گفتمان خودشناسی
فایل 2391
استاد حسین نوروزی
(۲۶ مرداد ۱۴۰۵-بخش اول)
فهرست مطالب [دسترسی سریع]
اداره جامعه: از تحلیلهای سطحی تا نقش حکیم و سفیه
تحلیلگران همه تحلیل میکنند که باید اوضاع عوض شود و دیگر نمیشود مثل روال سابق ادامه پیدا کند، ولی نمیدانند که باید چه شود. میدانند باید چیزی شود، اما چگونه باید شود این را نمیدانند. آنهایی که نسبتاً داناتر هستند، نمیگویند که باید چگونه شود؛ میگویند میدانیم فقط باید چیزی شود و تغییری، تحولی. اما آنهایی که خب کمتر دانا هستند، راهکار هم میدهند. آنها راهکارهایشان را در رشتههای تخصصی خودشان ارائه میکنند؛ مثلاً اینجا را اینگونه کنیم، آنجا را آنگونه کنیم.
من میدانم که با این راهکارها کار درست نمیشود؛ چون این راهکارها خودش باز یک راهکار میخواهد. شما راهکار میدهید، میگویید این کار را بکنید؛ (اما) چهکار کنیم که این کار را بکنیم تا این کار شود؟ مثلاً فرمودند که واردات خودرو باید متوقف شود. فرض کنیم که این راهکار درست است، ولی خب بعد فرمودند که یک مافیایی پشت آن است. یکی دیگر میآید راهکار میدهد، خب میگوید من آن مافیا را درستش میکنم. قوه قضائیه به میان بیاید و اینها را لتوپار کند. فردی دیگر میگوید که خب در خود قوه قضائیه نیز مافیا وجود دارد. آقای رئیسجمهور میگوید که باید سیستم باشد. هر جای آن را بگیری، میبینی که چند جای دیگر آن خراب است.
فعلیت یافتن نیروهای بالقوه در بحران
نیروهای بالقوهای در انسانها هست؛ در دوران جنگ، آن نیروهای بالقوه به فعلیت میرسد و آن انرژی پتانسیل، جنبشی میشود و کار را پیش میبرد. ترشحات مغزی در دوران بحران در بدن انسان ترشح میشود و به تعبیر قرآن: «فَإِذَا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ»؛ وقتی در دریا در حال غرق شدن هستند، نیتها خالص میشود، یعنی انرژیهای پتانسیل همه جنبشی میشود.
عدهای راهکارشان همین است. میگویند این جنگ را نگذاریم تمام شود. خیلی خیرات و برکات داشته است و نگذاریم تمام شود. دشمن نیز اگر عقبنشینی کرد و رفت، خب حالا اینکه بعدها بالاخره باز میخواهد دوباره حمله کند، بالاخره رها نمیکند که. ما هم از همین فرصتها استفاده کنیم، آن را رها نکنیم و درگیری را عقب نیندازیم، ادامه دهیم. این هم راهکار اینها است. هم بگوییم چرا؟ میگویند به خاطر اینکه ما گونهای دیگر نمیتوانیم مملکت را اداره کنیم. برای اداره مملکت ما نیاز به جنگ داریم. این خودش یک تز است، یک راهکار.
یعنی ما بلد نیستیم. آب را گلآلود میکنیم. وقتی نتوانستیم در آبی که شفاف و زلال است ماهی بگیریم، آب را گلآلود میکنیم؛ ماهیها برای اینکه نفس بکشند به سطح آب میآیند و ما آنها را صید میکنیم.
راهکار سیستمی و نمونه آن آمریکا
عدهای میگویند سیستم را درست کنید، با سیستم. حالا این سیستم همین است که اکنون در آمریکا سردمدار چنین سیستمی است. نتیجهاش هم این شده است که اکنون دنیا دارد مشاهده میکند که جواب نداده است.
راه انبیاء و اصلاح فردی
تنها راه، راه انبیاء است؛ برای اداره دنیا، برای اصلاح امور دنیا و آن اصلاح آخرت تکتک انسانها است. اگر بخواهی یک سیستم خوب هم درست کنی، انسان میخواهی. اگر اقتصادَت بخواهی اصلاح شود، انسان لازم داری؛ انسان قابل اعتماد.
نقش حکیم و سفیه
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «هَلَكَ مَنْ لَيْسَ لَهُ حَكِيمٌ يُرْشِدُهُ»؛ هلاک شد کسی که حکیمی نداشت که او را ارشاد کند.
حکمت مربوط به آخرت، انسان را با چشم خدابین به عالم نگاه میکند. «مَن أخلَصَ لِلَّهِ أَربَعِينَ صَبَاحًا جَرَتْ يَنَابِيعُ الْحِكْمَةِ مِن قَلْبِهِ عَلَى لِسَانِهِ». چشمههای حکمت وقتی میجوشد در درون انسان و بر زبان انسان جاری میشود که اخلاص پیدا کند. یعنی خودش را بشناسد، خدا را بشناسد و معرفت صحیحی داشته باشد از خودش و خدای خودش. این را میگوییم اصلاح آخرت. «هَلَكَ مَنْ لَيْسَ لَهُ حَكِيمٌ يُرْشِدُهُ»؛ یعنی جهان باید تحت نظر حکیم اداره شود، همان حکمتی که در خدا هست. حکیم است، خدا حکیم است. بگردیم دنبال حکیم. و «ذَلَّ مَنْ لَيْسَ لَهُ سَفِيهٌ يَعْضُدُهُ»؛ و کسی که سفیهی نداشته باشد که کمکش کند، او نیز ذلیل میشود. حکیم نداشته باشد که ارشادش کند، هلاک میشود. سفیه نداشته باشد که کمکش کند، ذلیل میشود.
هلاک نمیشود، ذلیل میشود. مثل قبل از اینکه آمریکا به ما حمله کند، خب ذلیل شده بودیم. وقتی ترامپ سفیه به ما حمله کرد، عزت پیدا کردیم. از ذلت درآمدی.
