جلسه خودشناسی

خواستن، توانستن و شدن؛ آن‌چه در اختیار انسان است و آن‌چه نیست

12

جلسه 12 - دوره 26 خودشناسی

خواستن، توانستن و شدن؛ انسان حقیقتاً مالک چیست؟ تفاوت خواستن و توانستن، نقش نیت، اختیار، دعا، معرفت و خودشناسی در تعیین سرنوشت از نگاه خودشناسی

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
خلاصه:

. آیا سرنوشت انسان به «خواستن» بستگی دارد یا «توانستن» و عمل کردن؟
. چرا نیت و خواستن، از عمل ظاهری مهم‌تر دانسته شده و معیار سعادت و شقاوت چیست؟
. انسان واقعاً بر چه چیزی اختیار کامل دارد و چه چیزهایی خارج از اختیار اوست؟
. رابطه خودشناسی، معرفت، دعا و انتظار فرج با انتخاب حقیقی انسان چیست؟

61:59 / 00:00
انتشار: 1403/5/21 به‌روزرسانی: 1405/4/9

خودشناسی

دوره بیست و ششم – جلسه ۱۲

استاد حسین نوروزی

(سال ۱۳۹۳)

خواستن، توانستن و شدن؛

آن‌چه در اختیار انسان است و آن‌چه نیست

انتخاب‌های ما، زمانی «انتخابِ انسانی» محسوب می‌شود که برخاسته از «معرفت»، «شعور» و «عقل» باشد.

در هر «انتخاب»، لازم است حداقل در برابر دو راه قرار بگیریم. برای کسی که بر سر دوراهی قرار نگرفته باشد، انتخاب، بی‌معناست. کسی که برای پیش‌رفتن، یک راه بیشتر ندارد، یک گزینه بیشتر ندارد؛ برای او، اختیار و انتخاب بی‌معناست. انتخاب وقتی مطرح می‌شود که انسان بر سر دو یا چندراهی قرار بگیرد. اما همۀ انتخاب‌هایی که ما در دوراهی‌ها و چندراهی‌های موجود در زندگیمان انجام می‌دهیم، لزوماً انتخاب‌های انسانی نیستند.

اقسام «انتخابِ انسانی»

«انتخابِ انسانی»، بر دو قسم است.

 قسم اول«انتخابِ انسانی»، «انتخابِ هدف» یا انتخابِ اولیه است؛ آنجایی که ما بر سر دوراهی اصلیِ انتخابِ هدف قرار می‌گیریم و باید از میان «دنیا» یا «آخرت» و «خدا» یا «خرما»، یکی را انتخاب کنیم. این «دوراهیِ اصلی» است که به انتخاب هدف، غایت، نهایت و سرنوشت ما منتهی می‌شود و معلوم می‌کند که آیا ما «سعادت» را می‌خواهیم یا «شقاوت» را؟

انتخاب هدف، همان انتخابِ اولیه است. انتخاب اولیه یعنی انتخابی که بر انتخاب‌های بعدی مقدّم است. وقتی شما بلیط قطار می‌‌‌‌‌‌گیرید، اگر از شما بپرسند: «چرا بلیط قطار خریده‌اید؟» می‌‌‌‌‌‌گویید: «می‌خواهم به مشهد بروم!»، هدف را ذکر می‌کنید؛ هدف را به یاد دارید. هدف را در ذهن تصور می‌‌‌‌‌‌کنید و با تصور آن، برای خریدن بلیط اقدام می‌کنید.

قسم دوم «انتخابِ انسانی»، «انتخاب‌های هدف‌دار» هستند که به دنبال انتخابِ هدف، شکل می‌گیرند. بعد از اینکه شما هدف را انتخاب کردید، براساس انتخاب آن هدف، انتخاب‌های دیگری در زندگی خود دارید که انتخاب هدف‌دار نام دارند. فرض کنید تصمیم گرفته‌اید به مشهد بروید. مشهد هدفی می‌شود که انتخابش کرده‌اید. حال برای اینکه به مشهد برسید، انتخاب‌های هدف‌دار می‌کنید؛ می‌‌‌‌‌‌گویید: «من باید بلیط قطار بگیرم، وسایل و امکانات لازم را جمع‌آوری کنم و با خودم ببرم و …». در این مسیر، هر قدمی ‌‌‌‌‌‌که برمی‌دارید، براساس انتخابِ هدف است. چون هدف را تعیین کرده‌اید، انتخاب‌های بعد از آن، انتخاب‌های هدف‌دار می‌شوند.

جایگاه رُتبی «انتخابِ اختیاری اولیّه» و عامل مؤثر بر آن

در نظر داشتن انتخابِ اولیه، همان «نیّت» و «قصد» است. پس انتخاب اولیه به‌معنای انتخاب در اوّلِ زمان نیست که بگوییم مثلاً آن موقعی که ما متولد شدیم، این انتخاب را کردیم یا در بدو خلقت، این انتخاب شده است. بلکه یعنی انتخابی که جایگاه اولی دارد؛ مقدم است. رتبه‌اش مقدم است.

انتخاب هدف، تابع هیچ عاملی بیرونی و خارج از اختیار انسان نیست. فقط و فقط، تابع محض و تابع صِرف اختیار ِخودمان است. به همین‌دلیل گاهی از وجود این اختیار و انتخاب در انسان، به «شخصیت» تعبیر می‌شود.

انسان چه‌موقع این انتخاب را انجام می‌‌‌‌‌‌دهد و این انتخاب چه‌موقع تحقق پیدا می‌کند؟ بیان کردیم که بدون وجود آگاهی، شعور و معرفت در انسان، این انتخاب اصلاً تحقّق پیدا نمی‌کند، چون تا وقتی که شما بر سر دوراهی انتخابِ هدف قرار نگیرید، «انتخاب» بی‌معناست. دوراهی زمانی موضوعیت پیدا می‌‌‌‌‌‌کند که شما بشناسید، بفهمید و حقیقت را درک کنید. بفهمید که ‌‌‌‌‌‌«این هدف» وجود دارد و «آن هدف» هم وجود دارد؛ «بهشت» هست و «جهنم» هم هست. زمانی در برابر دوراهی هستید که بهشت و جهنم را درک کنید؛ معنی سعادت و شقاوت را بفهمید؛‌‌‌‌‌‌ یعنی حجّت بر شما تمام شده باشد. اینجاست که تعبیر «اتمام‌حجّت» مطرح می‌شود. حجّت بر شما تمام شده باشد، یعنی حقیقت را دیده باشید.

اگر بگویید که شاید انسان در این انتخابش ناگزیر و ناچار باشد، پاسخ آن است که «ناچاری» به مرحلۀ «خواستن» مربوط نیست، بلکه مربوط به مرحلۀ «توانستن» است. انسان گاهی می‌خواهد، اما نمی‌تواند؛ در آن‌وقت، ناگزیر، ناچار و مضطرّ می‌شود و برخلاف خواستۀ خود کاری را انجام می‌دهد. اما علی‌رغم میل و اختیار و انتخابش، وادار به کاری می‌شود؛ او مُکرَه و مضطرّ می‌شود.

«عجز» در مرحلۀ «توانستن» مطرح می‌شود، نه در مرحلۀ «خواستن». خواستن هیچ معونه‌ و هزینه‌ای ندارد، به‌جز اینکه شخص، دارای قدرت انتخاب و اختیار باشد و بر سر دوراهی انتخاب قرار بگیرد. تحقّق این وضعیت هم بدون وجود آگاهی، معرفت، شعور و فهم ممکن نیست.

