گفتمان خودشناسی
فایل 2354
استاد حسین نوروزی
(۱۴۰۵)
عنوان: اهمیت علی الاصول و عنوان ثانوی در فقه و زندگی**
من اگر جای رئیسجمهور و اعضای شورای امنیت بودم، بعد از فرمایش رهبری که فرمودند: «علیالاصول من نظری دیگر داشتم»، یک اطلاعیه صادر میکردم. یعنی از طرف همان شورا اطلاعیهای صادر میشد که ما هم علیالاصول نظر دیگری داشتیم، ولی به همان دلیلی که رهبری موافقت کردند و اجازه دادند، ما هم موافقت داریم و موافقت کردیم و مسیر توافق را طی کردیم.
«علیالاصول» معنایش این است که ما هم علیالاصول نظر دیگری داشتیم. ما هم نظرمان این بود که توافق نکنیم و بجنگیم، ولی خب یک شرایطی به وجود میآید. به چیزهایی نگاه میکنیم، مسائل و مصالحی را میبینیم و نمیتوانیم به علیالاصولمان عمل کنیم. فقط رهبری نیست که نظر دیگری دارد؛ علیالاصول ما هم نظر دیگری داشتیم. من هم علیالاصول با غیبت امام زمان مخالفم؛ علیالاصول نظرم این است که امام زمان باید ظهور کند. منتها با توجه به شرایط، موقعیت و وضعیت کشور، اگر از من بپرسد: «امام زمان، ظهور کنم یا نه؟»، میگویم: «نکن؛ یک وقت خدای نکرده نیایی این اشتباه را مرتکب نشوی.» میگوید: «مگر نگفتی من علیالاصول نظرم این است که امام زمان ظهور کند؟» میگویم: «چرا، علیالاصول نظرم این است، آرزویم این است، دوست دارم این اتفاق بیفتد، اما خب وقتی میبینم شرایط الان مساعد نیست، خود امام زمان هم نظرش همین است. علیالاصول نظرش این است که بیاید و غایب نباشد، ولی دیگر شرایط اقتضا میکند که غایب باشد.» این بود که من گفتم: «نه، هیچ تناقضی در آن نیست.»
اگر عقل و همینهایی که گفتم، یعنی همینهایی که گفتم به معنای «علیالاصول» است. تا آن تناقض به وجود نیاید، دیگر معنایی نمیکنیم که تناقض شود و بعد بگوییم با این تناقض… نه، یک جوری از اول معنا کن که تناقض نشود. دیگر هم علیالاصول نظرم این است که همه اعضایی که دارند کار میکنند، همه میتوانند این را بگویند که ما هم علیالاصول نظرمان همین است، اما خب نمیشود طبق اصول پیش رفت. گفتن اصول این خاصیت را دارد که آنهایی که کمالگرا هستند و ایدهآلطلب و مطلقنگرند، دنیا را میخواهند با نگاه کمالگرایی اداره کنند و پیش ببرند و میگویند ما کاری نداریم به شرایط، به موقعیت، به هیچ کاری نداریم و هر کاری که علیالاصول درست است انجام میدهیم. مثلاً امیرالمومنین علیالاصول نظرش این نبود که مالک اشتر برگردد. خب حالا باید به علیالاصولش عمل میکرد و کشته میشد. خب، شمشیر گذاشتهاند روی گردنش، بالاخره چکار کند؟ شرایط این است؛ علیالاصول عمل کند. امام حسن مجتبی علیهالاصول نظرش این نبود که صلحنامه را امضا کند، ولی کرد.
شما که انشاءالله نه، ولی حالا یک کسی تمام داراییاش یک خانه است که در آن نشسته. یک مریضی پیدا میکند، یا خودش یا بستگان نزدیکش، مثلاً هزینه درمان این بیماری و عمل جراحی فلان مقدار پول میخواهد تا این درمان شود. میرود خانهاش را میفروشد؛ خانهای که در آن نشسته. حالا وسیله کسبش هم نیست، اصلاً هیچ پولی ندارد، چکار کند؟ مریض دارد، بیمارستان عمل نکند، مریضش از دستش میرود. میرود خانهاش را میفروشد. میگویند: «شما خوشحالی از اینکه خانهات را فروختی؟» میگوید: «نه، ناراحتم. علیالاصول اگر به من بود، من نمیرفتم خانهام را بفروشم. بیخود؛ برای چه من در آن زندگی میکنم؟» میگویم: «خب، برای چه رفتی خودت را بدبخت کردی؟» علیالاصول به من باشد، یعنی طبق قاعده اولیه من باید این کار را نکنم، راضی نیستم. میگویم: «پس چرا رفتی فروختی وقتی رفتی فروختی امضا هم دادی؟ گفتی من راضیام.» میگوید: «این امضا دادن، این علیالاصول که نبود که. علیالاصول من راضی نیستم. اگر همچین شرایطی پیش نمیآمد، عمراً من بروم خانهام را بفروشم. چاره ندارم، چکار کنم؟ مریض دارم، هزینه دارو و درمان زیاد است، ندارم، باید بروم بفروشم که هزینه دوا و درمان کنم.»
حالا شما میگویید تناقض. این بحث شده، در فقه این بحث هست. اگر کسی در این وضعیت و شرایط آمد خانهاش را بفروشد، شما میخواهی بخری، جایز است بخری یا جایز نیست؟ میخواهی بخری، این علیالاصول راضی نیست. ته دلش راضی نیست به فروش خانهاش. چهبسا باید زیر قیمت بدهد که به موقعی که لازم است پول دستش برسد و بتواند مریضش را درمان کند. دارد زیر قیمت میدهد. شما هم اگر میخواست به قیمت بدهد، نمیخواستی، نمیخریدی، نداشتی که بخری. چون زیر قیمت میدهد، میخواهی بخری و داری که میخری. حالا بروم من زیر قیمت از این بخرم یا نخرم؟ اگر خریدم، این معامله صحیح است یا صحیح نیست؟
شما برو بخر؛ معامله هم صحیح است. درست است رضایت علیالاصول ندارد، اما رضایت به عنوان ثانوی پیدا کرده. به عنوان اولی میشود علیالاصول رضایت ندارد، یعنی اگر من این شرایط برایم پیش نیامده بود، این کار را نمیکردم، ولی حالا که پیش آمده، این کار را میکنم. علیالاصول، یعنی به عنوان اولی، به عنوان اولی نمیخواستم این خانهام را بفروشم، اما یک عنوان ثانوی پیدا شد و آن هم این است که مریض دارم، مجبور شدم بفروشم. خب، حالا که مجبور شدی، پس معامله جبری باطل است؟ نه، این مجبور شدن غیر از آن مجبور شدن است. مجبورم که راضی بشوم و راضی باشم و امضا کنم، خودم هم امضا کنم که بگویم فروختم؛ زیر قیمت هم بدهم. وقتی هم طرف میآید میخرد، دستش را ماچ میکنم، دستت درد نکند که آمدی خریدی، این پول را به من رساندی که من بروم مریضم را… میگویند تو اینقدر خوشحالی که داری آواره میشوی؟ دست طرف را هم ماچ میکنی. دستت درد نکند پول آوردی دادی به من، من بروم مریضم را … چرا دستش را ماچ میکنی؟ میکند دیگر! معلوم میشود خیلی راضی هستیم؟ یا آقا من چاره ندارم، اینم نمیآمد بخرد، خب من مریضم پول گیرم نمیآمد، مریضم میمرد. چکار کنم؟
میتوانید فکر این را جمع کنید در ذهنتان یا نمیتوانید؟ هم راضی است، هم راضی نیست. یک عده میگویند چرا خانهات را فروختی، چرا آواره کردی خودت را؟ میگوید آقا من… میگویند معلوم میشود خوشحالی از اینکه خانه را فروختی، آواره کردی زن و بچهات را؟ آقا من خوشحال نیستم. علیالاصول من یک همچین تصمیمی نباید بگیرم. پدر خانواده است، پدر خانواده دارد خانه را میفروشد، زن و بچه را آواره میکند. میگویند آخه چرا این کار را میکنی؟ خوشحال هم هستی؟ نه آقا، خوشحال نیستم، چکار کنم؟ به عنوان اولی، علیالاصول من اهل این کار نبودم که این کار را بکنم، ولی خب به عنوان ثانوی باید بکنم دیگر. امیرالمومنین میرود از عثمان دفاع میکند. حسنین علیهمالسلام را هم میبرد با خودش، یعنی جانشان را به خطر میاندازد، دفاع میکند. یعنی این؟ یعنی میخواستند حمله کنند بکشند. وامیسد، میگوید اول از روی ما هم باید رد شوید، من و بچههایم را رد شوید و بعد دستتان به عثمان برسد. شما مدافع عثمانی! عجب! ما تا حالا فکر میکردیم که شما… آقا من علیالاصول مدافع عثمان نیستم. به عنوان اولی من مدافع عثمان. اما یک عنوان ثانوی به وجود آمده و آن اینکه کشتن خلیفه این رایج شود، باب شود، بعد این نیست. امیرالمؤمنین دفاع کرد از عثمان. بعد از عثمان پیراهن عثمان کردند. گفتند دفاع کرد و با این حال متهمش کردند. دنبال بهانه بودند که میخواهد بهانه را از دست آنها بگیرد. عنوان ثانویه. اینها عنوان ثانویه.
خدا میداند چقدر عنوان ثانوی میتواند به وجود بیاید که آدم علیالاصولش را بگذارد کنار، یعنی عنوان اولی را بگذارد کنار. به عنوان اولی دروغگویی بد است، اما به عنوان ثانوی شما در جمع با دشمن خود عهد میکنی، میگویی حالا ما حمله نمیکنیم، همان شب حمله میکنیم. ای دوست، شما که… آقا من به عنوان اولی دروغ نگفتم که؛ من به عنوان ثانوی دروغ گفتم. همه زندگی همین است؛ یک چیز تازه و جدید و اتفاق ویژه نیست که. غیبت حرام است، اما مصوغاتی دارد که مجاز میکند. اگر یک کسی میخواهد ازدواج کند، میآید با شما مشورت میکند، «پسر فلانی را میشناسی؟ بگو اطلاعاتی چیزی ازش داری به من بگو.». شما هم میدانی این معتاد است. بگویی غیبت؟ نگویی. فرمودند در مقام مشورت بگو. غیبت کن، عیب ندارد. راستش را بگو؛ چون غیبت راستگویی است، دروغگویی که نیست. تهمت که دروغگویی است. غیبت راستگویی است. این راستگویی حرام بود. خود همین، خودش راستگویی است که حرام است. یک راستگویی معرفی کن که حرام باشد. همیشه راستگویی خوب نیست. راستگویی که موجب غیبت بشود حرام است. حالا همین که حرام است، یک جایی واجب میشود، بلکه مستحب، بلکه واجب. راستش را بگو به او. این خب بدبخت میشود دیگر، عمر دخترش بیچاره میشود. میدانی دست بزن دارد، بد اخلاق است، راستش را بگو.
تمام این امر به معروف و نهی از منکری که در رسالهها آمده که با خشونت و بداخلاقی و بداخلاقی و ناراحتی همراه است، اولین مراتبش اخم کردن و روی ترش کردن و اینهاست. اینها همهاش مذموم است. به عنوان اولی، علیالاصول همهاش حرام است. مکروه است، مذموم است. قهر کردن با مؤمن مسلمان مگر کار درستی نیست که … هجر المؤمن. قهر کنی شما با مسلمان! نهی شده، چقدر در نهی آن روایات داریم. بعد رساله میگوید واجب است. امر به معروف و نهی از منکر واجب است، میگویند واجب است دیگر. آقا علیالاصول حرام است. این امر به معروف و نهی از منکری که در رسالهها نوشتهاند واجب است، این علیالاصول من نظر دیگری دارم. حرام است، مکروه است، مذموم است. به عنوان اولی، اینها همه باعث اختلاف، باعث رنجش مومنین از هم، باعث کدورت و تیرگی روابط. اینها همهاش مذموم است از نظر اخلاقی، شرعی، همه جوره. به عنوان اولی، علیالاصول همهاش غلط است. ولی به عنوان ثانوی، جاهایی ممکن است گاهی شاید اگر آیا پیش بیاید که لازم شود شما تندی کنی، برخورد کنی. کاش در رسالهها اینجوری نوشته بودند که امر به معروف و نهی از منکر مذموم است، حرام است، جایز نیست، مگر در این موارد، در این شرایط، در موقعیت اینجوری، اینجوری. علیالاصول خدا نظر دیگری دارد.
