خودشناسی
دوره بیست و ششم – جلسه ۱۴
استاد حسین نوروزی
(سال ۱۳۹۳)
حقیقتِ اختیار
و انتخابِ سرنوشت
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
انواع «انتخابهای انسانی»
انتخابهای انسان گاهی «باهدف» و گاهی «بیهدف» هستند. انتخابهای باهدف، بر اساس «اختیارِ انسان» محقّق میشوند اما در انتخابهای بیهدف، انسان بر اساس عوامل دیگر، چیزی را انتخاب میکند و این عوامل، غیر از اختیار انسان است.
انتخاب «باهدف» در دو حالت اتفاق میافتد: «انتخابِ خود هدف» و «انتخابِ هدفدار».
کسی که «انتخابِ هدفدار» دارد، باید در زندگیش حتماً هدفی را در نظر گرفته باشد؛ چون ما باید قبل از هر انتخابِ هدفداری، خودِ «هدف» را در نظر گرفته و «انتخاب» کرده باشیم. دقت داشته باشیم که منظور از هدف در اینجا، «مقصد نهایی» است؛ جایی است که اگر به آن برسیم، در واقع به آخرِ راه رسیدهایم و دیگر راهی برای رفتن باقی نمیماند؛ آنجا منتهای حرکتِ انسان است.
گاهی از لفظ هدف برای اشاره به «اهدافِ بین راهی» استفاده میشود و نه «هدف نهایی» و آخر راه. اما در بحث ما منظور از هدف، «مقصد آخر راه» است که در آن، راه به پایان میرسد و در بارۀ آن، سؤالِ «چرا میخواهی به آنجا برسی؟» دیگر بیمعنا و غلط است.
اهداف بین راهی، اهدافی فریبنده هستند؛ انسان خیال میکند که این اهداف، هدف آخر او هستند، درحالیکه انسان واقعاً هنوز به «هدف آخر» نرسیده است. از آنجایی که ما دربارۀ اهداف بینراهیمان، از خودمان سؤال نمیکنیم که: «چرا میخواهی به اینجا برسی؟»، اهداف بینراهی را بهعنوان هدف نهایی میپنداریم.
سؤال «چرا؟»، سؤال دربارۀ هدف است. ما در زندگی قبل از اینکه به سمت هر هدفی حرکت کنیم، ابتدا آن را در نظر میگیریم چون «درنظرگرفتن هدف»، قبل از «رسیدن به هدف» است.
«هدفِ آخر»، «اولِ راه» انتخاب میشود
درست است که هدف، همان «آخرِ راه» است اما در نظر گرفتن هدف، «اولِ راه» است. شما باید همان اول راه، هدفی که قرار است در آخر کار به آن برسید را، درنظر بگیرید. همین درنظرگرفتن هدف است که باعث میشود شما از جا بلند شوید و بهسمت هدف، حرکت بیرونی انجام دهید. اگر این درنظرگرفتن هدف نباشد، هیچ حرکتی بهسمت هدف، اتفاق نمیافتد. پس به یکمعنا «هدف، آخرِ کار و آخرِ راه» است اما به یکمعنای دیگر «هدف، اولِ راه است».
گفتهاند که: «همه از آخرِ کار میترسند اما من از اولِ راه میترسم». چرا؟ چون: «روز اول کآمدم، دستور تا آخر گرفتم[1]».
شما روز اول، دستور تا آخر را تعیین میکنید؛ بهشت و جهنم، آخرِ کار است اما تصمیم اینکه شما بهشتی باشید یا جهنمی باشید، در اولِ راه گرفته میشود. بنابراین، جا دارد که انسان بهجای اینکه نگران آخرِ کار باشد، نگران اولِ راه باشد. ببینید که اولِ راه، کجا را درنظر گرفتهاید؛ آیا آنجا، همانجایی است که باید باشد؟ همان جایگاهی است که شما برای رسیدن به آن آفریده شدهاید؟ همانی است که با خلقت شما سازگار است؟
برای مثال، بدن شما نیازمند به آب آفریده شده است. اگر شما نوشیدنِ آب را انتخاب کنید، این انتخابِ شما با بدنتان، هماهنگی دارد بنابراین در اثر انتخابِ آبنوشیدن، بدن شما از تشنگی و هلاکت نجات پیدا میکند. اما اگر انتخاب شما با خلقت خدا هماهنگی نداشته باشد، شما در اثرِ انتخابتان، هلاک میشوید. فرض کنید در حالیکه شما به آب نیاز دارید، بجای آب، غذا بخورید؛ یا وقتی به آبِ شیرین و گوارا نیاز دارید، بجای آن، آب شور بخورید. در اثر این انتخابها، نهتنها نیاز شما تأمین نمیشود بلکه نیازتان تشدید هم میشود.
قدرتِ «اختیارِ انسان»، در انتخابِ «هدفِ آخر»
«انتخاب هدف»، «اولین انتخابِ انسان» در زندگی است که برخاسته از «اختیارِ» اوست.
انتخابِ هدف، چهموقع اتفاق میافتد؟ نمیدانیم. زمان آن میتواند در هر انسانی با انسان دیگر تفاوت داشته باشد. اما اجمالاً میدانیم که این انتخاب، زمانی اتفاق میافتد که انسان به هدف نهایی و آخرِ راه «توجه» میکند؛ آنوقتی اتفاق میافتد که انسان به «آخرِ آخر»، یعنی به «سرنوشتش» توجه میکند!
سرنوشت یعنی آنچه که در «اولِ انسان» نوشته شده است؛ اما ما این کلمه را برای اشاره به « آخرِ انسان»، بکار میبریم و میگوییم: «سرنوشت آن چیزی است که من قرار است در آخر به آن برسم». سرنوشت چهموقع نوشته شده؟ اول کار نوشته شده است. چه کسی نوشته است؟ خود شما نوشتهاید. با چه قدرتی نوشتهاید؟ با قدرتِ «اختیار » نوشتهاید.
