جلسه خودشناسی

حقیقت درون خودته، به تنظیمات کارخانه برگرد

2340

۱ تیر ۱۴۰۵ - شب هشتم محرم

خدا تو را وقتی که از کارخانه در آمدی، یک جور دیگر خلق کرده بود، تو یک جور دیگر شدی. باید ریست شوی تا برگردی به تنظیمات کارخانه. روضه امام حسین همه ما را ریست می‌کند.

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
50:29 / 00:00
انتشار: ۱۴۰۵/۰۴/۰۳ به‌روزرسانی: ۱۴۰۵/۰۴/۰۱
وضعیت متن این جلسه:
متن اولیه
1
تطبیق صوت
2
ویراست اولیه
3
چک نهایی
4
قالب‌بندی کامل
5
مرحله 2 از 5: این متن با ai ایجاد شده؛ با صوت مطابقت داده شده اما هنوز ویراستاری نشده.

گفتمان خودشناسی

فایل 2340

استاد حسین نوروزی

شب هشتم محرم (۱ تیر ۱۴۰۵)

حقیقت درون خودته، به تنظیمات کارخانه برگرد

خدا تو را وقتی که از کارخانه در آمدی، یک جور دیگر خلق کرده بود، تو یک جور دیگر شدی. باید ریست شوی تا برگردی به تنظیمات کارخانه. روضه امام حسین همه ما را ریست می‌کند.

 السلام علیک یا ابا عبداللّه. هر سال محرم که می‌آید، امام حسین با دل‌های مردم چه می‌کند؟ خدا می‌داند که ما وقتی در دنیا زندگی می‌کنیم، چقدر از حقیقت و اصل خودمان دور می‌افتیم، جدا می‌شویم و فاصله می‌گیریم.

ریشه و حقیقت وجودی انسان

همه ما، همه انسان‌ها، یک اصل، ریشه و حقیقتی دارند که خدا همه آن‌ها را بر مبنای آن اصل و ریشه و حقیقت خلق کرده است؛ «فِطْرَت اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا». همه ما اینگونه آفریده شده‌ایم. آن فطرت الهی است. همه انسان‌ها از پیش خدا آمده‌اند. «ز کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود؟‌» ز کجا آمده‌ام؟ از پیش خدا آمده‌ام، یعنی خدا دارم. آمده‌ام، نه اینکه از خدا جدا شدم؛ کسی از خدا جدا نمی‌شود. بلکه از خدا غافل شدم. اگر این غفلت را کنار بگذاریم، همه نور و روشنی می‌شود. ظلمت‌های ما به خاطر غفلت‌های ما از حقیقت جان خودمان است. حقیقت جان ما خدایی است. خودت را بشناسی، خدا را شناخته‌ای.

رابطه خودشناسی با خداشناسی

خودم چه ربطی به خدا دارد؟! خود را بشناسم، فقط خود را شناخته‌ام. به خدا چه ربطی دارد؟‌! برای اینکه حقیقت من، ریشه من، اصل من، بنیان من، فطرت من الهی است. وقتی خود را می‌شناسم، خدا را پیدا می‌کنم و می‌یابم. من در بغل خدا بودم، در بغل خدا هستیم و از این که در بغل خدا هستیم غافلیم، بی‌توجهیم. حواسمان نیست کجاییم و این که در محضر خدا هستیم و خدا داریم. تمام زندگی ما با خدا اداره می‌شود.

توهم منیت و غفلت از خدا

یک توهمی برای ما در زندگی دنیا به وجود آمده و آن این است که من خودم بودم، من کردم، من به دست‌آوردم. یک توهم منیت این وسط وجود دارد که ما به آن غفلت می‌گوییم. از این که همه کارها دست خداست، غافل شدیم. از این که غیر خدا کسی و چیزی نیست، غافل شدیم. هر که هر چه دارد از خدا دارد. همه‌اش از حقیقت است. از اینکه من خدا دارم غافلم. ما دنبال خدا همه جا می‌گردیم، غیر از درون خودمان.

«سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد

آن چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد.»

معنی فهم و شعور داشتن

اگر از هرکس بپرسی که فهم داری؟ بله، همه می‌گویند: من می‌فهمم، من فهم دارم. شعور داری؟ بله، شعور دارم. یک نفر را پیدا نمی‌کنی که بگوید من عقل ندارم، شعور ندارم، فهم ندارم. به هر کس هم بگویی بی‌شعور، به او برمی‌خورد و می‌گوید خودت هستی و اجدادت. من فهم دارم، شعور دارم. فهم و شعور دارم یعنی چه؟ می‌خواهیم از غفلت درآییم و از آن توهمی که در دنیا گرفتار آن شدیم، بیرون بیاییم تا ببینیم امام حسین در محرم با دل‌های مردم چه می‌کند.

فهم دارم، شعور دارم، یعنی حقیقت را درک می‌کنم، می‌یابم، حق را می‌شناسم. چطور حقیقت را می‌شناسی؟ مگر نمی‌گویی فهم دارم، شعور دارم؟ این‌ها را از کجا آورده‌ای؟ کسی این سؤالات را نمی‌کند، بدیهی است. از کجا آورده‌ای یعنی چه؟ خب دارم دیگر. آخر تو که درس نخوانده‌ای، مدرسه نرفته‌ای. از کجا آورده‌ای این فهم و شعور را؟ درس نمی‌خواهد، مدرسه نمی‌خواهد، می‌فهمم.

از شکم مادر آورده‌ام، داشتم. چه کار می‌کنی که می‌فهمی؟ می‌فهمم دیگر، همین‌جوری می‌فهمم، کاری نمی‌کنم، یک‌هو می‌فهمم. شما داری صحبت می‌کنی، من دارم گوش می‌کنم، یک‌هو می‌فهمم. چطور شد فهمیدی؟ نمی‌دانم، بیخودی. همین‌جوری فهمیدم.

فهم یعنی درک حقیقت و خدایی که داریم

این فهم یعنی درک حقیقت، حقیقت یعنی خدا. اگر از همه انسان‌ها بپرسی فهم داری، شعور داری، می‌گویند بله که دارم. یعنی خدا دارم، قدرت درک حقیقت خدا را دارم و با خدا ارتباط دارم. اگر یک سؤال از او بپرسی، می‌گوید صبر کن، یک‌خورده فکر کنم و به تو جواب بدهم. می‌گویم فکر کنی یعنی به کجا می‌خواهی مراجعه کنی؟ چه کار می‌خواهی بکنی؟ می‌گویی این درست است یا غلط است؟ حق چیست؟ همه می‌گویند من می‌دانم، من می‌فهمم، من شعور دارم، من حق و باطل را می‌شناسم.

تفاوت فهم و ذهن

اما قرآن می‌فرماید: «أَکْثَرَهُمْ لَا یَعْقِلُونَ»، اکثرشان بی‌خود می‌گویند. به ذهنشان و اطلاعاتی مراجعه می‌کند که از اول پدر و مادر و خواهر و برادر و عمو و دایی و مدرسه و معلم و دانش‌آموزان و کتاب‌ها و آیت‌الله‌ها و دکترها و مهندس‌ها و همین‌طور از همه‌جا در آن ریخته‌اند. به کجا مراجعه می‌کنی وقتی می‌گویی فهمیدم؟ نمی‌گوید فهم ندارم‌ها، فهم را اشتباه می‌گیرد. به ذهن می‌رود و به اطلاعات ذهنی‌اش مراجعه می‌کند، بعد می‌خواهد جواب دهد. خب، معلوم است که غلط از آب درمی‌آید. حقیقت که در ذهن من و شما جا نمی‌شود. بچه که نیستی که به ذهن خودت مراجعه کنی و حقیقت را درک کنی. خدا که در ذهن من و شما جا نمی‌شود.

وقتی می‌گویی فهم دارم، ذهن خود را نمی‌گویی. توجه کن و بفهم که «می‌فهمی» یعنی چه. می‌فهمم یعنی در باطن جانم و حقیقت وجودم خدا دارم. یعنی به خدا مراجعه می‌کنم، از خدا سؤال می‌کنم، خدا به من جواب می‌دهد. این را فهم می‌گوییم، این را شعور می‌گوییم، این را عقل می‌گوییم.

تفاوت عقل و علم

عقل غیر از علم است. ما می‌گوییم حساب عقل با علم فرق می‌کند. علم را باید به دست بیاوری.

«کنتم فی بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَیْئًا». 