این را اینجوری باید مینوشتند در رسالهها، ننوشتند. همان اول شروع کردند امر به معروف و نهی از منکر واجب است. نه آقا واجب نیست، علیالاصول حرام است. به عنوان اولی حرام است، مکروه است، مذموم است، از نظر اخلاقی ناپسند است، خلاف وحدت جامعه اسلامی را متشتت میکنی. «رحماء بینهم اشدا علی الکفار»، شما اینجا میگویی «اشدا علی المؤمنین»، «أذلّه علی المؤمنین»، اینجا شما میگویی «أعزّه علی المؤمنین»، این نمیخواند با قرآن. علیالاصول نمیخواند. علیالاصول خدا رأی دیگری دارد، نظر دیگری دارد، ولی خب شما توجه نکردید به این علیالاصول خدا. از همان اول گفتید. بگویید لااقل که آقا علیالاصول این کار خوب نیست. نکنید تا آنجایی که میتوانید از این امر به معروف و نهی از منکر. نکنید از این امر به معروف که جور صلاح هستها و الا امر به معروف و نهی از منکر به معنای عامش همینهایی که ما داریم میگوییم همهاش امر به معروف و نهی از منکر است. هیچ تندی هم نمیکنیم، هیچ ناراحتی هم نمیکنیم، با کسی هم قهر نمیکنیم. نمیگوییم حالا «فراق بین و بینک»، دیگر نبینم بیا به این طرفها، دیگر خانه ما نیاییها. رسالهها اینها را میگوید. میگوید اینجوری برخورد کنید. خدا میداند که چقدر این مسائل امر به معروف و نهی از منکر رسالهها آسیب اجتماعی، اخلاقی، سیاسی به جامعه اجتماعی وارد کرده و میکند و حتماً حتماً حتماً باید اصلاح شود و ما یقین داریم که خود مراجع تقلید هم به این راضی نیستند. خودشان توجه نکردند به این که این چه آسیبهای اجتماعی، اخلاقی، تربیتی… وای وای! فاجعه است از نظر تربیتی، فجایع تربیتی.
علیالاصول یعنی این، به عنوان اولی ما نظرمان این نباید باشد، اما به عنوان ثانوی خب ببینید بالاخره یک جاهایی کی باید رسالهها را درست کند؟ البته به ما چه که رسالههای ما را… رسالههای مراجع که ما نباید، ما رسالههای خودمان را باید درست کنیم. آنها خودشان باید رسالههای خودشان را درست کنند. ما در رسالهمان از این چیزها نمینویسیم اگر بخواهیم بنویسیم. همین. رسالههای آنها به ما چه شد؟ ولی خب میدانیم آخه آنها هم موافق نیستند. عنوان اولی، عنوان ثانوی، یک بحث فقهی است. به عنوان اولی روزه واجب است در ماه رمضان. حالا اگر یک کسی مریض است، روزه بگیرد برایش ضرر دارد، به عنوان ثانوی نباید بگیرد، حرام است. به عنوان اولی نماز شب خواندن مستحب است. حالا اگر کسی نذر کرد که اگر حاجت من برآورده شد چهل شب مثلاً نماز شب بخواند، حالا واجب میشود. به عنوان ثانوی واجب میشود. ازدواج کردن به عنوان اولی مستحب است؛ مستحب است که مجرد نماند و ازدواج کند، اما اگر دید ازدواج نکند به گناه میافتد، واجب میشود، به عنوان ثانوی واجب میشود. عنوان ثانوی چیست؟ گناه نکردن. گناه نباید گناه کنی، واجب است گناه نکنی. به عنوان ثانوی یعنی ترک گناه واجب میشود. حج رفتن برای مستطیع به عنوان اولی واجب است، اما حضرت امام یک دو سال تعطیلش کرد، چند سال تعطیل شد، دو سال یا سه سال. گفت نه نمیرویم حج، نمیرویم به خاطر آن جنایتهایی که کرده بودند مربوط به آن بود. به عنوان ثانوی حج که واجب بود تعطیل شد. حالا به امام میگفتند شما نظرت این است که مردم حج نروند؟ میگوید نه، علیالاصول من نظر دیگری داشتم که حج باید رفت، ولی به عنوان ثانوی خب یک مشکلی پیش آمد که دیگر صلاح نیست برویم حج. همه زندگیمان همینجوری است، دائم داریم عنوان اولی، عنوان ثانوی میکنیم. به عنوان اولی نباید دروغ گفت، یک جاهایی لازم میشود، حتی واجب میشود دروغ نگی یک جان کسی در خطر قرار بگیرد، باید بگویی.
