گفتمان خودشناسی
فایل 2389
استاد حسین نوروزی
(۱۴۰۵)
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
مراتب معرفت: از خودشناسی تا خداشناسی
کسی که میگوید: «من میخواهم امامشناسی کنم» و میگوید: «امامم را شناختم»، اما خدا را نشناخته است، این امام را نشناخته است. نمیشود کسی که میگوید: «من پیغمبر را میخواهم بشناسم» اما خدا را نشناخته است، این پیغمبر را نمیتواند بشناسد.
چون امامشناسی متوقف بر خداشناسی است. کسی که هدف امام که خداست را نشناخته است، نمیتواند بگوید: «من امام را شناختم».
کسی که هدف پیغمبر خدا را که خود خداست، نشناخته است، نمیتواند بگوید: «من پیغمبر خدا را شناختم». فلذا در دعایی که وارد شده است در زمان غیبت امام زمان (علیه الصلاة و السلام) که مکرر خوانده شود، اینگونه میگوییم: «اللهم عرفنی نفسک»، خدایا خودت را به من معرفی کن و بشناسان.
بعد میفرماید: «ان لم تعرفنی نفسک لم اعرف رسولک»، بعد میفرماید: «لم اعرف حجتک»، بعد میفرماید: «وللت عن دینی». من اینها را نشناسم از خداشناسی هم شروع میشود، خدا را نشناسم «وضللت عن دینی»، در دینم گمراهم؛ یعنی تکلیفم هم روشن نیست.
دین یعنی تکلیف. وقتی عقیدهی روشنی ندارم، تکلیف عملی روشنی هم ندارم. نمیفهمم باید چهکار کنم، چهکار نکنم. بحث شریعت هم نیست. بهطور کلی شما در زندگیات باید تکلیفت را بفهمی. چهکار باید بکنی؟
«وضللت عن دینی»، در دینم گمراهم. تکلیفم را نمیدانم. بلاتکلیف میمانم. در فتنهها گم میشوم. نمیفهمم کدام طرف باید بایستم. از چه حمایت کنم؟ از چه کسی حمایت کنم؟ با چه کسی بجنگم؟ با چه کسی نجنگم؟ کجا صلح کنم؟ کجا تفاهم کنم؟ کجا موشک بزنم؟ کجا؟ نمیفهمم.
از کجا ناشی میشود؟ از نشناختن حجت خدا. نشناختن حجت خدا از نشناختن پیغمبر خدا. نشناختن پیغمبر خدا از نشناختن خود خدا.
نمیشود شما بگویید: «من در دینم یعنی تکلیفم روشن است و میفهمم و میدانم و بلاتکلیف نیستم در زندگیام، ولی خدا را هم نمیشناسم». نمیشود. امکان ندارد کسی خدا را نشناسد ولی تکلیفش را بداند. امکان ندارد این توهم در دینش گمراه نباشد. نمیشود. از خداشناسی شروع میشود. «اللهم عرفنی نفسک». نمیشود کسی بگوید: «من امامم را شناختم، اما خدا را نمیشناسم». شیعهی واقعی اوست که امامش را شناخته است و امامش را امامش قرار داده است. شناخت امام به شناخت خود خداست.پ
غیر از این امکان ندارد امامشناسی.
شناخت ظاهری در برابر شناخت حقیقی
امامشناسی این نیست که شما بدانی چند امام داشتیم. مثلاً خب مسیحیها هم از آنها بپرسید که شیعیان، مسلمانها، شیعیان اینها چند اماماند؟ میگوید: دعوا ۱۲ تا. ممکن است همه را هم حفظ باشند. آنها که هیچی.پ
اسرائیلیها، یهودیها اینها همه دوره میبینند راجع به این چیزها. تمام امامها را بهتر از ما میشناسند. اسمشان و مشخصات سجلیشان و پدرشان و مادرشان، محل تولدشان، همه را بلدند. خیلیهایشان که همان جاسوسهای درجه یک تمام فوت آباند.
چه کسی چه روزی چه زمانی از نظر شمسی از نظر قمری تولد کدام امام میشود؟ نمیدانم شهادت کدام؟ همه را بلدند. این نشد امامشناسی که! او دشمنی میکند با امام. صهیونیست است، منتظر است امام زمان بیاید بکشدش. از ما که ادعای شیعه بودن داریم، بیشتر امام زمان را قبول دارند، اینقدر که آنها خاطرشان جمع است که یک امام زمانی در تقدیر این عالم است که قرار است بیاید. ما اینقدر خاطرمان جمع نیست. شک دارد مثلاً چی فلان. آنها بیشتر از ما ایمان دارند به حضرت. اما این شناخت، این ایمان، این شناخت امام زمان نیست. این را نمیگویند شناخت. «من مات و لم یعرف امام زمانه مات میته الجاهلیه». این نیست.
میگویی خب نه من، ما که اینجوری نیستیم که. ما دشمن امامها نیستیم. ما هم اماممان را میشناسیم هم دوستشانیم.
آنها دشمناند، ما دوستیم. میگویم: «دوستش بودن به معنای شیعه بودن نیست». بله، درست میگویی. شما دوستشونی. اما حضرت فرمود: «نگویید ما شیعهی شما هستیم. بگویید دوست ما هستید».
همان را که هست و بگویید. هنوز شما شیعهی ما نشدید. شیعه یعنی کسی که حضرت امامش شده است.
در تعقیبات نماز چه میخوانیم که ما شهادت میدهیم به اینکه امام اولمان کیست؟ دوم کیست؟ سوم کیست؟ راضی شدیم به امامت شما و شما راضی باشید به شیعه بودن ما. امام هادی (علیه السلام) به حضرت عبدالعظیم حسنی فرمود که: «انت ولی انا حقا». نفرمود: «انت ولی انا صدقا». شما میگویی: «من دوست شما هستم». راست میگویی که دوست ما هستی. فرمود: «درست هم میگویی که دوست ما هستی».
یعنی در حق ما دوستی میکنی. یعنی ما را میشناسی. این مهم است. «انت ولینا حقا».
شیعهی واقعی اوست که امامش را میشناسد و امامتش را میپذیرد و به امامت او رضایت داده است.
با جان و دلش قبول کرده است امامت را. امامت امامش را. امامت امامش را قبول کرده است یعنی چه؟ یعنی هدف امامش را هدف خودش قرار داده است. «رضیت بالله ربنا و بالاسلام دیننا و به محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) نبیا و به علی اماما». همینجور یکی یکی بگوییم که بشویم. بگوییم که بشویم که راضی بشویم. امامشناسی ما شده شناخت اسم امام. نهایت اینکه امام چندم است. آن هم تازه معلوم نیست درست بلد باشی امام هادی امام چندم بود؟
هیچ. امام علیالنقی با امام محمدتقی، این دو تا، این نهم بود آن دهم بود یا آن این دهم بود. این این شد امامشناسی؟
اگر ما با هدف اماممان آشنا شدیم و هدف امام را هدف خودت قرار دادی. اگر گفتند که: «هدفت در زندگی چیست؟» بگو: «هدف امامم». امام من آن کسی است که هدفش هدف من است.
همان جایی را که او میخواهد برود، من هم همان جا را میخواهم بروم. همان مقصدی را که او در نظر گرفته است، من هم همان مقصد را در نظر گرفتهام.
اینجا او میشود امامت. حالا اگر بپرسند از من: «هدف چیست؟» بگویی: «خدا». فرق میکند با اینکه بگویی: «هدف من هدف امامم است». دو تایش یکی است. شما دو چیز نگفتی. یک چیز را در دو بیان، در دو شکل قالب بیان کردی.
هدف من یک وقت میگویی خداست. یک وقت میگویی هدف من هدف امامم است.
به تو میگویند: «هدف امامت چیست؟» میگویی: «خداست». فلذا در زیارت جامعه میخوانیم: «و ایاب الخلق الیکم». بازگشت همه به سوی امام. «انا لله و انا الیه راجعون». رجوع ما و بازگشت ما به سوی خداست. پس چرا در زیارت جامعه میگوییم: «و ایاب الخلق الیکم». بازگشت همهی خلایق به سوی شماست؟ برای اینکه هدف اینها همان خداست. شما هم اگر به آنها برگردی و آنها را مقصد خودت قرار دهی، آنها یعنی هدفشان: «ای برادر تو همه انگیزه ای یعنی هدفی.»
مابقی خود استخوان و ریشه. امام یعنی کسی که مقصدش هدف است. قدر امام را بدان یعنی هدفش را بشناس. بفهم کجا را نشانهگیری کرده است. همتت با همت امامت یکی بشود. همان همتی را داشته باش که امامت دارد. میشود شیعه. این را میگوییم شیعه. چند شیعه داریم.
شیعه واقعی کیست؟
حالا بگردیم. بیخود نیست که عدهای از ظاهراً شیعیان اصطلاحی که میگوییم شیعه، آمدند خدمت امام صادق (علیه السلام) گفتند که: «ما از شیعیان حضرتایم». دربان رفت به حضرت گفت: «عدهای آمدهاند میگویند ما از شیعیان شما هستیم». حضرت اعتنا نکرد. از راه دور آمده بودند. رفتند فردا آمدند.
گفتند: «ما از شیعیان شما هستیم». آقا این مهم است این مسئله که حضرت اینجور دارد برخورد میکند تا این بماند در تاریخ که به گوش من و شما برسد. گفتند: «از شیعیان شما هستیم». رفت پیغام رساند که: «آمدهاند عدهای میگویند ما از شیعیان شماییم». اعتنا نکرد.
خب دوباره رفتند. آخر هر شب بروند هتل. میدانی چقدر پولش میشود؟ اینها هی هر شب بروند در آنجا هتل یکجا بخوابند چه تعدادشان هم زیاد بوده. فردایش آمدند. پسفردایش آمدند. هی گفتند: «آقا ما از راه دور آمدیم. اینجا میدانی چقدر پول هتل دادیم تا شبها بمانیم؟ به آقا بگو. بگو آقا اینها از راه دور اینها از شیعیان شما هستند. چرا تحویلشان نمیگیری؟»
الان همهی ما الان حرصمان درآمده است که ای آخه چرا آقا تحویل نمیگیرد اینها را. این همه راه از راه دور آمدهاند. خدا را خوش نمیآید. برای یک کلمه حرف. میگویند: «از شیعیان شما هستیم». حضرت آخرش بعد اصرار نمیدانم چند روز بود چرا یادتان هست دو ماه. بیا امام زمان بروم دیگر. این حدیث هم از امام رضا (علیه السلام) است. به به. امشب نوبت امام رضاست.
تا آخرش دیگر التماس و اینها. بعد دیگر عدهای واسطه شدند آقا گناه دارند آخه. این اجازه بدهد بیایند. چقدر اینها اصرار داشتند. این هم هست. نگفتند: «ولش کن بابا بریم حالا». نه. ایستادند، پافشاری کردند تا نبینیم نمیرویم. حضرت گفت: «خب بگو بیایند».
آمدند گفتند: «آقا چرا ما را نمیپذیرفتید؟» حضرت فرمود: «به خاطر اینکه شما گفتید ما از شیعیان شما هستیم».
شماها کجا؟ شیعیان ما کجا؟ گفتند: «آقا ما شماها را خیلی دوست داریم». حضرت فرمود: «بگویید ما از محبین شما هستیم».
تا هدف امام را نشناسیم امام را نشناختهایم. هدف امام فقط خود خداست. خالصاً لوجه الله. فقط و فقط خداست. هیچی دیگر نیست. تا خدا را نشناسیم امام را نشناختهایم.
هدف امام را نشناختیم. امام را نشناختیم. در دینمان گمراهیم. نمیفهمیم تکلیفمان چیست. باید چهکار کنیم.
تشخیصهایمان غلط از کار درمیآید. هر کاری کنیم غلط است. نه اینکه کار درست کنیم درست است. کار غلط کنیم غلط است. نه هر کاری کنیم غلط است. «الهی من کان محاسنه مساوی فکیف لا یکون مساوی مساوی». کارهای درست او هم غلط است. یعنی چه؟ کار درست غلط باشد.
خب خودت میگویی درست. بعد میگویی کار درستت غلط است. «من کانت محاسنه مساوی». یعنی کارهای درستش غلط است. نکند این دعا یک خرده اشتباه شده است. یک جابهجایی شده است مثلاً در نقلش در نوشتنش مثلاً موقعی که مینوشتم. نه اشتباه نشد.
کسی که خدا را نشناسد هر کاری کند غلط است. کسی که خدا را بشناسد هر کاری کند درست است. خدا را بشناس بعد هر کاری خواستی بکن.
همهاش درست میشود. سر جایش دیگر کار غلط نمیکنی.
«فَالْحَقُّ مَا رَضِيتُمُوهُ وَ الْباطِلُ مَا سَخِطْتُمُوهُ».
آن کسی که خدا را میشناسد خودش میشود شاخص حق و باطل. معیار میشود. ملاک میشود. همه باید با او مقایسه بشوند. میخواهند ببینند کار خوب چیست؟ ببینند او میگوید چهکار کند.
حق آن نیست که شما باطل آن نیست که شما. شما معیاری هستید، شاخصی هستید. چرا؟ چون خدا شاخص است. همهچیز را باید به خدا سنجید.
و کسی که هدفش شده خدا و «الحق مع علی و علی مع الحق». از هم جدا نیستند. «یدور حیثما دار». هر کجا حق باشد علی هم هست. هر کجا علی باشد حق هم هست. یکی شده با هم. جداییناپذیر از حق.
خدا را بشناسیم. امام را شناختیم. دیگر در دینمان بلاتکلیف و گمراه نیستیم.
خودشناسی؛ گام اول در خداشناسی
خدا را میخواهیم بشناسیم. خداشناسیمان هم مثل امامشناسیمان است. این را چهکارش کنیم؟
کسی که میگوید خدا را نمیشود شناخت. اما امام را میشود شناخت. خیلی پرت است. یک ذره پرت نیست ها. خیلی پرت است. اگر خدا را نمیشود شناخت خب امام هم نباید بشود شناخت دیگر.
چون هدف امام شناخت امام، شناخت هدف امام و هدف امام همان خداست. اگر خدا را نمیشود شناخت پس امام هم نمیشود شناخت. این چه معنایی است که شما در ذهنت آوردهای خیال میکنی داری درست میگویی که خدا را نمیشود شناخت اما امام را میشود شناخت. اگر خدا را نمیشود شناخت امام هم نمیشود شناخت.
برو هر کاری میخواهی بکن. اگر امام را میشود شناخت پس خدا را هم میشود شناخت؟ چون هدف امام خداست. همانجوری که امام خدا را شناخته است، همانجور شما هم میتوانی بشناسی و باید بشناسی تا امام بشود برایت. تا امامت بشود امام تو. والا امام تو نیست.
تو کیلویی بگویی امام من است. دو ماه باید بمانی پشت در تا حضرت راهت ندهد.
خداشناسیمان هم شده مثل امامشناسیمان. امام را نمیشناسیم. میگوییم برویم خدا را بشناسیم که امام را بشناسیم. میرویم سراغ خدا. فقط آدرس خدا را به ما میدهند. ما خیال میکنیم خدا را شناختیم.
خداشناسیهای ما شده خداشناسی آدرسی نه حقیقی. بسمالله حالا بیا و این را درستش کن. خداشناسی آدرسی دیگر چیست؟ آیات خدا، صفات خدا. اینها را میآوریم در ذهنمان میگوییم: «خدا خالق است».
«خدا قادر است. خدا حی است. خدا عالم است. حکیم است. سمیع است. بصیر است. رازق است.» شد خدا.
اینها همه آدرس خداست. اینها که خدا نیست. خدا میدانی کیست؟ آن کسی است که خالق است. این آدرسش. به ما آدرس میدهند. ما هم این آدرس را قشنگ یاد میگیریم حفظ میکنیم بلد میشویم در ذهنمان. از بر میکنیم.
بعد میگوییم خب شناختیم. تمام شد و تمام شد. خدا را هم شناختیم. الحمدلله. امامها را که میشناختیم. امام اول کی بود؟ دوم کی بود؟ سوم کی بود؟ همینجور یکی یکی اینها با مشخصاتشان، تاریخ تولدشان، شهادتشان. اینها همه را میشناسیم. بعد آمدیم سراغ خدا. خدا را هم شناختیم. خالق است، قادر است، عالم است، رازق است، فلان فلان. دیگر چه میخواهی دیگر؟
خدا را هم شناخت.
ببینید کار انبیای الهی چقدر سخت است و چقدر ما دچار خطای در شناخت میشویم و اینها باید چقدر زحمت بکشند تلاش کنند تا ما را منتقل کنند به آنچیزی که حقیقت شناخته است.
میگوییم اینها شناخت آدرسی است. اینها شناخت خدا نیست. شناخت حقیقت و ذات خدا نیست. اینها آدرس به سوی آن ذات، آن حقیقت.
تمامش شناخت ذهنی است.
یک معنایی شما از خالقیت، رازقیت، قادریت، عالمیت در ذهنت میآید. یک معنایی داری دیگر. حالا از کجا آمده است؟ چی فلان. مثلاً علما میگویند این عالم است. بعد میگویند خدا هم عالم است. خب ها. با آن چیزهایی که در ذهنت است مقایسه بکنی و یک صفتی برای خدا. بعد میگویی خدا را شناختم. این که خدا نیست. این یک مفهومی است در ذهن شماست. مخلوق ذهن شماست. اینقدر کوچک است که در ذهن شما جا شده است. خدا که اینقدر کوچک نیست. «کلما میذتمو باوهامکم».
این توهم شماست. «اوهامکم». توهم خداشناسی است. همانطور که توهم امامشناسی داشتیم. توهم پیغمبرشناسی داشتیم. توهم دینشناسی داریم. توهم اندر توهم. دنیا شده محل توهم دیگر. اصلاً آمدیم در دنیا.
و دنیا یعنی توهم. معنای دنیا یعنی این. فلذا مذموم است. مذموم است. اینش مذموم است والا خوردن و خوابیدن و نمیدانم طبیعت و خلقت و گشتن و رفتن و آمدن و اینها که مذموم نیست. دنیا یعنی این توهمات.
همهشان مال ذهن است. بعد میفرماید که: «من عرف نفسه فقد عرف ربه». میخواهی خدا را بشناسی؟ خودت را بشناس. از کجا آمدیم؟ از «ضللت و اندینی». میخواهم بلاتکلیف نباشم در دینم در زندگیام.
امامت را بشناس.
امام را میخواهم بشناسم. پیغمبر را بشناس. پیغمبر را میخواهم بشناسم. خدا را بشناس. یعنی هدف امام و پیغمبر را بشناس. میخواهم خدا را بشناسم. خودت را بشناس. حضرت میفرماید: «من تعجب میکنم از کسی که میخواهد خدا را بشناسد اما خودش را نمیشناسد». تعجب میکنم از کسی که خودش را میگوید میشناسم اما خدا را نمیشناسد. خدا را میگوید میشناسم اما خودش را نمیشناسد. همهجوره فرمودهاند از این ور از آن ور مدلهای مختلف تمامش در روایات هست. خداشناسی مساوی است با همان خودشناسی. خودشناسی مساوی است با خود. «من عرف نفسه فقد عرف ربه». میخواهی خدا را بشناسی خودت را بشناس. چشم. برویم خودمان را بشناسیم. چرا خودشناسی مساوی است با خودشناسی؟ از آن پایین که آمدیم از دین شروع کردیم آمدیم یکی یکی چرا را هم دیدیم فهمیدیم. حالا رسیدیم اینجا. چرا را هم باید بدانیم دیگر. چرا خودشناسی؟
میخواهیم خدا را بشناسیم باید خودمان را بشناسیم. ارتباطش چیست؟ شما میگویی خودم. بعد میگویی خدا. چی شد؟ از تو خودم خدا درآوردی. خودشناسی شد خداشناسی.
این را داشته باشیم اینجا فعلاً.
میآییم سراغ خودشناسی میگوییم برویم خدا را بشناسیم. دیگر فرمودند خودت را بشناس. میخواهم خودم را بشناسم. خودم را چهجوری بشناسم؟ یادتان باشد یک چیزی را گفتیم فعلاً نگه دارید دیگر آن را یادتان نرود تا باید دوباره برگردیم. گفتند خدا را بشناس. رفتیم خدا را بشناسیم. یک شناخت آدرسی به ما دادند. یک سری اوصاف را به ما گفتند. از این ور برو از آن ور میروی از آن ور که رفتی بعد این ور میروی بعد آن ور این کوچه آن کوچه همینجوری هی آدرس آدرس آدرس. این را این را این است. میرسی. ما هم گفتیم همه را حفظ کردم. تمامش را آدرس را حفظ کردم دیگر بلد دیگر تمام شد. رسید دیدم.
آها چه رسیدی؟ آدرس را به تو دادیم. پس نرفتی که. این آدرس بود.
حالا طبق این آدرس باید بروی تا به حقیقت خالق برسی. به حقیقت عالم برسی. به حقیقت قادر برسی. به حقیقت حیات برسی. به حقیقت این صفات برسی. اینها ما اینها همهاش ذهنی بود. اینها یک چیزهای مفاهیم ذهنی بود. اینها را حفظ کردهای. این نیست که خدا. اینها آدرس بود برای خدا. میگوید خب پس خودش کجاست؟ میگوید خودت. در خودت است. خودت را بشناسی خدا را شناختی. برویم خودمان را بشناسیم.
اینجا دیگر تمام است دیگر. اینجا هم توهم دارد. خودشناسی هم توهم دارد. این توهم دست از سر ما برنمیدارد. و بزرگترین توهم توهم خودشناسی است.
حجاب اکبر و بزرگترین توهم و نورانیترین توهم، توهم خودشناسی است. حجاب اکبر و حجاب انور این حجاب خودشناسی است. چرا؟ چون دیگر دیگر قبلش چیزی دیگر ندارد. دارد دیگر.
دیگر خب میخواهم خودم را بشناسم. حالا چهکار کنم؟ دیگر نمیگویند برو یک چیز دیگر را بشناس. گفتیم میخواهم دینم را بشناسم که بلاتکلیف نباشم. تکالیفم را بدانم. گفتند حجتت را بشناس. امامت را بشناس. گفتم میخواهم امامم را بشناسم. گفتند پیغمبرت را بشناس. گفتم میخواهم پیغمبرم را بشناسم. گفتند خدا را بشناس. گفتم میخواهم خدا را بشناسم.
گفتند خودت را بشناس. حالا میگویم میخواهم خودم را بشناسم. میگویند چشمت کور دندانت بشکند باید خودت را بشناسی. هیچ جای دیگر نباید بروی.
اینجوری نیست که بگویند مثلاً برو همسایهات را بشناس. برو نمیدانم فلان عالم را بشناس. برو نمیدانم چی چی را بشناس. خودت را بشناس یعنی خودت را بشناس. تمام.
اینجا اگر که من درست خودم را نشناسم این میگوید دیگر آخر کار است. «افضل العقل معرفه الانسان نفسه». امام رضا (علیه السلام) فرمود: «برترین عقل یعنی آن آخر آخر آخر آخرش که دیگر ته کار است دیگر. از آنجا جای دیگر دیگر نمیتوانیم بفرستیم. آدرس یک جای دیگر را بدهیم. آن آدرس نهایی تمام کار است. «افضل العقل معرفه الانسان نفسه». این است که خودت را بشناسی. یعنی اگر کسی گفت که من دیگر خودم را دیگر چهجوری بشناسم؟ دیگر کجا بروم؟ چهکار کنم؟ دیگر باهاش صحبت نکن. ولش کن. یعنی کسی که اینقدر فهم نداشته باشد که خودم خودم.
دیگر این خودم که خودم است. خودت خودتی دیگر. کس دیگر نیستی که. من میگویم خودت را بشناس. من که نگفتم برو یک کس دیگر را بشناس. اگر میگفتم برو خدا را بشناس. میگفت خب خدا من خدا کجا چی فلان ها یک مصیبتی. برو امام را بشناس برو. من میگویم خودت را دارم میگویم. خودت را بشناس. اینجا هم میگویی خودم کیم؟ خودم چی هستم؟ خودم کجا هستم
خودم میشود ماجرای ماجرای آن کسی که بهش گفتند که: «از جوب نپر عقلت کم میشود». گفت: «عقل چیست؟» گفت: «هیچی بپر».
خودت یعنی خودت.
خب خودت یعنی خودت یعنی چه؟ خودت خودت را مییابی. وجدان میکنی. ذهنی نیست. میگفتم خدا آدرس میدادم میآمد در ذهنت. گفتم پیغمبر آدرس دادم آمد در ذهنت. امام آدرس دادم آمد در ذهنت. دین آدرس دادیم آمد در ذهنت. میگویم خودت خودت را دیگر نیاور در ذهنت دیگر.
خودت خودتی. خودت باش. به خود باش. خدا را مییابی.
خدا را مییابی یعنی میآوری در ذهنت؟ نه. خود خدا را مییابی. «من عرف نفسه عرف ربه». میگویی وجدان چیست؟ میخواهی بیاوری در ذهنت یک چیزی را که مییابی در وجودت. خودت هستی یا نیستی؟ که هستی. این را در ذهنت آوردی و فهمیدی هستی یا نه؟ اول یافتی که هستی بعد این را آوردی در ذهنت که وقتی میخواهم به دیگران من بگویم چی بگویم چهجوری بگویم؟ باید بگویم من هستم.
این را در ذهنت آوردی حالا داری منتقل میکنی به دیگران. اول که در ذهنت نبود. خودت بودی و خودت و وجدانی که داری که مییابی خودت خودت را. بعد میآوری در ذهنت. آن را که مییابی را دارم میگویم. «من عرف نفسه» یعنی آنجایی که خودت را مییابی.
یافتههای خودت را در علم خودشناسی شناسایی کن. علم خودشناسی خودشناسی نیست. آدرس به سوی خودشناسی است. خودت را در آدرس خودشناسی گم نکنی دوباره.
کلاس خودشناسی، علم خودشناسی شما را ارجاع میدهد به وجدان خودت. فطرت خودت. حقیقت جان خودت. به خودت مراجعه کن. غیر خدا نمیبینی.
غیر خدا نمیماند تا ببینی. میبینی میشود توحید. به توحید میرسی. به حقیقت وحدت. «لا اله الا الله». غیر خدا هیچکس نبود. این حقیقت را مییابی در خودت. حالا میشوی شیعه.
خدا را شناختی، پیغمبر را شناختی، امام را شناختی، تکلیفت را هم میفهمی. دیگر در دینت گمراه نمیشوی. در فتنهها گم نمیشوی. چرا؟
چون ارتباط با خدا، ارتباط با خودت، ارتباط با خدای خودت، ارتباط با پیغمبر، ارتباط با امام و شناخت دین داری. خب کسی که خدا را شناخته است، خودش را شناخته است، خدا را شناخته است، پیغمبر را شناخته است، امام را شناخته است. چطور میشود نفهمد بعد چهکار کند؟
این دیگر خیلی باید نفهم باشد که نفهم. اگر نفهمد یعنی نشناخته دیگر هنوز.
وحدت نور و هدف پیامبران و امامان
۱۲ امام داریم. ۱۲۴ هزار پیغمبر داریم. تعدادشان کثیر است. اما میگوییم «کلهم نور واحد». یک حقیقت بیشتر نیستند. چهجوری میشود؟ چهجوری میشود؟ یعنی چه؟
غیر از این که گفتیم راه دیگر هم دارد که «کلهم نور واحد» باشند؟
هر امامی جای امام دیگر بود همان کار را میکرد که آن امام میکرد.
این راه دیگر هم دارد غیر از اینکه گفتیم که هدف اینها یکی است. همه اینها با حقیقت یکی شدهاند.
دین اینها هم یکی است. عملکردشان متفاوت است. چون شرایط متفاوت است. اما دینشان یکی است. خدا و هدفشان یکی است.
شما خودت میتوانی دو تا بشوی؟ دو تا باشی؟ چرا خدا یکی است؟ چرا خدا دو تا نیست؟ «من عرف نفسه فقد عرف ربه». شما میشوی دو تا باشی؟ یک خرده فکر کنی خل میشوی. من چهجوری دو تا باشم؟
من منم دیگر. چهجوری دو تا باشم؟
توحید یعنی این. خدا نمیشود دو تا باشد. تو نمیتوانی دو تا باشی. و خدا میتواند دو تا باشد. ذهنی نیست. وجدانی است. من دارم شما را به وجدان خودت ارجاع میدهم.
میگویم وجدانت را ارجاع کن ببینیم میشود دو تا شد. جسمت را نمیگویم. بدنت را نمیگویم. خودت را، وجدانیت را دارم میگویم. آن حقیقت جانت را دارم میگویم. میشود دو تا بشود؟
نمیشود دیگر.
فلسفه نمیخواهد. برهان نمیخواهد. هیچی نمیخواهد. وجدان میخواهد. فهم و شعور میخواهد. آن کسی که فهم دارد عین آب خوردن میفهمد. آن کسی هم که ندارد همهی دلایل فلسفی دنیا هم برایش بیاوری آخرش میگوید یادم رفت اینهایی که اولش گفت ۲۰ سال باید درس بخواند تا به آخرش برسد.
بعد آخرش که رسید میگوید آنهایی که اولش گفتی چی بود؟ ذهنی نیست که.
فیلسوف دهر هم باشی خودت را بالوجدان نیابی خدای خودت را بالوجدان نیابی. ناراضی باشید یعنی هیچ. یک کلمه فلسفه هم نخوانده. غرق در مصیبت هم بوده. حضرت زینب (سلام الله علیها) در مجلس یزید میفرماید: «ما رأیت الا جمیلا». ایلام جز زیبایی ندیدم. از کجا آمد؟ یک کسی پیام داد که من نمیدانم نخبه نخبهام جز نخبگان فلان و این و میخواهم.
گفتم: «نخبهی علمی هستی. نخبهی عقلی هم هستی.»
سعی کن نخبهی عقلی بشوی. علم ما اگر از عقل ما جلو بزند هلاکت هلاک میشویم. بیچاره میشویم.
نخبگی علمی ما اگر از نخبگی عقلی ما جلو بیفتد. «من ازداد علم و لم یزدد هدا لم یزدد من الله الا بعدا». روی عقلمان کار کنیم. و صلی الله علی محمد و آله طاهرین. یک سوال جا ماند. چرا خداشناسی همان خودشناسی است؟ جواب این سوال کی متوجه میشویم؟ وقتی خودمان را شناختیم خود که به شناسایی میبینی غیر خدا هیچی نمیماند. این را گفتیم اول. آن دومی را بگوییم تا بعد بتوانیم این اولی را جوابش را بدهیم. کار شیطان این است که نگذارد ما از این توهمات بیرون بیاییم. هر کسی را در یک توهمی در یک مقطعی متوقفش میکند. گولش میزند. گولش میگوید همین بود یا همین بود.
در حالی که این نبود. نمیگذارد شما به وجدان خودت مراجعه کنی و در خودت بیابیاش. در همان ذهنت شما را متوقف میکند. میاندازد در واژهها و شما را در واژهها متوقفت میکند. میگوید همین است. این است این است. خدا همین است. امام همین است. پیغمبر همین است. آره. خودت هم همینجور هستی. خودت هم همین که در ذهنت تصور داری از خودت.
و لذا حضرت فرمود: «و لم تجعل للخلق طریقا الی معرفتک الا بالعجز عن معرفتک». یعنی از ذهنشان و شناخت ذهنی باید بیایند بیرون. ذهن نمیتواند خدا را بشناسد. خداشناسی حقیقی ذهنی و آدرسی نیست.
تا به عجز از معرفت در ذهن نرسیم خدا را در وجدانمان و جانمان نمییابیم.
0 نظر ثبت شده