خالی از هر علمی، وقتی به دنیا آمدی، هیچ چیز در ذهنت نبوده است، اما فهم و شعور را با خودت آورده‌ای. حق و باطل را می‌توانی تشخیص بدهی. «الْعَقْلُ حِبَاءٌ مِنَ اللَّهِ». خدا به تو عقل داده است تا وقتی می‌خواهی چیزی را بفهمی، ببینی چه چیزی حق است و چه باطل، به آن مراجعه کنی.

ما توانایی مراجعه به خدا و سوال از خدا را داریم

خداوند متعال به ما توانایی داده است که می‌توانیم به خدا مراجعه کنیم و از خدا سؤال کنیم. البته که ما استفاده نمی‌کنیم، این بحث دیگری است. «أَکْثَرَهُمْ لَا یَعْقِلُونَ، أَکْثَرَهُمْ لَا یَشْعُرُونَ»، یعنی شعور ندارند، یعنی استفاده نمی‌کنند. خدا به ما این قدرت و توانایی را داده است که بتوانیم از او بپرسیم و او به ما جواب دهد. ما استفاده می‌کنیم، اما در امور دنیوی، مادی، مالی، بده بستان، تجارت و معاملات و همین کارهای روزمره: این حق من است و حق مرا خوردی و فلان و بهمان و چرا به من این را گفتی و چه کردی. در این جاها از آن استفاده می‌کنیم. البته همین هم خوب است، عقل معاش به آن می‌گوییم. اما جایی که باید استفاده کنیم، استفاده نمی‌کنیم تا حق و باطل را بفهمیم. در امور دنیا که استفاده می‌کنیم، اقرار هم می‌کنیم که از خدا مایه می‌گذاریم، از خدا می‌پرسیم، تصریح می‌کنیم! خدا شاهد است، این حق من است، این مال من است، این ملک من است، این زمین من است، این پول من است. خدا را شاهد می‌گیریم.

شاهد گرفتن خدا یعنی چه؟

خدا شاهد است، یعنی چه؟ خدا شاهد یعنی اینکه می‌گویی اگر می‌گویی نه، برو از خدا بپرس، خدا شاهد است. خب، خدا شاهد است، به من چه، به تو چه؟ یعنی خدا شاهد است و من و تو هم می‌توانیم برویم از او سؤال کنیم، خدا به ما جواب می‌دهد. در تمام زندگی‌مان داریم این کار را می‌کنیم.

به حقیقت، به آخرت، به باطن حقیقت جانمان، به خود خدا و شناخت خدا که می‌رسیم، می‌گوییم خدا نداریم. مگر می‌شود از خدا سؤال کرد؟ مگر من خدا دارم که از او سؤال کنم؟ نه، تو فقط شیطان داری، برو از همان شیطانی که داری سؤال کن!

اگر خدا نداری پس چه آدمی هستی، چه انسانی هستی؟ چه ادعای انسانیت داری؟ چه ادعای فهم و شعوری داری؟ خب، فهم و شعور یعنی همین: یعنی رفتم از خدا پرسیدم و خدا به من جواب داد. یک حرفی را گوش می‌کنی و می‌گویی فهمیدم، درست است. روی چه حساب گفتی درست است؟ از کجا آوردی این حرف را که درست است؟ یا می‌گویی غلط است. روی چه حساب می‌گویی غلط است؟ معلوم می‌شود منبع و مرکز درستی و غلطی در وجود خودت است. مراجعه کردی به خودت. خدا می‌داند که چقدر این بحث مهم است.
این را می‌گوییم خودشناسی. خودت را بشناس. تو خدا داری. توانایی رجوع به خدا را داری. خدای خودت را پیدا کن و در زندگی‌ات به او رجوع کن. از او سؤال کن، به تو جواب می‌دهد. خدا نور محض است. او تو را از تاریکی‌ها بیرون می‌آورد، از بلاتکلیفی‌ها بیرون می‌آورد. چرا خیال می‌کنی حتماً باید از یکی دیگر سؤال کنی؟ خودت را پیدا کن، آن وقت او هم باید بیاید از تو سؤال کند.