«انتخابِ اولیّه»، مستلزم شناخت هدفِ درونی انسان

سؤال این است که انسان چه زمانی به این مرحله می‌‌‌‌‌‌رسد که چنین انتخابی در زندگیش محققّ شود؟ اصلاً چه تعداد انسان پیدا می‌‌‌‌‌‌شوند که چنین انتخابی کرده باشند؟ بعید است تعداد کسانی که به این مرحله از انتخاب رسیده باشند- یعنی هدف را شناخته باشند- زیاد باشد.

تعداد کسانی که در بیرون، دنبال هدف انسان -که در درون اوست- نگردند، اندک است. چه‌بسا انسان‌هایی که مدّعی باشند که ما تشنۀ سعادت و کمال خودمان هستیم و رسیدن به هدفِ واقعی خودمان را اختیاراً انتخاب کرده‌ایم، اما بزنگاهش که برسد، کم می‌‌‌‌‌‌آورند، یعنی در آن لحظۀ بزنگاه، معلوم می‌شود که آنها واقعاً چیز دیگری را انتخاب کرده بودند؛ آنچه را که انتخاب کرده بودند، اصلاً هدف نبوده است. چرا؟ چون هدف را نشناخته بودند. هدف آنها یک مقصد دنیایی بوده است. اهدافِ «متعلّقات آنها» بوده است، نه هدف «خودشان».

گاهی انتخاب‌های ما بر اساس اهدافِ متعلّقات ما است، یعنی هدفی که شکم، شهوت و دنیای ما دارد. ما آن هدف و غایتی را که دنیا نهایتاً باید به آن برسد، هدف خودمان قرار داده‌ایم. برای مثال، ظهور امام زمان در خارج و بیرون از ما، هدف ما شده است. در روایت[1] داریم که شخصی خدمت امام صادق(ع) آمد و از حضرت پرسید که: «چه زمانی فرج حاصل می‌شود؟»، حضرت فرمود: «تو اهل دنیا هستی!» یعنی می‌‌‌‌‌‌خواهی در بیرون اتفاقاتی بیفتد. دنبال این نیستی که خودت به سعادت برسی، بلکه می‌خواهی دنیا آباد، و جهان پر از عدل و داد شود.

اصلاً فرض کنیم همۀ جهان پر از عدل‌و‌داد است؛ به هیچ‌کس هم ظلم نمی‌شود؛ حق هیچ‌کس هم خورده نمی‌شود؛ همه هم در رفاه، سعادت، راحتی، آسایش، خوشی، خوبی و غرق در نعمت هستند؛ در چنین شرایطی، اگر زمانِ مردنِ من و شما برسد، در  زمان ترک‌کردنِ چنین دنیای خوبی، وقتی در آن لحظات آخر با مرگ دست‌و‌پنجه نرم می‌کنیم، چه کسی به دادمان می‌‌‌‌‌‌رسد؟ اما اگر شما «خودتان»، در آرامش، کمال، سعادت و بهشت باشید و همۀ دنیا را ظلم هم پر کرده باشد، شما راحت جان می‌‌‌‌‌‌دهید؛ از این عالم به عالم دیگر منتقل می‌‌‌‌‌‌شوید. اصلاً هم نگرانی ندارید. خیلی راحت! چون هیچ دلبستگی‌ای به دنیا ندارید!

به این ترتیب چند نفر پیدا می‌شوند که بین «دو راهی دنیا و آخرت» قرار بگیرند؟ طوری‌که آخرت را بفهمند و درک کنند و در انتخاب بین دنیا و آخرت مردّد شوند؟

در اینجا، صرفاً در مورد مرحلۀ «انتخاب» و «خواستن» بحث می‌کنیم، نه در مورد مرحلۀ عمل‌کردن و توانستن. مرحلۀ «توانستن» یک موضوع دیگر است. چه‌بسا شما در مرحلۀ خواستن، انتخاب کرد‌ه‌اید که با امام حسین(ع) باشید؛ «يَا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَهُمْ[2]»، ای کاش من با امام حسین و یارانش بودم. می‌خواهید اما نمی‌توانید! از این خواستن به «نیّت» و «قصد» تعبیر می‌‌‌‌‌‌کنیم و آنچه مهم است، این است که این نیّت، «خالصانه» باشد.

تشخیص «خلوص» نیّت در مراحل «خواستن» و «توانستن»

چه‌موقع خلوص نیّت معلوم می‌‌‌‌‌‌شود؟ خلوص نیّت، در بزنگاه‌های عمل، معلوم می‌شود. مرحلۀ نیّت با مرحلۀ عمل، فرق دارد. در مرحلۀ عمل است که برای شما مشخص می‌شود که واقعاً راست گفته‌اید که خدا و حقیقت را می‌خواهید یا در حرف و ادعای خود صداقت نداشته‌اید. آنچه که به درد ما می‌خورد، مسئلۀ «صداقت در طلب» است. مهم است که صداقت در طلب و خواسته‌مان داشته باشیم؛ در اینکه خواستۀ من «خدا، حقیقت، عدل، راستی، درستی، خوبی و زیبایی» است، صداقت داشته باشیم. البته ممکن است انسان در خواستن صداقت داشته باشد، اما در مرحلۀ عمل ناتوان باشد که این دو، منافاتی با هم ندارند.

این‌گونه نیست که همۀ کسانی که گناه و معصیت می‌کنند، از  ته دل، راضی به معصیت باشند. ما می‌‌‌‌‌‌توانیم دو مرحلۀ «خواستن» و «عمل» را کاملاً  از یکدیگر تفکیک کنیم. می‌توانیم وجداناً بیابیم که خودمان بعضی از کارهایی را که داریم انجام می‌‌‌‌‌‌دهیم، دوست نداریم و از انجام آنها هم راضی نیستیم؛ می‌‌‌‌‌‌گوییم: «کاش می‌‌‌‌‌‌توانستم خودم را کنترل کنم! کاش می‌توانستم چشم، گوش، دست، شهوت یا شکم خودم را کنترل کنم!». این حسرت به‌خاطر چیست و ما چرا حسرت می‌خوریم؟

البته همه مثل هم نیستند؛ خیلی‌ها وقتی محدود و کنترل شوند، می‌‌‌‌‌‌گویند: «کاش این محدودیت‌ها نبود! کاش آزاد بودم! کاش هر غلطی که می‌خواستم، می‌توانستم انجام بدهم!». در طرف مقابل، برخی هم می‌گویند: «ای کاش من را محدود یا کنترل می‌کردند؛ حفظ می‌کردند؛ نمی‌گذاشتند من هر غلطی بکنم!».