همانگونه که بیان شد، ما هدف نهایی را اشتباه میگیریم؛ ذهن ما دچار خطا میشود و «اهدافِ بینراهی» را، هدفِ نهایی قلمداد میکند. در نتیجۀ این خطای ذهنی، برنامهریزی ما دچار خطا میشود چون این برنامه، بر اساس «انتخابهای هدفدار » صورت میگیرد، نه بر اساس انتخابِ هدف. انتخابِ هدف، زمانی انجام میشود که شما به آخر کار توجه میکنید، هر چند ندانید که آخر کار کجاست.
اگر از شما بپرسند آخر کار کجاست و انسان برای رسیدن به کدام جایگاه خلق شده است؟ میگویید: «نمیدانم!» اما اگر بپرسند آیا دوست داری که بدانی؟ میگویید: «بله! میخواهم بدانم!» اگر سؤال کنند چرا میخواهی بدانی؟ میگویید: «چون میخواهم به سعادت و بهشت سعادتم نائل شوم!» میگویند مگر میدانی که بهشت سعادت تو کجاست؟ میگویید: «نه! نمیدانم کجاست! اگر میدانستم که نمیگفتم دوست دارم بدانم! میخواهم بدانم، چون نمیدانم!».
این خواستن که انسان میگوید: «میخواهم بدانم که بهشت کجاست»، به این معناست که انسان قبل از اینکه بداند بهشت کجاست، میتواند آنرا بخواهد؛ «خواستن قبل از دانستن»، میتواند محقق شود.
این خواستن، این انتخاب، این نیّت و این تصمیمِ اولیه، به شناخت کامل و تفصیلی از هدف احتیاج ندارد بلکه شناخت اجمالیِ آن هم کافی است. میگوید: «میدانم که دارم بهسمتی حرکت میکنم و مسیری را طی میکنم که میتواند به دو نتیجه برسد: سعادت یا شقاوت! این را میدانم. اما اینکه سعادت یا شقاوت من در چیست، این را نمیدانم! این را میدانم که سعادت و شقاوتی در کار هست». حال اگر از او بپرسیم در آخر، میخواهی به سعادت برسی یا شقاوت؟ فردی ممکن است بگوید: «من میخواهم در نهایت خوشبخت شوم!» اما فرد دیگری ممکن است بگوید: «من به آخرش کاری ندارم؛ اینکه آخرش خوشبخت بشوم یا بدبخت بشوم، مهم نیست؛ من میخواهم همین الآن خوشبخت باشم!».
تفاوت در «انتخابِ اولیۀ» انسانها
در دنیا انسانهایی که انتخابهایشان با هم فرق دارد را زیاد میبینیم. مثلاً برخی میگویند: «من میخواهم طوری زندگی کنم که عمرم طولانیتر باشد!». برخی هم میگویند: «من عمر طولانی نمیخواهم! میخواهم همین الآن کیف و لذتش را ببرم! سیلی نقد بهاز حلوای نسیه! همین الآن بهتر از بعداً است». اینطور نیست که چنین کسانی منکر این شوند که این لذت ممکن است سلامتیشان را به خطر بیندازد؛ آنها منکر نمیشوند بلکه میگویند: «میدانم! درست است! دکتر به من گفته که باید از این کار پرهیز کنم تا خوب شوم! میدانم درست میگوید. میدانم اگر پرهیز کنم و غذاهایی را که منع کرده، نخورم و چیزهایی را که توصیه کرده، بخورم، خوب میشوم. اما من نمیخواهم خوب شوم! میخواهم آنچه را که دلم میخواهد بخورم و آنچه را که دلم نمیخواهد نخورم!».
خیلیها حاضر نیستند نزد دکتر بروند اما نه به این دلیل که به دکترها اعتقاد ندارند؛ اعتقاد دارند اما شخصی که اینگونه باشد، میگوید: «من میدانم اگر پیش دکتر بروم، محدودیتهایی برای من تعیین میکند و توصیه میکند که این کارها را بکنم یا آن کارها را نکنم! نمیخواهم خودم را محدود کنم! میخواهم آزاد باشم!». به او میگوییم آیا میدانی که اگر بخواهی الآن آزاد باشی، بعداً محدود میشوی؟ اگر الآن این ورزشهایی که دکتر به تو میدهد را انجام ندهی، بیرونزدگی دیسک کمرت تشدید میشود و بعداً دیگر نمیتوانی راه بروی! زمینگیر و خیلی محدودتر میشوی! الآن باید روزی دو یا سه دفعه استخر بروی، یک یا دو ساعت باید در آب راه بروی، درست است که اینها سخت است و برایت محدودیت میآورد و فشار دارد، اما اگر الآن این محدودیت را تحمل نکنی، بعداً باید محدودیتی بهمراتب سختتر و شدیدتر را تحمل کنی. با همۀ اینها باز هم میگوید: «نمیروم! نمیخواهم!».
این مثال مربوط به دنیای انسان و ظاهر اوست. با این مثال میخواهیم نشان دهیم که انسان چگونه اختیار دارد که میگوید چیزی را نمیخواهم. به او میگوییم اینکه تو میگویی، معقول نیست! با چه محاسبهای میگویی؟! میگوید: «من کاری به معقول بودنش ندارم! شما درست میگویید؛ حرفتان درست و حق است اما من نمیخواهم زیر بار حرف صحیح و درست و حسابی بروم! چه کسی را باید ببینم؟! عمر طولانی را که بعدها بخواهد نصیبم بشود، نمیخواهم! همین الآن را عشق است! سلامتی، آزادی و محدودیتنداشتن را که بعدها بخواهد نصیبم شود، نمیخواهم!» میگوییم اگر درس بخوانی، میدانی در آینده چقدر بهنفعت میشود؟! میگوید: «من الآن خودم را بهزحمت بیندازم و درس بخوانم؟ مصیبت، سختی، دردسر، بدبختی و گرفتاری بکشم؟! نمیخواهم! میدانم که اگر درس نخوانم، بعداً هیچچیزی نمیشوم! اما نشدم هم که نشدم!».
با این مثالها میخواهیم این مطلب را برسانیم که اختیار اینگونه است. اینها مسائلی است که در زندگیهایمان میبینیم؛ چهبسا خودمان هم از این دسته هستیم؛ لذت زودگذر، موقتی، فعلی و نقد را بر لذت بیشتر، باقی و نسیۀ آینده ترجیح میدهیم و انتخاب میکنیم.
انسان قدرتِ انتخاب دارد؛ یکی میگوید: «میخواهم!»، دیگری میگوید: «نمیخواهم!». ممکن است بپرسید: «چرا اینگونه است؟! چرا انتخابشان با هم فرق دارد؟!» اما چرا ندارد! تصمیم آخرشان چنین است؛ یکی اینگونه است؛ دیگری آنگونه است.
یکی میگوید که دنیا مهم است و دیگری میگوید که دنیا مهم نیست، آخرت مهم است. از اولی میپرسیم چرا میگویی که دنیا مهم است و آخرت مهم نیست؟ یا از دومی میپرسیم چرا میگویی که آخرت مهم است و دنیا مهم نیست؟
اگر کسی در پاسخ به این سؤال، توضیحی داد، بدانید که این انتخاب، هنوز انتخابِ نهاییاش نیست؛ هنوز انتخابِ اختیاریاش نیست و او براساس اختیار، انتخاب نکردهاست. اما اگر گفت: «هیچ توضیحی ندارم! همین است که هست!»، معلوم میشود که انتخابش نهایی و براساس اختیارش است.
کسی که دنیا را انتخاب کرده است، میگوید: «من لذتهای دنیا را انتخاب کردهام! آخرت را چه کسی دیده است؟! بر فرض هم که کسی دیده باشد، حالا کو تا به آخرت برسیم؟! رهایش کن!». اگر اسم آخرت را بیاورید، میگوید: «اسمش را هم نیاور! درست میگویی اما نمیخواهم به آن توجه کنم! نمیخواهم از این لذتی که الآن دارم میبرم، محروم شوم! رهایش کن! الآن را عشق است. چرا کار را سخت میکنید؟ داریم زندگیمان را میکنیم؛ بگذارید بخوریم و کیفش را کنیم! بگذارید زندگیمان را کنیم و لذتش را ببریم!». میگویید آخرتی هم در کار است. حساب آنجا را هم بکن! او به اینجا که میرسد، میگوید: «کار را سخت نکنید!». به او میگویید که انسان ابعاد مختلف دارد: بُعد دنیا، بُعد برزخ و بُعد قیامت! ولی او میگوید: «ای بابا! کار سخت شد! اصلاً رهایش کن!».
اما همین شخص، وقتی وارد کارهای دنیا میشود، بسیار دقیق موشکافی میکند و اصلاً هم نمیگوید: «سخت شد!». در بحثهای سیاسی که وارد میشود، بسیار دقیق و محاسبهگر است. موقع حسابوکتاب مالی که میشود، بهشدت وسواس بهخرج میدهد و احتیاط میکند؛ در آنجا نمیگوید: «سخت شد! کار را سخت نکنید!»، بلکه میگوید: «حق من را خوردند! من باید تا آن قِران آخرش را از آنها بگیرم! مملکت را چاپیدند!». او وقتی صحبتِ آخرت میشود، میگوید: «دیگر سختش نکنید!»، این یعنی چه؟ یعنی او آخرت را نمیخواهد! حرفهای شما را گوش میدهد و میفهمد دارید منطقی حرف میزنید، اما جواب ندارد؛ میگوید: «سختش نکنید!». جواب آخرش این است که میگوید: «رها کنید! اینها مهم نیستند!». درواقع حرفش این است که: «انتخاب من دنیاست! چرا به من وعدۀ آخرت میدهید؟».
در همینحال، انسان دیگری برعکس است؛ همّوغمّش آخرت است. هرچه میخواهید او را بهسمت دنیا بکشید، نمیتوانید. به او میگویید آخر کمی هم برای دنیا وقت بگذار! میگوید: «مهم نیست! حالا دیر نمیشود!». او کار دنیا را، امروز و فردا میکند. میگویید آخر این چه وضع دنیایی است که برای خودت درست کردهای؟! این خانه است؟! این ماشین است؟! این لباس است؟! این زندگی است؟! تو چه بهرهای از دنیا داری؟! چرا اینجا خراب است؟! چرا این دیوار را رنگ نمیکنی و … .
او مرتباً پاسخ میدهد: «راست میگویی! آدم باید به دنیا هم برسد! رسیدگی میکنم! وقت داریم! اگر فردا نشد، پسفردا!». چنین کسی به کارهای دنیا که میرسد، تنبل است. اما وقتی به مسائل آخرت میرسد؛ به فهم، شعور، درک، خودشناسی، خداشناسی، دین و شناخت حقیقت که میرسد، سر از پا نمیشناسد. نمیداند چگونه دنبال این مسائل برود. هول است. دائم میگوید: «دیر شد! عمرمان تمام شد اما نفهمیدیم!». به هرکس میرسد، میپرسد: «جلسهای یا کلاسی سراغ نداری؟ کتابی سراغ نداری که مطالعه کنم؟ چکار کنم؟ پیش چه کسی بروم؟ کجا بروم؟ چه بخوانم؟».
در مقابل، کسی که اهل دنیاست، به هر کس میرسد، میگوید: «پول فراوان در جایی سراغ نداری که دنبالش برویم؟! کسبوکاری با درآمد حسابی یا اختلاسی که در آن نانوآبِ حسابی داشته باشد؟». او دائم فکر و ذکرش همینچیزهاست. اصلاً کاری به بحث دربارۀ حقیقت و آخرت ندارد. باید بهزور او را در مجلس ختم بنشانند. البته بالاخره بهخاطر دنیا هم که شده، ممکن است در مجلس ختم یکی از اقوام یا دوستان خود شرکت کند. سخنران میخواهد مسئلۀ شرعی بگوید یا چند حدیث بخواند و از آخرت بگوید؛ توجه و تذکر بدهد و موعظه کند اما این شخص به زور مینشیند؛ وسط جلسه هم بلند میشود و میرود.
گرچه موعظهها هم خیلی موعظه نیست! یعنی کسانی هم که دنبال آخرت هستند، وسط جلسه موعظه بلند میشوند و میروند، چه برسد به کسانی که دنبال دنیا هستند! کم پیدا میشود گویندهای که واقعاً از آخرت بگوید؛ فقط از اسم آخرت میگویند. کم پیدا میشود کسی که از حقیقتِ آخرت بگوید. آنها از اسمِ خدا سخن میگویند؛ به اسمِ خدا دعوت میکنند، اما به حقیقتِ خدا نه! خلاصه که این مشکلات وجود دارد، هر چند اینها فعلاً بحث ما نیستند.
حبّ بهذات و «انتخابِ اولیۀ ناخودآگاه» انسان
بحث ما راجع به «انتخابِ اولیه» است. میخواهیم بفهمیم که انسانها با هم فرق دارند؛ انتخابها و خواستههایشان با هم تفاوت و تغایر دارد. البته منظورمان «خواستۀ فطری» نیست. چون فطرت همۀ انسانها «حبِّ به خدا» و «حبِّ به ذات» است. امید همۀ انسانها در ناخودآگاهشان، فقط و فقط «خدا» است. در ناخودآگاه انسانها غیر از خدا هیچچیز دیگری نیست. انسانِ ناامیدِ مطلق، پیدا نمیشود. نمیتوانید کسی را پیدا کنید که ناامیدِ مطلق باشد: «در ناامیدی بسی امید است[2]». وقتی که کاملاً ناامید شدید، تازه میفهمید مثل اینکه راههای دیگری هم برای حفظِ امیدواری هست و امیدهای جدید پیدا میکنید. ناامیدِ مطلق نداریم، یعنی اینکه فطرت همۀ انسانها الهی است؛ امید و توکل فطری و ناخودآگاه همۀ انسانها، به خداست، اما فعلاً بحث ما، اختیار انسان است.
آیا «امیدِ خودآگاهمان» هم به خداست؟ آن امیدی که دستِ خودمان است و باید آن را تحصیل کنیم و بفهمیم. یا اینکه به خود میگوییم: «رهایش کن! صحبتش را نکن! خیلی عمیق نشو، کار سخت میشود». انسانها معمولاً میگویند: «کار سخت میشود! رهایش کن! داریم میخوریم و میخوابیم. بگذارید زندگیمان را بکنیم. چرا شما کار را اینقدر سخت میکنید؟!».
چرا وقتی که به آخرت میرسیم، تنبلیم، اما وقتی که به دنیا میرسیم، سختترین کارها را هم برای آن انجام میدهیم؟ کارهای بسیار سختی را برای دنیا انجام میدهیم و اصلاً هم نمیگوییم: «سخت است!». آنها را با شوقوذوق و با لذت انجام میدهیم، اما وقتی به آخرت، فهم، شعور، عقل، معرفت، آیندهبینی، عمیقشدن و دیدنِ باطن و حقیقت که وارونۀ این عالمِ ظاهر است میرسیم، تنبل میشویم! البته ما که تنبل نمیشویم اما برخی افراد به اینجا که میرسند، تنبلی میکنند. این موضوع، در اثرِ همان «انتخاب» انسان است.
انواع و مراتبِ «انتخابِ انسانی»؛ «حُسنِ انتخاب» و «سوءِ انتخاب»
انتخابِ انسانی، مراتب و درجاتی دارد. بعضیها وقتی به آخرت میرسند، اینقدر تنبل میشوند که هیچچیز برای آخرت نمیخواهند. از چنین انتخابی به «سوءِ انتخاب» تعبیر میکنیم. چنین افرادی میگویند: «اصلاً صحبت آخرت را نکن! حرفش را هم نزن مگر اینکه بهنفع دنیایمان باشد! اگر بهنفع دنیایمان هست، از آخرت بگو! از دین بگو!». آنها اگر سخنی بهنفع دنیایشان باشد، خودشان سردمدار دین میشوند، اما آنها «سوءِ انتخاب» دارند! شخص، سردمدار دین است، منتها دین را برای دنیا میخواهد. او میبیند که دین، برای دنیایش خوب است؛ میبیند آخرت، بهدردِ دنیایش میخورد؛ میبیند اگر اسم آخرت را بیاورد، دنیا نصیبش میشود! میبیند که میتواند از فطرت انسانها سوءِاستفاده کند. چنین کسی میتواند خلیفۀ مسلمین شود اما سوءِ انتخاب دارد؛ اصلاً بویی از آخرت به مشامش نرسیده است. بهمعنای واقعی، آخرت را انتخاب نکرده و اصلاً آخرت را نمیخواهد؛ در انتخابش، قاطع و صددرصد است.
اما گاهی تنبلی انسان نسبت به آخرت صددرصد نیست چون گفتیم که این تنبلی، مراتب دارد. افراد حُسنِ انتخابی، هر یک در درجهای از حُسنِ انتخاب هستند. افراد سوءِ انتخابی نیز هر کدام در درجهای از سوءِ انتخاب هستند. بنابراین بهشت و جهنم هم مراتب پیدا میکند.
مراتبِ «بهشت و جهنم» و ارتباط آن با مراتبِ «انتخاب»
اینگونه نیست که همۀ بهشتیها در یک جایگاه باشند، بلکه جایگاه آنها به مقدار خواستشان بستگی دارد؛ به این بستگی دارد که چقدر بهشت را میخواستهاند. به هر مقدار که انسانی بهشت را میخواسته، در قیامت هم نصیب میبرد و بهشتی میشود؛ هر مقدار هم که نمیخواسته، از بهشت خبری نیست و نصیب نمیبرد.
بنابراین یکی از اسامی روز قیامت، «یَوْمُ الْحَسْرَةِ» است. انسان در آن جایگاه، حسرت میخورد و میگوید: «من میتوانستم بیشتر بخواهم؛ چرا نخواستم؟! کاش میخواستم!». همین حسرتی که انسان میخورد، برایش عذاب میشود.
چطور میشود که انسان هم در بهشت باشد و هم در جهنم؟! کمی در بهشت باشد و کمی در جهنم؟! فرض کنید در همین دنیا، شما در مجلسی هستید که صددرصد دلتان نمیخواهد در آن حضور داشته باشید؛ ممکن است ده یا بیستدرصد هم دوست دارید که در مجلس دیگری باشید و تنها هشتاددرصد دوست دارید که اینجا باشید. بنابراین از بودن در این مجلس، فقط بهاندازۀ هشتاددرصد لذت میبرید و بهاندازۀ بیستدرصد میگویید که کاش در آن مجلس دیگر هم بودم!
شما گاهی از دیدن بعضی اشخاص لذت میبرید و گاهی هم از دیدن بعضیها رنج میبرید؛ آیا درجۀ لذتبردن یا درجۀ رنجبردن شما از دیدن افراد مختلف یکسان است؟ ممکن است کسی باشد که وقتی او را میبینید، خیلی از دیدنش لذت ببرید، اما از دیدن یکی دیگر کمتر لذت میبرید؛ از دیدن بعضیها هم که اصلاً حالتان بد میشود. این بههمخوردنِ حال نیز مراتب دارد.
حقیقتِ جایگاه «بهشت و جهنم»
بهشت و جهنم کجاست؟ بهشت و جهنم، جایی است که انسان خدا را ملاقات میکند؛ بعضیها از ملاقات خدا لذت میبرند:
«وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ[3]»
آنها وقتی خدا را ملاقات میکنند، کیف میکنند و حال میآیند چون وقتی است که به همۀ خواستههایشان رسیدهاند؛ اگر از آنها بپرسیم چهچیز دیگری میخواهید؟ میگویند: «دیگر هیچچیزی نمیخواهیم! به هرچه میخواستیم، رسیدیم! حالا که به ملاقات خدا رسیدهایم، دیگر هیچچیزی نمیخواهیم!» اما بعضیها کمتر خوشحال میشوند و میزان این خشنودی، بستگی به مراتب حُسنِ انتخابِ آنها دارد.
کسانی هم که سوءِانتخاب دارند، وقتی خدا را ملاقات میکنند، از خدا خوششان نمیآید. در قیامت، راه فرار هم ندارند، چون در قیامت، غیر خدا هیچچیزی نیست. البته قبل از آن هم چیزی غیر از خدا نبود. منتها قبل از رسیدن به قیامت و کنار رفتن پردهها، میتوانستند خود را به چیزهایی که خیال میکردند غیر خداست، سرگرم کنند. درحالیکه در همانحال هم غیر از خدا چیزی نبود و بعد از آن هم، چیزی غیر از خدا نیست:
«كَانَ اللَّهُ وَلَمْ يَكُنْ مَعَهُ شَيْءٌ[4]»
در بهشت نهایی یا جهنم نهایی، هر کس با همین مرتبۀ انتخاب و خواستِ خودش میماند. انتخابش که تغییر نمیکند، چون انتخابِ خودش است. خودش هم که خودش است؛ خودش که عوض نمیشود. آن کسانی که خدا میفرماید آنها را پاک میکنیم، کسانی هستند که هنوز انتخاب اصلی آنها رو نیامده است. اینها پاک میشوند تا به انتخاب اصلیشان برسند. ممکن است کسی باشد که انتخابش خوب بوده اما هنوز به آن انتخاب، نرسیده است. شرایط و موقعیت او بهگونهای بوده که نشده است که برسد؛ او را به این انتخاب میرسانند.
انتخابِ نهایی انسان، نیازمند شناخت مفاهیم «مفهوم سعادت و شقاوت»
باید توجه داشت که رسیدن به انتخابِ نهایی، به شناختِ تفصیلی نیازی ندارد، اما شناخت اجمالی میخواهد. برای انتخابکردن، انسان باید مفهوم سعادت و شقاوت را درک کند. انسان باید به این رشد و بلوغ عقلی رسیده باشد که مفهوم سعادت و شقاوت را درک کند؛ بفهمد که خوشبختی و بدبختی چه معنایی دارد.
انسان میخواهد بین اینکه در آخرِ کار، «خوشبخت» یا «بدبخت» باشد، یکی را انتخاب کند. این یک «دوراهی» است. تا زمانی که این معرفت و شناخت اجمالی را پیدا نکند، دوراهی هم پدید نمیآید و تا دوراهی بهوجود نیاید، «انتخاب» هم معنا ندارد.
اگر انسان یک راه بیشتر در پیشِ رویش نداشته باشد، یا اصلاً توجه نکند به اینکه دو راه وجود دارد، چهچیزی را میتواند انتخاب کند؟ در این حالت، اصلاً انتخاب موضوعیت ندارد.
انتخاب زمانی مطرح میشود که دو راه پیش روی انسان باشد و انسان هم به این دو راه توجه کند و بگوید: «باید انتخاب کنم که من چکاره هستم؟».
چرا میگوییم که برای این انتخاب، «معرفتِ اجمالی» کافی است؟ چون کسی که حُسنِانتخاب دارد و سعادت خودش را در نظر گرفته، همۀ تلاشش را میکند تا سعادت خود را بشناسد و به این سعادت، آگاهی تفصیلی و معرفت کاملتری پیدا کند. او میکوشد بفهمد که این هدفی که خدا او را برای رسیدن به آن خلق کرده، کجاست و او در مرحلۀ «خودآگاه»، کجا را باید نشانهگیری کند؟
رابطۀ میان «اختیار» و «انتخابِ نهایی» انسان
اگر انسان هدف خود را انتخاب کرد، آیا چیزی یا شخص دیگری میتواند انتخاب او را عوض کند و تغییر بدهد یا نمیتواند؟
اگر بگویید ممکن است چیزی یا شخص دیگری انتخاب او را تغییر بدهد یا حتی درجۀ حُسنِانتخاب یا سوءانتخاب او را کم یا زیاد کند، معلوم میشود که مفهوم اختیار را هنوز نفهمیدهاید! چون معتقد شدهاید که از بیرون و خارج از اختیار خودِ انسان، عاملی پیدا میشود که میتواند در خواسته و اختیار انسان، اثرگذار باشد. اگر انتخاب انسان، از بیرون و عاملی بیرونی اثر پذیرد، به این معنی است که انتخابش در اختیارِ او نیست.
هرگاه فهمیدید که هیچ عاملی غیر از اختیار، در «خواست» و «انتخاب هدفِ» انسان دخالت ندارد، معنای اختیار را فهمیدهاید. بنابراین انسانی که معنای اختیار را فهمیده باشد، هرگز تلاش نمیکند که هدفِ انتخابی کسی را تغییر بدهد، چون میفهمد که آن هدف، تغییرکردنی نیست. اگر به کسی که خودش جهنم را انتخاب کرده است، بگوییم: «بهشت را انتخاب کن!»، نتیجهای ندارد. اگر پیغمبر خدا هم به او بگوید، فایده ندارد. کسی هم که بهشت را انتخاب کرده باشد، اگر شیطان هم به او بگوید: «جهنم را انتخاب کن!»، فایدهای ندارد. بنابراین، شیطان هم چنین چیزی نمیگوید.
در قرآن داریم که وقتی جهنمیان به شیطان میگویند تو باعث شدی که ما جهنم را انتخاب کنیم، شیطان پاسخ میدهد: «نه! من نبودم! خودتان جهنم را انتخاب کرده بودید! فقط نمیدانستید که راه جهنم از کدام طرف است! من فقط راه را به شما نشان دادم! گفتم ای کسانی که جهنم را انتخاب کردید! ای آدمهای عوضی! پیش من بیایید تا به شما بگویم راه جهنم کدام طرف است! ای کسانی که از خوبیها بدتان میآید! بیایید تا من راه بدی را به شما نشان بدهم! من فقط بدیها را یادتان دادم. تازه بعضی از شما خود من را هم درس میدادید و چیزهایی به من یاد میدادید! کارهای خلاف و بد زیادی بود که من بلد نبودم و از شما یاد گرفتم!».
شیطان جنّ است؛ جایگاه جنّ نیز از انسان پایینتر است. مقام انسان و درک و فهم انسان بالاتر از جنّ است. اگر انسان در مسیر خوبی قرار بگیرد، از فرشتهها برتر میشود، اما اگر در مسیر بدی قرار بگیرد، از شیطان پستتر و پایینتر و بدتر میشود و شیطان را هم درس میدهد.
در این میان، کار انبیاء چیست؟ همانگونه که کار شیطان، نشاندادن راه جهنم است، انبیاء هم راه بهشترفتن را نشان میدهند؛ میگویند: آیا میخواهید به بهشت بروید؟ «راهش این است». آیا میخواهید بهشت و هدفتان را بشناسید؟ «بهشت و هدف این است». نبی میگوید: «ای کسانی که سعادت را انتخاب کردهاید، سعادت این است؛ آن را به شما نشان میدهم؛ شما را هدایت میکنم اما انتخاب شما را عوض نمیکنم. انتخاب شما با خودتان و در خودتان است!» مربّی چکار میکند؟ آیا انتخابِ متربّی را عوض میکند؟ خیر! امکان ندارد.
«يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَمُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَيِّ[5]»
خدا از انسانی که حُسنِ انتخاب دارد، انسانی را متولد میکند که سوءِ انتخاب دارد. یعنی حُسنِ انتخاب و سوءِ انتخاب، ژنتیکی نیست. خدا میتواند از انسانی که سوءِ انتخاب دارد، انسانی را متولد کند که حُسنِ انتخاب دارد.
شما در مورد چگونگی انتخابِ هدف فرزندتان با تعجب میگویید: «آخر این فرزند من است!». بسیار خوب، باشد! ربطی ندارد! اصلاً پدرش پیغمبر خدا باشد؛ هر کسی میخواهد باشد. پدرش یزید باشد؛ اسمش هم معاویه باشد؛ معاویة بن یزید باشد؛ دلیل نمیشود که انتخابش مثل انتخاب پدرش باشد. از حُسنِ انتخابی هم سوءِ انتخابی درمیآورد؛ «وَمُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَيِّ» خدا اینکاره است. بعد میفرماید: «ذَلِكُمُ اللَّهُ» این خدای شماست. ببینید چه خدایی دارید؛ چه قدرتی دارد! وقتی خدا میخواهد قدرتنمایی کند و خودش را نشان بدهد، قدرت خود را در خلقِ «اختیار» ما نشان میدهد. میگوید: «آیا میخواهی مرا بشناسی؟ اینگونه مرا بشناس. قدرتی به تو دادهام که میتوانی با آن، هر انتخابی که میخواهی، انجام بدهی! هیچکس هم حق ندارد و نمیتواند در انتخاب تو دخالت کند!»
حقیقت «اختیار» در انسان
ممکن است کسی بپرسد که انسان، این انتخاب را از کجا آورده است؟ فرض کنید امام صادق علیه الصلاة و السلام، الآن در مجلس ما حاضر است و دست شما هم به دامن ایشان رسیده است. بحث ما هم به اینجا رسیده که انسان دارای اختیار است و هیچ عاملی هم جز خودش در این اختیار، دخالت ندارد. یک سؤال برای ما پیدا شده است و ما میخواهیم آن را از امام صادق علیهالسلام بپرسیم. دیگر بهتر از امام صادق(ع) که نداریم!
ما میپرسیم: «انسان این انتخاب را از کجا آورده است؟ این انتخابِ براساس اختیار، از چهموقع و از کجا آمده است؟ اگر از بیرون نیامده و هیچ عاملی هم در آن دخالت ندارد، پس چه بوده؟ از چهموقع بوده؟ از کجا آمده است؟
حضرت چه باید جواب بدهد؟! راهی غیر از این ندارد که بگوید: «انسان این انتخاب را از شکم مادرش با خود آورده است!» یعنی هیچ عاملی در آن دخالت نداشته است. معنایش این نیست که در شکم مادرش انتخاب کرده است؛ انتخابش را که الآن کرده است. اما این انتخاب هرگز تحتتأثیر گفتۀ دیگران -چه شیطان و چه پیغمبر- قرار نگرفته و هیچ عاملی در چگونگی آن، دخالت نداشته است. این انتخاب از خود انسان بهوجود آمده است. خود انسان از کجا آمده است؟ انسان هم از شکم مادرش آمده است.
بنابر روایت، امام صادق علیهالسلام همین را فرموده است:
«الشَّقِيُّ شَقِيٌّ فِي بَطْنِ أُمِّهِ وَالسَّعِيدُ سَعِيدٌ فِي بَطْنِ أُمِّهِ[6]»
شقی، در شکم مادرش شقی است به این معنی که هیچ عاملی از بیرون، در شقاوت او دخالت ندارد؛ او خودش است. سعید -یعنی انسان با سعادت- در شکم مادرش سعید است، هیچ عاملی جز خودش روی سعادتش دخالت ندارد. به این میگویند «حقیقتِ اختیار». تازه متوجه شدیم که اختیار یعنی چه؟
توحید و نسبت آن با قدرتِ «اختیار» در انسانها
اگر کسی این حرفهای ما را با کمدقتی و کمتوجهی بشنود، ممکن است سر از «جبر» درآورد و بگوید: «آخر این انتخاب چه شد؟ آن را از کجا آورد؟» میگوییم از خودش آورد! میگوید: «خودش از کجا آمد؟» میگوییم از شکم مادرش آمد. میگوید: «چه کسی او را از شکم مادرش بیرون آورد؟» میگوییم: خدا بیرون آورد. مگر میشود که چیزی به خدا برنگردد؟! همهچیز به خدا برمیگردد؛ همهاش خداست.
اگر مثلاً میگفتیم کسی از بیرون آمد و چیزی به او گفت؛ او هم منحرف شد و انتخابش تغییر کرد، میگفت: «پس این بود! حرف آن شخص دیگر بود که روی انتخابش دخالت داشت! متوجه شدم!». اما وقتی میگوییم این نبود! آن هم نبود! آن هم نبود! و همینطور ادامه میدهیم تا به خودِ خدا میرسیم، آنوقت است که موضوع، بوی جبر پیدا میکند.
یکی از علل اینکه «حقیقت»، «محجوب» و پوشیده است، این است که حقیقت، بوی «کفر» میدهد و کسی جرأت نمیکند سمت آن برود. همه از حقیقت فرار میکنند. کمتر کسی پیدا میشود که جرأت کند به سمت حقیقت برود.
اخلاص و توحید خالصِ ناب، خیلی کم پیدا میشود، چون کسی جرأت نمیکند سمت آن برود! کسی هم جرأت نمیکند از آن سخن بگوید. چون به توحید خالص ناب که میرسید، بوی شرک و کفر پیدا میکند! یعنی به حقیقتی میرسید که الآن آن را نمیفهمید و قبول ندارید.
چیزی که الآن آن را قبول ندارید، همان «اخلاص» و «توحید» است! چیزی که تا حالا کسی آن را قبول نداشت، همان «اختیار» است! همانی که خیال میکردند جبر است، خودِ اختیار و محضِ اختیار است. از بس این معنا خالص است، بوی جبر میدهد. نوعاً به کسانی که خیلی موحد هستند، اتهام کفر و شرک میزنند؛ به آنها بیدین و لامذهب میگویند.
برای مثال، آخوند خراسانی که از علمای بزرگ شیعه است، صاحب کتاب «کفایة الأصول» است؛ کتابی که در بالاترین سطح حوزههای علمیه تدریس میشود. در این کتاب، در جایی که بحث اختیار مطرح شده، آقایان نوعاً قائل به انحراف و جبریشدن نویسنده هستند و میگویند: «حرفهایش بوی جبر میدهد نه بوی اختیار!». درحالیکه او تمام تلاش خود را بهخرج داده است تا حقیقت اختیار را ارائه نماید، منتها هم بیانکردن «حقیقت اختیار» سخت است و هم فهمیدن و درکش مشکل و سنگین است؛ بنابر این بحث، بوی جبر پیدا میکند. آخوند خراسانی را متهم به جبریبودن کردهاند، در حالیکه اصلاً احتمال اینکه مسلک و مذهب ایشان جبری باشد، وجود ندارد.
دشواری فهم «معارف توحیدی» و آفات قضاوت بیجا
به کسی که قائل به اختیار محض است، تهمت جبریبودن میزنند. به کسی که قائل به توحید محض و ناب و خالص است، اتهام کفر و شرک میزنند. به کسی که متدینترین انسان روی زمین است، اتهام بیدینی میزنند، چون عقل اکثریت مردم در چشمشان است و فهمشان پایین است؛ چون این مقامات و درجات، خیلی بالا و دور از دسترس عموم است. کسی که عارفترین انسان روی زمین است، باید حرفهایش را در چاه بزند چون کسی را پیدا نمیکند که حرفهایش را برای او بزند.
این مقامات و درجات آنقدر بالاست که جبرئیل هم نمیفهمد؛ کم میآورد که میگوید:
«لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً لَاحْتَرَقْتُ[7]»
جبرئیل وقتی با پیغمبر خدا به معراج رفت، میگوید: «اگر بهاندازۀ یک سرانگشت دیگر جلوتر بیایم، آتش میگیرم». یعنی من هم کشش این مقامات را ندارم! برای من هم نگو! یعنی پیغمبر چیزهایی میفهمد که به جبرئیل هم نمیتواند بگوید.
وقتی پیغمبر به معراج میرود، در آنجا تازه امیرالمؤمنین را میبیند؛ خداوند با زبان و صدای امیرالمؤمنین با او صحبت میکند. حالا دیگر اینها را نمیدانیم یعنی چه؛ نمیفهمیم. بهطور اجمالی میفهمیم که نباید خیال کنیم این جایی که ایستادهایم و این مسائلی که تا الآن فهمیدیم، دیگر آخرش است!
کسانی که دیگران را متهم میکنند، خیلی کودک هستند؛ خیلی زود راجع به همهچیز قضاوت میکنند. عموم مردم همیشه اولیاء خدا را متهم کردهاند؛ از کجا معلوم که نسبتهایی که ما در زمان خودمان به خیلیها میدهیم، ناروا نباشد؟ از کجا معلوم که این افرادی که از آنها بدگویی میکنیم، از اولیاء خدا نباشند؟ بعداً معلوم میشود؛ گاهی در دنیا، و گاهی هم در برزخ و قیامت معلوم میشود. مگر در روایت نداریم که خدا اولیائش را در بین مردم مخفی کرده است؟ این یعنی اینکه «قضاوت» نکنید.
میگویید: «نه! من تمام اولیاء خدا را میشناسم!». وقتی چنین چیزی میگویید، یعنی خود را از همۀ آنها بالاتر میدانید؛ در حالیکه اینگونه نیست. اولیاء خدا مخفی هستند. در بین مردمند اما مخفیند؛ پیدا نیستند؛ نمیشود آنها را شناخت.
ما چه اصراری داریم که به دیگران ناسزا بگوییم و به آنها برچسب بزنیم؟ چه اصراری داریم که راجع به افراد زود قضاوت کنیم و بگوییم: «این بد است! آن خوب است! این بهشتی است! آن جهنمی است!»؟ مگر شب اول قبر از ما میپرسند: «چرا تهمت نزدی؟ چرا قضاوت نکردی؟».
ما نباید قضاوت کنیم! نباید دخالت کنیم! میگویند: «نمیشود دخالت نکنیم! به ما گفتهاند که باید در سیاست دخالت کنیم!». اما آیا معنای دخالت در سیاست این است که هرکسی طبق فهمِ قاصر، ناقص، کوچک، تنگ و تاریک خودش، به هر کسی که دلش میخواهد، هر نسبتی بدهد؟ نه! این بیسیاستی است. در زمان تمام ائمه علیهمالسلام همین حرفها بود؛ میگفتند: «کنار ننشینید! در سیاست دخالت کنید! از حق حمایت کنید!». منتها هر کسی طبق فهم قاصر و کوچک خودش حق را میشناخت. بنابراین میرفتند و امام زمانشان را میکشتند یا با امام زمانشان میجنگیدند.
کافی است که فهم، درک، شعور و معرفت مردم را بالا ببریم؛ آنوقت خودشان میفهمند چکار کنند. وقتی فهمشان بالا نرفته است، اگر آنها را به حضور در صحنه دعوت کنید، خیلی خطرناک است. باید به آنها بگویید: «اگر میفهمید، در صحنه باشید! اگر نمیفهمید بروید فهم پیدا کنید؛ در صحنه نیایید! اگر در صحنه بیایید و به دیگران بد بگویید یا خوب بگویید؛ مردهباد و زندهباد بگویید، فاجعه اتفاق میافتد». اگر همۀ مردم با سلیقههای خودشان و براساس فهم خودشان وسط میدان بیایند، جنگ داخلی میشود؛ همه به جان هم میافتند. همه همدیگر را کافر و مرتد میدانند و همدیگر را میکشند. جنگ برپا میشود. به مردمی که نمیفهمند، باید فهم داد؛ تا وقتی که نمیفهمند، نباید آنها را به حضور در همۀ صحنهها دعوت کرد چون خطرناک است. نباید آنها را تحریک کرد؛ باید به آنها گفت: «ساکت باشید! آرام باشید! کنار بنشینید تا فهم پیدا کنید! فهم و شعور خود را بالا ببرید». شعورشان که بالا رفت، خودشان به صحنهای که باید بیایند، میآیند. در جایی که باید نقش داشته باشند، ایفای نقش و دخالت میکنند؛ در جایی هم که نباید دخالت کنند، دخالت نمیکنند. این باعث وحدت و آرامش جامعه میشود. دیگر کسی به جان دیگران نمیافتد؛ دیگر کسی دیگری را تکفیر نمیکند؛ دیگر کسی براساس نظرات تنگ و تاریک به دیگری توهین نمیکند و تهمت نمیزند.
وَ صَلَّیاللهُ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ نَبِیِّهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ تَسْلِیماً
دورهی بیست و ششم خودشناسی – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
[1]. «من غم مهر حسین با شیر از مادر گرفتم / روز اول کآمدم دستور تا آخر گرفتم؛ بر مشام جان زدم یک قطره از عطر حسینی / سبقت از مشک و گلاب و نافه و عنبر گرفتم.» حاج مرشد چلویی.
[2]. «در نومیدی بسی امید است / پایان شب سیه سفید است؛ گر صبر کنی به صبر بیشک / دولت به تو آید اندکاندک؛ دریا که چنین فراخ روی است / پالایش قطرههای جوی است.» نظامی.
[3]. «الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَالصَّابِرِينَ عَلَى مَا أَصَابَهُمْ وَالْمُقِيمِي الصَّلَاةِ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ. همانان كه چون [نام] خدا ياد شود دلهايشان خشيت يابد و [آنان كه] بر هر چه برسرشان آيد صبر پيشهگانند و برپادارندگان نمازند و از آنچه روزيشان دادهايم انفاق مى كنند.» سورۀ حج، آیۀ 35.
[4]. «خداوند وجود دارد در حالیکه چیزی با او نیست.» الفصول المهمة فی أصول الأئمة (تکملة الوسائل)، جلد۱، صفحه۱۵۴
[5]. «إِنَّ اللَّهَ فَالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوَى يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَمُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَيِّ ذَلِكُمُ اللَّهُ فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ. خدا شكافندۀ دانه و هسته است؛ زنده را از مرده و مرده را از زنده بيرون مى آورد. چنين است خداى شما پس چگونه [از حق] منحرف مى شويد.» سورۀ انعام، آیۀ 95.
[6]. «خوشبخت از همان شكم مادر خود، خوشبخت است و بدبخت از همان شكم مادر خود، بدبخت است.» بحار الأنوار، ج 5، ص 157.
[7]. «فَقَالَ جَبْرَئِيلُ تَقَدَّمْ يَا رَسُولَ اَللَّهِ لَيْسَ لِي أَنْ أَجُوزَ هَذَا الْمَكَانَ وَ لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً لَاحْتَرَقْتُ.» بحار الأنوار ، ج ۱۸، ص ۳۸۲.
0 نظر ثبت شده