جلسه خودشناسی
2337

۲۹ خرداد ۱۴۰۵ - شب پنجم محرم

با یاد خدا دل‌ها آرام می‌شود. لذا فرموده‌اند که زیارت امام حسین، زیارت خداست. حساب اولیای خدا را از خدا جدا نکنیم.

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
51:57 / 00:00
انتشار: ۱۴۰۵/۰۴/۰۳ به‌روزرسانی: ۱۴۰۵/۰۳/۳۰
وضعیت متن این جلسه:
متن اولیه
1
تطبیق صوت
2
ویراست اولیه
3
چک نهایی
4
قالب‌بندی کامل
5
مرحله 2 از 5: این متن با ai ایجاد شده؛ با صوت مطابقت داده شده اما هنوز ویراستاری نشده.

گفتمان خودشناسی

فایل 2337

استاد حسین نوروزی

شب پنجم محرم (۲۹ خرداد ۱۴۰۵)

یاد امام حسین، یاد خداست!

با یاد خدا دل‌ها آرام می‌شود. لذا فرموده‌اند که زیارت امام حسین، زیارت خداست. حساب اولیای خدا را از خدا جدا نکنیم.

حساب ائمه را از خدا جدا نکنیم

یاد امام حسین، یاد خداست. «الا بذکر الله تطمئن القلوب»؛ با یاد خدا دل‌ها آرام می‌شود. لذا فرموده‌اند که زیارت امام حسین، زیارت خداست. «مَن زارَ الحُسِینَ بِکَربَلاءَ کَمَن زارَ اللهَ فِی عَرشِهِ»، خدا را زیارت کرده. چقدر مهم است که آدم حساب این‌ها را از هم جدا نکند. حساب اولیای خدا را از خدا جدا نکند. خیلی تلاش شده که این حساب‌ها از هم جدا نشود.

جایگاه انسان در کنار ائمه اطهار

اینکه اکنون بالفعل شما کجا هستید و در چه مرتبه و مقام و جایگاه و موقعیت معنوی قرار دارید، غیر از این است که تا کجا می‌توانید پیش بروید. در روایتی که ریان بن شبیب از امام رضا (علیه السلام) نقل می‌کند، یکی از فرازهایش تعبیری که دارد این است که حضرت می‌فرماید: یا ابن شبیب! «إن سَرَّکَ أن تَکونَ مَعَنا»، اگر دوست داری که با ما باشی، (یعنی می‌شود به جایی برسیم که با آن‌ها باشیم)، یعنی در کنار آن‌ها باشیم. می‌شود آدم با آن‌ها باشد، در کنار آن‌ها باشد؛ اما پایین‌تر از آن‌ها باشد. می‌فرماید: «مَعَنا فی رُتبَتِنَا»، هم کنار ما، هم با ما، هم هم‌مرتبه با ما باشی‌. مدل‌های مختلف فرمودند؛ در فراز دیگر دارد که: «یابن شبیب! إن سَرَّکَ أن تَکونَ مَعَ مَنِ استُشهِدَ مَعَ الحُسَینِ»، دوست داری که ثواب ببری، ثوابت برابر شود با آنهایی که در رکاب امام حسین شهید شدند. «ان تکون ثوابک» مطابق با آن‌ها. همه جوره فرمودند. ما حساب امام حسین را از خدا جدا می‌کنیم، چه برسد به شیعیان امام حسین!

خیلی فاصله داریم تا درک حقیقت. در مورد حضرت عبدالعظیم حسنی، روایت آنجا وارد شده که: «مَن زارَ عَبدُالعَظِیمَ بِریٍّ کَمَن زارَ الحُسَینَ بِکَربَلاءَ». زیارت شیعه امام حسین، مانند زیارت امام حسین است. «و مَن زارَ الحُسَینَ بِکَربَلاءَ کَمَن زارَ اللهَ فِی عَرشِهِ». این زیارت مانند آن زیارت است، آن زیارت هم مانند این زیارت است. اینها را حسابشان را از هم جدا نکنید. می‌خواهید زیارت خدا بروید در عرشش، بروید زیارت حضرت عبدالعظیم در ری.

شناخت خود و امام و خدا و قرآن مساوی است

 چقدر روایت داریم که: خدا را بشناسید، چقدر سفارش شده که خدا را بشناسید، چقدر سفارش شده که امامت را بشناس. ما حساب اینها را از هم جدا می‌کنیم. می‌گوییم: خدا را که نمی‌شود شناخت، برویم امام را بشناسیم. می‌فرمایند: برو امامت را بشناس. بعد کمی جلوتر می‌رویم، می‌بینیم چقدر روایات فرموده خودت را بشناس. کمی جلوتر می‌رویم، می‌بینیم چقدر روایات فرموده که قرآن را بشناسیم. همه را از هم جدا می‌کنیم ما. تکه‌پاره می‌کنیم؛ خدا یک طرف، امام یک طرف، خودت یک طرف، قرآن یک طرف. بعد که امیرالمومنین می‌فرماید: «انا القرآن»، قرآن منم. می‌مانیم تویش. ای بابا! ما چه فکر می‌کردیم؟! می‌رویم جلوتر، روایت می‌فرماید: «أولُ ما یُحاسَبُ بِهِ العَبدُ یَومَ القِیامَهِ الصَّلاهُ، إن قُبِلَت قُبِلَ ما سِوَاها و إن رُدَّت رُدَّ ما سِوَاها»، اولین چیزی که از بنده در قیامت سوال می‌شود، نماز است. اگر نمازش قبول شود، باقی اعمالش هم قبول می‌کنند؛ اگر رد شود، باقی اعمالش هم رد می‌کنند. می‌گوییم: نماز مثل اینکه مهم‌تر از آن‌های دیگر است! ما اصلاً راجع به این چیزها فکر نمی‌کنیم. نمی‌رویم دنبالش. نرفتیم دنبالش که ببینیم چه فرمودند؟ آنجا چه فرمودند؟ بعد چه فرمودند؟ بعد چه فرمودند؟ بعد گیر کنیم، نتوانیم این‌ها را با هم جمع کنیم. بعد بمانیم، بگوییم: حالا چه کار کنیم؟ فکر کنیم که راه حل پیدا کنیم. بعد می‌بینیم در روایت حضرت می‌فرماید: «انا صلاه»، نماز منم. هم سوال پیش می‌آید، هم جواب سوال در روایات هست. همه‌اش یکی است.

ذهن ما و تعدد

ما شلوغش می‌کنیم. ما در ذهنمان تکثر و تعدد درست می‌کنیم. می‌بافیم. برای خدا چند تا صفت ذاتی می‌گوییم؟ ذاتی؛ یکی علم است، یکی قدرت است، یکی حیات است. خدا عالم است، خدا قادر است، خدا حی است. شد سه تا. خدا ذاتش سه تکه و سه جزئی است؟! پس خدا عالم نیست؟! هست. قادر نیست؟! نه، قادر هم هست. شاید حی نیست؟! حی هم هست. خب، این شد سه تا. خدا تکه تکه است؟! جزء جزء است؟! نه، بسیط است. مرکب نیست. اجزا ندارد. پس چرا ما سه تا چیز می‌فهمیم؟ وقتی می‌گوییم عالم است، یک چیزی می‌فهمیم در ذهنمان، غیر از آنی که می‌گوییم قادر است، غیر از آنی که می‌گوییم حی است. مشکل از من و شماست، مشکل از ذهن ماست. هر سه تایش یکی است. پذیرش این دیگر سخت است. یعنی چه سه تایش یکی است؟ یعنی علم و حیات و قدرت، یک ذات و یک حقیقت است. سه تا اسم دارد. می‌شود به یک حقیقتی از جوانب مختلف نگاه کنی. به یکی نگاه می‌کنی می‌گویی: این آقا پدر است. به یکی دیگر می‌گویی: این آقا پسر است. می‌گوید: بالاخره پدر است یا پسر است؟ می‌گوید: از آن جهت که فرزند دارد، می‌شود پدر و از آن جهت که خودش فرزند یکی دیگر است می‌شود پسر. حالا شاید هم دختر است. می‌گویند: مگر چند نفر است؟ می‌گویی: چند نفر نیست، یک نفر است. من دارم از زوایای مختلف به او نگاه می‌کنم. یعنی ذهن من است. نگاه ذهنی من است. دو نفر نیست. گاهی می‌گویی: پدربزرگ. شد سه تا. بعد همه اینهایی که گفتی یک طرف، گاهی به او می‌گویی: سید. ااا سید؟! این دیگر کیست؟! بابا همان را دارم می‌گویم. بعد یکی می‌رسد از گرد راه و می‌گوید: دکتر! هان؟ این دیگر دارد که را صدا می‌زند؟ بابا همان را دارد می‌گوید. خب دکتر هم هست.

تا از این ذهنمان بیرون نیاییم، نجات پیدا نکنیم از این چاله، از این چاه ذهن، که وقتی می‌افتیم تویش، دیگر به این راحتی بیرون نمی‌آییم.خیال می‌کنیم این‌ها واقعی است. واقعی نیست. یک حقیقت است.

خودشناسی و خداشناسی

بعد می‌بینیم که می‌فرمایند: «مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ»، خودت را بشناسی، خدا را شناختی. می‌آییم جلوتر: «اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَکَ، فَإِنَّکَ إن لَم تُعَرِّفنِی نَفْسَکَ لَم أعرِفْ رَسُولَکَ»، خدا را بشناسی، رسول را شناختی. «اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی رَسُولَکَ، فَإِنَّکَ إن لَم تُعَرِّفنِی رَسُولَکَ لَم أعرِفْ حُجَّتَکَ»، رسول خدا را بشناسی، حجت خدا را می‌شناسی. اینها با هم یکی است، جدایی ندارد. کی می‌توانیم ما این را بفهمیم که همه اینها با هم یکی است؟! حقیقت قرآن، حقیقت امیرالمومنین، حقیقت پیغمبر یکی است. مگر قرآن در آیه مباهله نمی‌فرماید که امیرالمومنین نفس پیغمبر است؟ نفسش است یعنی چه؟ خودش است دیگر. یعنی پیغمبر و علی ندارد. یعنی می‌شود دو نفر به یک جایی برسند که بشوند عین هم. این جداسازی‌ها مال چیست؟ مال ذهن ماست. گولمان می‌زند.

کُلُّهُم نورٌ واحِد

چند تا امام داریم؟ ۱۲ تا. ۱۲ تا، تعدد دارد. بعد می‌فرمایند: «کُلُّهُم نُورٌ واحِدٌ». یک حقیقت و یک نور بیشتر نیستند. بالاخره ۱۲ تا هستند یا یکی هستند؟! کی می‌خواهیم این مسئله را برای خودمان حلش کنیم؟ نباید یک روزی این را حلش کنیم؟! اگر در ذهنت بمانی و درگیر بازی‌های ذهنت بشوی، از حقیقت ایمان بی‌بهره می‌شوی، از حقیقت توحید خالی می‌مانی، به وحدت نمی‌رسی، موحد نمی‌شوی و حساب همه را از هم جدا می‌کنی. ۱۲ امام را از هم جدا می‌کنی. امام حسین (علیه السلام) را از امام حسن مجتبی (علیه السلام) جدا می‌کنی، که این حسابش جدا، آن هم حسابش جدا. ما حسینی هستیم. ما حسنی هستیم. ما امام صادقی هستیم. ما امام زمانی هستیم. مگر اینها با هم فرق می‌کنند؟ می‌گویی یعنی فرق نمی‌کند؟! بابا ۱۲ نفر هستند. خب، ۱۲ تا را با ۱ متوجه نمی‌شوی؟ ۱۲ یعنی ۱۲ دیگر. چطوری بگویند به ما که «کُلُّهُم نُورٌ واحِدٌ»؟ همه شات یک نور هستند و تجلیات مختلف دارند.

می‌گویند: آقا بحثش سنگین است که یک نور هستند، تجلیات مختلف دارند. بابا ۱۲ تا هستند دیگر! یک جک درست کردند. همان که درست کرده، می‌خواستم بگویم خدا بیامرزش. نمی‌دانیم نیتش چه بوده، گفتم شاید هم نیتش خوب نبوده. یک کاری می‌کند این جک که ما عین آب خوردن مطلب را می‌فهمیم. یعنی دیگر سخت است و سنگین است، این چیزها هم همه حل می‌شود.

فرق گذاشتن بین ائمه، کار ذهن است

این را خیلی وقت پیش، قدیمها به ما گفته بودند که هواپیما سقوط کرده بود و یک نفر داشت می‌افتاد از آن بالا. توسل پیدا کرد به امام حسن. یکهو دید یکی گرفتش. همینجوری که داشت می‌آمد پایین، یکی گرفتش و گفت: «کدام امام حسن را تو منظورت بود؟» گفت: «امام حسن مجتبی.» گفت: «من امام حسن عسکری هستم.» ولش کرد.

