جلسه خودشناسی

تفاوت عقل، علم و سواد و نقش آن در حکومت الهی

84

۱۳بهمن ۱۴۰۲، جلسه ۸۴ خودشناسی در قرآن، سوره حجر، آیات ۷۵-۷۷

بررسی تفاوت عقل، علم، سواد، تفکر و هوش از نگاه قرآن. نقش خودشناسی در شناخت حق، مشروعیت حکومت الهی، ولایت و تمایز آن با حکومت‌های مبتنی بر اکثریت

 جلسه قبلی جلسه بعدی 
خلاصه:

. اگر سواد و مدرک ملاک عقل نیست، پس انسان عاقل را از کجا باید شناخت؟
. چرا قرآن به جای باسواد شدن، انسان را بارها به تعقل، تذکر و خودشناسی دعوت می‌کند؟
. آیا رأی اکثریت به‌تنهایی می‌تواند یک حکومت را مشروع و حق کند؟
. در زمان غیبت، مشروعیت حکومت و قانون‌گذاری باید از کجا سرچشمه بگیرد؟

66:10 / 00:00
انتشار: 1402/11/14 به‌روزرسانی: 1405/5/5

خودشناسی در قرآن

سوره‌ی حِجر، آیات ۷۵-۷۷

استاد حسین نوروزی

جلسه‌ی ۸۴ (۱۳ بهمن ۱۴۰۲)

تفاوت عقل، علم و سواد و نقش آن در حکومت الهی

بررسی تفاوت عقل، علم، سواد، تفکر و هوش از نگاه قرآن. نقش خودشناسی در شناخت حق، مشروعیت حکومت الهی، ولایت و تمایز آن با حکومت‌های مبتنی بر اکثریت

إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ ﴿۷۵﴾ وَإِنَّهَا لَبِسَبِيلٍ مُقِيمٍ ﴿۷۶﴾ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَةً لِلْمُؤْمِنِينَ ﴿۷۷﴾

در اين (سرگذشت عبرت انگيز) نشانه‏هايي است براي هوشياران. (۷۵)و ويرانه‏های سرزمين آن‌ها بر سر راه (كاروان‌ها) همواره ثابت و برقرار است. (۷۶) در اين نشانه‏اي است براي مؤمنان. (۷۷)

هوشیاری و تذکر در قرآن

خداوند متعال در این آیات می‌فرماید: در ماجرا و سرگذشت قوم لوط و عذابی که بر آن‌ها نازل شد، آیاتی برای متوسّمین است. متوسّمین یعنی متوجّهین؛ کسانی که حواسشان جمع است و هوشیار هستند؛ اهل فهم، عقل، درک و شعور هستند. بعد می‌فرماید: «إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَةً لِلْمُؤْمِنِينَ». در این ماجرا برای مومنین و کسانی که ایمان دارند، آیه، نشانه، هدایت و اشاره‌ای به سوی حق است. نکته‌ی جالب در این تعابیر قرآنی و آیات الهی این است که نمی‌فرماید: «این ماجرا برای مطّلعین، یعنی کسانی که از این واقعه خبر دارند، یا برای باسوادها و کسانی که درس خوانده‌اند، آیه است». بلکه می‌فرماید: «للمتوسّمین»، یعنی برای آدم‌هایی که هوشیارند، آیه است. هوشیار بودن با داشتن سواد و اطلاعات تفاوت دارد. ممکن است کسی خیلی درس خوانده و باسواد باشد، اما هوشیار و اهل درک حقیقت نباشد. ممکن است کسی خیلی هوشیار، حواس جمع، متوجّه و از متوسّمین باشد، اما سواد آنچنانی هم نداشته و درس زیادی نخوانده باشد. خداوند متعال در اینجا بین درس خوانده‌ها و متوسّمین تفکیک قائل می‌شود. متوسّمین یعنی کسانی که هوشیار و عاقل‌ هستند. همه‌ جای قرآن، این‌گونه است. مرتب خداوند متعال می‌فرماید: «این‌ ماجراها برای موقنین، اولوالالباب، مؤمنین، متوسّمین و متفکّرین آیه و هدایت است».

«ولقد یسّرنا القرآن للذّکر»؛ ما این قرآن را برای ذکر و توجّه دادن فرستادیم. نمی‌فرماید: «ولقد یسّرنا القرآنَ للسّواد، للتّحصیل، للدّرس، للقرائة»، یعنی نمی‌فرماید: بخوانید، حفظش کنید، با سواد شوید تا اطلاعات عمومی شما بالا برود، تا اگر جایی از شما سوالی پرسیدند یا مسابقه‌ای بود، بتوانید جواب دهید و برنده شوید. این مطالب را نمی‌فرماید، بلکه می‌فرماید: قرآن برای تذکّر است. به پیغمبرش می‌فرماید: «إنّما أنتَ مذکّرٌ»؛ تو تذکّر دهنده هستی. ما به تو مأموریت ندادیم که مردم را با سواد کنی.

آیا سواد و درس خواندن بد است؟ نه! خیلی هم خوب است. اما ربطی به فهم، عقل و شعور ندارد. مشکل جوامع بشری این است که درس و سواد را به‌ جای عقل، فهم و شعور قرار داده‌اند. مشکل با سواد و درس خوانده بودن جوامع یا کم و زیاد بودن درس خواندن نیست. هر چند آن هم در جای خود مشکلاتی دارد. اکثرا درسی است که به دردشان نمی‌خورد. اما مشکل اینجاست که این سواد و اطلاعات را به جای عقل، فهم و شعور قرار بدهند و خیال کنند که دیگر نیازی به فهم، درک و شعور ندارند؛ بگویند: «ما دیگر عالم، دانشمند و باسواد شدیم؛ این‌ همه درس خواندیم؛ دیگر چه نیازی به تدبّر و تعقّل داریم؟!» از دیدگاه آن‌ها تعقل همان با سواد بودن است. همه گرفتاری اینجاست که خیال کنیم کسی که تعلّم پیدا کرده، یعنی درس خوانده است و تعقل هم کرده است.

تفاوت علم حقیقی با سواد و اطلاعات

مشکل دیگری که ما داریم، این است که سواد را در جایگاه علم قرار داده‌ایم. حالا عقل بماند! قبل‌ از مرحله‌ی تعقّل، آمده‌ایم سواد را به جای علم گذاشته‌ایم در حالی‌که علم به‌ معنای قطع و یقین است و بر خلاف سواد، ظن، احتمال و شک در آن راه ندارد. آیا می‌شود که انسانی خیلی باسواد باشد، اما علم نداشته باشد؟! یعنی در موضوعی که درس خوانده است، اهل قطع و یقین نباشد؟! آیا همه‌‌ی اطبّا و پزشک‌هایی که درس خوانده‌اند و پروفسور هم شده‌اند، همه‌ی تشخیص‌‌هایی که می‌دهند قطعی، صد درصد و غیرقابل تشکیک است؟! نه! خودشان درباره‌ی تشخیص‌های خود می‌گویند: «به‌ نظر من به احتمال هفتاد، هشتاد یا نود درصد بیماری شما فلان است؛ درمانش هم فلان دارو است. برو مصرف کن و در ارتباط باش تا ببینیم چه می‌شود». یعنی نمی‌دانند. به این‌ که علم نمی‌گویند. سوال مطرح می‌شود که: «پس چرا به این افراد عالم گفته می‌شود؟» این عالم بودن به این اعتبار است که چیزهایی را هم می‌داند و در جاهایی هم می‌فهمد. ندید گرفتیم، وگرنه عالم کسی است که با قطعیت و یقين می‌داند. نه اینکه احتمالمی‌دهد یا گمان و مظنه دارد. اما خود این عالم هم اقرار می‌کند که: «نمی‌دانم!»

بوعلی سینا که بسیار درس خوانده بود و بسیار خوش استعداد و خوش حافظه بود، با این حال می‌گوید:

«تا بدانجا رسید دانش من، که بدانم همی که نادانم». 

فهمیدم که نمی‌دانم. البته هر کسی هم این حق را ندارد که بگوید: «من نمی‌دانم». کسی حق دارد بگوید: «نمی‌دانم!» که کار علمی، تلاش فکری، تحقیق و تتبّع کرده باشد و بعد از عمری تلاش و زحمت که باسواد شد، می‌تواند و حق دارد که بگوید: «نمی‌دانم! عالم نشدم». وگرنه کسی که تلاش و اجتهاد نکرده، زحمت نکشیده، درس نخوانده، فعالیت‌های فکری نداشته و کار ذهنی نکرده است، نمی‌تواند از گرد راه برسد و بگوید: «آن پروفسور گفت: «نمی‌دانم». من هم با او فرقی ندارم؛ من هم نمی‌دانم». در جواب به او می‌گویند: «بی‌خود می‌کنی که نمی‌دانی».

مانند ماجرای آن مرجع تقلیدی که نشسته بود و شاگردان مبرّزش هم دور او نشسته بودند. از او سوال کردند. فرض کنید گفتند: «آقا این حدیث در کجا آمده است؟ سند آن کجاست؟» ایشان کمی فکر کرد و گفت: «نمی‌دانم!». پسرش هم داشت بازی می‌کرد. آمد و دم در نشست و گفت: «اتفاقا من هم نمی‌دانم». پدر به او گفت: «تو خیلی بی‌خود می‌کنی نمی‌دانی». گفت: «آقا من که چیزی نگفتم. من همانی را گفتم که شما گفتید. شما گفتید نمی‌دانم من هم گفتم نمی‌دانم؛ چیز اضافه‌ای نگفتم». پدر گفت: «من حق دارم بگویم نمی‌دانم، چون تحقیق کردم و عمرم را در این مسیر گذاشتم. حالا می‌گویم: «نمی‌دانم». تو از گرد راه رسیدی و می‌گویی: «نمی‌دانم»؟ باید بروی تحقیق کنی. برو بگرد پیدا کن!». فرق فرد باسواد با فرد بی‌سواد در این است که فرد باسواد حق دارد بگوید: «نمی‌دانم! عالم نیستم! علم ندارم!». اما فرد بی‌سواد حق ندارد بگوید: «من نمی‌دانم! علم ندارم!» با اینکه علم ندارد. فرق باسواد و بی‌سواد در این نیست که باسواد، عالم است. چه بسا باسوادی که علم ندارد، یعنی واقعیت را آنگونه که هست، نمی‌داند. بسیار درس خوانده و نظریه‌ داده است، اما اگر از خودش بپرسید: «آیا یقین داری این مطالبی که گفتی، درست است؟» می‌گوید: «نه! نظریه‌ است». این علم نیست.

جستجوی علم در زمان غیبت

مراجع تقلید، افراد درس خوانده و باسوادی هستند، اما عالم نیستند. چرا که عالم کسی است که می‌داند حکم ‌الله چیست. اما مراجع تقلید نمی‌دانند حکم الله چیست. مطالبی را که مراجع تقلید می‌دانند، شما هم می‌دانید. همه احکام شرعی ضروری را می‌دانیم. کسانی که اجتهاد می‌کنند، یعنی کار علمی به‌ معنای سواد، درس، قاعده، ضابطه، محاسبه، کار فکری و فعالیت ذهنی، نه به معنای یقینی، انجام می‌دهند، به چه رسیده‌اند؟ آیا به حکم الله واقعی رسیده‌اند؟ خودشان هم‌ چنین چیزی را نمی‌گویند! می‌گویند: «ان‌شاءالله؛ اگر خدا بخواهد؛ عمل به این رساله مجزیست». نمی‌گویند به‌واقع اصابت کرده و درست است. مجزیست یعنی اگر هم خراب و غلط بود، عذر داریم. چه کار کنیم؟ مگر می‌توانیم به شخص بی‌سوادی مراجعه کنیم که زحمتی نکشیده است؟! جاهل در مقابل عالم دو قسم است. چه کسی در مقابل عالم قرار دارد؟ جاهل! جاهل دو نوع است: جاهل باسواد و جاهل بی‌سواد.. هر دوی آن‌ها هم می‌گویند: «نمی‌دانم، احتمال دارد». اما از بین این دو نفر، تنها یک نفر حق دارد بگوید: «نمی‌دانم!»

ما خیال می‌کنیم هرکسی باسواد شد، عالم است. در حالی‌که این‌طور نیست. اگر امام زمان علیه الصلاة و السلام تشریف بیاورند؛ اگر آقا حضور داشته باشند و در کنار ایشان مرجع تقلیدی هم باشد؛ شما مسائل شرعی مورد اختلاف ‌نظر بین فقها را از کدام یک از آن‌ها می‌پرسی؟ آیا از مرجع تقلید می‌پرسی؟ امام زمان علیه السلام خود علم است و خود حکم الهی را می‌داند. امام زمان (ع) در جایی درس نخوانده است. این‌گونه نبوده است که به حوزه علمیه برود و درس‌های عربی، اصول، فقه و رجال را بخواند تا بتواند حکم شرعی را استنباط کند. استنباطی در کار نیست. خود حکم شرعی را بلد است؛ همان را می‌گوید و همیشه هم درست است. هیچ وقت هم در آن غلطی نیست. شما باشی از کدام یک از آن‌ها می‌پرسی؟ می‌گویی: «از امام زمان علیه السلام می‌پرسم. به مرجع کاری ندارم». اما در حال حاضر که امام زمان علیه السلام تشریف ندارند، می‌روم مرجعی را پیدا می‌کنم و از او می‌پرسم. یعنی وقتی به مرجع مراجعه می‌کنم که به علم دسترسی ندارم. به تعبیر خود فقها، باب علم منسد و بسته است، چرا که امام زمان (ع) غایب است. اما باب علمی باز است. یعنی می‌دانیم که تکالیفی داریم و باید یک خاکی بر سرمان بریزیم و از طریق سواد و از طریق علمی که در جای خودش مورد بحث قرار گرفته است، حکم شرعی را استنباط کنیم. یعنی حجت داریم که اگر به‌ واقع اصابت نکرد، بگوییم: «عذر داشتیم! چه کار کنیم؟!» احتمال اینکه به‌ واقع اصابت نکند، می‌دهیم.

تفاوت سواد، علم و عقل

اشتباه اول ما این است که سواد را به جای علم گذاشته‌ایم. علم به معنای قطع و یقین است. یعنی می‌دانم واقعیت چیست. در هر علم و رشته‌ای، قطعیاتی وجود دارد که آن‌ها علم است. بقیه‌ی آن لزوماً علم نیست. اشتباه دوم ما این است که علم را به جای عقل گذاشته‌ایم. می‌گوییم: «کسی که می‌داند، با کسی که می‌فهمد یکی است». علم را هم به سواد معنا کردیم. یعنی در حقیقت سواد را با یک واسطه، به عقل رساندیم، در حالی‌که عقل با هر دو مورد تفاوت دارد. خداوند متعال در قرآن کریم می‌فرماید: «لقومٍ یعقلون» «لقومٍ یشعرون» «لقومٍ یعلمون» «لقومٍ یتفکرون» «لقومٍ یتدبّرون» و مانند آن… البته نه اینکه دقیقاً این الفاظ در قرآن به‌کار رفته باشد، بلکه خداوند در قرآن از کلمات این‌ چنینی استفاده می‌کند.

«إنما یخشی الله من عباده العلماء». 

علمی که در اینجا مورد نظر خداوند متعال است و علمایی که مورد اشاره قرار می‌گیرند، کسانی هستند که از خدا خشیت دارند: «إنما یخشى الله». یعنی خدا شناس، هدف شناس و خودشناس هستند.

پیامبر اکرم (ص) درباره‌ی طلب علم فرمود: «اطلبوا العلم ولو بالصین»، علم را طلب کنید اگر چه در چین باشد. «و هو علم معرفة النفس»، این که می‌گوییم علم طلب کنید، خیال نکنید یعنی درس بخوانید، باسواد شوید و اطلاعات عمومی خودتان را بالا ببرید. «و هو علم معرفة النفس»، بلکه این علم، علم خودشناسی است؛ خودشناسی کنید؛ خودتان را بشناسید. پس خداوند چه می‌شود؟ «و فیه معرفة الرّب» خداشناسی هم در خودشناسی است. از تعالیم قرآن و اهل بیت (ع) بسیار فاصله گرفته‌ایم. آنقدر فاصله گرفته‌ایم که سواد و درس خواندن را به جای عقل، فهم و شعور گذاشته‌ایم. خیال می‌کنیم اگر کسی باسواد شد، عاقل، فهمیده، سنجیده، خودشناس، خداشناس، حقیقت‌شناس، واقعیت بین و حقیقت‌بین شده است. در حالی‌که این‌ها دو چیز از هم جداست. معنایش این نیست که سواد بد است. سواد هم در جای خود خوب است. آیا کسی که خوب می‌خورد و خوب می‌خوابد، انسان خیلی عاقلی است؟ آیا عقلش زیاد است؟ چون خیلی غذا خورده است، به این معناست که بسیار تعقل کرده است؟ خوردن با تعقل کردن فرق می‌کند. چرا خوردن را جای تعقل کردن می‌گذاری؟! می‌گویی: «آیا منظور شما این است که ما از این به بعد دیگر نخوریم؟!» ما کی گفتیم: «شما غذا نخوری؟! آنقدر بخور تا بترکی!» منظور ما این است که خوردن را جای تعقل کردن نگذار. هرچیزی در جای خودش است. عقل را بشناس و بفهم که حساب عقل با خوردن فرق می‌کند.

بنابراین درس خواندن در جای خودش خوب است. آنقدر درس بخوان تا دانشمند شوی، اما معنایش این نیست که وقتی دانشمند شدی، عاقل هم شدی؛ عقل و فهم داری و هوشیار هم هستی. قرآن آمده است تا به تعقل دعوت کند، نه به درس خواندن و باسواد شدن! پس آیا ما نباید باسواد شویم؟! قرآن کی گفت: «شما باسواد بشوید یا نشوید؟!» خودتان دارید مسیر خوردن را می‌روید. راهی را که خودتان دارید می‌روید، دیگر چه سفارشی کنند؟! دنیا مورد توجه همه‌ی شما هست. دیگر احتیاجی به سفارش ندارد که قرآن بیاید ما را به دنیا، خوردن و خوابیدن سفارش کند. این‌ها را که خودمان بلد هستیم. باید چیزی را که به آن وصیت و سفارش نمی‌شویم و حواسمان به آن نیست، به ما توجه بدهند و آن، آخرت ماست که احتیاج به دیده‌ی عقل دارد. در واقع بعد غیبی وجود ماست که با چشم سر دیده نمی‌شود، بلکه تنها با چشم عقل دیده می‌شود. باید ما را به باز کردن چشم عقل دعوت کنند. چشم عقلتان را باز کنید.

مرجعیت تعقل

ما مرجع تقلید پزشکی داریم؛ به پزشک مراجعه می‌کنیم، چون باسواد است. مرجع تقلید فقهی داریم؛ به مرجع تقلید فقهی مراجعه می‌کنیم، چون احکامی را استنباط کرده است؛ نه اینکه می‌داند. حواستان باشد او هم نمی‌داند. احکامی را که استنباط کرده است، از او اخذ می‌کنیم. اما مرجع تعقّل نداریم. شما یک مرجع تعقّل در حوزه‌های علمیه و دانشگاه‌ها معرفی کنید. مرجع تعقّل شما کیست؟ ما مرجع تفقّه به‌ معنای احکام شرعی، مرجع تطبّب در طبابت و مرجع ورزشی داریم. همچنین در امور فنّی، مثلا وقتی ماشینت خراب شود، سراغ مکانیک می‌روی. معلوم هم نیست که آن شخص مکانیک علم داشته باشد، اما می‌گویی: «هر چه باشد، این از من بهتر بلد است». اما مرجع تعقّل نداری. فکر کردن هم با تعقّل فرق می‌کند. فکر کردن مقدمه‌ی تعقّل است، اما ما همین را هم نداریم. کجا برویم که به ما تعقّل را یاد بدهند؟ آموزش بدهند که تعقّل چگونه است! باید یاد بگیریم چه کار کنیم و پیش چه کسی برویم. شما یک نفر را معرفی کنید که در این دنیا بگوید: «من تعقّل درس می‌دهم. من مرجع تعقّل هستم!». انبیاء الهی و قرآن کریم، مراجع تعقّل ما هستند. مرتب ما را به تعقّل دعوت و سفارش کرده‌اند.

حواست جمع باشد که تعقّل را با تفکر قاطی نکنی. تفکر را با تعلّم قاطی نکنی. تعلّم را با سواد قاطی نکنی. سواد را با خواندن قاطی نکنی. خیلی باسواد هستی، اما علم نداری! خیلی عالم هستی، اما عقل نداری! خیلی عاقل هستی، اما ایمان نداری! خیلی مؤمن هستی، اما یقین نداری! چرا این‌ها را باهم قاطی می‌کنی؟ خداوند در قرآن کریم می‌فرماید: «إن فی ذلک لآیاتٍ للمتوسّمین»، نشانه ها برای هوشیاران است. چرا هوشیار را با هوشمند قاطی می‌کنی؟! یک ربات هم می‌تواند هوشمند باشد، یعنی خیلی باسواد باشد؛ اما هوشیار نیست؛ عقل و فهم ندارد. علم دارد. علم زیادی هم دارد. از نظر علمی از من و شما خیلی جلوتر است. یک ماشین‌ حساب کامپیوتری خیلی قشنگ‌تر و سریعتر از من و شما محاسبه می‌کند. آیا این ماشین حساب عاقل است؟ همین اشتباهات را کردیم که زندگی دنیای ما الان این وضعیتی شده است که می‌بینیم.

«فمن أعرض عن ذکري فإن له معیشةً ضنکاً»؛

خداوند می‌فرماید: «از یاد من»، یاد خدا که حق است و باید با عقل به آن توجه کنی و آن‌را بشناسی. علمی و سوادی نیست. درسی نبود هر آنچه در سینه بود. درس را به جای عقل، دنیا را به جای خدا و هوش را به جای عقل گذاشته‌ايم. می‌گوییم: «خیلی باهوش است. ربات هوشمند است. باهوش‌تر از آن دیگر پیدا نمی‌کنی». ما در مورد علم می‌توانیم به هوش مصنوعی و ربات هوشمند مراجعه کنیم، اما در مورد عقل نمی‌شود. عقل همان است که خدا و حق را می‌شناسد. لحظه به لحظه و آن به آن معلوم می‌کند که الان حقیقت چیست. درست و غلط، حق و باطل چیست. چیزهایی که هوش مصنوعی و امثال هوش مصنوعی در تشخیص آن هنگ می‌کند. فهم این است. شما یک ماشین حساب داری و آن را بروزرسانی هم نکردی، اما دارد درست کار می‌کند. سال‌ها پیش این ماشین حساب را خریده‌ای. خراشیده هم شده است، اما دلت نمی‌آید آن‌را دور بیندازی؛ داری از آن استفاده می‌کنی. همه را هم درست جواب می‌دهد. ضرب، تقسیم، جذر، هر چه می‌زنی، جواب می‌دهد. عقل چیزی است که کلیشه بردار نیست و نمی‌توانی آن را در کامپیوتر یا ماشین حساب بفرستی. کلیشه ندارد! در لحظه تشخیص می‌دهد و می‌گوید: «این درست یا غلط است». خارج از کلیشه تشخیص می‌دهد. کلیشه می‌گوید: «راستگویی خوب است!» اما عقل می‌گوید: «نه! نمامی بد است. درست است که راستگویی است، اما این جا بد است! سخن‌چین نباش». در لحظه می‌آید تشخیص می‌دهد که این کار زشت یا این کار درست است. فرمول هم ندارد. ماشین‌ حساب، کامپیوتر، هوش مصنوعی، برنامه‌ریزی و برنامه‌نویسی همه فرمول و کلیشه دارند. اما فهم انسان کلیشه بردار نیست. خارج از همه‌ی‌ کلیشه‌ها حقیقت را می‌بیند و می‌گوید. چه بسا با هیچ کلیشه‌ای هم جور در نیاید. بیشتر وقت‌‌ها هم با کلیشه‌‌ها سازگار است. اما خیلی وقت‌ها هم سازگار نیست. ببینید این مشکلاتی که ما الان داریم و خلط‌هایی که می‌کنیم، در زندگی ما نتیجه‌هایی دارد و در حکومت‌هایی که در جهان برپا می‌شود، منشأ اثر می‌شود و اگر ما این اشتباهات را متوجه نشویم، کار به جاهای خطرناک برسد.

فلسفه حکومت و بحران مشروعیت

این خطا مثلا در تشخیص اینکه چه نوع حکومتی، حکومت درستی است، اثر می‌گذارد. یعنی اگر شما به این خلط و اشتباه مبتلا شده باشی، یک گونه نظر می‌دهی. اگر مبتلا نشده باشی، بگونه‌ای دیگر نظر می‌دهی. تئوری حکومت داری. حکومت چیست؟ حکومت نظامی است که آزادی‌های مردم را سلب می‌کند! آزادی مردم را سلب می‌کند، چه معنایی دارد؟ یعنی زور می‌گوید! حکومت یعنی نظامی که زور می‌گوید. چرا؟ چون قانون وضع می‌کند. قانون یعنی محدود کردن آزادی‌های انسان‌ها. از این کوچه برو! از آن کوچه نرو! از این خیابان برو! از آن خیابان نرو! این بن‌بست است! اینجا توقف نکن! آنجا توقف داشته باش! آزادی من را سلب کرده است. من دلم می‌خواهد از یک خیابان یک طرفه بروم. قانون می‌گوید: «نمی‌شود! حق نداری!» حکومت آن نظام و سیستمی است که آزادی‌های مردم را سلب میکند. اما چگونه سلب می‌کند؟ با زور سلب می‌کند. حالا شما اسم این سلب آزادی را هر چه می‌خواهی بگذار. حکومت همین است. بفهمیم داریم چه می‌گوییم.

حکومت‌ها پادشاهی بود. یک پادشاه می‌آمد و می‌گفت: «هر چه من می‌گویم، باید اجرا شود». خب من چه کسی هستم؟ من کسی هستم که پدر من پادشاه بوده است. همین؟! خب پدر تو چه کسی بوده است؟ پدر من کسی بوده است که پدر او هم پادشاه بوده است. پدر او هم همین‌ طور بوده است. وراثتی بوده است. پدر تو پادشاه بوده است، به چه دلیل ما باید از تو حرف شنوی داشته باشیم؟ خوب دقت کنید. به چه دلیل یک نفر باید به این همه مردم زور بگوید و یک نفر برای همه قانون وضع کند؟ گفتند: «نه! این‌طوری نمی‌شود». سیر تحول را ببینید. گفتند: «اکثریت باید حاکم شوند و باید ببینیم اکثر مردم چه می‌گویند و چه قانونی را می‌خواهند؛ آن قانون باید حاکم شود و زور بگوید و آزادی‌های مردم را محدود کند». خوب دقت کنید. بفهمید معنای کلمه حکومت چیست. می‌گوییم: «خب اکثریت بیایند و قانون وضع کنند و آزادی‌های مردم را محدود کنند و به اقلیت زور بگویند. این هم یک نوع دیکتاتوری و زورگویی است». می‌گویند: «بله! اقلیت هم باید گوش کنند». آمدند و گفتند: «حکومت باید جمهوری باشد». جمهوری یعنی اکثریت به اقلیت زور بگویند و دیکتاتوری کنند. حالا هر اسمی می‌خواهید روی آن بگذارید.

پادشاهی یعنی یک نفر به همه زور بگوید و دیکتاتوری کند. گفتند: «این دیگر خیلی سخیف است؛ بیاییم جمهوری‌اش کنیم که اکثریتی به اقلیت زور بگویند. در جمهوری تعداد بیشتری، یعنی اکثریت، حاکم هستند». هر چند پنجاه درصد به علاوه یک باشد، اکثریت به شمار می‌آید. همین که یک نفر از این طرف به آن طرف رفته، اکثریت شده است. می‌گویند: «بالاخره چه کار کنیم؟ باید یک نفر دیکتاتوری و حکومت کند و زور بگوید. حالا یا یک نفر باشد یا یک اکثریتی باشند و آن اکثریت زور بگویند». می‌گوییم: «مجوز عقلی این حکومت چیست؟» خوب دقت کنید. گاهی از آن تعبیر به مشروعیت می‌شود؛ می‌گویند: «مشروعیت دارد یا ندارد». این مشروعیت به معنای شرع اسلام نیست، بلکه به معنای داشتن معقولیت است. این حکومت معقولیت خود را از کجا آورده است؟ به چه دلیل و روی چه حسابی حق دارند که به یک عده زور بگویند؟ می‌گویند: «به‌ خاطر اینکه تعدادشان بیشتر است». این دلیل می‌شود که این اکثریت مجوز پیدا کنند و به عده‌ای زور بگویند و قانون وضع کنند؟ آیا کمّیت می‌تواند دلیل عقلی و سنجیده‌ای شود که مشروعیت حقیقی بدهد؟ مثلا شما با ماشین خود در حال رانندگی هستی و به کسی میرسی که دارد از خیابان عبور می‌کند و نزدیک است که به او برخورد کنی؛ ده الاغ هم آن طرف خیابان در حال عبور کردن هستند؛ فرمان را آن طرف می‌گیری و همه‌ی آن ده الاغ را لت‌ و پار می‌کنی. اگر آن ده الاغ را لت‌ و پار نکنی، این یک انسان به رحمت خدا می‌رود. چه کار باید کرد؟ می‌گویند: «اکثریت مهم است! جان آن ده الاغ مهم است». آیا کمّیت مجوز می‌شود که جان آن ده الاغ را حفظ کنی و بگویی: «این یک نفر است؛ بزن او را بکش!»؟ آیا آدم را می‌کشی یا سمت الاغ‌ها می‌روی؟

می‌گویی: «بابا این‌ها الاغ هستند. کیفیت را نگاه کن؛ به کمّیت کاری نداشته باش». ما روی چه حسابی کمّیت را ملاک مشروعیت یک حکومت قرار دهیم؟ وقتی شما مجوز برای یک حکومت بدهی، برای کسی که زیر دست حاکم است، وظیفه ایجاد کرده‌ای که اطاعت کند و به او می‌گویی: «تو باید اطاعت کنی». به کسی هم که حاکم است، مجوز زورگویی داده‌ای و به او می‌گویی: «تو حق داری قانون وضع کنی. حکومت کنی. زورگویی و دیکتاتوری کنی». این‌ طرف حق دارد و آن طرف وظیفه‌ دارد. چه طوری می‌خواهی توضیح بدهی و او را توجیه عقلی کنی و بگویی: «تو وظیفه داری اطاعت کنی؟» می‌گوید: «چرا وظیفه دارم اطاعت کنم؟ من بهتر از او می‌فهمم. من انسان هستم، اما آن‌ها الاغ هستند. یک آدم به هزار الاغ می‌ارزد!» هر کس، ملاک، معیار، میزان، شاخص و سنجشی برای خود دارد. حالا چه درست باشد، چه غلط! ملاک، میزان و سنجش، کیفی است؛ کمی نیست. به عنوان مثال عده‌ای برای سواد خیلی ارزش قائل هستند. می‌گوییم: «آقا این باسواد است!» اگر قرار شد که با ماشین به یکی از دو نفر بزنند، یک نفر باسواد یا یک نفر بی‌سواد، می‌گویند: «بابا این دکتر است؛ مهندس است؛ پروفسور است. این سواد دارد». این‌ها کسانی هستند که برایشان سواد خیلی مهم است. البته که سواد مهم است، اما بحث این است که آیا چیزهای مهم‌تری هم وجود دارد؟! مهم‌تر از سواد هم هست، اما آن‌ها قبول ندارند. بعضی‌ از افراد این‌گونه هستند؛ قبول ندارند؛ می‌گوییم: «ما عقل سرمان نمی‌شود. ما سواد حالی‌مان می‌شود». خب خودت چه کار می‌کنی؟ سمت کسی که باسواد است، می‌روی یا کسی که بی‌سواد است؟ می‌گویی: « این بی‌سواد است! بگذار برویم او را بکشیم و آن باسواد سالم بماند!» مگر اینکه آن بی‌سواد هم برود پیش آن باسواد که آن وقت شما سمت هر دوی آن‌ها می‌روی! می‌گویی: «بی سواد رفت آن طرف؛ من هم رفتم او را بزنم؛ باسواد هم از بین رفت!»

ضرورت حاکمیت حق در قانون‌گذاری

خوب دقت کنید. داریم راجع‌ به معقولیت و مشروعیت زور گفتن صحبت می‌کنیم. بعضی از افراد خیلی روشنفکر هستند؛ معتقدند که هیچکس حق ندارد به کسی زور بگوید. زور گفتن مطلقا بد است. پس آیا ما به قانون احتیاج نداریم؟ آیا بشر به قانون احتیاج ندارد؟ قانون یعنی محدود کردن و زور گفتن. شما در خانه ‌هم که داری زندگی می‌کنی، یک نفر باید باشد که قانون وضع کند. دو یا سه نفر که می‌خواهند کاری را با همدیگر انجام بدهند، احتیاج به وضع قانون دارند که چگونه کار را کنند؛ از کدام راه بروند. پدر خانواده در خانه قانون وضع می‌کند. حضرت علی علیه السلام فرمود: «لابدّ للنّاس من امیر»؛ مردم احتیاج به امیر دارند که قانون وضع کند و حکومت و امر کند. «بَرٍّ اَو فاجِرٍ»؛ می‌خواهد آدم خوب یا بدی باشد. بالاخره انسان‌ها نمی‌توانند بدون قانون و حکومت باشند. حالا یک عده می‌گویند: «زورگویی مطلقاً بد است». نمی‌نشینند فکر کنند که معنای حکومت چیست؟ معنای قانون چیست؟ قانون یعنی محدود کردن آزادی‌ها. بحث اینجا است که چه کسی حق قانون‌ گذاری دارد؟ چه کسی حق محدود کردن آزادی‌های مردم و دیگران را دارد؟ آیا شخصی به‌ نام پادشاه می‌تواند این کار را انجام بدهد؟ آیا اکثریت می‌توانند این کار را انجام بدهند که بشود جمهوری دموکراتیک؟ جمهوری دموکرات یعنی هر چه اکثریت گفتند. خب این اکثریت شاید چیزهایی گفتند که نباید بگویند. شاید قوانینی وضع کردند که نباید وضع کنند. به عنوان مثال بگویند: «هم‌جنس‌گرایی باید آزاد باشد! یا باید نسل مردم فلسطین را از روی زمین برچید و کلا نابود و ریشه‌کن کرد!»

اکثریتی که به رئیس جمهور خود در آمریکا رأی می‌دهند، چنین می‌گویند و از اسرائیل حمایت می‌کنند. اسرائیل بنا را بر این گذاشته است که ریشه‌ی هر چه فلسطینی است را بکند. ممکن است اکثریت چنین تفکر و تمایلی پیدا کنند و خواسته‌ی دلشان این باشد؛ چون ملاک و معیار که ندارد که اکثریت حتماً درست بگویند. قدرت هم دارند و هیچ‌کس هم نمی‌تواند به آن‌ها بگوید بالای چشمتان ابرو است؛ اینجاست که خداوند متعال وارد عمل می‌شود و می‌گوید: «نه پادشاه و نه آن جمهوری دموکراتیک». دو نوع زورگویی داریم. زورگویی بحق و زورگویی نابحق. دو نوع دیکتاتوری داریم؛ دیکتاتوری به‌جا و نابه‌جا. منظور از دیکتاتوری، زورگویی است، البته به آن معنای کذایی نیست. بلکه به معنای وضع و اجرای قوانین و پیاده کردن آن‌ها در جامعه است. اجرای بحق و اجرای نابحق داریم. این که شما گفتید یک‌ نفر همین طوری برای خودش بیاید و شکمی قانون وضع کند یا اکثریتی بیایند همین طوری برای خودشان قانون وضع کنند؛ هر دو نابحق و نابه‌جا است و هیچ کدامش درست نیست.

پس چه کار کنیم؟ خود حق بیاید و قانون وضع کند. مگر نمی‌خواهی زورگویی به‌ حق باشد؟ بالاخره آزادی‌های مردم را باید سلب کرد؛ هیچ راهی نداریم، جز اینکه حکومت داشته باشیم و قانون وضع شود. آزادی‌های مردم باید سلب شود. چگونه این آزادی‌ها را سلب کنیم که به‌ حق باشد و در نهایت به نفع خود مردم باشد؟ به حق باشد، یعنی به نفع خود مردم باشد. فقط خود حق می‌تواند بیاید و این قانون را وضع کند. خود حق که ناحق نیست. خود حق مشروع است. دنیا هم دم از همین می‌زند؛ هر کس که می‌خواهد در دنیا قانون وضع کند، می‌گوید: «من حق هستم». همه‌ این را می‌فهمند که حق باید قانون وضع کند و حق باید حکومت کند. حق، حق دارد که زور بگوید. اما حق چیست؟! گاهی در جواب فقط یک کلمه می‌گوییم: «خدا». به دنبال آن می‌گوید: «آهان! فهمیدم. خدا را می‌گویی؟ متوجه شدم؛ بعد می‌گوییم: «خب حالا بگو خدا چیست؟!» می‌گوید: «دیگر سؤال‌های خیلی سخت نکن؛ من فقط بلد بودم این کامپیوتر را روشن کنم، باقی آن را دیگر بلد نیستم».

جانشینی در عصر غیبت

شناخت ما از خدا و حق، در حد اسم است. خیلی از علمای ما قائل به این هستند که اصلاً خدا را نمی‌شود شناخت. این یعنی هیچ. همه‌ چیز روی هوا رفت و چیزی ته آن نماند. بالاخره ما داریم زندگی می‌کنیم؛ لازم است بدانیم که مشروعیت حکومتمان را از کجا باید بگیریم؟ ما به چه مجوزی باید از حاکم خودمان اطاعت کنیم؟ منظور مجوز عقل و فهمی است، چون ما انسان هستیم؛ ما حیوان نیستیم که برایمان مهم نباشد که چه کسی بر ما حکومت می‌کند. حاکم ما با چه مجوز معقول و مشروعی حق دارد قانون وضع کند و به ما زور بگوید و بر ما حکومت کند؟ این مجوز را از کجا آورده است؟ همه‌ی بحث اینجاست که خداوند متعال انبیاء خود را فرستاده است تا در زمین خلیفه‌ی خداوند باشند. خداوند می‌گوید: «دنبال من می‌گشتید که چه کسی حق دارد بر شما حکومت کند؟ خلیفه‌ی خودم را فرستادم. این خلیفه، پیغمبر من است».

«إنی جاعلٌ فی‌الأرض خلیفةً»؛

پیامبر، خلیفه و جانشین من در زمین است. حق بر روی زمین و نازل شده است. بعد از پیغمبر، چه کسی خلیفه و جانشین است؟ حضرت می‌فرماید: «ائمه علیهم‌السلام». یکی‌ یکی تا امام دوازدهم را نام‌ برده است که آن‌ها جانشین و خلیفه هستند. یک وقت نگویید: «کسی نیست؛ ما نمی‌دانیم؛ ما مانده‌ایم؛ کسی را نمی‌شناسیم». خداوند همه را نام برده است. بحث ولایت‌ فقیه از اینجا شروع شده است. تئوری حکومت جمهوری اسلامی بر این اساس و مبنا شکل گرفته است. چرا جمهوری اسلامی شد؟ چرا جمهوری دموکراتیک نشد؟ البته اسم ولایت فقیه غلط ‌انداز است. شاید به کار بردن کلمه فقیه صحیح نباشد. شاید تعبیر ولایت عالم ربانی یا ولایت خلیفه‌ی امام زمان (ع) در زمان غیبت صحیح‌تر باشد. بخواهیم اسم گذاری کنیم، یک خلیفه‌ی خدا در زمین داریم که پیغمبر خدا می‌شود. یک خلیفه‌ی پیغمبر خدا داریم که وصی پیغمبر خدا می‌شود که امیرالمؤمنین علیه السلام است و همین‌طور تا امام زمان علیه السلام ادامه دارد. حالا در زمان غیبت امام زمان علیه السلام، خلیفه‌ی ایشان در بین مردم چه کسی است؟ در اینجا بحث این است که چه کسی خلیفه‌ی امام زمان (ع) است. فقیه یعنی کسی که باسواد است. در خلافت امام زمان (ع)، بحث فقاهت و سواد مطرح نیست. البته بعضی از افراد می‌گویند که فقیه بی‌سواد است! اولاً اشتباه می‌کنند که می‌گویند: «فقیه بی‌سواد است!». خیلی هم باسواد است. ثانیاً خبر ندارند که پیغمبر خدا بی‌سوادتر از این فقیه بود. از همه بی‌سواد تر بود، یعنی درس نخوانده بود. شما چقدر درس خواندی؟ چند کلاس درس خواندی؟ حداقل دیپلم را که داری. سیکل را که دیگر داری. پیغمبر خدا سیکل را هم نداشت. اصلاً درس نخوانده بود و هیچ مدرکی هم نداشت.

«نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

 به غمزه مسأله آموز صد مدرس شد»؛

به سواد و درس خواندن نیست. پیغمبر خدا می‌شود، اما سواد هم ندارد. به‌ این معنا که درس نخوانده، مکتب نرفته و خط ننوشته است. سواد یعنی سیاهی‌هایی که ما می‌رویم یاد می‌گیریم، در حالی که علم پیدا نکرده‌ایم. عالم نیستیم، بلکه همه‌ی مطالبی که یاد گرفته‌ایم و حفظ کرده‌ایم، فقط احتمالات و ظنون است. عالم و عاقل واقعی پیغمبر خدا بود. کسی که صلاحیت حکومت بر مردم را داشت. صلاحیت‌ داشت، یعنی مجوز معقول، مشروع و بین‌المللی را برای حکومت کردن داشت که اگر زورگویی کرد، می‌شود از او دفاع کرد و گفت: «حق دارد که زور بگوید، چون دارد از بالا نگاه می‌کند». به پدری که به فرزندان خود سخت می‌گیرد؛ قانون وضع می‌کند و مصالح بچه‌های خود را در نظر می‌گیرد، حق می‌دهیم و می‌گوییم: «حق دارد!». پدر مهربانِ دانایِ عاقل که حکیم و فهمیده است. مصالح فرزندان خود را در نظر می‌گیرد و می‌گوید: «این قوانین را در خانه رعایت کنید. بیرون رفتید این‌گونه باشید». دستورالعمل‌هایی به آن‌ها می‌دهد و آن‌ها را محدود می‌کند. پدر و مادر، بچه را به مدرسه می‌فرستند. آیا این سخت‌گیری و زورگویی نیست؟ زورگویی است دیگر! او را محدود می‌کنند. بچه می‌خواهد برای خود بازی کند و پدر و مادر نمی‌گذارند بازی کند. نمی‌تواند خوش بگذراند، چون به صلاحش نیست. مگر هر چه دلش می‌خواهد، برای او خوب است؟

تقوا و حقیقت مردمی بودن حکومت اسلامی

«عسی أن تحبُّوا شیئًا وهو شرٌ لکم»؛

شما از خیلی چیزها ممکن است خوشتان بیاید، اما برایتان خوب نباشد. چه کسی می‌تواند تشخیص بدهد که چه چیزی برای ما خوب و چه چیزی برای ما بد است؟ عاقل، خدا، خود حق. چه کسی می‌تواند تشخیص بدهد که زورگوییِ به‌جا و زورگویی نابه‌جا کدام است؟ عقل! منظور از عقل در اینجا عقل فلسفی نیست. امام رضا علیه السلام فرمود:

«أفضل العقل معرفة الإنسان نفسه»

برترین عقل خودشناسی است. خودت را بشناسی، عقلت کامل می‌شود. دیگر کم و کسری نباری. حق و باطل را می‌فهمی. فهم حق و باطل، احتیاج به خودشناسی کامل هم ندارد.

«ان تتقوا الله یجعل لکم فرقانًا»؛

خداوند متعال در قرآن کریم می‌فرماید: «اگر تقوا پیشه کنی، خدا به شما فهم و شعور می‌دهد». حق و باطل را به تو نشان می‌دهد. می‌فهمی چه چیزی درست و چه چیزی غلط است. می‌فهمی کجا باید خود و دیگران را محدود کنی و قانون وضع کنی؛ کجا نباید این کار را انجام بدهی. اگر تقوا پیشه کنی، خدا به تو شعور و فرقان می‌دهد. کسی که تقوا پیشه کند، آخر خط نیست، بلکه در مسیر است؛ تازه شروع کرده است. خدا را در نظر می‌گیرد. هواهای نفسانی‌ خود را کنار می‌گذارد و آن‌ها را نادیده می‌گیرد. به این معنا نیست که هوای نفسانی ندارد؛ دارد! اما وقتی می‌خواهد تشخیص بدهد، قانون وضع کند و حکم کند که مردم از او تبعیت کنند، هواهای نفسانی خود را نادیده می‌گیرد. یک تحلیل‌گر ورزشی می‌تواند این کار را انجام بدهد. یک تحلیل‌گر به یکی از تیم ها دل‌بسته است، اما وقتی که از او می‌پرسند: «به‌ نظر شما این تیم فوتبالی که بازی کرد و تو هم طرفدارش هستی، خوب بازی کرد یا بد؟»، می‌تواند علاقه‌ای که به تیم خود دارد را نادیده بگیرد و واقعیت را همانگونه که هست، بیان کند. به این کار، تقوا می‌گویند. تقوا یعنی خواسته‌ی دل خود را کنار بگذار، نه اینکه نداشته باش.

حالا تا به مرحله‌ی اخلاص برسیم، کار می‌برد اما همین جا هم که الان هستیم، می‌توانیم خواسته‌های دلمان را نادیده بگیریم؛ آنچه که درست، حقیقت و واقعیت است، را خدا به ما نشان می‌دهد. در اینجاست که می‌توان نتیجه گرفت که حق باید حاکم شود؛ خدا باید قانون وضع کند؛ انسان‌های الهی و خلیفه‌ی الهی باید بر مردم حاکم باشند. بعضی از افراد می‌گوییم: «ما به حاکم الهی احتیاج نداریم. سیستم، مردم را اداره کند. یک سیستم خوب بچینید که مردم را اداره کند». می‌دانید معنای این حرف چیست؟ معنایش این است که انسان‌ها را دست ماشین بسپاریم! ربات‌های هوشمند بسازیم تا کشور را اداره کنند و مملکت را دست آن‌ها بسپاریم. معنایش در نهایت این است که انسان‌ها را دست ربات‌های هوشمند و هوش مصنوعی بسپاریم! خطری که الان جهان بشریت را تهدید می‌کند و همه نگران هستند که کار به‌ جایی برسد که اختیار از دست انسان‌ها خارج شود و دست سیستم بیفتد. سیستم چیست؟ یک کلمه می‌گوییم. خیال می‌کنیم سیستم به ما آزادی می‌دهد و اگر سیستم داشته باشیم، انسان‌ها آزادتر می‌شوند. در حالی‌که اینگونه نیست.

اگر کار دست سیستم بیفتد، به مراتب خطرناک‌تر است. گذشته از اینکه الان هیچ سیستمی در دنیا نیست که کارایی لازم را داشته باشد و مقصود کسانی که آن را طراحی کرده‌اند، تأمین کند؛ همیشه از هر سیستمی می‌شود سوء استفاده کرد. هنوز انسان‌ را نشناخته‌ایم. نمی‌دانیم انسان چه ویژگی‌هایی دارد. فرق جمهوری دموکراتیک با جمهوری اسلامی این است که با اینکه هر دو دم از مردم می‌زنند، اما جمهوری دموکراتیک می‌گوید: «هر چه مردم بگویند، من باید اجرا کنم». در حالیکه جمهوری اسلامی می‌گوید: «هر چه مردم می‌گویند، در چهارچوب اسلام قابل ‌اجرا است». خدا به ما مأموریت داده است که مردمی باشیم؛ نه هر چه مردم می‌گویند را گوش کنیم. اینجا «مردمی بودن» با «هر چه مردم می‌گویند، ما گوش کنیم»، اشتباه گرفته شده است. امام خمینی رضوان‌ الله‌ تعالی‌ علیه که انقلاب کرد، مگر هر چه مردم گفتند گوش کرد؟ برعکس؛ هرچه ایشان فرمود، این مردم بودند که گوش کردند. به این حکومت، مردمی می‌گویند. مردمی بودن جمهوری اسلامی یعنی هر چه اسلام می‌گوید، مردم گوش کنند؛ ما وظیفه داریم جمهوری اسلامی بر پا کنیم و آن‌را حفظ کنیم. یعنی کاری کنیم که مردم به اسلام علاقمند شوند و هر چه اسلام بگوید، گوش کنند. هر چه حاکم الهی می‌گوید مردم با جان‌ و دل و با تمام رغبت خریدار آن باشند. این حاکم، مردمی و این حکومت، جمهوری اسلامی می‌شود.

خودشناسی در قرآن – استاد حسین نوروزی                        https://khodshenasi.me

0
4
  جلسه قبلی جلسه بعدی  

0 نظر ثبت شده