شخصی خیلی مشتاق بود وارد دانشگاه شود اما برای درس‌خواندن، مشکل داشت؛ خیلی دوست داشت درس بخواند اما در برنامه‌ریزی مشکل داشت. نمی‌توانست طوری برنامه‌ریزی کند که بتواند درس بخواند و موفق شود که پس از امتحان کنکور، وارد دانشگاه شود. در نهایت مجبور شد به سربازی برود! سربازی یعنی چه؟ یعنی اجباری! یعنی در آنجا تکالیفی را برایتان ایجاد می‌کنند که هیچ راهِ پس‌و‌پیشی برایتان باقی نمی‌ماند. شما را مجبور می‌‌‌‌‌‌کنند که آن کارها را انجام بدهید؛ کار باید انجام شود! وقتی این شخص به سربازی رفت، گفت: «ای کاش در سربازی به‌جای اینکه ما را مجبور به انجام بعضی کارهایی کنند که به‌درد نمی‌خورد، ما را به درس‌خواندن مجبور می‌کردند که بتوانیم به دانشگاه برویم!». او خودش می‌‌‌‌‌‌گفت: «ای کاش من را مجبور کنند!». این ای کاش را چه کسی دارد می‌گوید؟ کدام بُعد او می‌گوید؟ در مرحلۀ بیرون، ظاهر و مرحلۀ اراده و توانستن که کم آورد و نتوانست، اما دلش «می‌‌‌‌‌‌خواست» که «می‌‌‌‌‌‌توانست». می‌‌‌‌‌‌گفت: «کاش من را مجبورم می‌کردند و در یک شرایطی قرار می‌‌‌‌‌‌دادند که مجبور شوم درس بخوانم.»

 شما شب که می‌خواهید بخوابید، با خود می‌‌‌‌‌‌گویید: «کاش بتوانم برای نماز صبح بیدار شوم!» دلتان می‌خواهد صبح بیدار شوید. اما اگر برای نماز صبح بیدار نشوید، زمانی که از خواب بیدار می‌شوید، غصه می‌‌‌‌‌‌خورید و می‌‌‌‌‌‌گویید: «چرا نتوانستم برای نماز صبح بیدار شوم؟». به دیگران می‌سپارید و می‌‌‌‌‌‌گویید: «من را برای نماز صبح بیدار کنید!». اگر از شما بپرسند که چرا به دیگران می‌‌‌‌‌‌سپارید، می‌‌‌‌‌‌گویید: «چون وقتی من خواب هستم، خودم نمی‌توانم خودم را بیدار کنم. شما باید من را بیدار کنید!». بعضی‌ها هم برعکس این هستند؛ اگر هم آنها را بیدار کنید، می‌گویند: «چرا من را بیدار می‌کنید؟! چه کسی گفت من را بیدار کنید؟».

یکی از زور گفتن دیگران به خودش، استقبال می‌کند؛ چون خواسته‌ای دارد، اما زورش به خودش نمی‌‌‌‌‌‌رسد که بتواند آن خواسته را محقّق کند. یکی دیگر هم نمی‌خواهد؛ آن خواسته را ندارد. پس ما در اینجا خوب متوجه می‌‌‌‌‌‌شویم که مرحلۀ خواستن با مرحلۀ توانستن، فرق می‌کند.

کسی که نیّت خالص دارد، «می‌خواهد» اما «نمی‌تواند»، بنابر این از توانایی دیگران کمک می‌‌‌‌‌‌گیرد. او می‌‌‌‌‌‌گوید: «به من کمک کنید! بیایید به دادم برسید! من می‌خواهم، اما نمی‌توانم! زورم به خودم نمی‌رسد! زورم به شهوتم نمی‌رسد!». تمام قوای خودش را بکار می‌‌‌‌‌‌گیرد، اما نمی‌‌‌‌‌‌تواند. بنابراین از قوای دیگران استفاده می‌کند. او می‌گوید: «چکار کنم که بشود؟». نزد دکتر می‌رود و می‌گوید: «یک دارویی بدهید، راهنمایی یا کمکی کنید که من بتوانم این کار را انجام بدهم!». اما کسی که که نیّت خالص ندارد و بی‌خیال است، می‌‌‌‌‌‌گوید: «دکتر بروم که بتوانم این کارها را انجام بدهم؟ نه خیر!». اگر هم کسی بیاید که به او کمک کند تا این کارها را انجام بدهد، ناراحت هم می‌شود!». آیا این دو شخص با هم فرق ندارند؟ قطعاً فرق دارند.

«خواستن»، تکلیف انسان؛ «توانستن»، ارادۀ خداوند

یک نفر نمی‌خواهد، یک نفر هم می‌‌‌‌‌‌خواهد، اما زورش نمی‌رسد. حال بهشت و جهنم تابع چیست؟ «خواستن» یا «توانستن»؟

بهشت و جهنم تابع خواستنِ ما است، نه تابع توانستنِ ما! اگر توانستنِ ما در اختیارِ ما باشد، همان خواستنِ ما است چون در اختیارِ ما است؛ اگر هم در اختیار ما نباشد که در اختیار ما نیست و ربطی به ما ندارد.‌

فرض کنید از شما عملی صادر شود که در اختیار شما نباشد. اگر از شما بپرسند: «چرا این کار را کردید؟»، می‌‌‌‌‌‌توانید بگویید: «من نکردم! خدا کرد! من نمی‌خواستم این کار را بکنم! خدا می‌خواست که من نتوانم به خواسته‌ام برسم!».

الآن اگر از شما بپرسند: «چرا نرفتید امام حسین را یاری کنید»، چه جوابی می‌‌‌‌‌‌دهید؟ آیا نمی‌خندید؟ می‌گویید: «این سؤال است که از من می‌پرسید؟! من در این زمان متولد شده‌ام، چطور از این زمان، امام حسین(ع) را که هزار سال پیش از من بوده، یاری کنم؟ آخر من در زمانِ امام حسین نبوده‌ام تا او را یاری کنم!». می‌‌‌‌‌‌گویند: «نه! شما تقصیر دارید! کوتاهی کردید!». می‌گویید: «والله، باللّه من تقصیر ندارم! خدا کوتاهی کرد! خدا من را آن موقع نیافرید! تقصیر خدا بود!». البته خدا هم که هیچ‌وقت مقصر نیست؛ همۀ کارهای خدا هم روی حساب و درست است. کار خدا بی‌حساب نیست؛ کار خدا با حساب ما جور در نمی‌‌‌‌‌‌آید، اما با حساب خود خدا، جور در می‌‌‌‌‌‌آید.

انجام کارها همیشه دستِ ما نیست؛ خواستنش دست ما است اما انجام آن، دستِ ما نیست. اینکه کاری را ما بتوانیم انجام دهیم و بشود؛ «توانستن و شدن»، مراحل دیگری غیر از «خواستن» است. «شُدن» در اختیار خداست. خدا می‌داند که چقدر علل و عوامل در عالم باید دست به‌دست هم بدهند تا یک کار انجام شود.

اگر از من یا شما بپرسند: «چرا اجازه می‌‌‌‌‌‌دهید که در دنیا این همه ظلم شود؟» می‌‌‌‌‌‌گوییم: «مگر اجازه‌اش دست من است؟! اگر دست من بود، اصلاً اجازه نمی‌‌‌‌‌‌دادم! اصلاً راضی نمی‌شدم! اگر دست من بود، حاضر نبودم در عالم به کسی کوچک‌ترین ظلمی‌‌‌‌‌‌ شود!».

اینکه فرموده‌اند برای اصلاح امور دعا کنید، یعنی نیّت صادقانۀ خودتان را مرور کنید. این مرور نیّت، باعث بیشترشدن فعلیت آن می‌شود. در دعا داریم: «اللّهُمَّ أَصْلِحْ کُلَّ فَاسِدٍ مِنْ اُمُورِ الْمُسْلِمینَ[3]»، خدایا هرچه فساد است، از بین ببر. «اللّهُمَّ أَغْنِ کُلَّ فَقِیرٍ» خدایا هرچه فقیر است، بی‌نیاز کن! حال اگر به شما بگویند: «چرا این‌همه فقیر در عالم وجود دارد؟! همه‌اش تقصیر شما است!»، می‌گویید: «تقصیر من نیست! من که دعا کردم که خدا هرچه فقیر است، بی‌نیاز کند». می‌‌‌‌‌‌گویند: «فقط همین؟! فقط دعا کردید؟! باید عمل می‌‌‌‌‌‌کردید؛ باید هرچه فقیر است را غنی می‌‌‌‌‌‌کردید!». می‌‌‌‌‌‌گویید: «مگر دست من بود؟! اینکه دست من نبود! آن مقداری که دست من بود، خواستن و دعا بود. دیدید که من خواستم. واقعاً صادقانه‌ هم خواستم». خواستن یعنی «دعا».

 حال از کجا بفهمیم خواست شما صادقانه بود؟ می‌گویید: «از آنجا که هر کاری از دستم برمی‌‌‌‌‌‌آمد، انجام دادم؛ هر کاری که توانستم کردم». می‌گویند: «چکار کردید؟ این کارهایی که کردید، اصلاً فایده نداشت. می‌‌‌‌‌‌دانید در عالم چقدر فقیر و مستمند وجود دارد؟ چقدر فساد وجود دارد؟ اصلاً این کارهای شما به جایی برنمی‌‌‌‌‌‌خورد». می‌‌‌‌‌‌گویید: «من چکار کنم؟! بیشتر از این از من برنمی‌‌‌‌‌‌آید! مهم خواستن بود که من خواستم!».

خواستن باعث می‌شود که اگر توانستن محقق شد، اقدام کنید؛ درحالی‌که اگر توانایی باشد اما خواستن نباشد، هیچ اقدام و حرکتی نمی‌‌‌‌‌‌کنید. این طلب، دعا و خواستن است که مهم است؛ ما به‌غیر از این خواستن، مالک هیچ چیز دیگری نیستیم. خداوند متعال قدرتی به ما داده که بتوانیم «بخواهیم»، اما اینکه بعد از خواستن، بتوانیم کاری را انجام دهیم یا نتوانیم، به خدا بستگی دارد.

«شُدن»، تحت‌اختیارِ  مطلقِ خداوند

گاهی خدا توانایی انجام آن‎ کار را هم به ما می‌دهد، گاهی هم نمی‌دهد. اگر توانایی انجام کار را داشتیم، اینکه آیا محقّق بشود یا نشود، آن هم به خدا بستگی دارد که شرایطِ «شُدنِ»  آن کار را محقق کند یا نکند. اصلاً هم فرق نمی‌کند که «شما» باشید یا «امام زمان» علیه الصلاة و السلام. امام زمان هم که باشد، اگر شرایطِ شدنِ کاری محقق نباشد، او هم نمی‌تواند آن را انجام دهد؛ از پشت پردۀ غیبت بیرون نمی‌‌‌‌‌‌آید. می‌‌‌‌‌‌گویند: «چرا نمی‌‌‌‌‌‌آیی؟». می‌گوید: «می‌خواهم، اما وقتش نشده است! دست من نیست!». «پس دست کیست؟»، «دست خداست!». «چه موقع می‌‌‌‌‌‌آید؟»، «هر وقت خدا بخواهد!». یعنی علل و عواملی برای آمدنِ امام زمان در کار است که به مرحلۀ توانستن و مرحلۀ شدن مربوط است، نه مرحلۀ خواستن.

در روایت داریم که خود حضرت، جزء منتظرین است. «فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ[4]» همۀ ما منتظر هستیم! شما هم منتظر ظهور من هستید؛ من هم خودم منتظر ظهور خودم هستم. بنابراین فرموده‌اند: «منتظر باشید!» یعنی بخواهید فرج ما را! بخواهید! نه اینکه حالا که توانستن و شدن در دست شما نیست، خواستنش را هم رها کنید؛ نه! بخواهید و خودتان را در این خواستن آماده نگه دارید. فرمودند: «مرتب دعا کنید! به یاد ما باشید! توجه داشته باشید!». با این کار، به محض اینکه امکانات فراهم شود و «توانستن و شدن» حاصل و مقدّر شود، شما دیگر معطل «خواستن» نخواهید بود. معرفت پیدا کنید، چون خواستن، بدون معرفت  که نمی‌‌‌‌‌‌شود. به ما گفته‌اند: «فرج ما را بخواهید!»، یعنی معنای فرج را بفهمید؛ امام زمان خودتان را بشناسید. اگر واقعاً خواسته باشید، دیگر در عدم تحقّق فرج، مقصر نیستید. اما چقدر خواسته‌اید؟ چقدر شناخته‌اید؟ چقدر امام زمان را شناخته‌اید؟ به هر مقدار که شناختید، به همان‌مقدار می‌‌‌‌‌‌توانید «بخواهید».

«شناختن»، تلاش می‌خواهد. اگر تلاش کرده‌اید اما نشده، شما مقصر نیستید. اما اگر تلاش نکرده‌اید، مقصر هستید. به هر مقداری که بخواهید، بهشت را به شما می‌دهند. هیچ‌کس را به زور به بهشت نمی‌‌‌‌‌‌برند؛ هیچ‌کس را هم به زور به جهنم نمی‌برند. درجات بهشت و جهنم هم تابع درجاتِ خواستِ ما است؛ ما هم در این عالم، غیر از مالکیت دعا و خواستنِ بهشت و جهنم، مالک هیچ چیز دیگری نیستیم.

برخورداری انسان از اختیارِ «تعیین سرنوشت»، با تعقّل، خواستن و دعا

خدا فقط یک چیز را در اختیار ما قرار داده و آن هم «تعیین سرنوشت خودمان» است؛ اینکه بهشت را بخواهیم یا جهنم را. اگر می‌‌‌‌‌‌خواهید به بهشت بروید، شما را به بهشت می‌‌‌‌‌‌برند. اگر هم می‌‌‌‌‌‌خواهید به جهنم بروید، شما را به جهنم می‌‌‌‌‌‌برند. یک چیز در اختیار و مملوکیت ما است که حقیقتاً مالک آن هستیم. توانایی اِعمال و قدرت آن در دست ما است و آن، «اختیار» است؛ انتخاب، خواستن، نیّت و تصمیم است. به ما گفته‌اند: «تصمیم از شما، نتیجه از ما؛ دنیا دست شما نیست».

«یَا سَرِیعَ الرِّضَا اغْفِرْ لِمَنْ لاَ یَمْلِکُ إِلاَّ الدُّعاءَ[5]»

به خدا می‌‌‌‌‌‌گوییم: «خدایا! ای کسی که سریع‌الرضا هستی و زود راضی می‌‌‌‌‌‌شوی، بیامرز کسی را که مالک هیچ‌چیزی غیر از دعا نیست». ما فقط مالک دعا هستیم. بعضی‌ها خیال می‌کنند دعا یعنی دست خود را بالا کنیم و صدایی از دهانمان بیرون بیاید؛ البته این هم هست، اما اصل و حقیقت دعا این نیست. دعا یعنی خواستن. اگر چیزی را در دلتان نخواهید، ولی به زبانتان جاری کنید، این دعا نمی‌‌‌‌‌‌شود.

 دعا همانی است که با همۀ وجودتان آن ‌را می‌خواهید. چه‌موقع می‌توانید آن‌را با همۀ وجودتان بخواهید؟ وقتی که با همۀ عقل و شعورتان، آن را بفهمید.

 آخر این بحث، به «معرفت» رسید. معرفت کجاست؟ معرفت در خودتان است.

«أَفْضَلُ اَلْعَقْلِ مَعْرِفَةُ اَلْإِنْسَانِ نَفْسَهُ[6]»

 برترین عقل و معرفت، «خودشناسی» است. خودت را بشناس! اگر خودتان را بشناسید، دیگر خیالتان راحت است که هر کاری که باید برای ظهور امام زمان خود انجام بدهید، انجام داده‌اید! اصلاً کم نگذاشته‌اید! آن‌وقت زبانی هم دعا کنید.

«أَكْثِرُوا الدُّعَاءَ بِتَعْجِيلِ الْفَرَجِ[7]»

زیاد دعا کنید، یعنی زیاد بخواهید. خداوند در قرآن فرمود: «اُدْعُونِي[8]» من را بخواهید «أَسْتَجِبْ لَكُمْ» هر کس من را بخواهد، من آن‌را مستجاب می‌کنم. یعنی به من می‌رسد و برایش بهشت می‌‌‌‌‌‌شود! تو بهشت را بخواه، اگر به بهشت نرفتی. ممکن است بگویید: «ما این همه دعا می‌‌‌‌‌‌کنیم، پس چرا مستجاب نمی‌شود؟!» در این دعاهایی که کردید، چه خواستید؟ آیا خدا را خواستید یا غیر خدا را خواستید؟ خوب که حساب کنید، می‌بینید اصلاً نمی‌‌‌‌‌‌دانید خدا یعنی چه؟ و غیر خدا را خواسته‌اید.

خدا را بخواهید یعنی همان چیزی را که سعادت، کمال، آخرت و بهشت سعادتت است را بخواهید؛ یعنی حقیقت را بخواهید؛ همان چیزی را که خدا می‌‌‌‌‌‌خواهد، بخواهید! غیر از آن نخواهید؛ یعنی هیچ دعای دیگری نکنید. ما هرچه دعا بلد هستیم، مربوط به غیر از خداست. پیش خدا که می‌‌‌‌‌‌رویم، به خدا می‌‌‌‌‌‌گوییم: «خدایا از تو این را می‌‌‌‌‌‌خواهیم، آن را می‌خواهیم!»، اما اصلاً نمی‌‌‌‌‌‌گوییم: «خدایا ما همۀ اینها را که می‌‌‌‌‌‌گوییم، منظورمان این است که اگر تو می‌‌‌‌‌‌خواهی، ما هم می‌‌‌‌‌‌خواهیم!».

«رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً[9]»

 خدایا ما حسنه می‌خواهیم؛ آنچه را که تو می‌پسندی، نه آنچه که ما دلمان می‌‌‌‌‌‌خواهد. البته اگر می‌بینیم که خدا دعاهایمان را مستجاب نمی‌کند، به دلیل این است که ما، ته دلمان آن چیز را نمی‌خواهیم، بلکه همانی را می‌خواهیم که خدا می‌پسندد.

فرموده‌اند:

«أَفْضَلُ أَعْمَالِ أُمَّتِي انْتِظَارُ اَلْفَرَجِ[10]»

انتظار یعنی منتظر باش! انتظار، یک عمل بیرونی است. وقتی شما نشسته باشید، می‌‌‌‌‌‌پرسند: «چکار می‌‌‌‌‌‌کنید؟» می‌‌‌‌‌‌گویید: «نشسته‌ام!». می‌گویند: «یعنی هیچ کاری نمی‌‌‌‌‌‌کنید؟!». در حالی که دارید یک کاری می‌‌‌‌‌‌کنید؛ خودِ «نشستن» کار است. اگر راه بروید، آن هم یک کار است. وقتی صحبت می‌کنید، می‌‌‌‌‌‌گویند: «دارد کاری انجام می‌‌‌‌‌‌دهد!». وقتی صحبت نمی‌کنید، می‌‌‌‌‌‌گویند: «ساکت است!». ساکت‌بودن، خودش یک کار است. اغلب کسانی که شهوت حرف‌زدن دارند، ساکت‌شدن برایشان سخت‌تر از سخن‌گفتن است. به چنین افرادی می‌گویند: «یک زیپ بخر و به لبت بزن! زیپ دهانت را ببند!» او هم می‌گوید: «نمی‌‌‌‌‌‌توانم!».

ساکت و آرام‌نشستن و منتظر‌بودن واقعاً کار سختی است؛ کار هر کسی نیست. مگر برای حضرت اباالفضل علیه‌السلام، کار آسانی بود که در روز عاشورا به جنگ نرود و نجنگد؟ برای ایشان کار بسیار سختی بود. او منتظر ایستاده بود و دائم می‌گفت: «کاش به من اجازه بدهند جلو بروم!». حضرت به او اجازه نمی‌داد. او هم باید می‌ایستاد و تماشا می‌کرد. کار بسیار سختی بود. هرکسی نگاه می‌کرد، می‌گفت: «هیچ‌کاری نمی‌‌‌‌‌‌کند!». اما او داشت همۀ کارها را انجام می‌‌‌‌‌‌داد؛ همۀ زحمت‌ها بر دوش او بود.

ما نگاه می‌‌‌‌‌‌کنیم و می‌‌‌‌‌‌گوییم: «همۀ کارها را ما داریم انجام می‌‌‌‌‌‌دهیم!». می‌‌‌‌‌‌پرسند: «پس امام زمان چه؟!»، می‌گوییم: «امام زمان که غایب است؛ به پشت پردۀ غیبت فرار کرده است که کسی او را نکشد! روایت داریم که حضرت از ترس جان خود فرار کرده است! پس حضرت که نیست و کاری انجام نمی‌دهد! همۀ کارها را ما داریم انجام می‌‌‌‌‌‌دهیم!». خبر نداریم و اشتباه می‌کنیم! خیال می‌کنیم هرکسی که ظاهر است، کار می‌کند و هرکسی که غایب است، کار نمی‌‌‌‌‌‌کند. اما برعکس است! اتفاقاً هر کسی که غایب است، کار می‌‌‌‌‌‌کند. ما این مسئله را چگونه باید بفهمیم؟!

ما خیال می‌کنیم که هر قلّکی را که تکان دادیم و صدا داد، خیلی پُر است! در حالی‌که پُر از سکّه و پول خُرد است. اما قلّکی که هرچه تکانش می‌‌‌‌‌‌دهید، هیچ صدایی از آن درنمی‌‌‌‌‌‌آید، درون آن پُر از اسکناس است. از بس پُر است، هر چه تکان می‌‌‌‌‌‌دهید، صدا نمی‌دهد. می‌‌‌‌‌‌گوییم: «این به‌درد نمی‌خورد! اصلاً چیزی ندارد!» و آن ‌را کنار می‌گذاریم! اما اشتباه می‌کنیم. کار را همان کسی می‌‌‌‌‌‌کند که بی‌صداست.

«از آن نترس که های‌و‌هوی دارد / از آن بترس که سر به تو دارد»

 به این می‌گوییم «معرفت»؛ می‌گوییم «عرفان». عرفان یعنی به آنچه که چشمتان می‌‌‌‌‌‌بیند، خیلی اعتماد نکنید! «زُيِّنَ لِلنَّاسِ[11]» این دنیا زینت شده است! مبادا شما را فریب بدهد! چشمتان می‌بیند و باور می‌کنید! در حالی‌که آنچه را که چشمتان دیده، واقعیت نیست. نگاه می‌کنید و می‌بینید خیلی قشنگ است اما خبر ندارید که این یک مار خوش‌خط‌و‌خال است. درست وارونه است؛ آنچه را که خوب می‌‌‌‌‌‌دانید، برایتان خوب نیست و آنچه را که بد می‌دانید، برایتان خوب است.

لزوم پایداری در «خواستِ انسان»

ما مالک هیچ چیزی جز «خواستن» نیستیم. خدا خواستن را به ما داده و به ما گفته است که پای این خواستن خودتان، «بایستید!». راست بگویید: «إِنَّ الْحَیاةَ عَقِیدَةٌ وَجِهَادٌ[12]». «عقیده» یعنی «معرفت» و «جهاد» یعنی «ایستادن پای عقیده». وقتی می‌‌‌‌‌‌گویید: «من حق را می‌خواهم!»، باید برای حق فداکاری و جهاد کنید.  

جهاد کنید به این معنا نیست که بیرون بروید و بجنگید! بلکه به این معناست که به حرف و عقیده‌تان ملتزم باشید؛ «إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ[13]» کسانی که گفتند پروردگار ما خداست، یعنی خدا را هدف قرار دادند. انتخاب اولیۀ آنها بهشت سعادت بود. «ثُمَّ اسْتَقَامُوا»، سپس استقامت به‌خرج دادند، یعنی راست گفتند. «تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ» فرشتگان بر آنها فرود می‌آیند.

«مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ[14]» کسانی از مؤمنین هستند که با آن عهدی که با خدا بسته بودند، صادقانه رفتار کردند! راست گفتند. راست گفتند که خدایا ما تو را می‌خواهیم؛ ما تشنۀ حقیقت هستیم؛ ما از بی‌عدالتی و ظلم بیزار هستیم.

کسی که راست می‌گوید، خودش هم نباید ظلم کند. همۀ فکر و ذکرش این باشد که بدی نکند؛ از هیچ‌کس طلبکار نباشد؛ خود را به همه بدهکار بداند. دیده‌اید که کودکان همیشه طلبکار هستند؟ از راه می‌رسند و می‌گویند: «گرسنه‌ هستم! تشنه هستم! خوابم می‌‌‌‌‌‌آید! این را می‌خواهم! آن‌را می‌‌‌‌‌‌خواهم! پول بده!» فقط نق می‌زنند! طلبکاری می‌کنند. همه را هم بدهکار خود می‌‌‌‌‌‌دانند. پدر و مادر می‌گویند: «ما این‌همه برای تو زحمت کشیدیم! این‌همه برای تو کار کردیم! لااقل یک تشکّری کن! غذا می‌‌‌‌‌‌خوری و ظرف‌ها را می‌گذاری و می‌‌‌‌‌‌روی برای خودت بازی و گردش و تفریح می‌کنی! بعد هم می‌‌‌‌‌‌آیی دو قورت‌و‌نیمت هم باقیست!»؛ این خصلت کودکان است.

حالا چند نفر از ما بزرگ شده‌ایم؟ بزرگ‌ها مسئولیت‌پذیر هستند؛ خودشان را طلبکار نمی‌دانند. آنها می‌‌‌‌‌‌گویند: «من دیگر بزرگ شده‌ام!»، یعنی همۀ خواسته‌های دیگران، باید در وجود من جا شود. من خودم را مسئول برآوردن حاجات همه می‌‌‌‌‌‌دانم. همه پیش من بیایند تا هر کاری که ‌می‌توانم برای هرکسی که می‌توانم، انجام دهم». چنین کسانی بزرگ هستند. حال چند نفر از ما بزرگ شده‌ایم؟!

چقدر دنبال تأمین حوائج مردم هستیم؟ و چقدر دنبال این هستیم که مردم حوائج ما را برآورده کنند؟  اینجاست که معلوم می‌شود چه کسی انسان است و چه کسی انسان نیست. چه کسی هنوز بچه است و چه کسی بزرگ شده است! اگر به اندازۀ یک ذرّه هم طلبکاری داشته باشید، به همان‌اندازه کودک هستید. لازم هم نیست طلبکاریتان را بگویید؛ همین‌که پیش خودتان نق بزنید؛ گله و شکایت کنید؛ ناشکری و کفران نعمت کنید که: «چرا این‌طور است؟! چرا این‌طور شد؟! این چه وضعش است؟!»، معلوم می‌شود که کودک هستید! هنوز بزرگ نشده‌اید. هنوز باور نکرده‌اید که تأمین حوائجتان را، خدا تضمین کرده است، به شرط اینکه از کسی طلبکار نباشید، بلکه خودتان را بدهکار به همه بدانید و دنبال تأمین حوائج مردم باشید. این‌گونه باشید و آن‌‌وقت ببینید آیا خدا حاجتتان را برآورده می‌کند یا نمی‌کند. شما حاجت همه را برآورده کنید، خدا هم برآوردن حاجات شما را تضمین کرده است. خدا می‌گوید: «من خودم حاجتتان را برآورده می‌کنم!». می‌‌‌‌‌‌گویید: «آخر چگونه؟!» می‌‌‌‌‌‌گوید: «از جایی که شما نمی‌‌‌‌‌‌فهمید! از آنجایی که حسابش را نمی‌کنید»:

«مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ[15]» 

خدا می‌گوید: «شما کاری نداشته باشید، یعنی غصه نخورید! غصۀ چه چیزی را می‌‌‌‌‌‌خورید؟! کار دست من است. محاسبات عالم و تقسیم ارزاق نزد من است! کجا دنبال روزی می‌‌‌‌‌‌گردید؟! روزی از آسمان نازل و تقسیم می‌‌‌‌‌‌شود، آن‌وقت شما دارید در زمین دنبال تقسیم روزی می‌‌‌‌‌‌گردید؟! می‌‌‌‌‌‌خواهید روزی خودتان را درست کنید؟ حساب‌کتاب‌ها جای دیگری انجام شده است».

باران از کجا می‌‌‌‌‌‌آید؟ از آسمان می‌‌‌‌‌‌آید. اگر از آسمان باران نیاید یا کم بیاید، شما روی زمین می‌خواهید چکار کنید؟ چه خاکی به سرتان بریزید؟ اگر می‌‌‌‌‌‌خواهید کاری انجام بدهید، باید به آسمان بروید. بروید از آسمان مشکل را حل کنید. البته الآن فهمیده‌اند و دارند کارهایی در آسمان می‌‌‌‌‌‌کنند که ابرها را بارور ‌‌‌‌‌‌کنند.

روی زمین هر چه آب در چاه‌ها بود، همه را کشیدند و مصرف کردند. چاه‌های زیر زمینی که دارد به تهش می‌‌‌‌‌‌رسد. بعد فهمیدند که همۀ این آب‌های زیر زمینی هم از آسمان می‌‌‌‌‌‌آید. اگر بخواهیم در زمین آب باشد، باید از آن بالا آب بیاید که در زمین فرو برود. خیلی کشف بزرگی کردند! می‌‌‌‌‌‌گویند: «باید این ابرها را بارور کنیم که مثلاً  به سمت افغانستان نروند!» ابرها را بارور می‌کنند؛ باران پنج دقیقه می‌‌‌‌‌‌بارد، ماشین‌ها را کثیف می‌کند و تمام می‌شود! بعد هم این ماشین‌ها را می‌برند کارواش و با هرچه آب که از آسمان آمده بود، ماشین را شست‌وشو می‌دهند و با این کار، همۀ آبی که از آسمان آمده بود را هدر می‌دهند! خلاصه ما که چیزی ندیدیم! از نتیجۀ این بارور کردن‌ها که الآن خبری نیست اما درست می‌‌‌‌‌‌شود، ان‌شاءالله.

