خودشناسی
دوره بیست و ششم – جلسه ۱۳
استاد حسین نوروزی
(سال ۱۳۹۳)
جایگاه اختیار در خودشناسی
و تربیت انسان
در علم خودشناسی، بحث «اختیار »انسان از مباحث بسیار مهم است. این موضوع که انسان بپذیرد «دارای قدرت انتخابِ هدف» است و این پذیرش، از روی شناخت و معرفتِ صحیح و دقیقِ معنای اختیار باشد، بسیار مهم است.
بسیاری از کسانی که به مختار بودن انسان قائل هستند، حقیقتاً به اختیارداشتنِ انسان، معتقد نیستند. اغلب افرادی که در پاسخ به سؤالِ: «آیا شما انسان را موجودی مختار میدانید یا مجبور؟»، میگویند: «قطعاً ما انسان را موجودی مختار میدانیم!»، به وجود اختیار در انسان معتقد نیستند و البته خودشان هم نمیدانند و از آن خبر ندارند. چرا؟ چون معنای اختیار را به درستی متوجه نشدهاند.
وقتی که معنای اختیار را برای آنها باز کنیم و توضیح بدهیم، میبینند که اصلاً نمیتوانند بپذیرند؛ میگویند: «ما اینگونه فکر نمیکردیم! فکر نمیکردیم اختیار چنین معنایی داشته باشد.» بنابراین اگر کسی اختیار را برای انسان پذیرفت، باید به لوازم این پذیرش و هم پایبند باشد. نمیشود که فقط لفظاً و ظاهراً بگوید: «من قبول دارم!» اما لوازمش را نپذیرد.
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
اهمیت فهم دقیق معنای اختیار
قبول کردنِ یک حقیقت، لوازمی دارد. باید از کسانی که قائل به اختیار انسانند، سؤال کنیم: «در مقام تربیت و هدایت دیگران تا چه اندازه به «اثر» معتقد هستید؟ تا کجا میتوان دیگران را تربیت و هدایت کرد؟ آیا ممکن است کسی که جهنمی است، با تربیت و هدایت ما بهشتی شود؟ آیا ممکن است کسی که بهشتی است، با راهنماییهای شیطان، جهنمی شود؟ آیا ممکن است بهشتیها با راهنماییهای شیطان، جهنمی و جهنمیها با راهنماییهای انبیاء الهی، بهشتی شوند؟ ممکن است یا ممکن نیست؟».
این سؤالها برای آن است که بفهمیم کسی که قائل به اختیار انسان است، آیا واقعاً معنای اختیار را فهمیده و آن را پذیرفته یا نفهمیده و بدون فهم میگوید: «من قائل به اختیار انسان هستم».
قائلین به اختیار انسان، نوعاً به این سؤالها چنین جواب میدهند: «ممکن است! اگر ممکن نبود، پس اینهمه انبیاء الهی برای چه آمدند؟! همۀ انبیاء آمدند که انسانها را بهشتی کنند. پس معلوم میشود که میشود جهنمیها، بهشتی بشوند».
اگر بپرسیم: «آیا همۀ جهنمیها میتوانند بهشتی شوند؟»، نوعاً میگویند: «بله! انبیاء آمدند که همۀ جهنمیها را بلااستثناء بهشتی کنند». از چنین پاسخی، معلوم میشود که این افراد، معنای اختیار را نفهمیدهاند؛ نمیدانند که فرد جهنمی، بهشتی نمیشود همچنانکه فرد بهشتی هم جهنمی نمیشود.
چنین افرادی وقتی دربارۀ نظرشان توضیح میدهند، معلوم میشود که معتقدند: «کسانی که راه جهنم را طی میکنند، بهخاطر این است که نمیدانند دارند بهسوی جهنم میروند یا نمیدانند که بهشت از جهنم بهتر است؛ دچار اشتباه شدهاند و خیال میکنند که جهنم از بهشت بهتر است.» به همیندلیل، میگویند: «ما این افراد را از این اشتباه در میآوریم! آنها را متنبّه میکنیم؛ به آنها میگوییم که دارند اشتباه میروند و این راهی که میروند، بهسمت جهنم است! آنها هم وقتی که بفهمند، قبول میکنند و هدایت میشوند!». بهعبارتی آنان معتقدند که همۀ انسانها «هدایتشدنی» هستند و «میشود» و «باید»، همه را هدایت کرد.
تبعیتِ محضِ «بهشت و جهنمِ آخرتی» از اختیارِ انسان
مشخص است کسانی که چنین عقیدهای دارند، معنی «جهنم» را متوجه نشدهاند. معنی «اختیار» را نفهمیدهاند؛ درک نکردهاند که «بهشت و جهنمِ آخرتی» و قیامتی، تابعِ محضِ اختیارِ انسان است. فکر میکنند اگر کسی هدایت نشد، آنقدر باید به نصیحتکردنش ادامه داد تا هدایت شود؛ اگر به نصیحت گوش کرد که گوش کرد! اگر هم گوش نکرد، آنقدر باید گوش او را پیچاند تا بالاخره دست از جهنم بکشد و به بهشت برود! خیال میکنند که به زور میشود کسی را به بهشت برد. مگر با پیچاندنِ گوش او، چه اتفاقی میافتد؟ نهایتش این است که او بهخود میآید و میفهمد که کجا هست و دارد کجا میرود؛ فهمش باز میشود، اما با انتخاب و اختیاِرِ او ،چه میتوان کرد؟
انسانی که جهنمی است، میگوید: «من نمیخواهم به بهشت بروم، تو چه میگویی؟». افرادی که به اختیار معتقد نیستند، به او میگویند: «نه! تو بیخود میگویی، تو نمیفهمی بهشت یعنی چه!». او میگوید: «من میخواهم به جهنم بروم!»، آنها میگویند: «نه! تو نمیفهمی، تو بیخود میگویی! منظورت از جهنم، بهشت است اما اشتباهاً میگویی جهنم!».
اگر ما اینگونه فکر کنیم، نتیجهاش چه میشود؟ نتیجهاش این میشود که ما خیال میکنیم هدایت و تربیت انسان، دستِ ما است. بنابر این اگر دیدیم کسی راه جهنم را در پیش گرفته، میگوییم: «تقصیر ما است! ما کوتاهی کردیم!». به این ترتیب آیا میتوانیم بگوییم که تمام انبیاء الهی هم کوتاهی کردند و به وظایف خودشان عمل نکردند وگرنه نباید این همه انسان جهنمی داشته باشیم؟
نسبت اختیارِ انسان با عوامل مؤثر در آموزش و تربیت
ما برای اختیار انسان، اصلاً حساب باز نمیکنیم! اکثر افرادی که بحث تربیتی میکنند، در صحبتهایشان، بویی از اختیارِ انسان نیست. آنها میگویند: «عوامل تأثیرگذار در تربیت انسان، وراثت، محیط و آموزش است!». میپرسیم: «آیا خودش تأثیری ندارد؟»، میگویند: «خودش یعنی چه؟ خودش نداریم دیگر! همهچیز بستگی به این دارد که او در چه محیطی باشد».
حتماً شنیدهاید که بسیاری میگویند: «اگر ما در این محیط و این جامعۀ مسلمان نبودیم، معلوم نبود که مسلمان باشیم». آنها در خودشان اصلاً قائل به وجود هیچ اختیار و انتخابی نیستند و میگویند: « دیگران همۀ انتخابها را برای من انجام داده، میدهند و باید بدهند! بستگی دارد معلم یا پدر و مادر به من چه بگویند. اما خودم؟ خودی در کار نیست!». درحالیکه ما مییابیم که این گفته بر خلاف وجدان ما است!
ما خودمان به سِنّی میرسیم که میخواهیم خودمان انتخاب کنیم، خودمان بفهمیم و خودمان باشیم. در آنوقت ما میگوییم: «ما دین آباء و اجدادیمان را نمیخواهیم! پدران ما هر دینی داشتند، برای خود داشتند. ما خودمان میخواهیم تحقیق کنیم و آنچه را که درست است، انتخاب کنیم. ممکن است دین پدری و آباء و اجدادی ما، دین صحیحی نباشد!».
«فَبَشِّرْ عِبَادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ[1]»
به بندگانی بشارت داده شده است که حرفها را گوش میکنند تا ببینند کدام درست است، بعد آن را انتخاب و از آن تبعیت میکنند. وقتی انسانها میتوانند بین حرفها، یکی را انتخاب کنند، یعنی «اختیار» دارند و صاحبِ اختیار هستند.
حال ممکن است کسی حرفها را گوش کند و بفهمد که کدام درست است، اما بگوید: «نمیخواهم آن را انتخاب و از آن تبعیت کنم!». او نمیخواهد تبعیت کند! این «خواستن» را باید بفهمیم و برای آن حساب باز کنیم.
چهبسا پدر و مادر خوب هستند اما فرزند، خوب نیست. چه شد که فرزند حضرت نوح، خراب از کار درآمد؟ ما میگوییم: «پدرش نبی بود اما چون با بدها نشست، بد شد».
«پسر نوح با بدان بنشست / خاندان نبوتش گم شد[2]»
چه شد که با بدها نشست؟ چرا حرف بدها را قبول کرد؟ چرا حرف پدرش و حرف خوبها را قبول نکرد؟ این را حساب نمیکنیم. چه شد که بدها، «بد» شدند و خوبها «خوب» شدند؟ از کجا میگوییم که پسر نوح با بدها نشست و بد شد؟ شاید آن بدها با او نشستند و بد شدند؛ شاید او بدها را بد کرد. چه میدانیم؟
همه هم حق را به خود میدهند و دیگران را مقصّر میدانند. اگر به پدر یا مادری بگویند: «فرزند تو بچۀ خوبی نیست. همیشه همراه بچههای بد است»، پدر و مادر میگویند: «همۀ این بچههای بد و عوضی هستند که فرزند من را خراب کردند». به پدر و مادرهای آن بچههای دیگر که میگویند بچۀ تو بچۀ خوبی نیست، آنها هم همان را میگویند. میگویند: «بله! آن بچههای ناخلف، فرزند من را هم خراب کردند!». همه میگویند که بچۀ دیگری بد است اما دربارۀ فرزند خودشان میگویند: «فرزند من که خوب بود، دیگران خرابش کردند!». هیچکدام از آنها نمیگوید: «اتفاقاً این فرزند من بود که بقیه را خراب و فاسد کرد! تقصیری بر گردن بچههای دیگر نیست!».
بسیاری هستند که هنوز به مرحلۀ انتخاب نرسیدهاند و تبلیغات، جَوّ، محیط، ژنتیک، آموزش و …. بر آنها اثر دارد. اما کسی که به مرحلۀ انتخاب رسیده و سوءانتخاب دارد، از آن ناخلفها است! این تعبیراتی که میکنیم یعنی خودمان میفهمیم که فردی، «ذاتش» بد است یا نیست.
چه میدانیم؟! شاید پسر نوح، همنشینانش را منحرف کرده باشد. بعضی که دیدند چنین کسی پسر نوح است، با خود گفتند: «وقتی پسر، پدرش را قبول ندارد، دیگر چرا ما نوح را قبول کنیم؟». اتفاقاً آنها بودند که حرف پسر نوح را گوش کردند. ماجرا از همین قرار بود که پسر نوح رفت و مردم را فریب داد، چون حجّت بر او تمام شده بود؛ او در خانۀ وحی بزرگ شده بود اما هدایت نشده بود.
انسان بر خلاف ماشین، «اختیار» دارد
اغلب ما برای انسان، ارزش انسانی قائل نیستیم! اگر در تمام مواعظ، نصایح و مباحث تربیتیمان خوب دقت کنیم، میبینیم که انسان را مثل یک ماشین در نظر میگیریم، اگر خیلی دستِ بالا بگیریم، انسان را مثل یک حیوان در نظر میگیریم که هیچ قدرت انتخابی ندارد. میگوییم: «بستگی دارد چگونه انسان را تربیت کنیم؛ بعد او بر اساس تربیت، شرطی میشود. اگر او را خوب تربیت کنیم، خوب میشود. اگر هم او را بد تربیت کنیم، بد میشود». درحالیکه اینگونه نیست. اگر او را خوب تربیت کنیم، اما خودش بخواهد که بد شود، بد میشود. اگر هم او را بد تربیت کنیم اما خودش بخواهد که خوب شود، خوب میشود.
انسان هوشیار و هوشمند است؛ کامپیوتر یا ماشین نیست که بگوییم: «بستگی دارد که چه برنامهای به این کامپیوتر بدهیم! یک ربات است که هر برنامهای به آن بدهیم، طبق آن عمل میکند! هر کجا دیدیم خلاف عمل کرد، بررسی میکنیم تا ببینیم در کجای برنامۀ ما اشکال پیدا شده است! بعد میرویم برنامهمان را اصلاح میکنیم! یا شاید مثلاً باتری آن مشکل پیدا کرده یا یک اشکال فیزیکی در آن ایجاد شده است».
ما در انسان، همیشه اشکال را از غیر خودش میدانیم و هیچوقت نمیگوییم: «عجب آدم بدیست»؛ همانطور که هیچگاه در مورد یک ربات هم نمیگوییم: «عجب ربات پدرسوختهای است».
اگر کسی برای انسان چنین قدرتی قائل و معتقد باشد که انسان میتواند خودش انتخاب کند؛ خودش بخواهد و خودش بگوید: «من این را میخواهم»، آیا دیگر میتواند بگوید: «هدایت و تربیت دست من است؟». کسی که میگوید: «هدایت و تربیتکردن دست من است؛ من همه را هدایت میکنم؛ میتوانم هر کسی را که بخواهم، هدایت کنم!»، انسان را نشناخته و قدرت اختیار و انتخاب انسان را، نادیده گرفته است.
کسی که از خودش انتظار دارد که فرزندانش را آنگونه که دلش میخواهد تربیت و هدایت کند، انسان را نشناخته است یا حداقل، قدرت اختیار و انتخابِ انسان را نشناخته است. چنین کسی میگوید: «فرزندان من باید آنطور که من میخواهم تربیت شوند! چون فرزندان من هستند؛ همچنانکه ماشینم که ماشین من است، باید به جایی برود که من به آن فرمان میدهم. اگر ماشین من در پارکینگ خانهام باشد، نیمهشب بهخودیخود حرکت نمیکند تا هر جایی که دلش میخواهد برود؛ یک گشتی بزند و بعد دوباره به پارکینگ برگردد. تا من آن را روشن نکنم و تا گاز ندهم و با فرمان آن را هدایت نکنم که این ماشین از پارکینگ بیرون نمیآید و نمیتواند جایی برود».
والدین و سهم «اختیار»، در هدایت معنوی فرزندان
ما با فرزندانمان هم اینگونه برخورد میکنیم. خیال میکنیم که آنها مانند یک ماشین هستند. همانگونه که یک ماشین خریدهایم، خدا هم یک فرزند به ما داده است. همانگونه که از کسی میپرسیم: «چندتا ماشین داری؟»، از او میپرسیم: «چندتا فرزند داری؟». از یک پدر میپرسیم: « فرزندانت را چگونه بزرگ کردی؟ چندتا از آنها را به مدرسه فرستادی؟ چندتا از آنها را به دانشگاه فرستادی؟ چندتا از آنها را به حوزه فرستادی؟ چندتا از آنها را دانشجو کردی؟ چند تا از آنها را طلبه کردی؟»؛ درواقع داریم از یک پدر میپرسیم که: «تو چکار کردی؟» و توجه نمیکنیم که فرزندان او، «انسان» هستند. فرزندان که ماشین یا ربات نیستند. سؤال ما در مورد فرزندان افراد، مانند این است که از آنها بپرسیم: «شما چندتا گوسفند داری؟ این گوسفندها را کجا نگهداری میکنی؟ چهموقع بزرگ میشوند؟ چه غذایی به آنها میدهی؟ چهموقع شیر آنها را میدوشی؟ چهموقع سرِ آنها را میبُرّی؟ چهموقع آنها را به فروش میرسانی؟» چون همۀ اینها حساب شده و زیر نظر دامپزشک، برنامهریزی شده است.
ما با باقی انسانها مانند یک حیوان برخورد میکنیم. میگوییم: «همه باید از دم و بهصورت گلهای، تربیت شوند!» اما هدایت و تربیت که این نیست. عامل اصلی در هدایت انسانها، خود انسانها هستند؛ اینکه نهایتاً سعادتمند یا گرفتار شقاوت جهنم شوند، بر اساس انتخاب و اختیار خودشان است و از اختیار ما هم خارج است.
از امور دنیا و آخرت، چه چیز در «اختیارِ» انسان است؟
چه چیزِ دیگران، در اختیار ما است؟ چه چیزِ فرزندان ما، در اختیار ما است؟ آخرتشان که دستِ خودشان است. اگر بخواهند به جهنم بروند، میروند و اگر بخواهند به بهشت بروند، میروند. اما دنیای آنها چه؟! آیا دنیای آنها، دستِ ما است؟ دنیایشان هم در اختیار ما نیست. آیا تا بهحال نشده است که فرزندانتان مریض شوند؟ چه کسی آنها را مریض میکند؟ آیا شما آنها را مریض میکنید؟ کدام پدر یا مادری پیدا میشود که فرزندش را مریض کند و بعد مجبور شود او را دکتر ببرد؟ پس خداست که آنها را مریض میکند. چه کسی آنها را شفا میدهد؟ خدا. چقدر پدر و مادرها هستند که تلاش میکنند فرزند مریض خود را شفا دهند، اما نمیتوانند؛ در نهایت هم فرزندشان میمیرد. پس دنیای فرزندانمان هم دست من و شما نیست. چه کسی باعث میشود یک فرزند بمیرد؟ خدا. چه کسی باعث میشود یک فرزند خوب شود؟ باز هم خدا. چه کسی به او حیات داد؟ خدا. آیا شما بودید؟ اصلاً آیا شما خبر داشتید که این فرزند، قرار است به دنیا بیاید؟
همهچیز که دست خداست! دنیای فرزندمان که دست خداست و آخرتش هم که دست خودش است؛ پس ما چکاره هستیم؟
اصلاً آیا دنیای خودمان، دستِ خودمان است؟ دنیای خودمان هم دستِ خودمان نیست؛ آنهم دستِ خداست. مطلب آنقدر واضح و روشن است که فکر میکنم اصلاً احتیاج به توضیح ندارد.
آیا مریضی و سلامتی شما، دستِ خودتان است؟ چرا مریض میشوید؟ چه کسی دلش میخواهد مریض شود؟ آیا فقر و غنا، دستِ خودتان است؟ پس چرا بعضی از کسانی که غنی هستند، فقیر میشوند؟ چرا همۀ کسانی که فقیر هستند، غنی نمیشوند؟ آیا دنیا دستِ ما است؟ دنیای ما هم دست خودمان نیست؛ دستِ خداست. پس چه چیزی در اختیار ما است؟
ما فقط مالک یکچیز هستیم و آن هم «آخرتمان» است. آخرتمان در گرو چیست؟ در گروی یکچیز است و آنهم «خواستن» است؛ آخرتمان در گروی «انتخاب اختیاری» ما است که «بخواهیم» یا «نخواهیم» و فقط این، دستِ خودمان است.
در صورتیکه کسی هدایت را «نخواهد»، حتی اگر همۀ انبیاء جمع شوند و همۀ موعظههای عالم را در گوش او بخوانند، فایده ندارد، چون او نمیخواهد. مگر پیغمبر خدا توانست همه را هدایت کند؟ اما درصورتیکه کسی «بخواهد»، حتی اگر تمام دنیا جمع شوند و بخواهند جهنم را به او تحمیل کنند، او نمیپذیرد؛ زیر بار نمیرود و زور شیطان، به او نمیرسد.
این سخنِ خود شیطان است که در قرآن آمده است. در روز قیامت کسانی که عوضی هستند، به خدا میگویند: «تقصیر ما نبود، تقصیر شیطان بود که ما را فریب داد»؛ همین حرفهایی که گاهی برخی به خود ما میزنند. خود شیطان به زبان میآید[3] و میگوید: «چرا حرف بیخود میزنید؟ کجا تقصیر من بود؟ من فقط شما را دعوت و وسوسه کردم! گفتم از این راهی بیایید که من میگویم! خودتان بودید که آمدید! خودتان بودید که راه پیشنهادی مرا انتخاب کردید! این همه انبیاء الهی هم بودند که راه خدا را نشان دادند و گفتند که راه درست، این است. چرا دنبال آنها نرفتید؟». وقتی که شیطان این را میگوید، این افراد را میبرند و در جهنم میاندازند و به آنها میگویند: «آیا میخواهید خدا را هم فریب بدهید؟!»
«اختیار انسان در انتخاب هدف» و دشواری امکان قضاوت دربارۀ آخرت انسانها
اگر معنای اختیار را بفهمیم، اگر فقط بفهمیم که انسان، قدرتِ انتخاب دارد و هدفش را خودش بهصورت اختیاری انتخاب میکند، هیچ شخص دیگری نمیتواند چیزی را به او تحمیل کند و فقط خودش است که انتخاب میکند، آنگاه دیگر به این راحتی راجع به انسانها قضاوت نمیکنیم.
ما از هدفی که شما انتخاب کردهاید، چه خبر داریم؟ شما از هدفی که من انتخاب کردهام، چه خبر دارید؟ چه خبر دارید که من در باطن خودم، چهچیزی را انتخاب کردهام؟ اگر معنای اختیار را بفهمید، چطور میتوانید بهراحتی راجع به دیگری قضاوت کنید و بگویید که او جهنمی است یا بهشتی؟ از کجا میدانید که یک فرد، انسان خوبی است یا انسانی بد است؟ از کجا میفهمید؟
چهبسا انسانهایی که خودشان هم نمیدانند چکارهاند! خودشان هم نمیدانند انتخابشان چیست! هنوز به آن مرحله نرسیدهاند که انتخاب نهاییِ خود را انجام دهند و معلوم شود که بهشتیاند یا جهنمی. چهبسا کسی تا حالا خوب بوده و خود را خوب نشانداده است اما اینکه او بعداً چه میشود، هنوز معلوم نیست! درحالیکه خودش هم عاقبتش را نمیداند، ما میخواهیم راجع به او قضاوت کنیم!
تقوا چیست و اهمیت آن در قضاوتهایمان دربارۀ دیگران چقدر است؟ آیا ممکن است کسی بدون معرفت و شناخت، تقوا داشته باشد؟ نمیشود. کسی که نفهم است، نمیتواند تقوا داشته باشد. وقتی کسی نفهم باشد، زود قضاوت میکند. او نمیداند که چه عواملی در خوبی و بدی انسانها دخالت دارد و چه شاخصهایی را باید لحاظ کند تا بتواند راجع به یک چیز، قضاوت کند؛ قضاوتی که صحیح باشد و بهواقع اصابت کند.
پیچیدگی «شخصیت انسان» و قضاوتهای درست و نادرست دربارۀ آن
عوامل بسیاری در شکلگرفتن شخصیت یک انسان تأثیر و دخالت دارند. «اختیار » یکی از این عوامل و شاخصهاست. یکی دیگر از این عوامل، «عادت» است. افراد بسیاری هستند که خوب هستند، یعنی حُسن انتخاب دارند، اما کارهای بد میکنند. آنها چرا کار بد میکنند؟ بهخاطر اینکه نمیفهمند؛ معرفت، شعور و علم ندارند. آنها خوب و بد را از همدیگر بازنمیشناسند! ممکن است چنین کسانی از نظر ما انسانهای بدی باشند، درحالیکه حقیقتاً بسیار خوب هستند. آنها اگر بفهمند حق و باطل چیست و درست و غلط کدام است، ممکن است از من و شما هم خیلی بهتر بشوند.
ما از اینها خبر نداریم و بجای اینکه بگوییم: «کار این شخص بد است!»، میگوییم: «خود این شخص بد است!». این قضاوت، نادرست و نابجاست.
انسان باتقوا، بیجا قضاوت نمیکند. در روایت داریم[4] کمترین چیزی که باعث میشود یک انسان از ایمان خارج شود، این است که راجع به حتی یک سنگ کوچک، بیجا قضاوت کند. در این روایت صحبتی از قضاوت دربارۀ آدمیزاد نیست، بلکه میگوید حتی اگر راجع به یک سنگ، قضاوت بیجا کند، از ایمان خارج میشود.
مثلاً سنگی شبیه به هستۀ خرما را از روی زمین برمیدارند و میپرسند: این چیست؟ شخص جواب میدهد: این هستۀ خرماست! بعد هم پای این حرف خود میایستد؛ میگوید: همین است که من میگویم! چنین شخصی از ایمان خارج شده است.
صحبت از سنگ و هستۀ خرما نیست، بلکه صحبت از ماهیّت این قضاوت نابجاست. صحبت از کار بد و زشتی است که وقتی چیزی را نمیداند، دربارهاش قضاوت میکند. وقتی نمیدانید، بگویید: نمیدانم! مگر شما را اجبار کردهاند که حتماً قضاوت کنید؟ مگر حتماً باید نظر بدهید یا چیزی بگویید؟ هیچچیزی نگویید. چرا قضاوت میکنید؟
من این لیوان را به شما نشان میدهم و میپرسم داخل آن چیست؟ شما فوراً میگویید: آب است! ولی باید صبر کنید و عجله نکنید. من خودم قبل از شروع جلسه، دو حبّه قند داخل آن انداختم و آن را هم زدم! اول که لیوان را آورده بودند، خودم هم نمیدانستم چیست؛ با خودم گفتم: «نکند از قبل در آن قند انداختهاند!». کمی از آن خوردم تا ببینم آب است یا قنداغ. بعد که دیدم شیرینی ندارد، خودم دو حبّه قند داخل آن انداختم. الآن هرچه نگاه کنید، اصلاً معلوم نیست اما تا از شما میپرسند: این چیست؟ سریع میگویید: «آب است!»، بسیار خوب، غلط قضاوت کردید!
بعضی اوقات، شخصی که قضاوت غلط میکند، روی قضاوت غلط خود هم پافشاری میکند. «ثُمَّ يَدِينَ بِذَلِكَ» حضرت میفرماید: «قضاوت غلط کرده و پای آن هم ایستاده است؛ از آن کوتاه هم نمیآید!». هرچه به او میگوییم: «به پیر! به پیغمبر! من خودم دو حبّه قند داخل این انداختم، دیگر آب نیست قنداغ است. الآن از آن خوردم، مزهاش شیرین است. شواهد صدق دارد که این آب نیست»، او قبول نمیکند! زیر بار نمیرود! بعد هم میگوید: «من تقوا دارم!»؛ نه تنها تقوا ندارد، بلکه ایمان هم ندارد.
یا مثلاً میپرسیم: «آیا این آقا معصوم است یا خیر؟» میگوید: «نه! معصوم نیست. اما هرچه بگوید، درست است!». اینکه نشد! بالاخره یا معصوم است یا نیست. اگر معصوم نیست، پس هرچه بگوید، لزوماً درست نیست؛ خیلی از سخنانش درست است، اما بعضی از آنها هم اشکال دارد و غلط است. امام زمان(ع) که نیست.
قضاوتهای ما نادرست است، بعد میگوییم ما تقوا داریم! به چهدلیل قضاوتهای ما نادرست میشود؟ بهدلیل «نفهمی، بیشعوری، نادانی و حماقت»؛ چیزهایی که به بیتقوایی منجر میشوند.
بیتقوایی میتواند ناشی از نفهمی و بیمعرفتی باشد. مثلاً اگر از شما بپرسند: الآن شما سردتان است یا گرمتان است؟ میگویید: من الآن سردم است! میگویند: آیا حالا هوا سرد است یا گرم؟ میگویید: چون من سردم است، یعنی هوا سرد است!
در اینجا یکی از قضاوتها درست و یکی دیگر، غلط است. کدام درست است؟ وقتی میگویید من سردم است، درست است. شما حق دارید دربارۀ این مسئله قضاوت کنید چون راجع به خودتان است؛ چون این مسئله، وجدانی است.
وجدانیات، یافتنیها هستند؛ اصلاً جای شک ندارند. میگویید: «دارم میلرزم، یخ کردم!»، بعد هم میگویید: «هوا سرد است!». چرا از یک قضاوت صحیح، به یک قضاوت ناصحیح منتقل میشوید؟ این به بیعقلی مربوط است که به آن بیتقوایی میگوییم. باید بگویید: «من الآن دارم میلرزم، اما نمیدانم که هوا سرد است یا نیست. شاید هوا گرم هم باشد!».
کسی که تب دارد و درجۀ حرارت بدنش از یک حدی بالاتر میرود، دچار لَرز میشود و احساس سرما به او دست میدهد. میگوید: «یخ کردم!». مرتب میگوید: «روی من پتو و لحاف بیندازید!». البته اشتباه میکند. کسانی هم که حرفش را قبول میکنند و روی او پتو میاندازند، اشتباه میکنند. این حالت در اثر تبِ بالای اوست؛ باید او را خنک کنند؛ نباید او را گرم کنند. هرچه بیشتر او را گرم کنند، حالش بدتر میشود. چنین شخصی وقتی درجۀ تبش بالا میرود و میلرزد، احساس سرما میکند. درست میگوید که احساس سرما دارد. اما اینکه میگوید پتو بیاورید، اشتباه میکند، چون قضاوتش نادرست است.
ببینید ما کجا از واقعیت منحرف میشویم؟ هرکسی اگر از خودش حرف بزند، درست میگوید. اما همینکه از خودش به یک جای دیگر یا یک شخص دیگر یا یک چیز دیگر تجاوز میکند، خراب میشود. بگویید: «من گرمم است یا سردم است!»، نگویید: «هوا سرد است!»، چون این قضاوت دوم به یک مقدمات و اطلاعات دیگری احتیاج دارد. در این مورد انسان باید با عقل قضاوت کند که برترین عقل هم «خودشناسی» است که با آن میتوانید درست قضاوت کنید. اگر هم نمیدانید، بگویید: «نمیدانم!» چرا قضاوت میکنید؟
به عنوان مثال میدانیم که اطاعت از پدر و مادر واجب است. آنها هر چه بگویند، باید بگوییم: «چشم». البته آنچه میگویند باید در جهت اطاعتِ خدا باشد و مخالف فرمان خدا نباشد. اما آیا میتوان گفت حالا که اطاعت از پدر و مادر واجب است، پس هرچه آنها میگویند، درست است؟! نه! این نتیجهگیری غلط است؛ حاصل عجلهکردن و زود قضاوتکردن است. آنها هر چه بگویند، باید گوش کنید اما معنایش این نیست که هرچه بگویند، درست گفتهاند و به نفع شماست. ممکن است اشتباه کرده باشند. آنها معصوم که نیستند، اشتباه کردهاند اما هرچه میگویند، باید گوش کنید. آیا میتوانید این مسائل را از هم تفکیک کنید؟ بعضیها میگویند: «اگر اشتباه دارند، پس من دیگر چه اطاعتی کنم؟ حاضر نیستم از آنها اطاعت کنم!». نمیفهمند که حساب «اطاعتکردن در بیرون» با حساب «باور کردن در درون» فرق دارد.
ما خیلی زود به باور میرسیم و خیلی زود قضاوت میکنیم، این «بیتقوایی» و «بیعقلی» است. یک سخن از شخصی میشنویم و زود نتیجهگیری میکنیم؛ اما روی چه حساب به این نتیجه رسیدیم؟ میگوییم: «این سخن و آن سخن را کنار هم گذاشتم! معلوم است دیگر!». چقدر در طول عمرمان از این نتیجهگیریها کردیم که اشتباه از کار درآمده؟! منتها انسان مرتب توجیه میکند؛ میگوید: «نه! ایندفعه با دفعات قبل فرق میکند!».
«وِجدانکردن»، راهِ قضاوت دربارۀ آیات و روایات
ما یک وظیفۀ ظاهری داریم که باید آنرا انجام دهیم. «انجامدادن وظیفۀ ظاهری» و عملی و بیرونی، با «قضاوت باطنی» و درونی و باور، فرق دارد. به این زودی باور نکن! باورهای زیادی، ناشی از سادهلوحی است! اینکه انسان سریعاً از روی ظاهر قضاوت میکند، از روی «بیعقلی» است. درحالیکه اگر خوب دقت کنیم، مخصوصاً انسانهای بزرگ اینگونه هستند که نمیشود از ظاهرشان به باطنشان پی برد. اصلاً نمیشود قضاوتشان کرد. مخصوصاً در مورد شخصیتهای سیاسی، چون در عالم سیاست، اصلاً قرار بر این است که در ظاهر چیزی بگویند و در باطنشان چیز دیگری باشد. حالا کار چقدر سخت میشود؟!
ما درحالیکه هزاروچهارصدسال از زمان ائمه و پیغمبر خدا گذشته است، با روایات آنها مواجه هستیم. آنها کجا بودند؟ چه گفتند؟ به چه کسی گفتند؟ در چهموقع و چه شرایطی گفتند؟ برای چه گفتند؟
ما هنوز از گرد راه نرسیده، روایت را میخوانیم و میگوییم: «بفرما! دیدید که امام صادق(ع) هم همانی را میگوید که من میگویم؟». آیۀ قرآن را میخوانیم و میگوییم: «دیدید خدا هم همانی را میگوید که من میگویم؟». به این نوع برخورد با آیات و روایات، «تفسیر »میگویند.
ما قرآن و روایات را، تفسیر میکنیم. تفسیر میکنیم یعنی «قضاوت میکنیم». چه کسی حق دارد قضاوت کند؟ کسی که حقیقت را میبیند. چگونه میبیند؟ همانگونهای که الآن مییابد که یخ کرده است؛ گرمش است یا سردش است؛ گرسنه است یا تشنه است؛ اینگونه مییابد. آیا شما معنای این آیه را اینگونه یافتید که تفسیر میکنید و میگویید: «منظور خدا این بود؟»، یعنی اصلاً احتمال خطا در نظر شما راه ندارد؟ اگر اصلاً احتمال خطا در آن راه ندارد، خوب است. اما اگر احتمال خطا در آن راه دارد، حق ندارید تفسیر کنید و به خدا نسبت بدهید و بگویید: «منظور این آیه، این است».
شخصیت افراد هرچه بزرگتر باشد، پیچیدگی آنها بیشتر است. در مورد گفتار و رفتار ائمه علیهمالسلام، به این راحتی نمیتوان فهمید که منظورشان چه بوده است؟ چه میخواستند بگویند؟ نظر اصلی و نهایی آنها چه بوده؟ مخصوصاً چنین شخصیتهایی که به اوضاع و احوال و شرایط سیاسی زمان خودشان مبتلا بودند و نمیتوانستند هر چیزی را در هر مجلسی بیان کنند و دائم در حال «تقیّه» بودند.
مسئلۀ تقیّه در زمان ائمه علیهمالسلام جزء دین بوده است؛ اصلاً دین، تقیّه بوده است. این یعنی چه؟ یعنی ائمه اصلاً نمیتوانستند از دین سخن بگویند. دهانشان بسته بوده و نمیتوانستند حرف بزنند. هرچه هم که گفتهاند، نمیتوانیم آن را به این راحتی پای دین بگذاریم؛ نمیتوانیم زود قضاوت کنیم و بگوییم این دین است.
فرمودند: «إِنَّ اَلتَّقِيَّةَ دِينِي وَ دَيْنُ آبَائِي[5]»، تقیّه دین ما و دین پدران ماست. یعنی اصلاً کار همۀ امامان، تقیّه بوده است. حال ما میخواهیم بعد از هزاروچهارصد سال، از این آیات و روایات، دین در بیاوریم و بگوییم: «این چیزی که ما آوردیم، دین است، خودِ خودِ دین است!». آیا میتوانیم چنین قضاوتی کنیم و بگوییم: «خودِ خودِ دین است؟»، نه! چون اختلافنظر پیش میآید. یکی میگوید: «اینکه من میگویم، خودِ دین است». دیگری هم میگوید: «آنچه که من میگویم، خودِ دین است». چندین نفر با نظرات مختلف همین را میگویند. بعد میبینیم چندتا دین شده است؛ یکی دوتا هم نیست.
ما الآن چند مرجع داریم؟ مثلاً دویست مرجع داریم. تازه کسانی را هم که رسماً اعلام نکردهاند و مثل ما یک گوشه نشستهاند، حساب نکردیم. اگر آنها را هم حساب کنیم، تعداد مراجع خیلی میشود! باید بگوییم به تعداد هر مرجع، یک دین داریم. مگر دین خدا چندتاست؟ یکی که بیشتر نیست. معلوم میشود یکی از این نظرهایی که بینشان اختلاف هم وجود دارد، دین است و بقیهاش دین نیست؛ آن نظرهای دیگر، «دینِ خودشان» است. دین خودشان هم که «دین» نیست. کسی حق ندارد بگوید: «این دین است! نظرِ من دین است!». اگر مرجعی بگوید: «نظر من دین است»، یعنی او ادعای امامزمانبودن کرده است. مانند این است که بگوید: «من امام معصوم هستم. هرکسی هم چیزی غیر از آنچه که من میگویم، بگوید، آن دین نیست!».
خیلی باید احتیاط کنیم؛ نباید «دین»، محل «آراء ما» قرار بگیرد. نمیشود که هر کسی از راه میرسد، یک رأی و نظری بدهد و بگوید: «من هم نظرم این است!». قضاوت خیلی سخت است؛ مخصوصاً اینکه انسان بخواهد راجع به دین قضاوت کند. ما راجع به یک سنگ نمیتوانیم قضاوت کنیم. در روایت آمده که اگر کسی یک سنگ را بردارد و بگوید: «این هستۀ خرماست!» بعد پای حرف خود بایستد و به آن ملتزم باشد؛ بگوید: «همینکه من میگویم درست است! هرکسی هم غیر از این بگوید، غلط است!»، چنین شخصی ایمان ندارد؛ لامذهب است. حالا ببینید قضاوت در مورد مسئلۀ خودِ دین، چقدر مشکل است.
شما دربارۀ یک سنگ حق ندارید قضاوت بیجا کنید. اگر یک لیوان مایع را به شما نشان بدهند و بپرسند: «این چیست؟»، حق ندارید فوراً نظر بدهید. باید بگویید: «نمیدانم! باید امتحان و بررسی شود؛ باید اول بفهمم این چیست» .حق ندارید زود بگویید که آب است. اگر چنین گفتید، بدانید که تقوا ندارید. ما خیال میکنیم که این مسئلۀ خاصی نیست؛ به جایی برنمیخورد! برای این چیزها حساب باز نمیکنیم. در مورد کسی که قضاوت بیجا میکند، میگوییم: «کسی را که نکشته! سر کسی را که نبریده! فقط گفته آب است! حالا یک اشتباهی کرده است!». آدم با تقوا حق ندارد اشتباه کند. میگوییم: «حالا عیبی ندارد! دچار جهل مُرَکّب شده است!» واویلا! وامصیبتا! جهل مُرَکّب؟! جهل مُرَکّب یعنی چیزی نمیداند و نمیداند که نمیداند. او دوتا جهل دارد؛ مُرَکّب از دو جهل است. نمیداند و نمیداند که نمیداند؛ خیال میکند که میداند! محکم میگوید: «میدانم!» به چنین کسی لامذهب و بیدین میگویند.
«يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا[6]»
کسانی هستند که خیال میکنند دارند کار خوبی میکنند، درحالیکه دارند کار غلطی میکنند. اینگونه افراد وضعشان خیلی خراب است. خدا کند که ما جزء کسانی که نمیفهمیم که نمیفهمیم، نباشیم. جزء کسانی باشیم که وقتی نمیفهمیم، بگوییم: «نمیفهمم! نمیدانم!» یعنی بدانیم که نمیدانیم.
کسی که جهل مُرَکّب دارد، وقتی دربارۀ اسلام از او سؤال میکنند، زود جواب میدهد. میپرسند: «شما؟!» میگوید: «من اسلامشناس هستم!». آیا غیر از امام زمان، کسی میتواند اسلامشناس باشد؟ اگر اسلام را نمیشناسید، بگویید: «نمیدانم!» خلاصش کنید. میگوید: «آخر رویم نمیشود!» پس خودت هم میدانی که نمیدانی، اما رویت نمیشود که بگویی «نمیدانم!» این دیگر عذر بدتر از گناه است! اگر هم نمیدانی که نمیدانی که مصیبت است.
«آن کس که نداند و نداند که نداند / در جهل مرکب ابدالدهر بماند[7]»
وضع چنین کسی خیلی خراب است. اگر هم میداند که نمیداند و بیخودی میگوید: «میدانم!»، از روی سوء انتخاب و بیتقوایی است. البته در این مورد ممکن است عوامل دیگری هم دخالت داشته باشند که هر کدام بدتر از دیگری هستند.
رابطۀ «تربیت و هدایت» با وظیفۀ دینی انسان
تربیت و هدایت دستِ ما نیست، اما آیا معنایش این است که ما هیچ وظیفهای نداریم؟ چرا! وظیفه داریم. وظیفۀ ما چیست؟ آیا وظیفۀ ما این است که دیگران را تربیت و هدایت کنیم؟
«وظیفۀ ما این است که از خودمان شروع کنیم». هیچکس موفق به هدایت کسی نمیشود مگر اینکه اول از تربیت و هدایت «خودش» شروع کند. هدایت واقعی در این است که انسان از خودش شروع کند. کسی که به فکر تربیت و هدایت خودش نیست، چگونه میخواهد فرزندان خود را تربیت کند؟ کسی که میگوید: «خودم مهم نیستم! حتی اگر بیتربیت باشم، مهم این است که فرزندانم باتربیت باشند!»، اصلاً نباید در مسیر تربیت قدم بردارد؛ باید تا میتواند از کار تربیت فاصله بگیرد.
کلاً فکر تربیتکردن و هدایتکردن دیگران را از سرتان بیرون کنید. باید اول از خودتان شروع کنید؛ اگر با تربیت و هدایتکردن دیگری، خودتان تربیت و هدایت میشوید، این خوب است چون برای خودتان است؛ با انجام این کار در واقع از خودتان شروع کردهاید؛ به درد خودتان میخورد؛ یک چیزی گیر خودتان میآید؛ به این، «اخلاص» میگویند. اما اگر به دنبال این نیستید که خودتان تربیت و هدایت شوید و مثلاً با خودتان میگویید: «من این شخص را هدایت کنم تا یک منفعت مادی نصیبم شود»، اصلاً سمت هدایت و تربیت نروید چون خرابکاری میکنید. اگر چنین هدفی دارید، اصلاً از هدایت و تربیت هیچ فهمی ندارید! دستتان خالی است! وقتتان را تلف میکنید؛ عمرتان را هم هدر میدهید. از خودتان شروع کنید.
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ[8]»
اما اگر از خودمان شروع کردیم، آنوقت مردم چه میشوند؟ آنوقت چه کسی مردم را هدایت کند؟ چه کسی بیتربیتها را تربیت کند؟
وقتی در خیابان، رانندهها با ماشینهایشان تردّد میکنند، حواسشان به چیست؟ به رانندگی خودشان است یا به رانندگی دیگران است؟ کسی که پشت فرمان یک ماشین نشسته است، آیا دارد ماشین خودش را میراند یا ماشین دیگری را؟ فرض کنید یک راننده بگوید: «این نمیشود که من پشت فرمان ماشین خودم، حواسم به کار خودم باشد، آنوقت باقی ماشینها را چه کار کنم؟»، باقی ماشینها به من و تو چه ربطی دارند؟! هر ماشینی یک راننده برای خودش دارد؛ بدون راننده که نیست. او هم باید به فکر خودش و رانندگی ماشین خودش باشد؛ اگر حواس همه به ماشین خودشان باشد، دیگر همهچیز سرجای خودش خواهد بود؛ دیگر مشکلی ایجاد نمیشود؛ یک تصادف هم اتفاق نمیافتد. شما حواستان باشد که به کسی نزنید؛ کسی هم به شما نزند! حواستان جمعِ کار خودتان باشد!
«إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ[9]»
خداوند متعال سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمیدهد تا موقعی که خودشان به فکر خودشان بیفتند و درون خودشان را تغییر بدهند.
وقتی از خودتان شروع کردید، بعد میبینید که همهچیز درست شد؛ تأثیر کارهای تربیتیتان و نتیجهای که از آنها گرفتهاید، خیلی بیشتر از آن چیزی شد که فکرش را میکردید. اما اگر از خودتان شروع نکنید و اول سراغ تربیت و هدایت دیگران بروید، به نتیجه نمیرسید. هرگز بیشتر از احساس مسئولیتی که نسبت به خود دارید، نسبت به دیگران احساس مسئولیت نداشته باشید.
«هدایت» خواستن از خدا برای خود، مقدمۀ هدایتِ دیگران
دنیا، دستِ خداست؛ بیشتر از خدا، دلتان برای دیگران نسوزد. آخرتشان هم دست خودشان است. دنیای خودتان هم دستِ خداست. بیشتر از خدا، دلتان برای خودتان هم نسوزد. به فکر آخرت خودتان باشید که دستِ خودتان است. ما فقط مالک همین خواستن خودمان هستیم. «لاَ یَمْلِکُ إِلاَّ الدُّعاءَ[10]».
راست بگویید! صدق داشته باشید! بگویید: «خدایا من میخواهم به سعادتم برسم!» راست بگویید بعد ببینید آیا همۀ راهها باز میشود یا نمیشود؛ ببینید همۀ مسیرها هموار میشود یا نمیشود. با داشتن این صدق، چشمتان باز میشود و همهچیز را خواهید دید؛ خوب و بد را تشخیص خواهید داد؛ به شما میگویند: «اینجا این کار را کن! آنجا آن کار را نکن!» همۀ ابهامهایتان برطرف میشود.
تو پای به راه درنه و هیچ مپرس / خود راه بگویدت که چون باید رفت[11]
منتها به خودتان و خدای خودتان این یک کلمه را راست بگویید که: «من میخواهم به سعادت برسم؛ من بهشت را انتخاب کردهام»؛ در بزنگاهها یکدفعه جهنم را انتخاب نکنید. وقتی میگویید: «بهشت را انتخاب کردهام!»، پای این حرف خود بایستید.
«إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ[12]»
ملائکۀ خدا بر آنها نازل میشوند: «أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا» خیالتان راحت باشد! دیگر اصلاً نگران نباشید که کار دست ماست! ملائکۀ خدا، کارتان را انجام میدهند! شما دیگر لازم نیست غصۀ هیچچیز را بخورید؛ نه غصۀ دنیای خود و نه غصۀ دنیا و آخرت دیگران را.
«کارها گر شده دشوار به من چه به تو چه / حق گشاید گره از کار به من چه به تو چه؟»
بیخودی غصهاش را نخورید! هر کاری هم که میخواهید انجام بدهید، انجام بدهید. ولی بیخودی غصهاش را نخورید که ضعیف و مریض بشوید و بعد نتوانید به وظایف خود عمل کنید!
«دین اگر ملعبۀ بیخردان شد چه به من / هتک در جُبِّه و دستار به من چه به تو چه؟»
مردم هم خدا دارند؛ انتخاب و اختیار دارند. به وظیفۀ خودتان عمل کنید! بعد ببینید آیا آنها هدایت میشوند یا نمیشوند.
«صاحب ما غم دین میخورد ای دل چه به من / کاو بود بر همه غمخوار به من چه به تو چه؟»
بگویید: «به من چه؟! به تو چه؟!» البته در دلتان بگویید! در بیرون نگویید! اگر این حرف را در بیرون بگویید، چون نمیفهمند و متوجه منظورتان نمیشوند، خیال میکنند که آدم بیمسئولیتی هستید. همۀ این مطالب، بحثهای توحیدی و مسائل درونی است که ربطی به عملکرد بیرونی ندارد.
همّوغمِّ درونیتان، خودتان باشد نه دیگران! اگر همّوغمّتان، خودتان باشد، آنوقت در بیرون، میتوانید دیگران را تربیت و هدایت کنید؛ میتوانید بهترین مربی و هدایتگر باشید. آنوقت آثار و ظهور و بروز این همّوغمّ درونی درونیتان، الهی میشود.
وَ صَلَّیاللهُ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ نَبِیِّهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ تَسْلِیماً
دورهی بیست و ششم خودشناسی – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
[1]. «وَالَّذِينَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَنْ يَعْبُدُوهَا وَأَنَابُوا إِلَى اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْرَى فَبَشِّرْ عِبَادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُولَئِكَ هُمْ أُولُو الْأَلْبَابِ. و کسانی که از پرستیدن طاغوت دوری کردند و بهسوی خدا بازگشتند، بر آنان مژده باد. پس به بندگانم مژده ده؛ آنانکه سخن را میشنوند و از بهترینش پیروی میکنند، اینانند کسانی که خدا هدایتشان کرده، و اینان همان خردمندانند.» سورۀ زمر، آیات 17 و 18.
[2]. «پسر نوح با بدان بنشست / خاندان نبوتش گم شد؛ سگ اصحاب كهف روزی چند / پی مردمان گشت و آدم شد.» سعدی.
[3]. «وَقَالَ الشَّيْطَانُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَوَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَمَا كَانَ لِيَ عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطَانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي فَلَا تَلُومُونِي وَلُومُوا أَنْفُسَكُمْ مَا أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَمَا أَنْتُمْ بِمُصْرِخِيَّ إِنِّي كَفَرْتُ بِمَا أَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمِينَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ. و شیطان [در قیامت] هنگامی که کار [محاسبۀ بندگان] پایان یافته [به پیروانش] میگوید: یقیناً خدا [نسبت به برپایی قیامت، حساب بندگان، پاداش و عذاب] به شما وعدۀ حق داد، و من به شما وعده دادم [که آنچه خدا وعدهداده، دروغ است، ولی میبینید که وعدۀ خدا تحقّق یافت] و [من] در وعدهام نسبت به شما وفا نکردم، مرا بر شما هیچ غلبه و تسلّطی نبود، فقط شما را دعوت کردم [به دعوتی دروغ و بیپایه] و شما هم [دعوتم را] پذیرفتید، پس سرزنشم نکنید، بلکه خود را سرزنش کنید، نه من فریادرس شمایم، و نه شما فریادرس من، بیتردید من نسبت به شرکورزی شما که در دنیا دربارۀ من داشتید [که اطاعت از من را هم چون اطاعت خدا قرار دادید] بیزار و منکرم؛ یقیناً برای ستمکاران عذابی دردناک است.» سورۀ ابراهیم، آیۀ 22.
[4]. «إِنَّ أَدْنَى مَا يُخْرِجُ الرَّجُلَ مِنَ الْإِيمَانِ أَنْ يَقُولَ لِلْحَصَاةِ هَذِهِ نَوَاةٌ ثُمَّ يَدِينُ بِذَلِكَ وَ يَبْرَأُ مِمَّنْ خَالَفَهُ. كمترين چيزی كه آدمی به سبب آن از ايمان خارج میشود، اين است كه دربارۀ سنگريزه بگويد: «اين، يك هسته [ميوه] است» و بدان معتقد شود و از هر كسی كه با اين نظر او مخالفت كند، بيزاری بجويد.» امام رضا(ع)، بحار الانوار ، ج۲۶، ص۲۳۹.
[5] . امام صادق(ع). وسائل الشیعة ، ج ۱۶ ، ص ۲۱۰.
[6]. «الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا. [آنان] کسانی هستند که کوششان در زندگی دنیا به هدر رفته [و گم شده است] در حالیکه خود می پندارند خوب عمل میکنند.» سورۀ کهف، آیۀ 104.
[7]. «آن کس که بداند و بداند که بداند / اسب خرد از گنبد گردون بجهاند؛ آن کس که بداند و نداند که بداند / آگاه نمایید که بس خفته نماند؛ آن کس که نداند و بداند که نداند / لنگان خرک خویش به منزل برساند؛ آن کس که نداند و نداند که نداند / در جهل مُرَکّب ابدالدهر بماند؛ آن کس که بداند و بخواهد که بداند / خود را به بلندای سعادت برساند؛ آن کس که بداند و نداند که بداند / با کوزه آب است ولی تشنه بماند؛ آن کس که نداند و بخواهد که بداند / جان و تن خود را ز جهالت برهاند؛ آن کس که نداند و نخواهد که بداند / حیف است چنین جانوری زنده بماند.» ملا احمد نراقی.
[8]. «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لَا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ. اى كسانى كه ايمان آورده ايد، به خودتان بپردازيد. هر گاه شما هدايت يافتيد، آن كس كه گمراه شده است به شما زيانى نمى رساند. بازگشت همۀ شما به سوى خداست، پس شما را از آنچه انجام مى داديد آگاه خواهد كرد.» سورۀ مائده، آیۀ 105.
[9]. «لَهُ مُعَقِّبَاتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِنَّ اللَّه لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ وَإِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ سُوءًا فَلَا مَرَدَّ لَهُ وَمَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَالٍ. براى او فرشتگانى است كه پى در پى او را به فرمان خدا از پيش رو و از پشت سرش پاسدارى میكنند. در حقيقت خدا حال قومى را تغيير نمى دهد تا آنان حال خود را تغيير دهند و چون خدا براى قومى آسيبى بخواهد، هيچ برگشتى براى آن نيست و غير از او حمايتگرى براى آنان نخواهد بود.» سورۀ رعد، آیۀ 11.
[10]. «يَا سَرِيعَ الرِّضَا اغْفِرْ لِمَنْ لاَ يَمْلِكُ إِلاَّ اَلدُّعَاءَ فَإِنَّكَ فَعَّالٌ لِمَا تَشَاءُ. اى كه از بندگانت بسيار زود راضى مىشوى! ببخشا بر بندهاى كه به جز خواستن مالك چيزى نيست، كه تو هرچه بخواهى مىكنى.» امام علی(ع)، بخشی از دعای کمیل، زاد المعاد، ج ۱، ص ۶۰.
[11]. «گر مرد رهی میان خون باید رفت / وز پای فتاده سرنگون باید رفت ؛ تو پای به راه در نه و هیچ مپرس / خود راه بگویدت که چون باید رفت.» عطار.
[12]. «إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ. بیتردید کسانی که گفتند: پروردگار ما خداست؛ سپس [در میدان عمل بر این حقیقت] استقامت ورزیدند، فرشتگان بر آنان نازل میشوند [و میگویند:] مترسید و اندوهگین نباشید و به بهشتی که وعده یافته بودید، شاد شوید.» سورۀ فصلت، آیۀ 30.
0 نظر ثبت شده