خودشناسی
دوره بیست و ششم – جلسه ۵
استاد حسین نوروزی
(سال ۱۳۹۳)
تعقل در اصول دین
و شناخت مبدأ و مقصد انسان
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
انسان، دارای قدرت تعقّل
در مقدمات خودشناسی بیان شد که همۀ ما دارای «قدرت تعقّل» هستیم؛ از شعور خدادادی بهرهمند هستیم؛ میتوانیم بیندیشیم، فکر کنیم و بفهمیم.
در مقابل، کسانی هم هستند که گمان میکنند که ما قدرت تعقّل نداریم؛ صلاحیت فهمیدن و معرفت پیداکردن را نداریم؛ خداوند متعال پیامبران و اولیاء خود را فرستاده است تا آنها «بفهمند» و برای ما «نقل» کنند. از نظر افرادی که گمان میکنند انسان قدرت تعقّل ندارد، وظیفۀ انسان در عالم، صرفاً شنیدن، «پذیرفتن و عملکردن» است، اما «شنیدن و فهمیدن» در ردیف تواناییهای انسان نیست. این افراد برای انسان، چنین توانایی و قدرتی قائل نیستند. البته تعداد آنها کم هم نیست و متدیّنین زیادی قائل به این موضوع هستند. گرچه بسیاری از افراد، حتی به این مرحله هم نرسیدهاند که خودشان قائل به چیزی بشوند، اما بهطور سطحی چنین نظری دارند. آنها دیدهاند که فکرکردن سخت است و بعد به این نتیجه رسیدهاند اینکه ما خودمان فکر کنیم، خیلی هم لازم نیست؛ همینکه دیگران دارند فکر میکنند، کافی است! مثل همۀ امور دنیایی ما که با فکرکردن دیگران در حال انجام است. همۀ ما که در همۀ امور دنیایی فکر نمیکنیم؛ خیلیها در بسیاری از امور دارند فکر میکنند و ما داریم از نتایج فکر آنها بهره میبریم و استفاده میکنیم. این لباسی که تن ماست، آیا ما خودمان فکر کردیم و آن را درست کردیم؟ نه! دیگران فکر کردند و درست کردند، ما بهرۀ فکر آنها را بردیم. این ماشینی که سوار میشویم، آیا ما خودمان فکر کردیم و آن را درست کردیم؟ نه! دیگران فکر کردند و درست کردند، ما فقط استفاده میکنیم.
افرادی که گمان میکنند قدرت تعقّل ندارند یا تعقّل ضرورتی ندارد، اینطور تصور کردند که مسائل دین هم مانند مسائل دنیاست. یک عدهای به نام انبیاء، یک عدهای به نام اولیاء، آمدند و فکر کردند و فهمیدند. البته شاید برای انبیاء و اولیاء هم چنین قدرت تعقّل و فکری قائل نباشند و بگویند: «خدا به آنها الهام کرد، خدا به آنها وحی کرد.» آنها هم خودشان نمیفهمیدند که چه میگویند؛ خدا گفت: «بگو!»، آنها هم گفتند! مثل اینکه خیلی از جاهای قرآن آمده است که: «قُلْ» یعنی «بگو». یکی دو تا هم نیست. فقط چهار تا سوره نیست. زیاد است. خداوند متعال در موارد متعددی در قرآن به پیغمبر خود میگوید: «قُلْ». بنابراین این عده میگویند که بهطور کلی هیچچیز دین، «فهمیدنی نیست!»
خودشناسی و ضرورت تعقّل در فهم «امور دینی»
ابتدا ما باید جایگاه و موضع خودمان را مشخص کنیم که آیا معتقد هستیم که «دین را باید فهمید؟» یا معتقد هستیم که «ما اصلاً فهم، شعور و قدرت شناخت نداریم؟» ممکن است به ذهن شما بیاید گویندگان این سخن، افرادی از متدیّنین و علمای دین هستند، پس چگونه چنین حرفی زدهاند که ما فهم نداریم!؟ آیا آنها ندیدهاند که اینهمه به «خودشناسی» سفارش شده است؟ فرمودهاند: «خودت را بشناس.» شناخت یعنی کسب «معرفت»، «شعور» و «فهم». جواب این را چه میگویند؟ اینهمه به خداشناسی سفارش شده است: «أَوَّلُ الْعِلْمِ مَعْرِفَةُ الْجَبَّارِ[1]» «خدا را بشناس. به خدا معرفت پیدا کن.» این سخنان را چکار میکنند؟
جواب آنها این است که این مطالب، مهم نیستند. آنها تمام این مسائل را چنین حلوفصل میکنند؛ میگویند: «شناخت خدا که ممکن نیست؛ خودشناسی هم محال است!» فقط در همین حدّ! میپرسیم: «پس چرا این مطالب را گفتهاند؟» میگویند: «برای اینکه در همین حدّ بدانی که خدایی هست!» میپرسیم: «نبوّت چیست؟ اصول عقاید و اصول دین را که دیگر باید فهمید و شناخت.» میخواهیم تکلیفتان را آسان کنیم؛ میخواهیم کاری کنیم که خیالتان راحت شود؛ شب راحت بخوابید. البته شما که الحمدلله خیالتان راحت است. میگویند: «بله! باید شناخت! منتها فقط در این حدّ که خدا هست! و خدا یکی است! اینها را هم که من الآن گفتم و شما هم فهمیدی! خدا یکی است؛ شما هم قبول کن و بگو چشم!» در مورد عدل، میگویند: «خدا عادل است! شنیدی؟ قبول است؟ برویم جلو تا به نبوت برسیم!»
در مورد نبوت هم میگویند: «انبیاء الهی برای هدایت ما و برای اینکه به ما دستورالعملهایی بدهند، فرستاده شدند. آنها آمدند که بگویند ما این کار را بکنیم و آن کار را نکنیم! ما هم تابع آنها هستیم؛ باید هم باشیم! چیز دیگری وجود ندارد! فقط همین است! امامت هم همین است. آنهم در راستای نبوت است.» میپرسیم: «پس چطور اینهمه به امامشناسی سفارش شده است؟» میگویند: «امامشناسی هم در همین حدّ است که شما بفهمید که آنها واجبالاطاعه و مفترضالطّاعه هستند؛ باید از آنها اطاعت کنید. این مقدار شناخت پیدا کردی؟ دیگر تمام شد، والسلام! دیگر بیشتر از این لازم نیست بدانی! معاد را هم که بعداً به آن دنیا میرویم و میبینیم و میفهمیم که چیست! تمام شد!»
میگوییم: «همین بود؟ یعنی اعتقادات ما الآن درست، صحیح و کامل است؟!» میگویند: «بله! صحیح و درست است. دیگر هیچ کموکسری هم ندارید.» میپرسیم: «حالا چکار کنیم؟» میگویند: «فقط بروید رسالههای عملیه را باز کنید، بخوانید و ببینید که چکار باید انجام بدهید؛ نماز بخوانید؛ روزه بگیرید؛ حج بروید؛ خمس و زکات بدهید؛ جهاد کنید؛ امربهمعروف و نهیازمنکر کنید. دیگر از اصول دین رد شدیم؛ بقیهاش شد فروع دین. تمام شد. آنقدر دردسر نداشت. به همین راحتی مسئله جمع شد! چرا شما اینقدر دور هم جمع میشوید و از خودشناسی میگویید؟ از اینکه چطور خودمان را بشناسیم و خدای خودمان را بشناسیم، حرف میزنید؟ چرا خودتان را خسته میکنید و مردم را هم خسته میکنید؟ دینداری احتیاجی به این حرفها ندارد. همۀ انبیاء آمدند تا به ما بگویند که این کار را بکنیم و آن کار را نکنیم! شما هم همان کارهایی را که امر کردند، انجام بده و کارهایی را هم که نهی کردند، انجام نده. تمام شد؛ دیگر چیزی وجود ندارد! قرآن، کتاب قانون است. قرآن نمیخواهد به شما بگوید که چیزی را بفهم؛ به این چیزها کاری ندارد! قرآن یک کتاب قانون است؛ دستورالعمل دارد که این کار را بکن و آن کار را نکن. احکام است. خودت هم که نمیتوانی به قرآن مراجعه کنی. برای مراجعه به قرآن باید مجتهد باشی. مراجع تقلید به قرآن مراجعه کرده و از آن استفاده کردهاند و احکام را در رسالهها نوشتهاند. هیچچیز دیگر غیر از رساله هم به درد ما نمیخورد. اصلاً هیچچیز دیگری لازم نداریم. موعظه و منبر هم برای این است که ما را سفارش کنند و احکام را بیان کنند و بگویند که نماز باید اینگونه خوانده بشود؛ روزه باید اینگونه گرفته شود! بعد هم فقط به عملکردن سفارش کنند! همۀ دین همین است!»
تعقّل دینی و تمایز آن با «علمِ فلسفه و عرفان»
باید پرسید: «آیا دین غیر از این چیز دیگری ندارد؟ آیا واقعاً انسان قدرت فهم حقایق را ندارد؟ آیا اصلاً ما عقل نداریم؟»
عقل یعنی چه؟ «عقل قوۀ ادراک حقایق است.» اینکه بفهمم چهچیز واقعاً هست و چهچیز واقعاً نیست. چه چیزی درست و چه چیزی غلط است. به اینجا که میرسد، گروهی میگویند: «اینها مباحث فلسفی است. حساب «فلسفه» هم که از «دین» جداست. دین به فلسفه کاری ندارد.» یا مثلاً میگویند: «اینها بحثهای عرفانی است. حساب «عرفان» هم از «دین» جداست. دین یک راه است و عرفان هم راه دیگری است. کاری با هم ندارند!» غافل از اینکه فلسفه و عرفان اگر چه دو «علم» هستند که حسابشان از دین جدا است، اما این «علم» فلسفه و عرفان است که از دین جداست، نه «حقیقتِ فلسفه و عرفان!» حقیقت فلسفه و عرفان، همان حقیقتِ عالم، آفرینش، خلقت، واقعیت، خدا، قیامت و انسان است. اما بیان فلسفی و عرفانی، بیانهای خاص با اصطلاحات خاص و برای افراد خاص است که در جایگاههای خاصی آن درسها را میخوانند و اصطلاحاتی را یاد میگیرند که جزء دین نیست. مثل علم ریاضی. آیا «علم ریاضی» جزء دین است؟ نه! علم ریاضی جزء دین نیست. اما «حقیقت ریاضی»، حقیقت این عالم است. دو دو تا میشود چهار تا! این یک حقیقت است. اما اصطلاحاتی که در علم ریاضی تدوین و گردآوری و درست شده ، حسابش از خودِ حقیقت عالم، جداست. علم ریاضی غیر از خودِ ریاضی است. به همین ترتیب، «علمِ فلسفه و عرفان» هم غیر از «خودِ فلسفه و عرفان» است.
ضرورت تعقّل در اصول دین و تمایز اصول از احکام دین
ما به نام اینکه حساب «دین» را از حساب «فلسفه و عرفان» جدا میدانیم، آمدیم «انسان» را از «عقل» جدا کردیم. گفتیم: «انسان اصلاً قدرت تعقّل ندارد!» این درحالی است که دین، یک مجموعه «اصول» دارد و یک مجموعه «فروع و احکام» دارد. «اصول دین» چیست؟ اصول دین «تعقّلی، فهمیدنی و رسیدنی» است و قریب بهاتفاق، یعنی اکثریت غالب معارف دینی هم برای بازکردنِ «فهم» ما است؛ برای توجهدادن به این است که: «ای انسان! تو میتوانی بفهمی! پس این حقیقت را بفهم.»؛ برای بازکردن و روشنکردن حقایق عالم و برای ارشادکردن ما است. ارشاد یعنی چه؟ یعنی راهنماییکردن به اینکه: «این هست و این نیست. حقایق را ببین.» ارشاد یعنی انجام کاری که چشم ما باز بشود تا آنچه را که نمیدیدیم، ببینیم. اینها میشود معرفت، تعقّل و فهم.
«احکام دین» چیست؟ احکام دین هم مقدمهای است برای بازشدن فهم. انسان قرار است که رشد کند؛ بزرگ شود؛ فهمش زیاد شود؛ درکش بالا برود؛ به خدا برسد؛ حقایق را از بالا ببیند؛ کوتهنظری را کنار بگذارد؛ عقلش در چشمش نباشد و حقایق عالم را آنگونه که هست دریابد چون انسان با تعقل، فُرقان پیدا میکند یعنی فهمش باز میشود، شعور پیدا میکند و حقایق را میبیند:
«إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقَانًا[2]»
هدف خلقت؛ «عمل به احکام» یا «کسب معرفت»
شما ابتدا باید حساب خودتان را روشن کنید؛ آیا معتقد هستید که خدا شما را خلق کرده است که «فهم و شعور پیدا کنید و آدم شوید؟»، یا شما را خلق کرده است تا «نمازهایی را که خدا لازم دارد، بخوانید و روزههایی را که خدا نگرفته است، بگیرید؟»
آیا خدا ما را خلق کرده است که فقط به احکامش عمل کنیم؟ از خود میپرسیم: آیا خدا میتواند روزه بگیرد؟! نه! نمیتواند. آیا خدا میتواند نماز بخواند؟! نه! نمیتواند. پس برای اینکه نماز بخواند و روزه بگیرد، باید ما را خلق کند که ما بهجای او نماز بخوانیم و روزه بگیریم! آیا خدا میتواند حج برود؟! نه! آیا میتواند دور خانۀ خودش بگردد؟! اگر خودش در خانه باشد، چگونه خودش میتواند دور خانهاش بگردد؟! باید بیرون بیاید، بعد دور خانۀ خودش بگردد که نمیشود! پس باید به ما بگوید که ما دور خانهاش بگردیم تا نیازش تأمین شود و خیالش راحت شود که خب الحمدللّه یک عده هستند که دور خانهام میگردند! پناه بر خدا، ما در این عالم آمدیم که کار خدا را راه بیندازیم! کار خدا لنگ بود، کمبود و کسری داشت، یا مثلاً زورش به دشمن نمیرسید، گفت: «شما به دنیا بیایید که با دشمنانم بجنگید!» چون دشمنان خدا دارند با خدا میجنگند. خدا هم که خودش نمیداند چگونه با آنها بجنگند. نمیتواند شمشیر دستش بگیرد و بجنگد. خدا دست ندارد که شمشیر بردارد. اما شما را خلق کرد، شما دست داری و میروی شمشیر برمیداری و میجنگی. باقی احکام هم به همین شکل است!
آیا خدا ما را خلق کرده است که به احکامش عمل کنیم یا ما را خلق کرده است تا فهم پیدا کنیم؛ رشد کنیم؛ معرفت پیدا کنیم؛ به شعور و حقیقت برسیم و با خدا ملاقات کنیم؟ قرآن را برای چهچیزی فرستاده است؟ برای اینکه احکامش را ذکر کند تا ما به احکام عمل کنیم و بدانیم که چگونه نماز بخوانیم و روزه بگیریم؟ آیا قرآن کتاب قانون است؟ یا قرآن را فرستاده است که در آن تفکّر و تدبّر کنیم؟ آیا این همه آیات برای تدبّر و تفکّر است؟ مگر چقدر باید تفکّر کنیم؟
«وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ[3]»؛
«أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ[4]»؛
«أَفَلَا تعقّلونَ[5]»؛
«فَهُمْ لَا يَعْقِلُونَ[6]».
تعقّل، طریق هدایت الهی برای کسب سعادت انسانی
تعقّل، تدبّر، تأمل و تفکّر کنید؛ بیندیشید. اولو الالباب، صاحبان لب و خرد و فهم، دقیق هستند. «فَبَشِّرْ عِبَادِ[7]» و در ادامه : «أُولَئِكَ هُمْ أُولُو الْأَلْبَابِ[8]». اولو الالباب کسانی هستند که میفهمند و شعور دارند.
دین برای چه آمده است؟ خدا ما را برای چه خلق کرده است؟ آیا ما برای این خلق شدهایم که کار خدا را راه بیاندازیم؟ آیا خدا به ما احتیاج داشت یا خدا ما را خلق کرده است تا رشد کنیم و به کمال و سعادت برسیم؟ آیا خداوند دین را فرستاده است تا ما دینش را یاری کنیم یا دین را فرستاده تا ما را یاری کند و به سعادت و کمال برساند؟ ما محتاج دین هستیم یا دین محتاج ما است؟ امام حسین علیهالصلاة و السلام به شهادت رسید تا ما برای ایشان گریه و عزاداری کنیم که چیزی به امام حسین برسد؟ یا امام حسین به شهادت رسید تا ما با گریه کردن، خودمان رشد کنیم؟ امام حسین که احتیاج به گریۀ ما ندارد.
خدا دین را فرستاده است تا با یاریکردن دین خدا، خودمان را یاری کنیم. «إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ[9]» یاریکردن دین خدا، برای خدا نیست؛ به درد خدا نمیخورد. خدا اصلاً دردی ندارد. همۀ مشکلات برای ماست.
اگر دین خدا را یاری کردید، «يَنْصُرْكُمْ» خدا شما را یاری میکند؛ دست شما را میگیرد. اگر خدا گفت: «دستت را به من بده!»، نمیخواهد خودش از جا بلند شود. بلکه میخواهد ما را از جا بلند کند. اگر گفت: «دست من را بگیر!»، نمیخواهد ما او را نجات بدهیم. بلکه اوست که میخواهد ما را نجات بدهد. میفرماید: «من کل این عالم را برای تو خلق کردم!» همۀ عالم برای تو خلق شده است.
قرآن، کتاب خودشناسی
پیش از هر چیز باید این مسئله را روشن کنیم که آیا نقل و شنیدن برای دینداری کافی است؟ نقلیات دین، از ناحیۀ دین نقل میشود. مثلاً امام صادق علیهالصلاة و السلام چنین فرمود که فلان آیۀ قرآن، چنین میفرماید. ما هم شنیدیم. آیا تمام شد؟ برویم عمل کنیم؟ یا نه، شنیدیم و حالا باید دربارۀ آن، تدبّر و فکر کنیم که چه گفت؛ چه میخواست بگوید؟ مگر چقدر احکام فقهی در قرآن وجود دارد؟ احکام فقهی قرآن، خیلی کم است. پس باقی آیات چیست؟ باقی آیات برای تدبّر، فهمیدن و فکر کردن است. بخوانید و فکر کنید. راجع به چه فکر کنیم؟ خودت، راهت و هدفت را پیدا کن. در یک کلمه: «خودت را بشناس!»
«گوهر خود را هویدا کن، کمال این است و بس
خویش را در خویش پیدا کن، کمال این است و بس[10]»
خودشناسی برای شناخت «خواستۀ حقیقی» انسان
آیا هدف ما در خود ما است یا بیرون از ما؟ مقصد ما کجاست؟ کجا باید برویم؟ هدف یعنی چه؟ اگر ما پاسخ این سؤال که: «برای چه خلق شدهایم؟» را ندانیم، چگونه میتوانیم در مسیر خلقتمان حرکت کنیم؟ سؤالی مهمتر از این سؤال داریم که ما برای چه خلق شدهایم؟ اینکه میپرسیم: «هدف ما چیست؟»، یعنی برای چه خلق شدهایم؟ کجا باید برویم؟ به کجا باید برسیم؟»
خودشناسی در یک کلام، در این بحث میکند که الآن کجا هستم و بعداً به کجا باید بروم؟ الآن چه کسی هستم و در آینده چه میتوانم بشوم؟ معلوم میشود کسی که الآن هستم، با کسی که بعداً میتوانم بشوم، فرق دارد. این مطالب خیلی واضح و روشن است، اما ما از همین مطالب روشن، گاهی، بلکه همیشه غفلت میکنیم. الآن چه کسی هستم؟ الآن چه میخواهم؟ اغلب ما در اکثر موارد خیال میکنیم که همیشه همین هستیم؛ در حالیکه این نیستیم. الآن این هستی؛ الآن این چیزها را که فکر میکنی، میخواهی. اما اگر کمی دقت کنی، میبینی قبلاً هم این نبودی، بعداً هم این نخواهی بود. قبلاً هم این چیزهایی را که الآن میخواهی، نمیخواستی، بلکه چیزهای دیگری را میخواستی.
کوچکتر که بودی، چیزهای دیگری میخواستی. تا وقتی ماشین نداشتی، میگفتی: «ماشین میخواهم!» حالا مدتهاست که ماشین داری؛ اصلاً از هر چه ماشین است بدت میآید، حالت بههم میخورد. قبلاً رانندگی بلد نبودی؛ میگفتی: «دوست دارم رانندگی کنم!» حالا دیگر از ماشین و رانندگی بدت میآید؛ متنفر هستی. دوست داری یکجا بنشینی، یکی دیگر رانندگی کند. میگویی: «اصلاً حوصلۀ رانندگیکردن ندارم!» اما بعداً چه میخواهی؟ خواستههایت دارد روزبهروز تغییر میکند. این انسان چه موجودی است؟ حرکت انسان به چه سمتی است؟ به کجا دارد میرود؟ قبلاً چه میخواست؟ در آینده چه خواهد خواست؟ پاسخ آن در خود انسان است. جوابش در خودمان است. خداوند متعال به انسان قوت و قدرتی به نام عقل داده که با آن میتواند «بفهمد» که چه میخواهد و در آینده به کجا میرسد.
کسانی که معتقد هستند انسان عقل دارد، معتقد هستند که انسان میتواند بفهمد که:
«ز کجا آمدهام آمدنم بهر چه بود / به کجا میروم آخر ننمایی وطنم[11]»
میتواند این مسائل را بفهمد؛ میتواند «خود»، «خدایِ خود» و «هدفِ خود» را بشناسد. آنهایی که میگویند نه! انسان نمیتواند اینها را بداند، مستقیماً نمیگویند که: «انسان عقل ندارد»، چون اگر بگویند، خیلی بد میشود! غیر مستقیم میگویند. میگویند انسان نمیتواند بشناسد. نمیتواند یعنی عقل ندارد. قیاس بهنفس میکنند؛ با خودشان مقایسه میکنند و میبینند الآن که نمیفهمند، میگویند: «ما که الآن نمیفهمیم! پس هیچوقت نمیفهمیم؛ در آینده هم نخواهیم فهمید!» همۀ حرف همینجا است. بله! الآن نمیفهمی! اما چرا راجع به آینده قضاوت میکنی؟! چرا میگویی: «بعداً هم نخواهم فهمید!»؟
الآن کجا هستیم؟ الآن یک «حیوان بالفعل» هستیم. خواستههای ما «خواستههای حیوانی» است. اگر از ما بپرسند «چه میخواهی؟»، میگوییم: «الآن گرسنه هستم؛ غذا میخواهم! یا تشنه هستم؛ آب میخواهم!» اگر از یک جوان بپرسند «چه میخواهی؟»، میگوید: «همسر میخواهم! خانه و ماشین میخواهم!» اگر از کسی که ازدواج کرده باشد، بپرسند «چه میخواهی؟»، میگوید: «فرزند میخواهم!» چند سال است بچهدار نشده است. خواستههای انسان مرحله به مرحله، تغییر میکنند؛ و به جایی میرسند که انسان میگوید: «پست، سمت، شهرت، مقام و… میخواهم!» خواستههای مختلف پیدا میشود.
انسان وقتی کودک است، نمیگوید: «من همسر میخواهم!» اما کمی که بزرگتر میشود، میگوید: «حالا همسر میخواهم!» قبلش درک نمیکند، نمیفهمد. اما فهم این نیاز در وجودش است؛ بزرگتر که میشود، به آن خواسته میرسد. کسانی که از او بزرگتر هستند، از قبل برای ازدواج او تدارک میبینند؛ میگویند: «این دختر است، باید از حالا برای او جهاز بگیریم!» خود دختر وقتی کوچک است میگوید: «من؟! اینها چیست؟! من به اینها احتیاجی ندارم!» میگویند: «تو حالا متوجه نمیشوی!» میگوید: «بیخودی این حرفها را نزنید! شما اینها را برای خودتان گرفتهاید، اما میخواهید به نام من تمام کنید! به نام من، به کام خودتان! خودتان آنها را بردارید و استفاده کنید. چرا بیخودی من را بدنام میکنید؟! من احتیاج به این چیزها ندارم!» همین دختر وقتی بزرگتر شود، میبیند آن موقع اصلاً فکر نمیکرد که یک روز به همسر احتیاج پیدا میکند و باید جهاز داشته باشد.
اگر از ابتدا به یک پسربچه راجع به همسرداری بگویند، میگوید: «من فقط باید فوتبال بازی کنم! یک توپ میخواهم، چندتا رفیق با دوتا دروازه!». میخواهد از صبح تا شب، از شب تا صبح توپ را شوت بزند و بازی کند؛ خسته نمیشود. باید او را بهزور از کوچه و خیابان جمع کرد و به خانه آورد. به او میگویند: «تو باید درس بخوانی!» میگوید: «درس؟! من درس لازم ندارم! درس میخواهم چکار کنم؟! شما به خاطر خودتان میگویید که من درس بخوانم!» پدر و مادر میگویند: «درسخواندن تو به چه درد ما میخورد؟! ما برای خودت میگوییم. فردا بزرگ میشوی، نیازهایت تغییر میکند؛ خواستههایت عوض میشود؛ بعد باید ازدواج کنی؛ باید شغل و درآمد مناسب داشته باشی؛ خانه میخواهی؛ خرج زندگی بر عهدۀ تو میشود.» اما پسربچه اگر آنموقع این مسائل را بفهمد که یکمرتبه سکته میکند. او این مسائل را متوجه نمیشود؛ میگوید: «پدر و مادرم به من زور میگویند! باید بهزور مدرسه بروم؛ بهزور میگویند که باید از سلامتیام مراقبت کنم! این را بخورم؛ آن را نخورم. این کار را انجام بدهم! دکتر بروم!» بعد که بزرگتر شد، متوجه میشود که کارهایی که قبلاً انجام میداد، چقدر به دردش میخورد.
خودشناسی برای شناخت مسیر حرکت حیاتی انسان
فعلاً همۀ ما در عالم دنیا به کودکی میمانیم که دارد بازی میکند؛ سرگرم بازی دنیا است:
«وَمَا هَذِهِ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا لَهْوٌ وَلَعِبٌ وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ[12]»
اما اصل زندگی ما «آنجا» است. اینجا داریم بازی میکنیم تا بزرگ شویم. به ما میگویند: «آنجا که رفتی، اینها را لازم داری. از حالا باید درس بخوانی!» میگوییم: «آخر این درسها به چه درد من میخورد؟!» بله! الآن به دردمان نمیخورد. الآن به چه دردی میخورد؟ البته واقعاً بسیاری از درسهایی که دانشآموز در مدرسه میخواند، بعداً هم به دردش نمیخورد. حالا بماند، اما بر فرض اینکه به دردش بخورد، باید آنها را ذخیره کند.
به همین ترتیب بسیاری از بحثهایی که در خودشناسی مطرح میکنیم، الآن ممکن است به دردتان نخورد. اما باید این بحثها در ذهن شما ثبت و ضبط شود. وقتش که برسد، در مسیر زندگی و طریق رشد و کمال، میبینید که به دردتان خورد؛ به کارتان آمد. دروس بهجای خودش مصرف میشود. انسان عاقل نمیگوید: «من هر چه همین الآن میخواهم، باید به من بدهند! هر چه که برای الآن نیست، اصلاً حرفش را نزن!» بلکه میگوید: «از حالا باید برای آینده ذخیره کنم؛ باید سرمایه جمع کنم. سرمایه برای همین است که در آینده به وقتش آن را مصرف کنم.» میگویند: «از مایه بخور!» شخصی که مایهدار است، این مایه را یک موقعی جمع کرده است که به دردش نمیخورده است. آن موقع به دردش نمیخورده، اما بعداً به دردش میخورد.
فهمیدن این مطلب که حرکت انسان از کجا شروع میشود و تا کجا ادامه دارد؟ «خودشناسی» است؛ خودت را بشناس.
حرکت انسان از اول بچگی شروع شده اما آن به یادت نمیآید. فقط وقتی به بچههای دیگر نگاه میکنی، میگویی: «من هم همینطور بودم! مثل بچهای که تازه متولد شده است. من هم همینطور بودم!» در نهایت به کجا میرسی؟ یعنی هدفت چیست؟ هدف زندگی چیست؟ آیا همین چیزهاست؟ آیا نیازهای تو همین چیزهاست یا اینکه این نیازها عوض میشود؟
اگر شما به سنین بالاتر از خودت نگاه کنی و از آنها بپرسی: «آیا همان لذتی که من در سن بیست سالگی از خوردن چلوکباب میبرم، تو هم در سن پنجاه، شصت یا هفتاد سالگی از خوردن چلوکباب میبری؟» میگوید: «نه! من کجا لذت میبرم؟! آن مزهای که در دهان تو میدهد، با مزهای که در دهان من میدهد خیلی فرق دارد!» بعضی از ما هم مسائل را به قبل و بعد از انقلاب وصل میکنیم؛ میگوییم: «قبل از انقلاب، غذاها مزه داشت! الآن غذاها بد شده است؛ شیمیایی شده است.» همهچیز را به در و دیوار، به آسمان و زمین وصل میکنیم. نمیگوییم: «من پیر شدهام! ذائقۀ من دیگر آن ذائقۀ جوانی نیست. دیگر مزهها را آنطوری که آن موقع میچشیدم، نمیتوانم بچشم. شامۀ من دیگر آن شامۀ جوانی نیست. چون لذتها از همین طریق وارد میشود، حالا که پیر شدم، اینها هم کند شده.»
ما به شخص مسن که نگاه میکنیم، میگوییم: «ما هم بالاخره به همینجا میرسیم! ما هم داریم این مسیر را طی میکنیم!» از حالا باید تدارک ببینیم. اگر روزی بیاید که دیگر هر چه غذا بخوریم، آن مزۀ قبل را نداشت، چه لذتی جایگزین آن میشود؟ باید جایگزین داشت.
شناخت لذّت متعالی در خودشناسی
زندگی باید لذتبخش باشد. هر وقت دیدی که زندگی برایت لذتبخش نیست، بدان داری بزرگ میشوی. لذتهای گذشته دارد، از بین میرود. قرار است لذتهای جدید جای آن را بگیرد. دیر جنبیدی؛ کوتاهی کردی؛ لذتهای قدیم رفت؛ هنوز به لذتهای جدید نرسیدهای.
کودک را که از شیر مادر میگیرند، بلافاصله به او غذا میدهند؛ غذایی که بزرگترها میخورند، به او میدهند. بزرگترها حواسشان هست که فوراً جایگزین شیر مادر را فراهم کنند. چون زندگی کودک دست آن بزرگترهاست. اما زندگی ما دست خودمان است. به سنی رسیدهایم که خودمان باید به فکر خودمان باشیم. اما ما سرمان را پایین انداختهایم و همینطور در زندگی گذشته هستیم. بعد یکدفعه چشم باز میکنیم و میبینیم که زندگی برایمان معنایی ندارد؛ پوچ شده است؛ از هیچچیز لذت نمیبریم.
خیال میکنید فقط شما به اینجا رسیدید؟ خیر! همه همین مسیر را طی کردهاند و طی میکنند. منتها بعضی از آنها به لذتهای بعدی منتقل شده و رسیدهاند، اما شما نرسیدهاید. پس تلاش کنید تا به آن لذتهای جدید برسید. یکی با «خوردن» لذت میبرد، یکی با «خوراندن» لذت میبرد. خوراندن هم لذت دارد. ممکن است بگویی: «من که نمیفهمم! آخر خوراندن چه لذتی دارد؟! اینکه بیایند اموال شما را مصرف کنند، لذت دارد؟! چه لذتی دارد؟!» بسیاری از افراد از اینکه دستشان را در جیبشان ببرند، صدقه بدهند و انفاق کنند، زجر میکشند و رنج میبرند. انگار میخواهند دستشان را در قلبشان ببرند و رگهای قلبشان را بیرون بیاورند. تمام مویرگهای بدنشان کشیده میشود. چنین اشخاصی به لذت جدید نرسیدهاند؛ هنوز مزۀ لذتهای جدید زیر دندانشان نیامده است.
«اگر لذّتِ ترکِ لذّت بدانی / دگر لذّتِ نفس، لذّت نخوانی[13]»
یک لذتی در ترک لذاتی که ما الآن داریم، نهفته است. آن لذت را باید پیدا کنی. اگر به آن برسی، دیگر این چیزها را لذت نمیدانی. کسی که به دیگری ظلم میکند، چرا ظلم میکند؟ چون لذتش در لذت نفسش است؛ بهخاطر لذت نفسِ خود، حق دیگران را ضایع میکند و به دیگران ظلم میکند. اما اگر از این مرحله بگذرد، لذتش در لذتبردن دیگران و لذترساندن به دیگران میشود؛ کیف میکند از اینکه کار کسی را راه بیاندازد یا مشکل کسی را حل کند. برای او کیف دارد، اما ما آن لذت و کیف را پیدا نکردهایم و به آن نرسیدهایم. مثل غذاهای خوشمزهای که بعضیها از آن خوششان نمیآید. این غذا خوشمزگی دارد، اما این شخص نمیتواند آن را درک کند؛ گیرندۀ درک این لذت را ندارد. اگر به اینجا برسد که این لذت را درک کند، دیگر ظلم نمیکند. دیگر وقتی هم که به او ظلم میکنند، مال او را میخوردند، اصلاً ناراحت نمیشود.
قرآن میفرماید: «وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ[14]». فرد میتواند قصاص کند اما میبخشد؛ راحت میگذرد؛ میگوید: «بخشیدم!» «وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ» به او احسان هم میکند. میگوید: «بخشیدم چیست؟! به من بدی کردی؟ به من ظلم کردی؟ اشکال ندارد. این را هم ببر! نوش جانت!» به او خوبی هم میکند. به کسی که به تو بدی کرد، خوبی کن. ما خیال میکنیم این کارها زجر دارد، در حالیکه هیچ کدام زجر ندارد، بلکه کیف و لذت دارد؛ ما به آن نرسیدهایم. تمام دنیا مملو از آلات، وسایل و اسباب لذتبخش است. ما بلد نیستیم از این ابزار و وسایل استفادهای کنیم که لذت ببریم. این عالم، مثل شهربازی است؛ وسایلی با مدلهای مختلف در آن است. اگر کسی را که نمیداند شهربازی محل بازی است، به شهربازی بیاورند، نگاه میکند و میگوید: «اینجا شکنجهگاه است!» کسانی که میدانند اینجا کجاست، میگویند: «چرا میگویی شکنجهگاه؟! اینجا شهربازی است!» «إِنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ[15]» اینجا شهربازی است.
میگوید: «این چه شهربازیای است؟! اینجا آدمها را سوار ماشینها و چرخفلکهایی میکنند و آنقدر میگردانند که سر آنها گیج میرود؛ بعد آنها را روی زمین رها میکنند و آنها تلوتلو میخورند! آنها را سوار ماشینهایی میکنند و به آسمان میبرند، بعد یکدفعه آنها را به سمت پایین رها میکنند! وقتی پایین میآیند، زردآبشان در حلقشان میآید! ببین چطور همه دارند جیغ میزنند؟!» به شهربازی بروید. البته من نرفتم، اما از کنارش که میگذشتم، صدای جیغ و فریاد مردم در اتوبان و خیابان میآمد. در ماشین به گوشم رسیده که جیغ و فریاد میکشند؛ داد میزنند. به فرد میگویند: «میدانی کسانی که سوار این وسایل شدند و دارند جیغ میزنند، پول دادهاند که سوار شوند و جیغ بزنند؟!» یعنی با اختیار، میل و رغبت خودشان آمدهاند، پول هم دادهاند! نیم ساعت در صف ایستادهاند تا سوار شدهاند؟ گاهی اوقات برای سوار شدن بعضی از این وسایل باید یک یا دو ساعت در صف بایستند که بروند فقط جیغ و داد بکشند و فریاد بزنند! بعد که پایین میآیند، رنگشان پریده است، بالا میآورند. همۀ این چیزها را من ندیدهام؛ خبر دادهاند که این اتفاقها میافتد. کار بعضی از آنها هم به دکتر و بیمارستان میرسد. زیر سرم میروند و بعد که بلند میشوند، میگویند: «دفعۀ بعد کی میخواهیم برویم؟!» باید به آنها گفت: «تو اول از زیر سرم بیرون بیا!» اگر کسی به آنها بگوید: «اینجا شکنجهگاه است!»، میگویند: «چه میگویی؟! اینجا شکنجهگاه است؟! نه! اینجا تفریحگاه است!»
«لذّتِ ترکِ لذت»، در مسیر خودشناسی
ما بلد نیستیم چگونه تفریح کنیم و لذت ببریم. ما خیال میکنیم همۀ لذتهای دنیا در این است که خوب بخوریم و خوب بچریم؛ یک زندگی حیوانی به تمام معنا داشته باشیم. هرکسی هر چه دارد، بگوییم: «این مال من!» خیال میکنیم لذتها این است! اینها لذتهای حیوانی است. درست است که الآن ما این هستیم؛ بحثی در این نیست. الآن این هستی، اما آیا همیشه همین میمانی؟ چرا راجع به جایی که هنوز به آن نرسیدی، قضاوت میکنی؟ صبر کن! عجله نکن!
خودشناسی یعنی خودت را بشناس؛ از حالا بدان که در آینده به کجا میرسی و خواستههای تو چه میشود. اگر الآن از ما بپرسند: «به نظرت بهشت چگونه باشد، خوب است؟»، به خودمان نگاه میکنیم و میگوییم: «بهشت باید بهگونهای باشد که من در آن خوب بخورم، خوب بخوابم، خوب بچرم، خوب بگردم!» یک بهشت مادی ترسیم میکنیم. بله! درست است که الآن بهشت تو این است، اما واقعاً در آینده هم همین است؟ آیا همین میمانی؟ آیا تغییر نمیکنی؟ آیا رشد نمیکنی؟ آیا قبلاً همین بودی؟ آیا تغییر نکردی؟ آیا رشد نکردی؟ آیا عوض نشدی؟ الآن داری زجر میکشی، چون بلد نیستی زندگی کنی. انبیاء و اولیاء خدا آمدهاند که زندگیکردن را به ما یاد بدهند؛ به ما بگویند: «باید اینگونه زندگی کرد! در اینها هم لذت هست! بفهم! اگر لذتِ ترکِ لذت بدانی و بدانی که لذت دارد، دگر لذت نفس لذت نخوانی.» قرار است رشد کنیم و بزرگ بشویم. در رشدکردن، لذت هست. الآن غذای ما همین پلو، چلو، مرغ، خورش و… است. اما غذای ما فقط همین است؟ یا غذاهای دیگری هم وجود دارد که از این سنخ نیست؟
خودشناسی و رشد ذائقۀ لذتجوی انسان
الان شما داری غذا میخوری! اگر کسی بپرسد: «امشب مسجد فاطمیه (س) چه خبر است؟» میگوییم: «دارند غذا میدهند!» میآید و سرک میکشد، کله را کج میکند، نگاه میکند و میگوید: «نه! غذا نمیدهند! فقط نشستهاند!» میگوییم: «نه! دارند غذا میدهند!» میگوید: «یعنی بعداً به کسانی که نشستهاند، غذا میدهند؟» میگوییم: «نه! همین الآن دارند غذا میدهند؛ اینها هم که نشستهاند، دارند میخورند!» میگوید: «لب و دهانشان که تکان نمیخورد، فقط همه نشستهاند!» میگوییم: «تو نمیدانی! دارند غذا میخورند. چقدر هم دارند لذت میبرند!»
ما خیال میکنیم که غذا، همان پلو و چلو است. آن غذا که غذای خودت نیست! غذای شکم، اسب و مَرکبِ تو است. اما خودشناسی، «غذای خودت» است؛ «خودت» داری میخوری. حالا ببین چقدر لذت میبری. اگر کم لذت میبری، بدان که هنوز به این حدّ نرسیدهای که لذت این غذا را درک کنی. یعنی به این سن و این بلوغ رشد و کمال فکری، ذهنی و عقلی نرسیدهای. اگر دیدی که خیلی لذت میبری، بدان داری بزرگ میشوی. البته اصلاً به خودت سخت نگیر. بچهای که بزرگ نشده است، باید شیر بخورد. آیا شیر خوردن برای بچه بد است؟ نه! بد نیست! خیلی هم خوب است. نوش جانش! باید شیر بخورد. اما اگر بزرگ شده باشد و باز هم شیر بخورد، بد است. تصور کنید کسی را که بزرگ شده اما باز سراغ مادرش میرود. روی سینۀ مادرش میزند اما مادر، او را میراند و میگوید: «برو گمشو!» او هم به مادرش میگوید: «آخر چرا با من اینطور برخورد میکنی؟»
میگویند: «آخر این روحانیت و علماء چرا اینقدر بداخلاق هستند؟! به سینه و برجک آدم میزنند! حرفهایی میزنند که آدم شب تا صبح خوابش نمیبرد!» چون میخواهند شما را از شیر مادر بگیرند. خدا چکار میکند؟ خدا عزرائیل را میفرستد و جان ما را میگیرد. میدانی یعنی چه؟ جان ما را میگیرد، یعنی چه؟ یعنی لذتهای بیخود و بیارزش را از ما میگیرد؛ ما را از شیر مادر میگیرد. میگوید: «لذتهای دیگری هم هست! میخواهم تو را به جایی قشنگتر و بهتر ببرم؛ این را رها کن؛ به درد نمیخورد. میخواهم به تو چلوکباب بدهم! تو این شیر مادر را رها کن تا ببینی بعدش چیست.»
خودشناسی؛ مردن از لذایذ فانی و نیل به لذّت باقی
قبض روح این است. حالا ما چقدر از قبض روح و عزرائیل میترسیم؟ میگویند: «حضرت عزرائیل علیهالصلاة و السلام» از او بسیار با عزت و احترام یاد میکنند. میگویند: «یک موقع اهانت نکنید که این، پدر صاحب بچۀ ما را در آورد! به او خیلی احترام بگذارید که وقتی آمد، ما را اذیت نکند!» خودت جان بده! چرا منتظر میشوی تا بیایند جان تو را بگیرند؟ مگر حضرت عزرائیل از پیغمبر خدا جانش را گرفت؟ نه! در زد؛ گفت: «اجازه هست؟ آمدهام که شما جانت را بدهی تا من ببرم. نیامدم جانت را بگیرم!» خودت جانت را بده!
قبل از اینکه عزرائیل بیاید و جان تو را بگیرد، خودت جان بده. یعنی لذتها را کنار بگذار؛ به لذتهای باقی، همیشگی، دائمی و بالاتر برس. کمکم میتوانیم اینگونه زندگی کنیم؛ کار دین، این است که به ما یاد میدهد چگونه زندگی کنیم که به مرور جان بدهیم؛ طوریکه زمانِ جاندادن، مثل وقتِ بوکردن گل باشد. گل را بو میکند، تمام میشود. میگویند: «تو رفتی! مردی!» میگوید: «من؟ من کِی مردم؟ من یک گل را بو کردم!» میگویند: «نه! تمام شد!» میگوید: «اینهمه گفته بودند که سخت است، پس چه شد؟!» میگویند: «برای کسانی که از قبل جان ندادهاند، سخت است. برای کسانی که از قبل خودشان جان خود را دادهاند، سخت نیست.»
«مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا[16]»، «حَاسِبُوا أَنْفُسَكُمْ قَبْلَ أَنْ تُحَاسَبُوا[17]» برخی جان خودشان را از قبل دادهاند. اگر نگاه کنی، میبینی همه مثل هم هستیم، اما اگر به درون افراد وارد شوی، میبینی یکی اول راه است، یکی در حال جاندادن است، یکی هم جان داده و تمام شده است؛ آدمها با هم چقدر فرق دارند. اما ما همه را یکطور حساب میکنیم. با همه یک برخورد میکنیم. خیال میکنیم که همه یک شکل هستند. این است که امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «خداوند اولیاء خود را در بین مردم مخفی کرده است[18]». یعنی ولی خدا در میان مردم، شناختهشده نیست، مثل مردم دیگر، میخورد؛ میخوابد؛ زندگی میکند. نمیدانیم در درون او چه خبر است. دائم در حال لذتبردن است. ما فقط وقتی میخوریم، لذت میبریم یا فقط وقتی میخوابیم، لذت میبریم. باقیاش فقط دلهره، دلشوره و اضطراب است. اما اولیاء خدا اصلاً نمیدانند اضطراب یعنی چه! «لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ[19]».
وَ صَلَّیاللهُ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ نَبِیِّهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ تَسْلِیماً
دورهی بیست و ششم خودشناسی – استاد حسین نوروزی https://khodshenasi.me
[1]. «أَوَّلُ الْعِلْمِ مَعْرِفَةُ الْجَبَّارِ وَآخِرُ الْعِلْمِ تَفْوِيضُ الْأَمْرِ إِلَيْهِ. سر آغاز علم، شناخت خداوند جبّار و سرانجام آن، واگذارى امور به اوست.» پیامبر اکرم (ص)، جامع المقدمات، ص 45.
[2]. «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقَانًا وَيُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ وَيَغْفِرْ لَكُمْ وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ. اى كسانىكه ايمان آوردهايد، اگر از خدا پروا كنيد براى شما قوۀ تشخيصى قرار مىدهد [كه حق را از باطل تميز دهيد] و گناهانتان را از شما مىزدايد و شما را مىآمرزد، و خداوند داراى فضل و بخشش بزرگ است.» سورۀ انفال، آیۀ 29.
[3]. «و قطعاً قرآن را براى پندآموزى آسان كردهايم پس آيا پندگيرندهاى هست؟» سورۀ قمر، آیۀ 17.
[4]. «أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَى قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا، آيا تدبّر در قرآن نمىكنند يا اينكه بر دلهايشان قفل زده شده است؟!» سورۀ محمد، آیۀ 24.
[5]. «آیا تعقّل نمیکنید؟» سورۀ بقره، آیات 44 و 76؛ سورۀ آل عمران، آیۀ 65؛ سورۀ انعام، آیۀ 32؛ سورۀ اعراف، آیۀ 169؛ سورۀ یونس، آیۀ 16؛ سورۀ هود، آیۀ 61؛ سورۀ یوسف، آیۀ 109 و سورۀ انبیاء، آیات 10 و 67.
[6]. «وَمَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِمَا لَا يَسْمَعُ إِلَّا دُعَاءً وَنِدَاءً صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لَا يَعْقِلُونَ. و مَثَل كافران (در شنيدن سخن انبياء و دركنكردن معناى آن) چون حيوانى است كه آوازش كنند و او از آن آواز (معنايى درك نكرده و) جز صدايى نشنود، كفّار هم (از شنيدن و ديدن حق) كر و گنگ و كورند، زيرا تعقل نمىكنند.» سورۀ بقره، آیۀ 171.
[7]. «وَالَّذِينَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَنْ يَعْبُدُوهَا وَأَنَابُوا إِلَى اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْرَى فَبَشِّرْ عِبَادِ. و آنانكه از طاعت و پرستش طاغوت پرهيز نمودند و به درگاه خداوند روى آوردند آنان را مژده است؛ پس بندگان مرا مژده ده.» سورۀ زمر، آیۀ 17.
[8]. «الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُولَئِكَ هُمْ أُولُو الْأَلْبَابِ. همانهايى كه سخنها را مىشنوند و از بهترين آن پيروى مىكنند. اينها هدايتشدگان خدايند و اينها به حقيقت عاقلند.» سورۀ زمر، آیۀ 18.
[9]. «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ. اى كسانىكه ايمان آوردهايد، اگر خدا را يارى كنيد او هم شما را يارى مىكند و گامهايتان را استوار مىدارد.» سورۀ محمد، آیۀ 7.
[10]. «گوهر خود را هویدا کن کمال این است و بس / خویش را در خویش پیدا کن کمال این است و بس؛
سنگ دل را سرمه کن در آسیای رنج و درد / دیده را زین سرمه بینا کن کمال این است و بس؛
همنشینی با خدا خواهی اگر در عرش رب / در درون اهل دل جا کن کمال این است و بس؛
هر دو عالم را بنامت یک معما کردهاند / ای پسر حل معما کن کمال این است و بس؛
دل چو سنگ خاره شد ای پور عمران با عصا / چشمهها زین سنگ خارا کن کمال این است و بس؛
پند من بشنو بجز با نفس شوم بدسرشت / با همه عالم مدارا کن کمال این است و بس؛
ای معلم زاده از آدم اگر داری نژاد / چون پدر تعلیم اسما کن کمال این است و بس؛
چند میگوئی سخن از درد و رنج دیگران / خویش را اول مداوا کن کمال این است و بس؛
سوی قاف نیستی پرواز کن بیپر و بال / بیمحابا صید عنقا کن کمال این است و بس؛
چون بهدست خویشتن بستی تو پای خویشتن / هم بهدست خویشتن واکن کمال این است و بس؛
کوری چشم عدو را روی در روی حبیب / خاک ره بر فرق اعدا کن کمال این است و بس.»
میرزا حبیب خراسانی.
[11]. «روزها فکر من این است و همه شب سخنم / که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؛
ز کجا آمدهام آمدنم بهر چه بود / به کجا میروم آخر ننمایی وطنم؛
ماندهام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا / یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم؛
آنچه از عالم عِلوی است من آن میگویم / رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم؛
مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک / چند روزی قفسی ساختهاند از بدنم؛
کیست آن گوش که او میشنود آوازم / یا کدام است سخن میکند اندر دهنم؛
کیست در دیده که از دیده برون مینگرد / یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم؛
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی / یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم.»
مولوی.
[12]. «وَمَا هَذِهِ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا لَهْوٌ وَلَعِبٌ وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ. اين زندگى دنيا جز بازيچه و سرگرمى چيزى نيست و زندگى واقعى در خانه آخرت است، اگر مردم بفهمند.» سورۀ عنکبوت، آیۀ 64.
[13]. «اگر لذت ترک لذت بدانی / دگر شهوت نفس، لذت نخوانی؛
هزاران در از خلق بر خود ببندی / گرت باز باشد دری آسمانی؛
سفرهای عِلْوي کند مرغ جانت / گر از چنبر آز بازش پرانی …»
سعدی.
[14]. «الَّذِينَ يُنْفِقُونَ فِي السَّرَّاءِ وَالضَّرَّاءِ وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ. آنان كه در گشايش و تنگدستى انفاق مىكنند و خشم خود را فرومىبرند و از خطاى مردم مىگذرند، و خدا نيكوكاران را دوست مىدارد.» سورۀ آلعمران، آیۀ 134.
[15]. «بدانيد كه زندگانى دنيا بازى و سرگرمى است.» سورۀ محمد، آیۀ 36 و سورۀ حدید، آیۀ 20.
[16]. «قبل از آنکه مرگ به سراغتان آید، بمیرید!» پیامبر اکرم (ص)، بحارالأنوار، ج 69، ص 59.
[17]. «حَاسِبُوا أَنْفُسَكُمْ قَبْلَ أَنْ تُحَاسَبُوا وَ زِنُوهَا قَبْلَ أَنْ تُوزَنُوا وَ تَجَهَّزُوا لِلْعَرْضِ اَلْأَكْبَرِ. پيش از آنكه مورد حسابرسى قرار گيريد، خود به حساب نفستان برسيد و پيش از آنكه سنجيده شويد، خود نفستان را در ترازوى سنجش بگذاريد و براى آن حسابرسى بزرگ آماده شويد.» پیامبر اکرم (ص)، بحارالأنوار، ج 67، ص 73.
[18]. «أَخْفَى وَلِيَّهُ فِي عِبَادِهِ.» امیرالمؤمنین علیهالسلام، خصال شیخ صدوق، باب 4، حدیث 31.
[19]. «أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ. بههوش باشيد كه اولياء خدا از هيچچيزى، ترس و اندوه ندارند.» سورۀ یونس، آیۀ 62.
0 نظر ثبت شده