خب، دیگر بحث دیگری میخواستیم بکنیم که نشد دیگر. این هم بد نبود، این هم بد نبود. هم علیالاصول یک بحث دیگری میخواستیم بکنیم، بد نبود همچین، ولی همچین چنگی هم به دل نزد، همچین خیلی هم… بنابراین نبوده امام زمان غایب بشود. خب، یک کاری کردیم غایب شد دیگر. به خاطر اینکه میدانیم که اگر تشریف بیاورند، احتمال خیلی زیاد انگلیس جنایتکار و صهیونیست جنایتکار میگویند با اتم بزنید. میآید با آن میخواهد بزند، یا مثلاً به این دلیل ما جانش را بیشتر دوست داریم، میگوییم نیاید. نه، با توجه به اینکه آمادگی برای برپایی حکومت عدل جهانی نیست، یک تعدادی را امام زمان میخواهد که بتواند به اینها اعتماد کند و مسئولیتهای مدیریتی جهانی را به اینها بسپارد که اینها اختلاس نکنند، دروغ نگویند، جاسوس نباشند، نفوذی نباشند، نمیدانم چی نباشند، همینهایی که الان هستند نباشند که بعد بیاید بتواند اعتماد کند بگوید هر کسی را هر کجا قرار میدهد، پرونده او یک پرونده… چی؟ اینقدر پرونده برایش درست میشود کجا خورده، کجا برده، به که داده، به که چکار کرده؟ چون همهاش چیزهایی است که نباید باشد. همان هی پرونده، هی میآید روی هم، روی هم، روی هم. بحث خودشناختی ملاک که من روی خود اصلی و خود واقعیمان دادیم این بود که خواستهاش جایی که دیگر … چرا بردار نیست؟ نهایت خواسته، نهایت خواسته، یعنی اگر به آن خواسته برسیم دیگر جا ندارد. دیگر. بعد خودتان هم یک مثال زدید به یک یکی دیگر که حتی همین خواستههای دنیایی، مثلاً بگوید ترامپ، مثلاً ترامپ را بپرسید چرا کشتی فلان کس را، یا فلان جا را زدی؟ اینجا چرا بردار نیست؟ در حالی هم که خواسته خودش خواسته فطری نیست. چرا هر چی دوست داری انجام میدهی؟ چرا هر کاری که دوست داری میکنی؟ یعنی باید بگوییم به خاطر لذت. لذت میگیریم، خودمان. نفس لذتطلبی، نفس هم حال میآید. بعد میگوییم چرا هر چی نفست حال میآید میخواهی انجام بدهی؟ برمیگردیم میرسیم به اختیار. انتخابم حال آمدن نفسم است. انتخاب نهایی این است. انتخاب به اختیار برسد، تمام است. بحث دیگر ادامه پیدا نمیکند. وقتی بگوید اختیار کردم، انتخاب کردم، تمام است.
میگوییم چرا این را انتخاب کردی؟ برای اینکه اختیار دارم. تمام شد. چرا اختیار داری؟ برای اینکه خدا به من اختیار داده. دوست دارم. این که میگوید در واقع همین این است. همین است. آره. میخواهد بگوید انتخابم این است. میتواند این باشد. میتواند این باشد. میتواند هم این نباشد. بله. اعتمادسازی. ببینید یک وقت میخواهیم اعتمادسازی کنیم که این از نظر ما غلط است. اصلاً اعتماد را نباید ساخت. اعتمادسازی چیست؟ باید یک جوری باشیم که اعتماد بیاید، جلب احتمال بشود خودش بشود. نباید فیلم بازی کنیم برای اعتمادسازی. ریاکاری کنیم، نمیدانم تبلیغات کنیم. تبلیغات، اینها همه لازم است، ولی باید حقیقتاً یک جوری باشیم که اعتماد بیاید. امام چکار کرد که مردم به او اعتماد کردند؟ به هیچکی نگفت به من اعتماد کنید. ابداً باید به من اعتماد کنید. اصلاً این حرفها و الا حل میکنم، بل میکنم. اعتماد مردم آمد. تبلیغات هم که میخواهد بشود برای یک نفر، قرار است تبلیغات بشود که مردم بهش اعتماد کنند. اونی که میخواهد تبلیغ کند باید تبلیغ کردنش بیاید. یعنی اینقدر این اعتماد قابل اعتماد باشد که اونی هم که میخواهد برود تبلیغ کند برای این، با همه وجودش برود تبلیغ کند برای این. با همه وجودش. نه از سر انجام وظیفه، تکلیف. دیگر باید تبلیغ کنیم.
تبلیغ نمیتواند تبلیغ نکند، اصلاً تبلیغش میآید. تبلیغش میآید. آن تبلیغی که میآید خوب است. یک وقت یک کسی یک کاری برای شما انجام میدهد، شما تشکرت میآید ازش. دعا میکنی برایش، دعا میآید. یک کاری کرده که اصلاً دعایت میآید. حالا یک وقت میگویند برای آقا دعا کن، میگوید حالا دیگر گفتند، تا چشم… ولی یک وقت یک کاری کرده که میگویی خدایا خدایا از عمر ما بکاه و او بر عمر او بیفزا. با همه وجودت میگویی، از ته دلت میگویی. اعتمادسازی خوب نیست، اعتماد باید بیاید. میگوییم خدایی خدایی باید اعتماد بیاید. تا خدایی هم نشود، اعتماد نمیآید. در خانواده شما یک جوری رفتار نکردی که بتوانند بهت اعتماد کنند، بعد با خشونت با اینها برخورد میکنی، با زنت، با بچهات. به من اعتماد نداری؟ چرا به من اعتماد نمیکنی؟ دیگر من پول بهتون نمیدهم، مستمریات را قطع میکنم، هفتگی میدادم، دیگر کمش میکنم تا شما باشید، دیگر به من اعتماد کنید که من هر چی میگویم گوش کنید، اطاعت کنید. نمیآید دیگر. اعتمادشان نیامده، اطاعتشان نمیآید. حالا شما هی میدانید من کیم؟ من رئیس عیسی خانوادهام. میدانید خدا راجع به من در قرآن چی گفته؟ از خدا هم خرج میکند. آیه قرآن برای اینکه خودش را… میدانید من… من… بعد شماها از من حرف من را گوش کنید، اطاعت کنید. هر چی از این کارها بکند، بدتر میشود. تنفر آنها ازش بیشتر میشود. حالشان ازش بیشتر میشود. حالشان ازش به هم میخورد.
اینها وارونه است دیگر، معیارهای وارونه است. میگوید از من حرفشنوی داشته باش. برعکس میکند. میگوید نه، هر چی تو میگویی. بعد توضیح بده. جوری توضیح بده که خودش نظرش با تو یکی بشود. همان کار را میکند. یک مدت این کار را بکنی بعد دیگر اعتماد میکند بهت. میگوید بابا این که نظرش با من یکی است، هر چی شما بگویی. ما میخواهیم خواستههای دلمان را به دیگران تحمیل کنیم. بعد دیگران هم دست به سینه در مقابل ما «سَمْعٌ و طَاعَةٌ»، «مُطِيعٌ مِني استَ». با نهایت عشق هم میخواهیم خواستههای دلمان را، سلیقه شخصیمان را به اینها تحمیل کنیم. هم اینها میخواهیم عاشق ما باشند، جانشان برای ما در برود. نمیشود دیگر. «کونوا دعات نا صحیح بغير السنتكم» و صلیالله علی محمد و آله الطاهرین.
0 نظر ثبت شده