ذهن کارش این است. ولت می‌کند از آن بالا. برو تا پایین. فرق می‌گذاری بین این‌ها؟ حق تو است که با کله بروی پایین. بین امام حسن و امام حسین فرق می‌گذاری؟ «إمامان، قَاما أَوْ قَعَدا». خب، وقتی ما می‌گوییم حسینی هستیم، یعنی چه؟ یعنی هر کاری امام حسین کرده، ما هم همان کار را می‌کنیم. تا اینجایش خوب است. تا اینجایش خوب است. خب، امام حسین چه کار کرده؟ ما می‌خواهیم همان کار را بکنیم دیگر. امام حسین چه کار کرده؟ کاری که امام حسین کرده، غیر از کاری بوده که امام حسن مجتبی کرده یا نه؟ کاری که امام حسین کرده با آن کاری که امام صادق (علیه السلام) کرده فرق می‌کرده؟ با کاری که حضرت زین العابدین (علیه السلام) کرده فرق می‌کرده؟ با کاری که امام زمان (علیه السلام) تشریف بیاورند انجام می‌دهند فرق می‌کرده یا فرق نمی‌کرده؟ اگر گفتی فرق می‌کرده، از همان بالا ولت می‌کنند بروی پایین، با کله بخوری زمین. جوکش دارد واقعی می‌شود. خیلی واقعی می‌شود.

وظیفه واحد ائمه اطهار

امامان ما یک وظیفه بیشتر نداشتند. یک وظیفه و یک کار بیشتر نکردند. چه کار کرده‌اند؟ قرآن چه می‌فرماید؟ «قُلْ إِنَّمَا أَعِظُکُمْ بِوَاحِدَهٍ»، یک نصیحت به شما بیشتر ندارم. یک موعظه. موعظه‌ها دارم، نه. یک موعظه است. یکی هم بیشتر نیست. «أَن تَقُومُوا لِلَّهِ». قیام کنید برای خدا.

همه ائمه (علیهم السلام) یک کار بیشتر انجام ندادند و آن موعظه خدا را گوش کردند و قیام لله کردند. «مثنی و فرادی». قیام آنها فرادا بود. لله فرادا، یعنی فقط خدا. ما هم باید قیام کنیم، منتها قیام‌های ما «لله مثنی» است. شرک‌آلود است‌. خدا هم تویش هست، ان‌شاءالله، ولی غیر خدا هم قاطی‌اش است.

از شرک تا توحید: آغاز از مثنی

قیام آن‌ها «لله فرادی» است. فقط خدا. «خالصاً مخلصاً لوجه الله». مال ما «مثنی» است. خدا می‌فرماید: می‌خواهی «فرادی» هم بشوی که فقط خدا بشود، با همین «مثنی» باید شروع کنی. از شرک به توحید می‌رسی دیگر، کم‌کم. تو کار خودت را انجام بده. تو قیام لله کن. منتظر نباش که همه اعمالت خالص شود، بعد انجام دهی. این شیطانی است. این حرف، حرف شیطان است.

چهار چیز را از دنیا طلب نکن، یکی اش عمل بی‌ریا است. امام صادق (علیه السلام) فرمود: چهار چیز را از دنیا طلب نکن که، «فَإِنَّکَ لَاتَجِدُهَا»، پیدایش نمی‌کنی و «انت لَابدَّ لَکَ مِنْهَا» ولی خب، نمی‌شود که بدون آن‌ها باشی. یکی‌اش را فرمود: «عَمَلًا بِلَا رِیاءٍ»، از دنیا انتظار عمل بی‌ریا نداشته باشی. «فَتَبقی بِلَا عَمَلٍ». بگویی: من اول بروم خالص شوم، بعد نماز بخوانم! اول بروم خالص شوم، بعد روزه بگیرم! اول بروم خالص شوم بعد حرکت کنم و قیام کنم! لله لزوما خالص نیست. خب، قصد قربت دارم. نماز می‌خوانم که خالص شوم، نه اینکه چون خالص هستم.

همه این‌هایی که می‌روند شنا می‌کنند، شنا می‌کنند چون شنا بلدند یا شنا می‌کنند که یاد بگیرند؟ یک استخری رفتیم ما، آن قسمت جایی داشت که برای بچه‌ها و این‌ها را برده بودند، به آن‌ها آموزش می‌دادند. جلسه یک میلیون تومان از اینها می‌گرفتند که به اینها آموزش بدهند! داشتند شنا می‌کردند. مگر همه اینهایی که شنا می‌کنند شناگرند؟ حالا چرا فقها فرمودند در رساله‌ها که اول باید اخلاص داشته باشی، بعد نماز بخوانی؟! آن را دیگر باید از خودشان بپرسیم. امام صادق (علیه السلام) فرمود: نه، این‌جور نیست. «فَتَبْقَى بِلَا عَمَلٍ». دیگر نماز هم نباید بخوانی، چون خالص نیستی. باز قصد قربت را قبول می‌کنی، می‌شود قبول کرد. اما اخلاص دیگر؟! بابا کوتاه بیا. این یکی را تخفیف بده. «فَتَبْقَى بِلَا عَمَلٍ».

دنیا جای طعام بدون شبهه نیست

چقدر این روایت از امام صادق (علیه السلام) راهگشاست! دنیا جای کمال مطلق نیست که بگویی: دیگر باید همه چیز… نمی‌شود. فرمود: «لا تَطْلُبْ مِنْ الدُّنْیَا طَعاماً بِلا شُبْهَهٍ». یک وقت منتظر یک غذای حلال، پاک، طیب، طاهر که مو لای درزش نرود، نباشی. یک وقت معطل این نشوی. «فَتَبْقَى بِلَا طَعَامٍ». گرسنه می‌مانی. نه اینکه غذای حرام بخوری‌ها. نه، یک غذایی که هیچ شبهه‌ای درش نباشد، «بِلا شُبْهَهٍ»، پیدا نمی‌کنی.

شاه زمان خودش یک اصلاحات ارضی کرد در ایران. فاتحه هر چه غذای حلال است را خواند. هر چه زمین‌ بود، تقسیم کرد بین مالک و رعیت. نصف کرد. گفت: خب نصفش مال تو، نصفش هم می‌دهیم به رعیت. گفت: آخر چه را می‌دهی؟! چطوری می‌دهی؟! مال من است. گفت: بی‌خود مال تو است. از همان زمین‌ها دارد کشت و زراعت می‌شود، می‌آید ما می‌خوریم دیگر. باید چه کار کنیم؟ معطل این نباش. اگر معطل شوی، باید گرسنه بمانی.

دنیا جای دوست بی‌عیب و عالمِ عامل نیست

اولی را که حضرت فرمود، این را گذاشتم آخر بگویم. چون برمی‌گردد به من و امثال من. این را آخر می‌گویم. سوم فرمود که: «وَ صَدِیقًا بِلَا عِیبٍ»، دنبال یک دوست بی‌عیب نگرد. پیدا نمی‌کنی و بی‌دوست می‌مانی. نمی‌شود هم که بدون دوست. دنبال همسر بی‌عیب می‌گردی؟! بنشین تا پیدا شود. پیدا نمی‌کنی که. دنیا جایش نیست. «لا تَطْلُبْ مِنْ الدُّنْیَا» از دنیا این انتظار را نداشته باش، که یک همراه و دوست و شریک و … «صَدِیقًا بِلَا عِیبٍ» که هیچ عیبی نداشته باشد. مگر خودت بی‌عیبی؟ «فَتَبْقَى بِلَا صَدِیقٍ». چهارمی که اول حضرت فرمود: «عَالِمً یَسْتَعْمِلُ بعِلْمَهُ»، یک عالمی که به علمش عمل کند. نگردی یک وقت دنبالش. لازم داری. «لَابُدَّ لَکَ مِنْها». احتیاج داری به آن، ولی نگردی دنبالش که بی‌عالم می‌مانی. این نه، آن هم که ایراد دارد. آن هم که فلان. آن هم که ال. آن هم که بل. نمی‌شود بدون عالم.

دنیا جای کمال مطلق نیست

همه این‌ها یعنی، خودت را درست کن، ذهنت را درست کن. دنیا جای کمال مطلق نیست. دنیا بهشت نیست. قرار هم نیست بهشت شود. خودت را گول نزن. اجازه نده شیطان گولت بزند. وگرنه بی‌عمل می‌مانی، بی‌غذا می‌مانی، بی‌عالم می‌مانی، بی‌همسر و رفیق می‌مانی.

این‌هایی که کمال‌گرا هستند، از اینجاها شروع می‌شود. یواش یواش تبدیل می‌شود به بیماری. می‌گویند: وسواس دارد. حساسیت‌های اضافه دارد. «مُو را می‌خواهد از ماست بکشد». «رحم الله امرأً علم من این و فی این و الی این». خدا رحمت کند آن کسی را که فهمید از کجا آمده، کجا هست و کجا خواهد رفت و مقصدش کجاست. بداند دنیا یعنی چه و یعنی کجا. دنیا بهشت نیست. توقع بهشت بودن نداشته باش. دیگر گیر نمی‌دهی به چیزی. اهل مدارا می‌شوی. صبرت زیاد می‌شود. می‌گویی: دنیاست، مهم نیست. من از یک جای دیگر آمده‌ام و باید به همان‌جا برگردم.

آمده‌ام اینجا که خدا ببیند که من گل دنیا را می‌خورم که خیال کنم که یک چیزی است و سخت بگیرم و مو را از ماست بکشم؟ یا نه، سخت نمی‌گیرم. اهل گذشتم. اهل فداکاری‌ام. گذر می‌کنم. رد می‌شوم. دنیا محل گذشت است. محل گذر است. رد شو. گیر نکن. هیچ جایش گیر نکن. در هیچ چیز گیر نکن.

آسان‌گیری در دنیا

«الا و بلا» باید همان که من می‌خواهم بشود، سخت گرفتی، گیر کردی. در آن آیه سوره کهف که تدبر می‌کردیم، آن رفیق مومن به آن رفیق بی‌ایمانش می‌گوید: چرا وقتی وارد باغت شدی نگفتی: «مَاشَاءَ اللَّهُ لَا قُوَّهَ إِلَّا بِاللَّهِ»؟ تا خدا چه بخواهد. هر چه خدا بخواهد، من هم همان را می‌خواهم. چرا نگفتی؟ یعنی گیر نده. یعنی سخت نگیر. «گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع، سخت می‌گیرد جهان با مردمان سخت‌کوش». سخت بگیری، سخت می‌گیرد. بیچاره ات می‌کند. می‌شود جهنم. جهنم جای آدم‌های سخت‌گیر است. سخت‌گیری یعنی جهنم. چنان دلبسته شده به یک چیزی، نمی‌تواند رد شود، عبور کند و بگوید: مهم نیست. گذشتم. ارزش ندارد. شد که شد، نشد که نشد. نمی‌تواند بگوید. می‌شود جهنم. می‌گویند: «حب الدنیا رأس کل خطیئه». این خود جهنم است.

آدم‌های جامد و مایع

این جور آدم‌ها را می‌گوییم جامد. آدم‌هایی را که سخت نمی‌گیرند، می‌گوییم مایع. مثل آب می‌مانند. در هر ظرفی بریزی، شکل همان ظرف می‌شوند. شما یک تکه یخ را بردار، بخور. اگر از گلویت پایین رفت. در دهنت جا نمی‌شود، گیر می‌کند. اگر آب شود و سر بکشی. در دهنت می‌رود، شکل دهنت می‌شود. در مری‌ات می‌رود، شکل مری می‌رود. در معده شکل معده می‌شود. می‌رود پایین. وقتی جامد است، گیر می‌کند دیگر. رد نمی‌شود.

چقدر سخت است زندگی کردن با آدم‌هایی که خشکند، جامدند، غیر منعطف‌اند، مایع نیستند، آب نیستند. «وَعَرْشُهُ عَلَى الْمَاءِ». عرش خدا روی آب است. نه «علی الجبل»، روی کوه نیست. روی مایع است. اگر خواب آب ببینی، تعبیرش ولایت است. ولایت اهل‌بیت. فهم، شعور و عقل است. چون عقل است که به ما می‌گوید دنیا ارزش ندارد. ولش کن. سخت نگیر. عبور کن. حالا این چاقو را انداختی. می‌خواهی این گوشت را خوردش کنی. خب، رسیده به استخوان. هی فشار می‌دهد. هی فشار. خب این لب چاقو خراب می‌شود. این را یک ذره کجش کن. یک خورده از این ور ببر، یک خورده از آن ور ببر. از لای این مفصل‌ها رد می‌شود. کار راه می‌افتد. گیر کرده، هی فشار، هی فشار می‌دهد. بعد می‌گوید: نمی‌دانم چرا این قدر من خسته‌ام. انرژی ندارم. رمقم کشیده است. خب، از بس گیر می‌دهی. از بس ذهنت درگیر است. سخت می‌گیری. نمی‌توانی واگذار به خدا کنی و به خدا بگویی: خدایا، یک عمری هم که من سخت گرفتم، بی‌خودی سخت گرفتم، کار دست تو بود. هر چه هم دارم، تو به من دادی. مفتکی بوده. من خیال کردم زور زدم و با زور بوده. روزی دست تو بوده. «هُوَ الرَّزّاقُ ذُو القُوَّهِ المَتینُ».

حسینی بودن چیست؟

 حسینی بودن یعنی چه؟ یک جوری باید حسینی باشیم که حسنی هم تویش باشد. امیرالمومنین هم تویش باشد. امام زمانی هم تویش باشد. امام صادقی هم تویش باشد. امام زین العابدین و تمام امامان که «کُلُّهُم نُورٌ واحِدٌ»، همه تویش باشد. و الا آن حسینی نیست. آن امام حسین نیست. امام حسینی که از باقی امام‌ها جدایش کردی، آن امام حسین نیست. چطوری می‌شود که یکی شود؟

یکی از رفقا گفت که: می‌خواهم بروم منبر. بگو چه بگویم. گفتم که: والا من خودم هم که شب می‌خواهم بروم، نمی‌دانم می‌خواهم چه بگویم! به تو بگویم چه بگویی!

دو معنای حاجت داشتن

یک موقعی گفتیم هر که حاجت دارد، نیاید در مجلس. هیچ حاجتی نداشته باش. همه را واگذار کن به خدا. خدا خودش روش بنده‌پروری داند. حالا می‌خواهیم بگوییم که یک جور دیگر و از یک جای دیگرش نگاه کنیم. اینکه من چه بگویم، این‌ها را شماها به من می‌گویید که من چه بگویم. بگویید. بی حاجت نیایید. بی‌سوال نباشید. آن حاجتی که می‌گفتیم بی‌حاجت بیا، نمی‌دانم پول می‌خواهی و نمی‌دانم چه می‌خواهی و چه، آن‌ها را گفتیم. آن‌ها را خدا خودش به موقعش کارش را بلد است. به خدا نمی‌خواهد یاد بدهی. آن که ما باید دنبالش باشیم، آن آخرت است، نه دنیا.

دنیا دست خداست و آخرت دست ماست

چقدر خدا بگوید که: بابا، دنیا دست من است. آخرت هم دست من است و دادمش دست شما. دنیا را ندادم دست شما. مدل دنیا یک جوری است که گولت می‌زند. خیال می‌کنی دست تو است، در حالی که دست تو نیست. یک کارهایی را می‌روی انجام می‌دهی، می‌بینی شد. گول می‌خوری که پس معلوم شد همه‌اش دست من است دیگر. دیگر حساب نمی‌کنی خیلی کارهای دیگر هم دلت می‌خواهد بکنی، نمی‌توانی. خیلی کارهای دیگر هم هست که اقدام می‌کنی، نمی‌شود. هم نمی‌توانی، هم نمی‌شود. دو تا مرحله است. فقط خواستن که نیست. گفت: رفتیم خواستگاری. گفت: چه شد؟ گفت: همه چیز از ناحیه ما خوب بود و مثبت. گفت: خب آن‌ها چه گفتند؟ گفت: گفتند نمی‌خواهیم. همین یک دانه فقط، نمی‌خواهیم.

آنجا دو طرف دارد. خدا می‌داند اتفاقات و حوادثی که در این عالم می‌خواهد رخ بدهد، چقدر علل و عوامل دست به دست هم می‌دهد تا آن حادثه و اتفاق رخ بدهد. و من و شما بر هیچ‌ چیزش احاطه نداریم. وظیفه‌ات را انجام بده، بسپار به خدا. کار دست خوب کسی است. و چقدر خوب شده که دست ما نداده دنیا را. و الا آخرت را می‌باختیم.

0
5
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده