جلسه خودشناسی

آیا اکثریت همیشه حق است؟ | خودشناسی بیداری از خواب غفلت

86

۲۷ بهمن ۱۴۰۲، جلسه۸۶ خودشناسی در قرآن، سوره حجر، آیات ۷۸-۸۴

مفهوم خودشناسی، معیار تشخیص حق و باطل، نقد اکثریت‌گرایی و بیداری از خواب غفلت. نگاهی عمیق به نسبت انسان، دنیا و حقیقت از منظر قرآن

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
خلاصه:

. اگر اکثریت یک عقیده را قبول داشته باشند، آیا حتماً آن عقیده حق است؟
. چرا با وجود عقل، باز هم در تشخیص حق و باطل دچار اشتباه می‌شویم؟
. آیا هدف زندگی فقط رسیدن به امنیت، آرامش و رفاه است یا مأموریت بزرگ‌تری داریم؟
. چگونه از خواب غفلت بیدار شویم و قبل از مرگ، حقیقت خودمان را پیدا کنیم؟

55:40 / 00:00
انتشار: 1402/11/28 به‌روزرسانی: 1405/5/5

خودشناسی در قرآن

سوره‌‌ی حِجر، آیات ۷۸-۸۴

استاد حسین نوروزی

جلسه‌ی ۸۶ (۲۷ بهمن ۱۴۰۲)

آیا اکثریت همیشه حق است؟ | خودشناسی بیداری از خواب غفلت

مفهوم خودشناسی، معیار تشخیص حق و باطل، نقد اکثریت‌گرایی و بیداری از خواب غفلت. نگاهی عمیق به نسبت انسان، دنیا و حقیقت از منظر قرآن.

وَإِنْ كَانَ أَصْحَابُ الْأَيْكَةِ لَظَالِمِينَ ﴿۷۸﴾ فَانْتَقَمْنَا مِنْهُمْ وَإِنَّهُمَا لَبِإِمَامٍ مُبِينٍ ﴿۷۹﴾ وَلَقَدْ كَذَّبَ أَصْحَابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلِينَ ﴿۸۰﴾ وَآتَيْنَاهُمْ آيَاتِنَا فَكَانُوا عَنْهَا مُعْرِضِينَ ﴿۸۱﴾ وَكَانُوا يَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا آمِنِينَ ﴿۸۲﴾و [براى خود] فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُصْبِحِينَ ﴿۸۳﴾فَمَا أَغْنَى عَنْهُمْ مَا كَانُوا يَكْسِبُونَ ﴿۸۴﴾

و راستى اهل ايكه ستمگر بودند (۷۸) پس از آنان انتقام گرفتيم و آن دو [شهر اكنون] بر سر راهى آشكاراست (۷۹)و اهل حجر [نيز] پيامبران [ما] را تكذيب كردند (۸۰)و آيات خود را به آنان داديم و[لى] از آن‌ها اعراض كردند (۸۱)  از كوه‌ها خانه‌هايى مى‏تراشيدند كه در امان بمانند (۸۲) پس صبحدم فرياد [مرگبار] آنان را فرو گرفت (۸۳) و آنچه به دست مى‌آوردند به كارشان نخورد (۸۴)

سرگذشت اقوام پیشین و سنت انتقام الهی

«به‌راستی اهل ایکه ستمگر بودند. پس، از آن‌‌ها انتقام گرفتیم و آن دو شهر اکنون بر رهگذری آشکار است». یعنی ماجرا و سرگذشت این دو شهر، که مورد انتقام الهی قرار گرفتند، برای کسانی که درس عبرت می‌گیرند، امام مبین است.

و اهل حجر، که قوم حضرت صالح (ع) بودند، نیز پیامبران را تکذیب کردند. آیاتمان را بر آن‌ها هم نازل کردیم و به آن‌‌ها رساندیم، اما از آن رویگردان بودند. برای خود از کوه‌ها خانه‌هایی می‌تراشیدند که در امان بمانند. پس صبح‌دم، صیحه‌ی مرگباری آن‌‌ها را فرا گرفت. آنچه بدست آورده بودند، به کارشان نیامد و برای آن‌ها فایده‌ای نداشت. در اینجا خداوند متعال در ادامه‌ی ماجرای قوم لوط، که عذاب خدا بر آن‌‌ها نازل شد، اصحاب ایکه و اصحاب حجر را هم مطرح می‌فرماید.

این‌ دو قوم هم مورد هدایت پیامبرانشان قرار گرفتند، اما زیر بار نرفتند، آن‌ها را تکذیب کرده و از آن‌ها اعراض نمودند. خداوند می‌فرماید: «فَانْتَقَمْنَا مِنْهُم». از همه‌ی آن‌ها انتقام گرفتیم. انتقام خدا نتیجه‌ی اعمال خودشان بود. وگرنه خداوند که مانند ما آدم‌ها یک شخص نیست که جایی نشسته باشد و مانند ما از کسی خوشش نیاید یا بدش بیاید و از او انتقام بگیرد.

اینکه خداوند متعال می‌فرماید: «ما از آن‌‌ها انتقام گرفتیم»، یعنی اعمال آن‌‌ها به‌ گونه‌ای بود که به عذاب و عقاب منتهی شد. خداوند متعال، یعنی عالَم خلقت؛ یعنی خالق همه‌ی عالم تکوین و تشریع، خالق همه‌ی کائنات و موجودات، خالق هر چه هست و نیست. وقتی خداوند متعال می‌خواهد انتقام بگیرد، نگاه نمی‌کند تا ببیند تعداد کسانی که می‌خواهند مورد عذاب قرار بگیرند، چند نفر است. جمعیتشان زیاد یا کم است. برای خداوند کم و زیاد بودن افراد مطرح نیست. کل یک قوم را از روی زمین ریشه‌ کن می‌کند و به پیامبرش می‌گوید: «قبل‌ از اینکه عذاب نازل کنم، تو از بین این قوم بیرون برو. دست زن و بچه‌ات را بگیر و برو؛ به پشت سر خود هم نگاه نکن. با عجله برو».

اقلیت حق‌طلب و بطلان معیار اکثریت

همه‌ی انبیاء الهی همیشه از نظر کمّی ‌در اقلّیت بوده‌اند. این گونه نبوده که در اکثریت باشند. یک نفر بوده است. یک قوم یعنی اکثریت مردم منهای یک نفر؛ نه اکثریت نزدیک به کل. پیامبر خدا در برابر همه‌ی مردم، فقط یک نفر بوده است . به این مردم دیگر اکثریت نمی‌گویند، می‌گویند همه. حق و باطل، اقلیت و اکثریت نمی‌شناسد. خداوند متعال هم در قرآن بارها و بارها مکرراً فرموده است: «أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ». حق با اکثریت نیست و اکثریت بر باطل هستند.

امیرالمؤمنین علیه الصلاة و السلام سفارش می‌فرماید که دلتان شور اکثریت را نزند؛ از اکثریت نترسید.

«لا يُؤنِسَنَّكَ اِلاَّ الْحَقُّ وَ لا يوحِشَنَّكَ اِلاَّ الْباطِلُ».

چیزی غیر از حق شما را به آرامش و دوری از نگرانی، ترس و وحشت نرساند. اگر حق با شما بود، خیالت راحت باشد؛ نگران نباش؛ دلت شور نزند؛ ایمن باش؛ امنیت داشته باش. اما اگر باطل بودی، وحشت داشته باش. حضرت می‌فرماید: «در طریق هدایت از کمی ‌رهروانش وحشت نکنید».

حق و باطل به تعداد و به کمی ‌و زیادی نیست. اگر بخواهیم با معیارها و نشانه‌های بیرونی خبر از وجود حق و باطل بدهیم، غالباً این‌گونه است که اکثریت بر حق نیستند؛ بلکه بر باطل هستند. البته ما نمی‌خواهیم با نشانه‌های بیرونی به وجود حق و باطل پی ببریم.

عقل به عنوان حجت درونی و معیار تشخیص حق

خداوند متعال به ما عقل و حجت درونی داده است که با آن می‌توانیم بفهمیم که حق با کیست، حق کجاست، حق چیست. لازم نیست تعداد را بشماریم؛ رأی‌گیری کنیم و ببینیم اکثریت کدام طرف است، بعد بگوییم: «پس معلوم می‌شود این‌ جمعیت حق یا باطل هستند». به این کار احتیاج نداریم. کسی که عقل ندارد، اگر بخواهد با معیارهای بیرونی حق و باطل را تشخیص بدهد، با همان معیارهای بیرونی از حق و باطل دور و منحرف می‌شود و شناخت حق و باطل را گم می‌کند.

حضرت فرمود: «کسانی که با رجال ایمان می‌آورند، با رجال هم ایمانشان را از دست می‌دهند». کسانی که نگاه می‌کنند تا ببینند اکثریت چه می‌گویند، شاخص آن‌‌ها درونی نیست. خودشان حق و باطل را نمی‌فهمند. یکی از این اشخاص از امیرالمؤمنین علیه السلام سؤال می‌کند: «آیا حق با شماست یا با عایشه، طلحه و زبیر است که در مقابل شما ایستاده‌اند؟» این شخص در بیرون دنبال حق می‌گردد و شاخص، معیار و میزان او درونی نیست؛ فهم و شعور خودش نیست؛ به شخصیت‌‌ها نگاه می‌کند.

می‌گوید: «تو امیر المؤمنین علی‌ بن‌ ابیطالب با آن سابقه‌ی درخشان هستی؛ آن‌ها هم عایشه، طلحه و زبیر با آن سابقه‌ها و شناختی که از آن‌ها دارم و نسبتی که با پیامبر داشتند، هستند». بنابراین می‌ماند که بین آن‌ها حق با کیست. این دو گروه هم در حال جنگ و درگیری با هم بودند. باز خوب شد عقلش رسید که پیش امیرالمؤمنین (ع) بیاید و از حضرت بخواهد تا به او بگوید که چه کار کند. اما حضرت چه جوابی بدهد؟

مثلا جواب دهد:‌ «عقل تو این اندازه رسید که پیش من امیرالمؤمنین آمدی. چرا نرفتی از طرف مقابل بپرسی؟ چون وجدان، عقل و شعور تو دارد می‌گوید که حق با من است. وقتی آمدی و داری از من می‌پرسی، یعنی خود تو هم قبول داری که من از آن‌‌ها در نزد تو بهتر هستم. دیگر سوال ندارد!» بنابراین حضرت نمی‌فرماید: «حق با من است!» بلکه می‌فرماید: «اِعْرِفِ الحقَّ». برو حق را بشناس. همان حقی که تو را تا اینجا راهنمایی کرد که بیایی و از من بپرسی. آن حق را از کجا آوردی؟ چه کسی به تو گفت از من بپرسی؟ چرا نرفتی از عایشه بپرسی؟ چرا نرفتی از طلحه و زبیر بپرسی؟ چرا آمدی از من می‌پرسی؟

حماقت جهل و اهمیت شناخت حق بر اشخاص

حماقت‌‌ها حد و حصر ندارد. مثلا شخصی به خود مرجع تقلید می‌گوید: «آقا شما بگو من از چه کسی تقلید کنم؟!» عوام الناس از خود مرجع این را سوال کردند. چه بگوید؟ بگوید از من تقلید کنید؟ مرجع تقلید هم همین‌طور به او نگاه می‌کرد که به تو چه بگویم! بگوید از من تقلید نکن یا سراغ شخص دیگری برو؟! پیش خود و خدای خود مجوز شرعی ندارد که به شخص دیگری مراجعه بدهد. می‌گوید: «به نظرم، من درست می‌گویم». یک چیزهایی هست که خودمان باید بفهمیم. کار به جایی می‌رسد که به کسی که فهم ندارد، نباید چیزی گفت. نباید به او گفت چه چیزی غلط است. باید گفت: «برو حق و باطل را بشناس».

«اِعْرِفِ الحقَّ تَعرِفْ أهلَهُ».

اگر می‌خواهی ببینی که اهل حق کیست، برو حق را بشناس. شما برای مردمی ‌که عقل ندارند، مناظره می‌گذاری و به مردم هم می‌گویی: «شما هم تماشا کنید». خداوند متعال در قرآن می‌فرماید: «فَبَشِّرْ عِبَادِ». بشارت باد بر آن بندگان خاص من. «الَّذینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ». کسانی که وقتی حرف‌هایی را می‌شنوند، می‌توانند تشخیص بدهند کدام حرف درست و کدام یک غلط است. کدام حرف حق و کدام حرف باطل است؛ از حرف حق، درست و خوب تبعیت می‌کنند. «أُولَٰئِكَ هُمْ أُولُو الْأَلْبَابِ». این افراد اولوالالباب هستند.

ما از همه‌ی مردم انتظار داریم وقتی حرف‌ها را می‌شنوند، بتوانند قضاوت درستی داشته باشند و بفهمند که چه کسی درست و چه کسی غلط می‌گوید. مردمی ‌که عقل آن‌ها را رشد نداده‌ایم؛ مردمی‌ که حق و باطل را نمی‌شناسند تا بفهمند چه کسی حق و چه کسی باطل می‌گوید؛ بفهمند چه کسی حق و چه کسی باطل است؛ وقتی مناظره می‌گذاری، جز اینکه مردم سردرگم تر شوند و حیرانی آن‌‌ها بیشتر شود، هیچ نتیجه‌ی دیگری ندارد. البته یک خاصیت دیگر هم دارد و آن این است که اعصابشان خورد می‌شود. نگاه می‌کنند و می‌بینند که علما و دانشمندان با همدیگر جر و بحث و دعوا می‌کنند. با همدیگر نزاع دارند.

دشواری فهم تخصص و لزوم بصیرت قلبی

مردم که این چیزها را ندیده‌اند؛ چه می‌دانند؟ اگر مردم بحثی که در حوزه‌ های علمیه بین علما می‌شود را ببینند، نمی‌توانند آن‌را تحمل کنند. خدا حاج‌ آقا مرتضی تهرانی را رحمت کند. در بازار، در حجره‌ی بالای مسجد میرزا موسی، بحث طلبگی و درس حوزه بود. بحث به‌ قدری بالا گرفت که به داد و فریاد رسید. خیال نکنید طلبه‌ها سر استادشان، که حاج‌آقا مرتضی تهرانی بود، داد می‌زدند. ایشان دادش بیشتر از آن‌ طلبه‌ها بود؛ از همه بیشتر فریاد می‌کشید. آن‌ها هم وقتی می‌دیدند اینقدر صدای استاد بلند است که اصلا صدایشان به او نمی‌رسد، مجبور می‌شدند داد بزنند که صدایشان برسد.

من هم که اصلاً حنجره‌ام طوری است که صدایم در نمی‌آید؛ می‌نشستم تماشا می‌کردم تا خسته شوند. وقتی خسته می‌شدند و صداها کمی پایین می‌آمد، این وسط تا می‌خواستند نفس بکشند و نفسشان تازه شود، من شروع به حرف زدن می‌کردم. یک بار دیدیم از بازار کویتی‌ها که در کنار مسجد بود، مردم بازار آمدند و در مسجد را زدند که ببینند چه خبر شده است. خیال کرده بودند دعوا شده است! به آن‌ها گفتند: «دعوا نشده است. این کار هر روزشان است که با صدای بلند بحث می‌کنند».

مردم نمی‌توانند هضم کنند. می‌گویند: «یعنی چه؟! چرا این‌قدر باهم حرف می‌زنند و بحث می‌کنند و با هم درگیر هستند؟!» حتی اگر به این بحث‌ها هم گوش کنند، مگر متوجه می‌شوند؟ دو کارشناس یا دو متخصص نشسته‌اند و با هم بحث تخصصی انجام می‌دهند. مردم چه می‌دانند آن‌ها چه می‌گویند. عقل هم که داشته باشند، علم و تخصصش را که ندارند.

حضرت فرمود: «اِعْرِفِ الحقَّ تَعرِفْ أهلَهُ». حق را بشناس، اهل حق را می‌شناسی. «اِعْرِفِ الباطِلَ تَعرِفْ أهلَهُ». باطل را بشناس، اهل باطل را می‌شناسی. کاری که الان زمین مانده، شناخت حق و باطل است. کسی که به دنبال شناخت حق است، چگونه باید حق را بشناسد؟ همه می‌گویند: «حق این است که ما می‌گوییم». شما با کجای وجود خود می‌خواهی تشخیص بدهی که حق چیزی است که این شخص می‌گوید یا چیزی است که آن شخص می‌گوید؟! از کجا می‌خواهی بفهمی‌ که حق با کدام است؟

انسان‌‌هایی که در زندگی دغدغه‌ای جز شکم، شهوت، خواب، خوراک، پوشاک، مسکن و این مسائل ندارند، می‌گویند: «یک آب‌ باریکه‌ای بیاید؛ آرامش هم داشته باشیم؛ دلمان هم خوش باشد؛ دیگر هیچ چیزی نمی‌خواهیم». آیا این انسان‌ها می‌خواهند حق را تشخیص بدهند؟ همه‌ی ما همین گونه هستیم. وضعمان که خوب باشد، دیگر اصلاً با خدا، حق و اولیاء خدا کاری نداریم. هیچ کاری به این کارها نداریم، چون وضعمان خوب است.

ظهور و تقابل با آسایش حیوانی

در بهترین ایام استجابت دعا، دعایی که می‌کنی چیست؟ دغدغه‌ی ما همان است. در حالی که قرآن بر سر گرفته‌ایم و اشک از چشمان‌مان سرازیر می‌شود؛ می‌لرزیم؛ زار می‌زنیم و دعا می‌کنیم: «خدایا! این سلامتی را از ما نگیر که نعمتی بالاتر از آن نیست. خدایا! این امنیت را از ما نگیر». اما وقتی امام زمان علیه السلام تشریف بیاورند و بفرمایند: «حالا باید بروی و سلامتی خود را خرج خدا کنی. امنیت و این چیزها هم نداریم. باید بلند شوی و راه بیافتی. از راحتی، خواب، کیف کردن، لذت بردن و این حرف‌ها خبری نیست».

می‌گوییم: «واقعاً؟! امام زمان می‌خواهد این کارها را انجام بدهد؟!» ما فکر کردیم امام زمان می‌خواهد بیاید امنیت و آسایش بیاورد؛ قیمت‌ها را ارزان کند. این‌ همه ما گفتیم: «‏اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَجَ». حالا حضرت می‌فرماید: «آسایش دنیا اصلا ملاک نیست. ما برای آسایش به دنیا نیامده‌ایم. خدا ما را خلق نکرده است که مانند حیوانات زندگی کنیم و بعد سقط شویم. ما آمده‌ایم که آرام نگیریم. ما زنده به آنیم که آرام نگیریم. باید حق طلب باشیم و برای رسیدن به‌ حق از همه‌ چیز بگذریم».

تمایز بین وظیفه و هدف در زندگی انسان

در حالی که ما مرتب می‌گفتیم: «امنیت، آرامش، …» ما کجا بودیم؟! اصلا برای چه خلق شده‌ایم؟! اصلا هدف از خلقت ما چیست؟! یک عمر تلاش کردیم که یک روز آب خوش از گلویمان پایین برود. موقعی که می‌خواهد آب خوش از گلوی ما پایین برود، می‌گوییم: «حالا موقع مردن و رفتن است! تمام شد!» عزیزانمان را از دست می‌دهیم. مبتلای به مصائب و مریضی می‌شویم.

«روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

ز کجا آمده‌ام آمدنم بهر چه بود؟!

به کجا می‌روم آخر ننمایی وطنم؟!»

این فکر که من برای چه خلق شده‌ام، شب و روز من را گرفته است و نمی‌گذارد آب خوش از گلوی من پایین برود. من انسان هستم؛ حیوان که نیستم. انسان چه موجودی است؟ کیست؟ برای چه آمده است؟ اینجا چه خبر است؟ اینجا کجاست؟ نکند دنیا جای عیش‌ و نوش نباشد! نکند دنیا مقبره‌ی بدن من باشد! آمده‌ام که این بدن را در دنیا جا بگذارم و بروم. هر کسی یک جایی و به یک شکلی این کار را انجام می‌دهد.

«هر کس که بزاد، عاقبت باید مرد».

اینجا قرارگاه من نیست. اصلاً جای من نیست، بلکه جای بدن من است. آن هم مدفن و مقبره‌ی بدن من است. کسانی که قبل‌ از ما آمدند، الان کجا هستند؟ همه زیر خاک هستند! بدن‌‌هایشان زیر خاک است! عاقبتِ بدن ما هم همین است. حالا این بدن، سلامتی، آرامش و آسایش، همه‌ی همّ‌ و غم ما شده است؛ بچه‌ها به سر و سامان برسند! دنیا گلستان شود! فرق بین وظیفه و هدف را نفهمیده‌ایم.

وظیفه‌ی ما این است که از بدنمان مراقبت کنیم تا مریض نشویم. وظیفه‌‌ی ما این است که در مسیرش حرکت کنیم و دعا هم بخوانیم که: «اللَّهُمَّ اشْفِ کُلَّ مَرِیضٍ». خدایا هر کسی مریض است، او را شفا بده. «اَللّهُمَّ أغْنِ کُلَّ فَقیرٍ». خدایا هر کس فقیر است، او را غنی و بی‌ نیاز کن. خودمان هم تلاش کنیم که فقیر نباشیم. حالا که وظیفه‌ی ما این است، آیا هدف ما هم همین است؟ فرق بین وظیفه و هدف را هنوز نفهمیده‌ایم!

قیام برای خدا و آرامش روح

هدف ما این امور شده است، در حالی که انبیاء الهی می‌گویند: «إِنَّما أَعِظُکُمْ بِواحِدَة أَنْ تَقُومُوا لِلّهِ». انبیا می‌گویند: «بلند شو و برای خدا قیام کن. حق را بشناس. در برابر باطل قد علم کن». ما می‌گوییم: «خُب اگر بلند شویم و برای خدا قیام کنیم، آسایش و آرامش حیوانی خود را از دست می‌دهیم». در حالی که آرامش ما در آرامش بدن ما و جسم ما نیست. آرامش ما در آرامش روح ماست. روحمان تشنه‌ی حق است؛ بنابراین حضرت می‌فرماید: «لا يُؤنِسَنَّكَ اِلاَّ الْحَقُّ» هیچ چیزی جز حق مایه‌ی آرامش شما نباشد.

اگر به پول رسیدی، نگو: «خیالم راحت شد! دیگر پول‌دار شدم!» اگر بدن سالم داری، نگو: «خدایا شکرت که بدنم سالم است. من دیگر چیزی از تو نمی‌خواهم!» همین حرف‌هایی که شبانه‌روز می‌گوییم: «الحمدلله امنیت داریم. ببین در غزه چه خبر است! الحمدلله اینجا ما امنیت داریم! چگونه شکر این نعمت را به جا بیاوریم؟» آنقدر خدا خدا می‌کنیم؛ معلوم است هر کس بخواهد این نعمت را از ما بگیرد، با او دشمن می‌شویم؛ با او می‌جنگیم؛ مقابله می‌کنیم و در می‌افتیم.

می‌گوییم: «اصلا خدایی وجود ندارد!» این شخص که می‌گفت امام زمان است، آمده که آرامش را از ما بگیرد و زندگی ما را به هم بزند. در واقع ماجرای تمام انبیاء الهی همین گونه بوده است. مردم می‌دیدند این پیغمبر خدا آمده و آرامش دنیای آن‌ها را بهم ریخته است.

معیار واقعی شناخت امام و حکمت مؤمن

«أَنْ تَقُومُوا لِلّهِ». بلند شو، قیام کن و در برابر باطل بایست. معیار و ملاک ما برای تشخیص امام زمان علیه السلام و شناخت حضرت چیست؟ وقتی حضرت تشریف بیاورند، از کجا می‌خواهیم بفهمیم که او امام زمان ع است؟ با همین ملاک‌ها و معیارهایی که دنبالشان هستیم و در دعاها از خدا می‌خواهیم! کجا اشکت سرازیر می‌شود؟ آیا وقتی که فهم و شعور نداری، اشکت سرازیر می‌شود و می‌گویی: «خدایا چرا من نمی‌فهمم؟! چرا من ایمان ندارم؟ چرا من اهل یقین نیستم؟ خدایا به دادم برس! چرا شعور ندارم؟!»؟

یا وقتی مریض می‌شوی، اشکت سرازیر می‌شود و می‌گویی: «خدایا به دادم برس! مریض شدم! می‌خواهم شفا پیدا کنم و خوب شوم». اینقدر که برای امور دنیا دست به دامان امامان ع می‌شویم، آیا برای‌ اینکه به ما فهم، شعور و قدرت تشخیص حق و باطل را بدهند، دست به دامانشان می‌شویم؟

 «الحِكمَةُ ضالَّةُ المُؤمِنِ».

گم‌ شده‌ی مؤمن، حکمت است؛ سلامتی، آرامش و امنیت نیست. خداوند متعال می‌فرماید که من از بندگانم تعجب می‌کنم! دنبال چیزی می‌گردند که من آن‌را خلق نکرده‌ام!

من در دنیا آرامش و راحتی خلق نکردم. یعنی دنیا را طوری قرار دادم که تا آب خوشی می‌خواهد از گلوی شما پایین برود، در گلوی شما می‌پرد. ولی این بندگان من دارند دنبال همانی می‌گردند که من خلق نکرده‌ام! تعجب می‌کنم از این بندگان احمق و نفهم خودم! البته در اینجا خدا لفظ احمق و نفهم را نفرموده است. جای دیگری هم می‌فرماید که آدم‌ها در بهشت بودند. اما آنقدر حماقت به خرج دادند و ادعا کردند که ما دیگر کارمان درست است، آن‌ها را به دنیا فرستادیم. همین ادعایی که همه‌ی ما الان داریم؛ می‌گوییم: «من کارم درست است!» خدا هم ما را به این دنیا فرستاده تا ببینیم چه کاره‌ایم.

امتحان در دنیا و بیداری از خواب غفلت

در این دنیا آمده‌ایم تا امتحان شویم. نیامده‌ایم که بخوریم، بخوابیم، راحت باشیم، لذت ببریم، کیف کنیم، بعد هم سقط شویم و از بین برویم. حیوانات وقتی می‌میرند، سقط می‌شوند. انسان است که می‌میرد. موت مربوط به انسان است وگرنه حیوان سقط می‌شود. همه‌ی انبیاء الهی وقتی آمدند، مردم در مقابل آن‌ها قد علم کردند که شما از ما چه می‌خواهید؟ چرا نمی‌گذارید یک آب خوش از گلوی ما پایین برود؟ ما آمده‌آیم تا در دنیا خوش بگذرانیم و راحت باشیم. اما شما می‌گویید: «نه! اینجا جای راحتی و خوشگذرانی نیست! یک وقت غافل نشوی! اینجا جایگاه شما نیست! اصلاً شما این نیستی! این اسب، مرکب و الاغ شماست! دنیا جای الاغ شماست! جای شما نیست!»

«مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته‌اند از بدنم»

ما غافل می‌شویم. عیب هم ندارد. خداوند متعال ما را به گونه‌ای خلق کرده است که غافل می‌شویم؛ خداوند به این کاری ندارد. اما در مقابل، انبیاء الهی را هم فرستاده است تا ما را از غفلت بیرون بیاورند. کسی که از غفلت در می‌آید با کسی که در مقابل انبیاء الهی می‌ایستد؛ مقاومت می‌کند و از هدایت آن ‌ها اعراض می‌کند، تفاوت دارد. «وَ آتَيْنَاهُمْ آيَاتِنَا فَكَانُوا عَنْهَا مُعْرِضِينَ». وقتی آیاتمان را به آن‌ها عرضه کردیم تا آن‌ها را از خواب غفلت بیدار کنیم، از آن روی‌گردان شدند.

البته بیدار شدن از خواب غفلت برای کسی که در خواب خوش به سر می‌برد و خواب‌های خوب خوب هم می‌بیند، فشار دارد. اما بعضی‌ از آدم‌ها هم هستند که خواب‌های خوب نمی‌بینند. اوضاع زندگیشان خراب است. مثلا ضرر کرده‌اند یا مریض شده‌اند. البته همه‌ی این‌ها نعمت‌هایی از جانب خداوند برای آن‌ها است تا آماده باشند. به‌ محض اینکه به آن‌ها توجه داده می‌شود و آن‌ها را از خواب غفلت بیدار می‌کنند، خوشحال می‌شوند و می‌گویند: «چقدر خوب شد ما را بیدار کردی. داشتیم خواب‌های بد می‌دیدیم! ما خیال می‌کردیم اینکه فقیر هستیم، واقعیت دارد. الحمدلله که شما آمدی و به ما گفتی که این فقر، فقر خود شما نیست. بلکه مربوط به دنیا و مرکب شما است. خود شما اگر فهم داشته باشید، به دنیا حریص نباشید و قناعت پیشه کنید، غنی و ثروتمند هستید».

گنج قناعت و بیداری قبل از مرگ

«گنج زرگر نبود، گنج قناعت باقیست

آنکه آن داد به شاهان، به گدایان این داد».

گنج اصلی را کسی دارد که قناعت می‌کند، حریص نیست و خود را این جسم نمی‌بیند. می‌گوید: «مرغ باغ ملکوتم، نیَم از عالم خاک! چقدر خوب شد من را از خواب غفلت بیدار کردی. خیلی اذیت می‌شدم. خیال می‌کنیم من این هستم! بدنم مریض بود و داشتم زجر می‌کشیدم. چقدر خوب شد من را بیدار کردی. فهمیدم این من نبودم که مریض بودم؛ بدنم بود. خُب به درک! فدای سرت! بدنم که من نیستم. خیالم راحت شد. چقدر خوب شد من را بیدار کردی».

اما کسی که خواب های خوب خوب می‌بیند، وضعیت متفاوتی دارد.

«النَّاسُ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا».

حضرت فرمود: «مردم همه خوابند. وقتی می‌میرند، بیدار می‌شوند». کسی که خواب های خوب می‌بیند، با رسیدن مرگ می‌گوید: «تمام شد؟! عجب! این‌ها همه خواب بود!؟ من خیال می‌کردم واقعیت دارد». به او می‌گویند: «حالا که مردی، تازه با واقعیت روبرو می‌شوی. حالا واقعاً بیدار شدی! بفرما! بسم‌الله. ببینیم برای دوران بیداری خود چه کردی». انبیاء الهی آمده‌اند تا قبل‌ از اینکه ما بمیریم، به ما هشدار بدهند و ما را بیدار کنند. قبل از اینکه به حسابمان رسیدگی شود، خودمان به حساب خودمان برسیم.

تکلیفمان را بفهمیم که ما برای چه چیزی به اینجا آمده‌آیم، اصلاً ما چه کسی هستیم؟ آیا ما، همین بدنمان هستیم؟ اگر خواب هستیم، باید از خواب غفلت بیدار شویم. انسان‌هایی که خودشان را پیدا نکرده‌اند؛ خودشان را در جسم، بدن، دنیا و برزخشان گم کرده‌اند؛ در خودشان دنبال خودشان نگشته‌اند که حقیقت را پیدا کنند؛ این‌ انسان‌ها دلبسته به آن چیزی می‌شوند که خودشان را در آن گم کرده‌اند. به این می‌گوییم دلبستگی. چرا؟ چون همه‌ی انسان‌ها دلبسته‌ی خودشان هستند و خودشان را از همه بیشتر دوست دارند.

خب وقتی کسی خود را همین که در ظاهر هست، می‌بیند؛ دنیا را می‌بیند و لذت‌های آن‌را برای خود می‌داند؛ معلوم است که به این‌ها دلبسته می‌شود و نمی‌تواند از آن‌ها جدا شود، چون خود را دوست دارد. اما اگر بفهمد که خودش این چیزها نیست، اصلاً حالش از آن‌ها به هم می‌خورد. با خود می‌گوید: «چرا اینقدر خودم را به خاطر دنیا اذیت کنم؟! به مقداری که دنیا می‌ارزد و به‌ عنوان یک وسیله و ابزار که من را به سعادتم برساند، برایش وقت می‌گذارم؛ به همان اندازه برای آن تلاش ‌می‌کنم و حساب باز ‌می‌کنم. می‌دانم که این دنیا بیشتر از این ارزش ندارد».

دنیا به عنوان ابزار و مَرکب روح

«نِعمَ العَونُ الدُّنيَا عَلَى الآخِرَةِ».

دنیا کمک خوبی است. معنایش این نیست که باید خوب بخورم و خوب بخوابم. نه! گاهی اوقات که خوب نمی‌خورم، بهتر حواسم به خودم جمع است. دنیا اصلاً جای راحتی نیست. دنیا به اولیاء خدا هم وفا نکرد. به انبیاء الهی وفا نکرد. انتظار داریم به ما وفا کند؟! دنیا محل غرور و فریب است. محل خوابیدن و غافل شدن است. باید حواسمان جمع باشد تا در دنیا خوابمان نرود؛ خیال نکنیم که دنیا جای عیش و نوش و پاداش است. دنیا محل عمل است.

«إِنَّ الْيَوْمَ عَمَلٌ وَ لا حِسابَ وَ غَداً حِسابٌ وَ لا عَمَلَ».

لذت‌های دنیا مربوط به ما نیست؛ مربوط به مرکب ماست. کسی که این چیزها را می‌فهمد، دیگر به دنیا دلبسته نشده است. وقتی شما ماشین خود را به پمپ بنزین می‌بری و بنزین می‌زنی آیا خودت احساس سیری می‌کنی و می‌گویی: «خب الحمدلله! ماشینم را بنزین زدم؛ دیگر سیر شدم!»؟ یا می‌گویی: «ماشینم را بنزین زدم؛ حالا بروم رستوران ناهار بخورم!»؟ معلوم است که حساب سیری خود را از سیری ماشینت جدا می‌کنی و می‌گویی: «چه ربطی به من دارد؟! من به ماشینم بنزین زدم. خودم که گرسنه هستم. من که سیر نشدم. حالا باید بروم به خودم بنزین بزنم». سپس به یک رستوران می‌روی و ناهار مفصلی هم می‌خوری. اما باز این مربوط به مَرکب تو بود. این هم خودت نبودی.

مَرکب دو نوع است: مرکب منفصل و مرکب متصل. آن مرکب منفصل تو بود که رفتی به آن بنزین زدی. بعد که در رستوران ناهار خوردی، این مرکب متصل تو بود که ناهار خورد. خودت چطور؟ آیا خودت هنوز گرسنه‌ هستی؟ همه‌ی این کارها را برای چه کسی و برای چه چیزی انجام دادی؟ آیا هدف داشتی یا نداشتی؟ اگر هدف داشتی، اگر هدفت را در نظر گرفتی و به آن توجه کردی، خود تو هم سیر شده‌ای؛ برای خدا زندگی کرده‌ای؛ یادت نرفته است که تو این چیزها نیستی.

هشدار انبیاء و مستی خواب دنیا

«كَانُوا يَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا آمِنِينَ».

به‌ جای اینکه خودشان را پیدا کنند، مشغول ساختن خانه برای در امان ماندن شدند. انبیاء الهی آمده‌آند به شخصی که غرق در خواب است، توجه می‌دهند و به او می‌گویند: «بیدار شو!» او هم گوشه‌ی چشم خود را باز می‌کند، یک نگاه می‌کند و دوباره می‌بندد. پیامبر الهی هم که آدم را رها نمی‌کند. دوباره می‌گوید: «حسن! حسین! بلند شو! خوابت نرود! دنیا تمام شد! دیر شد! ساعت هشت باید سر جلسه‌ی امتحان باشی. ساعت هفت است. کی می‌خواهی بیدار شوی؟! کی می‌خواهی برسی؟! بیدار شو! بجنب!»

اما او غرق و مست خواب است و دارد خواب‌های خوب می‌بیند. می‌گوید: «برو ببینم! الان وقت بیدار کردن ما بود؟!» چه خواب‌هایی می‌بیند؟ دیگر معمولا خودتان می‌دانید دنیا محل چه کارهایی است. لذت‌های دنیا انسان را مست می‌کند. اصلا حاضر نیست گوش کند. بعضی از افراد هستند که وقتی چند بار به آن‌ها تذکر می‌دهی، به خود می‌آیند و بیدار می‌شوند؛ تشکر می‌کنند و می‌گویند: «چقدر خوب شد که بیدارم کردی. اگر بیدار نشده بودم، از جلسه‌ی امتحان عقب می‌افتادم و دوباره باید تا سال دیگر شروع به خواندن می‌کردم. وقتش می‌گذشت. چقدر خوب شد که بیدارم کردی».

اما بعضی از آدم‌ها ناراحت می‌شوند و می‌گویند: «اصلاً به تو چه که من می‌خواهم بخوابم؟» می‌گویی: «آخر امتحان داری!» می‌گویند: «به تو چه که من امتحان دارم؟»

«أَوَلَمْ نَنْهَكَ عَنِ الْعَالَمِينَ».

ما به تو نگفته بودیم با ما کاری نداشته باش؟ بعضی از افراد وقتی بیدار می‌شوند، خوشحال می‌شوند. تشکر می‌کنند که خوب شد. گاهی اوقات می‌سپارند که دیگران آن‌ها را بیدار کنند. مثلا شخصی به خود من می‌سپارد که: «من را رأس فلان ساعت بیدار کن». می‌گویم: «آخر بیدار نمی‌شوی! من هر چه می‌گویم و صدا می‌زنم، بیدار نمی‌شوی!» می‌گوید: «چرا بیدار نمی‌شوم؟! بیدار می‌شوم!»

می‌گویم: «می‌خواهی صدایت را ضبط کنم یا با دوربین فیلم بگیرم و نشانت بدهم که ببینی چقدر صدا می‌زنم؟!» می‌گوید: «به من لگد بزن و بیدارم کن». این چیزها واقعیت زندگی ماست! می‌گویم: «آخر من دلم نمی‌آید به تو لگد بزنم!» هی نازش می‌کنم. نوازشش می‌کنم. دست به چشم و ابرویش می‌کشم. این‌ قبیل کارها را انجام می‌دهم. پشتش را ماساژ می‌دهم. می‌گویم: «بلند شو عزیزم! بیدار شو جانم!» اما فایده‌ای ندارد! تازه بهتر هم می‌خوابد؛ می‌گوید: «چقدر خوب است! می‌خوابم!» دوباره به خوابش ادامه می‌دهد.

مصیبت به عنوان تلنگر الهی و پوچی تکیه بر سواد

بعضی از افراد را تا لگد نزنی، بیدار نمی‌شوند. خداوند متعال هم این افراد را می‌شناسد. در دنیا مصیبت‌ها را برای همین قرار داده است. این مصیبت‌ها لگدهایی است که خدا به ما می‌زند تا ما را از خواب غفلت بیدار کند. خدا با این مصیبت‌ها می‌گوید: «بیدار شو! به خود بیا! دنیا جای راحتی و خوابیدن نیست، بلکه جای دویدن است. خیلی کار داری. بدو! دیر می‌شود. خودت را بشناس. به خود بیا. قدر این عمری را که به تو داده‌ام، بدان. وقت اندک است؛ زود تمام می‌شود».

آن شخص غافل می‌گوید: «حالا بگذار دانشگاه بروم؛ مدرکم را بگیرم. حالا این کار را کنم؛ ازدواج کنم؛ بچه‌دار شوم؛ بچه‌هایم سر و سامان بگیرند. حالا کوفت و زهرمار شود!» می‌گوییم: «بابا وقت تمام شد! پس کی می‌خواهی به خودت برسی؟! مرتب ‌خودت را خرج دنیا کردی». این شخص خیال می‌کند اگر مثلا باسواد شود، دیگر ایمنی پیدا می‌کند.

«وَكَانُوا يَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا آمِنِينَ».

خیلی باسواد بودند؛ می‌دانستند چگونه در کوه خانه بسازند. با خود گفتند: «اینجا دیگر خاطرمان جمع است». به کوه، علم و سواد تکیه کردند.

الان هم برخی می‌گوییم: «احتیاج به پیامبران الهی نداریم! ما دیگر رسیدیم! علم پیشرفت کرده است! هوش مصنوعی داریم. ربات هوشمند ساختیم. موشک پرتاب کردیم و به فضا رفتیم!» خیال می‌کنند اگر به این‌ها پناه بیاورند، ایمن و در امان هستند. دانشمندانی در گذشته بودند که همه‌ی علومی که ما الآن داریم، محصول کار آن‌‌هاست، خودشان کجا هستند؟ خودشان زیر خاکند! به آن دنیا رفتند. بُعد خاکی آن‌ها زیر خاک است. خودشان و روانشان هم در عالم برزخ است. حالا آنجا خودش می‌ماند و خودش. سوادش که به درد آنجا نمی‌خورد! خدای سواد هم که باشد، به چه دردش می‌خورد؟! سواد به درد الانِ من و شما می‌خورد که به آن بنازیم!

هویدا کردن گوهر کمال

«ای چرخ فلک! خرابی از کینه‌‌ی توست

بیدادگری شیوه‌ی دیرینه توست

ای خاک اگر سینه‌ی تو بشکافند

بس گوهر قیمتی که در سینه‌ی توست».

این دنیا به چه کسی وفا کرده است؟! همه زیر خاک هستند! انبیاء الهی هم زیر خاک هستند. جایگاه و موقعیت دنیایی آن‌‌ها که به درد آخرتشان نمی‌خورد. بُعد الهی، معنوی، شناختی، معرفتی و یقین آن‌ها است که در آن دنیا به دردشان می‌خورد.

«خالص شو ارنه روزی، کار جهان سرآید

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی»

تا دیر نشده خودمان را پیدا کنیم و خالص شویم و با هیچ چیز دیگر خودمان را قاطی نکنیم. نباید خود را ماشین و خانه‌ی خود بدانیم. اینکه می‌گوییم: «به هیچ چیزی دلبستگی نداشته باش!» یعنی خودت را این چیزها نبین. خودت را خودت ببین!

«گوهر خود را هویدا کن کمال این است و بس

خویش را در خویش پیدا کن کمال این است و بس»

خودشناسی در قرآن – استاد حسین نوروزی                        https://khodshenasi.me

0
3
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده