است که: «میخواهم لذت ببرم». پاسخ دیگر این است که«میخواهم رشد کنم و به کمال برسم،بالغ و عاقل شوم و فهم و شعور پیدا کنم، فرصت کنم که آدم شوم».
میتوانیم تکتک انتخابهایی که ما در زندگیمان داریم را بررسی کنیم. مثلاً غذاخوردن ما هم یک نوع انتخاب است. غذاخوردن را انتخاب میکنیم. وقتی میگوییم: «الآن وقت غذاست؛ بروم غذا بخورم!»، از خود سؤال کنیم که چرا غذا بخوریم؟ یک پاسخ این است که «می خوریم تا انرژی بگیریم»، اما چرا؟ انرژی بگیریم که چه بشود؟ پاسخ این است که « انرژی بگیریم تا بتوانیم فعالیت کنیم». فعالیت کنیم که چه بشود؟ این سؤالها را آنقدر ادامه دهیم تا ببینیم آن هدفی را که در نظر گرفتهایم، در نهایت چیست؟
بنابراین، این انتخابهای ما در زندگی، «انتخابهای هدفدار» هستند نه «انتخابِ هدف»؛ بهترتیبی که وقتی دلیل این انتخابها را دنبال میکنیم، به یک هدفی میرسیم که نهایت کار است که دیگر دربارۀ آن، «چرا، برای چه و تا چه بشود؟»، معنا ندارد. میگوییم این جواب، دیگر جوابِ آخرش است. اما آیا همۀ انتخابهای ما، صرفاً همین انتخابهای هدفدار هستند؟ آیا نیاز نیست که خود «هدف» را «انتخاب» کنیم؟
غایت «خودشناسی»: «انتخابِ هدفِ اختیاری» انسان
بحث «خودشناسی»، بحث «انتخابِ هدف» است؛ اینکه حواسمان باشد، اگر بخواهیم انتخابِ هدفدار داشته باشیم، قبل از آن، باید «هدف» را انتخاب کنیم. اگر هم بخواهیم هدف را انتخاب کنیم، باید هدف را «بشناسیم». شناخت هدف هم، «عقل» میخواهد.
«أَفْضَلُ العَقْلِ مَعْرِفَةُ الْإِنْسَانِ نَفْسَهُ[3]»
در خودشناسی، «عقل انسان» کامل میشود. اگر میخواهید عقل پیدا کنید، خودتان را بشناسید یعنی هدفتان را بشناسید. ببینید خدای شما را برای رسیدن به کجا خلق کرده است؛ شما با سایر موجودات فرق دارید و این قدرت را دارید که خودتان را بشناسید. وقتی خودتان را شناختید، هدف را پیدا میکنید؛ وقتی هدف را شناختید، آنوقت میتوانید هدف را انتخاب کنید. آیا آنرا میخواهید یا نمیخواهید؟ اختیار با خودتان است.
نسبت «حُسن انتخاب و سوءِ انتخابِ» هدف، با «بهشت» یا «جهنم»
بهشت یا جهنم؟ بهشت یعنی چه؟ بهشت یعنی جز خوبی ندیدن! بهشت یعنی معرفت به خوبیها و خواستن همۀ خوبیها. جهنم یعنی نخواستن خوبیها!
تا حالا خیال میکردید غیر از خوبی، بدی هم وجود دارد. اما وقتی که پردهها کنار برود، میبینید جز خوبی هیچ چیز دیگری در عالم نیست. همهجا خدا، خوبی، زیبایی، نظم و عدل هست. همهچیز سر جایش است. کسی که از این بدش بیاید، زندگی برایش جهنم میشود. او خوبی، خدا، عدل و … را نمیخواسته و آن را انتخاب نکرده؛ هر کسی حرف حق میزند، به بهانههای مختلف با او دشمنی میکند. هرکسی درست میگوید، به بهانههای مختلف با او لجبازی میکند. چرا میگوییم: «به بهانههای مختلف؟» چون کسی که بد میخواهد و سوءِانتخاب دارد، به صراحت نمیگوید: «من سوءِانتخاب دارم!» چون با فطرتش جور درنمیآید. فطرتش خوبیها را میخواهد؛ خدا و خوبیها، نیاز جانش هستند و در مرحلۀ ناخودآگاه، خدا را میخواهد، اما «خودآگاهش» با «ناخودآگاهش» هماهنگی ندارد و این برای او جهنم درست میکند!
چنین کسی روی خواستههای فطرت خود سرپوش میگذارد و فطرتِ الهی خود را، میپوشاند. او بهانه درست میکند و مخالفت خود را با خدا، اولیاء خدا و خوبیها، توجیه میکند. با کسانی که به توجیهات او جواب بدهند، دشمن میشود؛ از کسانی که پردهها را از جلوی چشمانش کنار بزنند و حقیقتِ جان و فطرتش را به او نشان بدهند، فرار میکند و میگریزد. چنین کسی ممکن است در موقعیتی قرار بگیرد که وقتی میخواهد به حق ضربه بزند، ضربه هم بخورد. چنین کسی امام علیهالسلام را به مجلسش که مجلس عیشونوش و گناه است، میآورد و به حضرت میگوید: «شعر بخوان!» یعنی به حضرت میگوید: «عیاشی کن!» حضرت هم شروع به شعرخواندن میکند و شعری میخواند که پردهها را از جلوی چشمان افراد حاضر در مجلس کنار میزند. آنها خودشان را سرگرم میکردند که فطرتشان را نبینند، اما فطرت را که نمیتوانند تغییر دهند یا از بین ببرند. کنارزدن پردهها از جلوی چشمان آن افراد هم برای آنها جهنم درست میکند؛ «لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ[4]».
وقتی حضرت اشعار را میخواند، کمکم حالوهوای مجلس عوض میشود. کسانی که مست بودند، ناگهان شروع به گریه میکنند؛ مستی از سر همه میپرد. کسی که شقی است، اما گریه میکند. چگونه این دو با هم جمع میشود؟ شقی است، اما گریه میکند. دستور میدهد که سریع همهچیز را جمع کنید! آقا را هم با احترام ببرید. ایشان را با احترام از مجلس میبرند. اما او همچنان شقی هست. چنین کسی چرا شراب میخورد؟ چون نمیخواهد حقیقت را ببیند؛ میخواهد از دیدن حقیقت فرار کند. چرا بازی میکند؟ میخواهد خودش را سرگرم کند که حقیقت را نبیند؛ دیدن حقیقت برای همه، لذتبخش نیست.
عدهای هستند که منتظر لقاء پروردگارشان نیستند:
«الَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَاءَنَا[5]»
آنها از دیدن خدا و حقیقت خوششان نمیآید. در عالمِ توهّم زندگی میکنند؛ برای خودشان در ذهنشان چیزهایی میبافند و از واقعیت زندگی و حقیقت فرار میکنند. آنها راضی نیستند؛ همیشه شاکی و گلهمند هستند. در مقابل، انسانهایی که از نهایت «حُسنِانتخاب» برخوردارند؛ به مقام رضا رسیده و از اولیاء خدا شدهاند، درهرحال خدا را شکر میکنند:
«عاشقم بر لطف و بر قهرش به جِدّ / این عجب، من عاشقِ این هر دو ضدّ [6]»
لطف و قهر خدا برای آنها فرق نمیکند. میگویند: «عاشق هر دو هستم! خدا اگر خوب بدهد، دوستش دارم؛ اگر بد هم بدهد، دوستش دارم!» یعنی اصلاً بد نمیبینم. آنچه را که همه میگویند: «بد است»، من خوب میبینم و دوست دارم.
کمالِ «عقل»، شرط «خوبدیدن» و «بد ندیدن»
البته دقت داشته باشید که ما اگر از چیزی بدمان میآید، گاهی به این دلیل است که آن را خوب «نمیبینیم»، نه به این دلیل که خوب را «نمیخواهیم». اینجا حواستان جمع باشد. انشاءالله همۀ ما از کسانی هستیم که خوب میخواهیم و حُسنِانتخاب داریم. اگر هم از چیزی بدمان میآید، به این علت است که خوبی آن را نمیفهمیم؛ عقلمان کم است؛ خوب را نمیبینیم. چون چشم خدابینمان باز نشده است. به جایگاه امیرالمؤمنین علیهالسلام نرسیدهایم که میفرماید:
«مَا رَأَيْتُ شَيْئًا إلَّا وَرَأَيْتُ اللَّهَ قَبْلَهُ وَبَعْدَهُ وَمَعَهُ[7]، هیچچیزی را ندیدم مگر اینکه قبل از آن خدا دیدم؛ بعد از آن هم خدا دیدم؛ همراه آن خدا دیدم؛ در آن خدا دیدم.»
یعنی غیر از خوب و غیر از خدا، هیچچیزی ندیدم. ما چون عقلمان نمیرسد و دیدمان ناقص است، چشم خدابینمان هنوز باز نشده است و خلاصهاش اینکه چون عقل نداریم، بدی میبینیم در حالیکه هیچچیزی بد نیست؛ همهچیز خوب است. سخن ما این نیست که «بدی و خوبی» هست اما شما فقط «خوبی»ها را ببینید. نه! اصلاً بدی وجود ندارد؛ بدی، باطل، پوچ و نیستی است. نیستی هم که نیست. اگر بدی و نیستی میبینید، عوضی میبینید؛ اشتباه فکر میکنید؛ محاسباتتان غلط است. چشم خود را بستهاید و میپرسید: «خدا کجاست؟» چشم خود را باز کنید! ببینید همۀ عالم جلوۀ خداست! همۀ عالم زیباست! هر چه که هست سر جای خودش است. هیچچیزِ نابجایی وجود ندارد.
چرا وقتی تیم مورد علاقهتان میبازد، ناراحت میشوید و وقتی میبَرد، خوشحال میشوید؟ چون خواستهای که پیدا کردید، خواستهای غلط است. این خواستۀ خودتان نیست بلکه خواستۀ دلتان، شکمتان، مَرکَبتان و دنیایتان است. خواستهتان را درست کنید، بعد میبینید که همهچیز درست است. کسانی که طرفدار تیم خاصی نیستند، وقتی یک بازی را تماشا میکنند، میگویند: «کاش این تیمی که قشنگتر بازی میکند، ببرد! هر تیمی که حسابشدهتر و صحیحتر بازی کرد؛ زحمت بیشتری کشید و دوندگی بیشتری داشت، برنده شود». نمیگویند: «تیم من باید ببرد یا تیم تو باید ببازد!». کسی که خواستهاش را اصلاح کرده است، نمیگوید: «کشور من، کشور تو!» کشور من و تو ندارد!
ندیدن بیعدالتی در عالم از طریق «خودشناسی»
«انسانِ الهی»، انسانِ جهانی است. او میگوید: «هر کس که حقش است به چیزی برسد، برسد! نوشجانش باشد». کیف هم میکند. راضی است و میگوید: «الحمدللّه» میگویند: «به شما که چیزی نرسیده»، میگوید: «من تنبلی کردم! بیعرضه بودم! آنها عرضهاش را داشتند». او اصلاً ناراحت نمیشود. به کسی نمیگوید: «تو حق من را خوردی!» بلکه میگوید: «هیچکس نمیتواند حق هیچکس را بخورد؛ در عالم هیچ ظلمی اتفاق نمیافتد!». البته منظور «ظلم فقهی» نیست، ظلم خودشناسی است. «ظلم خودشناسی» با ظلم فقهی تفاوت دارد. از دید خودشناسی، هیچ بیعدالتیای در عالم وجود ندارد. لقمۀ هیچکس هم از گلوی هیچکس دیگری پایین نمیرود.
امام صادق علیه السلام فرمود: «عَلِمْتُ أَنَّ رِزْقِي لَا يَأْكُلُهُ غَيْرِي[8]»، یقین کردم لقمهای که باید از گلوی من پایین برود، از گلوی هیچ کس دیگر پایین نخواهد رفت؛ امکان ندارد. یعنی اگر آن لقمه از دست من رفت، از اول متعلق من نبوده است؛ من خیال میکردم که مال من است. «فَاطمَئْنَنْتُ»، وقتی این را فهمیدم، خیالم راحت شد. دیگر راضی شدم؛ گفتم: «الحمدللّه». چنین شخصی هیچوقت تقصیری را گردن هیچکس نمیاندازد، چون اصلاً تقصیری نمیبیند تا بخواهد آنرا گردن کسی بیندازد. کسی تقصیرها را گردن کسی دیگر میاندازد که معتقد باشد تقصیری هست. اصلاً تقصیری نیست که به گردن کسی بیندازد. همهچیز سرجای خودش است. دیگری بیشتر تلاش کرده و زرنگتر بوده اما او کمتر تلاش کرده و تنبلتر بوده است؛ اصلاً نخواسته است.
ما خیال میکنیم هرکسی بیشتر دارد، بهتر است. اغلب اولیاء خدا اصلاً دنیا را نمیخواهند؛ میگویند: «نمیخواهم! مال شما باشد! چه میخواهید؟ بگذارید من کار خودم را انجام بدهم و به وظایف خودم عمل کنم!».
شما الآن اینجا نشستهاید و میخواهید به معرفت برسید؛ دارید کار معرفتی میکنید. اگر فرزندتان بیاید و بگوید: «پول بده، میخواهم فلان چیز را بخرم» مرتب میگویید: «ساکت!». او باز میگوید: «پول بده، میخواهم بروم فلان چیز را بخرم»، شما دوباره میگویید: «ساکت! دارم گوش میدهم!». در آخر میگویید: «چقدر میخواهی؟ زود بگو!». مثلاً میگوید: «دههزار تومان میخواهم!»، زود دست در جیب میکنید و دههزار تومان را میدهید. در حالت عادی، جای دههزار تومان، در قلبتان است، یعنی آن را به این راحتی از قلب خود جدا نمیکنید، اما در آن لحظه میگویید: «زود بگو! چه میخواهی؟» فوراً دست در جیب خود میکنید و پول را میدهید و به بچه میگویید: «برو اینجا نایست! حواسم پرت میشود! اصلاً با من حرف نزن که دارم بحث را گوش میکنم! فدای سرم که دههزار تومان از جیبم پرید! نمیارزد! برو دههزار تومان را ببر و هرچیزی دلت میخواهد بخر! هرچه دلت میخواهد. اصلاً میخواهی آنرا دور بریزی؟ دور بریز!» بچه میگوید: «میخواهم پول را ببرم و به فلانی بدهم!»، میگویید: «برو به هر کسی که میخواهی بده!»، اصلاً فکر هم نمیکنید. میگویید: «اصلاً با من حرف نزن! بگذار به کارم برسم!». اغلب اولیاء خدا اینگونه هستند. دنبال دنیا نیستند. میگویند: «بگو چه میخواهی؟ پول میخواهی؟ بگیر برو تا من به کارم برسم!».
کسی که همهچیز را سر جای خود میبیند، هیچکس را مقصّر نمیداند، چون تقصیری نیست؛ خودش را هم مقصر نمیداند. البته این معنایش این نیست که در مسیر رشد و کمال خودش تلاش نمیکند، بلکه در جای خودش تلاش هم میکند. اینکه کسی را مقصر نمیداند هم به این معنا نیست که اصلاً اقدام بیرونی ندارد. در بیرون اقدام دارد، اما در درون آرام است. همۀ این بحثهایی که الآن داریم، مباحث درونی است؛ بحثهای بیرونی نیست. انسان در درون خودش، آرام و راضی است و شاکی و گلهمند نیست.
یکی از نزدیکان ما زمانی که کودک بود، بعضی اوقات که خواستهای از پدر و مادرش داشت، میگفت: «این را میخواهم!» و مرتب تکرار میکرد. به او میگفتند: «نق نزن! چقدر نق میزنی!» یکروز که به مشهد رفته بودند، این بچۀ سهچهارساله در کنار حرم، یکی از کسانی را که به زیارت آمده بود، دیده و از مادرش پرسیده بود: «مامان! این چرا اینقدر نق میزند!» مادرش گفته بود: «کی؟!» بچه گفته بود: « این کسی که دارد با امام رضا(ع) صحبت میکند، خیلی نق میزند!» مادرش گفته بود: «یعنی چه که نق میزند؟!» بچه گفته بود: «مرتب یک چیزی را تکرار میکند. مرتب به امام رضا میگوید این را میخواهم! باز دوباره میگوید این را میخواهم؛ چندبار میگوید میخواهم! یک دفعه گفت، بس است دیگر! چرا اینقدر نق میزند؟!». خیلی حرف قشنگی بود که این بچه گفت: «این چرا اینقدر نق میزند؟!» چون ما گاهی نقهایمان را پیش اولیاء خدا میبریم.
حالا که به حرم امام رضا آمدهاید، با امام رضا حال کنید و صفا کنید! اما مرتب میگویند: «این را میخواهم! این را میخواهم! این را میخواهم!». همانحرف را مرتب تکرار میکنند و نق میزنند. حساب نمی کنند که امام رضا هم حالش بههم میخورد. یکی بیاید بغل گوش خودت فقط بگوید: «بابا پول بده! بابا پول بده! بابا پول بده! بابا خانه میخواهم! بابا خانه میخواهم! بابا خانه میخواهم!»، شما هم حالتان بههم میخورد. ما گریهها و نقهایمان را پیش امامان میبریم، اما خندهها و شادیهایمان را جای دیگر میبریم.
خدا مرحوم «اسماعیل دولابی» را رحمت کند. گفته بود: «وقتی پیش امام رضا میروید، خندههایتان را ببرید! چرا همیشه گریههایتان را پیش امام رضا میبرید؟ بگذارید امام رضا یک لحظه خندهتان را هم ببیند! کیف کند! همۀ ناشکریهایمان را میبریم. کمی هم شُکر خود را ببرید! بروید آنجا کمی از حضرت تشکر کنید.»
در مجالس مذهبی بعضی اوقات میگویند: «کسی در مجلس بدون حاجت نباشد! هر کسی در مجلس حاجت ندارد، بلند شود برود!» کجا برود؟! این حرف یعنی فقط هر کسی میخواهد نق بزند، بنشیند! مجلسهایمان مملو از آدمهای نقنقو شده است. در حالیکه باید بگویند: «هرکسی که میخواهد صفا کند، لذت ببرد، مناجات کند و با مولای خود حال کند و از مولای خود تشکر کند، بنشیند»، نه اینکه «کسی که حاجت ندارد، بلند شود برود».
وَ صَلَّیاللهُ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ نَبِیِّهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ تَسْلِیماً
دورهی بیست و ششم خودشناسی – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
[1]. «یَا ابْنَ شَبِيبٍ إِنْ سَرَّكَ أَنْ يَكُونَ لَكَ مِنَ اَلثَّوَابِ مِثْلُ مَا لِمَنِ اسْتُشْهِدَ مَعَ اَلْحُسَيْنِ فَقُلْ مَتَى مَا ذَكَرْتَهُ يَا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً. ای ابن شبیب، اگر خوش داری که برای تو مثل ثواب آنان كه با حسين عليه السلام به شهادت رسيده اند، باشد، پس هرگاه آن حضرت را ياد میكنی، بگو: ای كاش من نيز با آنان بودم و به فوز عظيم میرسيدم.» امام رضا علیهالسلام، عیون أخبار الرضا، ج 1، ص 300.
[2]. «پروردگارا! فرار از حكومت تو ممكن نيست.» دعای کمیل.
[3]. «أَفْضَلُ العَقْلِ مَعْرِفَةُ الْإِنْسَانِ نَفْسَهُ فَمَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ عَقَلَ وَمَنْ جَهِلَهَا ضَلَّ. برترین حدّ عقل، آگاهی انسان بهنفس خویش است، هرکه نفس خود را شناخت، عقل ورزیده است و هرکه بر نفس خود نادان بود، گمراه شد.» امام علی(ع)، غرر الحکم و درر الکلم، ص 206.
[4]. «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَٰلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ. پس با گرايش به حقّ به اين دين روى بياور، همان فطرت الهى كه خداوند مردم را بر اساس آن آفريده است، براى آفرينش الهى دگرگونى نيست، اين است دين پايدار، ولى بيشتر مردم نمىدانند.» سورۀ روم، آیۀ 30.
[5]. «إِنَّ الَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَاءَنَا وَرَضُوا بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَاطْمَأَنُّوا بِهَا وَالَّذِينَ هُمْ عَنْ آيَاتِنَا غَافِلُونَ. مسلماً کسانی که ملاقات ما را امید ندارند و به زندگی دنیا خشنود شدهاند و به آن آرام یافتهاند و آنانکه از آیات ما بیخبرند.» سورۀ یونس، آیۀ 7.
[6]. «عاشقم بر قهر و بر لطفش به جِد / بوالعجب من عاشق این هر دو ضد؛ والله ار زین خار در بستان شوم / همچو بلبل زین سبب نالان شوم؛ این عجب بلبل که بگشاید دهان / تا خورد او خار را با گلستان؛ این چه بلبل این نهنگ آتشیست / جمله ناخوشها ز عشق او را خوشیست؛ عاشق کلّست و خود کلّست او / عاشق خویشست و عشق خویشجو.» مولوی.
[7]. رساله لقاء الله، میرزا جواد آقا ملکی تبریزی، ص 276
[8]. «قِيلَ لِلصَّادِقِ ع عَلَى مَا ذَا بَنَيْتَ أَمْرَكَ؟ فَقَالَ عَلَى أَرْبَعَةِ أَشْيَاءَ، عَلِمْتُ أَنَّ عَمَلِي لَا يَعْمَلُهُ غَيْرِي فَاجْتَهَدْتُ وَ عَلِمْتُ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ مُطَّلِعٌ عَلَيَّ فَاسْتَحْيَيْتُ وَ عَلِمْتُ أَنَّ رِزْقِي لَا يَأْكُلُهُ غَيْرِي فَاطْمَأْنَنْتُ وَ عَلِمْتُ أَنَّ آخِرَ أَمْرِي الْمَوْتُ فَاسْتَعْدَدْتُ. خدمت امام صادق عليهالسلام عرض شد: كار خود را بر چه اساسى استوار ساختهاى؟ فرمودند: بر چهار اصل: فهمیدم كه عمل مرا كسى ديگر انجام نمى دهد پس (برای انجام آن) تلاش نمودم؛ دانستم كه خدا بر کار من آگاه است، پس (از انجام کارهای ناشایست) حيا كردم؛ فهمیدم كه روزى مرا ديگرى نمىخورد پس آرام گرفتم؛ دانستم كه پايان كار من مرگ است پس براى آن آماده شدم.» بحارالأنوار، ج 75، ص 228.
0 نظر ثبت شده