خدا در قرآن می‌فرماید که وقتی مردم به پیامبرش می‌گویند: «لَسْتَ مُرْسَلًا» (تو که رسول خدا نیستی)، خدا می‌فرماید به آن‌ها بگو: «کَفَى بِاللَّهِ شَهِیدًا بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ». خدا شاهد است که من رسول خدا هستم. بالاترین استدلال خدا این است. می‌گوید: من رسول خدا هستم. می‌گویند: نه، نیستی، قبول نداریم. می‌گوید: برو از خدا بپرس، برو از خود خدا بپرس که اگر من رسولش نبودم.

یک نفر هم برنگشته و بگوید: آخر خدا شاهد است، یعنی داری می‌گویی خدا شاهد است که من رسول خدا هستم. خدا شاهد است، خب، به ما چه؟ یک نفر برنگشته این را بگوید. خود خدا به پیامبرش می‌فرماید: بگو به مردم که خدا شاهد است من رسول خدا هستم. مردم هم قبول می‌کردند، گوش می‌کردند. خدا شاهد است یعنی خدا دارند. می‌رفتند از خدا می‌پرسیدند، خدا می‌گفت. ندیدید گاهی اوقات می‌گویی: خدایی‌اش داری درست می‌گویی. اگر بخواهم کلاه خودم را قاضی کنم و به خودم دروغ نگویم و حق را بگویم، داری درست می‌گویی. این را می‌گویند خدا. از خدا پرسیدی دیگر. پس از که پرسیدی؟ از شیطان؟ از عمه من؟ از خدا پرسیدی. کسی نبود، خودت بودی و خدایت. می‌گوید کلاه خودت را قاضی کن، بین خودت و خدا بگو چه چیزی درست است. این یعنی خدا دیگر، یعنی می‌شود از خدا سؤال کرد.

خدا در ذهن ما نیست

چرا خدا نداریم؟! یعنی خیال می‌کنیم خدا نداریم. این توهمی که ما را گرفته و ذهن ما را گرفته است، همه خدایی را که برای خودمان می‌شناسیم، در ذهنمان است. اطلاعات، علوم، دیتاهایی که در ذهنمان ریخته‌اند. وقتی به دنیا آمدیم، هیچ چیز در ذهنمان نبوده است. بعداً این‌ها ریخته شده. در آن‌ها داری دنبال خدا می‌گردی. خدا که آنجا نیست. خدا اگر بیاید در ذهن من و شما، دیگر خدا نیست، دیگر خالق ما نیست. او مخلوق ذهن ماست.

ما در جایی بودیم که ذهن نداشتیم. «إِنَّا لِلّهِ» یعنی این، یعنی همه ما در جایی بودیم که ذهن نداشتیم. غیر از خدا هیچ چیز نمی‌دیدیم. هیچ چیز نبود. یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. «إِنَّا لِلّهِ» یعنی فقط خدا بود. آمدیم در دنیا، یعنی ذهن پیدا کردیم. خیال کردیم خدا در ذهن است. درس خواندیم، اطلاعات به ما دادند، ریختند در ذهنمان. خودمان و خدای خودمان را که می‌دانستیم، آوردیم در ذهنمان و در ذهنمان دنبالش گشتیم. برای همین است که آرامش نداریم. «أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ». چرا آرامش نداریم؟ هی خدا خدا می‌کنیم، اما کدام خدا؟ آنی که در ذهنت به تو معرفی کرده‌اند؟ او نه، او نیست.

تفاوت خدای فطری و خدای ذهنی

حساب ذهن را کنار بگذارید. بعد ببینید خودت فهم داری، شعور داری یا نداری؟ فهم و شعورت را از کجا آورده‌ای؟ اعتماد تو به خدا باشد، نه به آن ذهنی که در آن اطلاعات ریخته‌ای. اعتماد تو به خود خدا باشد. آن خدا را هیچ کس نمی‌تواند از تو بگیرد، اما آن چیزهایی که در ذهنت ریخته‌ای، اگر کوچک‌ترین اتفاقی بیفتد، حافظه‌ات را از دست می‌دهی، کله‌ات به دیوار بخورد، می‌پرد؛ اما فطرت الهی تو، «لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّه»، «أَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا». روی خود را به آنجا برگردان، به حقیقت جان خودت برگردان. فطرت الهی که «لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّه»، آن تبدیل نمی‌شود، تغییر پیدا نمی‌کند، عوض نمی‌شود، جابجا نمی‌شود. کسی آنجا دسترسی ندارد، هیچ کس آنجا دسترسی ندارد. فقط خود تو و خدای خودت. اگر به آنجا دسترسی پیدا کردی، قیامتت برپا شد.

همه ما این خدای فطری و این فهم و شعور و عقل فطری را با خودمان از شکم مادر آوردیم. الان هم داریم. غفلت داریم، بی‌توجهیم. پس خدا می‌خواهد توجه دهد به ما، می‌گوید: «أَقِمْ وَجْهَکَ». «أَقِمْ وَجْهَکَ» یعنی توجهت. وجه یعنی رویت را برگردان به سمت خدایی که داری. توجه کن به آنی که داری، بی‌توجه نباش. رویت را برگردان، توجه کن. کار انبیا هم فقط همین است: توجه دهند، تذکر دهند. «إِنَّمَا أَنْتَ مُذَکِّرٌ». قرآن هم ذکر است، «ذِکْرٌ لِلْعَالَمِینَ». «وَلَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ» این قرآن را برای ذکر آوردیم، اصلا برای تذکر به شما است. یعنی شما را به خودتان توجه دهد. بگوید «أَقِمْ وَجْهَکَ»، رویت را به سمت خودت کن. کجا می‌روی دنبال حقیقت؟  گمشده‌ات در خودت است. اگر توی غیر خودت دنبال خدا و خودت بگردی، آرامش پیدا نمی‌کنی. خودت مرکز آرامش عالمی. قرار همه بی‌قرارها هستی.

محرم، ماه بیداری و به خود آمدن

آن مرکز بنیادین وجود ما که وقتی به دنیا آمدیم در وجود ما بود، خدا آن را نهادینه کرد و قرار داد، در دنیا گمش می‌کنی. می‌گویند خودش را گم کرده است. به پول می‌رسد، خودش را گم می‌کند. به مقام می‌رسد، خودش را گم می‌کند. به هر چیزی می‌رسد، خودش را گم می‌کند. ماه محرم که می‌شود، ماه بیداری است. ماه به خود آمدن است. از تنظیمات کارخانه فاصله گرفته‌ایم. خدا می‌داند چقدر ویروس، چقدر این چیزهایی که شما می‌دانید، من بلد نیستم! بدافزار از این ور و آن ور رویش ریختند. رویش، نه تویش. هیچ کس به تویش دسترسی ندارد. «لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»، به آنجا هیچ کس دسترسی ندارد. ریختند رویش، یعنی در ذهنت می‌ریزند.

معنی فتنه و آزمایش

 ذهن می‌آید روی فطرت تو، فهم و شعور تو را می‌گیرد. خودش را به جای فهم و عقل و شعور جا می‌زند. می‌گوید من حقیقتم، منم. می‌شود فتنه، می‌شود آزمایش، می‌شود امتحان. آمدیم در دنیا که امتحان پس بدهیم. چقدر خودمان را گم می‌کنیم، چقدر خودمان را گم نمی‌کنیم. وقتی خودمان را گم کردیم، می‌توانیم خودمان را دوباره پیدا کنیم، یعنی توبه کنیم. برگردیم. «أَنِیبُوا إِلَى اللَّهِ»، برگردید به سوی خدا. اشتباه رفته‌ای. در ذهنت داری زندگی می‌کنی، خیال می‌کنی داری زندگی می‌کنی. زندگی نیست. این فعالیت‌های ذهنی شماست. اسمش را گذاشته‌ای زندگی؟!

داری با افکارت زندگی می‌کنی. خدا می‌داند افکارم از کجا آمده است. «کُنْتُمْ فِی بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَیْئا»، ذهنت خالی بوده وقتی در شکم مادرت بودی، ولی فطرتت پُر بوده. ذهنت خالی بوده، فطرتت را با ذهنت قاطی کردی. امام حسین (ع) «بذل مهجته فیک» جانش را در راه خدا فدا کرد تا «لیستنقذ عبادک من الجهاله»، برای این که مردم را از این نفهمی نسبت به خودشان بیرون بیاورد. انسان‌هایی که خودشان را گم کرده‌اند.

جهل در مقابل عقل، حیرت و سرگردانی می‌آورد

جهل در مقابل عقل است، نه در مقابل علم. به کتاب عقل و جهل اصول کافی مراجعه کنید. جهل در مقابل عقل است، نه در مقابل علم. یک جهل هم داریم در مقابل علم، آن علم هم نه این علم‌هایی که من و شما خیال می‌کنیم. این‌ها علم نیست. «لیستنقذ عبادک من الجهاله و حیره الضلاله». ضلالت و سرگردانی و گم شدن. آدم گم می‌شود، سرگردان می‌شود. نمی‌داند کجا باید برود، نمی‌داند از کجا آمده است، نمی‌داند اینجا کجا است، چه کار باید بکند، کجا باید برود، من که‌ام؟ این را ضلالت می‌گوییم، این را حیرت می‌گوییم.

برگشتن به تنظیمات کارخانه

می‌گوید آقا من که خانه‌ام را بلدم، الان هم در خانه‌ام هستم. این خانه نیست که.

«ما ز بالائیم و بالا می‌رویم

ما ز دریاییم و دریا می‌رویم.»

وطن ما اینجا نیست. حقیقت ما که این‌ها نیست. تنظیمات کارخانه‌ات به هم ریخته است. خدا تو را وقتی که از کارخانه در آمدی، یک جور دیگر خلق کرده بود، تو یک جور دیگر شدی. آقا این چیست که شدی؟ کجا داری می‌روی؟ گمی؟ برگرد به تنظیمات کارخانه. باید چه کار کرد که آدم برگردد به تنظیمات کارخانه؟ ریست باید بشود. دنبال این کلمه می‌گشتم، باید ریست کنی این دستگاه را تا برگردد به تنظیمات کارخانه. هر چه نگاه می‌کنی می‌بینی درست جواب نمی‌دهد. حق و باطل را اشتباه بهت می‌گوید. خیلی عجیب است. خدایی که قدرت تشخیص حق را در نهاد ما قرار داده، در تنظیمات کارخانه ما قرار داده، بعد از ۲۰ سال، ۳۰ سال، ۴۰ سال، ۵۰ سال نگاه می‌کنی، می‌بینی این دیگر اصلا نمی‌تواند بفهمد. یک جور دیگر دارد تشریح می‌کند. کامپیوتر دو دو تا چهار تا میزنی، می‌بینی جواب درست نمی‌دهد، هنگ می‌کند. یک چیزهای بی‌خودی می‌دهد. معلوم است یک چیزی دارد. این باید برگردد.

 یک دگرگونی می‌خواهد. می‌گویند یک سری اطلاعات را بکاپ بگیر، بعد این را ریستش کن. برای این که آن اطلاعات را هم پاک می‌کند. روضه امام حسین همه ما را ریست می‌کند. «لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»، آن تنظیمات کارخانه را نمی‌توانی پاک کنی. شما اگر بروی در موبایل، میزنی که یک چیزی را پاک کنی، اشتباهی زده‌ای، مثلاً تنظیمات کارخانه بوده، پاک نمی‌کند. «لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ». آن را نمی‌شود پاک کرد. بقیه‌اش را می‌شود پاک کرد، پاکش کن، مگر این که اطلاعاتی که به درد بخور است و از طریق اولیای خدا به تو رسیده باشد. آن اطلاعات را پاک نکن، آن‌ها را بکاپ بگیر، از دستش نده. آن‌ها به راحتی به دست نمی‌آیند. ذهن ما نیاز به خوراک فکری دارد. خوراک فکری سالم و حلال می‌خواهد. هر چه خوراک فکری حرام خورده، همه را پاکش کن، هیچ چیز نگذار بماند.

شکم‌های ذهن پر از حرام

روز عاشورا امام حسین به دشمنانش چه فرمود؟ خیلی هم شلوغ می‌کردند، سر و صدا می‌کردند، صدای امام حسین نمی‌رسید. فرمود: ساکت باشید، بنشینید، آرام بنشینید. چرا این‌قدر سر و صدا می‌کنید؟! می‌دانید چرا حرف حساب را گوش نمی‌دهید؟ برای این که خوراک حرام دارید. شکم‌های شما از حرام پُر شده است. شکم‌های فکری‌شان را می‌گوید، ذهنشان را می‌گوید. از حرام پُر شده است. تبلیغات مسموم، مگر هر غذایی را آدم باید بخورد؟ شما برای شکم مادی‌ات مگر هر غذایی را می‌خوری؟ اول یک بو می‌کنی، اگر یک خرده بو بدهد، می‌گویی من نمی‌خورم، این را می‌گذاری کنار. بعضی‌ها که همین‌جور می‌خورند، همین‌جور، کاری به این چیزها ندارند. ولی خب، سر کلاس، آن هم کلاس دخترانه. بستنی خریده برای همه بخورند. خودش هم گرفته بخورد، افتاده زمین. همان را برداشته دوباره گذاشته دهانش. یعنی تمام دانش‌آموزان به نظرم هنوز رفتند در افق محو شوند که رفتند که رفتند، هنوز دارند می‌روند. این مهم نیست. حالا یک خرده این‌ور، یک خرده آن‌ور، یک خرده مسموم می‌شوی. نه بابا، مسموم هم نمی‌شوی، ان‌شاءالله. تنت به تنه بعضی‌ها بخورد، هیچ چیزی‌ات نمی‌شود.

فداکاری امام حسین (ع) برای احیای فطرت

«لیستنقذ عبادک من الجهاله». امام حسین جانش را داده در مسیر خدا، در راه خدا، که ما را به تنظیمات کارخانه خودمان برگرداند. سموم و غذاهای نابابی را که در طول زندگی‌مان خوردیم، در ذهنمان ریختیم و با آن‌ها داریم فکر می‌کنیم و می‌خواهیم تشخیص حق و باطل بدهیم.

خب، غلط است. آخر آن نیست ملاک، شاخص آن‌ها نیست. هر کس هر کجا ریخته در ذهنت، آن‌ها ملاک نیست. «إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقَانًا». تقوا پیشه کنی، یعنی خدا را در نظر بگیر. نه ذهنت و نه خدایی که در ذهنت است و نه اطلاعات موجود در ذهنت. تقوا پیشه کن «إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ». خدا که در ذهن من و شما جا نمی‌گیرد. به خودت مراجعه کن، به حقیقت جانت و فطرتت و تنظیمات کارخانه‌ات. خدا قدرت تشخیص حق و باطل را به تو می‌دهد. فرقان پیدا می‌کنی. یعنی غیر از آنی که خدا می‌خواهد، هیچ چیز دیگر نخواه. بعد ببین می‌فهمی یا نمی‌فهمی.

خواسته‌های ما، خواسته‌هایی است که از ذهن ما نشات گرفته است. در ذهنت یک چیزی را می‌بینی و دلت می‌خواهد. فکر می‌کنی و یک چیزی جلوه می‌دهد در ذهنت، عظمت پیدا می‌کند، بزرگ جلوه می‌کند و دلت می‌خواهد. خواسته‌های دلت را کنار بگذار. بعد ببین فهمت رو می‌آید یا نمی‌آید. اگر باز هم نفهمیدی، دیگر خیلی چیزی. ببین یعنی هر چه می‌خواهی به من بگو.

اشک بر امام حسین(ع) باعث کنار گذاشتن خواسته های دل می‌شود

 تو خواسته‌های دل خود را کنار بگذار. بعد ببین فهمت چه جور رو می‌آید. کار امام حسین این است. کنار گذاشتن خواسته‌های دلت را عملاً به ما نشان داده است. می‌گوید: ببین این‌جوری است. به آن می‌گوییم فداکاری. بالاترین فداکاری را امام حسین روز عاشورا به نمایش گذاشته است. برای همین است که اشکمان را در می‌آورد. خیلی سطحش بالاست. یک مراجعه به خودمان می‌کنیم، می‌بینیم خیلی سخت است. مگر می‌شود؟! چه جوری می‌شود علی اکبر!! نه، ما نمی‌دانیم علی اکبر که بود. روضه علی اکبر یک روضه خاصی است. «اشبه الناس خلقا و خلقا و منطقا برسول الله». اگر به شهادت نرسیده بود، امام بعدی بود. نمی‌دانیم یعنی چه. امام حسین ایستاد، تماشا کند، تا علی اکبر برود به میدان، شهید شد جلو چشمش. بهترین خلق خدا. ماجرای رفتن امام حسین بالای سر حضرت علی اکبر هم ماجرای خاص خودش را دارد. زبانش را در دهان علی اکبر گذاشت…

0
4
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده