گفتمان خودشناسی
فایل 2331
استاد حسین نوروزی
(بهار ۱۴۰۵)
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
اعتماد به نفس الهی
این موضوع به سخن پیامبر اسلام برمیگردد که فرمودند: «أَنْکِحُوا الْأَیَامَیٰ مِنکُمْ وَ الصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَ إِمَائِکُمْ إِنْ یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ» یعنی «جوانان مجرد و غلامان و کنیزان صالح خود را به ازدواج یکدیگر درآورید؛ اگر فقیر باشند، خداوند از فضل خویش آنها را بینیاز میکند.» این خطاب به کسانی است که باید برای ازدواج جوانان مجرد اقدام کنند؛ اما گاهی خود جوان منتظر میماند تا دیگران برای او اقدام کنند. در حالی که خداوند میفرماید: «برخیزید، حرکت کنید و اقدام کنید». گاهی خود جوان تصمیم میگیرد و برای ازدواج اقدام میکند. همچنین، گاهی جوان بیکار مینشیند و میگوید: «دولت باید برای من شغلی فراهم کند تا من به سر کار بروم» یا «پدر و مادرم باید شغلی برایم پیدا کنند». در این حالت، چشم او به بیرون و دیگران است؛ اما گاهی میگوید: «خودم تصمیم گرفتم که بروم و سر کار». این «خودم» باید در جوان به وجود آید. باید به این نتیجه برسد که «خودم میخواهم». تا زمانی که به اینجا نرسد، فایدهای ندارد. اگر چشمش به این طرف و آن طرف باشد که «اینها کاری کنند»، «آنها شغلی برایم جور کنند» یا «آنها همسری برایم انتخاب کنند»، این یعنی اعتماد به تصمیم خودش را ندارد.
اعتماد به نفس الهی، ریشه در اعتماد به خدا
حالا این اعتماد به تصمیم خودم از کجا میآید؟ معنایش این نیست که مثلاً به خدا توکل ندارد. خیر، این اعتماد به تصمیم خودم میتواند ریشه در اعتماد به خدا داشته باشد. انسان میگوید: «خدا هست و خیال من راحت است. من تصمیمم را میگیرم و اقدام میکنم». اگر این «من» در انسانها بیدار نشود، بیفایده است. برخی افراد را به «دیوار» یا «جرز» تشبیه میکنند. «دیوار» نازک است، اما «جرز» پهن است. جرزهای پهن در قدیم به قدری وسیع بودند که انسان میتوانست در آنها بخوابد و حتی آدمها را در آن دفن میکردند. این «اعتماد به نفس» باید ریشه در «اعتماد به خدا» داشته باشد؛ یعنی انسان خاطرش جمع باشد که خدایی که او را آفریده، توانایی زندگی کردن را نیز به او داده است. در روایات داریم که خداوند هیچ مصیبتی را به کسی نمیدهد، مگر اینکه پیش از آن، صبرش را نیز به او میدهد. «صبر» یعنی «ظرفیت»، «توان» و «قدرت». خداوند منتظر نمیشود که همه چیز فراهم شود و بعد نیاز انسان را برطرف کند، بلکه نگاه میکند که زندگی کنونی او به چه چیزی نیاز دارد و باید آن کار انجام شود.
زندگیکردن یعنی اقدامکردن
آدم زنده باید زندگی کند. زندگیکردن یعنی چه؟ هنگام غذا خوردن، شما منتظر نمینشینید که کسی بیاید غذا را بردارد و در دهانتان بگذارد. خودتان غذا را برمیدارید و میخورید. این را مرحله به مرحله به عقب ببرید. درست کردن غذا نیز همینطور است. اگر میخواهید غذا را درست کنید و با قاشق بخورید، یک پله به عقب بروید: تهیه کردن وسایل غذا. یک پله دیگر به عقب بروید: به دست آوردن پولی که با آن غذا را تهیه کنید. کسی که میخواهد غذا بخورد، از همان ابتدا دنبال آن میرود و پیگیری میکند. بعضیها فقط آخرش را میدانند و اعتماد به نفس در تمام مراحل زندگی ندارند. تمامی مراحل زندگی، جزئی از همین فرآیند است.
اعتماد به نفس امام
چه میشود که یک نفر منصوب از طرف خدا، به عنوان امام منصوب میشود؟ خدا میگوید: «من تو را به عنوان امام جامعه منصوب کردم.» «إنی جاعل کل الناس إمامها» برای اینکه او در تمام مراحل زندگی انسان، نه فقط زندگی خودش، بلکه در تمام مراحل زندگی بشر، اعتماد به نفس دارد و میگوید: «جورش میکنم، درستش میکنم، میشود، نشد ندارد». او خاطر خودش جمع است و خاطر همه را هم جمع میکند. میگوید: «خاطرتان جمع باشد، درست میشود». امام با این قدر اعتماد به نفس میگوید: «با من». در شداید، سختیها و گرفتاریها، بهترین تسلابخش امام است. میگوید: «نه، نگران نباشید، طوری نمیشود، طوری هم بشود، طوری نیست». از جایی آرامش به مردم میدهد که «پدرجد اعتماد به نفس»، یعنی هر کسی در هر کجای دنیا هر چقدر اعتماد به نفس داشته باشد، در مقابل این اعتماد به نفسِ امام، هیچ است. اگر گوشهای از آن اعتماد به نفس امام به ما برسد، هیچ کار نشدنیای برای ما باقی نمیماند.
توقع از دیگران، نقطه مقابل اعتماد به نفس
برای اینکه بهتر متوجه شویم که این حرفها یعنی چه، باید بدانیم که به هر مقداری که از دیگران توقع و انتظار دارید، به همان مقدار اعتماد به نفس ندارید. این در همه چیز صدق میکند. نشستهاید تا یکی دیگر کاری کند یا اتفاقی در جای دیگری بیفتد، در حالی که از خودتان نمیبینید که من باید آن اتفاق را رقم بزنم. نشستهاید تا یکی دیگر بیاید و جهان را پر از عدل و داد کند. کار تا همینجا پیش میرود. نمیگویید که من خودم مقدماتش را هم فراهم میکنم تا آن دیگری که باید بیاید، بیاید و جهان را پر از عدل و داد کند. اینکه او بیاید و کی بیاید، هم دست من است.
اعتماد به نفس امام
این نگاه از نظر عموم مردم، «دریوری» یا «پرتوپلا» است و میگویند: «ساقیش کی بوده؟» اگر این قدر دریوری نباشد و اعتماد به نفس نداشته باشید، تمام دنیا را باید بگویید: «نه، من کارها را خودم راه میاندازم، دست من است». با این نگاه، شما بیایید حالا زیارتنامهها، دعاها و آیات را نگاه کنید. ببینید «بنا عرف الله» و تعابیر اینچنینی که از ائمه علیهمالسلام وارد شده است، را نگاه کنید. این تعابیر را پیدا کنید و کمی بخوانیمشان. بعد اگر خواستید بگویید که فلان و اینها، آن وقت باید ببینیم که این را دیگر نمیتوانیم بگوییم که سالش را عوض کند. مثلاً بعد میفهمیم که حافظ که هی همش از «می» و «ساقی» و «ساغر» و «جام» و «شراب» میگوید، واقعاً مثل اینکه حقایقی هم وجود دارد که یک «می» دیگری هم هست، یک «ساقی» دیگری هم هست که مشابه همین است. یعنی اینها مشابه آن هستند، اصلش آنجاست. و آن کسی که از آن می و از آن ساقی، جام شرابی را دریافت کرده است، اصل شراب اوست. اینهای دیگر، کپیاش و فیک آن هستند.
تعبیراتی که راجع به خودشان دارند، امیرالمؤمنین تعبیراتی که راجع به خود دارد در آن خطبه توتونجی هست، یعنی باران هم که میآید به واسطه شما میآید. غم و غصهها به واسطه شما برطرف میشود. «وَ عِندَکُم مَا نَزَلَتْ بِهِ رُسُلُهُ وَ هَبَطَتْ بِهِ مَلَائِکَتُهُ وَ إِلَیٰ جَدِّکُم آتَاکُمُ اللهُ مَا لَمْ یُؤْتِ أَحَدًا مِنَ الْعَالَمِینَ تَحْتَ کُلِّ شَرِیفٍ بِشَرَفِکُمْ». این را میگویند اعتماد به نفس همه کاره است، همه کار. «قسیم الجنه و النار» آنچه بوده و آنچه خواهد بود. بعداً میفهمند همه اینها پیش ماست. ما با آدم بودیم، با نوح بودیم، با موسی بودیم، با عیسی بودیم. «من سازنده اقالیم هفتگانه زمین به امر دانای حکیم هستم. آگاه باشید که علی نوری آفریده شده و بنده و روزیخورده است و هر کس غیر از این بگوید، لعنت خدا و لعنتکنندگان بر او باد». میگوید: «منم نگهدارنده دو مشرق و دو مغرب. منم صاحب آغاز و انجام. منم ظاهر و باطن. منم وارث دانشها و اسرار. منم آگاه به آنچه بوده و آنچه خواهد بود. منم صاحب جام. منم تقسیمکننده بهشت و دوزخ. منم حجت خدا بر آفریدگان. منم راز نهفته در راز. منم نشانه جبار. منم امیر مؤمنان به حق. منم باب خدا که از آن وارد میشوید. منم چشم خدا در میان خلق. منم دست خدا. منم اول. منم آخر. منم ظاهر و منم باطن». اگر کمتر از این خودمان را ببینیم، اعتماد به نفس نداریم.
ریشه اعتماد به نفس و شناخت ائمه
اصلاً احتیاج به سند نیست، اینها همه حرفهای معقولی هستند. ما داریم بحث اعتماد به نفس میکنیم. اعتماد به نفس یک امر درونی است. کسی سند میخواهد که اعتماد به نفس ندارد و خودش را باور ندارد. او به سند نیاز دارد. اعتمادش به آن سند است. غیر از این باشد، غیر از این اگر امیرالمؤمنین را بشناسیم، اصلاً نشناختهایم. وقتی اینها راجع به امیرالمؤمنین میشنویم، این خطبه را که حضرت میفرماید: «من اینم، من اینم، من اینم»، دیدید وقتی اینها را در مجالس میخوانند، همه کیفور میشوند و حالشان جا میآید، به وجد میآیند و هیجانی میشوند. علتش چیست؟ خودش را در اینها پیدا میکند. هیچکس هم اعتراض نمیکند، مگر یک مشت آدمهای ضعیفالنفس، حقیرالنفس که بعضیها هستند، آدمهای پَچَل کَچَل، خشک و جامدِ وهابیمسلک که اهل نگاههای ذهنی و محض هستند و نگاه وجدانی و ذوقی و چشیدنی در وجود اینها خیلی کم است. اینها گیر میدهند، هی به لفظ گیر میدهند: «این چرا اینجوری گفت؟ آن چرا آن را گفت؟ این چه بود؟» «یافتنی» و «وجدانی ذوقی» در نظر آنها یک فحش است. میگویند: «این حرفها ذوقی است». ذوقی خیلی عالی است، اما روی آن حساب نمیکنند. میگوید: «حساب نکن، ذوقی است»، یعنی ذهنی نیست. آنها برای ذهن حساب باز میکنند، نه برای وجدان و فطرت. خدا ذوقی است، خدا که علمی نیست، ذهنی نیست. ذوقی بودن را کنار بگذاری، یعنی خدا را گذاشتی کنار.
اتحاد با خدا
انسان به جایی میرسد که خودش را از خدا جدا نمیبیند. هر کاری را که خدا میکند، به خودش هم میتواند نسبت بدهد که: «من خواستم، من کردم». حتی وقتی شهید میشود، او را شهید میکنند، میگوید: «خودم خواستم شهید شوم». آیا کسی میتواند خدا را در موضع انفعال قرار بدهد؟ هیچکس نمیتواند خدا را در موضع انفعال قرار بدهد.
اعتماد به نفس الهی
ما الان اگر بخواهیم متوجه شویم که مثلاً انسان با اعتماد به نفس الهی کامل، یعنی چه، به همین نگاهی که مردم نسبت به آمریکا دارند، بنگریم. هر کاری میکند، میگوید: «نه، درست است. پشتش یک سیاستی هست، یک برنامه». همین نگاه را شما نسبت به امامت، نسبت به انسان، نسبت به خدا داشته باشید. این قدر که اعتماد به آمریکا و سیاستمدارهای انگلیس دارید، میگویید: «این سیاستمدار نمیدانم پیر فلان نویسنده، همه چیز را حساب میکند، از قبل برنامهریزی کرده است». خدا رحمت کند حاج آقا مرتضی را. نسبت به سیاستمداران دنیا اینگونه بود نگاهشان. هر اتفاقی بود، میگفتند: «پشتش آمریکاست، کار آمریکاست». این نگاه را شما راجع به امام زمان داشته باشید. آقا، کار امام زمان است. نقشه، نقشهای است که امام حسین هزار و چهارصد سال پیش کشیده است، با شهید شدن خودش، اسیر شدن فرزندانش و زن و بچهاش. نقشهای است که آن موقع مثل الان ما کشیده است. تمام اتفاقاتی که دارد برای ما پیش میآید، اینها به خاطر سیاستهایی است که امام زمان علیه السلام پشت پرده غیبت دارد برای ما رقم میزند. این قدر که ما به آمریکا در سیاستمداری و زیرکی اعتماد داریم و همه کارها را حساب و کتابشده میدانیم، این آقای زیباکلام بود که میگفت: «گفتم آخه این مدرسه مینا بود و رشته زد، گفت: آمریکا بیخودی که نمیزند که! لابد یک حسابی بوده که زده». این قدر که ما برای شیطان حسابگری و مکر و زیرکی و دانایی قائلیم، خب آن طرفش را هم ببینیم دیگر! «وَ اللهُ خَیْرُ الْمَاکِرِینَ». مکر خدا غلبه دارد بر مکر شیطان. خودت را در مقابل شیطان، یعنی باز اعتماد به نفس خودت را از دست نده. تو خدا داری. مقهور سیاست شیطان و آمریکا و اسرائیل نشو.
کاری که امام در انقلاب انجام داد، این بود که این اعتماد به نفس را یک خورده در مردم ما به وجود آورد، یک ذره شد. گفت: «آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند». با یک تعبیری که مردم هم باورش شد. برو ببینیم، بابا آمریکا دیگر تمام مشکلات ما از خودباختگی در برابر شیطان، در برابر دنیاست. خودباختگی هم یعنی نداشتن اعتماد به نفس در برابر همه چیز. شما خودت را کم میبینی، کمتر میبینی. میگویی: «به پول میرسی»، خودت را کمتر میبینی از پول. فکر میکنی پول کاری میتواند انجام دهد که خودت از عهدهاش بر نمیآیی. به پست و مقام میرسی، پست و مقام را از خودت بالاتر میبینی. میگویی: «او برای من کاری انجام دهد».
یک بحثی که نوعاً مطرح میشود، این است که آیا دنیا در آخرت تأثیرگذار است یا آخرت در دنیا اثرگذار؟ بعضی بزرگان را هم دیدم که اینها میگویند اینها تأثیر متقابل در هم دارند. بالاخره یک تأثیری دنیا روی آخرت دارد. بعد تأثیر گذاشت، بعد وقت آخرت دوباره بر تأثیر میگذارد روی دنیا. این یک رفت و برگشت و یک گردش و چرخش طرفینی و متقابل دارد. این حرف غلط است. این به خاطر نداشتن اعتماد به نفس است، یعنی هنوز انسان را نشناختهای. از پایین هیچ چیزی تأثیر در بالا ندارد. اثر مال بالاست. اصلاً پایین چیزی نیست تا بخواهد اثر کند. اثر مال یک جایی است که یک چیزی باشد. این پایین همش توهم است، چیزی نیست تا بخواهد اثر کند روی خدا. چه چیزی اثر میگذارد؟ هیچچیز اثر نمیگذارد. هرچه اثر است، از خدا صادر میشود و روی همه چیز میگذارد. اگر ما از پایین اثر دیدیم نسبت به بالا، هنوز بالا را نشناختهایم، نفهمیدهایم بالا یعنی چه. از دنیا تأثیر دیدیم برای آخرت، هنوز آخرت را نشناختهایم، معنی اثر را هم نفهمیدهایم. دنیا نمیتواند روی آخرت اثرگذار باشد. آخرت است که روی دنیا اثرگذار است.
دنیا مزرعه آخرت
«دنیا مزرعه آخرت» منظور این نیست که شما در دنیا یک کارهایی کنی که این کارهای شما و نتیجه کارهای شما در دنیا روی آخرت شما اثر دارد. اینجوری نیست اصلاً. اصلاً این نگاه غلط است. میگویند: «عمل تأثیرگذار است روی آخرت». این غلط است. عمل هیچ تأثیری روی آخرت ما ندارد. این عمل دنیایی بیرونی، محل ظهورش، بروزش، تولدش و موتش، همش مال دنیا است. تمام میشود. نمازهایی که خوندی، روزههایی که گرفتی، حجی که رفتی، هر کار خوبی که کردی، همش دنیایی است، در دنیا انجام شده، در همان دنیا در زمان به پایان رسیده، تمام شد دیگر. هیچچیزش نیست. آخرت چیست؟ تا بعد ببینیم دنیا که میخواهد مزرعه باشد برای آخرت، یعنی چه. آخرت یعنی حقیقت جان خودت. حقیقت اختیار خودت. انتخاب حقیقی خودت. این را بیاد، قیامت بشود، برپا بشود. دنیا مزرعهای است برای آخرت. دنیا محل بروز و ظهور این خواسته است. انتخاب شماست که چه انتخاب کردی، چگونه بروز میکند. کسی که هنوز به این باور نرسیده که دنیا چیزی نیست تا بخواهد روی آخرت اثر بگذارد، این هنوز خواستش بروز نکرده است. هر موقع به اینجا رسید، این هنوز قیامتش برپا نشده است. هر موقع رسید به اینجا که دنیا اصلاً چیزی نیست تا بخواهد روی آخرت اثر بگذارد، من نباید خودم را در دنیا گم کنم و برای دنیا ارزشی یا حسابی باز کنم. هیچچیز ارزش ندارد، هیچچیز. که اگر به اندازه یک بال مگس ارزش داشت، خدا یک جرعه آب هم به کفار نمیداد. حضرت فرمود: «هیچچیز ارزش ندارد». این را که فهمیدی هیچچیز ارزش ندارد، یعنی هیچ اثری هم ندارد دیگر. اثر مال چیزی است که چیزی باشد. چیزی نیست تا بخواهد اثر داشته باشد. یک توهم. تا وقتی ما هنوز از این توهم عبور نکردیم، آخرت ما برپا نشده است. دنیا چگونه مزرعه آخرت میشود؟ با عبور از این توهم ارزشداری دنیا، یعنی بفهمی که دنیا روی آخرت هیچ اثری ندارد. این تازه دنیا میشود مزرعه آخرت. به آن معنایی که از مزرعه بودن در ذهن عموم مردم است، ما بخواهیم بگوییم، یعنی این. یعنی وقتی دنیا مزرعه آخرت میشود که بفهمی دنیا مزرعه آخرت نیست با آن معنایی که در ذهن عموم مردم غلط است و برای دنیا یک حسابی باز میکنند، خیال میکنند که مثال که میزنند، میگویند: «مثل مزرعه». مزرعه آخرت، مزرعه این یعنی بذر را میپاشی، میکاری، بعد درو میکنی. ما عین همین را میخواهیم راجع به آخرت و دنیا بگوییم، همین را. از جهاتی مثالِ مقرب است و از جهاتی موهِم. ماجرای آخرت که میآید وسط، بعد دیگر ورق برمیگردد، دیگر الفاظ و معانیاش یک چیز دیگر میشود. پای حقیقت که میآید وسط، ماجرای خدا که میآید وسط، «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ». اصلاً دیگر شما هیچچیزی را نباید با آن مقایسه کنید. وقتی میگویی آخرت، یعنی خدا، یعنی حقیقت. روی آخرت که چیزی اثر نمیگذارد که. روی خدا که کسی اثری نمیتواند بگذارد که. هر که هرچه دارد از خدا دارد، از آخرت دارد، از حقیقت دارد. معنی آخرت را نفهمیدیم.
بندگی خدا، رهایی از توهمات
دنیا مزرعه آخرت، معنایش این است که آمدیم در دنیا تا بفهمیم که دنیا هیچچیز نیست. غیر خدا هیچکس نبود. و این توهم اینکه دنیا یک چیزی است، این را داریم، این برطرف بشود، کنار برود. همین کنار رفتن این توهم میشود دنیا مزرعه آخرت. آمدیم در دنیا تا از این توهم بیرون برویم. خب حالا دنیا روی آخرت اثر گذاشت؟ یا تا وقتی این توهم را داشتی، به آخرت نرسیده بودی؟ وقتی این توهم رفت کنار که دنیا هیچ اثری روی آخرت ندارد، چیزی نیست تا بخواهد اثر داشته باشد، تازه حالا شما دنیا شد مزرعه آخرت. چون مسئله آخرت و حقیقت خدا مطرح میشود. دیگر اینجوری میشود. تمام الفاظ دیگری هم که در مورد خدا به کار میرود. «بنده خدا باش»، یعنی بنده هیچچیز نباش. یعنی بنده هیچچیز نباش. یعنی یک چیزهایی هست. تو یک وقت بنده آن نباشی. نه، یعنی غیر از خدا چیزی نیست تا تو بخواهی بندهاش باشی. توهم نزن. از نظر اهل دنیا، خود این یک توهم است. میگویند: «بابا، این توهم خود اینکه دارد میگوید توهم نزن، خودش توهم دارد». دیگر دنیایی در کار نیست. غیر خدا کسی نیست. همه حقیقت است. میگویند: «این توهم دارد». اهل آخرت به اهل دنیا میگویند: «شماها توهم دارید. چیزی را که نیست، برایش یک حساب مستقلی باز میکنید، میگویید هست. غیر خدا میبینید. این دیدن توهم است. غیر خدایی در کار نیست». ما امرمان دائر بین این دو دسته است. هر جور نگاه کنیم، یک عده بهمان میگویند که «ساقیت کی بوده؟» شما انتخاب کن که چه کسی میخواهد این را بهت بگوید. اولیا خدا میخواهند بگویند که «ساقیت کی بوده؟» یا نه، اهل دنیا میخواهند بهت بگویند «ساقیت کی بوده؟» «ساقیا بده جامی». ما امرمان دائر بین این است که این ساقی کیست و آن جام چیست؟ «زان شراب روحانی» یا «زان شراب جسمانی»، کدام است؟ هر دو طرف ساقی دارد، جام دارد، شراب دارد. هم روحانی و هم جسمانی. انتخاب با شماست. از هر دو طرف هم شما متهم میشوی به توهم. اهل دنیا، اهل آخرت را متهم میکنند به توهم. میگویند: «شما متوهمید. ساقیتان کی بوده؟» میگوییم: «خدا ساقی ما، امیرالمؤمنین ساقی ما». ما هم به آنها میگوییم: «ساقی شما کی بوده؟» «تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی». حجاب جسمانی این است، اسمش توهم حقیقت توهم این است. «لا شَرَبْنَا قُلُوبَهُمْ بِالْإِیمَانِ بِوِلَایَةِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ». واقعاً اینجا ماجرای خدا که میآید وسط، کار سخت میشود در توضیح و تبیین و تفهیم و شما بخواهی با الفاظ منتقل کنی. چون حقیقت و خدا یک موجود ذهنی نیست تا شما با الفاظ و مفاهیم ذهنی بخواهی این را بیانش کنی. کار سخت میشود. در نتیجه، تعداد کسانی که نمیفهمند، نمیفهمند یعنی ذهنی میخواهند بهش برسند، نمیتوانند. میگویند: «چی میگویند اینها؟ اینها چیست؟ این حرفها یعنی چه؟» حق هم با آنهاست. و کار به جایی میرسد که میگویند: «اصلاً خدا را که نمیشود شناخت». فقط باید با الفاظ ما آن حقیقت را منتقل کنیم به آدمها و تذکر بدهیم، همین. که به خود بیایند، یک مرتبه و ذوق کنند، بیابند. «موت» یعنی «کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ». «موت» را میچشند، نه اینکه میمیرند. حقیقت، ذوق کردنی است.
یافتن خدا، نه بافتن خدا
لذا ما وقتی از حقیقت برایمان گفته میشود و وجدانی گفته میشود و از فطرت، ذوق میکنی، به ذوق میآییم. به ذوق میآییم یعنی مطلب را میچشیم و در خودمان مییابیمش. ذوق در مقابل بافتن است، ساختن. یافتن در مقابل بافتن است. اگر کسی خدا را در خودش یافت، آن خداست. اما وقتی در ذهنش، ذهن کارش یافتن نیست، بافتن است. این خدا نیست دیگر. خدا بافتنی نیست، خدا یافتنی است. اگر خدا را بافتنی دیدی، میگویی: «خدا را نمیشود شناخت». اگر خدا را یافتنی دیدی، میگویی: «خدا را میشود شناخت». ولی خارج شدن از ذهن و بافتنیها کار سختی است. برای همین، اینهایی که اهل ذهناند، اهل کارهای علمیاند، با الفاظ و اصطلاحات و مفاهیم سروکار دارند و از قوه خیال بیشتر استفاده میکنند، حجاب اینها سنگین است. مشکل میشود که با اینها آدم از ذوقیات و یافتنیها و وجدانیها سخن بگوید. فلذا اینها سراغ قرآن هم که میروند، دنبال الفاظ قرآن و حل معماهای لفظی قرآن میگردند و اسمش را هم میگذارند تفسیر قرآن، حل مشکلات قرآن. در حالی که سراغ قرآن که میرود آدم، باید به دنبال حل مشکلات خودش باشد، رفع توهمات خودش باشد، رفع حجابهای خودش باشد، نه آن الفاظ مکتوب بیرون. الفاظ برای این است که ما حجابهایی که داریم را کنار بزنیم، حقیقت را بچشیم، نه بیاییم آن الفاظ را معنا کنیم و نمیدانم تفسیر کنیم و گرهها و نمیدانم اشکالات قرآن را برطرف کنیم. قرآن اشکال ندارد. چرا قرآن آیات متشابه دارد؟ به خاطر مشکل قرآن نیست. متشابه یعنی دوپهلو. این آیات متشابه برای همه متشابه است؟ یا برای یک عده متشابه است و برای یک عده نه، متشابه نیست؟ معلوم میشود که محکم و متشابه ربطی به بیرون ندارد، گیرنده مشکل دارد. ما اگر که دریافتمان درست باشد و گیرندهمان مشکل نداشته باشد و حجابهایمان کنار رفته باشد، تمام قرآن میشود آیات محکم الهی، هیچ متشابهی ندارد. متشابهات قرآن برای ائمه علیهمالسلام هم متشابه است؟ برای آنها که متشابه نیست.
مدیریت و آرامش ذهن
ببینید، آرام کردن ذهن اول باید جایگاهش را بفهمیم که این هدف نیست، ولی وسیله خوبی است. ذهنی که آرام است، خب این مهلت میدهد به ما که بتوانیم به آخرتمان بپردازیم، به وظایف و تکالیف واقعی که داریم عمل کنیم. این ذهن هی مزاحممان نمیشود، اذیت نمیکند. آرام است، مثل یک بچه که میماند. این بچه شیطنت میکند، سروصدا میکند، شلوغ میکند، داد میزند، گریه میکند، بهانه میگیرد، میگوید: «اینو میخوام، اونو میخوام». ناآرامی میکند، آرامش منزل را به هم میریزد. شما باید این را آرامش کنید تا بتوانید به کارهایتان برسید. الان اینجا اگر یک بچهای سروصدا کند، خب ما نمیتوانیم بحث کنیم، نمیتوانیم صحبت کنیم، نمیتوانیم با آرامش بنشینیم، فکر کنیم و حرف بزنیم. ما باید این بچه را آرامش کنیم. آرام کردن یک بچه مدلهای مختلفی میتواند داشته باشد، لزوماً یک مدل نیست، عین ذهن است. یک وقت شما بچه را آرام میکنی، یعنی آنی را که میخواهد بهش میدهی. میگویی: «بچه جون، چی میخواهی این قدر گریه و زاری میکنی؟» بعد هم میگوید: «پفک میخواهم». سریع پفک میآوری. میگوید: «این پفک را بگیر». حالا الان که دیگر میگوید: «موبایل میخواهم، میخواهم نمیدانم کارتون چیچی تماشا کنم توش». زود موبایل را درمیآوری و میگویی: «بنشین این را تماشا کن، برو تو آن اتاق قشنگ». این میرود، آرام میشود، آرام میشود. یک وقت شما میبینی بچه دارد ناآرامی میکند، یک چیزی میخواهد، نمیتوانی هم خواستهاش را برآورده کنی. حواسش را پرت میکنی از آن خواستهای که دارد. «اینو میخواهم، اونو میخواهم». اینجوری هی شما حواسش را پرت میکنی. «او آن اصلاً کلاغه رو ببین. او نمیدانم چیچی رو ببین، اینو ببین، اون اون عروسکت کو راستی؟» «آن بازی، آن بازیه را بیاور با هم بازی کنیم». حواسش را پرت میکند یک جای دیگر. باز آرام میشود. یادش میرود چی میخواست. دیگر شلوغ نمیکند، سروصدا نمیکند، بازی در نمیآورد. بهش میگویند کاردرمانی. ذهنهایی که بازی در میآورند، میگویند: «شما با کاردرمانی این ذهن را مشغول کن به آن کار و حواسش را پرت بکن و برو تو کار و اصلاً تمام میشود».
روانشناسی میآید این راههای مختلف سرکار گذاشتن ذهن را به ما یاد میدهد. یک راهش هم این است که شما بیایی و هر سوالی که در ذهنت ایجاد میشود، جوابش را بلافاصله بگذاری کنارش. یعنی تا میگوید: «من پفک میخواهم»، زود یک پفک بهش بدهی. «برو بنشین پفکت را بخور». «موبایل میخواهم»، زود موبایل بدهی. «برو بنشین». هی سوال میکند، شما جواب بهش بدهی. به ادق معانیها و فلان و اینها. یعنی این همینجور با دقت قشنگ همان را که میخواهد و میدانی این الان پفکش را بخورد، پفکش تمام شد، دوباره پا میشود، میگوید: «من فلان چیز را میخواهم، چیپس میخواهم». شما دوباره باید بروی باز چیپس تهیه کنی. برویم، خلاصه باید همش هی سر کاری. این هی میگوید: «من این را میخواهم»، شما هم باید بروی آنی را که میخواهد. یک مدت مسکن است، آرامش میکنی، دوباره باز میگوید: «آن یک چیز دیگر میخواهد».
اگر بتوانی مسلمانش کنی. آنی که حضرت علی علیهالسلام میفرماید که: «شیطانم را به دست خودم مسلمان کردم». حالا این یعنی چه؟ ذهن ما را چگونه مسلمانش کنیم که دیگر چیزی نخواهد؟ همانی را بخواهد که خدا میخواهد و شما میخواهید. خدا رحمت کند حاج آقا مرتضای تهرانی را. میگفت: «من بچه بودم، پدرم گاهی من را میآورد با خودش جلساتش و اینها». گفت: «شاه عبدالعظیم بود، جلسه داشت، مثلاً با دو سه نفری آنجا جلسهای داشت، من را میبرد با خودش». خب، بچه تحمل جلسه را که ندارد که بنشیند گوش کند و مثلاً بهره ببرد و استفاده کند، بچه است، اصلاً متوجه نمیشود که. میفرمود: «من را میبرد آنجا تو آن صحنه باغ طوطی و آنجا هم جلسهشان را مینشستند، سه چهار نفری دور همدیگر جلسه میگرفتند. بعد من را با فاصله مثلاً سه چهار پنج متر اینورتر روی موزاییک مینشاند، میگفت: اینجا بنشین، تکان نخور». او همانجا مینشست. همینجوری. حالا یک ساعت، دو ساعت، تا اینها جلسهشان تمام نمیشد. یک نفوذی داشت. میگفت: «اینجا بنشین، تکان نخور». دیگر این بیچاره بنده خدا مینشست آنجا، دیگر تکان نمیخورد. راجع به مرحوم آستری آقای قاضی، استاد ما آقای خلخالی نقل میکرد که یادم نیست که از قول کی که همراه شده بود با آستری آقای قاضی، میگفت: «ما داشتیم با همدیگر میرفتیم، برویم به سمت مثلاً حالا از کوفه برویم نمیدانم کجا، از کجا برویم کجا، تو بیابونها که داشتیم میرفتیم». گفت: «یک مار آمد جلوی من». اینها دو تا بودند، داشتند میرفتند، این مار آمد، میگفت: «جلوی ما». گفت: «من ترسیدم و خیلی جبن کردم و عقب رفتم و دیگر نمیتوانستم ادامه بدهم راه را». گفت: «ایشان گفت که: نترس». گفت: «این مار، همین مارهای کبرایی که اینجوری کلههایشان اینجوری کلهاش را آورده بود بالا». گفت: «ایشان رفت جلو و دور این مار یک خط کشید روی زمین. یک خط کشید دور مار». حالا جلو رفتن، خود مار میزند بالاخره. نه، نزد. رفت یک خط دور مار کشید. بعد به من گفت: «بیا بریم. بیا، دیگر خاطرت جمع باشد». ما رفتیم. گفت: «یک خورده که یک چند قدمی که رفتیم، من فکر کردم خب، این چی بود آخه؟ چیکار کرد این؟ خط کشید؟» گفت: «برگشتم، آمدم عقب. آمدم دیدم ماره همینجوری باز وایساده. مثلاً اینجوری با پا اینجوری زدم بهش، دیدم تلپی افتاد، مرد. ماره مرد». حالا بچه وقتی شیطنت نمیکند، دورش یک خربزه تا دیگر شیطنت نکند. قدیمیها میزدند بچه را، آن هم روش بدی نبود. به حساب شلاق را میکشیدند به جونش، حالش را جا میآوردند. «شیطنت میکنی؟» باید ما انواع روشها را بلد باشیم. «لطایف الحیل» به کار بگیریم برای اینکه این ذهن را آرامش کنیم، شیطنت نکند، بگذارد ما زندگیمان را کنیم، به کارمان برسیم. بعضی بچهها شیطونترند، بعضی بچهها نه، آرامترند. بعضی ذهنها شیطونترند، بعضی ذهنها آرامترند. گاهی نیاز دارد بعضی ذهنها به اینکه کتک بخورد. مثل بعضی بچهها که تا کتک نخورد، آرام نمینشیند. مثل بعضی کشورها، اسرائیل، آمریکا. این تا موشک نمیخورد، این سر جایش نمینشست. باید کتک بخورد تا سر هر روشی را به کار میگیری، جواب نمیدهد. انسان با وضع موعظه ادب میشود، آرام میشود. «و الْحَیَوَانُ لَا یُعَدِّبُ إِلَّا بِالضَّرْبِ». ولی حیوان را کتک میخواهد، با کتک حالیش میشود که باید آرام بشود. از همه روشها باید ما لحاظش کنیم. در جای خودش اینجور نیست که فقط یک روش.
قدیمیها فقط یک روش داشتند، آن هم زدن بود. «گرهای که با دندان وا میشود، بیخود آدم برای چه باید دست وا کند؟» نظرشان این بود. همان اول یک دانه، دو تا چک میزد، تمام شد. بچه گریه میکرد، میگفت: «من مدرسه نمیروم». «مدرسه نمیروی؟» کمربند را میکشید، این قدر میزد، بچه گفت: «غلط کردم، میروم». «میروم». «قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید». میگوید: «بابا، مدرسه بروم که بهتر از این است که شلاق بخورم». این راه حل قدیمیها بود. جدیدیها دیگر مدلهای مختلف و اینها. میگویند که مثلاً: «نه، برو مدرسه، از مدرسه آمدی، این را میخرم برایت، آن را میخرم برایت، این کار را میکنم، آن کار را میکنم». دیگر بچه را پررو میکنند و لوس میکنند. قدیمها سهمیه کتک بستگی داشت که پدر در روز مثلاً چقدر فشار عصبی رویش بود. فشار عصبی زیاد باشد، میآمد خانه دنبال یک بهانه میگشت که بچه را بزند. واقعاً چهجوری بود این مدل تربیت اینها؟ این را هم داریم که «آخر الدوا الکی»، یعنی آن زدن و خشونت این مال آن آخرین دارویی است که دیگر همه داروها را به کار گرفتی، روشها را رفتی، هیچ جواب نداد، نداد، نداد، نداد. دیگر میماند تنها آخرین راه اینکه شما از خشونت استفاده کنی و که نجاتش بدهی، نجاتش بدهی. الان در روانشناسی و اینها میآیند چیکار میکنند؟ همه روشها را به کار میگیرند، میبینند جواب نداد، ذهن، این ذهن را نمیشود آرامش کرد. یک ذهنی است که بازی درمیآورد، شیطنت میکند، اذیت میکند. میآیند برق میگذارند، شوک الکتریکی میدهند. شوک الکتریکی را همان اول کار که نه، تا هر کس رفت دکتر، زود یک شوک الکتریکی میدهد. حالا بحث سر همین بود که حضرت میفرماید که: «شیطانم را به دست خودم مسلمان کردم». یعنی ذهن من تسلیم من است. اصلاً چیزی نمیخواهد غیر از آنی که من میخواهم و بهش میگویم: «بنشین»، مینشیند. آن کاری را که من ازش بخواهم، انجام میدهد. برای من، در خدمت من است. کارایی دارد ذهن دیگر، به درد میخورد، وسیله خوبی است. و مثل همان بچه میماند. بچهها هرچه شیطونتر، نوعاً اینجوری است، به درد بخورترند. یک اسباببازیهای هلیکوپتری هستش که کنترلی است. این میرود بالا، بعد شما اینجا کنترلش میکنی که برود این ور، برود آن ور، جلو برود، عقب برود، بالا برود، پایین بیاید، سرعت برود یا کند برود. این دست شماست. کنترلش میرود بالا. گاهی اوقات این از کنترل شما خارج میشود. نمیتوانی جهتدهی کنی. این یکهو میآید پایین، یکهو میرود این ور، میرود آن ور، بالا، پایین، چپ، راست، به در و دیوار میخورد، به زمین میخورد، ولی هنوز دارد کار میکند ها. به همهجا میخورد. در و دیوار و اینور و آنور میخورد، ولی هنوز دارد راه میرود و کار میکند. کنترل از دست شما خارج شده است. همه چیزش سر جایش است، یعنی استعداد بالا است. این استعداد در کنترل نیست. ماشینی که فرمانش کنترل نباشد، یا یک کسی پشت فرمان است که رانندگی بلد نیست. خوب گاز میخورد، خوب نمیدانم ترمز میگیرد، خوب راه میرود، چرخهایش بادش میزون است، همه چیزش ردیف است. با سرعت هم دارد میرود. اما آنی که پشت فرمان است، جهت درستی نمیدهد به این ماشین. ماشین از این ور به آن ور کلهمَلَق میزند. ما باید جایگاه ذهن را بشناسیم. ذهن نیاز به راننده دارد. یک ماشینی که لازم است، ولی احتیاج به راننده ماهر دارد که پشت این فرمان بنشیند و یک فرمان تحت مدیریت و کنترل میخواهد. رانندهها متوجه میشوند. کسی که تازه رانندگی یاد گرفته، فرمان در دستش هست، ولی سوار ماشین نیست، روی ماشینش سوار نیست. رانندگیاش که قرص میشود، دیگر فرق هم نمیکند جاده چه جادهای باشد، چی باشد، چه پیچ و خم داشته باشد، سربالایی، سرپایینی، ترافیک باشد، نباشد. ماشین مثل خود شما، شما وقتی راه میروی مهم نیست که جلوی شما چی باشد، کی باشد، کنار شما کی باشد، چی باشد، جمعیت باشد. در راهپیمایی چقدر جمعیت، اما شما به کسی نمیخوری. آسیب نمیبینی. راه هم میروی. اینجور نیست که فقط کله شما به جایی نخورد. دستت هم به کسی نمیخورد. پایت هم به کسی نمیخورد، به جایی نمیخورد. در همان جمعیت اگر بدوی همینجور پیچ و خم میروی به جایی نخوری، و میروی و مشکلی هم پیدا نمیشود. چرا؟ چون مدیریت اعضا و جوارح دست خودت است. ماشینت هم همینجوری راننده اینجوری میشود. گوشه و کنار ماشینش عین گوشه و کنار بدن خودش است. سمت راست ماشینش مثل دست راستش. به جایی نمیخورد. میپیچد این ور و آن ور در جمعیت با سرعت، در ترافیک لایی میکشد، میرود، هیچجور هم نمیشود. خاطرش هم جمع است. اینکه شما میبینی نمیتوانی آن کار را بکنی و آنجوری، به خاطر اینکه نه، هنوز مثل بدن خودت نشده است. میگویی: «این ماشینه، ماشین غیر من. ممکن است یکهو بخورد به یک جایی». همین که میگویی: «ممکن است یکهو بخورد»، تمام شد دیگر. شما سوار ماشین نیستی، ماشین سوار شماست. که لذا خیلی با احتیاط باید گاز بدهی، یواش بروی، مراقبت کنی، کنار بروی. وسط نباشی. ذهنم دقیقاً همینجوری است. یک مدت باید رانندگی یاد بگیری دیگر. رانندگی ذهن. کنترل ذهن. مدیریت ذهن. تربیت ذهن جوری باید تربیت بشود عین بدن خودت که وقتی راه میروی به جایی نمیخورد. هیچ فکر هم نمیکنی ها. خودبهخود در جمعیت داری میدوی. وسط جمعیت داری تند میروی، میروی. از این میپیچی به آن ور، از آن ور به این ور. همینجور میروی. به هیچ هم نمیخوری، به هیچکس نمیخوری. هیچ مشکلی هم ایجاد نمیشود برایت. هر کجا باید سرعتت را کم کنی، کم. اصلاً فکر هم نمیکنی. ذهنت هم همینجوری میشود. تحت کنترل درمیآید بدون اینکه فکر کنی که من الان چیکارش کنم؟ ذهنم را چهجوری مدیریت کنم؟ ببینید، شما میخواهی رانندگی یاد بگیری، یعنی مسلط بشوی بر رانندگی. باید بفهمی که مثلاً دنده کجاست؟ پدال گاز کدام است؟ پدال کلاچ کدام است؟ ترمز کدام است؟ فرمان کجاست؟ اینها را باید بدانی. نه. دانستن اینها نیست. کار بیرونی نیست. یا مثلاً فرمان سر جایش نیست که شما نمیتوانی ماشین را مدیریتش کنی و درست رانندگی کنیم. دنده مثلاً سر جایش نیست. باید بیاوری سر جایش بگذاری. نه، اینها همه سر جایش است. مشکل اصلاً از ماشین نیست. آنهایی که میخواهند مشکل را بیرونی حل کنند، مدیریت ذهنشان را ببین. شما وقتی نمیتوانی ماشینت را مدیریت کنی، بله، یکی از رفقا که اینکاره است، من ماشینم را که خریدم، گفتش که: «بیا برات توربو بگذارم»، یعنی دیگر وقتی گاز میدادی دیگر بکند و برود و این را گفت. بعد گفت: «نه، نه نمیگذارم». خودش برای خودش. خودش گفت: «بیا بگذارم». بعد خودش هم گفت: «نه نمیگذارم». گفت: «به خاطر اینکه شما تند راه میروی، توربو بگذارم کار دست خودت میدهی». گفت: «البته حالا من دارم این را اضافه میکنم که حالا کار دست خودت میخواهی بدهی، بده، ولی ولی کار دست ما هم میدهی». یعنی ما را محروم میکنی. میزنی خودت را به کشتن میدهی. نمیگذارم توربو. بیرون میآید تغییر ایجاد میکند. توربو نمیگذارد. سرعت ماشین را کم میکند. ترمز را تقویت میکند. تغییرات بیرونی ایجاد میکند.
این ایجاد تغییرات بیرونی با دارو انجام میشود. دارو میآید این کار را میکند. ماشینی که توربو دارد، این توربوش را برمیدارد، از کار میاندازد موقتاً. میگوید: «این راننده توان مدیریت ماشینی که توربو دارد را ندارد، من توربوش را فعلاً برمیدارم». یک دارو میدهد. توربو را از کار میاندازد. بعد دیگر شما مشکلت حل میشود. قشنگ مثل بچه آدم رانندگی میکنی و هرچه هم سرعت بروی، سرعتت نمیتواند بالاتر از آن حدی که میتوانی کنترلش کنی برود. وقتی میبینند راننده رعایت نمیکند، آن میآید گول میزند. مثل تغییر ساعتها. وقتی میگویند آقا، ساعت فلان تا فلان بیایند سر کار. این میگوید: «نه بابا، هنوز او ساعت». ببین، هنوز ساعت را برمیدارد، دارند یک ساعت میکشند عقب، یک ساعت میکشند جلو. مدیریت بیرونی میکنند. اینکه حضرت میفرماید که: «من شیطانم را به دست خودم مسلمان کردم»، یعنی مدیریت درونی کردم. به تقوا. آره دیگر. پس به تقوا دیگر باید غیر تقوا چی بگوید. به تقوا، تقوا، مدیریت میشود ذهن. یک وقت به ما میگویند که: «به اندازه بخور». این ذهن است دیگر. بازم ذهن نمیگذارد ما به اندازه بخوریم، پرخوری میکنیم. میآیند از روشهای بیرونی استفاده میکنند برای اینکه ما پرخوری نکنیم. از درون نتوانستیم ذهنمان را سوارش بشویم، مسلط بشویم، کنترلش کنیم. مدیریت ذهنمان دست خودمان نیست. غذا میبینیم، دیگر میرویم. مدیریت بیرونی میکنند، یعنی نمیکشند برایمان از بیرون، جلوی ما را نمیگیرند. نمیکشد، میگوید: «این همین است، این سهم توست». بیشتر از این حق نداری بخوری. بعضیها کمربند دارند که این شکم یک اندازهای که باید بیاید، میآید. این کاری ندارد، ولی اگر یک ذره بیشتر بشود، بوق میزند. اخطار میدهد. میگوید: «داری زیادهروی میکنی». حالا برای اینکه ما تا بیاییم برسیم به آنجایی که شیطان ما به دست ما مسلمان بشود، باید از این روشهای بیرونی هم کمک بگیریم، استفاده کنیم. قُدّی نکنیم که بگوییم که: «نه، من فقط باید خودم حل کنم». حل کنم، زمان میبرد، تدریجی. یک عملیات تدریجی است، دفعی نیست که بگویی خودم. به مرور زمان این تسلط بر ذهن حاصل میشود. خب، اگر ذهن الان خیلی فعال است و خیلی شیطون است، از روشهای دیگر هم کمک بگیر. استفاده کن. این را الان موقتاً فعلاً الان توربو ندارد روی ماشین.
مفهوم دلم میخواهد
همه اینها میشود بحث سیر و سلوک دیگر. «هوای نفس»، «دلم میخواهد»، «دلم میخواهد» یعنی چه؟ دل که یک چیزی است، اینجاست، کاری هم ندارد که، یک کار تپش هم دارد انجام میدهد. «دلم میخواهد» یعنی ذهنم. ذهنم یک فعالیتهایی دارد خارج از کنترل من است، نمیتوانم مدیریتش کنم. «نفس اماره به سوء» یعنی چه؟ یعنی در ذهنم تصور میکنم یک چیزی را، به قدری جلب و جذب میشوم نسبت به انجام آن کار که دیگر از خود بیخود میشوم. «اماره به سوء» یعنی من را میکشد به سمت خودش و اختیارم دیگر دست من نیست. یک وقت حواسم جمع میشود، میبینم: «ای، این چه کاری بود من کردم». تا بیایم مسلط بشوم به این ماشین و رانندگی قرص بشود، فعلاً حالا این توربوش را بردار. پنج دنده است، حالا فعلاً دنده پنجاش هم آره، با سرعت این قدر نرو که حالا مجبور شوی بروی دنده پنج. تا دنده چهارش بیشتر فعلاً نرو. از بیرون هم کمک بگیر. آره. آقای خداوند به من گفتش که: «من نمیگذارم اصلاً». یعنی توربو برایت نمیگذارم. بیخود میگفت البته، ولی خب حالا من همینجوریاش هم به اندازه توربو ازش کار میکشم. حالا دنده عقب مخصوصاً. شما وقتی میخواهی دنده عقب بروی، یک دنده بیشتر ندارد. یعنی تا یک اندازه میتوانی دنده عقب سرعت بروی. بیشتر از آن دیگر نمیشود. چون مدیریت از عقب خیلی سخت است. که هم عقب بروی، هم سرعت بروی، هم دقیق بتوانی از کار درآوری، نزنی به. یعنی گاهی اوقات دارو کمک میکند که شما فعلاً کارت راه بیفتد. ولی درمان اصلی و واقعی همان تقواست. «حجاب عقل و حشمت بین العبد و بین الرب من النفس و الحواس و لیس لقطعهم و قلبهم سلاح و عله مثل افتحار». بله، خلاصش میشود خودشناسی دیگر. با خودشناسی شما میتوانی مدیریت کنی ذهنت را. تقوا یعنی به خود بودن. تعبیری که داریم: «وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوَیٰ». یعنی ذهن یک چیزی را میبیند، میخواهد. نهی میکنی نفست را از هوا. نهی میکنی، نه به معنایی که آقایان فقط نهی از منکر خیال میکنند. نهی یعنی آن. باز میداری نفست را از آن خواستهاش. مثل بچه که گفتیم، شما سرش را گرم میکنی، دیگر از آن خواستهای که داشت، غافل میشود، دیگر نمیخواهد. باز میداریش از آن خواستهاش. ما اگر که مسئله مهمتری را در ذهن، نشان ذهن بدهیم، آن خواستهای را که داشت، یادش میرود، دیگر نمیبیند اصلاً. تقوا این است. یعنی اصلاً کاری نداریم به آن که میخواهد. آنی را هم که میخواهد، بهش نمیدهیم. در خودشناسی، در خودشناسی میآییم میگوییم که: «تو این را نمیخواهی». مسئله اینجوری حل میشود. میگوید: «من پفک میخواهم». «نه، تو پفک نمیخواهی». آن چیزی را که واقعاً میخواهد، بهش نشان میدهیم. «تو این را میخواهی، آن را نمیخواهی». اهل دنیا میگویند: «ما دنیا میخواهیم». «نه، اشتباه میکنی، تو دنیا نمیخواهی، تو آخرت را میخواهی». تذکر که بدهی به آن حقیقت، به آخرت، یعنی آخرین خواسته، مهمترین خواسته، واقعیترین خواسته، حقیقیترین خواستهای که انسان دارد، آن را نشانش که بدهی، دیگر باقی خواستهها یادش میرود. دیگر هیچی نمیخواهد. میگوید: «پول میخواهم». یک وقت میآوری پول بهش میدهی، آرام میشود. یک وقت نه، میگویی: «نه، اصلاً تو پول نمیخواهی. اشتباه میکنی، میگویی پول میخواهی». میگوید: «من میخواهم اسرائیل از بین برود». تا وقتی خیال میکند واقعاً این را میخواهد، تا اسرائیل از بین نرود، این آرام نمینشیند که. یک وقت بهش میگویی که: «نه، تو این را نمیخواهی». تو میخواهی حق باشی، خدا باشی. حالا اسرائیل از بین برود، نرود، تو کارت درست باشد، برحق باشی، بر باطل نباشی، تو این را میخواهی. برای اینکه برحق باشی، تلاش باید بکنی که اسرائیل از بین برود. خب تلاشت را میکنی، حالا از بین برود، از بین نرود، این خواسته تو نیست که از بین برود. اینکه تو به وظیفهای که داری در راستای برحق بودن خودت عمل کرده باشی، این را میخواهی و این هم الان حاصل است. تو داری به وظیفهات عمل میکنی دیگر، کوتاهی نکردی. اما اینکه این هنوز از بین نرفته، خب نرفته دیگر. این خواسته تو نیست اصلاً. اینها قاطی میکنند. انسان اینها را که قاطی میکند، آن وقت کنترل ذهنش از دست میرود. ذهنش یک چیزهایی را میخواهد که نمیشود. بعد آسیب میبیند. اعصابش به هم میریزد، حالش بد میشود. باید باز بداریم ذهنمان را از آن چیزی را که میخواهد. «وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوَیٰ». بازداشتن، نهی یعنی بازداشتن از آنی که میخواهد. باز بدارش. چهجوری باز بدارم؟ نشانش بده چی میخواهد. آنی را که واقعاً میخواهد، بهش نشان بده. آن غلامی که در کشتی ناآرامی میکرد، میگفت: «این کشتی جای خوبی نیست». انداختنش در دریا، دید دارد خفه میشود. بعد که گرفتنش، آوردنش بالا، همانجا، همان کسی که اظهار نارضایتی و ناشکری داشت و ناآرام بود، اظهار رضایت، شکر، آرامش. «بهبه، چه خوب شد، نجات پیدا کردیم. کشتی چقدر خوب است». چه اتفاقی افتاد؟ چی شد؟ تا چند لحظه قبلش ناشکری میکردی، حالا شکرگزاری میکنی. «وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوَیٰ». نشانش دادن. تو این را نمیخواهی که میگویی. آنی که تو میخواهی، این است که سالم باشی، زنده باشی، جانت محفوظ باشد. مهمتر از این را که میخواهی هم هست. هر چیزی را ذهنت گفت «میخواهم»، شما بهش بگو که: «از این مهمترش هم هست که تو بخواهی». میگوید: «پول میخواهم». میگویند: «نه، از پول مهمتر هم هست که حاضر میشوی هرچه پول داری بدهی، آن را از دست ندهی. بنشین فکر کن، پیدایش میکنی». فکر کردی، پیدا کردی، میگویی: «ها، پیدایش کردم. من آن را میخواهم». «نه، تو آن را هم نمیخواهی. از آن مهمتر هم هست که حاضر میشوی آن را هم بدهی برای اینکه آن را داشته باشی». همیشه از آن مهمتر هم هست. یک خورده فکر کن. میگوید: «آخه تا کی؟» تا به آخرش برسی. آخرت یعنی آن آخرش. به آخرش و آخر آخرتت که برسی، دیگر از آن مهمتر نیست. از آخرت مهمتر وجود ندارد. تو آخرش را میخواهی. تو آخرتت را میخواهی. حاضری برای رسیدن به آخرتت از همه دنیا بگذری. از مالت، جانت، نمیدانم فرزندت، همه چیز. همه چیز. پستت، مقامت. همه را بگذری برای اینکه به خدا برسی. این تو را به این میرساند. این را بهش میگوییم تقوا. «وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوَیٰ». نفس را از آنی که میخواهد، باز میداریش، نه. از این مهمترش هم هست. تو این را نمیخواهی. «وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِینَ».
0 نظر ثبت شده