این عزتی که مرهون سفاهت سفیهی مثل ترامپ است، جایگزین حکیمی که ما را ارشاد کند، نمیشود. آن حکیم را ما باید داشته باشیم. آن حکیم اگر نباشد که هلاک میشویم، فاتحهمان خوانده است. ما نباید این سفیه را جایگزین آن حکیم کنیم. بگوییم خب این سفیه هم که ما را از ذلت درآورد دیگر. ببین چقدر کمک کرد به ما. کشور ما در حال فروپاشی بود. نجاتمان داد. با سفاهتش، با نادانیاش، با حماقتش، تمام مملکت را یکپارچه کرد. دلها را متحد و منسجم و هماهنگ کرد.
اول از همه ما نیاز به حکیم داریم، دوم نیاز به سفیه داریم. ما اول باید خودشناسی را گسترش دهیم. بگوییم، پخش کنیم، منتشر کنیم. کار کنیم، جا بیندازیم. صوت آن، نمیدانم کتابش و هر کار دیگری که باید انجام شود، اینها انجام شود. اینها که انجام شد کافی نیست؛ سفیه لازم است. که اینها را جا بیندازد. یعنی عدهای مخالف نادان و احمق، آنها را هم خداوند به اندازه کافی خلق کرده و دارد. بیفتند به جان مباحث خودشناسی، در بیفتند با ما. این چیست؟ این حرفها را از کجا آوردهاید؟ این را چه کسی گفته است؟ از این چیزها شروع کنند، شروع به مخالفت کنند. این سفیهان خیلی کمک میکنند به راه خدا و انبیاء؛ خیلی خیلی کمک میکنند. خودش نمیفهمد چون سفیه است. اما باعث عزت میشود.
سفیه نداشته باشی که با تو مخالفت سفیهان کند؟ اگر کسی مخالفت عاقلانه کند که خب، آن را باید روی سرمان بگذاریم، تحویل بگیریم، از او استفاده کنیم، بهره ببریم، خودمان را اصلاح کنیم. اما فرض این نیست که حالا اصلاح شد، خب حالا این اصلاح شده باید عزت پیدا بکند، باید از حالت انحطاط و ذلت (خارج شود). ببینید ایران چگونه در دنیا گل کرد. عزت پیدا کرد. این عزت نباشد، دیگر عزت چیست؟
اول باید روی حکمت کار کنیم. اول باید حکیم شویم. اول باید حکمت را منتشر کنیم، گسترش دهیم. اول باید مردم را ارشاد کنیم، ولی از مخالفت سفیهان نباید غافل باشیم. قدر سفیهان و مخالفت سفیهان را باید بدانیم. استفاده کنیم.
تمایز هدف: دنیا یا آخرت
ما چقدر بحث میکنیم که انسانهایی که هدفشان آخرت است، هدفشان خداست، حسابشان از انسانهایی که هدفشان دنیاست، جداست. نقطه مقابل یکدیگر هستند. حسابها از هم جداست.
کسی که هدفش آخرت است با کسی که هدفش دنیاست، قبل از هر گفتوگو و بحثی، اول باید بنشینند سرِ هدف با یکدیگر به توافق برسند. هیچ بحث دیگری نباید بکنند در مورد هیچ چیز دیگری؛ چون به وفاق و وحدت در نظر نمیرسند، هدفشان دوتاست. ربطی هم به حسن انتخابی و سوءانتخابی ندارد. هر دو حسن انتخابی هستند. یکی هدف را شناخته، پیدا کرده و هدفگیری کرده است، آن هم آخرت. یکی پیدا نکرده است، گم است، ضالّه است. حسن انتخابی است، اما هدفش را هنوز پیدا نکرده است. باید به او بگویند، معرفی کنند، ارشاد کنند. نیاز به هدایت دارد، راهنمایی میخواهد؛ ولی اینها در دو جناح و جبهه مقابل هم، ۱۸۰ درجه (متفاوتاند). یکی از این ور در حال رفتن است، یکی از آن ور در حال رفتن است. نمیتوانند هیچ وجه اشتراکی با یکدیگر داشته باشند.
هیچ وجه اشتراکی تا وقتی هدفهایشان یکی نیست. ظاهراً به نظر میآید این هم در حال راه رفتن است، آن هم در حال راه رفتن است. این هم در حرکت است، آن هم در حرکت. اما حرکت این به سمت کجاست؟ حرکت او به سمت کجاست؟ دو جناح مقابل هستند.
نمونه سفیهانه؛ معیار ساده تشخیص اهل دنیا
ما برای جا انداختن این تقابل و نشان دادن این هدفها که آخرت یا دنیاست، چقدر بحث کردیم، چقدر کار کردیم، چقدر گفتیم. سفیهی پیدا میشود، با هدف دنیایی میآید حرف میزند، چهار کلمه حرف میزند، تمام آن بحثهای تئوریک ما را، همه را عملاً به ما نشان میدهد. این آقای مرعشی صحبتی کرده است، به قدری این صحبتها سفیهانه و چشمگیر است که ما باید نهایت بهرهبرداری و استفاده را در جهت هدایت انسانها از این گفتار و از این سخنها ببریم. غوغا کرده است، غوغا کرده است. ظاهراً هم آدم خوبی بوده، مسلمان، مثلاً مذهبی بوده، یک عمری انقلابی بوده، مثلاً چهکاره بوده، اینها… بله، خیلی… این یک صحبت طولانی است، ۲۵ ثانیه است، ۳۰ ثانیه، حالا مفصلتر است؛ ولی همین ۳۰ ثانیهاش را بگذارید (پخش شود) که بعد نشان دهیم که چگونه است؟
«از کجا شروع میشود؟ چگونه شروع میشود؟ جمهوری اسلامی نمیتواند با ادبیات دهه شصت کشور را اداره بکند. جمهوری اسلامی نمیتواند با فرهنگ دهه شصت با مردم برخورد بکند. همه چیز تفاوت کرده است. نوع زندگی مردم، سطح زندگی مردم، شهرنشینی، مدنیت، همه چیز تفاوت کرده است و نظام حکومتی ما نمیتواند با افکار دهه شصت کشور را اداره کند. باید رهبری جدید ما بپذیرند که با همه احترامی که برای پدر بزرگوارشان قائلاند، باید بپذیرند که نسل عوض شده است. ایشان هم رهبر امروز ایران است. متناسب با مقتضیات امروز ایران باید ایران را اداره کرد. مردم ایران الان دلشان نمیخواهد با محدودیتهای تحریم زندگی بکنند. دلشان میخواهد بتوانند کشورشان را بسازند. دلشان میخواهد که بچههایشان در مدرسههای خوب درس بخوانند. دلشان میخواهد بچههایشان در دانشگاههای خوب درس بخوانند. دلشان میخواهد دانشجوهایشان بتوانند مراودات بینالمللی داشته باشند. دلشان میخواهد جهانگردان زیادی، توریستهای زیادی، گردشگران زیادی به ایران بیایند. دلشان میخواهد خودشان سفر خارجی داشته باشند. تمایلات عوض شده است. زندگی کردن الان برای مردم ایران یک امر جدی تلقی میشود. همه مردم ایران دلشان نمیخواهد شهید بشوند. همه مردم ایران دلشان میخواهد که، عرض کنم، با عزت و با آبرو و با خوبی زندگی بکنند. دغدغه و تمرکزشان شهادت نیست؛ دغدغه و تمرکزشان زندگی کردن است. این تغییر نسل و این تغییر فضا را، این تغییر فرهنگ را، این تغییر ادبیات را باید جمهوری اسلامی به رسمیت بشناسد.»پ
(مرعشی) میگوید: دهه شصت، آنها دلشان میخواست بمیرند، بروند شهید شوند. (اما در واقع) دلشان نمیخواست (بمیرند)، میخواستند با عزت زندگی کنند. الان مردم نه. دلشان میخواهد با عزت زندگی کنند. بچههایشان به مدرسههای خوب بروند. خب، سفرهای خارجی بروند. راحت باشند، نمیدانم چه باشند. آنها نه. آنها دلشان میخواست کشته شوند، شهید شوند. همهاش هم مربوط به دل است. همهاش مربوط به دل است. آنها دلشان این را میخواهد. اینها هم دلشان این را میخواهد. تمایلات مردم اصلاً عوض شده است.
نمیگوید که آنها فداکاری کردند تا اینها به خواستههای دلشان برسند. آدمهایی که برای این مملکت فداکاری کردند و رفتند؛ و جنگی که به ما تحمیل شد؛ آیا ما دلمان میخواست کشته شویم؟ آیا دلشان میخواست بروند، اینها بروند کشته شوند؟ رفتند جنگ راه انداختند؟ یا نه، جنگی به ما تحمیل شد، به ما حمله شد، بعد اینها دیدند که اصلاً صحبت دل نیست اینجا. وظیفه است. چهکار کنیم؟ فداکاری؟ آدمی که فداکاری میکند، یعنی دلش میخواسته کشته شود دیگر؟ مطلقاً در این صورت خب به خواسته دلش رسیده دیگر. شما جایی برای تقدیر و تشکر نیست، مثلاً هیچ… دلش میخواسته کشته شود، رفته و کشته شد. مردم الان دیگر دلشان نمیخواهد بروند و کشته شوند. خب، حالا دلشان نمیخواهد باشد. آنها دلشان میخواست کشته شوند. اینها دلشان نمیخواهد کشته شوند. میگوید میخواهند با عزت زندگی کنند.
آنها نمیخواستند با عزت زندگی کنند؟ اینها میخواهند با عزت زندگی کنند؟ وقتی دشمن به تو حمله میکند، میگوید یا باید با عزت کشته شوی یا با ذلت زندگی کنی. از این دو حالت خارج نیست. یا باید با عزت کشته شوی و شهید شوی، یا باید با ذلت زندگی کنی. این دو در مقابل هم هستند. تو میگویی آنها دلشان میخواست… (اما) نام عزت را هم برای آنها نیاورده است (که بگویی) آنها با عزت (میخواستند). لااقل میگفتی میخواستند شهید شوند. اینها میخواهند با عزت زندگی کنند. اگر دو (نوع) عزت را میگفتی، قبلاً بیان میکردیم. حالا ما فرض میکنیم گفته که آنها با عزت میخواستند کشته شویم (و) اینها میخواهند با عزت (زندگی کنند). این عزت است؟ چرا نام عزت میگذاری برای این (خواسته)؟ کسی که نمیخواهد فداکاری کند برای خودش و جامعهاش، نام عزت میگذاری؟ عزت را در مقابل فداکاران میآوری؟ یعنی آدمهایی که فداکاری کردند، نمیخواستند با عزت زندگی کنند؟
آیا امام حسین (علیهالسلام) نمیخواست با عزت زندگی کند؟ عدهای میخواهند با عزت (زندگی کنند)؛ خب، نرفتند همکاری و یاری امام حسین (علیهالسلام). چرا نرفتند؟ (آیا برای این بود که) امام حسین و یارانش دلشان میخواست شهید شوند؟ آنهایی هم که نرفتند یاری امام حسین (علیهالسلام)، اینها هم دلشان میخواست با عزت زندگی کنند. تمایلات مردم مختلف است. ما باید همه اینها را به رسمیت بشناسیم.
خدا میداند چقدر اشکال در این حرفها هست. خدا میداند فقط. یعنی اگر بخواهیم شروع به گفتن کنیم، هیچی نمیماند. هیچی. اصلاً بنیانش خراب است. هیچی ندارد. کار خراب است.
نه دین برایش ماند، نه اسلام برایش ماند، نه شرف ماند، نه عزت ماند. هیچی نداشت. فاتحه همه چیز را خواند. فاتحه انسانیت را خواند. فاتحه اطلاق را خواند. فاتحه همه چیز را خواند. خداوند کسانی مثل این آقای مرعشی را (برای عبرت) پدید میآورد که بیاید و این حرفها را بزند تا ما خودمان را بسنجیم.
کسی ممکن است این حرفها را گوش کند، لذت ببرد. به به، به به، عجب حرفهایی زد!
تشخیص اهل دنیا و آخرت
کسی که این را برای من فرستاد، قبل از اینکه این را بفرستد، خودش نظرش را داد که واقعاً دارد حرفهای درستی میزند. خیلی لذت برده بود. (چنین کسی) اهل دنیا میشود. میخواهی بفهمی چه کسی اهل دنیاست، چه کسی اهل آخرت است؟ از خودت شروع کن البته. اگر اینها را شنیدی، از این حرفها لذت بردی، (تو) اهل دنیایی، هدف دنیاست. پیدا کردن شاخصی به این راحتی خیلی سخت است که ما بگوییم که چگونه تشخیص بدهیم ما اهل دنیاییم یا اهل آخرتیم. از کجا بفهمیم؟ میگویم: از اینجا. این حرفها را گوش کن. اگر لذت بردی از این حرفها، اهل دنیایی. اگر حالت به هم خورد، اهل آخرت. من کاری ندارم تو در عمل چهکار میکنی، به عملت اصلاً هیچ کاری ندارم. تو عمل میگویی من توانش را ندارم، من نمیتوانم، من اهل فداکاری نیستم، اهل گذشت نیستم، اهل جهاد نیستم، اهل شهادت نیستم. اصلاً به آنها من کاری ندارم. آنها ملاک نیستند، معیار نیستند. از این حرفها خوشت آمد، اهل دنیا میشوی. بَدَت آمد، اهل آخرت میشوی. همین چند کلمه، ۳۰ ثانیه است. (او میگوید:) «میخواهم زندگی کنم. برایم مهم نیست با عزت باشد یا با ذلت باشد. میخواهم زندگی کنم. هر شرطی داشته باشد، زیر بار آن شرطش هم میروم. میخواهم زندگی کنم. زنده بمانم. به چه قیمتی؟» هر چه بگویند باید قبول کنی دیگر. میگوید: «قبول میکنم، میخواهم زندگی کنم.» هر کاری با تو بکنند، زیر بار میروی؟ میگوید: «بله، میخواهم زندگی کنم. بگذارند زنده بمانم، دیگر فرقی نمیکند.» خب، ماجرای امام حسین علیهالسلام و ماجرای عاشورا همین هدف را نشان میدهد دیگر.
تفاوت عزت واقعی با عزت دنیوی
«اَلْمَوْتُ أَوْلَى مِنْ رُكُوبِ الْعَارِ وَ الْعَارُ أَوْلَى مِنْ دُخُولِ النَّارِ». حضرت میفرماید مرگ با عزت را من ترجیح میدهم بر حیات مع الظالمین؛ با هر نوع تجاوز و ظلم و جنایتی. من نمیخواهم هر جور زنده باشم، به هر قیمتی من نمیخواهم زنده باشم. این تصریح میکند دیگر. (اما مرعشی) میگوید نه، مردم امروز میخواهند به هر قیمتی (زندگی کنند). معلوم است که خودش هم جزو همانها است. یک جور بیان میکند که چون کلمه عزت را به کار میبرد. این تحریف است؛ این کدام عزت است؟ باید به اسم ذلت میآورد. باید میگفتی مردم امروز میخواهند به هر قیمتی زنده باشند و زندگی کنند، نباید میگفتی میخواهند با عزت زندگی کنند. در دهه شصت هم آنها هم میخواستند با عزت زندگی کنند. اصلاً صحبت دل نیست که دلشان آن را میخواهد، دلشان این را میخواهد. اگر به دل نگاه کنی، آنها هم دلشان همینها را میخواهد. چه کسی گفته است آنها دلشان میخواست (بمیرند)؟ آنها دلشان نمیخواست که خوش بگذرانند، راحت باشند، خوب باشند؟ فقط تو دل داری؟
بعد میگوید: آنها دلشان میخواست بمیرند. اینها دلشان میخواهد زندگی کنند. به اینها البته میگوید با عزت، به آنها نمیگوید با عزت. یعنی ذلت، دیگر. عزت در مقابل ذلت. آنها دلشان میخواست ذلیل شوند و بمیرند. بمیرند یعنی ذلیل شوند. منظورش این است. منظورش از عزت و ذلت این است: اگر زنده باشی، عزیزی. اگر بمیری، ذلیلی.
میگوید: آنها دلشان میخواست بمیرند، اینها دلشان میخواست زنده باشند و زندگی کنند. مرگ و زندگی دست ما نیست که! این حرفها یک مشکل، دو مشکل ندارد. چه کسی بمیرد، چه کسی زنده باشد، این را خدا تقدیر کرده است. مالک حیات و ممات، خداست. پس ما چهکارهایم؟ ما حق انتخاب عزت و ذلت را داریم. انتخاب کنیم که با عزت بمیریم یا با عزت زندگی کنیم، یا با ذلت بمیریم یا با ذلت زندگی کنیم. عزت و ذلت، انتخابش دست ماست. مرگ و زندگی که دست ما نیست! مگر به دنیا آمدی دست خودت بود؟ اینهایی که از دنیا میروند، مگر دست خودشان است؟ اگر دست خودشان بود که هیچکس نمیمُرد، همه میماندند. مرگ و حیات دست ما نیست؛ (اما) انتخاب اینکه خب حالا مرگم با عزت باشد یا زندگیم با ذلت باشد (دست ماست).
در تقابل این دو، کدام را انتخاب میکنند؟ ایشان میگوید: ما این را انتخاب میکنیم، زندگی با ذلت. چرا نامش را گذاشت عزت؟ (او میگوید:) مردم الان میخواهند با عزت زندگی کنند. ایشان باید میگفت با ذلت زندگی کنند. چرا گفت با عزت؟ برای اینکه خودش هم همین است، جزو همینها است. نمیخواهد به خودش تلقین منفی کند که نه، ما به عزت میخواهیم زندگی کنیم. نامش را باید عزت بگذارد که بتواند بگوید. مثلاً فرض بکنید، اماراتیها اینها با عزت زندگی میکنند، تحت سلطه آمریکا و اینها؛ که (میگوید) بله، ببین برجهایشان را نگاه کن. عزت را در اینها میبیند.
نام این را گذاشته عزت: خوب خوردن، خوب خوابیدن، خوب گشتن. عزت حیوانی را دارد نسبت میدهد به انسان. بویی از اخلاق، شرف، معنویت، اسلام، دین، خدا، پیغمبر، اصلاً به مشامش هم نرسیده است. فرسنگها فاصله دارد. اصلاً برای خلقت انسان و حیوان فرقی نمیگذارد. در هدفداری نیز بین انسان و حیوان فرقی نمیگذارد.
ببینید سی ثانیه حرف زده است. چقدر معارف ما از آن در میآوریم. کل مباحث خودشناسی را در آن خواهید دید. این را مصداق همان سفیهی میدانیم که در روایت آمده است: «هَلَكَ مَنْ لَيْسَ لَهُ حَكِيمٌ يُرْشِدُهُ» (هلاک شد کسی که حکیمی او را ارشاد نکند) و «ذَلَّ مَنْ لَيْسَ لَهُ سَفِيهٌ يَعْضُدُهُ» (ذلیل شد کسی که سفیهی او را یاری نکند).
کمک کرد به ما، مباحث را پیش برد. دارد کمک میکند. اگر این نبود، ما اینهمه نمیتوانستیم مطلب را روشن و واضح (بیان کنیم). اکنون بعد از این جلسه دیگر هر کس میخواهد بفهمد که اهل دنیاست یا اهل آخرت، هدفش دنیاست یا هدفش آخرت، به راحتی تشخیص میدهد.
این حرفها را گوش کنند. اگر خوششان آمد، اهل دنیا هستند. نمیگوییم آنها آدمهای سوءانتخابی هستند. حسن انتخابی، ولی اهل دنیا. امام حسین علیهالسلام همین را فرمود دیگر: «اَلنَّاسُ عَبِيدُ الدُّنْيَا»؛ مردم بنده دنیا هستند. آقا، ما میخواهیم بفهمیم ما جزو آنها هستیم یا جزو آنها نیستیم؟ ما جزو آنهایی که حضرت میفرماید مردم بنده دنیا هستند، هستیم یا نیستیم؟ میگویم این ۳۰ ثانیه را گوش کن. اگر خوشت آمد، اهل دنیایی، بنده دنیایی. اصلاً هیچ چیز دیگری نمیخواهد؛ خودشناسی نمیخواهد، لازم نیست به چیز دیگری گوش کرده باشی. فعلاً اول این ۳۰ ثانیه را گوش کن. میخواهم (با این) بفهمیم که اهل دنیاییم.
حالا کسی میگوید اگر اینگونه باشد که من اهل دنیا شدم، ناراحت میشود از اینکه اهل دنیاست. خب حالا نامش «یقظه» است، بیداری. بیدار شد. فهمید. فهمید که اهل دنیا است. راه میافتد، میرود، میگوید بروم خودم را اصلاح کنم. چهکار کنم؟ بیا (روی) یک خودشناسی کار کن. خودت را بشناس. هدف تو با هدف سایر موجودات فرق دارد، با هدف حیوانات متفاوت است. خودت را که پیدا بکنی، اهل آخرت میشوی. در شروع کار هم با این گوینده کاری ندارید که این گوینده حسن انتخابی است یا سوءانتخابی است. به هر حال شخصیتی است که خیلی مراحل را طی کرده است تا به اینجا رسیده است که چنین دبیرکلی، و… است. شخصیتی سیاسی که همه را دیده، همه حرفها را شنیده. نمیشود بگوییم نمیفهمد، نمیداند، نشنیده است. انتخابش این است. به عموم مردم میگوییم گوش کن. اگر خوشت آمد، اهل دنیایی.
اگر ناراحتی از اینکه اهل دنیایی، حالا حرکت کن، راه بیاب. خودت را پیدا کن. اهل آخرت شو. راه باز است دیگر. اما به خود این (فرد)، دیگر نمیدانی میشود گفت یا نمیشود گفت. شاید به او بگوییم، میشود انسان در معارف و اینها هم غرق بوده باشد و امام را دیده باشد. وقتی انقلاب شده، انقلاب کرده است. در انقلاب بوده است. شخصیتهای دینی، مذهبی و اینها را همه را دیده است، ولی در عین حال خودش را پیدا نکرده است. احتمالش هست. ممکن است حرفهای ما را بشنود، به خود بیاید، بگوید عجب! من اهل دنیا بودم و خودم نمیدانستم. متحول شوم. بگوید دیگر من دست برمیدارم از این دنیاخواهی و هدف قرار دادن دنیا.
یا خیلی خیلی خیلی نمیفهمد. یا نفوذی است. مأموریت دارد که حالا این نفوذی، مأموریتی از طرف شیطان بیرونی یا نفوذی، مأموریتی از طرف شیطان درونی است، فرقی نمیکند. یک سوءانتخابی است که از طرف شیطان مأموریت دارد بیاید و به وظایف شیطانیاش عمل کند. انسانها را گمراه کند. کار شیطان همین است دیگر که گمراه کند. دیگر اینها به ما مربوط نمیشود که (چه کسی مسئول است). مربوط به مسئولین، نمیدانم کجا و فلان و اینها که بررسی کنند، تحقیق کنند، چهکار کنند. با چه کسی در ارتباط است یا با کجا؟ این به ما مربوط نیست.
بهرهبرداری از سخنان سفیهان
ما گل خودمان را زدیم، «بل» خودمان را گرفتیم. شما شاید این بازی را نکرده باشید، یادتان هم نیاید. الکدولک، (در) وسطی هم هست. در الکدولک چند سنگ میگذاشتیم. یکی این ور، این ور. یک چوب اینقدر (کوتاه) بود، آن را روی (زمین) میگذاشتیم. بعد یک چوب بلند هم دستمان میگرفتیم. با آن چوب، این (چوب کوچک) را وسط آن (سنگها) میگذاشتیم و میانداختیم بالا. یک نفر این کار را میکرد. با چوب بزرگ به زیر این چوب کوچک میزد، آن را به هوا میزد. (وقتی) آمد، میزد. اینها کمی دقت میخواهد دیگر. عدهای آنور منتظر بودند که این (چوبزن) به زیر این (چوب کوچک) بزند و آن به هوا برود. هر کجا اینها «بل» را در هوا بگیرند، میگویند (شبیه) بیسبال است. خب، این امر حالا (در تهران قدیم) مثل بیسبال نبود که همه (جا) خانه باشد؛ (بلکه) خانههای (اندکی بود)، خیابان، کوچه، بیابان وسیع بود. ما به بیابان میرفتیم. کسی نبود؛ نه صدا به کسی میرسید که اذیت شود، نه مثلاً وقتی به زیر آن (چوب) میزنی، ناگهان برود و به خانه کسی، یا سر کسی بخورد، یا شیشه کسی بشکند؛ هیچی نبود. بیابان برهوت بود. میانداختیم، میزدیم، هر چه قدرت داشتیم میزدیم این چوب کوچک که بالا میرفت. بعد اینها باید میدویدند؛ شرق، غرب، شمال، جنوب، همینجور جمعی. کسی که «بل» را میگرفت، او مثلاً «بل» گرفته بود.
ما باید «بل» خودمان را بگیریم. ببینیم این (فرد)، حرفی از دهانش در رفت. در این فضا، ما این را از او «بل» میگیریم، استفاده میکنیم. برای خودمان کار خودمان را راه میاندازیم. چهکار داریم نیتش چه بود، غرضش چه بود، بهشتی است یا جهنمی است؟ به بهشت و جهنم او (کاری نداریم)؛ ما کار خودمان را راه میاندازیم. ترامپ حمله کرد، ما چهکار داریم که ترامپ کیست، چیست؟ جمهوری اسلامی بهره خودش را برد از این. تمام پایگاههای آمریکا را در منطقه، همه را کوبید. «بل» گرفت، از این تهدید فرصت ساخت. شما میگویید: «من میخواهم زندگی کنم.» خب، صدام آمده حمله کرده، میگوید: «نمیگذارم زندگی کنی.» تو چهکار میخواهی بکنی؟ حالا هر چه بگویی. بگویی: «من میخواهم زندگی کنم.» این بچههای مدرسه میناب میگفتند: «ما میخواهیم زندگی کنیم.» خب، موشک آمده، همه را زده است. پَر پَر کرده است. نمیگذارد زندگی کنی. مگر دست تو است؟ به دل تو است که بگویی من دلم میخواهد زندگی کنم؟ زنده بودن، آمدن و رفتن، حیات و ممات اصلاً به دل من و شما نیست. اینها مقدرات الهی است.
ما اینجا وظیفهای داریم. خدا برای ما وظیفهای تعیین کرده است. به ما نگفته است تو وظیفه داری زندگی کنی یا وظیفه داری زندگی نکنی. (گفته است) من وظایفی را برایت تعیین کردهام (که) با عزت زندگی کنی، با عدالت، با انسانیت. خودش هم هر موقع وقتش برسد، (انسان را) میبرد. آنهایی که امام حسین (علیهالسلام) را یاری نکردند، میخواستند زندگی کنند دیگر. کجایند؟ همهشان مردند. خب، اگر میخواستند زندگی کنند، چرا زندگی نمیکنند؟ چرا نکردند؟ آنکه زندگی و حیات دست خداست، که چقدر زنده باشد، چه کسی مریض شود، چه کسی مریض نشود، چه کسی بمیرد، چه کسی نمیرد، این همهاش دست خداست. اینهایی که مریض شدند و همین الان در بیمارستان هستند، آیا اینها همه دلشان میخواسته مریض شوند؟ نه، نه، نه. ما دلمان نمیخواهد مریض باشیم. اینهایی که الان در بیمارستان هستند، همه اینها جزو آنهایی هستند که دلشان میخواسته مریض شوند؟ ولی نه، نسل ما، ما کسانی هستیم که – ببینید – در بیمارستان نیستیم.
یا خیلی خیلی خیلی نمیفهمد کسی که این حرفها را زده است. بعید هم نیست. نفهمی که اپیدمی است، شایع است. یا نفوذی است، شیطان است. به هر حال ما «بل» خودمان را گرفتیم. بهره خودمان را بردیم.
اگر اهل هدایت، خدا هدایتش کند. اینها مایه عبرت هستند. خدا اینها را قرار داده است که ما از اینها عبرت بگیریم و رشد کنیم. اینکه امام سجاد علیهالسلام فرمود: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ أَنْ تُکْرِمَنِی بِهَوَانِ مَنْ شِئْتَ مِنْ خَلْقِکَ»؛ (مانند) ولو مرعشی. ما رشد کنیم، بالا برویم، مورد کرامت تو قرار بگیریم به قیمت ضایع شدن امثال مرعشی و اینها، که اینها بیاید و این حرفها را بزند. ما رشد کنیم، ولو خودش ضایع شود. «وَ لَا تُهِنِّي بِكَرَامَةِ أَحَدٍ مِنْ أَوْلِيَائِكَ»؛ خدای من، مرا جزو اینها قرار نده که عدهای از آنهایی که از اولیای تو هستند، میخواهند بالا بروند و رشد کنند، من مایه عبرت آنها شوم. مرا جزو این مرعشی و اینها قرار نده، جزو کسانی که مایه عبرت بشوم برای دیگران. این مرعشی و امثال مرعشی را مایه عبرت من قرار بده. همین است که خدا شیطان را مایه عبرت ما قرار داد. خدایا، ما را مایه عبرت (قرار نده)؛ یعنی ما جای شیطان را نگیریم که ما مایه عبرت اولیای خدا شویم. خدا فهم را از ما نگیر. که اگر فهم را از انسان بگیرد، این میشود. چرا خدا فهم را میگیرد؟ برای اینکه نخواسته است بفهمد. دلش میخواهد زندگی کند. خیال میکند زندهبودن دست خودش است. میگوید آنها دلشان میخواست بمیرند، و اینها دلشان میخواهند زنده باشند. (اما) به دل کاری نداریم. زندگی و حیات و مرگ و ممات دست خداست. بویی از این معارف به مشامش هم نرسیده است. ولی مثل کسی میماند که وسط اقیانوس بوده است. یعنی یک قطره آب هم پاهایش خیس نشده است؛ به اندازه یک قطره آب. هیچ، خشک خشک (مانده)، در حالی که وسط اقیانوس بوده است. خیلی عجیب است که آدم در نوع خودش بینظیر است واقعاً.
حرفهایی که این آقا زده است، نقطه عطفی است در تاریخ ضلالت و گمراهی. بله، یعنی باید روی این خیلی کار کرد. قابلیت این را دارد که روی آن خیلی کار شود. خیلی از معارف را میشود با همین ۳۰ ثانیه توضیح داد و بیان کرد و منتقل کرد. به همین راحتی. هر کسی نمیتواند چنین نقشی را ایفا کند. بعد نمیگوید که خب حالا اینها دلشان این را میخواهد، خب ما بیاییم تبلیغ کنیم، اینها را هدایت کنیم که دلشان را درست کنیم. میگوید هر چه آدم دلش میخواهد باید بشود و بکند. دل اینها را اصلاح کنیم.
به آنها بگوییم نه، این درست نیست. دلتان میگوید: نه، آنها این را میخواستند، اینها این را میخواهند. ما هم باید با دل اینها راه بیاییم دیگر. خودش هم همین را میخواست، معلوم بود خودش هم همین را میخواهد. باید با دل همه راه بیاییم. هر کس هر چه دلش میخواهد، هر چه خواست. حرفهایش یک اشکال، دو اشکال ندارد. یک جور حرف میزند مثل اینکه اصلاً به هیچ (زبانی صحبت نمیکند). الان کسی بیاید و به زبانی حرف بزند که چند زبان در دنیا داریم، مثلاً دویست زبان زنده در دنیا داشته باشیم، این دویست زبان زنده دنیا هیچکدام نفهمند اصلاً این چهچیزی دارد میگوید. اینقدر این زبان، زبانی گنگ و نافهم باشد. اصلاً چه میگوید؟ اینکه یعنی همه دنیا جمع شوند ببینند این چهچیزی دارد میگوید. به زبان هیچکس حرف نمیزند، به هیچ زبانی جور درنمیآید. برای خواستههای دل ارزش و اصالت قائل میشوی؟ حالا کسی هم میگوید من دلم میخواهد تو را بکشم. دلش میخواهد. من دلم میخواهد تو خودت خودکشی کنی. خودت را بکش. دلم میخواهد. تو خودت را میکشی؟ برای دل ارزش قائل میشوی؟ هر کاری دلش خواست بکند.
عَلَیْهِ لَعَائِنُ اللَّهِ.
ما چنین چیزی در روایات مربوط به لعن داریم. برائت میجویند و ادله برائت و لعن. جاهایی آدم ممکن است که چون ما روبهرو نشدیم با آدمهایی که استحقاق واقعی لعن را داشته باشند، لعنمان نمیآید (که آنها را) لعن کنیم. مثلاً (میگوییم) خدا لعنتش کند (و) همینجوری رد میشویم. نه، یک لعنت معنادار که با همه وجودت لعن کنی که خدا لعنتش (کند). نه، لعنت هم نه. بر او لعنت خدا باد! هر چه لعنت لعنتکنندگان دارند، نصیبش باد. یک جور طرف را ببینی که مشمول همه لعنتهای الهی شود: «یَلْعَنُهُمُ اللَّعِنُونَ». بعضیها یک مدلی هستند که استحقاق اینکه هر چه لعنت (و) مربوط به هر چه لعنتکننده است، شامل حال اینها (شود). یک وقت هست کسی لعن میکند که اهل لعن است. دیدهاید بعضیها مدلشان یک مدلی است؟ مثلاً بعضیها تندتند فحش میدهند، به همه فحش میدهند. از در و دیوار همینجور به هر کس میرسند، چیزی میگویند. نق میزنند، غر میزنند، فحش میدهند، لعن میکنند. مدلشان، مدل لعن کردن است. بعضیها هستند اصلاً مخالف لعن کردناند، اهل لعن کردن، فحش، هیچی نیستند. بعضی آدمها پیدا میشوند، آنهایی که اهل لعن کردن هیچکس نیستند، اصلاً لعن نمیکنند. در مایه لعن کردن نیستند. در باغش نیستند. در وادیاش نیستند. اینها لعنشان میآید. این یک مطلب دیگر است. حرف غلط خیلی هست، خیلی زیاد است. حرفهای امیرالمؤمنین (علیهالسلام)، اهل لعن کردن نیست. اصلاً اینها، ائمه علیهمالسلام هیچکدامشان اهل لعن کردن نیستند. اصلاً سنخیت ندارند با لعن کردن. حالا ببینید اینها عدهای را لعن کردند. ببینید آنها چه بودند که امیرالمؤمنین (علیهالسلام) آن را لعن میکند.
ما نمیدانیم، نمیشناسیم، نمیفهمیم. خیال میکنیم که اینها را (به سادگی) لعن کردهایم دیگر. لعنت هم نه، آقا اینجوری نیست. اصلاً اهل لعن کردن نیست. ببین شیطان چه بوده. خدا که اهل لعن کردن نیست، لعنتش میکند. صنمَی قریش (را) لعن کرد، پنج تایشان را لعن کرد. در همه نمازهایش میخوانده است. امیرالمؤمنین علیهالسلام در نمازهایش این دعای «صنمَی قریش» را میخوانده است. ببینید آنها چهکار کرده بودند که کسی مثل امیرالمؤمنین (علیهالسلام) شروع میکند اینها را لعن کردن در نماز. نمازی که رابطه با خدا (دارد) و… چه بودند؟ کی بودند؟ این همه آدمهای عوضی ما دیدیم. حرفهای عوضی شنیدیم. این یکدانه (فرد) لعنمان آمد (برای او). خدا لعنتش کند. کیست؟ چقدر شیطان است، چقدر لعین است، چقدر لعین است. همین فقط خبر اظهار اینکه این چقدر لعین است. اینکه حالا ملعون بعداً هدایت میشود (و) میشود، منافاتی ندارد که حالا شود، الان ملعون است. یعنی الان محروم از رحمت خدا، ملعون است. اینجوری نیست که ملعون هدایت نشود، توبه میکند، بعد هدایت میشود. بله، همان است، همان است. همان چیزی که یزید گفت: «لا خَبَرٌ جَاءَ وَ لَا وَحْيٌ نَزَلَ». نه پیغمبری بوده، نه خبری بوده، نه اصلاً وحیی بوده. همه را منکر شد، هیچی باقی نگذاشت. این حرفها بلا دارد. به دنبالش عذاب نازل میکند.
این حرفهایی که ما داریم میگوییم، در جوابش داریم آن بلا و عذاب را رفع میکنیم، رد میکنیم. جلوی آن را میگیریم که بلا نازل نشود. همان بلای دنیایی، بلای مادی. یعنی این حرفها زلزله هشت ریشتری بیشتری میخواهد. اینقدر این حرف، یک جور باید با آن برخورد شود که جلوی زلزله هشت ریشتری را بگیرد. عَلَیْهِ لَعَائِنُ اللَّهِ. هر چه لعنت لعنتکنندگان دارند، نصیبش باد. جلوی زلزله هشت ریشتری را میگیرد. انشاءالله. قدر لعنتها را باید بدانی. این لعنتها کارایی دارند. اینجوری نیست که همینجوری بیخودی باشد. نه، در عالم دارد کار انجام میدهد. یعنی برائت بجوییم. از همه چیزش. حتی از هیکلش. هیکلش را نگاه کن. ریخت و قیافهاش را هم ببین. از همه چیزش باید برائت بجوییم.
ببینید، بزرگترین بخش دعای «صنمَی قریش» آنجاست که میگوید: «وَ خَرَّبَا بَيْتَ اللَّهِ وَ حَرَّفَا كِتَابَ اللَّهِ». همه اینها را، این کارها را در این یک دقیقه، در این ۳۰ ثانیه، این (شخص) انجام داد. هیچی باقی نگذاشت. یعنی مشمول لعائن امیرالمؤمنین (علیهالسلام) در دعای «صنمَی قریش» شد. تحریف تاریخ، تحریف کتاب خدا، تحریف حقیقت، تحریف انبیاء، تحریف نظام، تحریف شهادت. همه را، همه را، همه را زیر و رو کرد. هیچی باقی نگذاشت. ببینید، باز هم اگر میگفت: «میخواهیم زندگی کنیم»، باز میگفتیم خب باشد. حالا گفته: «میخواهند زندگی کنند.» میگوید: «میخواهند با عزت زندگی کنند.» یعنی زندگی با عزت را در مقابل شهادت (و) فدای آنها قرار داد؛ یعنی آن (شهادت) ذلت است و این (زندگی) عزت است.
اینها میخواهند (زندگی کنند)، نمیخواهند مثل آنها (بمیرند)؛ نیستند که دلشان بخواهد بمیرند، شهید شوند. اینها میخواهند با عزت زندگی کنند. عزت، زندگی با عزت را مقابل آنها قرار میدهی. آنها شهید شدند که تو الان بتوانی با عزت زندگی کنی. بتوانی حرف بزنی، (اما) بیهوده سخن نگو! مثلاً آنها خودکشی کردند؟ دلشان میخواست بمیرند؟ رفتند و خودکشی کردند؟ اصلاً هیچی باقی نگذاشت. این حکایت از حقیقتی درونش میکند که آن هدفش است. آقا، عدهای اینجوری هستند. حالا به این (شخص) باز خیلی کاری نداریم. بحث سر این است که این یک شاخص است. شاخصی ما پیدا کردهایم. اگر کسی میخواهد ببیند اهل دنیاست یا اهل آخرت، ببیند از این حرفها خوشش میآید یا بدش میآید. اگر خوشش آمده، اهل دنیاست، به فکر آخرتش باشد. به خود بیاید و بیدار شود.
این مهم است. شاخصی پیدا کردهایم. حالا ممکن است کسی بگوید من قبول ندارم این شاخص را. من خوشم میآمده (ولی) اهل آخرت هم هستم. خودش میداند. ما نظر خودمان را گفتیم. به نظر ما، شاخص راستی پیدا کردهایم. کسی ممکن است اصلاً نفهمد این چهچیزی دارد میگوید. اینقدر بیخبر باشد که در حیطه افکار خودش باشد. چیزهایی (یا) انتقاداتی نسبت به این نظام و دولت و نمیدانم رهبر و رهبر قبلی و اینها در ذهنش باشد. این را حمله بر آنها کند. آن انتقاداتی که دارد، خیال کند این هم دارد همانها را میگوید. بعد خوشش بیاید. نه، آن را نمیگوید. نه. به خوبی حرفهای این را گوش کند ببیند چه میگوید. از این حرفها خوشش بیاید، نه از آن خیالهای خودش که در ذهنش برای خودش ساخته و بافته است. بله. میخواهد آنها را، به آنها خط بدهد، جهت بدهد، بیندازد در ذهنشان که اینجوری بگویید شما. بیایید این هدف را اینگونه انتخاب کنید. شیطان است دیگر، شیطان. شیطنت میکند. به این میگویند مغالطه.
0 نظر ثبت شده