مرحلۀ خواستن مرحلۀ بسیار مهمی ‌‌‌‌‌‌است. انسان باید بداند مالک هیچ چیزی در این عالم نیست غیر از خواستن. «لاَ یَمْلِکُ إِلاَّ الدُّعَاءَ»؛ فقط یک خواستن باقی می‌‌‌‌‌‌ماند و آن‌هم نیّت درونی و باطنی است.

حقیقت «عملِ » انسان، «نیّتِ» اوست

در روایت[16] داریم که از حضرت در مورد قیامت پرسیدند که چگونه می‌‌‌‌‌‌شود کسی که در این دنیا فقط چند صباحی اعمال نیک انجام داده، بعد از این عالم، تا ابد و جاودان وارد بهشت می‌شود و به او نعمت می‌دهند؟ و همین‌طور کسی که چند صباحی در این دنیا بدی و ظلم کرده، تا ابد در جهنم است و عذاب می‌بیند؟ چون در این رفتار، هماهنگی و تناسب وجود ندارد. یک شخص باید به اندازه‌ای که گناه کرده، عقاب شود و به اندازه‌ای هم که ثواب کرده، پاداش بگیرد. حضرت در پاسخ فرمود: «این پاداش و عقاب ابدی، به‌دلیل نیّات آنهاست و حقیقت اعمال این اشخاص، نیّت‌هایشان است».  

ما گمان می‌کنیم اعمال ما چیزی است که در بیرون از ما سر می‌‌‌‌‌‌زند. در حالی‌که عمل ما، همانی است که در درون از ما سر می‌‌‌‌‌‌زند، یعنی «نیّتِ» ما. نیّت ما، «عمل» ما است که واقعاً در اختیار ما است. ما هستیم که داریم «نیّت می‌کنیم». حضرت فرمود: «کسانی که به‌طور جاودان در بهشت متنعم می‌شوند، کسانی هستند که نیّاتشان این‌گونه بوده که اگر حیات آنها در دنیا ادامه پیدا می‌‌‌‌‌‌کرد، تا ابد کار خوب می‌‌‌‌‌‌کردند و کسانی که در جهنم در عقاب جاودان می‌شوند، نیّتشان این‌گونه بوده که اگر در دنیا می‌‌‌‌‌‌ماندند، تا بی‌نهایت کار خلاف، گناه و معصیت می‌کردند. آنها دارند تاوان نیّتشان را می‌دهند».

 پس عمل ما، در حقیقت نیّت ما است؛ مملوک واقعی ما نیّت ما است. اما ما از این نیّتمان، چقدر غافلیم؟! ما چقدر در بیرون، دنبال اعمال می‌گردیم؟! نگاه می‌کنیم تا ببینیم چه کسی عمل بیرونیِ بیشتری دارد و می‌‌‌‌‌‌گوییم: «او آدم بهتری است!»؛ در حالی‌که امام رضا علیه‌السلام می‌فرماید: «لَیْسَتِ الْعِبَادَةُ كَثْرَةَ الصَّلاَةِ وَالصَّوْمِ[17]» عبادت به زیاد نماز خواندن و زیاد روزه گرفتن نیست. «إِنَّمَا الْعِبَادَةُ التَّفَكُّرُ فِي أَمْرِ اللَّهِ» عبادت تفکر می‌خواهد. چرا فرمود: «تفکر»؟ چرا نفرمود: «نیّت»؟ چون نیّت بدون تفکّر و معرفت، تحقّق پیدا نمی‌‌‌‌‌‌کند. «نیّت انسانی» یعنی «نیّت آگاهانه»، نیّتی از روی شعور و معرفت.

 بنابراین گفتیم:  

«ای برادر تو همه اندیشه‌ای  /مابقی خود استخوان و ریشه‌ای[18]»

 یعنی انسان، در نهایتِ خودش، به معرفت، شعور و درک می‌رسد. از معرفت غافل نشوید. نگویید: «چه کار کنم؟!» کار ما نیّت است. نیّت به معرفت وصل است. پس دنبال معرفت باشید!  اگر می‌‌‌‌‌‌خواهید نیّتتان خالص شود، عقیده‌تان را خالص کنید، چون نیّت خالص، تابع عقیدۀ خالص است. کسی که عقیده‌اش خالص نیست، خدا را نمی‌‌‌‌‌‌شناسد؛ امام حسین را نمی‌شناسد؛ خیلی دلش می‌خواهد که دشمنان امام حسین را بکشد، اما چون امام حسین را نمی‌شناسد، خود امام حسین را می‌‌‌‌‌‌کشد!

 

وَ صَلَّی‌اللهُ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ نَبِیِّهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ تَسْلِیماً

دوره‌ی بیست و ششم خودشناسی – استاد حسین نوروزی                        https://khodshenasi.me


[1]. «عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ جُعِلْتُ فِدَاکَ مَتَى‏ الْفَرَجُ‏؟ فَقَالَ یَا أَبَا بَصِیرٍ وَ أَنْتَ مِمَّنْ یُرِیدُ الدُّنْیَا مَنْ عَرَفَ هَذَا الْأَمْرَ فَقَدْ فُرِّجَ عَنْهُ لِانْتِظَارِه. ابو بصير گويد: به امام صادق(ع) گفتم: فَرَج كى باشد؟ فرمود: اى ابو بصير تو هم دنيا را مى‏خواهى؟ هر كه معتقد به اين امر شد، براى او بواسطه انتظارش فرج حاصل شده است.» اصول کافی، ج1، ص 371.

[2]. «یَا ابْنَ شَبِيبٍ إِنْ سَرَّكَ أَنْ يَكُونَ لَكَ مِنَ اَلثَّوَابِ مِثْلُ مَا لِمَنِ اسْتُشْهِدَ مَعَ اَلْحُسَيْنِ فَقُلْ مَتَى مَا ذَكَرْتَهُ يَا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً. ای ابن شبیب، اگر خوش داری که برای تو مثل ثواب آنان كه با حسين عليه السلام به شهادت رسيده اند، باشد، پس هرگاه آن حضرت را ياد می‌كنی، بگو: ای كاش من نيز با آنان بودم و به فوز عظيم می‌رسيدم.» امام رضا علیه‌السلام، عیون الأخبار، ج 1، ص 300.

[3]. «اللَّهُمَّ أَغْنِ كُلَّ فَقِيرٍ، اللَّهُمَّ أَشْبِعْ كُلَّ جَائِعٍ، اللَّهُمَّ اكْسُ كُلَّ عُرْيَانٍ، اللَّهُمَّ اقْضِ دَيْنَ كُلِّ مَدِينٍ، اللَّهُمَّ فَرِّجْ عَنْ كُلِّ مَكْرُوبٍ، اللَّهُمَّ رُدَّ كُلَّ غَرِيبٍ، اللَّهُمَّ فُكَّ كُلَّ أَسِيرٍ، اللَّهُمَّ أَصْلِحْ كُلَّ فَاسِدٍ مِنْ أُمُورِ اَلْمُسْلِمِينَ، اللَّهُمَّ اشْفِ كُلَّ مَرِيضٍ… خدایا دارا کن هر نداری را، خدایا سیر کن هر گرسنه‌ای را، خدایا بپوشان هر برهنه را، خدایا ادا کن قرض هر قرض‌داری را، خدایا بگشا اندوه هر غمزده‌ای را، خدایا به وطن بازگردان هر دور از وطنی را، خدایا آزاد کن هر اسیری را، خدایا اصلاح کن هر فسادی را از کار مسلمین، خدایا درمان کن هر بیماری را…»  پیامبر اسلام(ص)، مناجات پس از نماز در ماه رمضان.

[4]. «مَا أَحْسَنَ اَلصَّبْرَ وَ اِنْتِظَارَ اَلْفَرَجِ، أَمَا سَمِعْتَ قَوْلَ اَلْعَبْدِ اَلصَّالِحِ فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ اَلْمُنْتَظِرِينَ. چه نیکوست صبر و انتظار فرج، مگر نشنیده ای قول بندۀ صالح را که می‌گوید: منتظر باشید که من هم با شما از منتظران هستم.» امام رضا(ع)، تفسير عیاشی، ج ۲،  ص ۲۰.

[5]. «يَا سَرِيعَ الرِّضَا اغْفِرْ لِمَنْ لاَ يَمْلِكُ إِلاَّ اَلدُّعَاءَ فَإِنَّكَ فَعَّالٌ لِمَا تَشَاءُ. اى كه از بندگانت بسيار زود راضى مى‌شوى! ببخشا بر بنده‌اى كه به جز خواستن مالك چيزى نيست، كه تو هرچه بخواهى مى‌كنى.» امام علی(ع)، بخشی از دعای کمیل،  زاد المعاد،  ج ۱،  ص ۶۰.

[6]. «بهترين عقل، شناختن نفس خويش است.» امام رضا(ع)، بحار الأنوار، ج ۷۵، ص ۳۵۲.

[7]. «أكثِروا الدُّعاءَ بِتَعجيلِ الفَرَجِ فَإنَّ ذلِكَ فَرَجُكُم. براى تعجيل در فرج بسيار دعا كنيد كه فرج من، فرج شما نيز هست.» امام زمان(ع)، بحارالأنوار، ج 52، ص۹۲. 

[8]. «وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ. و پروردگارتان گفت: مرا بخواهید تا شما را اجابت کنم، آنان که از عبادت من تکبّر ورزند، به‌زودی خوار و رسوا به دوزخ درآیند.» سورۀ غافر، آیۀ 60.

[9]. «وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ. و گروهی از آنان می‌گویند: پروردگارا! به ما در دنیا نیکی و در آخرت هم نیکی عطا کن، و ما را از عذاب آتش نگاه دار.» سورۀ بقره، آیۀ 201.

[10]. «أَفْضَلُ أَعْمَالِ أُمَّتِي انْتِظَارُ الْفَرَجِ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ. بهترين اعمال امت من انتظار فرج است. شيعيان ما پيوسته در غم و اندوهند تا موقعى كه فرزندم ظهور كند.» پیامبر اسلام(ص)، بحار الانوار ،  ج 52،  ص 128. 

[11]. «زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ وَالْبَنِينَ وَالْقَنَاطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالْأَنْعَامِ وَالْحَرْثِ ذَلِكَ مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَاللَّه عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ. محبت و عشق به خواستنی‌ها [که عبارت است] از زنان و فرزندان و اموال فراوان از طلا و نقره و اسبان نشاندار و چهارپایان و کشت و زراعت، برای مردم آراسته شده است؛ اینها کالای زندگیِ [زودگذرِ] دنیاست؛ و خداست که بازگشت نیکو نزد اوست.» سورۀ آل‌عمران، آیۀ 14.

[12]. منسوب به امام حسین علیه‌السلام.

[13]. «إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ. بی‌تردید کسانی که گفتند: پروردگار ما خداست؛ سپس [در میدان عمل بر این حقیقت] استقامت ورزیدند، فرشتگان بر آنان نازل می‌شوند [و می‌گویند:] مترسید و اندوهگین نباشید و به بهشتی که وعده یافته بودید، شاد شوید.» سورۀ فصلت، آیۀ 30.

[14]. «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا. از مؤمنان کسانی هستند که به آنچه با خدا بر آن پیمان بستند، صادقانه وفا کردند، برخی از آنان، پیمانشان را به انجام رساندند و برخی از آنان انتظار می‌کشند و هیچ تغییر و تبدیلی [در پیمانشان] نداده‌اند.» سورۀ احزاب، آیۀ 23.

[15]. «وَمَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْرًا. و کسی که تقوای الهی داشته باشد، خداوند برایش راه خروجی [از گرفتاری] قرار می‌دهد و او را از جایی که گمان نمی‌برد، روزی می‌دهد. و کسی که بر خدا توکل کند، خدا برایش کافی است، [و] خدا فرمان و خواسته‌اش را [به هر کس که بخواهد] می‌رساند؛ یقیناً برای هر چیزی اندازه‌ای قرار داده است.» سورۀ طلاق، آیات 2 و 3.

[16]. «إِنَّمَا خُلِّدَ أَهْلُ النَّارِ فِي النَّارِ لِأَنَّ نِيَّاتِهِمْ كَانَتْ فِي الدُّنْيَا أَنْ لَوْ خُلِّدُوا فِيهَا أَنْ يَعْصُوا اللَّهَ أَبَداً وَ إِنَّمَا خُلِّدَ أَهْلُ الْجَنَّةِ فِي الْجَنَّةِ لِأَنَّ نِيَّاتِهِمْ كَانَتْ فِي الدُّنْيَا أَنْ لَوْ بَقُوا فِيهَا أَنْ يُطِيعُوا اللَّهَ أَبَداً فَبِالنِّيَّاتِ خُلِّدَ هَؤُلاَءِ وَ هَؤُلاَءِ ثُمَّ تَلاَ قَوْلَهُ تَعَالَى: قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِهِ قَالَ عَلَى نِيَّتِهِ. اينكه دوزخيان هميشه و براى ابد در دوزخ مخلد هستند، از اين جهت است كه نيت آنها اين است كه اگر فرضا در دنيا براى ابد زنده و جاويد باشند، هيچ وقت تسليم حق نشده و راه معصيت و سركشى را ادامه دهند. و همچنين بهشتيان كه در بهشت مخلد و جاويد هستند، از اين نظر است كه نيت آنان اطاعت و اجراء فرامين الهى است، گر چه در دنيا جاويدان باشند. پس بر اساس نيت خود اينان در بهشت و آنان در دوزخ مخلد و جاويدان هستند. سپس حضرت آيه شريفه «قُلْ‌ كُلٌّ‌ يَعْمَلُ‌ عَلىٰ‌ شٰاكِلَتِهِ‌» را تلاوت فرمود و توضيح داد كه هر كس بر اساس و پايه نيت خود عمل ميكند.» اصول کافی، جلد 2، ص 85

[17]. «لَیْسَتِ الْعِبَادَةُ كَثْرَةَ الصَّلاَةِ وَالصَّوْمِ إِنَّمَا الْعِبَادَةُ اَلتَّفَكُّرُ فِي أَمْرِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ. عبادت به نماز و روزه بسیار نیست، همانا عبادت اندیشیدن در امر خداى عز و جل است.» امام رضا(ع)،  تحف العقول، النص، ص 442

[18]. «ای برادر تو همه اندیشه‌ای /  مابقی تو استخوان و ریشه‌ای؛ گر گُلست اندیشۀ تو گلشنی /  ور بود خاری تو هیمۀ گلخنی.» مولوی.

0
23
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده